######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:47:28.625071+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:47:28.625092+00:00 #META# transcription layer pk: 12776 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9634491844181212 #META#Header#End# # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0038.png) # بسم الله الرحمن الرحیم ### | د به نستعین # الحمدلله حق حمده والصلوة [ والسلام]1 علی خیر خلقه محمد و آله [و # ~~اصحابه وخلفائه ] اجمعین. امابعد، چون حق جل وعلا توفیق رفیق این ضعیف ~~گردانید # ~~و هو اضعف خلق الله تعالی ابوسلیمان داود بن ابی الفضل محمد بن محمد بن ~~داود # ~~البناکتی احسن الله عاقبته، تا در هرفنی از انواع علوم کنابی نوشت ، در ~~خاطر آمد # ~~که در علم تواریخ و انساب که معظم کتب الهی و صحف سماوی در جمیع ادیان ~~به # ~~ذکر آن مشحون است کتابی سازیم مشتمل بر تواریخ و انساب عموم طوایف اهل # ~~عالم و بیان اختلاف تواریخ هر قومی از ادیان مختلف و انساب مشاهیر ~~انبیا و اولیا # ~~خصوصأ سید المرسلین وخاتم النبیین محمد مصطفی علیه افضل الصلوات و اکمل # ~~التحیات و شعب اولاد وایمهآ مهدیین وخلفا و سلاطین و مشاهیر صحابه و ~~تابعین و # ~~مشایخ طبقات و اصحاب حدیث و قرا و علماء دین وملوک و خواقین و امرا و # ~~خوانین3 و سایر اقوام بنی آدم کنم و شطری از اقوال و احوال و حکایات ~~ایشان که # ~~در هر کتابی دیده و از هر مورخی و نسابهای شنیده و تفحص بلیغ نموده ~~بتخصیص # ~~از کتاب جامع التواریخ که به حکم یرلیغ سلطان اسلام غازان خان ، ~~نورالله # ~~مضجعه ، خواجه رشید الدین وزیر طاب ثراه از کتب تواریخ اقوام عالم از ~~هند و # ~~خطا و مغول و افرنج و غیرهم از آن ممالک طلب داشته و جمع کرده ، بر وجه ~~PageV01P001 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0039.png) # ~~ایجاز باز نمایم . # از حضرت باری تعالی و تقدس [ توفیق و] اعانت خواسته آغاز کردم و از # ~~ابتدای عهد آدم الی یومنا هذا که ایام دولت شاهنشاه الاعظم ، مالک رقاب ~~الامم ، # ~~محرز ممالک العالم، مولی سلاطین العرب والعجم، سلطان علاءالدنیا والدین ~~ابی- # ~~سعید بن السلطان محمد [2 - ر] الجایتوخان بن ارغون خان بن اباقاخان بن ~~هولاکوخان # ~~بن تولوی خان بن چنگیز خان است . و هو الخامس ms001 والعشرون من شهرالله ~~المبارک # ~~شوال سنة سبع عشر و سبعمائه (717) هجری است ، بر سبیل اتصال آوردم وآن # ~~را بر نه قسم کردم و روضة اولی الباب فی معرفة التواریخ والانساب1 نام ~~نهادم ، # ~~[والعلم عندالله تعالی ، فهرست الکتاب]. ### | 605 # قسم اول - در معرفت انساب و شعب و تواریخ انبیا و اوصیا2 و حکامی که # ~~از ابتدای دور آدم تا آخر ایام ابراهیم خلیل صلوات الرحمن علیه بودهاند ~~، و # ~~ایشان دو طبقه بودهاند ، عدد ایشان بیست تن است . مدت اعمار ایشان چهار ~~هزار # ~~وهشتصد وسی وهشتسال . # قسم دویم - در ذکر ملوک فرس و مشاهیر انبیا3 و حکما که در ایام ایشان # ~~بودهاند از ابتدای عهد کیومرث تا آخر ایام یزدجرد بن شهریار که آخر ~~ملوک # ~~عجم بوده است ، و ایشان چهار طبقه بودهاند . عدد ایشان شصت و هشت تن ، ~~مدت # ~~پادشاهی ایشان چهار هزار و سیصد و بیست و دو سال . # قسم سیوم - در بیان نسب مطهر سید المرسلین و خاتم النبیین محمد مصطفی # ~~علیه افضل الصلوات واکمل التحیات تا ابراهیم خلیل صلوات الرحمن علیه ، ~~و # ~~شرح احوال و شعب خلفاء راشدین و ائمهآ مهدیین تا آخر ایام مستعصم که ~~آخر # ~~خلفاء بنی العباس بود . و ایشان سه طبقهاند . عدد ایشان پنجاه و هفت تن ~~، مدت # ~~ملک ایشان ششصد و پنجاه و ششسال . # قسم چهارم - در اخبار سلاطین عظام و ملوک کرام که در ایام خلفاه بنی - ~~PageV01P002 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0040.png) # ~~العباس به استقلال در ممالک ایران پادشاهی کردهاند، وایشان هفت طایفه ~~بودهاند . # ~~عدد ایشان شصت و نه تن ، مدت پادشاهی ایشان از وقت خروج یعقوب بن لیث ~~تا # ~~آخر ایام خور [شاه] پادشاه ملاحده چهارصد سال . # قسم پنجم - در تاریخ یهود و ذکر ملوک و انبیاء بنی اسرائیل از عهد موسی # ~~علیه السلام تا آخرین پادشاه ایشان متنیا که بختنصر او را صدقیا نام ~~نهاد . وایشان # ~~سه طایفهاند . عدد ایشان پنجاه و نه تن ، مدت پادشاهی ایشان نهصد و چهل ~~و یک # ~~سال ms002 و نیم. # قسم ششم - در تاریخ نصارا و افرنج و نسب مریم مادر عیسی علیه السلام تا # ~~داود صلوات الرحمن علیه ، و ذکر مملکت افرنج و قیاصره و بابان که خلفاه # ~~مسیح علیه السلام بودهاند از عهد مسیح الی یومنا هذا ، و ایشان دو ~~طایفهاند : # ~~قیاصره و بابان . عدد ایشان سیصد و سه تن . مدت ملک ایشان یک هزار و ~~سیصد و # ~~سی وهفت سال. # قسم هفتم - در تاریخ هنود و صور اقالیم و ذکر ممالک هندوستان و # ~~پادشاهان ایشان از عهد باسدیو تا زمان سلطان علاءالدین . و ایشان دو ~~طایفهاند : # ~~هنود و مسلمان1 . عدد ایشان بیست و سه تن . مدت پادشاهی ایشان یک هزار ~~و # ~~دویست سال . # قسم هشتم - در تاریخ ختا از عهد نیکو(؟) پادشاه اولین ایشان تا آخر # ~~پادشاهان ایشان شودی شو و سو2 نام که مغول او را التان خان گفتندی ، که # ~~چنگیزخان و اولاد او با او محاربت کردند ، و ایشان سی و شش طبقهاند . ~~عدد # ~~ایشان سیصد و پنج تن . مدت پادشاهی ایشان به زعم اهل خطای چهل و ~~دوهزارو # ~~هشنصد و هفتاد و پنج سال . # قسم نهم - در تاریخ مغول و نسب چنگیزخان باد و نویانان3 وآلان قوا # ~~[3 -ر] و شرح خروج چنگیزخان و گرفتن ممالک ایران وشعب فرزندان او الی # ~~یومنا هذا . و ایشان چهار طایفهاند از یک نسل . عدد ایشان سی وشش تن ، ~~مدت # ~~پادشاهی ایشان صد ویک سال . PageV01P003 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0041.png) PageV01P004 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0042.png) ### | قسم اول # در معرفت انساب و شعب و تواریخ انبیا و اوصیا وحکامی که از # [ابتدای] دور آدم علیه السلام تا آخر ایام ابراهیم خلیل صلوات # الرحمن علیه بودهاند . عدد ایشان بیست تن ، مدت اعمار ایشان # چمهار هزار وهشتصد و سی وهشت سال. ### | طبقهآ اول # ~~آدم و حوا و فرزندان ایشان تا نوح علیهم السلام ، و ایشان ده تن ~~بودهاند . # ~~مدت اعمار ایشان دو هزار و سیصد و شصت سال ، و گویند : دو هزار و پانصد ~~و ms003 # ~~بود و دو سال . # در بیان فطرت1 آدم علیه السلام # ~~علماه دین و ائمهآ تفسیر چنین آوردهاند که خدای تعالی جبرئیل را بفرمود # ~~تا از همه روی زمین خاک بر گرفت و در میان مکه وطایف نهاد . خدای تعالی ~~آن # ~~خاک را به باران بسرشت چنانکه فرمود : «خمرت طینة آدم بیدی اربعین ~~صباحا» 2 # ~~و صورت آدم بنگاشت ، سرش به طرف طایف . چهل روز چنان بماند ، قوله # ~~تعالی : « هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا»3 یعنی # ~~2 - با : خلقت. 2- یعنی خمیر: آدمرا به دستهای خود سرشتم درچهل روز. # ~~(حدیت) 2- یعتی آیا روزگاری برانسان گذشت که چیز مذکوری نبود! (قرآن ~~PageV01P005 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0043.png) # ~~لم یدک (؟) ما اسمه و ما یراد به1 . چون ابلیس و فریشتگان چنان بدیدند ~~گفتند : # ~~ما با این شخص آن کنیم که فرمان خدای تعالی باشد . ابلیس گفت : اگر از ~~من # ~~ضعیفتر بود هلاکش کنم و اگر قویتر بود او را طاعت ندارم . چون جان آدم # ~~به سری وی2 در آمد عطسه داد و حمد گفت و جواب رحمت شنید . چون به سینه # ~~رسید خواست که برخیزد بیفتاد ، خلق الانسان عجولا3. پس هفت روز به مکه ~~بود # ~~تا تختی آراسته و جامههای خوب از بهشت بیاوردند و فریشتگان [3 - ب] صف # ~~برکشیدند . آدم برتخت نشست و تخت بر آن موضع بود که کعبه است . فرمان # ~~«اسجدوا» دررسید. ابلیس تمرد نمود. فریشتگان سجده کردند. پس فرمان آمد ~~که او # ~~را به بهشت اندر آرید. آدم را در آوردند. پانصد سال آنجابود یعنی نیم ~~روز آن جهانی، # ~~و گویندتا به بهشترفتنش برزمین یکهزار و دویست و چهل سال4بود. و اختلاف ~~کردهاند # ~~که حوا به دنیا آفریده شد یا به بهشت ، و اصح آن است که به دنیا ، قو ~~له تعالی : # ~~«اسکن انت وزوجک الجنة» 5، و میان خواب و بیداری بود . چون ابلیس # ~~ملعون شد و آدم به بهشت در آمد ، فرمان «لاتقربا »6 شد . ابلیس راه جست ms004 ~~و در # ~~دهان مار آمد . قوله تعالی : «و قاسمها انی لکما لمن الناصحین »7 سوگند ~~خورد # ~~که هر که از این درخت بخورد در بهشت جاودانه بماند . ایشان بخوردند ~~حلهها # ~~از ایشان بپریدند 8 . # خطاب آمد : « الم انهکما عن تلکما الشجرة ؟ »9 پس فرمان رسید که # ~~بیرون آیید . بیرون آمدند و با ایشان دو برگ انجیر بود که عورت پوش ~~ایشان # ~~بود و یک شاخ مورد که خلال دندان آدم بود و یک نگین که به سلیمان رسید # ~~و گوهری که آن حجر اسود شد . اثر نگین ملک سلیمان شد و اثر برگها عسل و ~~PageV01P006 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0044.png) # ~~ابریشم و عنبر . و گویند : آدم و حوا به زمین هند به دنیا فرود آمدند و ~~از هم # ~~جدا شدند . آدم علیه السلام به مکه آمد و حوا را می طلبید . به کوه ~~عرفات حوارا # ~~بیافت و ازینجاست که آن موضع را عرفات خوانند ، وخانهآ کعبه بنا کردند ~~و # ~~تخمهاشان جبرئیل آورد و تعلیم کاشتن و درودن و پختن و آسیاب آن نمود ، ~~تا # ~~کاشتند و هم در روز برداشتند و روز چهارم بخوردند . و حوا از آدم ~~پانزده نوبت # ~~آبستن شد و هر نوبتی پسری و دختری آورد . [و آدم] مادهآ هر بطنی را به ~~نر بطن # ~~دیگر دادی . پس خواست که توأم قابیل ، اقلیما ، را به هابییل دهد و ~~توأم هابیل # ~~لنودا1 را به قابیل دهد . قابیل باتوأم خود میل داشت ، به معادات هابیل ~~برخاست # ~~او را هلاک کرد و اساس ظلم وقتل وعدوان او نهاد [4 - ر] و آدم به داغ # ~~فراق او خسته2 شد، تا حق تعالی شیث را به وی داد و بدو متسلی شد . # وچون آدم نهصد وسیساله شد وفات یافت و به جوار حق پیوست وحوا بعداز # ~~وی یک سال3 بزیست وگویند هفت سال ، وهر دو را در زمین هند دفن کردند ، # ~~و گویند به کوه بوقبیس ، و گویند در نجف. و گویند نوح علیه السلام ms005 در ~~وقت # ~~طوفان استخوان ایشان با خود برداشت و بعد از آن در زمین بیت المقدس دفن # ~~کرد . # شیث بن آدم علیه السلام - فرزند آدم بود و گویند فرزند فرزند آدم بود4 # ~~وپدراورا صلحا نام بود، واصح آن است که فرزند آدم است. آدم علیه السلام ~~چون صد # ~~و سی ساله شد شیث در وجود آمد و آن روز به قول نصاری آدم دویست و سی # ~~ساله بود و به رأی یهود صد وسی ساله . و بهاتفاق آرا نهصد و سی سال ~~بزیست ، # ~~و در آخر عمر شیث را ولی العهد و وصی خود گردانید . وشیث خانهٔ‌ کعبه ~~رابه # ~~سنگ و گل بنا کرد هم آنجا که آدم ساخته بود و باری تعالی او را خلعت ~~رسالت # ~~داد و پنجاه صحیفه بدو نازل شد [ درمدت چهل سال] و دویست و هشتاد سال ~~خلق # ~~را به خدای دعوت کرد . وشیث چون صد و پنج ساله شد، انوش5 در وجود # ~~آمد و به قول نصاری دویست و شصت و پنج و به رأی یهود صد وشصت و پنج . # ~~و بعد از آن فرزندان بسیارش متوالد 6 شدند . و بعد از آدم صد و دوارده ~~سال. PageV01P007 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0045.png) # ~~بزیست ، و به اتفاق آرا چون سالش به نهصد و دوازده1 رسید وفات یافت و ~~در # ~~جوار پدرش دفن کردند. # انوش بن شیث علیه السلام - ولی عهد پدر بود و اول کسی که درخت # ~~خرما بنشاند او بود، وچون نود ساله شد قینان دروجود آمد ، و به قول ~~نصاری صد # ~~و نود ساله و به رأی یهود نود ساله . و در اوایل این سالها [ بعضی مردم ~~آغاز کفر # ~~و بت پرستیدن کردند ، و در اواسط این سالها] صنایع بادید آمد . و ~~فرزندان # ~~بسیارش بودند و نهصد و بیست و پنج سال بزیست و به اتفاق نصاری و ~~یهودنهصد # ~~و شصت و پنج سال . # قینان بن انوش - ولی عهد پدر بود و به حکم وصایت قایم ms006 مقام او شد ، # ~~و چون هفتاد ساله شد [4 - پ] مهلائیل2 در وجود آمد، و فرزندان دیگر ~~داشت و # ~~مدت عمر او نهصد و ده سال بود و به قول یهود و نصاری هشتصد و شصت و پنج # ~~سال. # مهلائیل بن قینان - قایم مقام پدر شد و در زمان او بنی آدم بسیار شدند. # ~~ایشان را در اقطار زمین متفرق گردانید و خود با اولاد شیث به زمین روم ~~آمد و # ~~شهر سوس و بابل بنا کرد، و پیش از آن شهر نساخته بودند . و چون او شصت ~~و # ~~پنج ساله شد ، یرد3 در وجود آمد و به اتفان آرا عمر او هشتصد و نود و ~~پنج # ~~سال بود . # یردبن مهلائیل - قایم مقام پدر شد و او را فرزندان بسیار بود . چون صد # ~~و شصت و دو ساله شد اخنوخ در وجود آمد و به اتفاق آرا مدت عمر او نهصد ~~و # ~~شصت و دو سال بود . # اخنوخ4 بن یرد - ادریس علیه السلام عبارت از اوست. چون درزمان یرد بتها # ~~ساختند و به عبادت آن مشغول شدند ، حق تعالی به ادریس وحی فرستاد تا ~~ایشان # ~~را دعوت کرد و ازبت پرستی باز داشت، و او پیغامبر سریانی بود، او را [ ~~به لقب] # ~~المثلث بالنعمه خواندندی . جهت آنکه سیوم پیغامبر وسیوم حکیم و سیوم ~~پادشاه PageV01P008 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0046.png) # ~~بود و سنت جهاد و سبی او نهاد که با قابیلیان جنگ کرد و اولاد ایشان را ~~به اسیری # ~~ببرد و استنباط خیاطت و خط و علم نجوم او کرد ، وسی صحیفه بدو نازل شد ~~. # ~~و به زعم یونانیان هرمس حکیم اوست . و گویند از فرزندان هابیل بود و از ~~عهد # ~~او تا زمان نوح چهارصد و سی وچهار سال بود، و اصح این است که اینجا ~~مثبت # ~~است . مقام او در صعید الاعلی مصر بود . بنای اهرام او نهاد و مردم را ~~به طوفان # ~~انذار کرد . چون شصت و پنج ساله شد متوشلخ1 ms007 در وجود آمد و کس وفات # ~~او ندید . خدای تعالی او را به بهشت برد و در وقت ار تفاع عمراو سیصد و ~~شصت # ~~و پنج سال بود وبه قول یهود و نصاری سیصد سال . # متوشلخ بن اخنوخ - اورا فرزندان بسیاربودند و چون عمر او به صدوهشتاد # ~~و هفت سال رسید لمک در وجود آمد ، وگویند بعد از نهصد سال [5-ر] ، و ~~عمراو # ~~از همه درازتر بود . مدت عمر او نهصد و شصت و نه سال [ بود] و گویند ~~هزار # ~~و نوزده سال2 و به قول پهود و نصاری نهصد و شصت و دو سال . # لمک بن متوشلخ - مردی موحد بود و بسیاری به واسطهآ او از بت پرستی # ~~باز آمدند . از جملهآ فرزندان اویکی صابی بود، و جماعتی که صابیاناند و ~~مذهبی # ~~ایشان شهرتی دارد بدو منسوباند . # و چون لمک صدوهشتاد و دو ساله شد نوح در وجود آمد ، و لمک پیش از # ~~پدر وفات یافت ومدت عمر او هفتصد و هفتاد وهفت سال بود ، و به قول یهود ~~و # ~~نصاری هفتصد و هفتاد و سه سال . # نوح بن لمک - گویند از فرزندان هابیل است و اصح آن است که اینجا # ~~مثبت است . عبدالله بن عباس رضی الله عنهما گوید : چون نوح چهار صد و ~~هشتاد # ~~ساله شد وحی بدو نازل گشت . صد و بیست سال دعوت کرد، مشتاد تن ایمان # ~~آوردند. خدای تعالی طوفان فرستاد. نوح با این هشتاد تن در کشتی نشستند ~~و نجات- # ~~یافتند و نوح بعد از طوفان سیصد و پنجاه سال دیگر بزیست . # واقدی در کتاب خود آورده است که میان آدم و نوح ده قرن بود ، هرقرنی # ~~صد سال . ودر جامع المعارف ابوالفتح ناصربن محمد الحصینی3 آورده است ~~PageV01P009 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0047.png) # ~~که عمر آدم نهصد و سی سال بود و از او تا طوفان دو هزار و دویست و چهل ~~و # ~~دو سال ، وازطوفان تاوفات نوح سیصد و بنجاه سال، و از نوح تا ابراهیم ms008 ~~دوهزار و # ~~دویست و چهل وشش سال، و از ابراهیم تاموسی هفتصد سال، و از موسی تا ~~داود پانصد # ~~سال ، وازداود تاعیسی یک هزار وصدسال ، واز عیسی تامحمد علیهم السلام ~~ششصد و # ~~بیست سال . پس ، از ابتدای عهد آدم تا زمان محمد علیه السلام به قول ~~حصینی # ~~هشت هزار و ششصد و هشتاد و هشت سال . # و در تاریخ یهود آوردهاند که از آدم [ تا نوح] یک هزار و پنجاه سال بود # ~~و از نوح تا ابراهیم هشتصد و نود و چهار سال و از ابراهیم تا موسی ~~پانصد سال # ~~و از موسی تا سلیمان چهار صد وهشتاد سال و از سلیمان تا اسکندر پانصد و ~~بیست # ~~و چهار سال [ 5 - پ] و از اسکندر الی یومنا هذا که سنهآ سبع عشر و ~~سبعمائه # ~~(717) هجریست یک هزار و ششصد و بیست وهشت سال . پس به قول بهود از # ~~آدم الی پومنا هذا پنج هزار و هفتاد و هفت سال باشد . # و ابوالحسن [علی] بن الحسین بن عبدالله المسعودی در کتاب خود آورده # ~~است که از هبوط آدم تا زمان مولد مصطفی علیه السلام شش هزار و صد و چهل ~~و # ~~پنج سال است . از هبوط آدم تا طوفان دوهزار و دویست و پنجاه و شش سال ، ~~و # ~~از طوفان تا مولد ابراهیم هزار و هفتاد ونه سال ، و از مولد ابراهیم تا ~~زمان خروج # ~~بنی اسرائیل از تیه، که موسی هشتاد ساله بود ، پانصد وشصت و پنج سال ، ~~و از # ~~خروج بنی اسرائیل تا چهارم سال از پادشاهی داود علیه السلام که بیت ~~المقدس # ~~بنا کرد شش صد وسی و شش سال ، واز ابتدای بنای بیت المقدس تا مولد ~~اسکندر # ~~هفتصد ونوزده سال ، و از مولد اسکندر تا مولد مسیح علیه السلام سیصد و ~~شصت # ~~[و نه] سال ، و از مولد مسیح تا زمان ولادت مصطفی علیه السلام پانصد و ~~بیستو # ~~یک سال ، واز وقت ارتفاع مسیح ، و او سی ms009 وسه ساله بود ، تا وفات مصطفی # ~~صلوات الرحمن علیه پانصد و نود و چهارسال ، و از مبعث مسیح تا هجرترسول # ~~علیه السلام پانصد و چهل وشش سال . و وفات مصطفی صلی الله علیه و آله ~~وسلم # ~~در سنهآ خمس وثلثین و تسعمائهآ اسکندری (935) بود. واز داود تا ~~محمد[رسول الله] # ~~هزار و دو سال و شش ماه و ده روز، و از [موسی تا محمد دو هزار و هشتاد # ~~و هشت سال و شش ماه و ده روز و از ] ابراهیم تا محمد [ مصطفی] دو هزار ~~و PageV01P010 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0048.png) # ~~هفتصدو بیست و هشت سال و شش ماه وده روز، و از نوح تامحمد سه ~~هزاروهفتصد و بیست # ~~و یک سال و شش ماه و ده روز . پس بر این قول روایت مسعودی از هبوط آدم ~~تا # ~~مبعث محمد غلیه السلام شش هزار و صد و دو سال و شش ماه و ده روز ~~[باشد]. # و در دیوان النسب آوردهاند که نوح را چهار پسر بود : سام ، حام ، یافث، # ~~یام1 و گویند پسری دیگر داشت یوناطل (؟) نام ، و او را چهار پسر بود : ~~دمس، # ~~اذعار ، معاس و کایل . و از ایشان امم [6 - ر] بسیار در وجود آمدند و ~~اهل چین # ~~و ماچن از ایشانند . و یام آن است که خطاب «لیس من اهلک » در شأن اوست ~~و # ~~در طوفان هلاک شد . وحامرا ده پسر بود : کوش ، قوط ، کنعان ، زنج ، ~~زعاده(؟) # ~~هند ، سند ، مصرایم 2 ، سقحشا3 ، نوبا 4 . و حام سیاه بود و سبب سیاه - # ~~رویی وی آن بود که با پدر بیخردی کرده بود ، عورت او را ناگاه دید ، ~~لاجرم # ~~چهرهاش سیاه شد . و گویند در آن وقت سام و یافث بانگ بر وی زدند ، از # ~~اینجاست که ترکان که از نسل ایشانند عزیزند و سیاهان بجملگی خوار . ~~وبختنصر # ~~و نمرود از نسل کوشاند . # بختنصر بن نیوز رادان (؟) بن سناریببنزنج درپوس بالغ بن مسلم کوش، # ~~ونمرود پسر کوش است . # و ابو ms010 محمد عبدالله بن مسلم القتیبی5 گفته است که نمرود پسر ماش 6 # ~~بن ارم بن سام است وقبطیان از نسل قبط بن مضربن قوط بن حام اند. و ~~تمناع دختر # ~~شومال مادر عملیق پسر لاود بن حام و املیفانا دخترعنا (؟) که زن عیص ~~پسراسحاق # ~~علیه السلام بود از نسل کنعاناند . این عنا استر در جهان بادید آورد . ~~و یافث را # ~~بیست وسه پسر بود ، جومر کیومرث اوست [ که] ولایت ترکستان را عمارت # ~~کرد ، ماغوغ همدان شهر همدان و مهمات را عمارت کرد. جوان (؟) شهر ~~باتونیه PageV01P011 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0049.png) # ~~را از بلاد یونان او عمارت کرد . ثوبان صین را عمارت کرد . خراسان ~~ولایت # ~~خراسان را عمارت کرد . تیراس ولایت فارس را عمارت کرد . خوار ، سوسل ، # ~~قارح ، یاذل ، ادنه ، داران ، عامور ، برحام ، مصصه . . . خزر دریای ~~گیلان بدو # ~~منسوب است . قبرس ، مردی ، کماسخ ، کمادی ، طیلسان . کمادی را پسری بود # ~~کرد نام واو پدر کردان است وتالش از نسل طیلسان اند و اتراک و صقالبه ~~ومأجوج # ~~و یأجوج از نسل جومر و ماغوغ اند ، و گویند نوح [ بلاد] السود را به ~~حام داد # ~~و [بلاد] السمر به سام و بلادالشقر به یافت . وعمر نوح نهصد و پنجاه ~~سال بود . ### | البقهآ دویم # سام بن نوح تا ابراهیم خلیل صلوات الرحمن علیه # و ایشان ده تن اند ، مدت اعمار ایشان دو هزار و چهار صد و هفتاد و # ~~هشت سال، و گویند دو هزار و دویست و چهل وشش سال ، و گویند دوهزار و ~~نهصد # ~~و نود وشش سال . سام بن نوح او را پنج پسر بود : [6 - پ] ارفخشد ، ارم ~~، # ~~لاود ، غیلام1 ، اشود2 . خورستان را غیلام عمارت کرد و شهر نینوا و ~~رجبه (؟) # ~~و اکله و مداین را اشود ، و بلاد ارمن را ارم . و در دیوان النسب ~~آوردهاند که ارم # ~~را پانزده پسربود : عبیل ، طسم ، جدیس ، عملیق ، جرهم ، بارجاسم (؟)، ~~صحار، # ~~امیم ، ثمود ، عاد . . . عنبر حول (؟) ، عوص3 . از عوص عاد [از عاد ~~شداد # ~~در ] وجود آمد ms011 وموش دادبن (؟) عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح # ~~علیه السلام . # 4 و ابو علی فضل بن الحسن الطبرسی در تفسیر مجمع البیان فی علوم - # ~~القرآن آورده است که در «ارم» اختلاف کردهاند . گویند اسم قبیله است ، ~~و PageV01P012 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0050.png) # ~~ابوعبید گفت : عاد دواند : عاد اول ارم است و اوست که حق تعالی فرمود: ~~«وانه # ~~اهلک عادأ الاولی »1 و گویند جد عاد بود وهو عاد بن عوص بن ارم بن سام # ~~بن نوح علیه السلام عن محمد بن اسحاق . وقیل هو سام بن نوح نسب عاد ~~الیه عن # ~~الکلبی . و گویند نام شهری است و آن دمشق است عن سعید بن مسیب و عکرمه. # ~~و محمد بن کعب گوید شهر اسکندریه است ، و گویند شهری است که شداد عاد # ~~بنا کرد، و جبائی گوید : لقب عاد است. # حکایت ارم ذات العماد - وهب بن منبه گفت: در زمان معاویه ، عبدالله بن # ~~قلابه از یمن در طلب شتری در صحرای عدن میگشت ، بهوادی فروشد . ناگاه ~~به # ~~شهری رسید که باروی عظیم داشت و بر بارو قصرهای بسیار ، و بر هر قصری # ~~علمی برافراخته . و هیچ کس ندید و گفت در شهر روم . در شهر رفت و از ~~شتر # ~~فرود آمد و شمشیر ببست و از نیام برکشید ، دید حصنی ، مر او را دو در ~~عظیم # ~~مرصع [ به] یا قوت سپبد و سرخ . حیرت آورد . چون رفت شهری دید قصرهای # ~~او از زر و نقره و مرصع به لآلی و یواقیت در برابر یکدیگر، و درفرش او ~~بنادق از # ~~مشک و زعفران و لآلی ریخته و درختان مثمر و آبهای روان در جویها نقره ~~گین، و # ~~هیچ کس نه . گفت بدان خدای که محمد را براستی به خلق فرستاد که خدای # ~~تعالی در دنیا مثل آن نیافریده است. این از بهشت است که در قرآن وصف ~~کرده # ~~است . پس بر گرفت از آن لآلی ومشک و زعفران آنچه توانست و ms012 بیرون آمد و ~~به # ~~یمن آمد و به خلق نمود و عظیم متمول گشت . # این خبر به معاویه رسید . او را طلب داشت . بیامد و با او قصه کرد .[7.ر2 # ~~معاویه کعب احبار را احضار کرد و گفت یا با اسحق ، در دنیا هیچ شهری از ~~زر # ~~و نقره هست؟ گفت : بلی ، خبر دهم ترا از آن و آن کس را که آن [شهر ~~بساخت]2 # ~~آنرا شداد بن عاد بنا کرد و آن شهری است که خدای تعالی درقر آن و صف آن ~~کرده # ~~است : «ارم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد » . معاویه گفت : ~~خبر ده # ~~مرا از آن . گفت : بدان که عاد اولی نه عاد قوم هود است ، بلکه هر دو ~~قوم هود PageV01P013 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0051.png) # ~~فرزندان عاد اولی اند و از او دو پسر ماند : شداد ، شدید . شدید هلاک ~~شد و شداد # ~~به استقلال پادشاه گشت بر جمیع ملوک زمین . از تجبر و تکبر داعیه در ~~نفس او # ~~پیدا شد که بهشتی در دنیا بسازد . فرمود در ساختن آن شهرصد قهرمان با ~~هر یکی # ~~هزار اراعون (؟) ، و بنوشت به هر ملکی از ملوک آن زمان ، تا جمع کردند ~~از # ~~برای آن هر جواهری که بود در بلاد ایشان، و آن مهندسان واستادان اقامت ~~نمودند # ~~به بنیان آن شهر. چون بعد از مدتی فارغ شدند [بارویی]1 عظیم کردند گرد ~~آن ، # ~~و هزار قصر ساختند بر آن. # پس شداد با وزرا و ارکان دولت و اعیان حضرت و لشکر فراوان روی بدان # ~~شهر نهادند . چون به نزدیک آن شهر رسیدند ، حق سبحانه و تعالی صیحهای ~~از # ~~آسمان برایشان فرستاد تا جمله هلاک شدند ، چنانکه یکی از ایشان نماند . ~~و در # ~~زمان تو مسلمان احمری اشقری قصیری برابروی او خالی باشد و بر گردن ~~اویکی، # ~~به طلب . : . رفته باشد در آن بیابان، و آن شخص پیش معاویه بنشسته بود ~~. چون # ~~کعب احبار درو نگریست ، گفت که نیست الا این مرد] ms013 . # و فراعنهآ مصر از فرزندانلاودند . فرعونی که در عهدابراهیم علیه السلام ~~بود # ~~سنان بن علوان بن عبید بن عولج بن یلمع3 بن اشلیخا بن لاود بن سام 3 . # ~~فرعون یوسف علیه السلام ریان4 بن ولید بن هروان5 بن اراشة بن فاران بن # ~~عمرو بن یلمع 6 بن اشلیخا بن لاودبن سام . فرعون موسی علیه السلام ~~ولید7 # ~~بن مصعب بن معاویه بن ابی شمر بن هلوان بن لیث بن فاران بن عمرو بن ~~یلمع # ~~بن اشلیخا بن لاود بن سام . # و در جامع المعارف حصینی آورده است که ازنسل آدم بن سام است وهو # ~~ولیدبن مصعب بن ریان عزیز مصر بن الولید بن ریان بن عادبن ارم بن سام. ~~وسط معمورهآ # ~~جهان از فرزندان او8[7 - ب پرشد ومدت عمر او دویست سال بود. و به قول ~~یهود PageV01P014 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0052.png) # ~~چون [سام] صد ساله شد ارفخشد در وجود آمد بعد از طوفان به دو سال . و ~~مدت # ~~عمر سام ششصد سال بود . ارفخشد بن سام دوپسر داشت: شالح و قینان . بعد ~~از # ~~طوفان علوم افلاک اختراع کرد . فرزندانش بعد از وی صورت او را از ~~زربساختند # ~~و آن را سجده می کردند، و شهر حران او بنا کرد و مدت عمر او چهار صد و # ~~شصت و پنج سال بود . و به قول یهود چون ارفخشد سی و پنج ساله شد شولح # ~~در وجود آمد و مدت عمراو چهار صد و سی و هشت سال بود . شالح بن ارفخشد # ~~به عبری شولح گویند ، چون سی ساله شد عابر از او در وجود آمد و مدت عمر # ~~اوچهار صد و سی وهشت1 سال بود و به قول یهود چهارصد وسی وسه سال. # عابر بن شالح - هود پیغامبر علیه السلام عبارت از اوست و به عبری نامش # ~~عبور است. و عبری از عابر مشتق است و پیشتر از آن لغت مردم سریانی بود ~~و بعد # ~~از آن به سه زبان مقسوم شد، افصح آن ms014 ازمانیه لغت رها و شام وخارجه و ~~حران و # ~~فلسطینه لغت دمشق وجبل لبنان ، وکلدانیه لغت جبال وسواد عراق . # در جامع المعارف[ ابولفتح] حصینی آورده است که هود از فرزندانعاد # ~~است، و هو هود بن عبدالله بن ریاح بن خلود بن عاد، و کان عمره اربعمائة ~~و اربع # ~~و ستین سنه (464)، ثم بعث صالح و هو صالح بن عبید بن عاد الی قوم ثمود ~~و # ~~کان بین هود وصالح من المدة خمس مائة سنة ( 500) و کان عمره مأتین و ~~ثمانین # ~~سنة (280) و دفن بمکة . # و در تاریخ نصاری و افرنج آوردهاند که هود پسر شالح است و عمر او # ~~سیصد و چهل سال بود. و در تاریخ یهود آوردهاند که چون عابر سی و چهار ~~ساله # ~~شد «فالغ» در وجود آمد و مدت عمر او چهار صد و شصت و چهار سال بود . # ~~و در دیوان النسب آوردهاند که هود بن شالح را دو پسر بود : قحطان و ~~فالغ . # ~~قحطان بلاد یمن را عمارت کرد و پسری داشت یعرب نام . اول کسی که به ~~زبان # ~~عربی سخن گفت او بود ، ودر یمن فرود آمد و او را ابوالیمن گویند . ~~ویعرب # ~~را پسری پود یشجب و او را پسری بود سبا ، و عرب از این سبا منتشی شده ~~است، # ~~جهت آنکه اول کسی که در عرب سبی کرد او بود ، از آن سبب او را سبا نام ~~PageV01P015 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0053.png) # ~~نهادند . [8 - ر] و سبا را سه پسر بود کهلان ... و مر1 وحمیر 2 ، وحمیر # ~~را عزلحج3 نیز گویند . و حاطب بن سعد که رهط وی ذی الکلاع است و بنو- # ~~حیوان (؟) رهط شعبی و هوزن از فرزندان اواند ، و از نسل او بیست و پنج ~~بادشاه # ~~در عرب پادشاهی کردهاند بر این ترتیب : اول ایشان حارث، و او حارث بن ~~شداد # ~~بن ملطاط 4 بن عمرو بن قیس بن معاویة بن حشم (؟) بن عبد شمس بن موایل ~~بن # ~~غوث بن قطن بن ms015 عریب بن زهیربن ایمن بن همیسع بن حمیر است . و این # ~~حارث تبع اول است و لقبش رایش ، و تفسیر رایش به پارسی عطاست و او کریم # ~~بود . و لقمان حکیم در زمان او بود و گویند لقمان را دو هزار و چهارصد ~~و پنجاه # ~~سال عمر بود . # وحارث را پسری بود ابرهه نام ، بعد از او پادشاه شد واو را ذوالمنار لقب # ~~بود، بدان سبب که وقتی که به جنگ مغرب رفت درراه منارها ساخت تا در ~~مراجعت # ~~راه گم نکند، واز مغرب تا یمن راه پیداکرد . و او را پسری بود ~~افریقیسه، بعد از # ~~او پادشاه شد و افریقیه را که در حدود مغرب است عمارت کرد و او را پسری ~~بود # ~~العید ، بعد از او پادشاه شد و او را ذوالاذعار لقب بود و ذعر به پارسی ~~ترس # ~~است و او نسناس به بلاد یمن آورد و خلق از ایشان بترسیدند ، از آن سبب ~~او را # ~~آن لقب نهادند . و بعد از او پادشاهی به هدهاد برسید و ازو به بلقیس زن ~~سلیمان # ~~پیغمبرعلیه السلام . بلقیس دختر هدهاد 6 بود پسر شرحبیل پسر ابرهه پسر ~~حارث . # ~~وقتی که بلقیس ملک یمن بگذاشت و به سلیمان پیوست عمش باشرینعم 7 پادشاه # ~~شد و او بغایت کریم بود و بعد از او پادشاهی به ابو کرت شمربن عبید بن ~~افریقیس # ~~بن ابرهة بن حارث رسید واو ذوالقرنین لقبداشت . لشکرعرب را به عراق ~~آورد. # ~~و در کتاب حمیر آوردهاند که گشتاسب را او کشت و تبع دوم اوست و بعد از ~~و به PageV01P016 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0054.png) # ~~پسرش اقرن رسید و بعد از او به پسرش ذوجیشان و بعد از او به برادرش ~~کلی- # ~~کرب و از او به پسرش اسعد و از او به برادرش حسان و از او به برادرش ~~عمرو، و # ~~بعد از او پادشاهی به عبد کلال رسید و او پسر مثوب بن عمر [8 - پ] بن # ~~زهران بود ms016 برادر ملطاط1 که جد حارث بود و ازو به پسرش مرثد رسید وازو # ~~به پسرش ولیعه و ازو به ذوجدن بن حجر بن ربیعة بن مرة بن حارث بن عوف ~~بن # ~~زهران جد عبد کلال ، و ازو به ابرههآ [صباح برادر زادهآ عبد کلال و ازو ~~به صهبان # ~~بن محرث عمزادهآ ابرهه ] و ازو به پسرش صباح و ازو به حسان بن عمرو بن ~~اقرن # ~~و ازو به تبع الاصغر . و او به یثرب آمد و یهودی شد [ وخود را بد نام ~~کرد] و # ~~خواهرزادهآ خودعمروبن حجر را پادشاه عدنان کرد و امرء القیس شاعر پسر ~~حجر # ~~ابن حارث بن عمرو بن حجر است و ازو به عریب2 رسید . و او پادشاه بزرگ # ~~بود، یهودی شد و حبشه براو مستولی شدند و او خودرا در دریا غرق کرد و ~~ملک # ~~یمن دردست حبشه بماند تا زمان سیف ذییزن3، و به چهار پادشاه منتقل شد و ~~آخر # ~~ایشان مسروق بود پسر ابرهه که سورة الفیل در شأن پدرش نازل شد و او بر ~~دست # ~~معدی کرب پسرسیف ذییزن کشته شد و اوسیف بن ذییزنبن اسلم بن زید بن عوث # ~~ابن سعدبن عوث بن عدی بن ما لک بن زید بن سدو بن زرعة بن صیفی بن قیس ~~بن معاویة بن # ~~سبا الاصغر بن کعب بن ذوالکلال زید بن سهل بن عمر بن قیس بن معاویة بن ~~حشم4 # ~~بن عبد شمس بن وائل بن عوث بن قطب بن عریب بن زهیر بن ایمن بن همیسع # ~~بن حمیر است ، ومدت پادشاهی ایشان یک هزار وهفتصد سال بود . # حکایت - چون سیف دید که حبشه بر بلادیمن مستولی شدند به خدمت قیصر # ~~روم رفت و معاونت طلبید . قیصر بدان سبب که حبشه از ملت او بودند لشکر ~~نداد # ~~و فرمود تا بیست هزار دینار زر به او دادند . سیف در خشم شد و آن زر را ~~بر در # ~~او ریخت و مراجعت نمود و به ms017 حضرت انوشیروان رفت و گریه و تذلل نمود . # ~~نوشیروان تقبل فرمود [که امداد نماید] . سیف در آن نزدیکی وفات یافت. ~~پسرش # ~~معدی کرب به خدمت نوشیروان آمد . نوشیروان بفرمود تا زندانیان را بیرون ~~کردند # ~~و تمامت را برگ ساخته با او فرستادند . ایشان با او در کشتی نشسته تا ~~کنار عدن PageV01P017 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0055.png) # ~~برفتند و پیشوای ایشان وهرز بود ، با حبشه نزدیک عدن مصاف دادند و ~~مسروق1 # ~~کشته شد، ملک یمن بگرفتند و پادشاهی برمعدی [ه- ر] کرب مقررشد . # در اثنای پادشاهی روزی به شکار رفته بود حبشه بر او فرصت یافتند و او را # ~~بکشتند ، وانقراض ملک بنی حمیر برین معدی کرب بود و ازو به فرس 3 منتقل # ~~شد . و اول پادشاه وهرزبود، لقب خرهداد2 داشت و او پسر واریهان (؟) ~~پسرنرسی # ~~پسر جاماسف پسر فیروز ملک بود و بعد ازو ملک با نوشجان افتاد و بعد ازو ~~به # ~~دادویه که کشندهآ اسود عیسی بود که در روزگار مصطفی صلی الله علیه و ~~سلم دعوی # ~~پیغامبری [کرد] و بعد ازو به فیروز دیلمی ، و بعد از او ملک یمن از فرس ~~منتقل # ~~شد به نواب مصطفی علیه الصلوة والسلام . # و از بنی کهلان پنجاه و یک تن در عرب پادشاهی کردند و از آن سه قبیله # ~~از بنی غسان و بنی لحم و بنی دوس . از بنی غسان اول ایشان ماء السماء و ~~آخرین # ~~جبله نام که بر دست امیر المؤمنین عمربن خطاب خلیفه مسلمان شد ، و باز ~~به جهت # ~~آنکه عمر برو حکم کرد تا در عوض طپانچه که بر عربی زده بود طپانچه او ~~را # ~~بزنید ، به حیلت از خود دفع کرد و به روم رفت و ترسا شد . # نسبه : جبلة بن ایهم بن ابو شمر بن حارث بن حجر بن نعمان بن حارث بن # ~~ایهم بن حارث بن جبلة بن حارث بن ثعلبة بن عمرو بن جفنة بن عمروبن ماء ~~السماء . # ~~وماء السماء پادشاهی کریم بود. هروقت ms018 که قحط شدی مردمرا چندانزر و طعام ~~دادی که # ~~قحط ننمودی، از آن جهت او را ماء السماء گفتند ، و از و تا جبله همه ~~پادشاه بودند # ~~و غیر ایشان از برادران و برادر زادگان ایشان از ماء السماء تا جبله سی ~~و پنج تن # ~~پادشاهی کردهاند . وماء السماء پسر حارثة المطریق بن امرء القیس مطریق ~~بن # ~~ثعلبة بن مازن است ، و این مازن راغسان نام نهادند از جهت آنکه در یمن ~~بر کنار # ~~رودی مقام کرد که آن را غسان گفتندی، و نسل او را غسانیان گویند و او ~~پسرازد # ~~ابنغوث بن نبت بن مالک بن زید بن کهلان است واز بنی لحم اول ایشان ~~«بدو» # ~~که امرء القیس گفتندی تا ابو قابوس النعمان که کسری پرویز در مداین او ~~را در PageV01P018 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0056.png) # ~~زیر پای پیل بکشت چهارده تن پادشاهی کردند ، و ابوقابوس النعمان پسر ~~منذر # ~~بن منذر] است که اورا ابن ماءالسماء گفتندی به نام مادرش ، ~~وذوالقرنین[9بپ] # ~~لقب داشت، و در اواسط پادشاهی او ابو یعفر پسر علقمهآ ذمیلی1 به فرمان ~~ملوک # ~~عجم او را معزول کرد و پادشاه شد، و بعد ازو ملک حارث و پیش از ملک ~~حارث # ~~شهرت فارسی در روزگار انوشیروان عادل و بعد از و ملک حارث پسر عمرو پسر # ~~حجر ، این هرسه از نسل ملوک بودهاند و مدت سی سال ملک با ایشان بماند ~~[و باز] # ~~به فرمان ملوک عجم ملک به ابن منذر رسید و او پسر امرء القیس ابن اسود ~~بن منذر # ~~ابن نعمان بن امرء القیس بن ضد بن بدو3 است . این جماعت با چهار تن3 ~~دیگر # ~~از فرزندان ایشان پادشاهی کردهاند . # نسبه : بدو بن عمروبن عدی بن نصر بن ربیعة بن عمرو بن حارث بن سعوف # ~~ابن مالک بن غنم بن نمارة بن لخم است ، و لخم را مالک نام بود و از ~~قبیلهآ بزرگ # ~~است واو پسرعدی بن حارث بن قرة بن ادد بن زید بن ms019 یشجب بن غوث بن زید بن # ~~کهلان است ، و حاتم طایی ازقبیلهآ اوست، وهو حاتم بن عبدالله بن سعد بن ~~خسرج # ~~ابن امرءالقیس بن عدی بن احرم بن ابیاحرم مروهة بن ربیعة بن جرول بن ~~ثعل بن # ~~عمروبن الغوث بن الطی، واسم طی جد همه4 لانه اول من طوی المنازل، ~~وهوابن ادد # ~~بن یشجبابن غوث بن زید بن کهلان، و اورا پسری بودعدی بن حاتم صحابی رضی ~~الله عنه. # و از بنی دوس دو تن پادشاهی کردهاند : مالک بن فهم اول پادشاهان حیره # ~~بود ودر عراق عرب او را پسری بود جذیمة الابرش . بعد از پدر پادشاه شد ~~. # ~~عظیم متکبر بود چنانکه با کسی شراب نخوردی و گفتی ندیم من بجز ستارگان # ~~نشاید ، بدین سبب اوراندیم الفرقدین لقب نهادند ، واو بردست زباکشته شد ~~و زبا # ~~زنی بود نسب او جذیمة بن مالک بن فهم بن غنم بن دوساست. وابو هریرهآ ~~صحابی # ~~از نسل این دوس است . # و حافظ ابو موسی بن محمد بن ابی بکر بن ابی عیسی المدینی الاصفهانی # ~~در کتاب تتمه آورده است که در نام ابوهریره و پدرش اختلاف کرده اند ~~بسیار . PageV01P019 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0057.png) # ~~واقدی گوید : نامش عبدالله بن عمراست و در کتاب مدخل حاکم ابوعبدالله ~~محمدبن # ~~عبدالله بن مجمد بن عبدالله البیع النیشابوری آورده است: ابوهریرةآ عبد ~~الرحمن[10- ر] # ~~ویقال عبدشمس و یقال عمیر بن عامر الدوسی، و الدوس هو ابن عدنان بن ~~عبدالله بن زهران # ~~من الازد وامه امیمة بنت هفتح (؟) بن الحرث الدوسیة . # ابوهریره در سنهآ سبع به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم به خیبر آمد و # ~~ایمان آورد و در صفین وفات یافت در سنهآ تسع و گویند درسنهآ ثمان و ~~گویند درسنهآ # ~~سبع و خمسین (57) . واو را به مدینه آوردند و دفن کردند. و او هفتاد و ~~هشت ساله # ~~بود و از رسول علیه السلام پنج هزار و سیصد و هفتاد و چهار حدیث روایت ~~کرد . # و دوس پسر عدنان بن ms020 عبدالله بن زهران بن کعب بن حارث بن کعب بن # ~~عبدالله بن مالک بن نصر بن ادد 1 بن غوث بن مالک بن زید بن کهلان است . ~~و # ~~مدت پادشاهی ایشان پانصد و هفتاد و پنج سال بود . # فالغ بن غابر- اورا چهارپسربود: ارغو3، فینان، شیری ، مدبر3. ودر زمان # ~~او فرزندان نوح دگر باره زمین را قسمت کردند . فرزندان سام را وسط ~~معمورةآ # ~~عالم : فلسطین و شام و حجاز وشامرا4 و بابل وعراق و فارس رسید ، و ~~فرزندان # ~~حام را جنوب افریقیه، زرنج و مصر و نوبه وبربر و حبشه وهند و سند ، و ~~فرزندان # ~~یافث را شمال اندلس وافرنجه و بلاد یونان و صقالبه و بلغار وترکستان ~~رسید . # ~~و چون مدت عمر فالغسی سال بود ارغو در وجود آمد و مدت عمر فالغ دویست # ~~و سی و نه سال بود . # ارغو بن فالغ - او را پنج پسر بود: شاروغ واو را به عبری سرور خوانند # ~~و نعمان و بهران وطاشم و طولان . فرزندان این چهار برادر را جبابره ~~گویند ، و # ~~در زمان ارغو ، نمرود بن کوش بن حام در بابل پادشاه شد و صرحی عظیم ~~بناکرد # ~~وریح عاصف آن را از بیخ بر کند و خراب گردانید و نمرود بمرد ، و او ~~راپسری # ~~بود بلوس5(؟) نام ، و او را پسری بود نینوس نام ، به نام خود شهری ساخت ~~بر کنار PageV01P020 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0058.png) # ~~جوی موصل ، و خراب است1 و مدت عمر او سیصد و نه سال بود واو را به عبری # ~~رغو خوانند. و در تاریخ یهود آوردهاند که چون ارغو سی و دوساله شد سرور ~~در # ~~وجود آمد. و مدت عمر رغو دویست وسی ودوسال بود[10-پ]. # ساروغ بن ارغو - در عهداو سکهآدینار و درم بادید آمد و در آن زمان ~~فرعون(؟) # ~~بن سالس از فراعنهٔ‌ مصر مستولی شد و مدت عمر ساروغ سیصد وسی سال # ~~بود ، و یهود گویند : چون سرور سی ساله شد ناخور در وجود آمد و مدت ms021 عمر # ~~او دویست وسی سال بود، ناخور بن ساروغ اوراپسری بود تارخ نام که آذر3 ~~عبارت # ~~ازوست و به عبری تورخ گویند و مدت عمر ناخور دویست و یک سال بود ، ~~ویهود # ~~گویند : چون ناخور بیست و نه ساله شد تارخ دروجود آمد و مدت عمر ~~ناخورصد # ~~و سی وهشت سال بود . # تارخ بن ناخور- او را سه پسر بود: ابراهیم ، ناخور ، هاران . لوط علیه- # ~~السلام پسر هاران است و ایوب علیه السلام از فرزندان عوض بن ناخور . # و در کتاب مجمع البیان فی علوم القرآن ابو علی طبرسی آورده است که # ~~ایوب بن عوض بن رارخ بن روم بن عیصا 3 بن اسحق بن ابراهیم است علیه ~~السلام، # ~~و مدت عمر ایوب صد و چهل و شش سالبود، و دختر یعقوب علیه السلام الیا ~~که به # ~~عبری دینا4 گویند حرم او بود و لافان 5نبی علیه السلام که خواهرش روفا ~~نام مادر # ~~یعقوب علیه السلام بود و دخترانش لیئا 6 و راحیل مادر یوسف علیه السلام ~~هر دو # ~~حرم یعقوب علیه السلام بودند پسر بثوایل 7 پسر ناخور بود . و در عهد ~~تارخ ملک # ~~فلسطین مورقوس نام شهر دمشق بنا کرد، ومدت عمر تارخ دویست و هفتاد و ~~پنج سال # ~~بود و در شهر حران وفات یافت . # و در تاریخ یهود آوردهاند که چون تارخ هفتاد ساله شد ، ابراهیم علیه - # ~~السلام در وجود آمد، و مدت عمر تارخ دویست و پنجسال بود . PageV01P021 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0059.png) # ابراهیم علیه السلام بن تارخ - او را هشت پسر بود : اسمعیل ، اسحق ، # ~~شوح ، یشباق ، مذان ، مدیان ، زمران ، یفشان1 . صفورا حرم موسی علیه ~~السلام # ~~دختر شعیب علیه السلام پسر یربت2 پسر غیفا پسر مدیان است وملکی صیدق و # ~~ابی میلخ3 این دو پیغامبر معاصر ابراهیم خلیل علیه السلام بودهاند . و ~~خدای تعالی # ~~ابراهیم را به نمرود بن کوش فرستاد تا او را دعوت کرد و بیست صحیفه ~~بدونازل # ~~شد . و هب بن منبه گوید : دو مؤمن و دو ms022 کافر بر همه روی زمین پادشاهی ~~کردند # ~~[11 - ر] ومؤمنان سلیمان وذوالقرنین و کافران نمرود و بختنصر . # ابراهیم علیه السلام هفده ساله بود که نمرود او را در آتش انداخت وچون # ~~ساره دختر هاران مادر اسحق وفات یافت قطورا4 دختر یقطن 5 را بخواست و ~~ازو # ~~آن شش فرزند دیگر به و جود آمدند . و اول فرزند ابراهیم اسمعیل بود و ~~مادرش # ~~هاجر قبطیه کنیزکساره که به ابراهیم بخشیده بود و اسمعیل به سیزده سال ~~از اسحق # ~~بزرگتر بود، و گویند بعد از ولادت اسحق، ابراهیم بیست سال [دیگر] بزیست ~~و # ~~گویند هفتاد و پنج سال . و در وقت ولادت اسحق، ابراهیم صد ساله بود و ~~گویند # ~~یعقوب در حیات وی از مادرش در وجود آمد و یعقوب صد و چهل وهفت سال # ~~بزیست، و چون یوسف به مصر رفت صد و سی ساله بود ویعقوب و عیص 6 توأم # ~~بودند ، در یک روز وفاتیافتند و در یک قبر مدفوناند در بیت المقدس . و ~~یوسف # ~~بعد از یعقوب پنجاه و چهار سالبزیست ، و در مجمع البیان ابوعلی طبرسی ~~آورده # ~~است که بعد از پدر بیست و سه سال بزیست و او اول انبیای بنی اسرائیل # ~~است و بعد از او نبوت به روبیل رسید پسر سهودا 7 . و عمر یوسف صد و ده ~~PageV01P022 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0060.png) # ~~سال بود . # وفات ابراهیم نماز دیگر بود روز پنجشنبه دوم ماه محرم . بیست و پنج روز # ~~رنجور بود . اسحاق را به شام خلیفه کرد و اسمعیل را به حجاز . و بعد از ~~ابراهیم # ~~اسمعیل چهلسال بزیست، و عمر او صد و سی و هفت سال بود . واسحق پنجاه ~~ودو # ~~سال بزیست و عمر او هشتاد و نه سال بود و گویند عمر ابراهیم دویست سال ~~بود ، # ~~و در جامع المعارف آوردهاند که صدوهفتاد و پنج [سال] بود و این موافق ~~تاریخ # ~~یهود و نصاری است . # و از عهد ابراهیم الی یومنا هذا که شهور سنهآ ms023 سبع عشر و سبعمائهآ هجری # ~~(717) است سه هزار و ششصد وسی و هفت سال است ، و گویند سه هزار و # ~~هشتصد و نوزده سال است ، و به تقریر ابوالحسن علی بن عبدالله المسعودی ~~سه # ~~هزار و چهارصد و نود وهفت سال ، وبه قول یهود سه هزار و صد و سی و ~~سهسال. # ~~11-پ] ### | فصل # در بیان تواریخ واصناف آن گه منجمان بنیاد # رصدها وزیجها بر آن نهادهاند و غیر آن # مقدم همه تاریخ طوفان است که اول1 روز آدینه بوده است و الی یومنا هذا # ~~[که سنهآ سبع عشر و سبعمائهآ هجری است] به قول مسعودی چهارهزار و ششصد ~~و پنجاه و نه # ~~سال است. دیگر تاریخ بختنصر اولاست بابلی که از زمان جلوس او گرفتهاند ~~و آن # ~~روز چهار شنبه بوده است، و بطلمیوس اصول اوساط حرکات کواکب در کتاب # ~~مجسطی بر آن تاریخ نهاده است و قبطیان در اوایل آن تاریخ استعمال می ~~کردهاند. # ~~دیگر تاریخ اسکندر بناست ماقدونی که معروف است به ببلس3 و این تاریخ را ~~PageV01P023 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0061.png) # ~~از زمان ممات او گرفتهاند و آن روز یکشنبه بوده است و ثاون 1 اسکندرانی # ~~اصول اوساط حرکات کواکب در زیج خود که ملقب است به قانون، برین تاریخ # ~~نهاده، و بطلمیوس در مجسطی اصول بعضی از ارصادخود در اول این تاریخ وضع ~~کرده. # دیگر تاریخ ذوالقرنین اسکندر رومیاست . چون اسکندر به شام رسیداحبار # ~~بیت المقدس را فرمود که تاریخی که از زمان موسی علیه السلام می گرفتند ~~آن را # ~~ترک کنید و از زمان من گیرید . ایشان گفتند : ما را به اخبار صحیح معین ~~شدهاست # ~~که هر هزار سال که از این تاریخ تمام شود آن را ترک میباید کرد و مبدأ # ~~تاریخ از هزارهآ دیگرکردن، و امسال هزار سال تمام شد . و آن سال بیست و ~~هفتم # ~~بود از عمر اسکندر که مبدأ [ این] تاریخ از آنجا گرفتند و آن روز ~~دوشنبه بود # ~~الی یومنا هذا ms024 یک هزار و ششصد و پنجاه3 سال است ، و به قول یهود یک ~~هزار و # ~~ششصد و بیست وهشت سال . و سامی (؟) اصول اوساط حرکات کواکب در زیج # ~~خود بدین تاریخ نهاده است . # دیگر تاریخ اغسطوس قیصراول قیاصره که از جلوس او گرفتهاند و آن روز # ~~یکشنبه بوده است الی یومنا هذا یکهزارو سیصدوسی وهفت سال است . # دیگر تاریخ انطینس رومی است از ابتدای دولت او ، و آن روز آدینه بوده # ~~است و بطلمیوس مواضع کواکب ثابته را در مجسطی در اول این تاریخ ~~نهادهاست. # ~~[12 - ر] دیگر تاریخ دقطیانوس است ملک روم و قبط به مصر ، و این تاریخ ~~را # ~~از اول دولت او گرفتهاند و آن روز آدینه بوده است و در این زمان مستعمل ~~قبطیان # ~~است . دیگر تاریخ هجرت رسول علیه السلام است و آن روز دوشنبه بوده ~~یازدهم # ~~ربیع الاول و اول آن سال ماه محرم روز پنجشنبه بوده که مستعمل مسلمانان ~~است. # ~~و عبدالرحمن خازنی3 اصول اوساط حرکات کواکب در زیج معتبر سنجری برین # ~~تاریخ نهاده است . دیگر تاریخ فرس است و مبدأ آن از زمان جمشید بوده و ~~بعد PageV01P024 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0062.png) # ~~ازو به هر پادشاه بزرگ نسبت کرده و به آخر به یزدجرد شهریار1 منسوب ~~گشته، # ~~و آن روز شنبه2 بوده، الی یومنا هذا ششصد و نود و پنج سال است . # و به زعم فارسیان آن است که ایام عالم سیصد و شصت هزار 3سال است و # ~~اصحاب احکام نجوم مبدأ تسییرات و انتها آت و فرودارات (؟) از آنجا می ~~گیرند ، # ~~و گویند آنگاه که اجتماع کواکب بوده است در اول نقطهآ حمل تا اول سال ~~طوفان # ~~صد و هشتاد هزار سال شمسی تمام شده بود. و در شرح کلمهآ صد و هشتاد و ~~سوم از # ~~کتاب «ثمره » آورده است که طوفان بعد از سال قران به دویست و شصت وشش # ~~سال بوده است . # دیگر تاریخختایی 4 است و آن مبنی بر سه دور ms025 است هر دوری شصتسال، # ~~و مقیدکنند ادوار را به اعظم واوسط واصغر . اعظم را دور شانکون گویند ~~واوسط # ~~را جوبکون 5 واصغر را خارن، 6 و مدت هر سه دور صد وهشتاد سال بود . ~~واول # ~~دور شانک ون روز سه شنبه بوده است بیست و نهم ربیع الاول سنهآ اثنی و ~~ستین و # ~~سبعمائه 7 و از ابتدای ادوار عالم به زعم ایشان تا اول دور شانکون هشت ~~هزار و # ~~هشتصد و شصت و سهون تمام گذشته است و یک ون دههزار سال بود و از ون ~~ناقص # ~~نه هزار وهفتصد و چهل سالتمام شده است و سال چهل و یکم ابتدای ~~دورشانکون # ~~بوده است و ایشان دور عالم را سیصدوشصتهزار ون می گویند . # دیگر تاریخ هنود است و آن مبنی بر چهار دور است غیر مساوی : اول # ~~کریت یوک ، دوم توتیایوک ، سیوم دوابریوک ، چهارم کله یوک که مجموع این ~~ادوار # ~~12 - پ] به زعم یهود چهل وسه لک و بیست هزار سال باشد و معنی لک صد # ~~هزار سال است و از دور آخرین که ما در اوییم مدت پنج هزار وسیصد و ~~نودوسه # ~~سال گذشته است تا این غایت که شهور سنهآ سبع عشر وسبعمائهآ هجری است . # دیگر تاریخ ملکی ، و مبدء آن روز سه شنبه بوده است بیست و سیوم ماه # ~~محرم سنهآ سبع عشر واربعمائهآ هجری (417) و آن منسوب است به سلطان # ~~جلال الدین ملکشاه بن الب ارسلان السلجوقی، و تقویم بدین تاریخوضع ~~کردهاند . PageV01P025 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0063.png) # دیگر تاریخ جدید «خانی» است و مبده آن از عهد سلطان اسلام غازان خان است، # ~~و سبب آن بود که پیش از این وضع دفاتر قانون ممالک مربوط به تاریخ هجری # ~~بود و مضبوط بهسالهای قمری، ومیان سالهای قمری و شمسی در مدت سی سالیک # ~~سال تفاوت می کند و ازین جهت خللی عظیم و فسادی ظاهر واقع میشد که طلب # ~~خراج مبنی برسالهای قمری میبود و ادراک دخل مبنی ms026 بر سالهای شمسی . پسدر # ~~هر سی ویک سال قمری که سیسال شمسی است حاصل سی ساله به رعیت می رسید # ~~و سیویک ساله عمال را به سال1 متوجه میشد و مطالبت می کردند و ظلمی ~~عظیم # ~~بود . به فرمان غازانخان ، خواجه رشیدالدین وزیر این تاریخ وضع کرد . ~~سالهای # ~~او شمسی طبیعی3 هرسال روزنوروز و آن روز سهشنبه بود در آخر شهور سنهآ ~~تسع # ~~و تسعین وستمائهآ هجری (699) . PageV01P026 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0064.png) ### | فسم دود # در ذگر ملوک فرس و مشاهبر انبیا و حگما گه در ایام ایشان # بودهاند از ابتدای عهد گیوموث تا آخو ایام یزدجرد شهریار # گه آخر ملوک عجم بوده است # و ایشان چهارطبقهاند . عدد ایشان شصت و هشت تن ، مدت پادشاهی ایشان # ~~سه هزار و ششصدو چهل و چهار سال و چهارماه و سهروز بود . # طبقهآ اول پیشدادیان - وایشان یازده تناند . مدتپادشاهی ایشان دوهزار # ~~و چهارصد و هشتاد و پنج سال . کیومرث بن یافث او را یه عبری کومر گویند ~~و # ~~به عربی جومر . ترکستان را عمارت [13 - ر] کرد ، و او را سه پسر بود : ~~ترک، # ~~ریغاث، اشکفار1 . ترک ملک افرنج را عمارت کرد ، ریغاث گرگان را ، و عجم ~~او # ~~را سیامک خوانند ، و اشکفار 1 صقالبهرا . # و به اتفاق ارباب تواریخ، اول کسی که پادشاهی کرد و آیین شاهی به جهان # ~~آورد کیومرث بود . و مغان گویند او آدم است . وغزالی در کتاب نصایح ~~الملوک # ~~آورده است که او برادر شیث است ، واصح این است که اینجا مثبت است . ~~گویند # ~~بنیاد شهر ساختن او نهاد و شهر بناکرد اصطخر و دماوند3، و هزار سال ~~بزیست و PageV01P027 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0065.png) # ~~در حیات خود پادشاهی به نبیرهآ خود هوشنج پسر سیامک داد . و مدت ~~پادشاهی او # ~~چهل سال بود . # هوشنج بن سیامک - پادشاهی عالم عادل بود و در حکمت عملی کتابی ساخته # ~~است آن را جاویدان خرد 1 گویند . و حسن بن سهل کاتب وزیر مأمون خلیفه ~~ترجمهآ # ~~آن به عربی ms027 کرده است کما قال : العلم و العمل قرینان کمقارنة الروح ~~للجسد # ~~لاینفع احدهما الا بالاخر. وقال: الغنی فی القناعة والسلامة فی العزلة ~~والحریة فی # ~~رفض الشهوة . و عجم گویند که پیغامبر بود ، از سنگ آهن بیرون آورد و ~~سلاح # ~~ساخت وطریق زهد و تجرد داشت وهمواره به عبادت مشغول بود . در حالت سجود # ~~دیوان او را هلاک کردند . طهمورث از حال او آگاهی یافت و آن دیوان را ~~هلاک # ~~کرد و در مقام ایشان شهری ساخت ، گویند آن شهر بلخ است . و مدت پادشاهی # ~~هوشنج جهل سال بود . # طهمورث بن هوشنج - ولی عهدپدر بود، پادشاهی صاحبرأی عادل [بود]. # ~~گویند ترتیب معیشت و اسباب زندگانی بروجه اصلح او پیدا کرد و چهار شهر ~~بنا # ~~نهاد : بشاور از فارس و کهرار مرد (؟)2 و مهریز (؟) و ساریه از عراق . ~~و در # ~~زمان او قحطی پدید آمد . منعمان را فرمود تا خورش بامداد به درویشان ~~دهند و # ~~به طعام شبانگاه قناعت کنند . سنت روزه از آن وقت پدید آمد . مدت ~~پادشاهی او # ~~سی سال بود . # جمشید بن طهمورث - بعد از هزار سال شمسی از تاریخ آدم علیه السلام # ~~[13 - پ] پادشاه شد . گویند برادر طهمورث بود و گویند برادرزاده، ~~واصحاین # ~~است که اینجا مثبت است . پادشاهی با جمال و کمال و عالم و عادل بود و ~~افضل PageV01P028 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0066.png) # ~~و اکمل عصر . به ترتیب امور مملکت وادوات و آلات حرب و استنباث1 صنایع # ~~مشغول شد وشهر اصطخر را عمارت کرد وسرای بزرگ در وی بساخت که امروز # ~~ستونهای آن مانده است و آنرا چهل مناره خوانند و در تحویل آفتاب به ~~نقطهآ حمل در # ~~آن سرای برتخت نشست و آن روز را نوروز نام نهادند . # چون مدت پادشاهی او به هفتصد سال رسید متکبرشد و دعوی خدایی کرد. # ~~خدای تعالی شداد عاد را برانگیخت تابرادرزادهآ خود ضحاک بن علوان(؟) ~~رافرستاد # ~~تاجمشید را هلاک کرد و عجم علوان(؟) را مرداس خوانند . ومدت پادشاهی ~~جمشید ms028 # ~~هفتصد وشانزده سال بود . # ضحاک بن مرداس الحمیری- چون شداد و شدید پسران عاد پادشاه شدند، # ~~ضحاک را به فارس فریستادند2 تا جمشید را بکشت [ و پادشاه شد] و آغاز ~~ظلم و # ~~بیدادی بنهاد . حق تعالی هود را علیه السلام به عادیان فرستاد تا ایشان ~~را دعوت # ~~کرد . شداد قبول نکرد و قصد هود کردند . خدای تعالی ایشان را به ریح ~~العقیم # ~~هلاک گردانید . و مرثد3 بن شداد پادشاه شد و به هود علیه السلام بگروید ~~و با وی # ~~در حضرموت میبود و آنجا ذر گذشت ، و بعد از ریح العقیم هود علیه السلام ~~بیست # ~~وهفت سال دیگربزیست . ومدت پادشاهی ضحاک هزار سال بود . # افریدون اثفیان 4- از فرزندان جمشید بود و گویند پسر آبتین از فرزندان # ~~طهمورث بود . پدران او از ضحاک گریخته بودند و در بیابان میبودند . چون ~~ضحاک # ~~همواره بر رعیت ستم کردی ، در آخر عمر دو شعله به شکل دو مار از دوشهای ~~او # ~~بیرون آمد و درد آن جز به مغز سر آدمی ساکن نمیشد . از برای طلای آن ~~خلقی # ~~بسیار بکشت . آهنگری از اصفهان کاوه نام، به سبب آنکه دو پسر اورا کشته ~~بود، # ~~پوست آهنگران[1 - ر] بر سر چوبی کرد . خلقی بسیار بر وی جمع شدند و بر # ~~ضحاک خروج کردند . ضحاک از ایشان بگریخت . ایشان فریدون را به پادشاهی # ~~نشاندند و ضحاک به دست او دادند و بکشتند و آن چوب را مرصع گردانیدند و # ~~درفش کاویانی5 نام نهادند . PageV01P029 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0067.png) # و افریدون پادشاهشد و بر عادیان مستولی گشت و بیشتر معمورهآ عالم بگرفت # ~~و مملکت بر سه پسر خود سلم و تور و ایرج قسمت کرد : روم و مغرب به سلم ~~داد # ~~و ترکستان به تور و وسط معمورهآ عالم به ایرج . سلم و تور متفق شدند ~~وایرج را # ~~بکشتند . بعد از آن منوچهر خون جد ایشان بازخواست ، بستد ، و فریدون ~~وفات # ~~یافت . و مدت پادشاهی او پانصد سال بود . # منوچهر بن شحوب ms029 بار1- از دخترایرج ماه آفرید نام بود . به حکم وصایت # ~~پادشاه شد و نهر فرات حفر کرد و آب به عراق آورد و انواع اشجار و ~~ریاحین از # ~~کوهها و بیشهها نقل کرد و باغها و بستانها ساخت و پهلوان و لشکر کش ~~اوسام بن # ~~نریمان بود، و در آن زمان افراسیاب از نسل تور آهنگ وی کرد و مصالحه ~~کردند # ~~بر آنکه ماورای جیحون افراسیاب را باشد . و در زمان او خدای تعالی موسی ~~و # ~~هرون را به فرعون ، ولیدبن مصعب ، فرستاد که از اولاد لاودبن سام بود ~~وشداد او # ~~را به حاکمی مصر فرستاده بود. و مدت پادشاهی منوچهر صدو بیست سال بود. # نودر3 بن منوچهر - بعد از پدر پادشاه شد ودر ایام او خلل در اطراف بادید # ~~آمد و کارها از قاعده و نظام دور ماند و فتنهها برخاست و افراسیاب بروی ~~خروج # ~~کرد و نودر را با هزار کس ازاعیان و ارکان دولت اسیر کرد و نودر را ~~بکشت . و # ~~مدت پادشاهی او دو سال بود . # افراسیاب بن پشنک بن تور - در دیوان النسب آوردهاند که او پسر تورک3 # ~~پسر ترک پسر کیومرث است . بعد از وفات منوچهر به فارس آمد، نودر را ~~هلاک # ~~کرد و به قتل و خرابی مشغول شد . و مدت پادشاهی او دوازده سال بود . # زاب4 بن طهماسب - از فرزندان منوچهر بود . بر افراسیاب خروج کرد و # ~~افراسیاب از و بگریخت و با حدودخود رفت و زال به صلاح [14 - پ] خرابی ~~PageV01P030 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0068.png) # ~~افراسیاب مشغول شد و دو رودخانه به عراق آورد که آن را زابین گویند . ~~ومدت # ~~پادشاهی او پنج سال بود . # حرشاسف بن استاسف1- برادر زادهآ زاب2 بود. به حکم وصایت قایم مقام # ~~او شد و رستم دستان از نسل اوست . و مدت پادشاهی او بیست سال بود . ### | طبقهآ دوم # کیانیاناند و ایشان نه پادشاهاند و اسکندر رومی بعد از ایشان [بود] # و مدت پادشاهی ایشان هفتصدوهفت سال بود # کیقباد اول ms030 کیان است از فرزندان نودر بن منوچهر . پیوسته بر کنارجیحون # ~~بودی و با اتراک محاربه کردی ، و اول محاربهٔ‌ رستم با افراسیاب در ~~ایام او بود ، # ~~و لقمان حکیم و شموایل پیغمبر و طالوت که پادشاه بنی اسرائیل بود ~~معاصران او # ~~بودند ، و مدت پادشاهی اوصدوبیست سال بود . # کیکاووس پسر کیقباد - ولی عهد پدر بود . قصد پادشاه یمن ذوالاذعار # ~~کرد و به صلح انجامید ، و دختر پادشاه یمن سوداوه نام را بخواست ، بعد ~~از آن # ~~ذو الاذعار حمیری به حیله کیکاووس را با اعیان و ارکان دولت او اسیر ~~کرد . # ~~رستم از ایران به یمن رفت . ذوالاذعار به مصالحه پیش رفت و کیکاووس را ~~اطلاق # ~~کرد و تمامت امرا وحشم او را بگذاشت و سوداوه را با هزار کنیزک در صحبت # ~~کیکاووس رواهز کرد . و او را پسری بود سیاوش نام از زنی دیگر ، و از ~~رستم # ~~دستان تربیت یافته ، به سبب تهمتی که بروی نهادند ، از پدر تمرد نمود و ~~پیش # ~~افراسیاب رفت . افراسیاب دختر خود به وی داد و به سعایت گرشیوز 3 برادر ~~PageV01P031 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0069.png) # ~~افراسیاب او را بکشتند . زنش حامله بود . بعد از وی پسری آورد و کیخسرو ~~نام # ~~کردند ، و در ترکستان میبود تا بالغ شد . گیو پسر گودرز از اصفهان برفت ~~واو # ~~را با مادرش به فارس آورد ، و گویند موی فرو گذاشتن از عزای سیاوش باز ~~مانده # ~~است . از پیغامبران و حکیمان داود و سلیمان و یدوتون1 کادنابان (؟)2 و ~~لقمان # ~~حکیم معاصر او بودهاند ، و از آثار وی آن است که آب به بلخ آورد و سدی ~~در # ~~بابل بساخت . و مدت پادشاهی [15 - ر] او صدوبیست سال بود . # کیخسرو بن سیاوش - چون به ایران آمد کیگاووس پیر بود . پادشاهی به # ~~وی داد و او با افراسیاب مصاف داد و او را بشکست ، و افراسیاب بگریخت و ~~به # ~~آذربایجان آمد وگرفتار شد و بهقتل آمد ، و بعد از آن کیخسرو ، لهراسب ~~را ms031 # ~~ولی العهد گردانید و خود کناره گرفت و ناپدید شد. و گویند سلیمان علیه ~~السلام آهنگ # ~~او کرد، و او بگریخت و به بلخ رفت و آنجا هلاک شد . و گویند از انبیا ~~سلیمان و # ~~اخیاء شیلوئی3 و از حکما فیثاغورس ولقمان حکیم معاصر اوبودهاند . و مدت # ~~پادشاهی او شصت سال بود . # نهراسب -- نبیرهآ برادر کیکاووس بود ، چون پادشاه شد و کار مملکت ضبط # ~~کرد ، تر تیبهانهاد و در دیوان اصحاب آن نصب کرد . و او را دو پسربود : ~~گشتاسف # ~~و زریر4 به زینت جمال و حسن و حلیت کمال آراسته ، اما او را خطایی ~~افتاد که # ~~فرزندان کیکاوس رابر فرزندان [خود] مقدم داشت ، ولایتهای نافع و کارهای ~~بزرگ # ~~به ایشان حوالت کرد وندانست که استعانت از بیگانگان با وجود فرزند ~~واقارب PageV01P032 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0070.png) # ~~ازحزم دور باشد . پس گشتاسف از پدر آزرده شد و تمرد نمود و به روم رفت ~~و دختر # ~~قیصر بخواست . ولهراسب در بلخ بودی و چون از حال پسر خبریافت ولی ~~العهدی # ~~به وی داد و در آخر عمر گشتاسف را قایم مقام خود گردانید. واز ملوک ~~دانیال وارمیا # ~~و عزیرعلیهم السلام وبختنصر معاصر او بودند . # و در جامع المعارف حصینی آورده است که دانیال و عزیررا بختنصر اسیر # ~~کرد . بختنصر خوابی دید ، دانیال تعبیر کرد ، از آن سبب عزتیافت. و ~~دانیال در # ~~ناحیت سوس1 از خوزستان وفات یافت و در خلافت امیر المؤمنین عمر رضی ~~الله # ~~عنه ابوموسی اشعری قبر او را بیافت و او را بیرون آورد و کفن کرد و بر ~~وی نماز # ~~گزارد و هم آنجا دفن کرد . و نسبت او تا داود علیه السلام در تاریخ ~~نصاری در قسم # ~~ششم می آید. وعزیر پسرسرایا2 است وگویند پسر سرحنا (؟) از فرزندان ~~فنحاص3 # ~~ابن العازر بن [15 - پ] هرون علیه السلام. # در تاریخ بنی اسرائیل آوردهاند که عزیر در زمان ارتخشاسا(؟) 4 پسر کدوش # ~~پسر اردشیر بابک بود . مدت چهل سال با دو ms032 پیغامبردیگر حکای (؟) و زخرتا ~~(؟)5 # ~~حکومت بنی اسرائیل کرد ، و از ولادت داود تا آخر ایام عزیر چهار صد و ~~نود # ~~و پنج سال بود . و مدت پادشاهی لهراسب صدوبیست سال بود . # گشتاسب بن لهر اسب پادشاهی عالی رأی صایب سخن بود و لیکن در ایام # ~~دولت خویش اورا خطایی واقبع شد، و آن بود که زرادشت حکیم در عهد وی ~~پدید # ~~آمد ، واو مردی بود از اهل فلسطین و مدتی در خدمتی یکی از شاگردان ~~ارمیاء پیغامبر # ~~بود و علوم غریب از وی بیاموخت ، و گویند از آذربایجان بود ، به مدد ~~احکام # ~~نجوم شعورییافت که چون موسی شخصی پیدا شود که اورا به سبب نور آتش وطلب # ~~آن تجلی از خالق روی نماید و آن سبب دعوت او میشود . پس داعیه دراو ~~پیدا # ~~شد بر آن امید که آن کس او باشد و به خلوت و عزلت و ریاضت و مجاهدت ~~مشغول PageV01P033 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0071.png) # ~~شد و روشنایی به سبب خلوت و ریاضت برو ظاهر شد و به سبب عدم مرشد آن # ~~روشنایی فتح باب دخول شیطان شد و خود را به صورت آتش بدو نمود و ازمیان # ~~آن آتش [ به وی] خطابها می کرد . آن مخاطبات را جمع کرد و کتاب زند نام # ~~نهاد و خود را پیغامبر پنداشت ومردم را از دین صابئی بازداشت و به دین ~~مجوسی # ~~دعوت کرد، و گشتاسف مجوسی شد ، در شهر فسااناگاه شخصی او را بکشت . و # ~~مدت عمر زردشت آهفتاد و هفت سال بود و الی یومنا هذا یک هزار و نهصد و ~~پنجاه # ~~سال است ، و گشتاسف کشندهآ اورا به دست آورد و بکشت و جاماسب را به جای # ~~اونصب کرد و به اصطخر آمد و آتشکدهما ساخت، و پدرش لهراسب در بلخ بود . # پادشاه ترکستان ارجاسف آهنگ بلخ کرد و لهراسب را بکشت و دختران # ~~گشتاسف را ببرد ، و گشتاسف پسر خود اسفندیار را بفرستاد تا ارجاسف را ~~هلاک # ~~کرد ms033 و خواهر ان ازو باز گرفت. بعد از آن اورا به جنگرستم فرستاد به زاو ~~لستان. # ~~و میان او و رستم محاربهآ عظیم رفت [16 - ر] و رستم او را به حیلت هلاک ~~کرد، # ~~و گشتاسف ولی عهدی خود به پسر او بهمن داد، و گویند ابو کرب شمر تبع ~~دوم # ~~که هشتم پادشاه بنی حمیر بوداورا هلاک کرد . # حکایت - گشتاسف گفته است: «هر که به نام فریفته شود به نان درماند و هر # ~~که به نان خیانت کند به جان درماند»، و سبب این سخن آن بود که وزیری ~~داشت # ~~راست روشن 3 نام و به نام او فریفته شده بود و بر وی اعتماد کلی کرده و ~~وزیر # ~~پیشین را به سخن او معزول کرد ، و از کار او آگاهی نداشت که چه تخم بدی # ~~می کاشت ! ناگاه پادشاه هندوستان بروی خروج کرد ، ا ورا به مال احتیاج ~~شد که # ~~تجهیز لشکر کند و در خزینه چیزی نداشت . با وزیر مشورت کرد ، وزیر گفت ~~: # ~~مال بر رعیت است، اگر فرمان شود محصلان را فرستم تا مال حاصل کنند . ~~بادشاه # ~~مصلحت ندید ، دانست که از آن کار هیچ نگشاید و سبب فساد مملکت گردد . # ~~درین حیرت دفع ملالت را 4 به صحرا بیرون رفت . ناگاه به خانهآ چوپانی ~~رسید ، PageV01P034 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0072.png) # ~~نظر کرد ، سگی دید بردار کرده ، پرسید که این چیست ؟ چوپان گفت : ای ~~امیر، # ~~این سگ معتمد من بود و این رمه رابه وی سپرده بودم ، مدتی شد تا نقصانی ~~دراین # ~~رمه افتاد . چون تفحص کردم این سگ با من خیانت کرده بود و با ماده گرگی # ~~الفت گرفته، رها می کرد تا او می آمد و یکیک گوسفندان از این رمه می ~~برد . # ~~دانستم که نقصان رمه ازین سگ است . او را بردار کردم . # گشتاسف از این سخن متنبه شد و گفت رعیت چون رمهاند ، من نیز تفحص # ~~احوال ایشان کنم . مراجعت نمود و از رعیت روزنامهها1 ms034 خواست . جمله به ~~نام # ~~راست روشن دید ، دانست که فساد ازوست . اورا بردار کرد ، واین مثل زد و ~~به # ~~یادگار بگذاشت ، بیت : # به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم ### | که نام نیک توزرق است ودام مرنانرا # کسی که دام کند نام نیک از پی نان ### | یقین بدان تو که دام است نامش مرجان را # بعد از آن وزیر پیشین را طلب فرمود و به تدبیر رفع یاغی مشورت کرد . # ~~وزیر مردی کافی عاقل بود، گفت : پادشاه را مقصود چیست ؟ پادشاه فرمود؛ ~~پانصد # ~~تومان زر باید تا تجهیز لشکرکنم . وزیر گفت: خراج مملکت چند است؟ گفت : # ~~هزار تومان . وزیر گفت : [16 پ] اگر پادشاه ممالک را به مقاطعه تا ~~سهسال ، # ~~هر سال به پانصد تومان ، به بندد دهد بنده تا ده روز پانصد تومان 2 به ~~خزینه # ~~سپارد . و پادشاه ممالک را تاسه سال ، هر سال به هزار تومان ، به وزیر ~~داد به شرط # ~~آنکم هرسال به دو دفعه برساند ، و در ممالک هیچ محصل نرود . # وزیر به خانهآ خود مراجعت نمود و از خاصه و نواب وغیر هم آن مبلغ # ~~تحصیل نموده به خزینه سپرد . درین حالت بشارت مراجعت یاغی آوردند . ~~پادشاه PageV01P035 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0073.png) # ~~شادمان گشت و قدم وزیر مبارک داشت . وزیر ملوک و رؤسا را جمع کرد و ~~جمله # ~~را تشریف داد و بنواخت و گفت مؤامرها بیاوردند، و خراج ممالک را مناصفه ~~کرد # ~~و گفت: شکرانهآ آنرا که خدای تعالی مرا باز به این دولت رسانید به ~~صدقهآ پادشاه # ~~نیمهآ خراج به رعیت بخشیدم، از ده پنج بدهند وهیچ محصل در ممالک نرود ~~تا رعیت # ~~را اخراج1 نیفتد ، در آخرسال رعایا به رؤساو رؤسا به ملوک و ملوک بدین ~~حضرت # ~~رسانند، و دیگر آنکه امسال هر عوامل جدید که ببندند خراج ندهند و معاف ~~و # ~~مسلم باشد . # جمیع خلایقشادمان به مقام خود مراجعت نمودند و همه سال به عمارت و # ~~زراعت و دعای ثبات دولت مشغول شدند2 و ms035 اضعاف پارینه زراعت کردند و در ~~آخرسال # ~~هزار تومان زر با تحف و هدایای بسیار به خدمت وزیر آوردند . وزیر مال ~~مقرری # ~~به خزینه سپرد و فرمود که همگنان را معلوم است که ممالک را از پادشاه ~~به مقاطعه # ~~تا سه سال گرفتهام ویک سال باقی است . عوامل جدید را از امسال باز خراج ~~بدهند3 # ~~و در دفاتر مثبت گردانند . خراج ممالک دو هزار تومان بر آمد . سال سیوم ~~هم بر # ~~آن منوال آن اموال را با تحف وهدایای بسیار به خدمت وزیر آوردند . ~~وزیرهزار # ~~تومان زر به خزینه سپرد و بادشاه راگفت : رعیت سبکبار و آسوده و ~~متمولاند و # ~~ممالک معمور و خزینه آبادان و خراج ممالک [17 - ر اضعاف آن که بوده و ~~به # ~~بنده هزار تومان تو فیر و کفایترسیده ، فرمان پادشاه راست، اگر باز به ~~بنده تفویض # ~~می فرماید و اگر 4 به دیگری می سپارد . وزیر عاقل کافی چنین باید که ~~رعیت ازو # ~~بیاسایند و مال بیفزاید و خودرا به فعل 5 و نام نیک بیاراید . PageV01P036 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0074.png) # حکایت - بعد از آن پادشاه هندوستان با لشکری جرار و پیلان بسیار قصد # ~~این دیار کرد . پادشاه را آن زمان لشکرها دور بود و بدان مقدار لشکر که ~~حاضر # ~~بود بادشمن مقاومت نمییارست نمود. با امرای لشکر و اعیان دولت در دفع ~~یاغی # ~~مشورت فرمود . بعضی مصلحت در مقاومت دیدند و بعضی را سلامت در هزیمت # ~~روی نمود و در هر دو رأی مصلحت ممالک و بلاد و عباد نبود . وزیر روی به ~~پادشاه # ~~آورد و گفت: اندیشهای کردهام، درخلوت توانم گفت . پادشاه خلوت فرمود . ~~وزیر # ~~گفت : اگر پادشاه اندیشهٔ‌ این بنده صواب فرماید ، بی زحمت لشکر و ~~مقاومت با # ~~دشمن ، ایشان را هلاک گردانم . پادشاه گفت : چگونه تواند بود؟ # گفت : تدبیر آن است که در ساعت که این بنده از حضرت مراجعت نماید # ~~و امرا در آیند ، پادشاه فرماید که موجب این فتنه و حرکت لشکر ms036 دشمن از ~~وزیر # ~~بوده است و بفرماید تا در حال این بنده را بگیرند وخان و مان بغارتند و ~~زنان و # ~~فرزندان و حشم و خدم مرا جمله به حضرت آرند و این بنده را برهنه و ~~ریسمان در # ~~گردن کرده گرد شهر و بازارها بگردانند و منادی کنند که این سزای بندهای ~~است # ~~که با خداوندگار خود خیانت کند و به نفاق زید و قصد مملکت کند . و مرا ~~در # ~~میان میدان برند و هر دو چشم مرا میل کشند و در محفهای1 نشانند و بر ~~جمازه بندند # ~~و در پیش یاغیدوانند و بر سر راه ایشان در فلان پیابان اشتربخوابانند ~~ومرابگذارند # ~~و باز گردند . و از آنجا که من باشم تا وسط بیابان ده روز راه ده میل ~~بسازند ، # ~~چنانکه از هر میل میل دیگر بنماید ، و بر آن آخرین نویسند که هر که ~~اینجا رسید # ~~مرد و از صد هزار یکی جان نبرد . من ایشال را در بیابان برم وهمه را ~~هلاک # ~~گردانم به شرط آنکه با بازماندگان من بنده پادشاه نیکوییها فرماید . # پادشاه فرمود تا چنان کردند. [17 - پ] وزیر را میل کشیده برسر راه لشکر # ~~بگذاشتند و آن میلها بساختند . چون لشکر یاغی برسید ، وزیر را بدان حال ~~یافتند # ~~تعجب نمودند و او را به حضرت پادشاه بردند، و این خبر از جاسوس خود ~~شنیده PageV01P037 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0075.png) # ~~بودند . پادشاه تفحص نمود ، وزیر گفت : بعد از چندین خدمتهای پسندیده ~~که در # ~~مدت عمر خود به جای آوردم به دروغی که دشمن بگفت مرا متهم گردانید و ~~گفتند # ~~کهاین بندهرا با شما مراسلات است وسبب این فتنه گشته ، و بنده را به ~~چنین عقوبت # ~~مبتلا گردانید و زنان و فرزندان مرا بر آتش بریان کرد و مرا بر سر این ~~راهانداخت # ~~و از حق جل وعلا این حاجت خواستم که زنده به حضرت رسم تا داد خود از ~~ایشان # ~~بستانم . چون بدین سعادت رسیدم امیدوارم که چنان ms037 باشد و خواهد بود . ~~بنده حیلتی # ~~کرده است و زحمتی بسیار کشیده و درین بیابان راهی ساخته و خواسته که ~~ملک شما # ~~را به دست ایشان دهد . چون حق تعالی نخواست و تقدیر بر خلاف تدبیر ~~واقعشد # ~~همانا که فتح آن مملکت میسر خواهد شد . بدان که گشتاسف با لشکری بیشمار # ~~در مقابله می آید و تا او بدینجا رسیدن شمادر آن راه به تختگاه او ~~میرسید . # گفت : چگونه تواندبود؟ گفت : پادشاه بفرماید تا دیدهبانی بر بلندی در این # ~~بیابان نظر کند، اگر میلی بنماید آن سرراه است. چون نظر کردند آن میل ~~بدیدند ، # ~~شادیهانمودند، گفتند : مراد بر آمد . پادشاه بفرماید تا ده روز آب و ~~علفه و علوفهآ # ~~لشکر ترتیب کنند . و ترتیب کرده روی به بیابان نهادند . # چون بدان میل رسیدند میلدیگر بدیدند ، راه پنداشتند ، و از مکر وزیرخبر # ~~نداشتند . لشکر در بیابان کشیدند و زحمت بسیار دیدند تا بدان میل آخرین ~~رسیدند # ~~بر آن نوشته دیدند که هر که بدینجا رسید مرد و از صدهزار یکی جان نبرد ~~. حیرت # ~~آوردند و از وزیر پرسیدند که این چیست؟ گفت: بندگان با خرد در حق خداو ~~ندگار # ~~خود چنین بندگی بجای آوردند . من خود را فدای پادشاه و مملکت کردم ، ~~اکنون # ~~بدانید که نزدیکترین راهی که از بیابان بیرون روند این است که آمدید . ~~آوردهاند # ~~که پادشاه هند با هفتاد کس [ از نزدیکان] از آن بیابان خلاص یافت ، ~~باقی همه # ~~هلاک شدند .[18 - ر] وزیر چنین باید که خدا ترس و پادشاه دوست وجهانبان ~~و # ~~رعیت پرور بود تا نام نیک بر صحایف اوراق ودواوین نگارد و بهیادگار ~~بگذارد . # و از آثار او1 بیضاء شیراز است ، و از مشاهیر حکما سقراط عامل (؟)2 ~~PageV01P038 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0076.png) # ~~تلمیذ فیثاغورس، و طیماوس1و جاماسب حکیم معاصر او بودهاند . ومدت ~~پادشاهی # ~~گشتاسب صد وبیست2 سال و گویند صد وشصت سال بود . ### | 43 # بهمن بن اسفندیار - چونپادشاه شد ، سیرت خوبورسم نیکونهاد و عالم # ~~آبادان کرد ms038 و دین زردشت را قوت داد و اطراف جهان را بگرفت و قصد سیستان # ~~کرد و زابلستان را خراب کرد و فرامرز را به کینهآ پدر بردار کرد . و از ~~آثار او # ~~در فارس بند بهمن در کوار3است وشهر بسا4 وجرم5 و بوشنکان . و ذیمقراطیس # ~~حکیم و بقراط طبیب معاصر او بودهاند، و مدت پادشاهی او پنجاه سال و ~~گویندصد # ~~وچهارده سال بود . ### | شعر # ایام عمر بهمن اگر چه بهار بود %~% آخر زجور گردش افلاک تیره گشت # هر چندبود روشن چشم جهان بدو %~% هم عاقبت زمیل فنا چشم خیره گشت # همای بنت بهمن - چون بهمن در گذشت اورا دختری بودبا کفایت و رای، # ~~نام او همای . او را ولی عهد کرد ، و بهمن او را خواسته بود و او از ~~پدر حامله # ~~گشته . بعد از نه ماه آن حمل بنهاد و پسری زاد که در جمال رشک ولدان ~~روضهٔ‌ # ~~رضوان بود . همای ترسید که اگر این پسر را آشکار کند کار از دست وی ~~برود . # ~~چنان نمود که آن حمل که در وقت بهمن بود علتی بود ، فرزند نبود . پس ~~فرمود # ~~تا صندوقی ساختند و او را در آنجا نهادند با چند صرهآ زر و جواهر و ~~یاقوتی قیمتی # ~~در آب انداختند . اتفاقا گازری آن صندوق را بگرفت و به خانه برد و در ~~آن چند # ~~روز او را بچهآ طفل نمانده بود . گازر و زن او را بپروردند و داراب نام ~~نهادند. PageV01P039 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0077.png) # چون بزرگ شد، روزی گازر را گفت که مرا گمان می آید که تو پدر من # ~~نیستی ومرا پدر از تو بزر گترباشد ، از بهر آنکه من در خود همتی میبینم ~~که مناسب # ~~منصب تو نیست . گازر گفت . چه زیان دارد؟ گوهر نتیجهآ سنگ است و ابریشم # ~~فرزند پیله است و شهد که غذای جان است [18 - پ] از زنبوری خسیس حقیر # ~~میزاید ا چه عجب اگر چون تو بزرگمنشی از چون من درویشی ظاهر ms039 شود ! # ~~داراب گفت : این سخن آرایی است ، صدق پیش آر . چون او را از حقیقت حال # ~~معلوم شد ، آن جواهر و زر پیش او آوردند ، او به تجهیز خود صرف کرد و ~~به # ~~خدمت یکی از امرای لشکر قیام نمود ، تا روزی که همای از لشکر عرض خواست # ~~و بر کاخی بلند برنشسته بود و فوج فوج لشکر پیش اومی گذشت . داراب در ~~آمد ، # ~~خواست که بگذرد ، ایزد تعالی آن مهر را تازه گردانید و آتش شفقت در دل ~~همای # ~~اشتعال یافت . فرمود تا اورا خواندند و از اصل و نسب او پرسید . داراب ~~صورت # ~~حال خود براستی تقریر کرد و آن یاقوت بنمود . همای آن را بشناخت ، ~~برخاست # ~~و او را در بر گرفت و گفت : من مادر توام و تو پسر بهمنی ، و حال با ~~اعیان وارکان # ~~دولت باز گفت وتاج بر سر داراب نهاد و ملک به وی سپرد . و مدت پادشاهی ~~همای # ~~سی سال بود . # داراب بن بهمن - پادشاهی عاقل بود و بیشتر ملوک او رامطیع و منقاد شدند # ~~و قیصر روم در آن زمان فیلاقوس1 بود، سر کشی می کرد . داراب لشکر کشید ~~و # ~~فتج روم کرد و فیلاقوس رابگرفت . دختر وی را بخواست و قیصر را اطلاق ~~کرد # ~~به آن شرط که هرسال هزار بیضهآ زرین بدهد هر یک به وزن چهل مثقال . ~~وداراب # ~~را وزیری بود رشتین 2 نام ، بغایت عاقل وکافی . شهر دارابجرد از فارس ~~او ساخته # ~~است ، و افلاطون در زمان او بود ، و هو افلاطون3 الالهی بن ارسطن بن ~~ارسطو- PageV01P040 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0078.png) # ~~فلیس (؟) بن اتینه وهو آخر المتقدمین من الحکماء السبعة الذین هم ~~اساطین الحکمة # ~~من الملطیة وسامیا و اتینه ، اسماؤهم فاتس الملطی و انکساغورس1 و ~~اکسمایس2 # ~~و ایثادقیس3 و فیثاغورس و سقراط . و از انبیا جرجیس علیه السلام معاصر ~~او بود. # ~~ومدت پادشاهی او شصت سال و گویند دوازده سال بود . # دارای بنداراب- به حکم وصایت قایم مقام اوشد، لیکن ظالم ms040 بود ورسوم بد # ~~نهاد و بزرگان را برنجانید . خلقاز وی متنفر شدند و قصد وزیر کرد. ~~رشتین[19-ر] # ~~اسکندر را از مقدونیه برانگیخت تا با او مجادله و محاربه کرد و دارا در ~~آن مصاف # ~~هلاک شد و پادشاهی از کیانیان به رومیان افتاد. و مدت پادشاهی او ~~چهارده سال بود. # اسکندر بن فیلاقوس4- ذوالقرنین عبارت ازوست و در اواختلاف کردهاند. # ~~در دیوان النسب آوردهاند که او هرمس پسررومی پسر لنطی 5 پسر یونان ~~پسرتارخ # ~~پسر یافث پسر نوح است و عمر او هزار وششصد سال بود ، و از آن جهت او را # ~~ذوالقرنین خواندند که در آن زمان قرن هزار سال بود، و گویند پدر او ~~بازربن البان(؟) # ~~بود ملک اسکندریه، ومادر او دختر افلیسون بن فوقا6 بود. میان بازر و ~~افلیسون همیشه # ~~خصومت بودی . صلح کردند ، و تأکید صلح را بازر دختر افلیسون را خطبه ~~کرد و # ~~با خودبرد . خداماو کیدیساختند و دختررا از نظرملک بینداختند . دختررا ~~دستوری # ~~داد تا به شهری خود رود. دختر حامله بود، در راه حمل نهاد و حمل او ذو ~~القرنین # ~~بود . او را در خرقه پیچیده با زر و جواهر بسیار در راه بگذاشتند و ~~برفتند .خدای # ~~تعالی بزی را از رمه جدا کرد تا می آمد و او را شیر میداد، و آن بز از ~~آن پیرزنی PageV01P041 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0079.png) # ~~بود و آن زن بز را در پی کرد1 و ذوالقرنین را بیافت و به خانه آورد و ~~سکندرنام # ~~کرد و بپرورد . چون بزرگ شد او را تدبیر ملک داد تا فضل حاصل کند ، و ~~دبیر # ~~او را فاضل گردانید . روزی ملک از دبیر برخشمشد و او رابه حساب خواند. ~~سکندر # ~~بترسید و بایک کس سواره از آن شهر بگریخت . در راه چوندر خواب رفت کس # ~~او اسب و سلاحاو ببرد و او پیاده برفت تا به آن شهر که مادراو آنجا ~~بود. مادرش # ~~از طاقی او را بدید . مهرش گواهی داد به نزد ms041 خود خواندش و بپرسید، ~~بشناخت # ~~و با پدر قصه بگفت . پدر ملک به اوسبرد . # چون افلیسون در گذشت ، اسکندر لشکر کشید و با مادر به شهر اندر آمد و # ~~شهر بگرفت3 . وزیراو ارسطا طالیس بود پسرنیقو ماخس طبیب3. شصت وهشت سال # ~~عمر یافت و سپهسالارش حضر (خضر؟) بود . # و در جامع الحکایات 4و بدایع5 الروایات آوردهاند[19 - پ] که داراب چون # ~~دختر فیلاقوس قیصر روم را بخواست و شب اول که با وی خلوت کرد از دهان ~~او # ~~بوی ناخوش می آمد و خوش نداشت و او را باز پیش پدر فرستاد . فیلاقوس ~~ننگ # ~~داشت که آن زفاف آشکارا کند و دهان دختر را علاج کرد از دارویی که آن ~~را # ~~اسکندروس گویند ، و بسی بر نیامد که دختر پسری آورد ، اسکندر نام ~~نهادند و # ~~فیلاقوس را چنان 6 نمود که آن پسر از وی است . حکمت طالع او بدیدند و ~~حکم # ~~کردند که این پسرهمهآ جهان بگیرد، تاسکندر بزرگ شد و در علم و حکمتو ~~مردانگی # ~~یگانهآ جهان گشت و نادرهآ زمان شد . فیلاقوس چون دید که سکندر در رسید، ~~دانست # ~~که وقت رفتن او آمد ، شعر : # از مایدهٔ‌ جهان چه خوردی %~% برخیز که دیگران نشینند7 PageV01P042 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0080.png) # فیلاقوس اسکندر را برتخت نشاند. دارای پسر داراب به سکندر نامه نوشت # ~~و به وفات پدر او را تعزیت داد و خراج روم هزار بیضهآ زر طلبید . ~~اسکندر جواب # ~~نوشت که آن مرغ که آن بیضهها میداد در گذشت ، ترانیز از سر آن در باید ~~گذشت. # ~~چون جواب به دارا رسید مضطرب شد ، گوی و چوگانی با انبانی کنجد به ~~سکندر # ~~فرستاد ، یعنی تو کود کی، ترا وقتبازی کردن است، اگر تمرد کنی لشکری به ~~عدد # ~~آن کنجد بیارم و ترا براندازم . سکندر آن را به فالی نیکو گرفت ، گفت : ~~گوی # ~~کرهآ زمین است و چوگان عبارت از آن است که به سعی او آبادانی زمین مرا ~~مسلم # ~~خواهد شد و آن ms042 کنجد اشارت بدان است که نیست گردانیدن لشکر او برمن آسان # ~~بود . پس اسکندر رسول را بازگردانید و صرهآ سپندان و مرغی در قفص پیش ~~او # ~~فرستاد ، یعنی لشکری من1 در تیزی و بسیاری چون این سپنداناند و مرغ ~~اشارت # ~~است بدان [چنانکه] برچیدن آن انبان کنجد برین مرغ آسان است ، زدن ~~لشکرتو # ~~بر مناز آن آسانتر است . چون جواب به دارا رسید لشکر کشید و مصافدادند ~~و # ~~در آن جنگ هلاک شد . # و گویند پسر فیلقوس2 یونانی بود 3 نبیرهآ عیصل4 بن اسحق علیه السلام . # ~~سی وشش سال بزیست و سیزده سال جهانگیری کرد و تمامتربع مسکون در تحت # ~~تصرف آورد و از آثار او شهرمرو و هرات و اصفهان و سد [20 - ر] بأجوج و # ~~مأجوج است . به وقت مراجعت در شهر زور - وگویند در بابل - وفات یافت و # ~~پسرش پادشاهی قبول نکرد و به علم و عبادت مشغول شد . و از حکما که ~~معاصراو # ~~بودیح یو کی ودیو باحس شبی بود وبطلیموس راقایم مقام او کردند، ومدت # ~~پادشاهیش چهارده سال بود . PageV01P043 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0081.png) # طبقهآ سیوم- اشگانیان # عدد ایشان شانزده تن است . مدت پادشاهی ایشان # سیصد وچهل سال ، وگویند سیصد و شصت و دو سال # ذوالقرنین چون ایران زمین بگرفت پادشاه زادگان را جمع کرد و رسول # ~~به ارسطاطالیس فرستاد وگفت : این جماعت بس عظیماند و از گذاشتن ایشان # ~~هراسناکم. ارسطاطالیس فرمود که ایشانرا هریکی بر طرفی گمارتا پیوسته با ~~یکدیگر # ~~مشغول باشند . اسکندر چنان کرد، و ملوک طوایف ایشانند، و پارس وعراق تا # ~~جزیره به انطیخس1 رومی داد وچهار صدسال به ایشان بماند . # ودر مدت ملوک طوایف اختلاف است : بعضی گفتهاند پانصد و بیست و سه # ~~سال [بود]، ودر این مدت هیچ پادشاه مرین ملوک را قهر نتوانست کرد تا ~~وقت # ~~آنکه جهانداری به اردشیر بابک رسید، همهرا قهر کرد و جمله مراو را مطیع ~~شدند . # اشک بن داراب بن داراب - محمد جریر طبری در تاریخ آورده است ms043 که # ~~بعد از اسکندر پسری مانده بود مر دارای اکبررا ، اشک نام ، از لب دجله ~~تا ری # ~~ملک اوبود واگرچه ملوک طوایف اورا فرماندار نبودند، لیکن او را ~~حرمتداشتندی # ~~و با او طریق تودد سپردندی . و این اشک در آن وقت که اسکندر برادر او ~~را که # ~~دارای اصغر بود بکشت، طفل بود ، مستور میبودتا اسکندر در گذشت و انطیخس # ~~آن ولایت را فرو گرفت. این اشک خروج کرد و از ملوک طوایف2 لشکرهاخواست. # ~~ایشان به سبب عداوت انطیخس و حرمت خاندان وی او را معونت کردند و لشکر # ~~فرستادند تا بر انطیخس خروج کرد و او را هلاک گردانید و ملکت ری فرو ~~گرفت PageV01P044 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0082.png) # ~~و با دیگر ملوک طوایف بساخت و ممالک ایران را از رومیان بپرداخت ، ومدت # ~~او سه سال بود . # شاپور بن اشک - عیسی علیه السلام در زمان او مبعوث شد و معاصر اغسطوس # ~~قیصر بود در افرنج، و زکریا و یحیی و جرجیس در آن عهد بودند . [20 - پ] # ~~و زکریا پسر ارن (؟)1 بود از فرزندان سلیمان علیه السلام . چون چهل ~~ساله شد # ~~رسالتش رسید و چون هشتاد ساله شد یحیی در وجود آمد از اشماع2 خواهر ~~مریم # ~~دختر حثه دختر فاقون3 ، و مدت عمر او نود و هشت سال 4 بود و یحیی علیه ~~السلام # ~~از عیسی علیه السلام به سهماه 5 بزرگتر بود و گویند به چهل روز . وعیسی ~~علیه السلام # ~~روز عاشورا در وجود آمد بعد از اسکندر به دویست و هشتاد و دوسال، و ~~گویند به # ~~سیصد وسیویک سال . و چون چهل و دو سال و شش ماهه شد مرتفع گشت. ونبوت # ~~او سی سال بود . # و عن ابی هریرة رضی الله عنه قال ، قال رسول الله صلی الله علیه و آله ~~وسلم: # ~~«انه خلیفتی علی امتی یعنی عیسی ، فانه نازل ، فاذا رأیتموه فاعرفوه، ~~فانه رجل # ~~مربوع الخلق الی الحمرة والبیاض سبط الرأس کأن رأسه یقطر وان لم یصبه ms044 ~~بلل (؟)6 # ~~بین عصرین 7 یدق الصلیب و یقتل الخنزیر8 و یقبض المال و یقاتل الناس ~~علی الاسلام # ~~حتی یهلک الله فی زمانه الملک کلها ویهلک الله فی زمانه مسیح الضلالة ~~الدجال ، ویقع # ~~فی الارض الامنة حتی ترتع الاسود مع الابل والنمور مع البقر والذئاب مع ~~الغنم ، و # ~~یلعب الصبیان بالحیات، فیلبث فی الارض اربعین سنة ، ثم یتوفی ویصلی ~~المسلمون # ~~علیه ویدفنونه . # و از اطبا جالینوس معاصر او بودهاند که از زمان اندرو فاخس اول که ابتداء # ~~تالیف ترپاق کرد، نود سال عمر یافت ، بعد ازو به هشتاد سال ابواقلیدس ~~بزاد و # ~~شصت سال بزیست و بعد ازو به چهل و هفت افلاغورس بزاد و هفتاد و هشت سال ~~PageV01P045 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0083.png) # ~~بزیست. بعد از آن به صد وده سال انوفلس بزاد و صد سال بزیست و بعد از ~~بیست # ~~سال ثو ماغورس طبیب بزاد و هفتاد سال بزیست . بعد از آن مارینوس1 بزاد ~~و نود # ~~سال بزیست و بعد از صد و ده سال مغنس حمصی بزاد و نود سال بزیست و بعد ~~از # ~~صدوده سال اندروفاخس ثانی در وجود آمد و نود سال بزیست ، یک هزارودویست # ~~وچهل سال بود . بعد از آن به صد و پنجاه و سه سال جالینوس در وجود آمد ~~ودر # ~~نوزده سالگی [21 - ر] عالم شد و بعد از چهارده سال از رومه به فارس رفت ~~و # ~~ترکیب تریاق به او تمام شد ودر حفر (؟) وفات یافت و آنجا مدفون است و ~~تاوفات # ~~او یک هزار و چهار صد و چهل و دو سال بود2. ومدت پادشاهی شاپور بیست و # ~~یک سال بود. # بهرام بن شاپور - ولیعهد پدر بود . یازده سال پادشاهی کرد . # بلاش بن بهرام - به حکم وصایت قایم مقام پدر شد و مدت پادشاهی او # ~~پانزده 3 سال بود . # هر مز بن بلاش - ده سال پادشاهی کرد . ایقور نام از فرزندان اشک بعداز # ~~شاپور به پنجاه سال ، و یحیی پسر زکریا را در ms045 ایام او کشتند ، وچون اجل ~~محتوم # ~~او مختوم شد، خاتم ملک به گودرز پسر خود داد و او پادشاه شد و بر بنی ~~اسرائیل # ~~لشکر کشید و با ایشان بتراز آن کرد که بختنصر کرده بود، و این گودرز ~~طریق عدل # ~~بگذاشت ورایت ظلم برافراشت و خلق را بسیار برنجانید . روزی در شکار گاه ~~شکار # ~~تیر اجل شد . ومدت پادشاهی او پنجاه و هفت سال بود . # ابران بن بلاش - برادرزادهآ گودرز بود . بعد ازو پادشاه شد ، خردمند و # ~~دانا بود . در ایام گودرز به سبب تهور و تهتک او خزاین تهی شده بود و ~~کارها بی- # ~~رونق گشته ، او به رأی و تدبیر جملهرا فراهم آورد و به عدل و احسان ~~ولایت آبادان # ~~کرد و به لطف ومروت رعایا را جمع گردانید و قواعد بد برانداخت ورسوم ~~نیک PageV01P046 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0084.png) # ~~نهاد. ومدت پادشاهی او چهل وهشت اسال بود . # گودرزبنایران2 - ولی عهد پدر بود . قایم مقام پدر شد و به شام رفت و # ~~به سبب کشتن یحیی علیه السلام جهودان را قمع کرد و ایشان را آواره ~~گردانید و # ~~آن ذل برایشان بماند و نبوت از بنی اسرائیل منقطع شد . و در آن زمان ~~پادشاهی3 # ~~بنی اسرائیل منتبا 4 بود از فرزندان سلیمان علیه السلام که بختنصر او ~~را هلاک کرد. # ~~و مدت پادشاهی او سی سال بود . # نرسی بن گودرز - بعضی گفتهاند پسر ایران (؟) بود . پادشاه شد و سنتهای # ~~نیک را احیا کرد و رسوم بد را مندرس گردانید . و چهار زن داشت از ~~اولادملوک، # ~~یکی از زنان او را زهر داد وهلاک کرد ، ### | شعر # ~~زن از جانب[21 - پ] چپ گویند برخاستمجوی از جانب چپ جانب راست # و مدت پادشاهی او سی سال بود . # هر مزبن بلاش - قایم مقام او شد و در اطراف مملکت خود نظر کرد و # ~~خلایق دا در ظلال عدل خود آسوده گردانید ، و شکار دوست بود . ~~آخرالامرشکار # ~~مخلب شاهین فنا گشت ، و مدت پادشاهی او هفت ms046 سال بود . # فیزوز بن هرمز زمام امور در قبضهآ تصرف آورد و سی سال پادشاهی کرد . # ~~خسروبن فیروز قایم مقام شد و اصحاب هنر را دوست داشت . ایشان را به ~~تربیت # ~~مخصوص گردانید و زنگ ظلمت از آینهآ زمان بزدود و عاقبة الامر از تخت به ~~تخته # ~~نقل کرد . ومدت پادشاهی او چهل سال بود . PageV01P047 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0085.png) # ~~بلاش بن فیروز - بعد از برادر پادشاه شد و مدت [ پادشاهی] اوپنج # ~~سال بود . # ~~اردوان بن بلاش - بعد ازو پادشاه شد و بسطت ملک او از همه در گذشت، # ~~و طایفهای از ملوک طوایف را قهر کرد و بیشتر از ایشان به طاعت او میل ~~کردند. # ~~و آخرالامر نوبت اشکانیان به آخر رسید و منشور دولت ایشان [ در ] ~~نوشتند و رایت # ~~اقیال او برزمین افتاد و اردشیر بابک او را هلاک کرد . و مدت پادشاهی ~~او سی ویک # ~~سال بود . ### | شعر # ~~انتظار دور گردون و اختلاف روز و شب ### | هست منبی ز انتقال دولت هر پادشاه # ~~گاه خالی گردد از اشکانیان دیهیم ملک ### | گاه زینت گیرد از ساسانیان تخت و کلاه # طبقهٔ‌چهارم- ساسانیان ### | ساسا نیان # و ایشان بیست وهشت تناند و مدت پادشاهی ایشان # پانصد و سی ویک سال و چهار ماه وسه روز بود . # ~~اردشیر بابک - نبیرهآ ساسان بن بهمن بود و او را وصایا و عهود است . # ~~در عدلو سیاستقاعده هانهاد بغایت پسندیده . در شر ح مقامات برهان الدین ~~مطرزی1 # ~~آورده است که چون بهمن بن اسفندیار دختر خود همای را ولی عهد کرد و ~~زمام # ~~ملک به دست تصرف او داد ، او را پسری بود ساسان نام . چون دید که پدر ~~بر وی # ~~ظلم کرد و او را از پادشاهی محروم گردانید ، از بیم جان بگریخت وسیاحت ~~پیشه PageV01P048 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0086.png) # ~~کرد . و این ساسان را پسری بود هم [22 - ر] ساسان نام . بعداز وفات پدر ~~به # ~~فارس افتاد و خود را درخیل بابک منتظم گردانید ، و بابک از عمال اردوان ~~بود ms047 و # ~~قوتی و مکنتی تمام داشت . و چون آثار بزرگی در جبین او لایح بود ، بابک ~~او # ~~را تربیت می کرد ، تاشبی بابک در خواب دید که آفتاب و ماه از پیشانی ~~ساسان # ~~طلوع می کند . چون بیدارشد اورا بخواند و این خواب باوی بازراند و به ~~مظاهرت # ~~او رغبت نمود و دختر خود به وی داد . دختر ازساسان حامله گشت وساسان در ~~آن # ~~زودی نماند ، و از دختر پسری در وجود آمد ، بابک او را اردشیر نام کرد ~~واو را # ~~با او نسبت کردند و اردشیر بابک خواندند . # چون اردشیر بزرگ شد، آثار رشد، و نجابت او پیش اردوان حکایت کردند، # ~~او را از بابک بخواست . بابک او را به خدمت اردوان فرستاد و اردوان او ~~را با # ~~فرزندان خود بپرورد و آداب مردی و سواری بیاموخت . روزی اردشیر با ~~پسران # ~~اردوان به شکار رفت و اردوان پنهان برابر ایشان برفت تاحال ایشان را ~~مطالعه کند . # ~~چون دید که اردشیر از پسران او درهمهآ هنرها سابق است ، او را از وی ~~حسد آمد # ~~و گفت پدر تو عاملی بیش نیست ، ترا رسوم ملک و آیین پادشاهی به کار ~~نیاید . ترا # ~~آخر سالاری خود فرمودم تا آن شغل را تمشیت دهی . اردشیر از بیم جان ~~مقلد آن # ~~شغل شد، تاروزی در بار گاه نشسته بود، کنیزکی که از سریتان اردوان بود ~~نظرش # ~~بر وی افتاد و مفتون وی شد . اردشیر دعوت آن کنیزک را به حسن اجابت ~~مقابله # ~~کرد و هرگاه که فرصت دست دادی و سعادت و صال حاصل شدی از خفایای اسرار # ~~اردوان اردشیررا خبردادی، تاخبر مرگ بابک برسید و اردشیر غمناک شد . از ~~اردوان # ~~در خواست کرد تا اورا به ولایت [خود] فرستد و آن عمل بر وی مقرر ذارد. ~~اردوان # ~~اجابت نکرد وحوالت آن عمل به پسر مهترخود فرمود واو را بدان جانب ~~فرستاد. # ~~[22 - پ] اردشیر نومید شد تا کنیزک روزی بیامد و گفت : اردوان ms048 دوش ~~خوابی # ~~دیده است و امروز منجمان را به وثاق من حاضر آورد و از ایشان سؤال کرد ~~. # ~~ایشان گفتند: نوبت انتقال ملکتست . این دولت از تو بخواهند ستد و به ~~کسی دیگر # ~~رسد ودر این هفته از تو برود . # اردشیر چون این سخن بشنید متفکرشد . کنیزک باز گشت . اردشیر استعداد ~~PageV01P049 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0087.png) # ~~رفتن مهیا کرد . چون کنیزک باز آمد ، اردشیرگفت : من بخواهم رفتن ، اگر ~~بامن # ~~موافقت کنی دولتی باشد . کنیزک موافقت نمود و بر بادپایان تازی سوار ~~شدند و # ~~برفتند. چون خبر به اردوان رسید از آن غفلت پشیمان شد، اما ندامت سود ~~نداشت. # چون اردشیر به اصطخر فارس رسید به شهر در آمد وتنی چند از نزدیکان پدر # ~~به دست آورد وبا ایشان بیعت کرد و ایشان قومی انبوه را به طاعت او در ~~آوردند # ~~و استعداد تمام به جای آوردند و ناگاه خروج کردند و پسر اردوان را ~~بکشتند ، و # ~~اردشیر با اردوان مصاف داد و او را هلاک کرد و دیگر ملوک طوایف را قهر ~~کرد . # ~~وگویند از جملهآ پادشاهان که جملهآ جهان گرفتند یکی او بود . # حکایت - چون اردشیر اردوان را بکشت دختر او را بخواست . و اردوان # ~~را چهار پسر بود ، دو کشته شدند ودو بگریختند و به هندوستان رفتند و از ~~آنجا به # ~~خواهر خود زهر فرستادند تا اردشیر را دهد . اردشیر روزی از شکار بیامد ~~. آن # ~~دختر قدحی شربت پیش داشت . اردشیر چون بستد از دستش بیفتاد و بریخت . # ~~دختر متغیر شد . اردشیر درگمان افتاد ، فرمود تا آن شربت را به مرغان ~~دادند . # ~~مرغان هلاک شدند . اردشیر را قصد او یقین شد ، به وزیر فرمود تا او را ~~در خفیه # ~~هلاک کند . وزیر چون قصد هلاک دختر کرد ، دختر گفت : من از اردشیر ~~حاملهام. # ~~وزیر اعلام نمود ، اردشیر التفات نفرمود و به کشتن فرمان داد . وزیر ~~عاقبت کار # ~~کار اندیشید و دختر را پنهان داشت و هم در آن روز خود را ms049 خصی کرد و آن ~~را # ~~در حقهای نهاد و مهر کرد [23 - ر] و به خدمت اردشیر آمد و به امانت به ~~گنجور # ~~سپرد . دختر بعداز چند ماه پسری زاد . دستور نام او شاپور کرد . # چون اردشیر پنجاه ویکساله شد، روزی متفکر نشسته بود . وزیر پرسید که # ~~تفکر چراست؟ جواب داد که عمر به آخر رسید و فرزندی نیست که بعداز من # ~~ولی عهد من باشد . وزیرمجال یافت ، زمین بوسید ، گفت : پادشاه به گنجور ~~فرماید # ~~تا امانت من بیاورد . فرمود که بیاورد . اردشیر پرسید که این چیست؟ گفت ~~: # ~~شرم دارم ، اما من آن روز که پادشاه به فرزند خود التفات نفرمود ، فکر ~~این روز # ~~کردم ، به جهت دفع تهمت این کار کردم و مادر را بافرزند نگاه داشتم . ~~این زمان # ~~شاه زاده شاپور هشت ساله است . اردشیر ازین سخن شاد گشت و فرمود که آن ~~PageV01P050 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0088.png) # ~~فرزند را درمیان کودکان دیگر برمن عرضه کن تاببینم که مهر پدری ، مارا ~~به وی # ~~نشان میدهد؟ پس چند کودک را بیاراستند و شاپور را در میان ایشان نصب ~~کرده # ~~پیش اردشیر آوردند ، در حال او را بشناخت و شفقت ابوت1 در حرکت آمد . # ~~وزیر را بنواخت و مادر و پسر را به حرم فرستاد . ### | # و از آثار او یکی کورهآ اردشیر است از فارس ، و اصل آن کورهآ فیروز - # ~~آباد است درمیان اخره (؟) افتاده است که درقدیم آن را جور گفتندی و ~~آنرا سوری # ~~محکم بود . چون اسکندر آنجا رسید از گرفتن آن عاجز شد ورود خانه ای که # ~~برسر آن کوه میرود در آن اخره (؟) ریخت و آن را دریا ساخت . چون اردشیر # ~~آنجا رسید فرمود تا کوه ببریدند و آن آب از آن اخره خالی کرد وشهری ~~ساخت # ~~و از عمارتهای آن هنوز باقی است ، و یزد ازشیراز و کرمان و اهواز از ~~خوزستان # ~~و جزیره از موصل وخطه از بحرین بنا نهاد و حفر رود مسرقان2 کرد . و مدت ms050 # ~~پادشاهی او چهارده سال و گویند چهل سال و دوماه بود . # شاه پور بن اردشیر - به حکم وصایت قایم مقام او شد . پادشاه عادل # ~~جوانمرد بود . کارها برقرار اصل نگاه داشت و عمال را که اردشیر گماشته ~~بود # ~~عمل ایشان را تبدیل و تحویل نکرد و نهال محبتی که پدر او در زمین دلها ~~نشانده # ~~بود ، به آب تربیت بپرورد [23 - پ] تا به همه زبانها ثنای او گویا شد ~~وهمه دلها # ~~به محبت او خواهان گشت . # به سمع او چنان رسانیدند که قسطنطین قیصر روم از حد خود تجاوز نموده # ~~است وطریق خلاف میسپرد . [ شاپور] قاصد او شد و شهر نصیبین را به ~~محاصره # ~~بگرفت وخزاین قیصر که آنجا بود تصرف نمود ، ازشوکت او وهم3 در دل قیصر # ~~فتاد و به معذرت و استغفار شتافت و رسولان فرستاد و خراج قبول کرد . ~~شاپور مظفر # ~~و منصور مراجعت نمود . و از آثار او بلاد شاپور از کوه گیلویه از اعمال ~~فارس، # ~~جندی شاپور از خوزستان وشاد شاپور از سجستان است . و مدت پادشاهی او سی # ~~سال و دو ماه بود . PageV01P051 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0089.png) # هرمز بن شاپور - محمد بن جریر طبری گوید که هرمز را قطیع گفتندی ، # ~~بدان سبب که یک دست خود را بریده بود ، و آن چنان بود که پدر او را به ~~امارت # ~~خراسان فرستاد و او آن کار را ضبط کرد و حشمها جمع کرد و خزانهها نهاد ~~. پس # ~~شاپور هرمز را بخواند . هرمز دانست که طاعنان مجال طعن یافتند و قاصدان ~~تیر # ~~قصد را به نشانه رسانیده اند ، در حال دست خود را ببرید . و عادات ملوک ~~عجم # ~~آن بود که البته ناقصان را پادشاهی ندادندی و ایشان را مطاوعت نکردندی ~~. # پس هرمز آن دست را به خدمت پدر فرستاد و گفت : جماعتی از من گفتهاند # ~~که مگرهوس استبداد و استقلال در دماغ من جای گرفته است ، اینک من دست ~~خود # ~~بریدم و به خدمت فرستادم تابدانی ms051 که سری1 نمیطلبم. شاپور را بر وی دل ~~بسوخت # ~~و رحم آمد و به وی نامه نوشت که آن نقصان چون به سبب رضای ما بوده است # ~~نتیجهآ کمال آن تست، و ولی عهدی به وی داد واو رسوم عدل نهاد . و ~~رامهرمز از # ~~خوزستان او عمارت کرد ، و مدت پادشاهی او سی سال بود . # بهرام بن هرمز - به حکم وصایت قایم مقام پدر شد و مانی زندیق در عهد # ~~او پدید آمد . مقدسی در تاریخ خود آورده است که مانی واضع زندقه بوده ~~است # ~~و خلق را بدین اودعوت کرده وتا امروز این مذهب باطل درمیان خلق مانده ~~است . # ~~او نقاشی کامل و مهندسی (24 - ر] ماهر بود و به تزویر خلق را بفریفت و ~~کیش # ~~بد در میان خلق پدید آورد . و خلاصهآ سخن او آن بود که گفتی روح در بدن ~~آدمی # ~~مخصوص است و وی از آن عالم است و اینجا در قفص2 است و چون این قفص2 # ~~بگشایند وی به مطارد3 مقصد خود برپرد . اکنون جهد باید کرد که آدمی خود ~~را # ~~چنان سازد که هرچند زودتر روح صافی را از کدورت نفس جانی خلاص دهد . و # ~~بدان تزویر خلق را او فریفته کرد و گفت : مردن به از زیستن ، وحیات ~~عاریتی # ~~اصلی ندارد [واز این تمویهها می گفت] . خبر اوبه بهرام بردند ، به ~~احضار اومثال # ~~داد، و چون پیش تخت او بایستاد، بهرام گفت : سخن خویش بگوی . مانی این # ~~فصول تقریر کرد . بهرام گفت : چه گویی؟ حیات تو بهتر یا وفات تو؟ گفت : ~~PageV01P052 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0090.png) # ~~روح مرا وفات من . گفت : باتو به قول تو کار کنم . فرمود تاوی را بردار ~~کردند # ~~ومادهآ شر او منطفی1 گشت . ومدت پادشاهی بهرام سه سال وسه ماه و سه روز ~~بود. # بهرام بن بهرام - اورا صلف خواندندی از آنکه تصلف و تکلف او ازهمهآ # ~~ملوک بیش بود و تجبر او بغایت . به گناه اندک عقوبت بسیار کردی و ms052 به ~~جرم حقیر # ~~از عتبهآ عتاب در گذشتی و به عقبهآ عقاب رسیدی . و خلق از دست او ~~درماندند و از # ~~ادب و سیاست او نفور شدند و نزدیک موبدان و دانایان رفتند و از ایشان ~~استمداد # ~~طلبیدند . موبدی گفت : این کار من به صلاح آرم اگر فرمان برید . جمله ~~گفتند : # ~~چشم و گوش به اشارت تو نهادهایم . گفت : صواب آن است که فردا بامداد ~~هیچ # ~~کس از کاردانان3 پیش او نروند و به هیچ کار قیام ننمایند ، مثلا اگر ~~اسب خواهد # ~~رکابدار گرد او نگردد و اگر نان خواهد خوان سالار غایب شود . جماعت ~~چنان # ~~کردند واز غایت ضجرت بی طاقت شد و گرسنگی و اضطراب بروی غالب گشت. # ~~آنگاه موبدی از موبدان نزد او آمد و گفت : یقین بدان که پادشاهی تو ~~تنها نتوانی # ~~کرد و جهانبانی با یاران خوش است و تو پادشاه به این جماعتی . بهرام از ~~سر آن # ~~تنگ خویی در گذشت و راه عدالت پیش گرفت . و مدت پادشاهی او [24_ پ] # ~~بیست سال بود . # بهرام بن بهرام بن بهرام - اورا شاهنشاه گفتندی . محمدبن جریر طبری # ~~در «غرر سیر» آورده است مدت عمر اوچون ایام گل کوتاه بود و پادشاهی او ~~چهار # ~~ماه بود و او در آن ایام عدل و داد کرد و رعایا را به احسان شامل خود ~~شاد کرد ، # ~~و چون او در گذشت او را پسری نبود ، ملک به برادر او رسید . # نرسی بن بهرام - پادشاهی کریم و رحیم بود . درایام اوخلق عظیم آسوده # ~~بودند و مدت پادشاهی او نه سال بود . # هرمز بن نرسی - عظیم منهور ومتجبربود . چون پادشاه شد خلق بترسیدند # ~~واندیشه مند شدند . روزی از حکیمی پرسید که مرا چه درباید؟ حکیم گفت : ~~آنکه # ~~چنانکه برمردمان حاکم شدی برنفس خویش هم حاکم باشی تاسزاوار ملک گردی # ~~وکار را به استحقاق نگاه توانی داشت . هرمز چون این سخن بشنید قبول کرد ~~و PageV01P053 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0091.png) # ~~زندگانی به عدالت پیش ms053 گرفت وحلم را شعارخود ساخت . چون وفات یافت فرزند # ~~نداشت . زنش حامله بود تاج بالای سر او می آویختند و حکم می کردند تا ~~شاپور # ~~در وجود آمد . و مدت پادشاهی هرمز نه سال بود و گویند هفت سال ونه ماه ~~. # شایور بن هرمز - طفل بود چهل روزه که بر تختش نشاندند درشهر طیسفون # ~~که عرب او را طیسوان گویند . و وزیری داشت شهروی نام که مدبر ملک بود . # ~~بعداز پنج سال شبی با او نشسته بود ، ناگاه آواز کوس شنید . پرسید که ~~چیست . # ~~وزیر گفت : بر دجله یک جسر است و مردم از هر دو طرف متفرقاند ، این کوس # ~~میزنند تا مردم زودتر به مقام خود رجوع کنند که شب بر جسر گذشتن از ~~کثرت # ~~خلق مخاطره است . شاپور فرمود تا جسری دیگر بسازند جهت رفاهیت خلق را ، # ~~و اول حکمی که کرد آن بود . وچون هشت ساله شد به اصطخر آمد به تخت گاه # ~~اجداد خویش و به داد وعدل مشغول گشت . # حکایت - از غسانیان طاهر نامی بالشکری بیامد و شهر طیسفون را غارت # ~~کرد و دختری از خویشان شاپور ببرد و زن کرد . آن زن از طاهر دختری بزاد ~~، # ~~ملکه نام کرد . چون شاپور بیست و شش ساله شد لشکر کشید و به جنگ ~~غسانیان # ~~رفت . طاهر ازو بگریخت و به حصاری پناه گرفت . شاپور یک ماه محاصره کرد # ~~و در اثنای آن ملکه باوی [25 - ر2 یکی شد و شاپور را در حصار آورد . ~~شاپور # ~~طاهررا بگرفت و با اتباع اودستها از کتف جدا کرد، از آن سبب عرب او را ~~شاپور # ~~ذو الاکتاف لقب نهادند، وباز به فارس مراجعت نمود ، آخر الامرخطایی ~~عظیم کرد # ~~و به رسم تجارت پوشیده به روم رفت و اقتدا به اسفندیار کرد که به قلعهآ ~~رویین رفت # ~~و آن نیز خطا کرد . ### | شعر # ~~خطا خطاست و گرچه ازو صواب آید مکن خطا که خطا را خطر بود بسیار # آنجا او ms054 را بشناختند . قسطنطین قیصر فرمود تا او را در چرم دوختند و در # ~~خانه انداختند ، و قیصر قصد ایران کرد و مملکت شاپور به تاراج داد و ~~باز به روم # ~~مراجعت نمود . در اثنای آن دختری ازنگاه بانان ، شاپور را از چرم بیرون ~~آورد # ~~و بجهانید . شاپور به ایران آمد و لشکر گرد کرد و به روم رفت و قیصر را ~~بگرفت PageV01P054 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0092.png) # ~~و اتباع و اشیاع او را بکشت و گوشهای قیصر ببرید و مهارش در بینی کشید ~~، و # ~~اضعاف آن که قیصر با ایران کرده بود مکافات کرد و باز به فارس آمد، ~~وقیصر در # ~~حبس بمرد . # و از آثار او شهر مداین وایوان و فیروز شاپور و عکه و طیسوان از # ~~حدود بغداد و شادروان تستر ونیشابور خراسان است . وچون عمر او به هفتاد ~~واند # ~~رسید دو پسر داشت : شاپور و بهرام ، هردو طفل بودند، برادر را ولی عهد ~~گردانید # ~~به شرط آنکه چون شاپور بالغ شود پادشاهی بدو دهد . و مدت پادشاهی او ~~هفتاد # ~~و پنج سال بود . # اردشیر بن هرمز - به حکم وصایت قایم مقام برادر شد و لشکر و رعیت # ~~را استمالت کرد . چون درملک متمکن شد ، روی به برانداختن کسان برادر ~~نهاد و # ~~در محو آثار شاپور کوشیدن گرفت و تنی چند را بکشت . دیگران بترسیدند و # ~~جمعیت کردند و پادشاهی به شاپور دادند . ومدت پادشاهی او ده سال بود . # شاپور بن شاپور - چون پادشاه شد کار را ضبط کرد و خللها از ملک دور # ~~گردانید و امور دولت را انتظام داد و عم را به طاعت خود آورد ، اما در ~~آخر نیت # ~~بد کرد وظلم آغازنهاد . خدای تعالی او را زمان نداد ، در شکارگاه شب ~~خفته بود، # ~~بادی عظیم برخاست و چوب بارگاه برسر او افتاد وهلاک شد ، و مدت پادشاهی ~~او # ~~پنج سال و چهار ماه بود . # بهرام بن شاپور - [25 - پ] قایم مقام برادر شد و آثار پسندیده و ms055 اعمال # ~~خوب پیش گرفت و شهر کرمان بنا کرد . بعداز آن سیرت عدل بگذاشت و ظلم # ~~آغاز کرد ، رعیت آن را تحمل نکردند و درغوغا هلاک شد ، وپادشاهی به ~~پسرش # ~~دادند . و مدت ملک او دوازده سال بود . # یزد جرد بن بهرام - پادشاه ظالم بود از پدر بدتر ، و از سیرتهای بد وی # ~~آن بود که شفاعت کس نشنیدی و به تظلم هیچ مظلوم گوش نکردی . بعداز هشت # ~~سال پسرش در وجود آمد ، بهرام نام نهاد و به نعمان بن منذر پادشاه عرب ~~سپرد # ~~که در شهر حیره بود نزدیک کوفه ، و بهرام آنجا بزرگ شد و یزدجرد را بر ~~کنار. # ~~چشمهآ سبزبهطوس اسبی لگدزد و بکشت . ومدت پادشاهی او بیست ویک سال بود. PageV01P055 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0093.png) # بهرام بن یزد جرد - او را بهرام گور گفتندی ، و سبب آن بود که روزی # ~~بانعمان به شکار رفته بود ، شیری را دید که به گوری رسید . بهرام تیری ~~بگشاد # ~~چنانکه از پشت شیر وشکم گور بیرون آمد و در زمین سخت شد . نعمان چون آن # ~~زخم تیر بدید ، بردست وبازوی او آفرین کرد ، گفت : اگر ندیدمی از شنیده ~~باور # ~~نکردمی . # بعداز یزدجرد بزرگان فرس به جهت آنکه از پدرش زحمت بسیار دیده بودند # ~~از نژاد اردشیر کسری نامی را پادشاه کردند . بهرام بانعمان بن منذر ~~بیامد . بزرگان # ~~فرس استقبال کردند و گفتند : از پدرت ظلم بسیار دیدهایم ، البته رضا ~~ندهیم که از # ~~نسل وی کسی برما پادشاه باشد . بهرام ایشان را استمالت داد و گفت : مرا ~~معلوم # ~~است ، البته جز برجادهآ معدلت نخواهم رفت ، و نیز شما کسی را بر ~~گزیدهاید و # ~~پادشاه کرده ، من سعی شما را باطل نکنم . فردا تاج پادشاهی درمیان ~~دوشیر شرزهآ # ~~گرسنه نهید ، هر که تاج بردارد و برسر نهد پادشاه باشد . جماعت چنان ~~کردند . # ~~بهرام و کسری حاضر شدند . کسری چون شیران گرسنه بدید سررا برتاج گزید ، # ~~گفت : مرا جان ازملک گزینتر است . بهرام اقدام نمود و ms056 گفت هر که سرتاج ~~دارد # ~~باید که دل ازسر بردارد ، و برشیران حمله کرد و هردو را بکشت وتاج برسر ~~نهاد # ~~و پادشاه شد و جهان را به عدل و داد بیاراست ، و نعمان را خدمتهای ~~شایسته کرد # ~~و مراجعت فرمود . بعداز آن روی به نشاط آورد و در آن باب مبالغت نمود و ~~از # ~~کار رعیت غافل شد و نشاط حالی را برتقدیم مصالح ملکداری [26 - ر] و نظر # ~~برعوارض امور اختیار کرد تاخبر به خاقان ترک رسید و او فرصت را غنیمت ~~شمرد # ~~و بالشکری جرار قصد این دیار کرد و بهرام از آن حال غافل ، سر بربالین ~~مستی # ~~نهاده و پشت بر کارزار داده و زبان ایام باوی این پیغام داد : ### | شعر # شاها زمی گران چه برخواهد خاست ### | وز مستی بی کران چه برخواهد خاست! # شه مست وجهان خراب و دشمن پس و پیش ### | هان تاخود ازین میان چه برخواهد خاست ! PageV01P056 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0094.png) # چون سابه خاقان چین بالشکر از آب ترمذ بگذشت ، خبر به بهرام رسید # ~~لشکر حاضر نبود واسباب ناساخته . بهرام از آن متغیرشد و گفت : اعتماد ~~مابرلشکر # ~~نیست ، برخدای است ، و بدان خصم التفات نکرد و گفت : من به آتش کدهآ # ~~آذربایجان خواهم رفت واز آنجا به شکار به طرف گرج . چون مراجعت نمایم ~~کار # ~~خاقان را بسازم ، و برادر خود نرسی را به نیابت بگذاشت و باسه هزار مرد ~~پهلوان # ~~روانه شد . عوام خلق چنان گمان بردند که بهرام بگریخت ، و همانا که به ~~روم # ~~خواهد رفت و به قیصر التجا خواهد کرد . بزرگان فرس رسولان با اموال ~~بسیار # ~~به خدمت خاقان فرستادند و مال قبول کردند . # خاقان به صلح رضا داد و ایمن و ساکن بنشست تاجمله برسند و باز گردد1 . # ~~بهرام به آذربایجان آمد و به گرجستان رفت و به دشت [قبچاق] بگذشت و از ~~راه # ~~خوارزم به گرگان [رفت] ، چون شیر ژیان برسر خاقان آمد و شبیخون کرد و ~~به # ~~دست ms057 خود سرش ببرید و تاج و تخت او را به تاراج داد و خزانهآ وی بگرفت . # ~~مالی که ازولایات ایران ستده بود باز به خداوندان رسانید و معظم لشکر ~~اورا به تیغ # ~~بگذرانید و به فارس آمد و بعداز آن قصد حبشه و یمن کرد و برادرش نرسی ~~را # ~~به روم فرستاد و هردو مظفر باز آمدند . # روزی درشکار درپی گوری میدوانید ، زمین شوره پیش آمد ، با اسب به گل # ~~فرو رفت و ناپدید شد . و مدت پادشاهی او شصت وسه سال بود . ### | شعر # # آن قصر که بهرام درو جای گرفت %~% آهو بچه کرد و تیهو2 آرام گرفت # # تا جای گرفته است بهرام به گور %~% دیرست که گور جای بهرام گرفت # یزدجرد بن بهرام - در کمال وجمال ولطافت در عالم ثانی نداشت. به نیکو- # ~~کاری [26 - پ] و خوب گفتاری یگانه بود . مملکت را ضبط کرد و به عدل و ~~داد # ~~مشهورگشت، واو را دوپسر بود : هرمز و فیروز3، و مدت ملک او هژده4 سال ~~بود. # هرمز بن یزدجرد - ولی عهد پدر بود و پسر کوچکین بود . پدر ، برادر ~~PageV01P057 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0095.png) # ~~بزرگ را به سجستان فرستاده بود و آن ولایت بدو داده . به مدد پادشاه ~~هیاطله # ~~خروج کرد و برادر را بکشت و پادشاه شد . # فیروز بن یزدجرد - پادشاه عادل جوانمرد بود . درایام او قحطی پدید آمد # ~~و به هفت سال طول بکشید . در آن وقت خراج از رعیت برداشت و چنان کرد که # ~~درهمهآ ممالک وی هیچ کس از درویش وتوانگر شبی گرسنه نخفت . چون اثرعدل # ~~او در همهآ عالم ظاهر شد ، خدای تعالی آن تنگی را به فراخی نعمت بدل ~~گردانید # ~~و بارانهای رحمت ببارید و ارزانی شد ، و گفتهاند : «سلطان عادل خیر من ~~مطر # ~~وابل »1 . ### | شعر # چوشه عادل بود ز قحط منال %~% عدل سلطان به از فراخی سال # حکایت - در آن وقت که فیروز به مدد خشنواز ملک هیاطله برهر مز ظفر # ~~یافت و پادشاه شد ، این ms058 خشنواز بررعیت خود ظلم و تعدی اساس نهاد و سیرت # ~~قوم لوط پیش گرفت . خلق از آن معنی به فریاد آمدند و به حضرت فیروز داد # ~~خواستند . فیروز به نزدیک او رسول فرستاد و گفت : ترا برمن حق است و ~~لیکن # ~~حق خدای بیش است ازحق تو ، واین خلق ازتو تظلم می کنند، اگر دست از این # ~~فعل مذموم بداری، میان من وتو عهد مستحکم است و اگر برین اقدام ننمایی ~~بیایم # ~~و دمار از دیار تو برآرم . خشنواز به سخن او التفات نکرد . فیروز لشکر ~~کشید و # ~~قصد او کرد . چون او را خبرشد با اعیان لشکر مشورت کرد و گفت : من ~~میدانم # ~~که مرا بالشکر فیروز طاقت مقاومت نیست . امیری از امرای او گفت : اگر ~~پادشاه # ~~زن و فرزند مرا قبول کند که بعداز من چنان دارد که مرا از حال ایشان ~~فراغ کلی # ~~حاصل آید من شرفیروز ولشکر او را کفایت کنم . خشنواز به حضور معارف، ~~ایشان # ~~را تکفل کرد ومال بسیار به ایشان داد . آن امیر دست خود ببرید و ~~استقبال ایشان # ~~کرد و به راه گذر فیروز نشست وخود را بر وی عرضه کرد. فیروز وی را ~~بشناخت، # ~~گفت : این چه حالت است ؟ گفت : من مدتی خشنواز را ملامت2 می کردم # ~~وپند میدادم که تابمقاومت فیروزنداری، مصلحت آن است که درمصالحت کوشی، ~~PageV01P058 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0096.png) # ~~[27 - ر] مرا متهم کرد و دست من ببرید ، و من خود را براین راه انداختم ~~تا # ~~آفتاب اقبال تو طلوع کند تامن انتقام خود از وی بستانم ، و اکنون از ~~اینجا که # ~~شما آیید تا آنجا که وی است بیست روزه راه است و من شما را به راهی می ~~برم # ~~که به پنج روز به وی رسید و او را ناگاه فرو گیرید . # فیروز به سخن او فریفته شد و ندانست که اگرچه دشمن ملاطفت بسیار نماید # ~~هر گزدوست نگردد، و لشکررا بفرمودتاپنج روزه آب و علفه و علوفه ms059 ~~برداشتند، و آن # ~~قطیع ایشان را در بیابانی برد که وهم اگر برباد نشستی کنار آن در ~~نیافتی وجاسوس # ~~فکرت ساحت آن را به قدم تخیل سیاحت1 نکردی. چون پنج روز شد که می رفتند # ~~ایشان را آب وحیوان را تاب نماند. آن قطیع حیات را وداع کرد و گفت : ~~غرض # ~~من به حصول پیوست وکار بمراد من شد ، فیروز بیست شبانروز در آن بیابان ~~بماند # ~~و تمامت لشکر هلاک شدند . فیروز باجماعتی اندک از آن ورطه خلاص یافت و ~~بر # ~~طرفی از ملک خشنواز بیرون آمد و به حکم ضرورت کس باز فرستاد و از آنچه # ~~رفت استغفار کرد وعذر خواست . خشنواز گفت : باتوصلح کنم وترا به دار ~~الملک # ~~خود رسانم به شرطی که حدی معین کنم که از آن تجاوز ننمایی . پس او را ~~علفه # ~~و علوفه و تشریفات فرستاد و بفرمود تا منارهای از گچ و سنگ بساختند ، و ~~فیروز # ~~سوگند خورد که البته از این مناره در نگذرد و برولایت او که ماورای آن ~~است # ~~تعلق و تعدی ننماید. # پس فیروز را بهسر ولایت خود بازفرستاد ، وبعدازسه سال فیروز را دواعی # ~~انتقام در کار آمد وخواست تا آن معاملت را مکافات کند ، لشکر کشید وقصد ~~ولایت # ~~او کرد . موبدان و بزرگان گفتند : نقض عهد لایق حال ملوک نباشد ، گفت : ~~من # ~~خلاف سوگند نکنم، ولشکر براند. چون به آن مناره رسید فرمود تا آن مناره ~~را به # ~~حیلت بر گرفتند و درپیش لشکر میبردند ، و گفت : من سوگند خوردهام که از ~~این # ~~مناره درنگذرم . چون خبر به خشنواز رسید دانست که باوی مقاومت نتواند ~~کرد # ~~فرمود تا در راه خندقی عظیم زدند، وسر او را بپوشانید . چون لشکرها ~~مقابل شد # ~~خشنواز منهزم گشت . ایشان درپی تاختند و جمله در آن خندق افتادند وهلاک ~~شدند . PageV01P059 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0097.png) ### | شعر # ظالم که کباب از دل درویش خورد ### | چون در نگری ز پهلوی خویش خورد # دنیا عسل است هر که زوبیش ms060 خورد ### | خون افزاید تب آرد و نیش خورد # این حکایت مرپادشان عهد و ملوک روزگار را تنبیه است بر تربیت بندگان # ~~خوب سیرت نیکو اعتقاد، که درخوف و رجا وشدت و رخا1 خودرا سپر تیغ دفع # ~~نوایب حضرت سازند و در حیات و ممات دم وفا زنند . و مدت پادشاهی فیروز # ~~بیست وهشت سال بود . # بلاش بن فیروز - چون پادشاه شد ، امور مسلکت به سوخرا3 وزیر پدرش # ~~سیرد و او بروفق دانش و قضیت خود سلک ملک را منتظم میداشت . بدان سبب # ~~عالم معمور و دلها مسرور بود، و درسواد عراق شهری بناکرد نام آن بلاش ~~آباد، # ~~ودر آن مدت برادرش قباد ازو بگریخت و به خاقان ترک پیوست و در راه که ~~میرفت # ~~در شهری اسفرایین3 در سرای دهقانی فرو آمد . دهقان اگرچه او را نشناخت ~~اماشرط # ~~مهمان داری به جای آورد . و دهقان را دختری صاحب جمال بود به وی داد . ~~قباد # ~~با آن دختر جمع شد . دختر حامله گشت ، وقباد بهجانب خاقان رفت . دختر ~~بعداز # ~~نه ماه پسری زاد که در جمال نوش بود. بدین سبب او را نوش روان نام ~~کردند . و # ~~قباد جهار سال در ترکستان بماند ، بعداز آن خاقان لشکری باوی فرستاد تا ~~ملک # ~~مستخلص گرداند . چون قباد بدین دیه4 رسید و آن پسر را بدید و حظ شادی ~~از # ~~مشاهدهآ او برداشت، همان روز از ایران شهرقاصدی برسید واو را خبروفات ~~برادر # ~~داد و بشارت داد که اهل عجم او را می طلبند تا تاج و تخت به وی سپارند ~~. قباد # ~~آن پسر را به فال گرفت و او را با خود به مداین برد و ملک را در تصرف ~~آورد و # ~~سوخرا را برقرار بداشت . و مدت پادشاهی بلاش چهار سال ویک ماه بود . # قباد بن فیروز - چون پادشاه شد به عدل و داد مشغول گشت و عالم آبادان ~~PageV01P060 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0098.png) # ~~کرد، چون از ملک او پنج سال بگذشت سوخرا ملک را ms061 ضبط کرده بود و کار ~~فرو- # ~~گرفته وبی مشورت قباد کارها میساخت . قباد ازاو به تنگ آمد ، با امیری ~~از ارکان # ~~دولت، شاپور نام، گله کرد و گفت : من نشانهای بیش نیستم، باقی کارجمله ~~سوخرا # ~~راست . [28 - ر] شاپور گفت : شاه را اندیشه نباید کرد . من فردا کار او ~~را # ~~کفایت کنم . روزی1 دیگر سوخرا به بارگاه آمد . شاپور روی بهوی آورد، ~~گفت: # ~~چرا حدی1 خود نمیشناسی و خودرا فراموش کردهای؟ وبی [فرمان] شاه در ~~کارها # ~~مداخلت می کنی؟ و کمر ازمیان بگشاد و درگردن او کرد وکار او بساخت ، و ~~قباد # ~~از وی برست وکار به شاپور سپرد و حقوق قدیم را به یک اثرغضب ناچیز کرد ~~، تا # ~~عاقلان را معلوم شود که خدمت ملوک مظنهآ اخطار است و ملازمت بساط ~~سلاطین # ~~کاری دشوار . طریق سلامت طلبان آن است که از خدمت ملوک اجتناب نمایند ~~تا از # ~~بلای سیاست ایشان مصون مانند . ### | شعر # # در خدمت ملوک خطرها بود عظیم %~% از بهر منفعت نتوان خورد خون خود # # هر چند فضل تو به جهان در سمرشده است %~% ایمن مباش از خطرات جنون خود # چون قباد در ملک متمکن شد و قوت گرفت ، سیرت خود را بدل کرد و از # ~~جادهآ معدلت بیرون رفت ، بدان را بر کشید و نیکان را مقهور کرد . خلق ~~را کار به # ~~جان وکارد به استخوان رسید . جمله بایکدیگر متفق شدند و او را خلع ~~کردند . و # ~~وفر ایزدی نصیب نداشت و در ضبط ملک دولت رأی او از اصابت دور بود . ~~قباد # ~~را به بزرجمهر داد که پسر سوخرا بود تا او را به انتقام پدر بکشد ، و ~~ندانست که # ~~بزرجمهر از آن عاقلتر است که بر امثال چنین جرأت قیام نماید . بزرجمهر ~~جانب # ~~قباد را رعایت کرد. جاماسب با بزرجمهر بد شد و قصد او کرد . بزرجمهر ~~باقباد # ~~گفت : مصلحت در آن است که به ملک هیاطله التجا سازیم و از وی مدد طلبیم ~~. به # ~~ملک ms062 هیاطله پیوستند ، مقدم او را به اعزاز و اکرام پیش آمد و خدمتهای ~~[تمام] به # ~~جای آورد و لشکر بسیار باوی روانه کرد . چون قباد لشکر کشید، اعیان و ~~ارکان PageV01P061 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0099.png) # ~~مملکت دانستند که با حملهآ او تاب ندارند، جاماسب را بند کردند و به ~~اعتذار و # ~~استغفار پیش آمدند . قباد معذرت ایشان به مغفرت مقابله کرد و پادشاه شد ~~و بزرجمهر # ~~را وزارت داد . و در عهد او مزدک بادید آمد . # حکایت - مزدک اباحت ظاهر کرد و آن را مذهب عدل نام نهاد و قباد به # ~~او بگروید و مذهب او گرفت ، و عبادت از خلق برداشت [28 - پ ] و مردم را # ~~رخصت داد در تصرف در زن و مال یکدیگر . انوشیروان مذهب او قبول نکرد و # ~~دانایان و مو بدان را بخواند و با او بحث بکرد و مزدک را ملزم گردانید ~~. پس قباد # ~~از مذهب او بر گردید و او را به انوشیروان داد . نوشیروان او را عزیز ~~داشت و # ~~فرمود تا امتان او را به حیلت جمع کردند و درباغی گوها ساختند و ایشان ~~را به جای # ~~درخت سرنگون در آنجا نشاندند1 . بعداز آن مزدک را فرمود تا به تماشا به ~~باغ رود. # ~~چون برفت و بدید ، حیرت آورد . او را بگرفتند و بربالای ایشان بردار ~~کردند . # و درعهد او شمر ذوالجناح از ملوک یمن خروج کرد . قباد از مقاومت او # ~~عاجز ماند ، و صلح کرد و او را تحفهها فرستاد و معاونت کرد تا بگذشت و ~~به # ~~ماوراء النهر رفت و آن ولایت را بگرفت . واز آثار اوشهر کازرون ازفارس ~~وحلوان # ~~از عراق و حانوت (؟)2 ازدیار موصل است ، و در آخر عمر به روم رفت و ~~مظفر # ~~باز آمد . و چون هشتاد ساله شد پادشاهی به پسر داد ، و مدت پادشاهی او ~~چهل # ~~سال بود . # انوشیروان العادل کسری بن قباد - پادشاه عالم عادل بود . در روزگار # ~~او خلق آسوده [ و مرفه] بودند چنانکه ms063 در امثال گفتهاند : ### | شعر # # جزای حسن عمل بین که روز گارهنوز %~% خراب می نکند بارگاه کسری را # چون برتخت پادشاهی نشست ، صحن عالم را به آب معدلت از لوث ظلم و # ~~بدعت فروشست ، تخت ازوی نیک بخت شد و تاج بدو سرافراز گشت ونگین ازو # ~~تمکین یافت . جهانیان بعداز آن که خزان احزان دیده بودند اعتدال بهار ~~عدل # ~~مشاهد ه کردند . در آن مدت که بساط عدل بسط کرد ورایت احسان برافراشت، ~~نام PageV01P062 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0100.png) # ~~نیکو باقی بگذاشت، چنانکه مصطفی صلوات الله و سلامه علیه فرمود : «ولدت ~~فی # ~~ازمن الملک العادل انوشروان »1 . # حکایت - در عهد او شخصی باغی بفروخت . مشتری در آن باغ دفینهای # ~~یافت، به بایع گفت : این دفینه از آن تست، بردار . بایع گفت: اگر از آن ~~من بودی # ~~به من روی نمودی . من باغ را و هرچه دروست به تو فروختهام ، از آن تست ~~. این # ~~قصه به خدمت انوشبروان عرضه داشتند ، فرمود که یکی از ایشان دختر به ~~پسری # ~~دیگری دهد و مال برایشان قسمت کنند . # و گویند در مجافظت رعیت بغایتی بود که روزی به شکار می رفت، به نمک حاجت # ~~[29 - ر] افتاد . دهی نزدیک بود . سواری فریستادند تانمک بیاورد . ~~انوشیروان # ~~فرمود به زر بخرد . گفتند: این چه مقدار باشد؟ فرمود : از آن میاندیشم ~~که بعداز # ~~من رسمی شود وسبب زحمت رعیت گردد . # برقرار سابق بزرجمهر وزیر بود . بعداز مدتی کسری به روم رفت و قیصر # ~~را بگرفت و باز رها کرد، به تقریر آنکه هرسال به در گاه آید، و از آنجا ~~به ماوراء النهر # ~~رفت . خاقان با اومصالحه کرد به شرط آنکه تافرغانه نوشیروان را باشد . ~~و دختر # ~~به وی داد . انو شیروان به جنگ هیاطله رفت و ایشان را قهر کرد و به ~~جانب هندوچین # ~~گذشت و ایشان خراج برخود گرفتند و مراجعت نمود . از دربند خبر آمد که ~~قبچاق # ~~مستولی شدهاند . بدان جانب رفت و ایشان را قمع کرد و ms064 در بند را عمارت ~~فرمود. # ~~و در اول عهد او خالدبن [سنان] العبسی پیغامبر درعرب پیدا شد ، وگویند ~~اول # ~~پیغامبری که از نسل اسماعیل علیه السلام پیدا شد او بود . و گویند که ~~ملکی که به # ~~او وحی آورد مالک بود خازن دوزخ ، در حق او گفتهاند : ### | شعر # وخالدنا العبسی لاینکرونه %~% نبی الاله کان بالحق رائدا # وگویند دختر او به خدمت مصطفی علیه السلام آمد وعجوزه بود . مصطفی ~~PageV01P063 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0101.png) # ~~علیه السلام اورا برردای مبارک خود نشاند و گفت: «مرحبا بابنة نبی ضیعه ~~اهله .»1 # ~~وسمعت سورة الاخلاص ، فقالت : کان ابی یقرأها 2 . # و پیغامبر ما محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم در آخر عهد او در # ~~وجود آمد ودر آن وقت آتش آتش کدهها بمرد و دریای ساوه خشک شد و دوازده # ~~کنگره از ایوان کسری بیفتاد و دیرجواثا درهند و کلیسای ترسا4 در ارمن ~~سرنگون # ~~شد . و کسری شهری ساخت رومیه نام درجنب مداین برشکل انطاکیه . و چون # ~~هشتاد وچهار ساله شد، هرمز را ولی عهد گردانید و وصیت کرد تادخمهآ اورا ~~پنهان # ~~دارند، و وفات یافت . و مدت پادشاهی او چهل وچهار سال بود. [ ونقش خاتم ~~او # ~~«لایکون العمران حیث یجور السلطان»4 بود .] # هرمز بن انوشیروان - به حکم وصایت قایم مقام پدر شد و او از دختر # ~~خاقان بود. پادشاهی قاهرسایس، به داد و عدل مشغول گشت و در میدان عدل ~~از کسری # ~~سبق بر بود و در تربیت ضعفا و قهر متعدیان مبالغت بسیار نمود چنانکه ~~سیزده هزار # ~~کس از بزرگان عجم سیاست فرمود [ واز خلق حلم و عفو بهره نداشت] و به ~~گناه # ~~اندک عقوبت بسیار کردی، 296- ب2 بدان سبب دلهای ملوک و پهلوانان ازو # ~~نفور شد واز اطراف قصد ممالک او کردند : قیصر از روم واز عرب عباس ~~الاحول # ~~وعمرو الازرق واز ترک سابه خاقان چین ، ایشان را به مال و مصالحه دفع # ~~کرد و بهرام چوبین را به خراسان فرستاد ، به ms065 محاربهآ خاقان رفت تا او ~~را کشت . # ~~بعداز آن بهرام تمرد نمود و اعیان لشکر را به پرویز وعده داد . آن خبر ~~به هرمز # ~~رسید ، پرویز بگریخت و به آذربایجان رفت . هرمز لشکر به جنگ بهرام ~~فرستاد. # ~~لشکر هرمز شکسته شد. اکابر فرس هرمزرا بگرفتند و میل کشیدند . ومدت ~~پادشاهی # ~~او یازده سال بود . # خسرو پرویز هرمز - چون خبر پدر شنید به مداین آمد و پادشاه شد و از # ~~پدر عذرها خواست . پدر درخواست تاکینه ازو باز خواهد . بهرام خروج کرد ~~، PageV01P064 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0102.png) # ~~پرویز از او بگریخت و به روم رفت و دختر قیصر را بخواست و باعراق آمد و ~~با # ~~بهرام محاربه کرد . بهرام ازو بگریخت وبه ترکستان رفت ، آنجا زن خاقان ~~اورا # ~~به زهر هلاک کرد ، وگویند ملوک شروان و اصفهبد گیلان از نسل بهرام ~~چوبیناند. # و پرویز در پادشاهی بهغایتی رسید که برجملهآ [ملوک] جهان تفوق داشت، و # ~~اورا در پادشاهی آن پدید آمد که هیچ پادشاه مثل آن ندیده بود . یکی از ~~آن ایوان # ~~کسری بود که بیشتر بر آنند که او تمام کرد و تمتع ازوی بر گرفت ، و ~~تاجی داشت # ~~از شصت منزر زده، مکلل به جواهری که هیچ پادشاهی را نبود و تختی درخور ~~آن # ~~از عاج و ساج مرصع به جواهر ، صورتهای لطیف ازو انگیخته وصور افلاک و # ~~بروج و شکل زمین و جملگی اقالیم در آن ثبت کرده ، و شاهدی چون شیرین که # ~~به حسن مشهور جهان و افسانهآ زمان بود داشت و چون به حد کمال رسید روی ~~به # ~~زوال آورد . ### | شعر # اذا تم امر دنا نقصه %~% توقع زوالا اذا قیل تم1 # و در آخر عهد او مصطفی صلی الله علیه وسلم نامهای نوشت واو را به اسلام # ~~دعوت کرد . چون پرویز درنامه نظر کرد ، نام محمد بالای نام خود دید ، ~~در خشم # ~~شد و نامه بدرید . خبر به پیغمبر علیه السلام رسید ، گفت : مزق الله ~~ملکه کما مزق # ~~کتابی2 ms066 . دعای مصطفی علیه السلام مستجاب شد و پرویز به باذان پسر ساسان ~~که # ~~ملک یمن بود فرمان نوشت [30 - ر] که این مرد که در تهامه دعوی پیغامبری ~~می کند # ~~بگو تا باز گردد به دین خود ، و الا او را پیش من فرست . باذان فیروز ~~دیلمی را # ~~بفرستاد. چون به حضرت رسالت رسید سخن عرضه داشت. رسول صلی الله علیهو ~~آله # ~~فرمود که پرویز را دوش3 کشتند . ایشان تاریخ نوشتند موافق آمد . جمله ~~مسلمان # ~~شدند . وسبب کشتن او آن بود که بزرگان را خوار داشتی . همه ازو نفور ~~شدند و PageV01P065 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0103.png) # ~~شیرویه را بر آن داشتند که پدر را بکشت . ومدت پادشاهی او سی وشش سال1 ~~بود. # شیرویة بن پرویز - مادرش مریم دخترقیصر روم بود، گویند : چون پرویز # ~~امارت هجوم غضب وخلاف لشکر و ناخلفی شیرویه بدید پیوسته ازو می ترسید . # ~~قدری زهر هلاهل ترکیب کرد و در ظرفی نهاد وسری آن ببست و بر آن نوشت : # ~~«داروی باه مجرب» و درخزینه نهاد . چون کار او به آخر رسید و شیرویه ~~پادشاه # ~~شد واز کارهای ملکی فارغ گشت، روی به تنعم و تمتع آورد و آوازهآ شیرین ~~وجمال # ~~او شنیده بود . کسی فرستاد و گفت رضا ده تاترا درنکاح خود آرم . شیرین ~~گفت : # ~~اجازت دهم، لیکن به دو شرط : اول آنکه مالی که از من بستدی بفرمای تا ~~بازدهند. # ~~دوم آنکه اجازت دهی تابه زیارت پرویز روم. شیرویه گفت : سهل است. ~~بفرمود # ~~تا آنچه ازوی ستده بودند باز بهوی بازدهند . شیرین آن مالها جمله بستد ~~و به صدقه # ~~داد، پس به تربت پرویز رفت و آن خاک را در کنار گرفت وجان تسلیم کرد . ~~شیرویه # ~~فرمود تا او را هم آنجا دفن کردند . # و گویند شیرویه را روزی اتفاق افتاد که آن ظرف زهر در نظر آمد و آن نوشته # ~~برخواند . چون برزنان مولع بود سر آن بگشاد و قدری در دهان نهاد در حال ~~جان # ~~بداد . و ms067 این دلیل است که هر که جامی بر کف دیگری نهد هر آینه از آن ~~بچشد و # ~~هر که ماری به گردن یاری نهد هر آینه مثل آن بکشد . و گویند شیرویه ~~باپدر هفده # ~~تن از اقارب بکشت ، پس علت طاعون بروی وبر بیشتر بزرگان فرس ظاهر شد و # ~~به آن هلاک شدند . ومدت پادشاهی او هفت ماه بود . # اردشیر بن شیرویه - هفت ساله بود[30 - پ] اورا درشهر طیسفون برتخت # ~~نشاندند . کراز2 از روم به فیروز خسرو نامه فرستاد و گفت : اردشیر را ~~هلاک کن # ~~تاملک میان من وتو مشترک باشد . او حیلتی ساخت و به زهر کار او بپرداخت ~~و کراز # ~~پادشاه شد . پوران دخت3 بنت پرویز جماعتی به وی بر گماشت تا ناگاه اورا ~~هلاک # ~~کردند . و مدت پادشاهی اردشیر یک سال ونیم بود . # پوران دخت بنت پرویز - بزرگان فرس با او بیعت کردند و او را به پادشاهی ~~PageV01P066 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0104.png) # ~~نشاندند و خواستند که ازوی همان آید که از همای دختر بهمن آمده بود . ### | شعر # نه هر شمشیر گوهردار باشد %~% و یا هر لفظ گوهر بار باشد # چون آن خبر به مصطفی علیه السلام رسید که اهل عجم زنی را به پادشاهی # ~~نشاندند، بر لفظ مبارک راند : «لن یفلح قوم اسندوا امرهم الی امرأة »، ~~هرگز فلاح # ~~نیابند گروهی که کارهای خود را به زنی بازگذارند . وهمچنان شد . وپوران ~~دخت # ~~فیروز خسرو را بگرفت و بردنبال اسب بست و درمیدان به زاری بکشت. ودر ~~زمان # ~~او لشکر اسلام خروج کردند و او وفات یافت ، ومدت پادشاهی او شش ماه1 ~~بود. # آزرمی دخت پرویز - خواهر او بعد ازو پادشاه شد ، هرچند او را اسباب # ~~کفایت وشهامت بود ، لیکن چون دولت نبود کفایت چه سود ! # # مرا زدانش چون نیست حاصلی جزغم %~% چو بخت یار نباشد چه سود دانایی! # او را به زهر هلاک کردند ، و مدت پادشاهی او چهار ماه بود . # فرخ زاد - محمد جریر طبری گوید : سبب فوت آزرمی ms068 دخت آن بود که # ~~چون پادشاه شد مردی بود او را فرخ زاد گفتندی از فرزندان پرویز، او را ~~وزارت # ~~داد، وفرخ زاد را پسری بود رستم نام ، امیرخراسان بود. فرخ زاد بر ~~آزرمی دخت # ~~عاشق شد و به تعریض و تصریح خود را بر وی عرضه کرد وغصهآ درد دل خویش # ~~باز راند. آزرمی دخت گفت که پادشاه را آشکارا شوهر کردن لایق نباشد و ~~لیکن اگر # ~~هوای وصال ما داری بباید آمدن تا در پناه ظلام و حمایت تاریکی به مراد ~~برسی که # ~~«شب نمایند عاشقان را راه» . فرخ زاد گمان برد که مقصود حاصل شد . چون ~~شب # ~~داج دواج [31 - ر] قیرگون در بر کشید فرخ زاد به درحرم آمد. آزرمی دخت ~~را # ~~خبرشد ، بفرمود تاسر او برداشتند واو را همانجا افتاده بگذاشتند . چون ~~روز شد ، # ~~خلق اورا دیدند ، دانستند که قصد ملک کرده است ، بدان سبب کشته شده . ~~او را # ~~دفن کردند . چون پسرش را خبرشد لشکر کشید و به مداین آمد و بفرمود تا ~~آزرمی- # ~~دخت را از تخت فرو کشیدند و بعداز فضیحت به خون پدرش قصاص کردند2 . PageV01P067 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0105.png) # یزد جرد شهریار - از فرزندان نوشیروان بود و از بیم شیرویه پنهان بود . # ~~او را طلب داشتند و به پادشاهی نشاندند، واو را شهریار خواندندی، لیکن ~~پادشاهی # ~~عجم ضعیف شده بود و دولت روی گردانیده. چون هشت سال از پادشاهی او ~~گذشت، # ~~امیرالمؤمنین عثمان بن عفان ، سعد وقاصرا بفرستاد تا قادسیه را بگرفت. ~~یزدجرد، # ~~رستم پسرفرخ زاد را به محاربهآ او فرستاد . رستم برفت و کشته شد و لشکر ~~منهزم # ~~گشت، لشکر اسلام قوت گرفت . یزدجرد را امیری بود ماهوی [سوری] نام ، ~~تمرد # ~~نمود و با لشکر ترک یکی شد و میان ایشان محاربه افتاد و یزدجرد بگریخت ~~و به # ~~آسیابانی پناه گرفت . آسیابان ماهوی را خبر کرد و او فرستاد و یزدجرد ~~را هلاک # ~~کردند، و پادشاهی ملوک فرس به آخر رسید و دولت ms069 ساسانیان منقرض شد ورایت # ~~ملت حنیفی بالا گرفت وملک به دست لشکر اسلام افتاد . ### | شعر # ~~ثبات نیست جهان را از آنکه هست جهان ### | زنی مشعبد1 رعنا ، ازو امید مدار # ~~گهی به گرز زکسری ستاند او دولت ### | گهی بر آورد از قیصر و ز رای دمار # ~~فسانه شد به جهان ملک ودولت پرویز ### | نشان نماند از آن ملک وجاه و استظهار # ~~دهل ستاند و در گوش عادلان گوید ### | ندای فاعتبروا یا أولی الابصار # ومدت پادشاهی یزدجرد هشت سال بود و ازعهد او الی یومنا هذا که شهور # ~~سنهآ سبع عشر وسبعمائهآ (717) هجری است ششصد وهشتاد وشش سال است . PageV01P068 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0106.png) ### | فسم سیوه # ~~در بیان نسب مطهر سید المرسلین وخاتم النبیین محمد مصطفی علیه # ~~افضل الصلوات واکمل التحیات تا ابراهیم خلیل صلوات الرحمن # ~~علیه وشرح حال وشعب خلفای را شدین و ائمهآ مهدیین تا مستعصم که # آخرین خلفای بنی العباس بود # وایشان سه طبقهاند . عدد ایشان پنجاه وهفتتن ، مدت پادشاهی ایشان سیصد # ~~وپنجاه وشش سال . # طبقهآ اول - محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم وخلفای راشدین تاحسین # ~~ابن علی رضی الله عنهم . و ایشان هفت تن اند . مدت خلافت ایشان چهل ویک ~~سال # ~~31 - پ] و دو ماه وپنج روز بود . # محمد مصطفی - علیه افضل الصلوات واکمل التحیات، نامش احمد است # ~~وکنیت ابوالقاسم ، ودوازده لقب دارد : مصطفی ، رسول ، نبی ، مزمل ، ~~مدثر ، # ~~شاهد ، بشیر، نذیر، ماحی ، عاقب ، حاشر، خاتم النبیین . نسبه علیه ~~السلام : محمد # ~~ابن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصی بن کلاب بن مرة بن ~~کعب # ~~ابن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضربن کنانة بن خزیمة بن مدرکة1 بن ~~الیاس # ~~ابن مضربن نزار3 بن معدبن عدنان بن أدبن أددبن الیسع3 بن الهمیسع بن ~~سلامان PageV01P069 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0107.png) # ~~ابن نبت1 بن حمل2 بن قیدار بن اسمعیل بن ابراهیم علیهم السلام2 . # روایت کنند که چون مصطفی صلی الله علیه و آله نسبت خود را به عدنان # ~~رسانید ، فرمود ms070 که «کذب النسابون من بعد عدنان4» به سبب ظهور اختلافی ~~که در # ~~میان نسابان است ازعدنان تا اسمعیل . بعضی گویند چهل جد میباید و بعضی ~~کمتر # ~~و بعضی این مقدار که اینجا مثبت است، و اصح این است، و جمیع عرب منشعب # ~~از قحطان و عدنان اند ، وشطری ازشعب قحطان در طبقهآ دوم ازقسم اول گفته ~~شد . # اما عدنان، اورا ده پسربود : معد ، عک، ذنب5 ، نعمان، ضحاک، المذهب6، # ~~عون ، ابی بنت ، ازدالقلیب ، عدی . نسابان مصر گفتهاند که خزرج و اوس ~~این دو # ~~قبیله از نعمان اند ، و شهرعدن که در یمن است عدی عمارت کرد . ومعد را ~~پسری # ~~بود نزار . و نزار را چهار پسر بود : مضر، ربیعه ، ایاد ، انمار . و ~~انمار را دو پسر # ~~بود: خثعم، بجیله7 . این هردو برادر دو قبیلهاند و فرزندان ایشان دریمن ~~می باشند، # ~~و ایاد را لقب شمطا بود و فرزندان او از دست شاپور ذوالاکتاف گریخته در ~~روم # ~~متوطن شدهاند و قس بن ساعدة الایادی که خطیب عرب بود و از شعرا ~~ابودؤاد8 # ~~و لقیط واز اسخیا کعببن امامه از فرزندان ایاد اند وربیعه را قبایل ~~بسیار از فرزندان # ~~او بادید آمدند و سیف الدوله علی که ممدوح متنبی بود حاکم حلب و دیار ~~بکر و # ~~برادرش ناصرالدوله [32 - ر] حسن حاکم بغداد و موصل و جزیره و معن بن # ~~زایده که از اسخیای عرب بود و امام احمد حنبل از فرزندان ربیعهاند . # حکایت - معن بن زایده که مایدهآ جود خود پیش دور و نزدیک مینهاد ، ~~PageV01P070 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0108.png) # ~~آوردهاند که در عهد دولت او یکی را سپهر بدمهر آنچه داده بود باز گرفت # ~~و زمانهآ ناسازگار در بخشیدهآ خود رجوع رواداشت . بیچاره گرد کوی ~~انتجاع بر- # ~~می آمد و باهر کس پوشیده غم دل می گفت و حکایت فقر و فاقه در میان ~~مینهاد . # ~~هیچ کس درمان درد او نمیساخت . باخود اندیشید که مرا به نزدیک معن بن ~~زایده # ~~باید رفت که صفت جود ms071 او در بسیط زمین گستریده است1 و جهانیان حسان ~~احسان # ~~او شدهاند، آزادان به خود بنده گردانیده است و بستگان بند محنت را ~~ازدست جور # ~~روزگار آزاد کرده . به درسرای معن آمد . بیچاره را بخت بر گشته بود و ~~روز اقبال # ~~تیره شده ، اگر به دریوزه به محیط میرفت خشک مییافت و اگر به صحرای ~~عالم # ~~برای اقتباس خورشید بیرون می آمد آفتاب نمیتافت . مدتی ملازم درسرای ~~معن # ~~بود، عرصهآ سرای اورا اتساعی بود، اما بر آن بیچاره تنگنایی گشت. نقیب ~~و رقیب # ~~از در سرایش دور می کردند، نمی توانست که بضاعت نیاز خود که از کنعان ~~درد آورده # ~~بود بریوسف کرم او عرضه داشتی، تا روزی بر کاغذ پارهای این بیت بنوشتو ~~درمیان # ~~نیی نهاد و آن را در جویی که در سرای معن میرفت رها کرد ، و آن بیتاین ~~بود . ### | شعر # ایا جود معن ناج معنا بحاجتی %~% فمالی الی معن سواک شفیع2 # اتفاقا معن برای اقامت سنت وضو بر لب آن جوی آب نشسته بود . نظرش # ~~بر آن افتاد و آن را بگرفت و آنچه در ضمن3 آن بود مطالعه کرد و گفت : ~~«مرحبا # ~~بمن توسل الینا بجودنا» یعنی سعادت نصیبی سایلی باد که جود مارا به ~~ماشفیع آورد. # ~~و فرمود تا او را در آورند ، و خازن را اشارت کرد تا بدرههای درم و ~~دینار بدان # ~~سایل داد و ازو عذرهای بسیار خواست و گفت : دانستهام که رنج انتظار ~~بردل چه # ~~اثر دارد 1[32 - پ] ### | شعر # الما علی معن فقولا بقبره ### | سقاک الغوادی مربعا ثم مربعا PageV01P071 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0109.png) # نیا قبر معن انت اول حفرة ### | من الارض حطت للسماحة مضجعا 12 # آن سروران که نام نکو کسب کردهاند ### | رفتند و یادگار از ایشان جز آن نماند # نسبه : معن بن زایدة بن مطربن شریک بن عمروبن قیس بن شراحیل بن مرة # ~~ابن همام بن مرة بن ذهل بن شیبان بن ذهل بن ثعلبة بن عکابة بن صعب بن ms072 ~~علی بن # ~~بکربن وائل بن ساقط بن هنب بن اقصی بن دعمی بن جدیکة بن اسدبن ربیعه ~~[بن # ~~نزار] است. واین معن بن زایده ملک یمن بود، واز آنجا به بغداد آمد و ~~مدتی ملک # ~~سیستان شد ، وکمال الدین عبدالرزاق پسر احمد فوطی از نسل اوست . # نسب امام احمدبن حنبل - احمدبن محمدبن حنبل بن هلال بن ادریس بن # ~~اسد بن ادریس بن عبدالله بن حیان بن عبدالله بن انس بن عوف بن قاسط بن ~~مارن بن # ~~شیبان بن ذهل بن ثعلبة بن عکابه از بنی ربیعه است . # وسیف الدوله علیی وناصر الدوله حسن پسران عبدالله بن حمدان بن حمدون بن # ~~حارثة بن نعمان بن راشة بن سعود بن دلهم بن عطیف بن سراقة بن حارث بن ~~مخرمة # ~~ابن مالک بن وعیدبن حبیب بن عدی بن اسامة بن مالک بن بکربن حبیب بن عمر ~~بن # ~~غنم بن ثعلبة بن وابل بن قاسط بن نقیب ازبنی ربیعه است . # و مضر را دو پسر بود : الیاس وعیلان2 ، گویند از نسل او قبایل بسیار # ~~بادید آمدند، و انس بن مالک کمبی صحابی و شمر که کشندهآ امیر المؤمنین ~~حسین # ~~رضی الله عنه بود و حجاج بن یوسف و مختار بن ابیعبید که کینهآ حسین از ~~شمر باز # ~~ستد ازنسل این عیلان اند . والیاس را سه پسر بود: عمرو ، عامر ، عمیر3 ~~، و مادر # ~~ایشانرا لیلینام بود. روزی شتران ایشان از خرگوشی برمیدند. لیلی و عمرو ~~و عامر PageV01P072 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0110.png) # ~~در پی ایشان دویدند . الیاس لیلی را گفت : مالک تخندفین ؟ یعنی چه شدت ~~که # ~~میشتابی؟ او را نام خندف شد ، و عامر خرگوش را بگرفت و عمرو شتران را ~~باز # ~~گردانید و به عامر گفت: «انا ادر کت الابل طبخ صیدک1». عمرو را مدر که ~~نام نهادند # ~~وعامر را طابخه . عمیر چون کاری نکرده بود در گوشهآ خانه منفعل بنشست، ~~او را # ~~قمعه2 [33 - ر] لقب کردند . از نسل عامر قبایل بسیار بادید آمدند و ~~حاجب ms073 بن # ~~زراره که به و فا مشهور بود پیش انوشیروان رفت و ضامن عرب شد که تااین ~~حاجب # ~~زنده باشد عرب فساد نکنند . کسری ازو پایندان خواست . کمان خودرا به ~~عوض # ~~پایندان داد . تا او زنده بود از عرب هیچ فسادی ظاهر نشد . چون وفات ~~یافت ، # ~~پسرش عطارد نام بیامد و کمان باز گرفت . بعداز آن عرب فساد آغاز کردند ~~و نعمان # ~~ابن مقرن که از امرای عمربن الخطاب بود که او را به نهاوند فرستاد وفتح ~~عراق # ~~عجم او کرد از فرزندان عامر اند. # نسب حاجب - ابن زارة بن عدس بن زیدبن عبدالله بن دارم بن مالک بن حنظلة # ~~ابن مالک بن زیدمناة بن تمیم بن مرة بن اد بن عامر است . # نسب نعمان - ابن مقرن بن عابد بن منجابن هجیر بن نصربن حبشة بن کعب # ~~ابن عبدثور بن هدبة بن لاطم بن عثمان بن عمر بن اد بن عامر [است] . # و مدر که را دوپسر بود : خزیمه ، هذیل3 . رهط عبدالله بن مسعود صحابی # ~~رضی الله عنه از نسل حارث بن تمیم بن سعدبن هذیل است . # و خزیمه را سه پسر بود : کنانه ، اسد ، هون . رهط دیش و عضل که ایشان # ~~را قارة گویند و تیراندازان بغایت نیکو بودهاند از نسل ییثع4 بن هون ~~اند وسیف- # ~~الدوله صدقة بن منصور که حله را عمارت کرد وزینب بنت جحش که حرم مصطفی # ~~صلی الله علیه وسلم و رهط مؤید5 الدین ابوطالب العلقمی که آخر وزرای ~~بنی العباس PageV01P073 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0111.png) # ~~بود از نسل اسد اند . # نسب سیف الدونه - صدقة بن منصوربن دبیس بن علی بن مزید بن ریان بن # ~~خالد بن حی بن حزنحی بن عمرو بن خالد بن مالک بن عوف بن مالک بن ناشرة # ~~بن نصر بن سراة بن سعد بن ما لک بن ثعلبة بن دودان بن اسد . # نسب زینب بنت جحش - ابن رئاب بن قیس بن یعمربن صبرة بن مرة بن # ~~کثیر بن غن بن دودان بن اسد ms074 . # و کنانه را پنج بسر بود : نصر، عبد مناة ، عمرو ، ملکان، مالک . # ربیعة بن مکرم که پهلوان عرب بود ازنسل مالک است و رهط ابوذر الغفاری # ~~صحابی رضی الله عنه و رهط حکم بن عمرو [33 - پ] الغفاری که والی خراسان # ~~بود و عمرو بن امیهآ زمری پیک رسول صلی الله علیه و سلم و نصربن سیار ~~ملک خراسان # ~~که انقراض دولت خلفای بنی امیه در روزگار او شد از نسل عبد مناة اند . # نسبه - نصربن سیاربن رافع بن حزی بن ربیعة بن عامربن هلال بن عون بن # ~~خندع بن لیث بن [بکربن] عبد مناة . ونصر را دوپسر بود: مخلد ومالک، ~~ومالک را # ~~پسری بود فهر، و قریش عبارت ازوست: وفهر را چهار پسر بود : غالب، ~~محارب، # ~~عمر ، و حارث . ابوعبیدهآ جراح که ازعشرهآ مبشره است که برسر کوه حرا ~~ایشان # ~~را بشارت رسید از نسل حارث است . نسبه - ابوعبیدة بن عامربن عبدالله بن ~~جراح # ~~بن هلال بن اوهیب بن ضبة بن حارث . و عبدالرحمن بن ضحاک که ملک مدینه ~~بود # ~~پدرش دعوی خلافت کرد و در شام کشته شد بر دست مروان بن الحکم ، و از آن # ~~روز خلافت به مروانیان رسید از نسل محارب است . نسبه - عبدالرحمن بن ~~ضحاک # ~~بن قیس بن خالد الاکبر بن [وهب بن] ثعلبة بن وابل بن عمروبن شیبان بن ~~محارب. # و غالب را دو پسر بود : تیم الادرم ، لوی . هلال بن حنظل شاعر که هاجی # ~~پیغا مبر صلی الله علیه و آله بود ودر روز فتح مکه بردست امیر المؤمنین ~~علی کرم الله # ~~وجهه کشته شد از نسل تیم الادرم بود. ولوی را هشت پسربود: کعب، سامه، ~~عامر، # ~~خزیمه ، سعد ، حارث ، عوف ، جشم . فرزندان سعد را بنوبنانه گویند و ~~ثابت # ~~نعمانی محدث از نسل ایشان است، و سوده حرم مصطفی صلی الله علیه و آله و ~~عمرو # ~~عبدود که پهلوان عرب بود و در مصاف خندق بر دست امیر المؤمنین علی رضی ~~الله ms075 PageV01P074 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0112.png) # ~~عنه کشته شد از نسل عامر اند. نسبه - عمرو بن عبدود بن نصربن مالک بن ~~حنبل بن # ~~عامر، وسودة بنت رمقة بن قیس بن عبد شمس بن عبدود بن نصر بن مالک بن ~~حنبل بن # ~~عامر. و بنوناجیه که عبادبن منصورقاضی بصره از نسل ایشان است از ~~فرزندان سامهاند. # وکعب را سه پسر بود: مره ، عدی ، هصیص. عثمان بن مظعون و عمرو بن # ~~عاص وبرادرش هشام و خنیس و عبدالله که از صحابه بودند از نسل هصیص اند ~~. نسب # ~~عثمان - ابن مظعون بن حبیب بن وهب بن حذاقة بن جمح بن [34-ر] عمروبن ~~هصیص. # و عمرو را دو پسر بود صحابی : محمد و عبدالله ، وخنیس و عبدالله پسران # ~~حذیفة بن سعد بن سهم بن عمرو بن هصیص اند وامیر المؤمنین عمر رضی الله ~~عنه و # ~~سعید بن زید که از عشرهآ مبشره اند از نسل عدی اند ، نسبهما عمر بن ~~الخطاب بن # ~~نفیل بن عبدالعزی [ بن ریاح بن عبدالله بن قرط]، و سعید بن زید بن ~~عمربن نفیل # ~~ابن نفیل بن عبدالعزی وتاج بن عبدالله بن قرط بن زراح بن عدی . # و مره را نه پسر بود : کلاب، تیم ، یقظة ، خالد بن ولید ، و عکرمه و سلمه # ~~علیه وسلم از نسل یقظه ، انسابهم - خالد بن الولید بن المغیرة بن ~~عبدالله بن عمربن # ~~محرومة (؟) بن یقظه ، وعکرمة بن ابوجهل بن هشام بن المغیرة بن عبدالله ~~. # و سلمه وحارث پسران هشام بن المغیره اند و هشام بن ابو ربیعة بن المغیرة # ~~ابن عبدالله ، و ابوسلمة بن عبدالاسد بن هلال بن عبدالله و ارقم بن ~~ابوالارقم بن # ~~اسد بن عبدالله بن عمر بن محرومة بن یقظه ، و ام سلمه بنت ابوامیة بن ~~المغیرة بن # ~~عبدالله [اند]. # ابو بکر صدیق و طلحه که از عشرهآ مبشرهاند از نسل تیم اند . # نسبهما - ابو بکر [بن] عبدالله بن عثمان بن عامر بن عمرو بن کعب بن سعد # ~~بن تیم . وکلاب را دو پسر بود ms076 : قصی ، زهره . عبدالرحمن بن عوف وطلحة ~~بن # ~~عبدالله بن عثمان بن عامر بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم و سعد بن مالک ~~که از # ~~عشرهآ مبشره اند و آمنه مادر مصطفی علیه السلام از نسل زهره اند . # انسابرهم - عبدالرحمن بن عوف بن عبدالحرث بن زهره ، و سعد بن مالک # ~~بن وهب بن عبدمناف بن زهره [ و آمنه بنت وهب بن عبدمناف بن زهره] . PageV01P075 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0113.png) # و قصی را چهار پسر بود : عبدمناف ، عبد قصی ، عبدالعزی ، عبدالدار . # ~~فرزندان شیبه که ایشان را صاحب المفتاح گویند و کلید در کعبه داشتند از ~~نسل # ~~عبدالدارند . # نسبه - شیبة بن عثمان بن طلحة بن عبدالله بن عبدالعزی بن عثمان بن # ~~عبدالدار ، وخدیجه حرم مصطفی صلی الله علیه وآله و زبیر بن العوام و ~~حاطب بن # ~~ابی بلتعه1 از نسل عبدالعزی اند . # انسابهم - خدیجه بنت خویلد بن اسد بن عبدالعزی ، و زبیر بن عوام بن # ~~خویلد و حکم بن حزام بن خویلد و حاطب بن ابی بلتعة1 بن اسد بن عبدالعزی ~~و # ~~طلیب بن عمیرة بن وهب بن ابی کثیر بن عبد قصی بود . # عبدمناف را چهار پسر بود : هاشم، عبدشمس، مطلب، نوفل . عبید صحابی # ~~پسر حارث پسر مطلب است و امام شافعی [34 - پ] رضی الله عنه از نسل مطلب # ~~است . نسبه - محمد بن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع بن سایب بن عبیدة ~~بن # ~~عبد یزید بن هاشم بن مطلب . # و بنی امیه و عبدالله بن سمره که سیستان را او فتح کرد و عبدالله بن عامر # ~~که صاحب خراسان بود و حذیفهآ صحابی از نسل عبد شمساند ، انسابهم - ~~عبدالله # ~~بن سمرة بن حبیب بن عبد شمس [ و عبدالله بن عامر بن کریز بن ربیعة بن ~~حبیب # ~~بن عبد شمس و حذیفة بن عتبة بن ربیعة بن عبد شمس] . وخالد و عمرو صحابی # ~~هردو پسران سعید بن العاص بن امیة الاکبربن عبدشمس وعتاب بن أسید بن ~~العیص # ~~بن امیة الاکبر بن ms077 عبد شمس . # و هاشم را شش پسر بود : عبدالمطلب ، مطلب ، نضله2 ، ابوصیفی ، اسد ، # ~~ابواسد3 . فاطمه مادر امیر المؤمنین علی رضی الله عنه دختر اسد است کرم ~~الله وجهه . # حکایت - در تفسیر تاج التراجم آوردهاند که کعب الاحبار گوید : حق ~~PageV01P076 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0114.png) # ~~تعالی خواست که صفت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بگوید و بزرگی اصل # ~~پاک وی پدید کند ، فرمود جبرئیل را علیه السلام تایک قبضه خاک سفید از ~~نور زمین # ~~بیارد . از آنجا که گور پیغمبر است بیاورد و آن را به آب بهشت بسرشت و ~~در # ~~جمیع عالم بگردانید تا ملایکه فضل محمد بشناختند و بدانستند او را پساز ~~آدم. # ~~پس آن را در خلقت آدم ترکیب کرد و چون در آدم روح آفرید [آدم] در ~~پیشانی # ~~خود چیزی سفید دید چون مورچهآ خرد . گفت این چیست؟ حق تعالی گفت : این # ~~نورسفید فرزندان تست، درپیشانی آدم می درخشید چون آفتاب، و ازو به حوا ~~منتقل # ~~شد و ازو به شیث . # چون شیث بالغ شد ، حق تعالی آدم را فرمود تا عهدی گیرد برشیث ، و # ~~جبرئیل را باهفتاد هزار فرشته فرستاد با حریری سفید و قلمی از بهشت ، ~~تا عهدی # ~~نوشتند به نوری از نورهای بهشت و در تابوتی نهادند از یک دانهآ در و دو ~~گوشه # ~~بروی از زمرد وبه زنجیرهای زر بسته ، و به شیث سپردند و ازو آن نور با ~~تابوت # ~~منتقل میشد تا به ابراهیم علیه السلام رسید . # چون ابراهیم را وفات نزدیک شد، پسران را جمع کرد و آن تابوت بخواست # ~~و آن آن است که حق تعالی میفرماید : «ان آیة ملکه ان یأتیکم التابوت ~~فیه سکینة # ~~من ربکم و بقیة مما ترک آل موسی و آل هرون»1 و آن را بگشاد و گفت ~~بنگرید . # ~~در آن تابوت خانهها دیدند به عدد پیغمبران ، وهمهآ پیغمبران را دیدند ~~از پشت اسحق # ~~تا به محمد رسیدند که از پشت اسماعیل بود . پس ابراهیم گفت : [35 ms078 - ر] ~~بخ # ~~بخ یا اسمعیل، گوارنده باد ترا، و من عهد و میثاق برتو گیرم در نگاه ~~داشت این # ~~تابوت . و اسمعیل بر آن عهد بود تا آن وقت که دختر حارث را بخواست و ~~قیدار # ~~دروجود آمد ونور به وی منتقل شد . اسمعیل وی را بر آن وصیت کرد و تابوت ~~به # ~~وی سپرد ، و قیدار را چنان ظن بود که مطهرات او فرزندان اسحاق اند . از ~~ایشان # ~~هشت زن بخواست و دویست سال با ایشان بود. از ایشان هیچ فرزند نشد تا ~~روزی PageV01P077 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0115.png) # ~~ندایی شنید که یاقیدار، چرا قربان نکنی وازخدا حاجت نخواهی؟! هفتصد ~~گوسفند # ~~قربان کرد و به هرقربانی آتشی پی دودی بیامدی و آن قربان را به آسمان ~~بردی ، # ~~تا ندا آمد که دعای تو مستجاب شد . به فلان جای بخسب و آنچه ترا نمایند ~~آن # ~~کن . درخواب نمودند زنی را بجوی غاضره نام . قیدار طلب کرد ، دختر ملک # ~~جرهم بود ازفرزندان زهیربن عامر ازقحطان . وی را بخواست. آن نور به ~~غاضره # ~~منتقل شد تا روزی که خواست در آن تابوت بگشاید بانگی شنید از هوا که ~~مکن # ~~ای قیدار، که تو وصی پیغامبری نه پیغامبر ، و این را نگشاید مگر ~~پیغامبری ، این # ~~تابوت را به یعقوب اسرائیل الله بسپار . # قیدار، غاضره را گفت : تو پسری بیاری ، وی را حمل نام کن ، وآن تابوت # ~~بر گرفت و به کنعان برد . چون به نزدیک رسید آوازی از آن تابوت بر آمد ~~چنانکه # ~~به یعقوب علیه السلام رسید . پسران را گفت : قیدار می آید ، استقبال ~~کنید . چون # ~~قیدار برسید ، یعقوب او را بشارت داد که دوش ترا پسری رسید . گفت : چون # ~~دانستی؟ گفت درهای آسمان دیدم گشاده و نوری دیدم درخشان میان زمین و ~~آسمان، # ~~و فریشتگان دیدم که از آسمان فرود آمدند ، دانستم که از بهر نور محمد ~~است . # ~~پس قیدار تابوت به یعقوب سپرد و به خانه باز آمد . غاضره پسری زاده بود ~~و ms079 حمل # ~~نام کرده ، و نور ازپیشانی او میتافت . جون بزرگ شد ، پدرش دست او ~~بگرفت # ~~تا وی را به مکه آرد و مقام کعبه به وی نماید. چون به کوه ثبیره رسید، ~~ملک الموت # ~~پیش آمد و روح وی قبض کرد . حمل بنشسته می گریست . حق تعالی از فرزندان # ~~اسحاق گروهی را برو گمارید تا او را دفن کردند بر کوه ثبیره که آن را ~~جبل الثور # ~~خوانند که آن غار در آنجاست که مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم با ابو ~~بکر در # ~~وقت هجرت [35 - پ] در آنجا رفتند . # وازحمل فرزند به فرزند آن نورمنتقل شد تابهعبدالمطلب رسید، وعبدالمطلب # ~~را چهارده پسر بود و دو دختر. عبدالمطلب هاله دختر حارث را بخواست واز ~~وی # ~~ابولهب عبدالعزی در وجود آمد و بعدازو دختر عباده ام جمیده را بخواست و ~~از # ~~وی حمزه در وجود آمد . وعباس وعوام و امیه وعبدالکعبه و قثم1 وحارث و ~~زبیر PageV01P078 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0116.png) # ~~و غیداق و مقوم و ضرار ایشان از مادران دیگر اند و از فاطمه دختر عم ~~ابوطالب # ~~و امیمه و بره و عبدالله در وجود آمدند . و عبدالله کهترین ایشان بود ~~وبه شام هیچ # ~~کس نماند که ندانست که وی بزاد از مادر ، سبب آنکه به نزدیک ایشان جبه ~~ای # ~~بود پشمین سفید از آن یحیی بن زکریا علیه السلام پراز خون او ، و ایشان ~~در کتب # ~~خویش چنان یافته بودند که هر آنگاه که این جبه را ببینند که خون از آن ~~بچکد # ~~بدانند که پدر پیغامبری آخر الزمان از مادر زاد . # بس چون احبار شام آن بدانستند روزها و ماهها میشمردند . چون عبدالله # ~~بزرگ شد، گروهی از احبارشام به مکه آمدند تا به حیلت وی را بکشند. خدای ~~تعالی # ~~کید ایشان از وی بگردانید، و آن نور از پیشانی اوهمی تافت . عبدالله ~~پدر مصطفی # ~~علیه السلام1 عبدالمطلب ، آمنه دختر وهب بن عبدمناف بن زهرة بن کلاب را ~~به ms080 # ~~جهت عبدالله بخواست و آن نور به فرمان خدای تعالی شب آدینه روزعرفه ~~انتقال # ~~کرد به آمنه ، و در وی قرار گرفت . # محمد مصطفی صلوات الرحمن علیه روز آدینه وقت طلوع آفتاب ، هفتم ماه # ~~ربیع الاول به طالع میزان در وجود آمد به قول ابوالمعشر بلخی ، و به ~~قول تبانی # ~~روز دوشنبه بیستم ماه نیسان سنهآ اثنی و ثمانمائه (802) اسکندری و روز ~~جور از # ~~شهردی سنهآ احدی واربعین (41) نوشیروانی بعدازسال فیل به دوماه به طالع ~~جدی. # ~~وزایچهآ طالع چنین نهادهاند2 ، وبه قول ابو الحسن علی المسعودی بعداز ~~سال فیل به # ~~پنجاه روز ، دوشنبه هفدهم ماه محرم سنهآ اثنی وثمانمائه (802) اسکندری ~~بودچهل # ~~سال از پادشاهی نوشیروان گذشته بود . # در تفسیر تاج التراجم آوردهاند [36 - ر] که آمنه گفت : شبی از شبها خفته # ~~بودم ، کسی بیامد و مرا لگدی بزد و گفت : برخیز که [به] بهترین همهآ ~~جهانیان بار # ~~گرفتهای . چون وی را بزایی محمد نام کن وکار خویش پنهان دار . آمنه گفت ~~: # ~~من هیچ کس را از قریش آگاه نکردم ومن تنها بودم و عبدالمطلب در طواف ~~بود. # ~~بانگی شنیدم سخت بترسیدم ، و آن شب دوشنبه بود . چنان دیدم که مرغی ~~بیامد و PageV01P079 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0117.png) # ~~پر بردل من بمالید ، آن بیم ازمن برفت . نظر کردم شربتی دیدم سفید ، ~~برداشتم و # ~~بخوردم . نوری دیدم که از من به آسمان رفت . پس زنان دیدم هریکی به ~~بلندی # ~~درختی1 خرما . گرد من در آمدند و کار برمن سخت شد ، و دیبایی دیدم ~~کشیده میان # ~~آسمان و زمین ، و شنیدم که کسی می گفت: این را ازچشم مردم نگاه دارید . ~~پس # ~~مردمان را دیدم درهوا ایستاده به دست ایشان آبدستهای سیمین ، وخون ازمن ~~همی # ~~شد چون مروارید، بویاتر ازمشک ، ومن می گفتم ای کاشکی عبدالمطلب در ~~آمدی. # ~~پس گفت : مرغان بسیار دیدم که [ از هوا] همی آمدند تا خانه پرشد . ~~منقارهای # ~~ایشان از زمرد وپرها از یاقوت، وچشم من بازشد در آن ساعت، وهمهآ جهان ms081 ~~بدیدم. # ~~علمی دیدم بپای کرده به مشرق و [یکی] به مغرب و علمی بربام کعبه ، و ~~مرا درد # ~~گرفت، پنداشتم پشت بهزمان3 باز داده ام و کسی را نمیدیدم . محمد را ~~علیه السلام # ~~بزادم ، وی را دیدم به سجده افتاده و پیشانی برزمین نهاده ویک انگشت ~~راست باز # ~~کرده سوی آسمان . # پس میغی دیدم سفید که [ناگه] بر آمد تا گرد بر گرد من در آمد و او را از ~~چشم # ~~من ببرد ، و منادی شنیدم که محمد را گرد بر آرید به مشرق و مغرب و ~~دریاها ، تا # ~~او را بدانند3 بهنام و صفت، وتا بدانند3 که وی را چرا ماحی نام کردند ~~که مشرک # ~~زنده نماند اندر زمانهآ وی . پس آن میغ بازشد، وی را دیدم اندر صوفی ~~سفید پیچیده # ~~از بر آن حریری سفید و سه کلید به دست داشت از مروارید ، و کسی می گفت: ~~محمد # ~~کلید نصرت و کلید باد و کلید پیغامبری گرفت . پس سه مرد را دیدم که ~~آفتاب از # ~~روی ایشان میتافت . یکی آمد آفتابهای4 از سیم در دست گرفته که بوی مشک ~~از # ~~وی همی آمد، و آن دیگری طشتی داشت از زمرد سبز چهارسوی ، بر هر گوشهای # ~~مرواریدی بزرگ، وسیوم حریری داشت پیچیده . پس ازهم باز کرد و انگشتری ~~از # ~~آنجا بیرون آورد که چشم [از آن] خیره شد . پس محمد [36 - پ] را به آن ~~آب # ~~بشستند هفتبار ومیان دو کتف او مهر کردند به آن انگشتری، و او را در آن ~~حریر # ~~پیچیدند . پس مردی ازیشان وی را دربر گرفت زمانی ، و در گوش او سخن ~~بسیار PageV01P080 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0118.png) # ~~گفت و میان دو چشم وی ببوسید و به من داد . ابن عباس گفت : آن مرد ~~رضوان # ~~بهشت بود ، و ایمنه1 گفت : برفتند و دیگرشان ندیدم . # مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم شصت وسهسال عمریافت. دوسال و چهارده # ~~روز باپدر بود وهشت سال با مادر ، و بعداز عبدالمطلب ms082 مدتی او با ~~ابوطالب3 بود # ~~چون بیست وپنج ساله شد ، خدیجه را بخواست و ازو هفت فرزند دروجود آمد: # ~~سه پسر وچهار دختر . پسران : قاسم وعبدالله و طاهر ، دختران : فاطمه ، ~~زینب ، # ~~ام کلثوم و رقیه . واهل شیعه گویند : ام کلثوم و رقیه ازشوهر اول، ~~خدیجه، بودند . # ~~مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم ایشان را پرورد . وپسری دیگر داشت ~~ابراهیم نام # ~~ازماریهآ قبطیه که هرقل قیصر روم، وگویند مقوقس ملک اسکندریه ، با غلام ~~وخری # ~~یعفور نام و دلدل به خدمت مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم فرستاده بود ~~. # پسران در طفولیت وفات یافتند وفاطمه را به امیر المؤمنین علی کرم الله ~~وجهه # ~~داد بعداز غزای بدر اول در ماه صفر ، و در ششم ماه ذی الحجه زفاف اتفاق ~~افتاد، # ~~و رقیه و ام کلثوم را به عثمان بن عفان [داد] و زینب را به ابی العاص ~~بن الربیع # ~~ابن عبدالعزی بن عبدشمس . # و چون محمد صلی الله علیه وآله وسلم چهل ساله شد ، روز آدینه بیست و # ~~هفتم ماه رجب بعداز بنیان کعبه به پنج سال تمام ، وحی بدو نازل شد ، ~~واول سوره # ~~که جبرئیل بدو آورد ازقرآن ، سورهآ اقرأ بود در کوه حرا ، و آخرین آیت ~~«واتقوا # ~~یوما ترجعون فیه الی الله ثم توفی کل نفس ماکسبت وهم لایظلمون»2 . وروز # ~~دوشنبه مخاطب به رسالت شد، ومبعث او در بیستم سال از پادشاهی خسروپرویز ~~بود. # ~~و اول کسی که به وی بگروید و ایمان آورد عمروبن عنبسة بن عامر السلمی ~~بود . # ~~بعداز آن خدیجه بود4 . بعداز آن علی و او ده ساله بود . بعداز آن زید ~~بن حارثه PageV01P081 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0119.png) # ~~غلام خدیجه که به سید بخشیده بود و [سید] او را آزاد کرد . بعداز آن ~~ابوبکر # ~~صدیق ، بعداز آن عثمان بن عفان و زبیربن العوام و عبدالرحمن بن عوف و ~~سعد # ~~وقاص و طلحة بن عبیدالله هر پنج به یکبار ایمان آوردند ، و بعداز او ~~[37- ر] # ~~ابوعبیدهآ جراح و ms083 بعداز او ابوسلمة بن عبدالاسد و بعدازو ارقم بن ~~الارقم و بعداز # ~~اوعثمان بن مظعون وبعداز اوعبیدة بن الحارث بن المطلب وبعداز و سعید بن ~~زیدبن # ~~عمربن نوفل و بعدازو خواهر عمر بن الخطاب فاطمه و بعدازو دختر ابوبکر ~~اسما # ~~و بعدازو عایشهٔ‌ صدیقه و بعدازو خباب بن الارت1 و بعدازو عمیر2 بن ابی ~~وقاص و # ~~بعدازو عبدالله بن مسعود و بعدازو مسعود بن العاری (؟) و بعدازو سلیط ~~بن عمر ، # ~~و بعداز و ربیعة بن المغیره و بعدازو اسماء بنت سلامه و بعدازو خنیس بن ~~حذافه و # ~~بعدازو عامر بن ربیعه و بعدازو عبدالله بن جحش و بعدازو جعفر بن ای ~~طالب و # ~~بعدازو زن او اسما بنت عمیش و بعدازو حاطب بن الحارث و بعدازو زن او ~~فاطمه # ~~بنت المخلد و بعدازو خطاب بن الحارث و بعدازو فکیمه بنت الیسار و ~~بعدازو معمر # ~~ابن الحارث و بعدازو سایب بن عثمان بن مظعون وبعدازو مطلب بن ازهر و ~~بعدازو # ~~رملة بن ابیعوف و بعدازو سحام بن نعیم بن عبدالله و بعدازو عمر بن ~~الخطاب و # ~~بعداز و عامربن فهده و بعدازو خالد بن سعید و بعدازو آمنه بنت خلف و ~~بعدازو # ~~حاطب بن عمرو و بعدازو ابوحذیفه و بعدازو عتبة بن ربیعه و بعدازو ~~واقدبن عبدالله # ~~و بعدازو خالد و عامر و عاقل وایاس پسران نکیربن عبدالید ، وبعداز ~~ایشان عمار # ~~ابن یاسر وبعداز او صهیب رومی . # این جمله آن بودند که از پی یکدیگر در آمدند . بعداز آن دو دو و سه سه # ~~در می آمدند ، تا چنان شد که اسلام در مکه آشکارا شد واز اول دعوت تا ~~این وقت # ~~سه سال بر آمده بود . حق تعالی این آیت فرستاد «فاصدع بما تؤمر و اعرض # ~~عن المشر کین، انا کفیناک المستهزئین»3 یعنی یامحمد، وقت آن است که ~~اسلام آشکارا # ~~کنی و دعوت خلق ظاهر گردانی و قر آن به آواز بلند خوانی و خود را از ~~کافران # ~~پنهان نداری ms084 که ما شر ایشان از تو کفایت کردیم . # چون این آیت نازل شد ، رسول صلی الله علیه وآله خلق را بظاهر دعوت ~~PageV01P082 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0120.png) # ~~کرد و آشکارا با اصحاب خود بنشست . # روزی سعد وقاص با جمعی از صحابه نماز می کردند ، گروهی از قریش به # ~~ایشان [38 - ] رسیدند و خصومت آغاز کردند و به جنگ در آمدند . سعد وقاص # ~~استخوان اشتری بیافت ، بر گرفت و برسر کافری زد و سرش بشکست وخون ازسر # ~~او روان شد و ایشان منهزم شدند. اول کسی که در اسلام زخم بر کافران زد ~~و خون # ~~ازیشان بریخت او بود . بعداز آن سید صلی الله علیه و آله روزی به کوه ~~صفا ایستاده # ~~بود ، ابوجهل گذشت وبر وی سفاهت کرد بسیار ، و سید تحمل کرد . زنی از ~~دور # ~~بدید، ناگاه حمزه ازشکار برسید سلاح بسته، آن زن حکایت کرد. حمزه درخشم ~~شد # ~~و درپی ابوجهل برفت و اورا درمیان جمعی ازقریش بیافت، کمانی برسر ~~ابوجهل # ~~زد وسرش بشکست وخون از وی روان شد و گفت: تویی که برادر زادهآ مرا ~~دشنام # ~~میدهی ؟! برخیز تاچه میتوانی کرد ! من دین قریش گذاشتم و به دین محمد ~~در # ~~آمدم . جماعتی ازقبیلهآ بنی مخزوم که خویشان ابوجهل بودند ، خواستند تا ~~باحمزه # ~~جنگ کنند ، ابوجهل نگذاشت و به عذر پیش آمد و گفت : جرم از من بود ~~وحمزه # ~~بر رسول آمد و ایمان آورد ، و اسلام قوت گرفت و قریش دلتنگ شدند، از ~~آنکه # ~~در قریش ازو مردانه تر کسی نبود و همه از وی می ترسیدند . # و بعداز مبعث به دوسال شب یکشنبه بیست و هفتم ماه رجب به معراج رفت # ~~ار خانهآ ام هانی . عبدالله بن عباس گوید : شب هفتم ماه رمضان بود و ~~بعضی گویند # ~~شب دوشنبه از ماه ربیع الاول بود . بعداز آن به پنج سال خدیجه وفات ~~یافت روز # ~~آدینه هشتم ماه رمضان، و او شصت و پنج ساله بود . بیست و چهار سال با ms085 ~~نبی # ~~صلی الله علیه وسلم بود . وابوطالب پیش از خدیجه به سه روز نماند و ~~رسول # ~~علیه السلام شش سال دیگر در مکه اقامت کرد درخوف و زحمت . # بیعت انصار - هرسال از مدینه قومی به موسم حاج به مکه آمدندی و پیغامبر # ~~به عادت خویش پیش قبایل عرب باز رفتی وایشان را دعوت کردی ، همچنین پیش # ~~ایشان به جمرة العقبه1 باز رفت وایشان را گفت: شما چه کسانید؟ ایشان ~~گفتند : ما PageV01P083 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0121.png) # ~~از خزرجیم وازمدینه می آییم . رسول علیه السلام ایشانرا دعوت کرد وقر ~~آن برایشان # ~~خواند و ایشان از اخبار یهود شنیده بودند که ظهور پیغامبر آخر الزمان ~~نزدیک است و # ~~نعت او در تورات خوانده بودند. [38 - ر] ششتن ایمان آوردند: اسعدبن ~~زراره # ~~و عوف بن حارث بن رفاعه و برادرش معاذ و رافع بن مالک و ثعلبة بن عامر ~~بن # ~~ربیعه و عتبة بن عامر بن مانی (؟) . ایشان چون به مدینه باز رفتند1 ، ~~احوال پیغامبر # ~~صلی الله علیه و آله وسلم باقوم خویش بگفتند و ایشان را به اسلام ترغیب ~~نمودند و # ~~سال دیگر دوازده تن به خدمت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آمدند: شش ~~پارینه # ~~با وکر (؟) بن قیس بن خلده وعبادة بن الصامت و یزید بن ثعلبه وعباس بن ~~نضله2 # ~~و ابوالهشم بن الشیخان و عودة بن ساعدة هم در جمرة العقبه به خدمت رسول # ~~صلی الله علیه و آله وسلم رسیدند و ایمان آوردند و بیعت کردند ، و این ~~اول بیعتی # ~~بود که در اسلام رفت و در این بیعت شرط حرب نبود که هنوز آیت قتال نازل # ~~نشده بود. # و شرایط این بیعت شش چیز بود : اول آنکه به خدای تعالی شریک نیارند # ~~و دزدی نکنند و زنا روا ندارند، و چنانکه قاعدهآ عرب بود فرزند نکشند و ~~بهتان # ~~و دروغ نگویند و طاعت رسول صلی الله علیه و آله وسلم برند و مخالفت ~~نکنند، و # ~~پیغامبر صلی الله ms086 علیه وسلم به بهشت جاوید فردای قیامت ضامن شد مادام ~~که برین # ~~شرایط وفا کنند ، و با ایشان بیان کرد که هر که مخالفت این شروط کند ~~چون به # ~~سمع وی رسد آنچه حد شرع باشد بر ایشان براند و اگر به سمع وی نرسد و ~~پنهان # ~~بماند حکم آن خدای تعالی داند ، اگرخواهد بیامرزد و اگر خواهد عقاب کند ~~. # ~~راوی این خبر عبادة بن الصامت است . # چون این بیعت کردندواز حج فارغ شدند، رسول ایشان را دستوری دادتا بامدینه # ~~روند و مصعب بن عمیر را با ایشان فرستاد تا ایشانرا قر آن و احکام ~~شریعت آموزد و ازین # ~~جهت مصعب را مقری مدینه خوانند، و بعداز آن اسعد بن زراره و مصعب به ~~قبیلهآ # ~~بنی اشهل رفتند و رؤسای ایشان سعد بن معاذ و اسید بن حصین بودند . ~~ایشان را # ~~دعوت کردند و هم در آن روز تمامت قبیله از مرد و زن ایمان آوردند . PageV01P084 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0122.png) # محمد بن اسحاق گوید : چون موسم حاج در آمد و مصعب خواست که باز # ~~بهمکه رجوع کند هفتادوسه مرد که مسلمان شده بودند [38 -- پ] ومهتران و ~~معروفان # ~~قوم بودند بامصعب قصد خدمت رسول کردند تا بروند و بیعت کنند و پیغامبر ~~را به # ~~مدینه آرند . چون به مکه رسیدند رسول صلی الله علیه و آله مصعب را گفت ~~: چون # ~~از مناسک حج فارغ شوند ، شب دوم از ایام تشریق درجمرة العقبه ایشان را ~~حاضر # ~~گردان از بهر بیعت ، چنانکه اهل مکه ندانند . مصعب چنان کرد . پیغمبر ~~صلی الله # ~~علیه و آله وسلم باعم خود عباس آنجا رفت و عباس آن وقت به اسلام در ~~نیامده بود، # ~~لیکن عظیم مشفق و مهربان بود بر پیغمبر صلی الله علیه و آله ، و بعداز ~~ابوطالب # ~~اعتماد بر وی داشت و کارها به مشورت وی کردی . اول عباس ایشان را نصیحت # ~~بسیار کرد در باب رسول صلی الله علیه و آله ، [بعداز آن رسول ] ایشان ms087 ~~را خطبه # ~~برخواند و موعظت کرد، همه بیکبار در آمدند و بیعت کردند . پیغامبر علیه ~~السلام # ~~ایشان را فرمود : شما ازمیان خود دو ازده نقیب اختیار کنید . ایشان نه ~~نقیب ازقوم # ~~خزرج اختیار کردند وسه از قوم اوس ، و آن نه اسعد بن زراره و اسد بن ~~الربیع # ~~و عبدالله بن رواحه و رافع بن مالک بن عجلان و براء بن معرور وعبدالله ~~بن حزام # ~~و عبادة بن الصامت و منذر بن عمرو ، و آن سه اسید بن حصین و سعد بن ~~خیثمه و # ~~رفاعة بن عبدالمنذر . پس پیغامبر ایشان را گفت : شما کفیل من شوید برین ~~بیعت # ~~چنانکه حواریان ازعیسی کفیل شدند . اییشان گفتند : بلی یا رسول الله . ~~رسول گفت: # ~~من نیز شما را کفیل شدم . # هجرت مکلیان از صحابه # اول کسی که از مکه به مدینه هجرت کرد ابوسلمة بن عبدالاسد بود و اول # ~~او به حبشه هجرت کرده بود و باز آمده، و زنش ام سلمه از بنی مغیره بود ~~. زنش # ~~را باز گرفتند و بنی اسد پسرش را ، و او تنها به مدینه رفت . زنش همیشه ~~گریان PageV01P085 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0123.png) # ~~صلی الله علیه و آله او را درنکاح آورد . و بعداز ابوسلمه ، عامر بن ~~ربیعه هجرت # ~~کرد و بعدازو عبدالله بن جحش و اهل بیت او ، بعداز آن صحابه قوم قوم می ~~رفتند # ~~بعضی با زن و فرزند و بعضی مجرد . # محمد بن اسحق گوید : عمربن الخطاب و عباس بن ربیعه وهشام بن العاص # ~~هرسه اتفاق کردند به هجرت . [39 - ر] قریش را خبر شد ، هشام را بگرفتند ~~و # ~~عمر و عباس برفتند وهشام را معذب میداشتند تا مرتد شد ، و ابوجهل و ~~حارث # ~~به مدینه آمدند و به حیله عباس را به مکه بردند واو را نیز معذب ~~میداشتند تامرتد # ~~شد. بعداز ایشان خلاص یافتند و به مدینه آمدند و باز مسلمان شدند. ~~بعداز آن صهیب # ~~وجمیع صحابه هجرت کردند تاابو بکر بماند و علی بارسول ms088 صلی الله علیه و ~~آله و سلم. # ~~بعداز آن رسول صلی الله علیه وآله با ابوبکر هجرت کرد و علی را بگذاشت ~~تا # ~~امانت1 به خصمان باز سپارد3 وکارها تمام کرده در عقب بیاید . # هجرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم # روز دوشنبه یازدهم ربیع الاول مصطفی صلی الله علیه وسلم از مکه هجرت # ~~کرد و به مدینه رفت و به قبا نزول کرد سه روز . امیر المؤمنین علی آنجا ~~به خدمت # ~~رسول صلی الله علیه و آله رسید و نقبای مدینه بیامدند و رسول را به ~~مدینه بردند و # ~~ده سال در مدینه بود و اسلام آنجا ظاهرشد وقوت گرفت ، و بعداز هجرت به ~~یک # ~~سال و نیم نماز بامداد روز شنبه پانزدهم ماه شعبان تحویل قبله شد از ~~مسجد اقصی # ~~به مسجد حرام . # و مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم دوازده زن دیگر از مدینه بخواست پنج # ~~از قریش : ام سلمه بنت هند بن ابی ایمنة3 بن ابی حذیفة بن المغیرة بن ~~عبدالله بن # ~~عمربن مخزوم بن یقظة بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب. اول زن ابوسلمه ~~عبدالله # ~~بن عبد الاسد بود وازو دوپسر ودختری داشت سلمه ، عمر و زینب . چون ~~ابوسلمه # ~~وفات یافت رسول صلی الله علیه و آله وسلم اورا بخواست . و والد این ~~ضعیف امام PageV01P086 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0124.png) # ~~تاج الدین ابو الفضل محمد البناکتی در کتاب میسور درشرح مصابیح آورده ~~است # ~~که ام سلمه سیصد و هشتاد وهفت حدیث از رسول صلی الله علیه و آله و سلم ~~روایت # ~~کرد ، کما ذکرها الاندلسی فی کتابه . وهند بنت امیة بن عبد شمس بن عبد ~~مناف # ~~درسنهآ احدی و خمسین (51) نماند ، و سوده بنت زمعة بن قیس و عایشه بنت ~~ابی - # ~~بکر واو درسنهآ ثمان و خمسین (58) نماند و حفصه بنت عمر درسنهآ سبع و ~~عشرین # ~~(27) نماند و ام حبیبه رملة بنت ابی سفیان در سنهآ تسع وخمسین (59) ~~نماند واز # ~~بنی قیس [39 - پ] ms089 زینب بنت خزیمه و او پیش از مصطفی نماند و میمونه بنت # ~~الحرث واو شصت و سه ساله بود ، درسنهآ ثمان و ثلاثین (38) نماند و ~~هفتاد وشش # ~~حدیث از رسول صلی الله علیه وآله روایت کرد ، و از بنی اسد زینب بنت ~~جحش # ~~در سنهآ عشرین (20) نماند و ازبنی کیده امامه بنت نعمان و جویریه بنت ~~الحارث # ~~او را بخرید و آزاد کرد و در نکاح آورد در سنهآ ست و خمسین (56) نماند ~~. و از # ~~بنی اسرائیل صفیه بنت حی بن احطب از اسیران خیبر بود که امیر المؤمنین ~~علی [با] # ~~پیغامبر صلی الله علیه و آله وسلم آورد واو درسنهآ ست و ثلثین (36) ~~نماند وام شریک # ~~«وهی التی وهبت نفسها للنبی صلی الله علیه وسلم»2 ، و والد این ضعیف ~~اسماء حرم # ~~نبی که دریک نکاح بودند به نظم آورده است . ### | شعز # نه جفت نبی که پاک بودند همه %~% بد عایشه وحفصه وام سلمه2 # میمونه جویریه صفیه زینب %~% ام حبیبه سورهٔ‌ محترمه PageV01P087 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0125.png) # و آیت سیف در مدینه نازل شد و پیغامبر به نفس خویش در بیست و هفت # ~~غزا حاضر شد . # فزوات النبی صلیالله علیه وآله # اول غزای ودان بود ، بعداز آن غزو قریش ، بعداز آن بدر اول . واول # ~~کسی که در اسلام شهید شد عمیر بن الحمام الانصاری بود در روز بدر ، ودر ~~آن # ~~وقت توجه قبله به کعبه کرد. بعداز آن هفدهم ماه رمضان سنهآ اثنین غزای ~~بدرشد واز # ~~اصحاب رسول صلی الله علیه و سلم چهارده نفرشهید شدندو گویند شانزده ~~نفر: [شش] # ~~از مهاجر وده از انصار . مهاجران : عبیدة بن الحارث بن المطلب ، مابل1 ~~عتبه ، # ~~و ممیجع (؟) مولی عمر بن الخطاب و ذوالشمالین وعمیر بن ابی وقاص ~~اخوسعد2 # ~~وعاقل بن البکیر وصفوان بن بیضاء . انصار : سبعة اخوة ، هم بنوغفرا بنت ~~عبید3 : # ~~معاذ و معود و عوف بنوالحرث بن رفاعه و الیاس وخالد و عاقل وعامر ~~بنوبکر، # ~~هرهفت ازغفرا دخترعبید3 بودند شهید شدند و ابوحذیفة بن ms090 عتبه ومصعب ~~برادران # ~~هند بنت عتبه و عمش معمر بن الحارث . و در غزای بدر کشندهآ ابوجهل ، ~~عبدالله # ~~بن مسعود بود ، و عمر بن الخطاب خال خود عاص بن هشام بن المغیره را ~~بکشت # ~~وعلی بن [40 - ر] ابی طالب ، عاص بن سعد وولیدبن عتبه را بکشت و حمزه ، # ~~عتبة بن ربیعه را . # و در سنهآ اثنین ابو السایب عثمان بن المظعون الجمحی البدری وفات یافت. # ~~و در ماه شوال سنهآ ثلاث غزای احد بود وچهار نفر از مهاجران شهید شدند: ~~حمزة # ~~ابن عبدالمطلب و عبدالله بن جحش ومصعب بن عمیر و شماس بن عثمان بن شهل4 # ~~و درسنهآ اربع غزای خندق و بنی المصطلق بود و درشعبان سنهآ خمس بنی ~~لحیان و # ~~درسنهآ ست حنین ودر رمضان سنهآ ثمان فتح مکه بود و درشوال سنهآ ثمان ~~حنین دوم . # ~~و درین سال فرزندش ابراهیم در وجود آمد و دخترش ام کلثوم وفات یافت5 و ~~در PageV01P088 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0126.png) # ~~سنهآ ثمان نجاشی ملک حبشه ... و بعداز حنین به طایف رفت و محاصره کرد، ~~لیکن # ~~فتح میسر نشد مراجعت نمود ، و در رجب سنهآ تسع به روم رفت تا تبوک ، ~~وآنجا # ~~مسجدی بنا بنهاد و در آن سفرفتح دومة الجندل میسرشد وجزیه قبول کردند، ~~و آخر # ~~غزوات آن بود . # اسماء موالی رسول علیه السلام - زیدبن حارثه و ام ایمن امرأته و اسامة # ~~ابن زید بن حارثه و ابورافع غلام عباس بن عبدالمطلب بود وبه مصطفی ~~بخشید . # ~~چون عباس مسلمان شد بشارت به مصطفی آورد ، آزادش کرد و کنیزک [خود] ~~سلمی # ~~[را] به وی داد وازو عبیدالله1 بن ابی رافع دروجود آمد که کاتب امیر ~~المؤمنین علی # ~~بود رضی الله عنه ، و سفینه3 و یسار و مدعم وابومویهبه3 و بنیه (؟) و ~~فضاله4 که به # ~~شام فرو آمد . # اسماء خیل النبی و مراکبه - اسبی که مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم # ~~در غزای احد برنشسته بود السکب و المرتجز و اللزاز والظرب و اللحیف ms091 نام ~~داشت # ~~و استری دلدل نام که به مرتضی داد و خری یعفور و عفیر نام و اشتری قصوا ~~و # ~~جدعاء و عضباء نام5 . # اسماء سلاح النبی و لباسه - نام علم مصطفی صلی الله علیه و آله عقاب6 # ~~بود از صوف سیاه ، وعلمهای دیگر سفید داشت، و نام شمشیری که باخود ~~داشتی و # ~~به آن حرب کردی ذو الفقار بود و شمشیری دیگر داشت مخذم7 و دیگری رسوب # ~~و دیگری قضیب ، و نام نیزهآ او مثوی بود و رمحی دیگر داشت غنزه نام ، و ~~نام PageV01P089 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0127.png) # ~~کمانش [40 - پ] کتوم بود ونام جبهاش [کن، و تیردانش]1 کافور ونام تیرش # ~~متصله و نام سپرش زلوق و نام خودش ذوالسبوع2 و نام درعش ذات الفضول . و # ~~قدحی داشت ریان نام و دیگری مصنبت2 . # ودر کتاب معارف الفصول ابوعبدالله محمدبن [مسلم] القتیبی4 آورده است: # ~~انه صلی الله علیه و سلم ولدیوم الاثنین و بعث یوم الاثنین و دخل ~~المدینة یوم الاثنین # ~~وقبض یوم الاثنین للیلتین خلتا من شهرربیع الاول وقیل من صفرسنة احدی ~~عشرودفن # ~~یوم الاربعاء فی حجرة عایشة وفیها قبض . ودخل عباس بن عبدالمطلب القبر ~~وعلی # ~~ابن ابی طالب والفضل بن عباس وقثم بن العباس وعبدالله بن عوف رضی الله ~~عنهم . # وعن زید بن اخرم قال حدثنا عثمان بن فرقد، قال سمعت عن جعفر بن محمد # ~~ابن الصادق عن ابیه ، قال: الذی لحد قبر النبی صلی الله علیه وآله ~~ابوطلحة والذی # ~~القی القطیفه تحته شقران . ### | ابوبکر صدیق # از خلفای راشدین است ، نام او عبدالله بود پسر ابوقحافه عثمان بن عامربن # ~~کعب بن سعد بن تیم بن مرة ، و مادرش ام الخیر سلمی بنت صخر بن عامل بن # ~~عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مرة است . وسه پسر داشت : محمد و عبدالله # ~~وعبدالرحمن. مادرمحمد [بن ای بکر]، اسماء بنت عمیس الخثعمیة5 بود، ~~ودودختز # ~~داشت : اسماء و او را ذات النطاقین می گفتند ، و درسنهآ ثلث و سبعین ~~(73) بعداز # ~~آنکه حجاج ms092 [بن یوسف] پسرش عبدالله بن الزبیر را بکشت به یک هفته نماند ~~واو # ~~صد ساله بود . قال البناکتی [ فی کتابه] : روت عن رسول الله صلی الله ~~علیه وسلم # ~~ثمانیة و خمسین حدیثا ، وعایشهآ صدیقه [که حرم مصطفی بود] و پدرش ~~ابوقحافه، PageV01P090 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0128.png) # ~~نود و نه سال بزیست و درخلافت عمربن الخطاب درسنهآ سبع عشر1 وفات یافت. # بعداز رسول صلی الله علیه وسلم انصار در دار السقیفه جمع شدند و به سعد # ~~ابن عبادة الخزرجی اتفاق کردند که او را خلیفه گردانند . او قبول نکرد. ~~ابوبکر # ~~و عمر آنجا حاضر شدند و آخر الامر به خلافت ابوبکر بیعت کردند2 . و در ~~زمان # ~~وی دوازده قبیله از عرب مرتد شدند، دو را او کفایت کرد و گفت : «والله ~~[41-ر] # ~~لومنعونی عقالا مما آذی رسول الله لقاتلتهم بالسیف» وده دیگررا عمررضی ~~الله عنه . # ~~و فتح شام ابوبکر کرد . # و مسیلمهآ کذاب که دعوی پیغمبری کرد به خدمت رسول صلی الله علیه وسلم # ~~نامه نوشت : «من مسیلمة رسول الله الی محمد رسول الله : اما بعد فانه ~~اوحی الله # ~~الی ان الارض بینی و بینک» . مصطفی صلی الله علیه وآله در جواب نوشت : ~~«من # ~~محمد رسول الله الی مسیلمة الکذاب» بدان سبب او را کذاب خواندند، ودر ~~زمان # ~~او زنی بود مالکه3 ومتموله سجاح نام . دعوی پیغمبری کرد، بر مسیلمه رفت ~~و گفت: # ~~ما او حی الله الیک ؟ فقال مسیلمة : ان الله خلق النساء افواجا ، وجعل ~~الرجال لهن # ~~ازواجا، فولجوا فیهن نبسا4 ایلاجا، ثم نخرجها اذا شئن اخراجا، فینتجن ~~لنا سجالا # ~~نتاجا. فقالت : اشهد انک نبی. فقال لها: الک ان نزوجک وینضاف ملکی الی ~~ملکک؟ # ~~قالت: نعم، فتزوجها واقامت عنده ثلاثا ، ثم انصرفت الی قومها ، وفی ذلک ~~یقول # ~~عطارد : ### | شعر # امست نبیتنا انثی نعیش بها %~% و اصبحت انبیاء الناس دکرانا # ابو بکر صدیق رضی الله عنه بعداز وفات رسول صلی الله علیه و آله لشکر ~~فرستاد # ~~ومسیلمه را گرفت و کشت و ولی عهدی ms093 را به عمرداد وشصت [وسه] ساله بود. ~~شب # ~~سه شنبه بیستو دوتم جمیدی الاخرسنهآ ثلاث عشروفات یافت و غسل اوزنش ~~اسماء بنت # ~~عمیس کردبه و صیت او، و نقش خاتمش «نعم القادر الله» بود، و صد و چهل و ~~دوحدیثاز PageV01P091 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0129.png) # ~~رسول صلی الله علیه وسلم روایت کرد ، ومدت خلافت او دو سال وسه ماه ~~وبیست # ~~و دو روز بود . ### | هعر بن الخطاب # خلیفهآ دوم بود ، ابوحفص پسر خطاب بن نفیل بن عبدالعزی بن ریاح بن # ~~عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدی بن کعب جد هفتم مصطفی صلی الله علیه و ~~آله ، # ~~و مادرش حاتمه وگویند حنتمة بن هشام بن المغیرة بن عبدالله بن عمر بن ~~مخزوم. # قتیبی1 در کتاب خود آورده است که روزی که عمر مسلمان شد به مکه سی و نه # ~~مرد و زن مسلمان بودند ، به عمر چهل گشت . و او را چهار پسر بود : ~~عبدالله، # ~~عاصم ، عبیدالله ، زید . و دختری حفصه نام که حرم مصطفی صلی الله علیه ~~و آله # ~~بود . به حکم وصایت قایم مقام شد وپای بردست2 امارت نهاد و بر سریر3 ~~خلافت # ~~داد معدلت و انصاف بداد . [411 - پ] و تمامت بلاد شام و بیشتر روم ~~بگشاد و # ~~اکاسره را قمع کرد، ودر آخر ایام دولت اوفتح همدان و ری بردست مغیرة بن ~~شعبه # ~~میسر شد و عدی پسر حاتم طی او را امیر المؤمنین خواند و پیش ازو ابوبکر ~~را # ~~خلیفة رسول الله گفتندی . ودر ایام او در سنهآ ثمان عشر (18) [ابو] ~~عبدالرحمن # ~~حارث بن هشام المخزومی در شام وفات یافت و درسنهآ تسع عشر (19) و گویند # ~~عشرین (20) ابوعبدالله بلال بن رباح المؤدن نماند و او چهل و چهار حدیث ~~از # ~~رسول صلی الله علیه وآله روایت کرد . ودر ایام خلافت او ابوسفیان بن ~~الحرب # ~~ابن عبدالمطلب ، که برادر مصطفی بود از رضاع ، که اورا حلیمه شیرداده ~~بود در # ~~فتح مکه ، مسلمان شد و مصطفی صلی الله علیه و ms094 آله او را دوست داشتی و ~~درشأن # ~~او فرمود : «ارجوا ان یکون خلفا من حمزة» و او را «سید فتیان اهل ~~الجنة» # ~~خواندندی ، درسنهآ عشرین به مدینه وفات یافت و در بقیعش دفن کردند . PageV01P092 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0130.png) # و در دوم سال از خلافت عمر ، ابرثابت سعد بن عبادة بن ولیم از بنی ساعده # ~~ازخزرج حوران نمانددریک ساعت، وپوستش سبزشد1 وبیست ویک حدیث روایت # ~~کرد ، و گویند آوازی از چاهی شنیدند که می گفت : «قد قتلنا سید الخزرج ~~اسعد # ~~بن عبادة و رمیناه بسهمین فلم یخط فؤاده» وابوعبدالرحمن معاذ بن جبل بن ~~عمرو # ~~بن اوس بن عابد بن عدی الخزرجی که مادرش دختر هند بنت سهل بود از جهینه # ~~سی و هشت ساله بود ، در سنهآ ثمان عشر (18) وفات یافت ، صد و پنجاه و ~~هفت2 # ~~حدیث از رسول صلی الله علیه وآله روایت کرد ، و خالد بن الولید بن ~~المغیرة که # ~~مادرش لبانة الصغری دختر حارث الهلالیه خواهر میمونه حرم مصطفی صلی ~~الله - # ~~علیه و آله [بود] وخواهر دیگرش لبانة الکبری مادر فضل بن العباس بن ~~عبدالمطلب # ~~بود درحمص درسنهآ احدی وعشرین وفات یافت، وابومنذر بن ابی کعب الانصاری # ~~در سنهٔ‌ اثنی و عشرین وفات یافت، و عمر رضی الله عنه فرمود : «الیوم ~~مات سید - # ~~المرسلین»، و گویند در ثلثین در خلافت عثمان نماند و صد و شصت و چهار ~~حدیث # ~~از رسول صلی الله علیه وسلم روایت کرد . و ابوعبدالله سلمان الفارسی ~~[42 - ر] # ~~رضی الله عنه از رامهرمز بود وگویند از اصفهان . # حکایت - محمد بن اسحاق روایت کند از عبدالله بن عباس رضی الله عنه # ~~که گفت : از لفظ سلمان شنیدم که گفت من از دهی3 بودم از ولایت اصفهان ~~که # ~~آن را «جی»4 گفتندی، و پدرم دهقان آن ده بود و مجوسی بود و من خدمت آتش # ~~کردمی و آنرا سجده بردمی و پدرم مزرعه داشت . روزی مرا بدان مزرعه ~~فرستاد. # ~~در راه کلیسیایی بود و ترسایان در آنجا ms095 بودند . خاطرم بر آنجا میل کرد ~~. چون # ~~در آمدم جمعی دیدم که انجیل میخواندند و بعضی دعا و تضرع می کردند . ~~مرا آن # ~~حالت ازایشان خوش آمد ، پرسیدم از ایشان که دین شما دین کیست؟ گفتند : ~~دین # ~~عیسی علیه السلام است . # پرسیدم اهل این دین بیشتر کجا باشند؟ گفتند : در شام . از پدر بگریختم و # ~~بهشام رفتم و از آنجا به نصیبین پیش قینی5 و ازو تعلیم انجیل کردم واو ~~مرا به روم PageV01P093 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0131.png) # ~~به عموریه1 فرستاد پیش مردی که در علوم نصاری نظیرنداشت. ازخدمت او ~~تحصیل # ~~علوم کردم . چون وقت وفات او رسید ، گفتم : مرا چه وصیت می کنی ؟ گفت : # ~~ای پسر ، نزدیک است به آن زمان که کوس محمدی بزنند و علم نبوت برپای ~~کنند # ~~بری او2 رو که شفای کار بری او3 یابی و ختم نبوت بهوی استو از عرب ~~خواهد بود. # من با کاروانی به زمین عرب رفتم . آن جماعت بامن غدر کردند و مرا به # ~~یهودیی ازبنی قریظه فروختند . او [مرا] به مدینه برد. چون سید صلی الله ~~علیه و آله # ~~به مدینه آمد روزی قدری خرما بر گرفتم و به خدمت رسول صلی الله علیه ~~وسلم # ~~رفتم ، پیش او بنهادم و گفتم صدقه است . سید دست بر آن نهاد اصحاب را # ~~گفت: بسم الله ، شما بکار برید3 . من شنوده بودم که پیغامبر آخر الزمان ~~صدقه نخورد # ~~و هدیه قبول کند و نخورد . روزی دیگر قدری خرما ببردم و گفتم این هدیه ~~است. # ~~قبول کرد و بخورد و به اصحاب داد، و شنیده بودم که مهرنبوت بر کتف مبار ~~کش # ~~بود . از پس پشتش بایستادم به فراست بدانست که چه میخواهم . مهر نبوت ~~به # ~~من بنمود . چون آن بدیدم در پای مبارکش افتادم و ایمان آوردم ومرا دل ~~خوشیها # ~~داد و گفت خود را از آن یهودی بخر ، و او نمی فروخت . عاقبت به چهل ~~وقیه4 زر # ~~[42 - پ] و سیصد بیخه5 درخت خرما ms096 که از برای او بنشانم و بپرورم [ مرا] # ~~بفروخت . سید صلی الله علیه و آله صحابه را فرمود برادر خود سلمان را ~~معاونت # ~~کنید. سیصد بیخه5 درخت خرما توزیع کردند . رسول صلی الله علیه و آله ~~بهدست # ~~مبارک خود بنشاند . # من یک سال تعهد کردم و بعداز آن رسول صلی الله علیه و آله پارهای زر به # ~~من داد و گفت : برو و به آن جهود ده . برفتم و به او دادم . چون بر ~~کشید چهل # ~~وقیه بود . بستد و من ازو خلاص یافتم و به خدمت سید صلی الله علیه و ~~آله شتافتم PageV01P094 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0132.png) # ~~و او را در غزو خندق یافتم و در جمله غزوات که سید صلی الله علیه و آله ~~بود # ~~حاضر شدم . # و سلمان پیر بود، در خلافت عمر و گویند در خلافت عثمان به مداین وفات # ~~یافت و درسنهآ ثلث و عشرین (23) عمر رضی الله عنه حج گزارد1 و به مدینه ~~آمد، # ~~در آن وقت شصت ساله بود. بامداد روز چهارشنبه بیست و هشتم ذوالحجه ~~ابولؤلؤه # ~~غلام مغیرة بن شعبه او را در مسجد کارد زد . عمر رضی الله عنه چون دید ~~که کار # ~~ازدست رفت ، دست از جان بشست و منصب خلافت درمیان شش کس بگذاشت : # ~~عثمان وعلی وعبدالرحمن بن عوف وسعد وقاص وطلحه وزبیر، و شنبه3 غرهآ ~~محرم # ~~سنهآ اربع و عشرین (24) وفات یافت و مدت خلافت او ده سال و هشت ماه بود ~~و # ~~پانصد وسی وهفت حدیث از رسول صلی الله علیه وسلم روایت کرد . والله ~~اعلم . ### | عثمان بن منان # خلیفهآ سیوم بود واو پسرعفان بن [ابی] العاص بن الامیة الاکبربن عبدشمس # ~~ابن عبدمناف است جد رسول صلی الله علیه وآله وسلم وذوالنورین لقب داشت، ~~به # ~~سبب آنکه به دو دختر داماد رسول علیه السلام بود، و مادرش دختر کریز بن ~~ربیعة # ~~ابن حبیب بن عبد شمس از وی نام بود، و کنیت عثمان ابوعبدالله بود . ~~مشاهیر # ~~صحابه بر خلافت ms097 او اتفاق کردند و دست مبایعت در کمر متابعت3 او زدند و ~~کار # ~~امارت امت بدو تفویض کردند . چون خلیفه شد ، مروان بن الحکم را وزارت ~~داد # ~~و او پسر عم او بود و معاویة بن ابی سفیان را بعداز برادر او یزید بن ~~ای سفیان به # ~~امارت شام نصب کرد و به اطراف جهان لشکرها فرستاد تا درایام خلافت او ~~تمامت # ~~طبرستان و کوههای دیالمه4 [43 - ر] و اکثر بلاد خراسان و سیستان و ~~کرمان و PageV01P095 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0133.png) # ~~آذربایجان و مصر و حدود مغرب و اکثر بلاد روم بردست مسلمانان گشاده شد ~~. # و او را چهار پسر بود : عبدالله ، سعید ، عمر ، ابان . سعید امیری بزرگ # ~~بود و در زمان معاویه به ماوراءالنهر رفت و سمرقند را بگرفت ، و اول ~~کسی از # ~~عرب اسلام که از آب جیحون گذشت او بود، و در ایام خلاقت او عبدالله ~~سلمان # ~~الفارسی رضی الله عنه از رامهرمز بود و گویند از اصفهان بود در سنهآ ~~خمسین ، به # ~~غزای خندق حاضربود و عمر دراز داشت، گویند در خلافت عمر و گویند در اول # ~~خلافت عثمان به مداین وفاتیافت. ودرسنهآ اثنی و ثلثین (32)1 ~~بوعبدالرحمن عبدالله بن # ~~مسعودبن عاقل بن حبیببن سمح بن ثاربن محروم بن صاهلة بن کاهل بن الحرث ~~بن # ~~تمیم بن سعد بن هذیل بن مدر کة بن الیاس بن مضر الهذلی حلیف بنیزهره ~~برادرعتبة # ~~ابن مسعود الکوفی ومادرش ام عبدبنت عبدود بن سوار بن فرثم بن صاهلة بن ~~کاهل # ~~الهذلیة ، شهد عبدالله بدرا و الحدیبیة وهاجر الهجرتین وصلی القبلتین و ~~به مدینه # ~~وفات یافت و در بقیعش دفن کردند و او شصت و هفت ساله بود . روی عن ~~النبی # ~~صلی الله علیه وآله ثمانمائه و ثمانیة و اربعین حدیثا . وهم دراین سال ~~ابوذر غفاری # ~~و جندب بن جنادة بن سفیان بن عتبة بن الرفیعة الحرام بن عفار بن ملیک ~~بن ضمرة # ~~ابن بکربن عبدمناة1 ابن کنانة بن خزیمة الغفاری ، وامه رملة ms098 بنت ~~الرفیعة الغفاریة # ~~وفات یافت و او دویست و هشتاد ویک حدیث از رسول صلی الله علیه وسلم ~~روایت # ~~کرد . # وهم در این سال ابوالدرداء عویمر3 بن عامر وگویند عویمربن زید بن قیس # ~~ابن عایشة بن امیة بن مالک بن عامر بن عدی بن کعب بن الخزرج بن الحارث ~~بن # ~~الخزرج الانصاری به دمشق وفات یافت وصد وهفتاد ونه حدیث از رسول صلی ~~الله # ~~علیه وآله روایت کرد . و در سنهآ ثلاث وثلثین مقداد بن الاسود ~~ابوالیقظان، گویند # ~~مقداد پسر عمرو بن ثعلبه از یمن بود و او را اسود بن عبد یغوث بن عبد ~~مناف بن # ~~زهره که باپدرش هم سو گند بود بپرورد از آن جهت بدو منسوب شد ، و او ~~روز # ~~بدر فارس مصطفی صلی الله علیه وسلم بود [ و کنیتش ابا معبد بود و زنش ~~ضباعة # ~~دختر زید بن عبدالمطلب دختر عم مصطفی بود و] در جرف وفات یافت و او را ~~PageV01P096 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0134.png) # ~~مردم [بر] گردن گرفته به مدینه آوردند [43 - پ] و دفن کردند و اوهفتاد ~~ساله بود. # وهم درین سال ابوعبدالله حذیفة بن الیمانی که پسر حنبل بن جابر العیسی ~~(؟) # ~~بود ، و حنبل را لقب یمان بود ، به مداین وفات یافت و گویند به کوفه ~~بعداز مقتل # ~~عثمان به چهل روز. و در سنهآ اربع وثلثین عباس بن عبدالمطلب عم رسول ~~صلی الله # ~~علیه وسلم بود به مدینه وفات یافت و او هشتاد ونه ساله بود وسی و پنج1 ~~حدیث از # ~~رسول صلی الله علیه وسلم روایت کرد . وهم درین سال ابوطلحه زیدبن [سهل ~~بن] # ~~الاسود بن حزام انصاری به مدینه نماند واو هفتاد ساله بود از رمات ~~لشکرمصطفی، # ~~و در غزای حنین بیست کافر را بکشت، و در اثنای مصاف گفتی : ### | شعر # انا ابوطلحة زید %~% و کل یوم2 فی سلاحی کید # وقال النبی صلی الله علیه وسلم : «لصوت ابی طلحة فی الجیش خیرمن الف # ~~رجل .» [ودرمدینه وفات یافت] زنش دخترملجان ام سلیم ms099 بود ، مادر انس ~~مالک . # و هم درین سال ابو الولید عبادة بن الصامت بن قیس بن اخرم بن فهر بن # ~~ثعلبة بن غیم بن سالم بن عوف بن عمرو بن عوف بن الخزرج الانصاری ~~السالمی # ~~برادر اوس بن الصامت ، مادرش قرة العین بنت عبادة بن نضلة3 بن سالک بن ~~العجلان # ~~الخزرجیه، عباده از نقبای دوازده گانه بود در جمیع غزوات ، و اوست اول ~~کسی # ~~که طهارت کرد در اسلام ، و در رمله از شام وفات یافت واو هفتاد و ~~دوساله بود و # ~~صد و هشتاد ویک حدیث از رسول روایت کرد . # آخر الامر طایفهای از معارف مصر بیامدند واز عامل خود فریاد کردند . # ~~عثمان با ایشان عهد کرد بر آنکه آن عامل را معزول کند و هرکرا ایشان ~~خواهند # ~~بر ایشان والی گرداند . مصریان بدین سخن شاد شدند و مراجعت کردند . ~~درمیان # ~~راه شترسواری دیدند که به تعجیل از مدینه به مصر میرفت . از حقیقت حال ~~او # ~~تفحص کردند، با او نامهای یافتند از زبان عثمان بانقش خاتم [او] به ~~نزدعامل مصر # ~~که چون این طایفه برسند حکم سیاست در باب ایشان به امضا رساند، و این ~~نامه مروان # ~~حکم نوشته بود . PageV01P097 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0135.png) # مصریان چون بدیدند در حال به مدینه مراجعت کردند و بنزدیک عثمان در ~~آمدند، # ~~گفتند: توباما غدر کردی و عهد بشکستی! خون تومباح است . عثمان سو گند ~~خورد # ~~که مرا ازین خبرنیست . نشنودند. فتنه وغوغا برخاست. اهل مدینه به سبب ~~عداوت # ~~مروان [44 - ر] مدد عثمان نکردند، تا روز آدینه هجدهم ذوالحجه سنهآ خمس ~~و # ~~ثلثین عثمان رضی الله عنه مصحف پیش نهاده بود و به تلاوت قر آن مشغول ~~بود، کنانهآ # ~~تجیبی1 در آمد و او را زخمی بزد چنانکه خون بر آیت « فسیکفیکهم الله» ~~رسید و # ~~اثر آن خون در آن مصحف هنوز مانده است در بصره2 ، و او را شهید کردند . ~~و # ~~مدت خلافت او ده سال و یازده ماه ومجده روز بود، ms100 و هشتاد و دو سال عمر ~~یافت # ~~و درمدینهاش دفن کردند، ونقش خاتم او «آمنت بالله مخلصا» بود، و گویند ~~«آمنت # ~~بالذی خلق فسوی» . # امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (6) # خلیفهآ چهارم بود، و او علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب است جد مصطفی # ~~صلی الله علیه وسلم ، او را کنیت ابوالحسن بود وپنج لقب داشت : ~~امیرالمؤمنین ، # ~~مرتضی، ولی، وصی، وزیر. روز آدینه سیزدهم ماه رجبسنهآ ثلثین (30) از ~~سال فیل # ~~در حرم کعبه به وجود آمد و پیش ازو و بعداز و هیچ فرزندی در خانهآ کعبه ~~به و جود # ~~نیامده است، و شصت و سه سال عمر پافت و مادر او فاطمه دختر اسد بن هاشم ~~بن # ~~عیدمناف بود، واورا بیست پسر بود وپانزده دختر. پسران : حسن، حسین، ~~محسن، # ~~محمد حنفیه ، عباس، ابوبکر، عمر، محمد الاوسط، محمد الاصغر، عثمان ~~الاکبر، # ~~عمر الاصغر، جعفر الاکبر، صالح، عبدالله ، عبیدالله، عثمان الاصغر، ~~عباس الاصغر، # ~~جعفر الاصغر، عون، یحیی . حسن وحسین ومحسن، زینب الکبری وزینب الصغری ~~PageV01P098 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0136.png) # ~~مادرشان فاطمهٔ‌ زهرا بود و ابوالقسم محمد را مادرش خوله1 بنت جعفر بن ~~قیس # ~~الحنفیه بود ، وعمر و رقیه توأم بودند و مادرشان ام حبیبه بنت ربیعه ~~بود . وعباس # ~~و جعفر و عثمان و عبدالله با حسین شهید شدند، مادرشان لیلی بنت مسعود ~~الدارمیه # ~~بود و ام الحسین2 و رمله مادرشان ام السعید بنت عروة بن سعید الثقفیه ~~بود و نفیسه # ~~و رقیة الصغری و ام الکرام وحمامه وامامه و ام سلمه و میمونه وخدیجه و ~~فاطمه # ~~با پسران دیگر از مادران دیگر بودند . # در آن روز که عثمان شهید شد ، اکثر صحابه با علی کرم الله وجهه بیعت # ~~کردند . [34 - پ] چون بر سریرخلافت نشست ، مصالح عباد وبلاد را به حسن # ~~وجوه بر دست گرفت . ولایت بصره را به عبدالله بن عباس داد و عبیدالله ~~بن عباس # ~~را به امارت یمن فرستاد وقثم بن عباس رابه امارت مکه نصب فرمود. آنگاه ~~معاویه # ~~را ازشام ms101 معزول کرد ودر آن معنی نامهای فرستاد. معاویه جواب گفت که ترا ~~خلافت # ~~که داده است تا مرا معزول کنی؟ از اینجا فتنه برخاست، و عایشه و طلحه و ~~زبیر # ~~تمرد نمودند و بر وی قتل عثمان نسبت کردند و به جانب بصره رفتند و ~~بعداز یک # ~~سال از خلافت او که سال سی وششم بود از هجرت ، حرب جمل واقع شد و آن # ~~روز پنجشنبه بود دهم جمادی الاخر، از اصحاب جمل واز اهل بصره وغیرهم ~~سیزده # ~~هزار مرد کشته شدند واز اصحاب علی پنج هزار، و زبیر وطلحه در آن جنگ ~~کشته # ~~شدند، وعایشه را بامدینه آورد . وابوعبدالله زبیر بن العوام را مادرش ~~صفیه دختر # ~~عبدالمطلب عمهآ رسول صلی الله علیه وسلم بود و زبیر آن روز شصت و چهار ~~ساله # ~~بود بردست ابن جرموز به وادی التباع در بصره کشته شد وهم آنجا دفن ~~کردند، و # ~~طلحه را مادرش صفیه بنت الحضرمی بود ودرسن او اختلاف است . واقدی گوید: # ~~شصت و چهارسا له بود و گویند شصت ودوساله، و ابوالیقظان گوید: شصتساله ~~بود، # ~~وسی و هشت حدیث از رسول صلی الله علیه وآله وسلم روایت کرد ، وهم در ~~این # ~~سال ابوقتادة الحرث [بن] ربعی بن رافع الانصاری السلسی وفات یافت، واو ~~هفتاد # ~~ساله بود . PageV01P099 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0137.png) # و در سال سی وهفتم حرب صفین بود میان علی ومعاویه، وچهل نوبت میان # ~~ایشان مصاف رفت1 و درمدت صد وده روز هفتاد هزار مرد از اهل شام به قتل ~~آمدند # ~~و چهل و پنج هزار از اهل عراق وگویند بیست وپنج هزار ، واز صحابه که ~~باعلی # ~~بودند بیست وپنج تن شهید شدند . # ابوالیقظان2 عمار بن یاسر - المعروف بابن سمیه3 و او هفتاد و شش ساله # ~~بود وگویند نود وسه ساله ، و هوعمار بن یاسر بن مالک بن کنانه و قیل ~~عمار بن # ~~یاسربن عامر بن ملیک بن عبس، وعبس از مذحج یمن بود ورهط العنسی الکذاب # ~~المتنبی4 ، [45 - ر] واو ms102 شصت و دو حدیث از رسول صلی الله علیه وسلم ~~روایت # ~~کرد . وهم دراین سال خباب بن الارت نماند واو هفتاد وسه ساله بود و ~~درسال سی # ~~و هشتم التقی الحکمان و هما عمروبن العاص و ابوموسی الاشعری بأرض ~~البلقا # ~~من حدود دمشق . # و هم در این سال در ماه شوال صهیب بن سنان بن مالک از فرزندان نمربن # ~~قاسط که مادرش سلمی بود ازمازن بن تمیم، پدرش عامل کسری بود، در زمین ~~موصل # ~~رومیان ایشان را بغارتیدند، وصهیب طفل بود اورا به اسیری بردند، در روم ~~بزرگ # ~~شد ، او را بفروختند ، عبدالله بن جدعان او را بخرید و به مکه آورد ، ~~در مدینه # ~~وفات یافت و او هفتاد ساله بود . در بقیعش دفن کردند . آخر الامر علی ~~به کوفه # ~~آمد و معاویه به شام رفت [و دعوی خلافت کرد] . # و امیرالمؤمنین را دبیر سعد مروان همدانی بود ، حاجب5 قنبر غلام او ، و # ~~نقش خاتمش «الملک لله الواحد القهار» وگویند «نعم القادرالله» بود. ~~بعداز آن شب # ~~آدینه هفدهم ماه رمضان سنهآ اربعین از دست ابن ملجم مرادی شهید شد . ~~ومدت PageV01P100 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0138.png) # ~~خلافت او چهار سال ونه ماه بود . # امیر الهؤمنین حسن رضی الله عنه # خلیفهآ پنجم بود . شب نیمهآ ماه رمضان سنهآ ثلاث از هجرت به مدینه دروجود # ~~آمد و چهل وهفت سال بزیست و گویند پنجاه و پنج . واو را شانزده فرزند ~~بود: نه # ~~پسر وهفت دختر . پسران : حسن المثنی، زید، عمرو، قاسم، عبدالله ، ~~عبدالرحمن، # ~~حسین الاثرم ، طلحه ، ابوبکر1 . حسن المثنی ، مادرش خوله بنت منظور ~~الفزاریه3 # ~~بود . وزید وام الحسن وام الحسین مادرشان ام البشیر بنت مسعود بن عقبة ~~بن # ~~عمرو بن ثعلبة الخزرجیة بود و عمرو و قاسم و عبدالله و عبدالرحمن ~~مادرشان ام - # ~~ولد ، و حسین وطلحه و فاطمه مادرشان ام اسحاق بنت طلحة بن عبدالله ~~التیمی بود # ~~و ابو بکر و ام عبدالله و فاطمة الصغری و ام سلمه و رقیه از مادران ~~دیگر بود ms103 . # حسن المثنی را پنج پسر بود : عبدالله المحض، ابراهیم العمد، حسن المثلث، # ~~داود ، جعفر . نقبای بصره آل ابی یزید از نسل جعفر اند ورضی الدین نقیب ~~النقباء # ~~ابن طاوس از نسل داود است . [45 - پ] و فرزندان حسن المثلث درمصر ونوبه # ~~می باشند. # و ملوک یمن از فرزندان ابراهیم اند، چنانکه مدت صدوسی سال خطبه و سکه # ~~به نام ایشان بود وآخر ایشان المعتضد عبدالله بن المستنصر محمدبن ~~المختار القاسم # ~~ابن الناصر لدین الله بن الهادی یحیی ، و او صاحب صعده بود و درمکه هفت ~~سال # ~~خطبه به امامت و ملکی به نام او بود و او پسر الحافظ ابوعبدالله حسین ~~بن القاسم # ~~الموشی3 ابن الحسن التج است، ودرین زمان ازفرزندان ایشان الامام الناصر ~~دعوی # ~~امامت می کند و خطبه وسکه به نام اوست . PageV01P101 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0139.png) # در حال1 بلاد یمن - واول سلطانی که در نفس یمن متمکن شد، ملک منصور # ~~کرد بود از اکراد بغداد، که خلیفه مستعصم او را به رسالت به یمن ~~فرستاده بود ، # ~~و پادشاه یمن آن زمان اسد الاسلام بود . اتفاقا در آن وهلت بمرد و خبر ~~رسید که # ~~مغول بغداد خراب کرد و خلیفه کشته شد . سلطنت ملک یمن به منصور رسید ، ~~چه # ~~بینهایت شجاع و کریم بود، واو درحیات خود به فرزند خود ملک مظفر مفوض ~~کرد، # ~~و مظفر سی سال پادشاهی کرد و او نیز درحیات خود سلطنت به فرزند خود ملک # ~~اشرف داد، وپادشاهی اویک سال ونیم بود . بعداز آن به برادرش ملک مؤید ~~رسید که # ~~در این عهد سلطان یمن است . و او دو پسر دارد : مظفر و محمد ، و دو ~~برادر : # ~~مسعود و منصور، وبنومعیه که نقبای حله بودند از فرزندان حسن التج اند و ~~او پسر # ~~اسمعیل الدیباج بن ابراهیم العمد است وایمهآ زیدیه پدران ابوعبدالله ~~محمدبن عبدالله # ~~ابن الجواد [و] حمزة بن النقی [و] سلیمان بن المنتجب حمزة العالم علی ~~بن النفس # ~~الزکیه حمزة بن الامام الراضی حسین ms104 بن الفاضل عبدالرحمن بن یحیی بن ~~عبدالله # ~~بن الحافظ ابوعبدالله حسین اند . # نقبای شیراز واصفهان و دمشق و عراق عرب از نسل محمد برادر این حسین اند # ~~و حسین پسر ابوالقاسم الموشی2 بن الحسن التج است . # وعبدالله المحض را شش پسر بود: موسی الحون، سلیمان، محمد، ابراهیم، # ~~یحیی ، ادریس بن ادریس . در زمان هرون الرشید در مغرب خلیفه بود و ~~فرزندان # ~~او ملوک مغرب و جابلقا [46 - ر] و اندلس بودند و ملک جابلقا در مغرب ~~ادریس # ~~ابن المعتکی یحیی بن الناصر لدین الله ، امیر قرطبه علی بن خمودبن ~~میمون بن احمد # ~~ابن عبدالله بن عمربن ادربس بن ادریس بود . وملک بصره که در مغرب است ~~ملک # ~~الغیور برهون بود ، و احتشام او بمثابه ای بود که زین جنیبت او را به ~~هزار دینار # ~~خلیفتی پوشانیده بودند وا و پسر ابراهیم بن محمد بن قاسم بن ادریس3 بود ~~. # و یحیی صاحب دیلم بود و نسل او نزدیک مدینه در مغرب میباشند، وابراهیم # ~~قتیل باخمری4 اوست، امامی است از امامان زیدیه ، ونسل او درعراق ~~وخراسان اند PageV01P102 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0140.png) # ~~و ماوراء النهر و غزنین . و محمد ، او را النفس الزکیه لقب بود ، امامی ~~است ار # ~~امامان زیدیه و نسل او در عراق و خراسان اند، و سلیمان را پسری بود ~~محمد، # ~~واو را پسری بود ابراهیم، ملک سلف بود از ولایت بربر، ونسل او آنجا ~~مقیم اند . # وموسی الحون را دوپسر بود: عبدالله الثانی و ابراهیم . وابراهیم را پسری # ~~بود امیریوسف . امرای یمامه در نواحی عراق وبصره فرزندان او اند، ~~وعبدالله را # ~~پسری بود موسی الثانی، و او را دو [پسر بود ادریس و محمد . محمد بن ~~عبدالله # ~~ابن ادریس ملک جهاز (؟) بود و نسل اودر آنجا مقیماند و محمدرا دو] ~~پسربود: حسین # ~~وعبدالله . حسین امیری معتبر بود در بقیع ، و فرزندان او امرای مکه ~~وبقیع وحجاز # ~~بودند و قاسم که امیر حرمین بود و نسل او در حجازاند پسر عمدة الدین ms105 ~~هاشم بن # ~~نبیه بن ابی هاشم . قاسم امیر مکه بود و عظیم دلاور ، چنانکه شمشیر او ~~هشت من # ~~بود ومردم را سربه دست بر کندی . وقاسم پسر ابوالفضل محمد بن ابوالفضل ~~جعفر # ~~ابن ابوهاشم محمد بن عبدالله بن ابوهاشم محمد بن حسین بود وعضدالدین ~~عبدالله # ~~وعزالدین زید که درین وقت امرای مکه اند از نسل عبدالله اند وایشان ~~پسران ابویمن # ~~محمد بن ابوسعد حسن بن علی بن قتادة بن ادریس بن مطاعن بن عبدالکریم بن # ~~عیسی بن حسین بن سلیمان بن علی بن عبدالله بن محمد بن موسی الثانی اند ~~. # و زید بن حسن بن علی بن ابی طالب - رضی الله عنهم را پسری بود # ~~حسین، واو را دوپسر بود: قاسم، اسمعیل . وقاسم را دوپسر بود: محمد ~~البطحانی، # ~~و او را فرزندان [46 - پ] در مکه و مدینه و اصفهان و عراق عرب مقیم اند # ~~وعلاء الدوله صاحب همدان ازنسل او بود. وعبدالرحمن الشجری، فرزندان او ~~در # ~~استراباد میباشند وایشان را شجری خوانند و بنوفضایل در مشهد علی از نسل ~~او اند. # ~~و اسمعیل را پسری بود محمد ، او را اعین گفتندی، و او را دو پسر بود : ~~احمد و # ~~زید . و زید را دوپسر بود : حسن ومحمد . ومحمد امیرطبرستان بود او را ~~الداعی # ~~الی الله گفتندی، واو را پسری بود زید، دربخارا امیری معتبر بود، واو ~~را پسری بود # ~~الراضی1 ابوعبدالله محمد، وفرزندان اودرماوراء النهر می باشند. ودرسنهآ ~~اثنی وار بعین # ~~(42) و گویند ثلاث و در معجم الکبیر طبرانی2 آورده است سنهآ خمسین، ~~ابوموسی PageV01P103 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0141.png) # ~~عبدالله بن قیس بن سلم بن حصار الاشعری به کوفه وفات یافت واو شصت وسه ~~ساله # ~~بود و سیصد وشصت حدیث از رسول صلی الله علیه و آله وسلم روایت کرد . # سلامی در تاریخ ولاة1 خراسان آورده است که در سنهآ خمسین از هجرت # ~~بیست ودوم ماه صفر و گویند ربیع الاول ، معاویه ، جعده بنت اشعث بن قیس # ~~الکندی 2 را که از ms106 اهل حرم حسن بن علی بود صد هزار درم قبول کرد تا حسن ~~را # ~~زهر دهد، و شهید کرد و در بقیع پیش مادرش فاطمه دفن کردند . و مدت ~~خلافت او # ~~شش ماه وسه روز بود . # و در سنهآ احدی وخمسین (51) ابوالاعور سعید بن زید بن عمرو بن نفیل # ~~نماند و اوهفتاد واند ساله بود وهفتاد3 وهشت حدیث از رسول صلی الله ~~علیه و آله و سلم # ~~روایت کرد و در سنهآ خمس و خمسین ابوالیسر کعب بن عمرو الانصاری ~~الخزرجی # ~~نماند به مدینه ، وهو آخر من مات من اهل بدر . # امیر المؤمنین حسین بن علی رضی الله هنهما # کنیتش ابوعبدالله بود . روز سه شنبه و گویند پنجشنبه چهارم ماه شعبان ~~سنهآ # ~~اربع از هجرت به مدینه در وجود آمد و پنجاه و شش سال و پنج ماه4 و پنج ~~روز # ~~عمر یافت ، و او را شش فرزند بود چهار پسر و دو دختر . پسران : علی ~~الاکبر ، # ~~علی الاصغر ، جعفر، عبدالله . دختران : سکینه ، فاطمه . مادر فاطمه ام ~~اسحق بنت # ~~طلحة بن عبدالله التیمی بود ومادر [47 - ر] عبدالله وسکینه رباب بنت ~~امرء القیس # ~~ابن عدی بود، ومادرجعفر قضاعه بود ومادر علی الاصغر لیلی بنت ابی مرة ~~بن عروة # ~~ابن مسعود الثقفی بود و مادر علی الاکبر شهر بانو بنت کسری بن یزدجرد ~~بود . # ~~عبدالله و علی الاصغر بایدر در دشت کربلا شهید شدند روز شنبه و گویند ~~دو شنبه ، # ~~روز عاشورا دهم ماه محرم، سنهآ احدی وستین . شمربن ذوالجوشن به فرمان ~~عمر بن # ~~سعد بن ابی وقاص که امیر لشکر والی عراق عبیدالله بن زیاد بود در وقت ~~زوال PageV01P104 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0142.png) # ~~حسین را شهید کرد . در آن حالت امیر المؤمنین حسین رضی الله عنه شمشیر ~~دردست # ~~گرفته این ابیات میخواند : ### | شعر # انا ابن علی الخیر من آل هاشم %~% کفانی بهذا مفخرا حین افخر # وجدی رسول الله اکرم من مشی %~% ونحن سراج الله فی الحق یزهر # و فاطمة امی سلالة احمد ms107 %~% وعمی یدعی ذو الجناحین جعفر # و فینا کتاب الله انزل صادقا %~% وفینا الهدی والوحی والخیریذکر # ونحن ولاة الحوض1 نسقی ولاتنا %~% بکأس رسول الله مالیس تذکر3 # و شیعتنا فی الناس اکرم شیعة %~% و مبغضنا یوم القیامة یخسر # امام زین العابدین علی الاکبر رضی الله عنه # او را ابو محمد و گویند ابو الحسن کنیت بود . روز پنجشنبه و گویند آدینه # ~~نیمهآ ماه جمادی الاخری سنهآ ثمان وثلاثین به مدینه در وجود آمد . ~~پنجاه وشش سال # ~~وشش ماه وسه روز عمریافت و روزشنبه هجدهم ماه محرم سنهآ خمس وتسعین ~~وفات # ~~یافت و در بقیعش دفن کردند . واو را پانزده فرزند بود نه پسر وشش دختر ~~. # پسران : ابوجعفر محمد الباقر وابوالحسن زید وعمر الاشرف وعبدالرحمن # ~~وسلیمان وعبدالله الباهر وعلی وحسن الاصغر وحسین . وابوالحسن وعمر ~~الاشرف # ~~ازیک مادر اند وناصر الاکبر الاطروش که ملک دیلم بود و به خلافت با او ~~بیعت کردند # ~~حسن بن علی بن حسین بن علی بن عمر الاشرف بود ، و محیه و سیده و ام ~~حبیب # ~~وحیده وخدیجة الصغری از مادران دیگر اند ، وابوالحسن ابن امام زید ~~الشهید او # ~~را سه پسر بود و طایفهٔ‌ زیدیه بدو منسوب اند : حسین ، محمد ، عیسی . ~~ابوالفضل # ~~شرف الدین محمد که درین عهد [47 - پ] نسابه او است پسر حسین بن ~~عبدالمجید PageV01P105 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0143.png) # ~~ابن محمد بن عبدالمجید بن عبدالله بن النقیب الطاهر اسامة بن احمد بن ~~علی بن # ~~محمد بن عمر بن یحیی بن حسین بن احمد بن عمر بن یحیی بن حسین بن الامام # ~~زید شهید است. وعبدالله را لقب باهر بود و نسل او در قم و ری و شیراز ~~اند، وعلی # ~~را فرزندان در آبه و عراقین و شام ومشهد علی1 میباشند و به افاطسه ~~معروف اند # ~~و امرای مدینه از نسل حسین الاصغر اند ، و منصور که دراین وقت امیر ~~مدینه است # ~~پسر حمادبن شیخة بن قاسم بن مهنابن حسین بن مهنابن داودبن قاسم بن ~~عبدالله بن طاهر ms108 # ~~ابن یحیی بن حسن بن جعفر الحجة بن عبدالله الاعرج بن حسن2 بن زین ~~العابدین است. # الامام ابوجعفر محمد الباقر رضی الله هنه # مادرش ام عبدالله بنت الحسن بن علی بن ابی طالب کرم الله وجهه و رضی # ~~عنهم . روز سه شنبه و گویند [آدینه] غرهآ رجب و گویند سیوم ماه صفر ~~سنهآ سبع و # ~~خمسین به مدینه در وجود آمد ، و شصت وهفت سال و یازده ماه بزیست و ~~درعهد # ~~هشام بن عبدالملک درماه ذوالحجه سنهآ اربع عشر ومائه (114) وفات یافت . ~~واو # ~~را هفت فرزند بود ، پنج پسر ودو دختر . پسران : ابوعبدالله جعفر ، ~~عبدالله ، # ~~ابراهیم ، عبیدالله ، رجا . دختران : زینب ، ام سلمه . علی و زینب و ام ~~سلمه از # ~~یک مادراند وابراهیم وعبیدالله ورجا مادرشان ام حکیم بنت اسیدبن ~~المغیرة الثقفی # ~~بود، و جعفر و عبدالله را مادر دخترقاسم بن محمد بن ابی بکر بود . # الامام ابوهبد الله جعفر الصادق رضی الله عنه # روز آدینه وقت طلوع صبح و گویند روز دوشنبه هفدهم ماه ربیع الاول سنهآ ~~PageV01P106 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0144.png) # ~~ثلث وثمانین (83) به مدینه دروجود آمد وشصت و پنج سال وهفتماه عمریافت. ~~و # ~~در زمان اودرسنهآ اثنی وثلثین ومائه (132) ابومسلم خراسانی خروج کرد ~~وخلافت # ~~به عباسیان رسید و درعهد ابوجعفر المنصور دوم خلفای بنی العباس روز ~~دوشنبه نیمهآ # ~~ماه رجب وگویند شوال سنهآ ثمان وار بعین وماثآه (148) درمدینه وفات ~~یافت واورا # ~~ده فرزند بود [هفت پسر وسه دختر، و پسر ان] : موسی، اسمعیل، اسحاق ، ~~محمد، # ~~عباس، [48 - ر] علی ، عبدالله . دختران : ام فروه ، اسماء ، فاطمه . ~~مادر موسی و # ~~اسحق و محمد ام ولد حمیدة البریریة بود ومادر اسمعیل وعبدالله وام ~~فروه، فاطمه # ~~دختر حسین بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب1 بود، و عباس وعلی و اسما ~~و # ~~فاطمه از مادران دیگر بود[ند] . # درجامع التواریخ خواجه رشیدالدین وزیر آورده است که خلفای بنی فاطمه # ~~چهار [ده] تن که درمصر خلافت کردند از نسل اسماعیل اند و آخرین ایشان ~~العاضد ms109 # ~~بالله ابو محمد عبدالله بن الامیر ابوالحجاج یوسف بن الحافظ لدین الله ~~ابوالمیمون # ~~عبدالمجید بن ابوالقاسم محمد بن المستنصر بالله معد ابوتمیم بن الظاهر ~~لاعزاز # ~~دین الله ابو الحسن علی بن الحاکم بامر الله ابوعلی منصور3 بن العزیز ~~بالله ابومنصور # ~~نزاربن المعزلدین الله معد ابوتمیم ، اول کسی که درمصر به خلافت بنشست ~~او بود # ~~و قاهره را او عمارت کرد ، ابن المنصور بالله ابوطاهر اسمعیل بن القایم ~~بامر الله # ~~ابو القاسم محمد بن المهدی عبدالله اول خلفای بنی فاطمه درمغرب او بود ~~و او پسر # ~~محمد [بن] الحبیب بن جعفر بن محمد بن اسمعیل است . # و امام فخرالدین رازی در شرح [احوال] مذاهب اهل عالم آورده است که # ~~مردی از اهواز، عبدالله بن میمون القداح، بیامد به خدمت امام جعفر ~~الصادق، ودر # ~~بیشتر احوال درخدمت فرزندش اسماعیل بودی . چون اسماعیل وفات یافت ازوی # ~~پسری ماند محمدنام . درخدمت او میبود و درصحبت او به جانب مصر افتاد. ~~محمد # ~~اسماعیل نماند و او را فرزند نبود الا کنیزکی حامله ، و عبدالله بن ~~میمون را هم # ~~کنیز کی حامله بود . کنیزکی محمد3 اسماعیل را بکشت و کنیزک خود را به ~~جای PageV01P107 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0145.png) # ~~او نشاند . چون آن کنیزک پسری زاد مردم را گفت محمد بن اسماعیل را پسر ~~آمد . # ~~آن پسرچون بزرگ شد او را زندقه آموخت و مردم را گفت: امامت از پدر بهوی # ~~رسید، شما را طاعت داشتن وی واجب است . جماعتی ازدشمنان دین از بقیهآ ~~ملوک # ~~عجم از مجوس که در دل ایشان عداوت مسلمانان بود با اویار شدند و آن ~~تلبیس # ~~فراهم آوردند و خلقی را بدین گمراه کردند ، و از آن نسل جماعتی برمصر و # ~~اسکندریه و مغرب مستولی شدند و دعاة را [48 - پ] در جهان پراکنده کردند ~~. # ~~و اول کسی که از ایشان به پادشاهی نشست مهدی بود و بعداز او قایم ، وهم ~~بر آن # ~~ترتیب تاکار به مستنصر رسید. حسن صباح پیش اورفت وداعی او ms110 گشت. ودر ~~تاریخ # ~~ملاحده خواجه نصیرالدین طوسی آورده است که اسماعیل پیش از جعفر صادق به # ~~پنج سال درسنهآ خمس و اربعین و مائه (145) وفات یافت در دیه عریض1 ~~برچهار # ~~فرسنگی مدینه ، و او را به دوش به مدینه آوردند و در بقیع دفن کردند . ### | قراهطه] # و درایام معتمد خلیفهآ بغداد در سنهآ ثمان و سبعین و مائتین (278) ظهور ~~قرامطه # ~~شد، و اول ایشان حمدان قرمط بود ، در سواد کوفه خروج کرد و خلفا از ~~ایشان # ~~عاجز شدند و قرامطه بر بحرین مستولی شدند و به مکه رفتند و قتل و نهب ~~کردند # ~~و چاه زمزم از کشتگان بینباشتند و حجر اسود به دوپاره کردند و مدت بیست ~~و # ~~پنج سال ایشان داشتند و ملوک اسلام به صدهزار دینار خواستند نفروختند و ~~بعداز # ~~بیست و پنج سال به کوفه آوردند و درجامع کوفه بینداختند و خطی نوشته به ~~آن # ~~بنهادند که ما این سنگ را به فرمان بزدیم وباز بهفرمان آوردیم . واهل ~~اسلام حجر # ~~را به مکه بردند وبه جای خود نهادند . # و در اثنای فتنهآ قرامطه شخصی از دعاة اسماعیلیان از فرزندان عبدالله بن ~~PageV01P108 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0146.png) # ~~میمون القداح الاهوازی به ولایت کوفه وعراق آمد ، وپسری با او بود و ~~گفت من # ~~داعی امامم وظهور امام نزدیک است ، و شخصی ابوالقاسم حوشب نام را به ~~یمن # ~~فرستاد تا دعوت کرد ، واو داعیان به اطراف فرستاد وکارش بالا گرفت ، ~~وشخصی # ~~بود ابوعبدالله صوفی1 محتسب نام از قبیلهآ کنانه ، ابو القاسم او را به ~~مغرب فرستاد # ~~و او آنجا دعوت کرد وچون کارش متمشی شد و بعضی از بلاد مغرب و قیروان # ~~بگرفت، آن شخص که از فرزندان عبدالله بن میمون بود بدان طرف رفت و گفت ~~: # ~~امام منم و از فرزندان اسماعیل بن جعفرم وخود را عبدالله المهدی نام ~~نهاد و پسر # ~~را القایم بأمرالله محمد ، وبه امامت بنشست ومغاربه با او بیعت کردند، ~~وشهرمهدیه # ~~در زمین قیروان درسنهآ ثمان و ms111 خمسین و مأتین (258) بناکرد و میخواست تا ~~ایوان # ~~شریعت را پست گرداند ابوعبدالله صوفی را در وی شک افتاد . مهدی [49 ~~-_ر] # ~~او را با برادرش یوسف نام بکشث . # و ظهور مهدی به سجلماسه3 از بلاد مغرب بود و استیلا درسنهآ ست و تسعین # ~~و مأتین (296) . و در سنهآ اثنین و ثلثمائه (302) ملوک مغرب بنوالاغلب ~~را که از # ~~قبل خلفای بنی العباس بودند مستأصل و مقهور کرد و بر تمامت بلاد مغرب ~~غالب شد . # ~~وایشان خبری از رسول صلی الله علیه وسلم روایت کردند که «علی رأس ~~الثلثمائه # ~~یطلع الشمس من مغربها3 » وگفتند : تأویل این خبر ظهور مهدی است ، و ~~گفتند : # ~~میان محمد بن اسماعیل و مهدی سه امام مستور بودند ، القاب ایشان رضی و ~~وفی # ~~و تقی . و مهدی پسرتقی است، و مسلمانان ولایت مغرب گفتند: مهدی از ~~فرزندان # ~~عبدالله بن سلام البصری است ، از دعاة آن طایفه و از اهل بغداد و عراق ~~گفتند از # ~~اولاد عبدالله بن میمون القداح4 است . بر جمله بر انتساب او به اسماعیل ~~بن جعفر # ~~تکذیب کردند و مصدق نداشتند . و در ایام القادر بالله در بغداد عقد ~~محضری بستند # ~~و معتبران و سادات و قضاة و علما خطوط بر آن محضر ثبت کردند که مذهب ~~اولاد # ~~مهدی مقدوح است و [ ایشان] در انتساب به جعفر صادق رضی الله عنه کاذب ~~اند . # ~~وعین آن محضر در ذکر [حاکم] که پنجم بود از اولاد مهدی می آید. PageV01P109 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0147.png) # ومهدی مدت بیست وشش سال مستولی بود . درسنهآ اثنی و عشرین وثلثمائه # ~~(322) وفات یافت و پسر اوقایم مقام اوشد. ودرعهد اوشخصی ابوزیدنام از ~~اهل مغرب # ~~خروج کرد مسلمان و متدین ، وبا قایم پسر او مصاف داد ولشکر او را بشکست ~~و # ~~او را درمهدیه محصور کرد و اتباع قایم اورا دجال نام نهادند، به سبب ~~آنکه در ملاحم # ~~گفته اند که دجال بر مهدی با1 قایم خروج کند . و قایم در اثنای آن ~~مخاصمتها در ms112 # ~~شوال سنهآ اربع و ثلاثین (334) وفات یافت و پسر او المنصور اسماعیل ~~قایم مقام # ~~شد . مردی صاحب رای و شجاع بود . با ابویزید مصاف داد و او را بشکست و # ~~هزیمت کرد و در عقب برفت و او را بگرفت و بکشت . # بعداز آن منصور درسنهآ احدی و ار بعین و ثلثمائه (341) وفات یافت و پسرش # ~~المعز ابوتمیم معد قایم مقام شد. مردی صاحب رأی وشجاع و دولتیار بود . ~~ملک # ~~پدرانش زیادت گشت و قصد مصر کرد و حاکم مصردر آن [49 - پ] عهد کافور ~~بود. # معز غلام خود ابوالحسن جوهر را درسنهآ ثمان و خمسین وثلثمائه (358) به # ~~مصر فرستاد تابه معز دعوت کرد . کافور اجابت نمود وخطبه به نام معز گفت ~~، وهم # ~~درسال مذکور کافور نماند وجوهر حاکم شد وشهر قاهره اساس نهاد و درسنهآ ~~اثنی # ~~و ستین و ثلثمائه (362) تمام شد و معز در رمضان سنهآ اثنی وستین و ~~ثلثمائه (362) # ~~به مصررسید بالشکرهای بی قیاس واموال وتجملات بی نهایت، وقاهره را دار ~~الملک # ~~ساخت وزمین حجاز را بگرفت و عدل و انصاف در آن ممالک بگسترد و در ربیع ~~- # ~~الاخر خمس وستین و ثلثمائه (365) وفات یافت و پسرش العزیز ابومنصور ~~نزار # ~~قایم مقام شد و درسنهآ سبع و تسعین و ثلثمائه (397) وفات یافت و پسرش ~~حاکم # ~~قایم مقام شد و به حرکات مذموم مشغول گشت وخلایق از اخلاق و افعال ~~ناپسندیدهآ # ~~اوملول شدند و خواهر خویش ستالملک1 را به ابن وقاص که امیر الامرا بود ~~متهم # ~~گردانید. ایشان باجماعتی برقتل او اتفاق کردند واو را ناگاه بکشتند و ~~با پسر اوعلی # ~~بیعت کردند و به الظاهر بالله موسوم کرد و قایم مقام گردانید . و قتل ~~حاکم در # ~~شوال سنهآ احدی عشر واربعمائه (411) بود. و ظاهر در سنهآ سبع و عشرین و # ~~اربعمائه (427) نماند . PageV01P110 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0148.png) # ذگو محضری گه بربطلان نسب ایشان درههد حاکم نوشته اند # در شهور سنهآ تسع و تسعین و ثلثمائه (399) معتمدالدوله صاحب موصل # ~~بومنیع1 [المقلد] ms113 العقیلی که از قبل القادر بالله عباسی بود در بیعت ~~حاکم آمد وخطبه # ~~به نام اوکرد . بهاءالدولة بن عضدالدوله را خبرشد ، از فارس کس به ~~معتمدالدوله # ~~فرستاد و تهدید نمود . معتمدالدوله از کردهآ خود پشیمان شد و خطبه را ~~باز به نام # ~~القادر بالله خواند واز بغداد این محضر فرستادند : # «هذا ما شهد به الشهود ان معدبن اسماعیل المستولی علی مصر هو معدبن # ~~اسماعیل بن عبدالرحمن بن سعید وانهم منتسبون الی دیصان بن سعدالذی ~~ینتسب الیه # ~~الدیصانیه ، و ان سعید المذکور صار الی المغربی2 ویسمی بعبدالله ویلقب ~~بالمهدی، # ~~وان هذا الناجم بمصر وهو منصور الملقب بالحاکم، حکم الله علیه بالبوار ~~والدمار، # ~~ابن نزار بن معدبن اسماعیل بن عبدالرحمن بن سعید، وان من تقدمه من سلفه ~~الارجاس # ~~الامحاش (؟) ادعیاء خوارج لانسبلهم فیولد علی بن ابی طالب [50-ر] ~~ولایتعلقون # ~~به ، وان من ادعوا الانتساب الیه باطل وزور لم یتوقف من اهل النوبات3 ~~الطالبین # ~~من اطلاق القول فی هؤلاء انهم خوارج ادعیاء ، وان هذا الانکار لطالبهم ~~کان شایعا # ~~بالحرمین وفی اول الامر فی المغرب ینتشر انتشارا عظیما وان هذا الناجم ~~بمصر هو # ~~و سلفه کفار فساق و زنادقة ملحدون معطلون و للاسلام جاحدون و لمذهب ~~الثنویة # ~~المجوسیة معتقدون، عطلوا الحدود واباحوا الفروج واحلوا الخمور وسفکوا ~~الدماء # ~~وسبوا الانبیاء وادعوا الربوبیة . وکتب فی ربیع الاول سنة اثنین و ~~اربعمائه وشهد # ~~بذلک من العلویین الشرفاء الشریفان المرتضی والرضا الموسویان وجماعة ~~منهم ، # ~~و شهد من الفقهاء المعتبرین الشیخ ابو حامد الاسفراینی وابوالحسن ~~القدوری و # ~~قاضی القضاة ابومحمد بن الامانی وابوعبدالله البیضاوی » . # و این محضر در بغداد و دیگر شهرها بر منابر بخواندند . PageV01P111 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0149.png) # و چون ظاهر نماند، پسرش ابوتمیم معد هفت ساله بود ، [ او را] قایم مقام # ~~کردند و مستنصر لقب نهادند و او به کثرت جنون وقلت عقل معروف بود . شصت # ~~سال خلافت کرد . واو را دو پسر بود: یکی را نام ابومنصور نزار، او را ~~ولی العهد # ~~کرد ولقب المصطفی لدین الله داد ms114 . بعداز آن خلع کرد وپسر دیگر ابو ~~القاسم احمد # ~~را ولی العهد گردانید ، لقب او المستعلی بالله . و بعداز مستنصر ایمه ~~واعیان دوگروه # ~~شدند و قومی به امارت نزار گفتند که اعتبار نص اول است، واسماعیلیان ~~شام وعراق # ~~و قومس ازیشانند وبه نزاریه معروفاند ، و جماعتی دیگر به امامت مستعلی ~~ثابت # ~~کردند و آنها اسما عیلیان مصر و آن دیار اند و ایشان [را] مستعلیان ~~گویند . # و حسن صباح - درایام مستنصر دعوت کرد درولایت دیلم. وطایفهآ نزاریان # ~~را از آن سبب اسم الحاد برایشان اطلاق افتاد که ایشان دردعوت حسن صباح ~~رفع # ~~شرایع محمد کردند و محرمات را مباح داشتند ، قو له تعالی : «ومن لم ~~یحکم بما # ~~انزل الله فأولئک هم الظالمون» . # اما طایفهٔ‌ مستعلیان از ظاهر شرع تمرد نکردند و تتبع سیر اجداد نمودند . # ~~اجناد و اهالی مصر متابعت مستعلی کردند و او را به خلافت نشاندند . ~~نزار با دو # ~~پسر خویش از مستعلی بگریخت و به اسکندریه رفت . مستعلی لشکر فرستاد تا ~~او # ~~را با دو پسر گرفته1 به مصر آوردند ودر حبس قاهره [50 - ب] وفات یافتند ~~. وطایفهٔ‌ # ~~نزاریه گویند یکی [ که ] اسم امامت داشت برحسب مذهب ایشان در اسکندریه # ~~بازماند و کسی برو دست نیافت و اکنون انتما و انتساب سرور اسماعیلیان ~~الموتی # ~~بدوست . # و مستعلی درسنهآ اربع عشر وخمسمائه (514) نماند و پسرش ابوعلی منصور # ~~قایم مقام شد ودر ذو القعدهآ سنهآ اربع وعشرین جماعتی از نزاریان اورا ~~هلاک کردند # ~~و او پسر نداشت . پسرعم خود ابوالمیمون عبدالمجید بن محمد را ولی العهد # ~~کرده بود ، قایم مقام او شد و او را الحافظ لدین الله لقب کردند . بیست ~~سال # ~~خلافت کرد . # بعداز او ابومنصور [اسماعیل] قایم مقام شد و او را الظاهر لدین الله لقب ~~PageV01P112 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0150.png) # ~~بود . عباس تمیم که وزیر بود او را بکشت و پسر او ابوالقاسم عیسی را که ~~پنج - # ~~ساله بود ، قایم مقام کرد و الفایز بالله لقب داد . بعداز شش ms115 سال نماند ~~. پسر عمش # ~~ابومحمد عبدالله بن یوسف قایم مقام شد ولقب العاضد بالله1 ، تابه وقتی ~~که آل # ~~ایوب شیر کوه و صلاح الدین یوسف بر مصر و بلاد او مستولی شدند ، و در ~~اول # ~~جمعه محرم سنهآ ست وستین و خمسمائه (566) خطبه به نام مستنجد خلیفهآ ~~بغداد # ~~کردند وعاضد روز عاشورا وفات یافت و نسل او را منقطع گردانیدند [والله ~~اعلم]. # ~~و در دمشق اقوامی که به بنی الطیاره و بنی الشیبه معروف اند از نسل ~~محمد الدیبا جاند # ~~و در مکه و یمن به خلافت او بیعت کردند و او را امیر المؤمنین مأمون ~~لقب نهادند # ~~و نسل او در مصر وشام و مغرب وعراق عرب3 وجرجان مقیم اند . وعلی العریض # ~~مردی فقیه و زاهد بوذ و نسل او در عراق و خراسان و ماوراءالنهر مقیم ~~اند . # الامام ابوابراهیم موسی الکاظم رضی الله عنه # روز یکشنبه و گویند سه شنبه هشتم ماه صفرسنهآ ثمان و عشرین ومائه در ~~ابواء3 # ~~موضعی است میان مکه و مدینه ، در وجود آمد وپنجاه ویک سال و پنج ماه ~~وهفده # ~~روز بزیست و درعهد هارون الرشید روز آدینه بیست و پنجم ماه رجب سنهآ ~~ثلاث و # ~~ثمانین ومائه در بغداد وفات یافت، واو را سی وهفت فرزند بود: هجده پسر ~~ونوزده # ~~دختر . پسران : علی ، ابراهیم ، عباس، قاسم ، اسماعیل ، جعفر ، هارون ، ~~حسن ، # ~~احمد، محمد، حمزه، عبدالله ، اسحاق، عبیدالله ، زید ، حسن4 الاصغر، ~~فضل، # ~~سلیمان . دختران : فاطمة الکبری، فاطمة الصغری، رقیه ، حکیمه ، رقیة ~~الصغری ، # ~~ام ابنها کلثم ، ام جعفر ، لبابه ، زینب ، خدیجه ، علیه ، آمنه ، حسنه ~~، بریههه ، # ~~عایشه، ام سلمه ، میمونه، ام کلثوم . ابراهیم را جزار می گفتند یعنی ~~قصاب، جهت # ~~آنکه خون بسیار بریخت، وزید را زیدالنار گفتندی، جهت آنکه چون ملک بصره ~~PageV01P113 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0151.png) # ~~شد، خانههای عباسیان را بسوخت . ونسل او درقیروان مغرب وشیراز می باشند ~~و1 # ~~مجموع برادران و فرزندان در مصر و مدینه و موصل و بغداد وعراق عجم ~~وشیراز # ~~و اهواز و ms116 دامغان وخراسان مقیم اند . # أمام ابوالحسن هلی الرضا رضی الله هنه # مادرش را نام خیزران بود المریسه (؟) ، روزجمعه و گویند پنجشنبه یازدهم # ~~ذو القعده سنهآ ثمان و اربعین ومائه (148) در وجود آمد واو را پسری بود ~~محمد - # ~~الجواد. مأمون خلیفه او را به خلافت دعوت2 کرد، ابا نمود. مأمون فرمود ~~تاسکه # ~~و خطبه به نام او کردند . پیش مأمون فرستاد که این مبالغه چرا می کنی ؟ ~~از روی # ~~کتاب جامعه و جفر که جد من ساخته است خلافت به من نمیرسد و چیزی که به # ~~من نمیرسد طمع در آن نشاید کرد . وقبول نکرد . و در زمان مأمون در سنهآ ~~ثلث # ~~ومائتین3 (203) وفات یافت، ومدت عمر اوپنجاه وپنج سال بود، گفت: مرا هم ~~در # ~~این خانه دفن کنید وچند گز حفر کنید که آب وماهی بیرون آید، چنان کردند ~~و آن # ~~موضع در طوس است . # الامام ابو جعفر محمد الجواد رضی الله هنه # مادرش را نام ولد(؟) بود و گویند ام سکینة المرسیه . شب آدینه نوزدهم ماه # ~~رمضان سنهآ خمس و تسعین ومائه (195) در وجود آمد ومدت عمر او بیست وپنج # ~~سال وسه ماه بود ، ودر زمان خلافت مستعصم درماه ذی الحجه سنهآ عشرین ~~ومائتین PageV01P114 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0152.png) # ~~(220) در بغداد وفات یافت . واو را دوپسر بود: ابوالحسن علی، موسی. ~~فرزندان # ~~زموسی] را رضویه گویند و درقم مقیم میباشند . # الامام الهادی ابوالحسن علی رضی الله هنه # اورا لقب النقی بود والعسکری بود ومادرش را نام سمانه بود. روز سه شنبه # ~~دوم ماه رجب و گویند در نیمهآ ذوالحجه سنهآ اثنی عشر ومائتین (212) ~~دروجود آمد # ~~وچهل ویک سال و هفت ماه عمریافت، و در زمان معتز روز دوشنبه سیوم ماه ~~رجب # ~~سنهٔ‌ اربع وخمسین ومائتین وفات یافت . واو را پنج فرزند بود ، پسران : ~~حسن - # ~~العسکری ، حسین ، محمد ، جعفر ، عایشه . جعفر را کرین لقب بود . اهل ~~شیعه # ~~او را [51 - پ] کذاب خوانند به جهت آنکه دعوی امامت کرد، و کرین از آن # ~~گفتند ms117 که صدو بیست فرزند داشت. و نسل او در مصر ومدینه و دمشق و عراق ~~مقیماند. # الامام ابو محمد حسن العسکری رضی الله عنه # مادرش ام ولد بود و عسفان نام داشت . به مدینه در وجود آمد روز آدینه # ~~هشتم ماه ربیع الاول وگویند ربیع الاخر سنهآ اثنین و ثلثین ومائتین ~~(232) وبیست # ~~وهشت سال عمر یافت، و روز آدینه هشتم ربیع الاول سنهآ ستین و مائتین ~~(260) به # ~~سرمن رآی وفات یافت. در خانهآ خود در پهلوی پدر دفن کردند، و اورا یک ~~پسربود. # الامام ابو القاسم محمد العدی صاحب الزمان # مادرش ام ولد بود، نامش نرجس بنت یشوعا1 بن قیصر ملک روم . پیشاز # ~~طلوع صبح شب نیمهآ ماه شعبان سنهآ خمس و خمسین ومائتین (255) به سرمن ~~رآی PageV01P115 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0153.png) # ~~در وجود آمد و او را از دشمنان پنهان میداشتند مدت هفتاد و چهار سال ، ~~بعداز # ~~آن ناپدید شد. واعتقاد اهل شیعهآ اثنا عشریه چنان است که تا اکنون هنوز ~~زنده است # ~~و خروج خواهد کرد . و مروی است از رسول صلی الله علیه و آله که فرمود : ~~«لو # ~~لم یبق من الدهر الایوم لبعث الله رجلا من اهل بیتی یملأ الارض1 عدلا ~~کما ملئت # ~~جورا». # شعبه2 محمد حنفیه رضی الله عنه # او را سه پسر بود : ابوهاشم ، علی ، جعفر . جعفر را پسری بود عبدالله ، و # ~~علی را پسری بود عون نام . و ابوهاشم آن است که عباسیان را به خلافت ~~بشارت # ~~داد و کتاب وصایای امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه ازو بستدند . ~~وابوالقاسم محمد # ~~حنفیه بعداز هجرت به شانزده سال بهمدینه در وجود آمد وشصت و پنج سال ~~بزیست # ~~و درسنهآ احدی و ثمانین (81) در عهد عبدالملک بن مروان به مدینه وفات ~~یافت ، # ~~و ابان بن عثمان بهاذن پسرش ابوهاشم بر وی نماز کرد، ونسل او درشیر از ~~مقیماند. # ~~و امیر عبدالله [شیرازی] از آن جمله بود و او درسنهآ تسعین وستمائه ~~(690) درشیراز # ~~وفات یافت . # وعمر پسر امیر المؤمنین ms118 علی علیه السلام ، او را پسری بود محمد3 ، و او ~~را # ~~چهار پسر بود : عبیدالله ، او صاحب مشهد است در بغداد و فرزندان او در ~~بغداد # ~~ونیل مقیم اند، وجعفر الاثله او را فرزندان درعراق [52 - ر] عجم اند، ~~وعمر اورا # ~~فرزندان درعراق عرب اند، وعبدالله واورا سه پسربود: یحیی، احمد، محمد. ~~فرزندان # ~~یحیی درمشهد امیرالمؤمنین حسین مجاورند وبه بنی الصرفه (؟) معروفاند . ~~ونسل # ~~احمد درعراق عرب و شام اند . و محمد را دو پسر بود : قاسم و او را ملک ~~الجلیل # ~~لقب بود و او ملک طالقان بود وپسری داشت محمد نام، قایم مقام پدر شد، ~~وجعفر PageV01P116 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0154.png) # ~~و او را «المؤید من السماء» لقب بود وملک مولتان بود در بلاد سند ، و ~~پنجاه پسر # ~~داشت، [ونسل ایشان] درسند وهند و عراقین وشام و دیار بکر و فارس و ~~کرمان مقیم اند # ~~و از فرزندان او عبدالمجیدا بن جعفر ملک بجه بود درهند ، و برادرش ~~عبدالجبار2 # ~~ملک الجلیل ملک بست بود در ولایت سیستان . # و ابو الفضل عباس - ابن امیر المؤمنین علی علیه السلام، اورا سقاء لقب # ~~نهادند، جهت آنکه وقتی که امیر المؤمنین حسین رضی الله عنه در دشت کر ~~بلا جنگ # ~~می کرد آب را منع کرده بودند . ابو[الفضل]2 عباس برفت و خیکی آب برداشت ~~. # ~~خصمان به گرد او به شمشیر در آمدند و او خیک را به سینه منضم کرده و به ~~دست # ~~دیگر شمشیر میزد، تا آنگاه که آب به امیر المؤمنین حسین رسانید . واو ~~را پسری # ~~بود عبدالله ، و او را پسری بود حسن ، وحسن را پنج پسر بود : عبیدالله4 ~~، عباس، # ~~حمزه ، ابراهیم ، فضل . عبیدالله امیر حرمین و قاضی مکه بود ، و اول ~~کسی از # ~~فرزندان ابوطالب5 [که] حاکم مکه و مدینه شد در زمان خلفای بنی العباس، ~~او بود. # و دیگر عبدالله6 و او را فرزندان [در] مکه و مدینه و یمن و کوفه و مشهد # ~~کاظم ومشهد حسین میباشند . وحمزه را فززندان ms119 درطبرستان و مرو وهرات ~~مقیم اند # ~~وابراهیم جردقه (؟) اورا پسری بود علی الاعرج . فرزندان او درمصر اند . ~~وفضل # ~~را نیز فرزندان در مصر مقیم اند . # طبقهآ دویم- امرای بنی امیه # و ایشان چهارده تن اند . مدت امارت ایشان # نود ویک سال ویک ماه و بیست و دو روز بود # معاویة بن ابی سفیان - اول خلفای بنی امیه بود و او پسر صخر بن حرب # ~~ابن امیة الاکبربن عبد شمس بن [عبد] مناف بود. کنیتش ابوعبدالرحمن ~~ومادرش PageV01P117 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0155.png) # ~~هند بنت عتبة بن عبد شمس بود . [52 - پ] در ربیع الاول سنهآ اربعین در ~~شام # ~~بر سریر خلافت نشست و از آغاز مزارع رودنیل تاسواحل جیحون میدان تیغ ~~وقلم # ~~اوشد. پس به اطراف عراق وخراسان والیان فرستاد، و درسنهآ اثنین و ~~اربعین (42) # ~~وگویند سنهٔ‌ اثنین وخمسین (52) ابوموسی الاشعری ، وهو عبدالله بن قیس ~~بن # ~~سلیم بن حصار الاشعری الیمانی مادرش طیبه بنت وهبالعلیه1 بود ، و گویند ~~به دیهی # ~~نزدیک کوفه نماند و او شصت واند ساله بود و سیصد و شصت2 حدیث از رسول # ~~علیه السلام روایت کرد . و درسنهآ احدی و اربعین (41) رفاعة بن رافع ~~الزرقی3 # ~~الانصاری عقبی (؟) بدری، و او را ابن غفرا گفتندی، وفات یافت و بیست و ~~چهار # ~~حدیث [از رسول علیه السلام] روایت کرد . ودرسنهآ اثنی واربعین (42) ~~زیدبن ثابت # ~~و او پنجاه و شش ساله بود نماند و نود و دو حدیث روایت کرد . # وهم در این سال ابو مسعود عتبة بن عمروبن ثعلبة بن البدوی ساکن کوفه و ~~ابووهب # ~~صفو ان بن امیة بن خلف الجمحی وابن هنید وابل بن حجز الکندی الحضرمی ~~واوملک # ~~حضرموت بود و هفده حدیث از رسول صلی الله علیه و آله روایت کرد وفات ~~یافتند . # و درسنهآ ثلث و اربعین (43) عمرو بن العاص بن وابل بن هشام بن سعید بن # ~~سهم بن عمروبن مصیص4 بن کعب بن لوی القرشی السهمی ابوعبدالله کنیت داشت # ~~و مادرش نابغه دختر خرنمله4 بود و هشام بن ms120 العاص برادری پدری5 او بود و ~~دو # ~~برادر مادری داشت : عمرو بن اثاثة6 العدوی و عقبة بن نافع بن عبد قیس ~~الفهری # ~~به مصروفات یافت واو نود وسه ساله بود، وحکومت او در مصر ده سال وچهار ~~ماه # ~~بود وسی ونه حدیث از رسول صلی الله علیه و آله وسلم روایت کرد . # وهم درین سال محمدبن مسلمة بن خالد البدری الانصاری به مدینه نماند و او # ~~هفتادوهفتساله بود، و در سنهآ اربع وار بعین(44) ابو یوسف عبدالله بن ~~سلام الخزرجی # ~~نماند و او بیستو پنج حدیثروایت کرد. و درسنهآ خمسواربعین(45) ~~ابوسعیدزیدبن # ~~ثابت بن ضحاک الانصاری نماند. ودرسنهآ خمسین ابوعبیدالله مغیرة بن شعبة ~~بن ابی عامر # ~~ابن مسعودبن معتب بن مالکبن عمرو بن سعدبن عوف [بن] قیس بن منبه حکومت ~~PageV01P118 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0156.png) # ~~بصره و کوفه کرد، و او هفتاد ساله [53 - ر] بود وفات یافت [و] صدوسی ~~وشش # ~~حدیث روایت کرد . # و در سنهآ احدی و خمسین ابوایوب الانصاری وهوخالد بن زیدبن کلیب بن # ~~ثعلبة بن عوف بن غنم بن مالک بن النجار البدری در غزای رادفه به ~~قسطنطینیه با یزید # ~~ابن معاویه رفته بود وفاتیافت. وهم دراین سال ابو عمرو [جریر] بن ~~عبدالله بن جابر- # ~~البجلی نماند. ودرسنهآ اثنی وخمسین (52) ابونجید عمران بن حصین بن ~~عبیدبن خلف # ~~ابن عبد سهم بن سالم بن عاصرة بن سلول بن حبشة بن سلول بن کعب بن عمرو ~~الخزاعی # ~~الکعبی، و او از فضلای صحابه بود ، در بصره وفات یافت . و ابومحمد کعب ~~بن # ~~عجرة الانصاری1 نماند و او هفتاد و هفت ساله بود و چهار حدیث روایت کرد ~~. و # ~~درسنهآ ثلاث وخمسین (53) ابوعبدالله کعب بن مالک بن ابی کعب الانصاری ~~السلمی # ~~نماندو اوهفتاد وهفتساله بود. ودرسنهآ ثلثو گویندسنهآ تسع و خمسین (59) ~~ابومحمد # ~~فضالة بن عبیدبن نافد بن قیس بن صهیب بن اصرم بن خحجنا (؟) بن کلفة بن ~~عوف # ~~ابن عمرو بن عوف بن مالک بن اوس الانصاری به دمشق نماند ، وپنجاه حدیث ~~از # ~~رسول ms121 صلی الله علیه وسلم روایت کرد . # و درسنهآ اربع وخمسین ابوعبدالرحمن بن مستوربن [محرم بن] نوفل نماند # ~~و او صد و پانزده ساله بود . در سنهآ اربع وخمسین (54) ابوخالد حکیم بن ~~حزام # ~~نماند و او صدو بیستساله بود، ودرسنهآ خمس وخمسین (55) سعید پسر امیر ~~المؤمنین # ~~عثمان را معاویه امارت خراسان داد ، و امیرسعید لشکر کشید سوی ماوراء ~~النهر و # ~~سغد2 و سمرقند ، و بردست وی گشاده شد . # وهم درین سال ابواسحاق بن سعد3 بن ابی وقاص مالک بن اهیب بن عبدمناف # ~~ابن زهرة بن کلاب بن مره وفات یافت واو هفتاد واند ساله بود و مادرش ~~جفنه بنت # ~~سفیان بن امیة بن عبد شمس بود . و اول کسی که در راه خدا خون کافری ~~بریخت # ~~[او بود]، ورسول او را گفت: «فداک ابی و امی» وپیش از او هیچ کس را ~~نگفت . # و درسنهآ سبع وخمسین (57) ابوهریرة بن عبدالله بن عمرو وگویند عمیربن # ~~عامر الدوسی به مدینه وفات یافت و اوهفتاد وهشت ساله بود و پنج هزار ~~وسیصد و PageV01P119 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0157.png) # ~~هفتاد و چهار حدیث از رسول صلی الله علیه وسلم روایت کرد . وهم در این ~~سال # ~~ابومحمد خسر (؟) بن مطعم [53 - پ] و رافع بن خدیج دریک روز نماندند . # محمد بن عطیه گفت: روزی در مجلس معاویه کسی، امیر المؤمنین علی کرم الله # ~~وجهه را یاد کرد . معاویه گفت : «کان علی والله کاللیث اذا عدا وکالبدر ~~اذا بدا و # ~~کالقطر اذا غدا . ) حاضران گفتند : توفاضل تری یاعلی؟ گفت: «خطوة من ~~ابن ابی # ~~طالب خیر من آل ابی سفیان .» گفتند : حق باتو بود یا با علی ؟ گفت : با ~~علی . # ~~گفتند چرا باوی حرب کردی ؟ گفت : «الملک عقیم» ، هر که پادشاهی جوید او ~~را # ~~با کسی پیوند نباشد . ولادت او به مکه بود . هشتاد و دوسال بزیست . و ~~دبیر او # ~~عبید بن اوس بود ، حاجبش صفوان و ابن ایوب غلام او1 ، ونقش خاتننش «لکل # ~~عمل ثواب فأحسن ما استطعت» . واول کسی ms122 که هزار هزار درم بخشیدن به یک ~~کس # ~~عادت نهاد اوبود . هرسال هزار هزار درم به امیر المؤمنین حسن بخشیدی ~~وهمچنان # ~~به حسین وهمچندان به عبدالله بن عباس. وچون معاویه وفات یافت ویزید ~~قایم مقام # ~~شد، عبدالله عباس پیش وی رفت و گفت : پدرتو هرسال مرا هزار هزار درم ~~میداد، # ~~التماس می کنم که آن را برهمان3 قرار برسانی . یزید گفت : آن مجری ~~داشتم و # ~~هزار هزار درم دیگر بخشیدم . عبدالله گفت: غرض من از این التماس جز آن ~~مقدار # ~~نبود . گفت : هزار هزار دیگر مجری داشتم ، و همان روز سهبار هزار هزار ~~درم # ~~به وی داد . و [معاویه] روز پنجشنبه بیست ودوم رجب سنهآ تسع و خمسین به ~~دمشق # ~~وفات یافت و او هشتاد و دوساله بود و مدت خلافت او نوزده سال و هشت ماه ~~و # ~~نیم بود . # و درسنهآ ستین ابوعبدالرحمن بلال بن الحرث المزنی، و او هشتاد ویک ساله # ~~بود، وابوسعید سمرةبن جندب، و اوصدو بیست وسه حدیث ازرسول صلی الله ~~علیه و آله # ~~روایت کرد، وفات یافتند، وابوحامد عتبة بن العامر الجهنی والی مصرنماند ~~وپنجاه # ~~و پنج حدیث ازرسول صلی الله علیه و آله روایت کرد. ودرسنهآ سبع وخمسین ~~(57)، # ~~وگویند احدی وستین (61) ، ابوزیاد عبد الله بن مغفل3 المزنی نماند . PageV01P120 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0158.png) # ابوحامد یزید بن معاویه - مادرش قیسون دختر نجدک بن آسف الکلبی # ~~بود . ولی العهد پدر بود ، قایم مقام شد ، و در عهد او عبدالله بن ~~الزبیر در حجاز # ~~خلیفه شد. و بعداز یزید جملهآ عراق با او بیعت کردند تازمان عبدالملک ~~بن مروان . ودر # ~~سنهآ ستین (60) ابودجانه سماکبن خرشة الانصاری1 در همدان کشته شد و ~~ابواسید # ~~مالک ربیعة 546 - ر الساعدی اعمی شد و نماند ، ومدت عمر او هفتاد2 و ~~هشت # ~~سال بود . و درسنهآ اثنی وستین (62) ابوعبدالله بریدة بن الحصیب ~~الاسلمی نماند # ~~به مرو . و درسنهآ ثلث [وستین] عبدالله بن عمر الخطاب در مکه وفات یافت ~~. # نافع گوید: عبدالله عمر نمرد تاهزاربنده آزاد ms123 نکرد، ودریک مجلس سی هزار # ~~درم به صدقه دادی و او آخرین صحابه بود که در مکه وفات یافتند و او ~~دوهزار و # ~~ششصد وسی حدیث از رسول صلی الله علیه وآله روایت کرد . # ودبیر یزید دبیر پدرش بود حاجب صفوان، سیوسهسال و گویند سیوهشت # ~~سال و هفت ماه بزیست و پنج روز . در حوارین3 از زمین دمشق هفتم ماه صفر # ~~سنهآ اربع وستین وفات یافت، ومدت امارت اوسه سال وشش ماه وبیست و دوزوز # ~~بود ودر زمان اودرسنهآ احدی وستین (61) جابر بن عتیک4 الانصاری نماند ~~واوهفتاد # ~~ویک ساله بود . # ابی لیلی معاویة بن یزید - مادر او ام هاشم خلدة بنت ربیعه بود ودبیر او # ~~زیادبن مسلم، و حاجب او غیاث و نقش خاتم او «انما الدنیا غرور»، واو ~~مرد عابد # ~~زاهد خدای ترس بود و خوب اعتقاد . چون خلیفه شد ومدت چهل روز از خلافت # ~~او بگذشت ، روز آدینه خطبه کرد و دراثنای خطبه گفت: ای قوم، اگر در ~~خلافت # ~~[ما] خیری هست ، آل ابی سفیان کردند و اگر درین شری است من از آن ~~بیزارم PageV01P121 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0159.png) # ~~وبرگناه اصرار ننمایم . خویشتن را عزل کردم و ازاین کاربیرون آمدم ، ~~اگر برحق # ~~بودم درین - ومیدانم که نبودم - ازین کارنیز بیزار شدم . شما کسی را که ~~شایسته # ~~دانید اختیار کنید . این بگفت و از منبر فرود آمد و درخانه رفت و به ~~عبادت مشغول # ~~شد . و گویند بعداز این واقعه چهل روز بیش نزیست ، و در آن ساعت که خود ~~را # ~~خلع کرد، مروان حکم درمیان مسجد جامع برخاست و شمشیر بر کشید واین بیت # ~~ارا انشاد کرد : ### | شعر # انی اری فتنة یغلی مراجلها %~% والملک بعد ابی لیلی لمن غلبا1 # و ابی لیلی بیست و سه ساله بود وفات یافت ، و در دمشق دفن کردند و نماز # ~~بر وی ولیدبن عتبة بن ابی سفیان گزارد و در تکبیر دوم نیزهاش زدند و ~~هلاک کردند. # مروان بن الحکم [بن] ابوالعاص بن امیة ms124 الاکبر - مادرش ایمنه دختر # ~~علقمة بن صفوان بود و حاجبش [54 - پ] مزاحم غلام او ، و نقش خاتمش # ~~«یؤمن بالله» . درجمیدی الاول سنهآ اربعین وستین (64) با اوبیعت کردند ~~و اوشصت # ~~و سه سال بزیست و شام را از عبدالله بن الزبیر نگاه داشت وابوسعید ضحاک ~~بن # ~~قیس بن خالد بن وهب بن ثعلبة بن واثلة بن عمروبن شیبان بن محارب بن فهر ~~را # ~~بکشت ، و او زن یزید را خواسته بود . زن او را زهر داد و بکشت در صفر ~~سنهآ # ~~خمس وستین (65) . واو را چهار پسر بود : عبدالملک ، محمد، بشر، عبد ~~العزیز. # ~~و مدت امارت او نه ماه بود . # وهم در این سال ابوعبدالرحمن بن عمرو بن العاص بن وابل بن هشام بن # ~~سعید بن سهم بن عمرو بن هصیص بن کعب القرشی التهمی ، و او هفتاد و ~~دوساله # ~~بود، به مصر وفات یافت . # وهم درین سال ابوالمنذر سلیمان بن صرد الخزاعی نماند و او بیست وپنج # ~~حدیث روایت کرد . و درسنهآ خسس و ستین (65) و گویند ثمان و ستین ابو ~~عمرو # ~~زید بن ارقم الانصاری نماند، و هفتاد حدیث روایت کرد . و درسنهآ ثمان و ~~ستین # ~~(68) عبدالله بن عباس بن عبدالسطلب به طایف نماند و او هفتاد2 ساله بود ~~. هزار PageV01P122 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0160.png) # ~~و ششصد1 و شصت حدیث از رسول صلی الله علیه و سلم روایت کرد . # ابوالولید عبدالملک مروان- اورا ابوالذباب گفتندی از آن سبب که گنده - # ~~دهان بود، تاغایتی که مگسنزد دهان او بگذشتی از آن بوی بیفتادی و رسخ ~~الحجرش # ~~خواندندی از غایت بخل و نهایت خساست ، به حکم وصایت قایم مقام پدر شد . # ~~مادرش عایشه دختر مغیرة بن ابی العباس2 بود و دبیرش حفص بن دویب و ~~حاجبش # ~~غلام او ونقش خاتمش «آمنت بالله مخلصا» ، واو را پنج پسر بود: ولید ، ~~سلیمان، # ~~یزید ، هشام ، مسلمه . # چون بر سریر امارت متمکن شد ، مصعب [بن] الزبیر که امیر عراق بود بر # ~~وی خروج کرد و عبدالملک با او ms125 مصاف داد واو را هلاک کرد روزسه شنبه ~~سیزدهم # ~~جمادی الاول سنهآ اثنین وسبعین . و درسنهآ احدی وسبعین در ایام مصعب بن ~~الزبیر # ~~ابوعماره وقیل ابوالطفیل البراء بن3 عازب بن الحارث بن عدی بن جشم بن ~~خدعة # ~~ابن حارثة بن الحارث بن عمروبن مالک بن اوس الانصاری الحارثی وفات ~~یافت. # ~~و درسنهآ اربع و عشرین فتح ری کرد ، و سیصد و پنج حدیث از رسول روایت ~~کرد # ~~و در سنهآ ثلث و سبعین (73) و گویند خمس و ثمانین (85) [55 - ر] واثلة4 ~~بن # ~~الاسقع بن عبدالعزیز اللیثی المقدسی از اهل صفه در بصره نماند و او نود ~~وهشت # ~~ساله بود و گویند صدو پنجاه ساله . ودرسنهآ اربع وسبعین ابوخالد و ~~گویند ابوعبدالله # ~~جابربن سمرة بن جنادة بن حجیز (؟) بن رباب بن حبیب سوابة بن عامر5 به ~~کوفه # ~~نماند . مادرش خالده دختر ابی وقاص خواهر سعدبن ابی وقاص بود . # وهم در این سال ابوسعید سعدبن مالک بن سنان بن عبید بن ثعلبة بن عبیدبن # ~~خدره ، و اسم خدره ابحر6 بن عوف بن مالک بن الحرث بن الخزرج الخدری # ~~الیمنی ، برادری مادری قتادة بن النعمان که از رماة صحابه بود وفات ~~یافت و هزار # ~~و صد وهفتاد حدیث از رسول صلی الله علیه و آله روایت کرد . PageV01P123 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0161.png) # و درسنهآ خمس وسبعین (75) ابونجح العرناص بن سادیة السلمی از اهل صفه # ~~ساکن شام بودنماند ودرسنهآ اربع وسبعین سلمة بن الاکوع السلمی، ~~واوهشتادساله بود، # ~~نماند وهشتاد وهفت1 حدیث روایت کرد . واو را سه پسر بود: عبدالرحمن، ~~سعید، # ~~بشیر3 . وعبدالرحمن را کنیت ابامحمد بود، درسنهآ اثنی عشرومائه (112) ~~در مدینه # ~~وفاتیافت. وابوعبدالله رافع بن خدیج و او هشتادساله بودنماند و هفتاد ~~وهشت حدیث # ~~روایت کرد؛ وعبدالملک، حجاج بن یوسف را فرستاد تا با عبدالله بن الزبیر ~~محاربه # ~~کرد و اورا بگرفت و بردار کرد، روزسه شنبه چهاردهم جمادی الاول سنهآ ~~ثلث و سبعین. # ~~بعداز آن حجاج را به عراق فرستاد و برادرش محمد را به فارس ms126 . وشهر ~~شیراز او # ~~عمارت کرد درسنهآ اربع و سبعین (74)، و پسرش مسلمه رابه روم فرستاد ~~تاقسطنطینیه # ~~را فتح کرد و موسی بن نصیررا به بلاد مغرب فرستاد تاشهر اندلس بگرفت و ~~آنجا # ~~مقیم شد . و درایام او [ابوالعباس رضی الله عنه درطایف وفات یافت واو ~~هفتاد ساله # ~~بود ، و واقدی گوید : هفتاد و دوساله بود و نابینا گشته ، محمد حنفیه ~~بر وی نماز # ~~کرد . و] درسنهآ ست وستین (66) حارث الاعور صاحب علی علیه السلام وفات # ~~یافت. ودرسنهآ سبعین (70) عمربن سعیدبن العاص را بکشت . # ابومسلم نجفی گوید : دیدم روزی در کوفه در سرایی که آن را دار الاماره # ~~گفتندی، سرحسین بن علی را درطشتی پیش عبیدالله2 بن زیاد نهاده ، بعداز ~~آن دیدم # ~~سر عبیدالله3 بن زیاد در طشتی هم در آن موضع پیش مختار نهاده، بعداز آن ~~دیدم # ~~سرمختار را هم در آن موضع پیش مصعب نهاده ، وبعداز آن دیدم سر مصعب را # ~~هم در آن موضع پیش عبدالملک نهاده . با وی حکایت کردم . عبدالملک ~~بترسید و # ~~فرمود تا آن قصر را خراب کردند . # و نخعی [55 - پ ] در زمان او در سنهآ ثمان و سبعین (78) به مدینه نماند # ~~[در آخر اعمی شد] وهفتاد واندساله بود. ودرسنهآ ثمانین (80) عبدالله بن ~~جعفر الطیار، # ~~مولد او درحبشه بود و او هفتاد و دوساله بود، وفات یافت، ودرسنهآ احدی ~~وثمانین # ~~(81)4 محمد حنفیه به مدینه وفات یافت. وعبدالملک درسنهآ ستو ثمانین ~~وفات یافت PageV01P124 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0162.png) # ~~[ و ابان بن عثمان به اذن قرشی بن ابیهاشم بروی نماز کرد و اوشصت و پنج ~~ساله # ~~بود] ومدت امارت او بیست و یک سال بود . وهم دراین سال ابوامامة الصدی ~~بن # ~~عجلان الباهلی1 واو نود ویک ساله بود نماند و دویست و پنجاه حدیث روایت ~~کرد. # ~~و درسنهآ ثمان و سبعین (78) ابوعبدالله جابربن عبدالله بن عمروبن حزام ~~بن کعب . # ~~و گویند حزام بن ثعلبة بن حزام بن کعبة بن غنم بن کعب بن سلمه - بکسر ~~اللام - # ~~الانصاری العقبی ms127 وفات یافت به مدینه ، و مادرش سنیه دختر عقبة بن عدی ~~بن سنان # ~~ابن مالی (؟)2 بن زید بن حزام بن کعب بن غنم بود و او نود و چهار ساله ~~بود و # ~~در صحابهآ جابر بن عبدالله بن رباب و جابربن عبدالله بن عمر بودند . و ~~جابر بن # ~~عبدالله بن عمریکهزار و پانصدو چهل حدیث ازرسول صلی الله علیه وسلم ~~روایت کرد. # ولیدبن عبدالملک - در ششم شوال سنهآ ست و ثمانین (86) با او بیعت # ~~کردند . مادرش دختر ابوالعباس الماریه بود و دبیر او قعقاع خلیل بود و ~~حاجبش # ~~صور غلام او ، ونقش خاتم او : «انک میت و انهم میتون»2 . او ظالم بود و ~~درایام # ~~او اکثر بلاد ماوراء النهر را فتح کردند و مسجد جامع دمشق را او عمارت ~~کرد . # ~~و درسنهآ سبع وثمانین (87) ابوصالح مقدام بن معدی کرب واو نود ویک ساله ~~بود # ~~نماند ، و درسنهآ ثمان و ثمانین (88) ابوصفوان عبدالله بن بسرالمازنی ~~واو نود و # ~~چهار ساله بود وفات یافت ودرسنهآ تسعین (90) انس بن مالک بن النصربن ~~صمصم4 # ~~ابن زیدبن حزام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدی بن النجار وهو زید ~~اللات، وفی # ~~المعارفتیم اللات، ابن ثعلبة بن مارن بن عبدالله بن الازدبن عوف بن بیت ~~بن مالک # ~~ابن زید بن کهلان الانصاری خادم رسول صلی الله علیه و آله واو صدوهفتاد ~~ساله بود # ~~در بصره وفات یافت و دوهزار و دویست وهشتاد حدیث از رسول صلی الله علیه ~~و آله # ~~روایت کرد [وانس بن مالک پنجاند دوصحابی ابوحمزة الانصاری، ابوامیة ~~الکعبی، # ~~و سیوم ابومالک العقبه وکوفی وحمص] . و درسنهآ اربع وتسعین (94) حجاج ~~بن # ~~یوسف ، سعید بن جبیر را بکشت . PageV01P125 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0163.png) # قال [56 - ر] المسعودی : ذکر عون عن ابی راشد العبدی ، قال لما ظفر # ~~الحجاج بسعید بن جبیر و اوصل الیه ، فقال له : ما اسمک ؟ قال : سعید بن ~~جبیر . # ~~قال: بل شقی بن کسیر. قال: ابی کان اعلم باسمی منک. قال: لقد شقیت ~~ویشقی ms128 ابوک . # ~~قال له : الغیب یعلمه غیرک.. قال : لابد لک بالدنیا نارا تلظی ، قال : ~~لوعلمت ان # ~~ذلک بیدک ما اتخذت لها غیرک . قال: ماقو لک فی الخلفاء؟ فقال: لست ~~علیهم بو کیل. # ~~قال : فاختر ای قتلة اقتلک؟ قال : فاختر باشقی لنفسک ، فوالله ماقتلتنی ~~الیوم قتلة # ~~الا قتلتک فی الاخرة بمثلها . فامر به فأخرج لیقتل، فلما ولی ضحک . ~~فأمر الحجاج # ~~برده ، وسأله عن ضجکه . فقال: عجبت من جرأتک علی الله وحلم الله عنک . ~~فأمر به # ~~بذبح . فلما کب لوجهه ، قال : اشهد ان لا اله الاالله ، وحده لاشریک له ~~، و اشهد # ~~ان محمدا عبده ورسوله ، وأن الحجاج غیر مؤمن بالله . ثم قال: اللهم ~~لاتسلطه علی # ~~قتل احد بعدی بذبح ، واجیر رأسه . فلم یعش الحجاج بعده الاخمسة عشر ~~یوما ، # ~~حتی وقعت فی جوفه الا کلة ، فمات من ذلک فی سنة خمس و تسعین (95) وهو ~~ابن # ~~اربع وخمسین سنة (54) بواسط ، و کان یأمر علی الناس عشرین سنة و أحصی ~~من # ~~قتل سوی من قتل فی عساکره وحروبه فوجد مائة الف وعشرون الفا ومات فی ~~حبسه # ~~خمسون الف رجل وثلثون الف امرأة ، منهم ستة عشر الف مجردة، وقد کان ~~محبس # ~~الرجال والنساء فی موضبع واحدة ولم یکن بحبسه سقف . # و درسنهآ اثنین و ثمانین (82) وگویند احدی و تسعین (91) ابویزید السایب # ~~ابن یزید الکندی نماند واو هشتاد وهشت ساله بود ، و درسنهآ خمس و ~~ثمانین (85) # ~~ابوزید1 مولی عمربن الحارث المخزومی نماند وهژده حدیث روایت کرد . ودر # ~~سنهآ سبع و ثمانین ابو ابراهیم عبدالله بن ابی اوفی الاسلمی و او نود و ~~پنج حدیث # ~~روایت کرد، ودرسنهآ ثمان وثمانین (88) ابوالعباس سهل بن سعدبن مالک ~~الخزرجی # ~~الانصاری، واو نود شش ساله بود وصد وهشتاد وهشت حدیث روایت کرد، به ~~مدینه # ~~نماند، ودرسنهآ خمس وتسعین زین العابدین به مدینه وفات یافت واوچهل وشش ~~ساله # ~~بود. ومدت امارت ولید نهسال ونه ماه بود . # ابو ایوب سلیمان عبدالملک2 - بعداز برادر [56 - پ] بر سریر امارت ~~PageV01P126 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0164.png) # ~~نشست . چون ولید ظالم بود، ms129 درایام او باران کمتر بارید وقحطی عظیم شد ، ~~چون # ~~نوبت به سلیمان رسید و به عدل وداد مشغول شد، حق تعالی درزمان او باران ~~فرستاد # ~~و درعالم نعمت فراخ شد، بدان سبب اورا مفتاح الجنة لقب نهادند . مادرش ~~ولیده # ~~دختر عباس بود و دبیرش لیثبن ابی رقیه وحاجبش عبیده غلام او ونقش خاتمش # ~~« آمنت بالله حسبی الله ونعم الو کیل»1. روز آدینه دهم و گویند هشتم ~~ماه صفر سنهآ تسع # ~~وتسعین (99) به مرج دابق2 از اعمال دمشق نماند و او سی ونه ساله بود . ~~و مدت # ~~امارت او دوسال وهشت ماه وپنج روز و گویند دوسال و نه ماه وهجده روز ~~بود. # عمر بن عبدالعزیز بن مروان الحکم - مادرش ام عاصم بود از اولادعمربن- # ~~الخطاب ، ودبیر اوسلیمان بن نعیم بود و حاجبش مزاحم غلام او و نقش ~~خاتمش # ~~«یؤمن بالله» . بعداز خلفای راشدین چون اوخلیفه به علم وعدل ودیانت ~~وزهدوتقوی # ~~نبوده است . محب علی واهل بیت نبی بود . دفع لعنت از امیرالمؤمنین ~~اوکرد ، # ~~فرمود تا به عوض [لعنت] خطبه به این آیت کردند : «ان الله یأمر بالعدل ~~و الاحسان # ~~ایتاء وذی القربی وینهی عن الفحشاء والمنکروالبغی یعظکم لعلکم تذکرون»2 ~~و او را # ~~پسری بود عبدالله نام ، امیر آذربایجان بود . # عمرچون خلیفه شد عمال متقدم را که به در از دستی معروف بودند معزول کرد # ~~و عامرشعبی را حکومت کوفه داد و حوالت4 کار خلق به وی کرد. از روم خبر ~~آوردند # ~~که آنجا قحطی عظیم است ، پنج هزارشتربار5 غله ازشام به روم فرستاد و به ~~سلیمه6 # ~~گفت: به درویشان صرف کن و باز گرد. درعهد اوخبر آمد که بیستهزارسوار ~~ازدشت # ~~قبچاق به آذربایجان بیرون آمدند ، روی به خراباتی نهاده. حاتم ربیعیرا ~~فرمود که [با] # ~~چهارهزارمرد [به جنگ وی رود. گفت : چهارهزارمرد]7 بابیست هزار چگونه ~~حرب # ~~کند؟ گفت : یاحاتم، قصاب ازبسیاری گوسفندان حساب ندارد ، چون پادشاه ~~عادل PageV01P127 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0165.png) # ~~باشد، لشکر اوهر کجا که رود مظفر و منضور آید . چون حاتم برفت ms130 وبا آن ~~ترکان. # ~~محاربه کرد، ایشان منهزم گشتند و بسیار از آن ترکان اسیرشدند و تمامت ~~[57 - ر] # ~~آن بلاد به میامن عدل او ایمن شد . و او سی ونه ساله بود و گویند چهل ~~ساله به دیر # ~~سمعان از اعمال حمص روز آدینه بییست و پنجم ماه رجب سنهآ احدی ومائه ~~(101) # ~~وفات یافت ومدت خلافت او دوسال وپنج ماه وپنج روزبود . # ابوخالد یزید بن عبدالملک - مادرش عاتکه1 دختر یزید بن معاویه بود. به # ~~مدینه زاده و دبیراو اسامة بنزید بود وحاجب سعد غلام او، ونقش خاتمش ~~«لاتأخذک # ~~فی الله لومة لائم». # و حکی المسعودی ان یزید بن عبدالملک حین ولی عمربن هبیرة الی الحسن # ~~ابن ابی الحسن البصری و عامربن شرحبیل الشعبی ومحمدبن سیرین ، وذلک فی ~~سنة # ~~ثلث ومائه، فقال لهم : ان یزید بن عبدالملک خلیفة الله استخلفه علی ~~عباده واخذمیثاقهم # ~~بطاعته و اخذ عهدنا بالسمع والطاعته وقد ولآنی ماترون فیکتب الی بأمر ~~من امره # ~~فأنفذه واقلده مایقلد من ذلک فماترون؟ فقال ابن سیرین والشعبی قولا فیه ~~تقیة. فقال # ~~عمر: ماتقول یاحسن؟ فقال الحسن یابن هبیرة : خفالله فی یزید ولاتخف ~~یزید فی الله # ~~ان الله یمنعک من یزید وان یزید لایمنعک من الله، و اوشک ان یبعث الیک ~~ملکا فیزیلک # ~~عن سزیرک ویخرجک من سعة قصرک الی ضیق قبرک ، هم لاینجیک الا عملک . ~~یابن # ~~هبیرة انی احذر ان تعصی الله ، فانما جعل الله هذا السلطان ناصرا لدین ~~الله وعباده ، # ~~فلا تترکن دین الله وعباده بسلطان الله فانه لاطاعة لمخلوقه فی معصیة ~~الخالق . وحکی # ~~فی الخبر ان ابن هبیرة اجازهم واضعف جایزة الحسن . # و در سنهآ ثلث و مائه (103) ابومحمد بن یسار غلام میمونه حرم مصطفی # ~~صلی الله علیه و آله واو هشتاد وچهار ساله بود و جابر بن یزید وهو مولی ~~الاسد من # ~~اهل البصرة ویعنی ابا الشعثء3 وزیدبن الاصم از اهل رقه واو پسر خواهر ~~میمونه # ~~حرم رسول صلی الله علیه و آله بود و یحیی بن وثاب4 ms131 الاسدی و ابی برده ~~عامربن PageV01P128 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0166.png) # ~~ابی موسی عبدالله بن قیس الاشعری الکوفی وفاتیافتند. ودرسنهآ اربع ~~ومائه (104) # ~~وهببن منبه وابوعبد الرحمن طاوس بن کیسان مولی الجبیری وفاتیافتند، و ~~گویند: # ~~طاوس درسنهآ ست ومائه (106) به مکه وفات یافت و هشام بن ولید بر وی ~~نماز گزارد # ~~و نصرسیار که والی خراسان بود ابو مسلم خراسانی را که از ابنای ملوک ~~فرس بود # ~~فرمود تا در خراسان او را دعوت کند . ودرسنهآ خمس ومائه (105) عبدالله ~~بن جبیر # ~~مولی عباس بن المطلب نماند . # ویزید بن عبدالمطلب روز پنجشنبه بیست وپنجم ماه شعبان سنهآ خمس ومائه # ~~(105) به اربله از زمین بلقا از اعمال دمشق وفات یافت، ومدت عمر او سی ~~وهشت1 # ~~سال . وگویند [ چهار سال ویک ماه ] امارت کرد . # الولید هشام بن عبدالملک - مادر او عایشه بود دختر هشام بن اسماعیل # ~~المخزومی . به مدینه زاد، ودبیری وی عالم غلام2 سعید بن عبدالملک بود ~~وحاجب # ~~عاد3 بن مسعود ونقش خاتمش «الحکم بن الحکم» . چون خلیفه شد بفرمود تا ~~در # ~~تمام مملکت از مشرق تامغرب بههر کس عطا دادند ازده دینار تابیست دینار، ~~چنانکه # ~~تمامت مالها که در خزانه بود در آن صرف شد و بیش از هزار کس از ائمه و ~~صلحا # ~~و مستحقان را در دیوان مشاهره اثبات کرد. و درعهد او غیلان قدری بیرون ~~آمد و # ~~هر کس را به مذهب قدری خواند، وهشام فرمود تاعلمای شام را جمع کردند و ~~غیلان # ~~را حاضر آوردند، و پیش خود بنشاند و گفت : چه گویی؟ خدای تعالی راضی ~~باشد # ~~در آنکه خلق در وی عاصی شوند و کافر او را شریک گوید؟ ! گفت : نه . گفت ~~: # ~~اگر نخواهد ، این خلق بیرضای او معصیت کنند و کافران بیرضای او کفر می ~~آرند # ~~و وی ایشان را از آن باز نمیدارد . پسرضای ایشان بر رضای خدای تعالی ~~غالب # ~~باشد ، وهرکه چنین بود خدایی را نشاید . غیلان خاموش بماند ، و هشام ~~گفت : # ~~یاغیلان ، جواب گوی . گفت : یا امیرالمؤمنین ms132 ، مرا ده روز زمان ده تا ~~جواب # ~~گویم . هشام گفت : خدای مرا یک روز امان مدهاد اگر من ترا یک روز امان ~~دهم PageV01P129 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0167.png) # ~~تا توچنین مذهب نهی، وخلق را به بدعت خوانی . پس فرمود تاوی را مثله ~~کردند # ~~و [ شکمش بشکافتند] و درشکمش نهادند . # و در ایام او سنهآ سبع ومائه (1077) ابو ایوب سلیمان بن سیار غلام میمونه # ~~حرم مصطفی صلی الله علیه وسلم برادر عطاء بن یسار، واو هفتاد وسه ساله ~~بود ، به # ~~مدینه وفاتیافت و گویند درسنهآ مائه نماند، ودرسنهآ ثمان ومائه (108) ~~قاسم بن محمد # ~~ابن ابو بکر1 الصدیق وفات یافت [58 - ر] ودرسنهآ عشر ومائه (110) شیخ ~~المشایخ # ~~ابوسعید حسن بن ابی الحسن یسار البصری وفات یافت و او هشتاد و نه ساله ~~بود و # ~~گویند صد ویک ساله بود . # آورده اند که چون او دروجود آمد، او را پیش عمربن الخطاب آوردند . # ~~فرمود که او را حسن نام کنید . و ام سلمه حرم مصطفی صلی الله علیه و ~~آله او را # ~~پرورد ، و گویند از کوزهآ مصطفی صلی الله علیه وآله در طفلی آب خورد . ~~رسول # ~~علیه السلام پرسید که از این کوزه که آب خورد؟ گفتند : حسن . فرمود که ~~علم من # ~~بدو سرایت کند. صد وسی صحابه را دریافت [هفتاد] بدری [را]. واو را ~~ارادت به # ~~امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه بود و گویند به حسن علی رضی الله ~~عنهما . # بزرگی گفت: جماعتی باحسن به حج میرفتیم3 در بادیه تشنه شدیم، به چاهی # ~~رسیدیم که دلونداشت ، فرو ماندیم . حسن گفت : چون من درنماز شوم ، شما ~~آب # ~~خورید. چون در نماز شد آب برسرچاه آمد. بخوردیم وطهارت ساختیم . درویشی # ~~پنهان مطهره پر کرد ، درحال آب به قرار خود شد، گفت: خدای را استوار ~~نداشتند # ~~تا آب چاه فروشد . پس از آنجا برفتیم . حسن در راه خرما یافت، برما ~~قسمت کرد، # ~~دانهآ زرین داشت ، به مدینه بردیم و از آن طعام خریدیم وصدقه دادیم . # و ms133 محمد بن سیرین به صد روز بعداز حسن وفات یافت واو هشتاد ویک ساله # ~~بود، واو را جهار برادر بود: معید ، یحیی ، خالد ، انس بن سیرین مولی ~~انس بن # ~~مالک رضی الله عنه، والخمسة قد رووا الحدیث والسنن ونقلت عنهم. # و در سنهآ سبع عشر و مائه (117) علی بن عبدالله بن عباس که او را سجاد # ~~گفتندی از آنکه درهر شبانروزی هزار رکعت نماز بگزاردی ، کنیتش ابو محمد ~~PageV01P130 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0168.png) # ~~بود، درسراة از زمین شام نماند، واوهشتادساله بود. قال الواقدی: ولد ~~لیلة قتل علی # ~~ابن ابی طالب و توفی سنة ثمان عشر ومائه (118)، فولد علی [بن] عبدالله ~~، محمد # ~~ابن علی، امه العالیة1 بنت عبیدالله2 بن العباس، وکان من اجمل الناس ~~واعظمهم قدرا، # ~~وکان بینه وبین ابنه اربع عشر سنة ومات سنة اثنین و عشرین ومائه (122). ~~و درسنهآ # ~~ثمان عشر ومائه (118) ابا عمران عبدالله بن عامر الیحصبی3 الشامی وفات ~~یافت # ~~و فیها ولد المهدی، ویقال مات سنة خمس وعشرین ومائه (125) بالسراة وهو ~~ابن # ~~ستین سنة . و در سنهآ احدی و عشرین و مائه (121) هشام ، یوسف بن عمر ~~الثقفی # ~~را بفرستاد تا با زید بن علی بن الحسین بن علی محاربه کرد و اصحاب زید ~~بگریختند # ~~[58 - پ] واو را بگذاشتند باجماعتی اندک ، واو محاربهآ عظیم کرد ، و در ~~اثنای # ~~مصاف این ابیات میخواند : ### | شعر # و ذل الحیات و عز الممات %~% وکلا اراه طعاما وبیلا # و ان کان لابد من واحد %~% فسیری الی الموت سیرا جمیلا # چون شب در آمد ، زید باز گردید ، تیری برپیشانی مبار کش زده بودند . # ~~حجامی را طالب داشتند چون تیر بکشید درحال وفات یافت . اورا درمیان جوی ~~آب # ~~پنهان کردند . یوسف به ولالت حجام اورا بیرون آورد وسرش را به هشام ~~فرستاد . # ~~[هشام] به یوسف فرمود تاتن او را برهنه بردار کرد، و شعرای بنی امیه ~~گفتند : ### | شعر # صلبنا لکم زیدا علی جذع نخلة %~% ولم ارمهدیا علی الجذع یصلب # و او را بسوختند و بر باد دادند ms134 . # قال المسعودی : حکی الهیثم بن عدی عن عمربن هانی الطیانی ، قال : # ~~خرجت مع عبدالله بن علی لنبش، قبور4 بنی امیة فی ایام ابی العباس ~~السفاح . # ~~فانتهینا الی قبر هشام، فاستخرجناه صحیحا، ما فقدنا منه الاخرقة انفه، ~~فضر به عبدالله PageV01P131 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0169.png) # ~~ابن علی ثمانین سوطا ، ثم احرقه . و استخرجنا سلیمان من مرج دابق1 فلم ~~نجد منه # ~~شیئا الا صلبه وضلاعه ورأسه، فأحرقناه، وفعلنا ذلک بغیرهما من بنی ~~امیة. # وفی سنة ثلث وعشرین ومائة (123) مات ابو بکر محمدبن مسلم بن عبید الله بن # ~~عبدالله بن شهاب الزهری. وذکر الواقدی انه مات سنة اربع وعشرین ~~ومائة(124). # وهشام در پنجاه وسه سالگی روز چهار شنبه هفتم ماه ربیع الاخر سنهآ خمس # ~~وعشرین ومائه (125) وفاتیافت، ومدت امارت او نوزده سال و هفت ماهو ~~یازده روزبود. # ابو العباس ولید بن زید بن عبد الملک - مادر او ام الحجاج دختر محمد # ~~ابن یوسف الثقفی بود. به طبریه زاد و دبیرش سعد بن عبدالملک و حاجبش ~~عیسی # ~~ابن نعیم بود ونقش خاتمش «یاولید احذر الموت»2 . در ایام اویحیی بن ~~زیدبن علی # ~~ابن الحسین بن علی کرم الله وجهه خروج کرد و نصربن سیار بن سام بن احوز ~~المازنی # ~~به محاربهآ اورفت ویحییرا بکشت و سرش پیش و لید فرستاد وتنشرا به ~~جوزجان از # ~~بلاد خراسان صلب کرد، و همچنان بماندتازمان ابو مسلم که کینهآ اواز نصر ~~سیار[گرفت] # ~~ویحیی را از دار فرود آورد وبر وی نمازگزارد و دفن کرد ، و هفت روز در ~~جمیع # ~~بلاد خراسان تعزیت داشتند و نوحه کردند. و آن واقعه در آخر (59 - ر] ~~سنهآ ست # ~~و عشرین ومائه (126) بود . ومحمد بن خالد القشیری، ولید را خلع کرد و ~~بایزید # ~~بیعت کرد و او سی وهفت ساله بود، [و] در جمیدی الاخر سنهآ ست وعشرین ~~ومائه # ~~(126) او را بکشتند و بر وی نماز نکردند که او مطعون بود و بد اعتقاد ، ~~و مدت # ~~[امارت] او یک سال و دوماه بود . # ابو الولید بن ms135 زید بن الولید - مادر او کنیز کی بود ماه آفرید [نام] دختر # ~~فیروز بن کسری بن یزدجرد . و مادر ماه آفرید را ریحانه نام بود دختر ~~اردشیر بن # ~~شیرویه ، و ماه آفرید در حربی به دست لشکر اسلام افتاد و قتیبة بن مسلم ~~او را به # ~~نزدیک حجاج فرستاد ، و حجاج بن یوسف برسبیل هدیه او را به ولید فرستاد ~~و # ~~یزید ازو متولد شد درمکه ، و او را ناقص گفتندی به دو وجه : یکی آنکه ~~اعرج # ~~بود ودوم آنکه ملک او پنج ماه بود. ودبیر او سلیمان بودو نقش خاتمش ~~«یثق بالحق»2. PageV01P132 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0170.png) # ~~در اول ذوالحجه سنهآ ست و عشرین و مائه (126) وفات یافت . # ابو اسحاق ابراهیم بن الولید - مادر او همین ماه آفرید بود ، واو بود که # ~~می گفت : ### | شعر # انا ابن کسری و ابی مروان %~% و قیصر جدی و جدی خاقان # ولی العهد برادر بود ، بعداز و خلیفه شد . در ایام او درسنهآ ست و عشرین # ~~و مائه (126) اباسعید عبدالله بن کثیر الداری العطار القاری به مکه ~~وفات یافت، و # ~~در این سال مروان بن محمد بن مروان خروج کرد و ابراهیم را بکشت و بر ~~دار کرد # ~~و عبدالعزیز بن حجاج و یزید بن خالد القشیری را هلاک کرد وملک بگرفت . ~~و # ~~مدت عمر ابراهیم سی وهشت سال و گویند چهل وشش سال1 بود ، و مدت امارت # ~~او سه ماه وهفت روز بود . # ابوعبدالملک مروان بن محمد بن مروان الحکم - مادرش ام ولد و # ~~گویند طروبه نام بود. وروز دوشنبه چهاردهم صفر سنهآ سبع وعشرین ومائه ~~(127) # ~~با او بیعت کردند درشهر حران از دیارمصر، و در آن زمان جماعتی خلق را ~~به خود # ~~دعوت می کردند، از آن جمله ضحاک بن قیس وعمربن سعدبن العاص وعبد الرحمن # ~~ابن محمد بن الاشعث و یزید بن المهلب بن ابی صفرة . ومدت ایشان اندک ~~بود . # و درایام اودرسنهآ تسع و عشرین ومائه (129) یحیی بن ابی کثیرمولی علی بن ms136 # ~~ابی طالب کرم الله وجهه که اوزاعی ازو روایت کند [59 - پ] وفاتیافت، و ~~ابومسلم # ~~خراسانی خروج کرد و روز عید جامهآ سیاه پوشید و به نام ابراهیم بن محمد ~~بن # ~~علی بن عبدالله2 بن عباس خطبه کرد و او را ابراهیم الامام خواندند . # چون وعوت بنی عباس درخراسان آشکارا شد ، ابراهیم ازمکه روی به کوفه # ~~نهاد و باوی جماعتی از قریش به کوفه رفتند . مروان آگاه شد ، کس فرستاد ~~تادر # ~~عقب ایشان برود و سفاح را به نزدیک [وی] آورد ، از آنکه حدیثی استماع ~~کرده # ~~بود که مصطفی صلی الله علیهوسلم فرموده است که بعداز صد واند سال از ~~هجرت من PageV01P133 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0171.png) # ~~خلافت به فرزندان عباس رسد و تاقیامت درخاندان ایشان بماند و اورا نام ~~سفاح باشد. # قاصد بهسه منزلی کوفه ایشان را دریافت و گفت: ازشما کرا سفاح نام است؟ # ~~ابراهیم گفت : مرا ، وابراهیم سفاح را ولی العهد گردانید وبه کوفه ~~فرستاد . چون # ~~ابراهیم به نزدیک مروان رسید ، مروان علامت وی و نشانی که از سفاح با ~~وی گفته # ~~بودند در ابراهیم ندید، برنجید و آن قاصد را سیاست کرد . چون لشکر سفاح ~~روی # ~~بهوی نهادند، مروان ابراهیم را شهید کرد. ودبیرش عبدالحمید بود و حاجبش ~~سقلان1 # ~~غلام او ، ونقش خاتمش «انصرالله2 ینصرک»، وآخر الامر کشته شد درماه ذو ~~القعده # ~~سنهآ اثنین وثلثین ومائه (132) ، واو را به مصر دفن کردند. و ولادت او ~~به نجران و # ~~مدت امارت او پنج سال ونه ماه بود . و درایام او درسنهآ احدی وثلثین ~~ومائه (131) # ~~مالک دینار در بصره وفات یافت. و او را مروان حمار گفتندی از آنکه عرب ~~هرصد # ~~سال را سنة الحمار گفتندی . چون ملک بنی امیه درعهد او به صد سال رسید ~~او را # ~~حمار نام نهادند ، والله اعلم بالصواب . # طبقهآ سیم خلفای بنی عباس # و ایشان سی وهفت تن اند ، مدت خلافت ایشان پانصد و بیست # و سه سال و بازده ماه و یک روز بود ms137 # ابو العباس سفاح - وهو عبدالله بن محمد الکامل بن علی بن عبدالله بن ~~العباس # ~~اول خلفای بنی العباس بود وبیستم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . ~~واو را سفاح # ~~از آن گفتند که خون بنی امیه بسیار ریخت ، تا خلافت ازیشان به وی منتقل ~~شد . # ~~ارباب تواریخ گفتند که روزی امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه نماز می ~~گزارد ، # ~~عبدالله بن عباس را ندید ، [60 - ر] پرسید . گفتند : او را امروز پسری ~~در وجود PageV01P134 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0172.png) # ~~آمده است. امیرالمؤمنین به تهنیت اورفت و پرسید که اورا چه نام کردهای ~~؟ گفت: # ~~هرچه شما فرمایید . او را بر امیرالمؤمنین آوردند. بر روی او بوسه داد ~~وگفت : # ~~«خذ الیک ابا الخلفاه» یعنی بگیر این پسررا که پدری خلفاء خواهد بود. ~~واورا علی # ~~نام نهاد و ابوالحسن کنیت کرد . # و واقدی آورده است که بنی امیه فرزندان عباس را از تزویج بنات حارث # ~~منع کردندی، که خبریمروی شده بود که بعداز صدسال ازهجرت خلافت به ~~فرزندان # ~~عباس منتقل شود واول ایشان ابوالحارث1 باشد . چون خلافت به عمر ~~عبدالعزیز # ~~رسید، محمد الکامل بیامد و از وی اجازه خواست تا دختر خال وی [که] از ~~بنی - # ~~الحارث بن کعب[بود] بخواهد. عمر اجازت داد واو ریطه بنت عبدالمدان بن ~~الدیان2 # ~~ابنقطن بن زیادبن الحارث بن کعبرا بخواست وابوالعباس السفاح از وی ~~دروجود # ~~آمد . محمد الکامل در سال صدم از هجرت دعوت آغاز کرد و بنای آن دولت را # ~~اساس نهاد و به ابو العباس سفاح تمام شد . # حکایت - چون ابراهیم بن محمد الکامل را مروان بکشت وخبر اوبه کوفه # ~~رسید، ابوسلمهآ خلال که داعی دولت او بود باوی بیعت کرده بود، ازوفات ~~اومتأثر # ~~شد. وچون سفاح و دیگر خویشان به کوفه رسیدند، ابوسلمه ایشان را پنهان ~~داشت # ~~وخواست تا خلافت برفرزندان علی بن الحسین بن علی کرم الله وجهه ~~مقررکند، از # ~~بهر آنکه اول دعوی3 ایشان کرده بودند . ابوسلمه سه نامه نوشت : یکی به ~~نزدیک # ~~جعفر ms138 الصادق و یکی به نزدیک عبدالله بن الحسین و یکی به نزدیک عمربن ~~علی بن # ~~الحسین، وبه یکی از معتمدان خود داد و گفت این نامهها را ببر، واول به ~~نزد جعفر # ~~رو ، اگر او قبول کند آن نامههای دیگر پاره کن و اگر او قبول نکند به ~~نزدعبدالله # ~~رو ، و همچنین به نزدیک عمر ، و جواب زود به من آر . # قاصد به مدینه رفت، شبی جعفر را دید ، نامه به وی داد. چون نامه بخواند # ~~ساعتی خاموش بود. قاصد گفت: جواب بگوی. جعفر نامه رابر آتش نهاد و ~~بسوخت. PageV01P135 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0173.png) # ~~قاصد به نزدیک عبدالله بن الحسین رفت و نامه به وی داد. نامه قبول کرد ~~و خواست # ~~که جواب نویسد ، جعفر او را از آن منع کرد و گفت : ابوسلمه1 مردی [60 - ~~پ] # ~~فریبنده ومکار است، زود کشته خواهد شد، شاید که ترا می فریید، از بهر ~~آنکه ایشان # ~~را درست شده است که این کار به فرزندان عباس رسد وخلافت در خاندان ~~ایشان # ~~باشد . پس آن قاصد از خدمت ایشان بی مقصود مراجعت نمود و پیش از رسیدن # ~~قاصد حمیدقحطبه ، ابوالعباس را از سرای ابوسلمه بیرون آورد و به خلافت ~~نشاند. # حکایت - ابوالعباس سفاح چون به خلافت نشست ، حمیدقحطبه را # ~~وزارت داد و عم خود عبدالله بن علی را شصت هزار مرد داد و به جنگ مروان ~~به # ~~شام فرستاد . برفت و با مروان مصاف داد و مروان شکسته شد و گویند : در ~~آن # ~~حالت مروان این لفظ بر زبان میراند «اذا انتهت المدة لم تنفع العدة»2 . ~~ومروان # ~~به دست عبدالله بن علی هلاک شد و دولت مروانیان به پایان رسید . # حککایت - آوردهاند که چون ابوالعباس سفاح مفتاح ابواب خلافت به # ~~دست آورد، به سبب آن تأنی و آهستگی که ابوسلمهآ خلال در باب ایشان ~~نموده بود، # ~~اندیشه کرد که یکی از سادات حسینی را بیرون آرد و سبب فتنه شود ، خواست ~~که # ~~او را از پیش ms139 بردارد با حمید و برادر خود مشورت کرد . حمید گفت : این ~~کار بی # ~~مشورت ابو مسلم نشاید کرد . برادر را به خراسان فرستاد . چون به مرو ~~رسید ، # ~~ابومسلم استقبال کرد و از دروازه پیاده شد [و هرچند ابوجعفر منصور ~~الحاح کرد # ~~سوار نشد، و پیاده] در رکاب تامنزل برفت و چندان خدمت کرد که در ~~وصفنیاید . # ~~منصور پیغام خلیفه در باب ابوسلمه برسانید . ابومسلم گفت : ما بندگانیم ~~و فرمان # ~~امیر المؤمنین راست . منصور را با هدایا و تحف بسیار و مال خراسان و ~~حریف # ~~مروزی را در خدمتش مراجعت فرمود به سبب کار ابوسلمه. در آن مدت که ~~منصور # ~~به خراسان رفته بود تا آن وقت که باز آمد دو سال و سه ماه گذشته بود . ~~هر شب # ~~ابوسلمه به خدمت خلیفه آمدی و تا نیم شب در خدمت بودی . چون منصور از # ~~خراسان بیامد، ابوسلمه شبی پیش سفاح نشسته بود، چون باز گشت در راهش ~~بکشتند PageV01P136 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0174.png) # ~~و کس ندانست که او را که کشت. دیگر روزسفاح آن مروزی را تشریف داد و ~~انعام # ~~فرمود و باز گردانید . # و فایدهآ این حکایت آن است که هر کسی که به صدرملوک باشد باید که به # ~~هیچ نوع عرصهآ ضمیرخود را به لوث خیانت [61-ر] آلوده نگرداند، چه هر ~~آینه # ~~به آب شمشیر آن لوث را از صحن وجود او فروشویند و حقوق خدمت مرایشان # ~~را از تقدیم سیاست مانع نیاید. ودیگر مرد عاقل آن است که چون در خدمت ~~پادشاه # ~~به شرف تربیت مخصوص گشت ، بر قربت1 و مکانت خود اعتماد نکند و یک # ~~دم از بأس و سخط پادشاه ایمن نباشد. ### | شعر # چون شیرژیان به تو نماید دندان %~% ز نهار گمان مبر که هست اوخندان3 # ولادت سفاح در هرات بود درایام هشام بن عبدالملک ، وبیعت او روز آدینه # ~~سیزدهم ماه ربیع الاخرسنهآ اثنین و ثلثین و مائه (132) ، ومدت عمرا و ~~بیست ونه # ~~سال و گویند سی وسه سال ms140 بود . روز یکشنبه دوازدهم ذوالحجه سنهآ ست و ~~ثلثین و # ~~مائه (136) وفات یافت . ومدت خلافت او چهارسال وهشت ماه بود. # المنصور ابوجعفرعبدالله بن محمد - دوم خلفای بنی العباس بود وبیست # ~~و یکم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مادرش ام ولد سلامهآ بربریه ~~بود. منصور # ~~در آخر ایام برادر به حج رفت . چون باز گردید خبر وفات برادر و ولی ~~العهدی # ~~دادن به عیسی بن موسی بن محمد الکامل به وی رسید ، و عیسی را خلع کرد و # ~~به نزدیک عبدالله بن علی فرستاد که بامن بیعت کن . عبدالله گفت : مرا ~~سفاح ولی - # ~~العهد کرده است و جهان را از بنی مروان من پاک کردهام وشهرادمشق من # ~~گرفتهام، تو بامن بیعت کن . چون جواب برین نمط شنید، ابومسلم را به جنگ ~~او # ~~فرستاد . ابومسلم به شام رفت و با اومصاف داد وعبدالله گرفتار شد . چون ~~خبر به # ~~خلیفه رسید دبیر خود عتبة بن حمزه را بفرستاد تا آن غنایم را نسخه کند ~~و شمشیری # ~~از آن عباس بن عبدالمطلب که سفاح به عبدالله داده بود آن را طلب دارد . ~~چون # ~~برسید و پیغام برسانید ، ابومسلم از آن سخن برنجید و گفت : هر که جان ~~بذل کند PageV01P137 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0175.png) # ~~هرچه یافت برد ، امیر المؤمنین را قهرخصم ملک وولایت تمام [با] شد، ~~وعبدالله بن # ~~علی را با اسیران به کوفه فرستاد و خود وسپاه روی به خراسان نهاد. اگر ~~چه خلیفه # ~~از آن فتح شادمانه شد، لیکن به جهت رفتن ابومسلم اندیشناک گشت و در حال ~~عتبة # ~~ابن حمزه را بر عقب وی فرستاد وعهد نامه نوشت و سوگند خورد که با تو ~~هیچ # ~~خلاف ندارم، مراجعت کن که خراسان بر تومقرر است و شام به تومی سپارم ~~[61- پ] # ~~عتبة به وی رسید و پیغام برسانید . ابومسلم مراجعت کرد . # حکایت - مسعودی در تاریخ خود آورده است که در شعبان سنهآ ست و ثلثین # ~~و مائه (136) ابومسلم روزی در مجلس منصورنشسته ms141 بود . عثمان بن نهیک ~~وشبیب # ~~ابن واج1 او را به تیغ زدند و بکشتند و در بساطی بپیچیدند و بپوشانیدند ~~. عیسی # ~~ابن موسی که برادر زادهآ خلیفه بود در آمد، گفت: کجاست ابومسلم؟ خلیفه ~~گفت: # ~~این زمان اینجا بود . گفت : بدرستی که دانستم رأی او و طاعت او و ~~اندیشهآ او با # ~~ابراهیم بن عبدالله بن الحسن بن الحسین بن علی کرم الله وجهه . خلیفه ~~در جواب # ~~گفت : والله که نمیدانم بر روی زمین دشمنی مرترا دشمن تر از آنکه ~~پیچیده در آن # ~~بساط است . چون عیسی بدید ، گفت : «انالله و انا الیه راجعون» . در عقب ~~او # ~~جعفربن حنظله در آمد . خلیفه گفت : چه گویی در کار ابومسلم ؟ جعفر گفت ~~: اگر # ~~در خاطر داری که مویی از سر او کم کنی ای بسا خونها که بریزد . خلیفه ~~گفت : # ~~بنگر در آن بساط . چون نظر کرد وابومسلم را کشته دید ، گفت : یا امیر ~~المؤمنین، # ~~امروز را اول روز خلافت شمار ، وگفت : ### | شعر # زعمت ان الدین لاینقضی %~% فاستوف بالکیل ابامسلم # اشرب بکاس کنت تسقی بها %~% امر فی الحلق من العلقم # و درسنهآ خمس واربعین ومائه (145) محمدبن عبدالله بن الحسن بن الحسن # ~~ابن علی کرم الله وجهه بهمدینه خروج کرد . منصوربن عیسی بن موسی را از ~~کوفه # ~~باچهار [هزار] فارس2 ودوهزار پیاده بفرستاد و در عقب حمید بن قحطبه را ~~بالشکری PageV01P138 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0176.png) # ~~[تا] با او محاربه کردند و محمد را بکشتند و او چهل وپنج ساله بود . ~~چون این # ~~خبر به برادرش ابراهیم رسید ، دربصره برمنبر رفت واین ابیات برخواند : ### | شعر # ابا المنازل یاخیر الفوارس من %~% یفجع بمثلک فی الدنیا لقد فجعا # الله یعلم انی لوخشیتهم %~% و اوحش القلب من تلقائهم فزعا # لم یقتلوه، ولم یسلم اخأ لهم %~% حتی نموت جمیعا اونعیش معأ # بعداز آن فرزندان محمد و برادرانش درشهرها متفرق شدند ودعوی امامت # ~~کردند . علی بن محمد به مصر رفت و آنجا به قتل آمد وپسرش عبدالله به ~~خراسان، # ~~و از ms142 آنجا منهزم به سند رفت و آنجا به قتل آمد و [62 - ر] پسرش حسن به ~~یمن # ~~درحبس هلاک شد و برادرش موسی الحزن1 به جزیره رفت و دیگر برادر ، یحیی، # ~~به ری وطبرستان و برادری دیگر، ادریس بن عبدالله ، به مغرب خلیفه شد، و ~~بعد ازو # ~~پسرش ادریس بن ادریس بن عبدالله المحض قایم مقام پدر شد و شهری در مغرب # ~~بنا نهاد مهدیه نام ، و ابراهیم بن عبدالله المحض باعیسی بن زیدبن علی ~~بن الحسین # ~~ابن علی کرم الله وجهه وبا جماعتی بسیار از معتزله وغیرهم خروج کردند ~~از بصره . # ~~خلیفه ، عیسی بن موسی را و سعیدبن سلمه را بالشکری از کوفه بفرستاد و ~~مصاف # ~~دادند، وبا ابراهیم پانصد مرد از شیعهآ زیدیه به قثل آمدند. دعبل بن ~~علی الخزاعی # ~~در مرایی [ایشان] گفته است : ### | شعر # منازل آیات خلت من تلاوة %~% و منزل وحی دارس العرصات # قبور بکوفان واخری بطیبة %~% و اخری بفخ نالها صلوات # درسنهآ اربع و اربعین ومائه (144) ابوعثمان عمرو بن عبیدبن باب مولی بن # ~~تمیم که شیخ معتزله بود ، وفات یافت ، و منصور شهر بغداد را در [سنهآ] ~~خمس و # ~~اربعین و مائه (145) عمارت کرد و درسنهآ ست و اربعین و مائه3 (146) ~~هشام بن # ~~عروة بن الزبیر ، و او هشتاد وپنج ساله بود ، به مدینه وفات یافت . PageV01P139 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0177.png) # حکایت - شبی منصور با وزیر گفت که جعفر صادق را بخوان به خلوت، # ~~که میخواهم که اورا ازمیان بردارم . وزیر گفت: اودر کوفه نشسته است و ~~به عبادت # ~~مشغول ، آزار وی طلبیدن مبارک نباشد . خلیفه نشنید و فرمود تا صادق را ~~بیارند ، # ~~و غلامان را گفت : چون صادق در آید و من کلاه بردارم شما او را بکشید . ~~چون # ~~صادق از در در آمد خلیفه برخاست و استقبال کرد و تواضع نمودو گفت: چه ~~حاجت # ~~داری؟ صادق گفت: آنکه مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای تعالی بگذاری. # ~~پس خلیفه او را به اعزازی تمام ms143 باز گردانید ، و درحال لرزه بر اندام وی ~~افتاد و از # ~~خود برفت . چون به خود باز آمد ، گفتند : چه حال بود؟ گفت : چون صادق ~~در # ~~آمد ، اژدهایی دیدم که لبی بر زیرصفه نهاده ولبی بر زبرصفه ، وگفت : ~~اگر او را # ~~بیازاری ترا با این صفه فرو برم . من از بیم ندانستم که چه کنم ! او را ~~عذر خواسته # ~~باز گردانیدم و بی خود شدم . # جعفر صادق رضی الله عنه [62 - پ] مدتی خلوت گرفت . سفیان ثوری به # ~~درخانهآ او رفت و گفت : مردمان ازفواید انفاس تومحرومند، چرا عزلت ~~گرفتهای؟ # ~~گفت : بعداز این عزلت بهتر، «فسد الزمان وتغیر الاخوان»، واین ابیات ~~برخواند: ### | شعر # ذهب الوفاء ذهاب امس الذاهب %~% والناس بین مخائل ومآرب # یغشون بینهم المحبة و الوفا %~% و قلوبهم محشوة بعقارب # و در رجب سنهآ خمسین و مائه (150) ابوحنیفة بن نعمان بن ثابت الکوفی # ~~مولی تیم الان بن بکربن وائل1 شاگرد امام جعفرصادق بود و استاد داود ~~طایی، و او # ~~هشتاد ساله بود ، درسجدهآ نماز وفات یافت . # حکایت - منصور مجمعی ساخت و علمای بغداد را حاضر کرد و فرمود تا # ~~به نام هرغلامی ضیاعی نویسند ، بعضی به ادرار و بعضی به ملک و بعضی به ~~وقف . # ~~پس غلامی آن خط را پیش شعبی استاد ابوحنیفه آورد و گفت : امیر المؤمنین # ~~می فرماید که گواهی بنویس . شعبی بنوشت و جملهآ فقها بنوشتند . پیش ~~ابوحنیفه # ~~آورد . ابوحتیته کفت. خلیفه را کجا شاید دید؟ خلیفه اینجا آید یا من به ~~خدمت PageV01P140 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0178.png) # ~~خلیفه روم، تاشهادت درست آید. غلام گفت: فضولی مکن و گواهی بنویس. ~~ابوحنیفه # ~~ننوشت . غلام گفت: علما بنوشتند . پس ابوحنیفه گفت : «لها ماکسبت» . ~~این سخن # ~~به سمع خلیفه رسانیدند . فرمود تاشعبی را حاضر کردند. خلیفه پرسید که ~~درشهادت # ~~دیدار شرط است . شعبی گفت : بلی . خلیفه گفت: پس تومرا کجا دیدی که ~~گواهی # ~~نوشتی؟ شعبی گفت : دیدار تو نتوانستم خواست و دانستم که به فرمان شما ~~آمده # ~~است . خلیفه گفت : این ms144 سخن از حق دور است، وآن جوان قضا را از تو ~~اولیتر. # ~~بعداز آن خلیفه چهار کس اختیار کرد از فحول علما : ابوحنیفه ، سفیان ~~ثوری ، # ~~مشعر بن حرام ، شریک بن عبدالله ، وهرچهار را طلب داشت . در راه که ~~میرفتند، # ~~ابوحنیفه گفت : در شما فراستی گویم . گفتند : بگو . گفت : من از این ~~قضا به # ~~هرنوع که باشد خلاص یابم و سفیان بگریزد و مشعر خود را دیوانه سازد و ~~شریک # ~~قاضی شود . پس سفیان در راه بگریخت و گفت مرا پنهان دارید که سرم ~~بخواهند # ~~برید به تأویل آن خبر که رسول صلی الله [63 - ر] علیه وسلم فرمود : «من ~~جعل # ~~قاضیا فقد ذبح بغیر سکین»1 . او را پنهان کردند واین هرسه را پیش خلیفه ~~آوردند. # ~~ابوحنیفه را گفت: قضا ترا باید کرد. گفت : ای امیر ، من مردی ام نه از ~~عرب بلکه # ~~ازموالی ایشان . سادات عرب به حکم من راضی نباشند. جعفر برمکی گفت: این # ~~کار به نسبت تعلق ندارد ، این را علم باید . ابوحنیفه گفت : من این کار ~~را نشایم ، # ~~اگر راست می گویم نشایم واگردروغ می گویم دروغ گو قضای مسلمانان را ~~نشاید . # ~~ای خلیفهآ خدا، روا مدار که دروغ گویی را خلیفهآ خود کنی و اعتماد خود ~~و مسلمانان # ~~بر وی کنی! این بگفت ونجات یافت . و مشعر پیش رفت ودست خلیفه بگرفت و # ~~گفت : چگونه ای؟ و فرزندان و مستوران چگونه اند؟ خلیفه گفت : این ~~دیوانه را # ~~بیرون کنید و قضا به شریک دادند و ابو حنیفه اورا مهجور کرد و هر ~~گزباوی سخن نگفت. # و درسنهآ خمسین ومائه (150) ابو الولید عبدالملک بن عبد العزیزبن خدیج - # ~~المکی مولی خالد بن اسد ، و او هفتاد ساله بود ، و ابوعبدالله بن اسحاق ~~بن یسار # ~~مولی قیس بن مخرمة بن بنی عبدالمطلب وفات یافتند . و درسنهآ اربع و ~~خمسین و # ~~مائه (154) ابوعمرو البصری القاری وهو ابوعمروبن العلاء بن عمار بن ~~عبدالله PageV01P141 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0179.png) # ~~ابن الحسین بن الحارث بن جهم ms145 بن الخزاع بن مالکبن عمروبن تمیم ، نامش ~~ریان # ~~بود وگویند یحیی ، هشتاد و شش ساله بود در کوفه وفات یافت . # ودرسنهآ ست وخمسین ومائه (156) ابوعماره حمزة بن حبیب1 بن اسماعیل - # ~~الزیات الکوفی القاری به حلوان وفات یافت، ودرسنهآ تسع وخمسین ومائه ~~(159) # ~~ابوعمرو عبدالرحمن بن عمرو الاوزاعی از اهل شام وفات یافت . # وابوجعفر منصور روزشنبه هفتم ماه ذی الحجه سنهآ ثمان وخمسین ومائه (158) # ~~[ نزدیک مکه] وفات یافت و او شصت وسه ساله بود و مدت خلافت او بیست و ~~یک # ~~سال ویازده ماه و بیست وچهار روز بود . # ابوعبدالله محمدبن عبدالله - ابن محمد بن علی بن العباس ، سیوم خلفای # ~~بنی العباس بود و بیست و دوم به نسبت بانبی صلی الله علیه وسلم . مادرش ~~ام موسی # ~~دختر منصوربن عبدالله [63 - پ] ابن سهم بن ری بن ابی سرح3 از فرزندان ~~ملوک # ~~حمیر بود . منصور در آخر عهد به حج میرفت ، در راه رنجور شد و به ~~بئرمیمون # ~~وفات یافت . مهدی باوی بود درمکه ، روز وفات منصور با او بیعت کردند. ~~واو را # ~~سه پسربود : موسی ، هرون، ابراهیم . وزارت به معاویة بن عبدالله ~~الاشعری داد که # ~~که جد محمدبن الوهاب الکاتب بود. ودرعهد او درسنهآ ثمان وخمسین ومائه ~~(158) # ~~ز فربن الهذیل الفقیه صاحب ابوحنیفه وفاتیافت، ودرسنهآ تسع وخمسین ~~ومائه (159) # ~~[ابو] الحرث محمد بن عبدالرحمن بن المغیره در کوفه نماند و درسنهآ ستین ~~ومائه3 # ~~(160) ابو بسطام [شعبة] بن الحجاج مولی لبنی اشقرة4 من الازد ، ~~وعبدالرحمن # ~~ابن عبدالله المسعودی وفات یافتند . و درسنهآ احدی و ستین ومائه (161) ~~ابوعبدالله # ~~سفیان بن سعید بن مسروق الثوری در بصره وفات یافت . # حکایت - چون سفیان بیمار شد ، خلیفه طبیبی فرستاد تا او را معالجه کند # ~~ترسای حاذق . چون طبیب قارورهٔ‌ او را بدید ، گفت : این مردیست که از ~~خوف # ~~خدای تعالی جگر او خون شده است و پاره پاره ازمثانه بیرون می آید . در ~~دینی که PageV01P142 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0180.png) # ~~مردی چنین باشد آن دین باطل نبود . و درحال مسلمان ms146 شد . خلیفه گفت : ~~پنداشتم # ~~که طبیب به بالین بیمار میفرستم، خود بیمار پیش طبیب فرستادم ! # و درسنهآ ستین ومانه (160) حمادبن سلمه نماند . آورده اند که چون منصور # ~~نماند ، در خزینه ششصد هزار هزار درم و چهارده هزار هزار دینار زر بود ~~. مهدی # ~~جمله را ببخشید و نیت حج و زیارت رسول صلی الله علیه وسلم کرد و در آن ~~راه # ~~چندان مال بذل کرد که درهیچ تاریخ کسی مثل آن یاد نداشت . # حکایت - آورده اند که مقنع درعهد او پدید آمد ، واو مردی بود یک چشم # ~~و از شعیده و طلسمات بهرهآ تمام داشت، وبر مذهب تناسخ بود ونام اوحکیم ~~بود و # ~~پیوسته در زیر نقاب بودی و دعوی کردی که چون جان مهتر عالم از تن وی ~~بیرون # ~~آمد ، اندر هوا میبود تامن به جهان در آمدم به تن من در آمده است ، و ~~من چون # ~~محمد پیغمبرم . خلیفه مرمعاد مسلم را ، که امیرخراسان بود، فرمود تا ~~اورا بهدست # ~~آرد . [64 - ر] مقنع ازخراسان بگریخت و به کش رفت و آنجا طلسم ماهی ~~بساخت # ~~که طلوع کردی ، چنانکه [حکیم] سوزنی بدین معنی اشارت کرده است : ### | شعر # # سودا فتاد خیره سری را هم ازخری %~% تا آفتاب و مناه بر آرد زچاه کش # # دعوی کند خدایی و مرهیچ خلق را %~% نتوان که دست گیرداز جوع و از عطش # ~~و خلق بدان طلسم فریفته شدندی ، و آخرالامر معاد مسلم او را به دست ~~آورد و # ~~بکشت ، وهنوز درماوراء النهر ازمتابعان اوهستند وایشان را سفید جامگان1 ~~خوانند # ~~وکیش و اعتقاد خویش پنهان دارند . # و مهدی چهل و سه ساله بود و در دیه زرین از اعمال سپندان شب پنجشنبه # ~~بیست وسیم محرم سنهآ تسع و ستین و مائه (169) وفات یافت . و مدت خلافت ~~او # ~~ده سال ویک ماه و شانزده روز بود ، و گویند در عزای او کنیز کان گلیم ~~پوشیدند و # ~~تا زنده بودند، از خود دور نکردند. ### | شعر # # آخر به کدام ms147 خاک پوشید ندت %~% چون خاک همه جهان به سر بر کردند ~~PageV01P143 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0181.png) # الهادی ابومحمد موسی - چهارم خلفای بنی العباس بود و بیست و سیم به # ~~نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مادر او خیزران بود دختر عطا ، و ~~وزیرش ربیع ، # ~~هم در آن سال وفات یافت ، و وزارت به عمربن ربیع رسید . و درایام او ~~حسن بن # ~~علی بن الحسین بن علی، کرم الله وجهه، [ به مدینه خروج کرد ] ، هادی، ~~موسی بن # ~~عیسی را بفرستاد تا او را دست گیر کرد و بکشت و سرش به بغداد فرستاد . ~~و با حسن # ~~بن علی بن حسین ، سلیمان بن عبدالله بن الحسن1 وعبدالله بن اسحاق بن ~~ابراهیم بن # ~~الحسن بن الحسن، و حسن بن محمدبن عبدالله بن الحسن بن الحسنرا اسیر ~~کردند # ~~بکشتند2 و هادی در جرجان بود ، بعداز وفات پدر به بغداد آمد و بر سریر ~~خلافت # ~~نشست، وایام او پیش مردم چون عیدها بودی . مردم آسوده بودند و او را ~~دوست # ~~داشتندی واو علمارا دوست داشتی. ودر زمان اواز اطراف علما به بغداد ~~آمدند . و # ~~درسنهآ تسع وستین ومائه (169) ابو رویم3 و گویند ابوالحسن و گویند ~~ابوعبدالله و # ~~گویند ابوعبدالرحمن نافع بن عبدالرحمن بن ابی نعیم مولی جعونة بن شعوب ~~اللیثی حلیف # ~~[جمرة] بن عبدالمطلب المعزلی4 القاری اصلش از اصفهان بود به مدینهوفات ~~یافت. # و هادی بیست و پنج ساله بود ، روز آدینه هجدهم ماه ربیع الاول سنهآ سبعین # ~~و مائه5 (170) درعیسا باد وفات یافت ، ومدت خلافت اویک سال ویک ماه ~~وبیست # ~~وپنج روز بود[ 64 -- پ] . # آورده اند که مهدی ، هادی را ولی العهد کرده بود و بعدازو هارون الرشید # ~~را . حسن بن سهل از ابوغانم6 روایت کرد ، گفت : من به خدمت هادی مخصوص # ~~بودم و پیوسته ازو ترسان بودمی که بس قتال و تیزخشم بود . روزی مرا طلب ~~کرد # ~~و گفت : خاطر من از یحبی بن خالد برمکی گرفته است ، به سبب آنکه هارون ~~را # ~~نمی ms148 گذارد که خود را خلع کند از خلافت به جهت پسرمن ، میباید که همین ~~ساعت # ~~بروی وسر اورا بیاوری که من هم امشب هارون را بخواهم کشت . من خدمت ~~کردم # ~~و گفتم : امیرالمؤمنین اگر در باب هارون تأمل تقدیم فرماید واین عزیمت ~~را به PageV01P144 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0182.png) # ~~امضا نرساند، همانا به صواب نزدیکتر باشد، که وی برادر مادر پدری است. ~~چون # ~~این نصیحت به جای آوردم، در غضب شد و گفت: ترا بافضولی چه کار است! اگر # ~~فرمان بردی والا سرت را بیندازم ، و درحال آب خواست . چون بخورد ، ~~قطرهای # ~~درحلق او جست و می سرفید تا آنگاه که بمرد ، و خدای عزوجل ایشان را از ~~ظلم # ~~او خلاص داد . هرثمه گفت : در ساعت به نزدیک یحیی بن خالد رفتم و او را ~~از # ~~مجاری احوال اعلام دادم و به خدمت هرون رفتم وبا او بیعت کردم . # الرشید ابوجعفر هرون المهدی - پنجم خلفای بنی العباس بود و بیست و # ~~چهارم به نسبت بانبی صلی الله علیه وسلم. عظیم فاضل ومتواضع بود. در آن ~~شب که # ~~هادی نماند، یحیی بن خالد البرمکی با اهالی بغداد با وی بیعت کردند . ~~ویحیی از # ~~اولاد ملوک ساسان بود ، وزارت به وی داد و در آن شب مأمون در وجود آمد ~~و آن # ~~شب را لیلة الهاشمیه گویند، ودر آن روزشعرها گفتند از آن جمله موصلی ~~گوید : ### | شعر # الم تر ان الشمس کانت سقیمة %~% فلما ولی هرون اشرق نورها # بیمن امین الله هرون ذی الندی %~% فهرون والیها و یحیی وزیرها # ومحمد امین بعداز شش ماه از خلافت هرون در وجود آمد . وهرون خراسان # ~~را به جعفر بن محمد بن اشعث بن قیس تفویض کرد . و درسنهآ خمس و سبعین و # ~~مائه (175) خیزران مادر رشید ومحمد بن سلیمان والی بصره وفات یافتند ، ~~ودر # ~~سنهآ خمس و ثمانین و مائه (185) ابی الحارث لیث بن سعد المصری الفهمی ~~نماند # ~~و او هشتاد و دوساله بود . و ابوعبدالله شریک عبدالله ms149 بن سنان النجفی ~~القاضی به # ~~کوفه نماند و او نیز هشتاد و دوساله بود [65 - ر] و حماد بن زید وفات ~~یافت1 ، و # ~~درسنهآ احدی وثمانین ومائه (181) عبدالله بن المبارک المروزی القبه2 ~~واوشصت وسه # ~~ساله بود بههیت3 وفات یافت ودرسنهآ اثنتین وثمانین ومائه (182) ابویوسف ~~القاضی # ~~یعقوب بن ابراهیم و اوشصت و نه ساله بود وفات یافت و درسنهآ سبع و ~~ثمانین و مائه # ~~(187) ابوعلی فضیل بن عیاض بن مسعود الیربوعی التمیمی الخراسانی وفات ~~یافت. PageV01P145 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0183.png) # حکایت - شبی هرون الرشید، فضل برمکیرا گفت: امشب مرا پیش مردی # ~~بر که ازو بیاسایم ، که دلم ازین کار وبار گرفته است. فضل او را به در ~~سفیان عیینه # ~~برد و آواز داد . سفیان گفت : کیست؟ فضل گفت : امیرالمؤمنین است . ~~سفیان # ~~گفت: چرا مرا خبر نکردی تابه خدمت آمدمی! هرون گفت : این مرد نه آن است # ~~که من میخواهم . سفیان گفت: مرد ، چنانکه تو میخواهی، فضیل عیاض است . # ~~فضل هارون را به درسرای فضیل برد . فضیل قر آن میخواند ، بدین آیت ~~رسیده # ~~بود: «ام حسب الذین اجترحوا السیئاتان نجعلهم کالذین آمنوا وعملوا ~~الصالحات # ~~سواء محیاهم ومماتهم ساء مایحکمون .» هرون گفت: اگر پند1 می طلبیم این ~~تمام # ~~است، و معنی این آیت آن است که «پنداشتند کسانی که بد کرداری کردند که ~~ما # ~~ایشان را برابر کنیم با کسانی که نیکو کاری کردند!» پس در بزدند . فضیل ~~گفت: # ~~کیست؟ گفتند : امیرالمؤمنین . گفت : پیش من چه کار دارد و مرا با او چه ~~کار . # ~~فضل گفت: طاعت اولوالامر واجب است . گفت: مرا تشویش مدهید . فضل گفت: # ~~به دستوری در آییم یابه حکم ؟ فضیل گفت : دستوری نیست ، اگر به حکم می ~~آیید # ~~شما دانید . در آمدند . فضیل جراغ بنشاند تا روی ایشان نبیند . هرون ~~دست برد # ~~ناگاه بر دست فضیل آمد . فضیل گفت : چه نرم دست است اگر از آتش دوزخ # ~~خلاص یابد . این بگفت و در نماز ایستاد . هرون در گریه آمد و گفت: ~~آخرسخنی # ~~بگوی ms150 . فضیل چون سلام باز داد گفت: جدت عم مصطفی صلی الله علیه و آله ~~وسلم # ~~بود. ازوی درخواست کرد که مرا برقومی امیر گردان . مصطفی صلی الله علیه ~~و سلم # ~~گفت: «علیک بنفسک.» ترا برتو امیر کردم، یعنی نفس درطاعت خدای بهتر از ~~آنکه # ~~هزار سال طاعت خلق ترا ، «ان الامارة یوم القیامة الندامة»2 . هرون گفت ~~: زیادت # ~~کن . گفت: عمربن عبدالعزیز را چون به خلافت نشاندند، سالم بن عبدالله ~~ورجاء # ~~ابن حیوة ومحمدبن کعب را بخواند و گفت : من مبتلا شدم بدین کار ، [65 - ~~پ] # ~~تدبیر من چیست؟ یکی گفت : اگر خواهی که فردا ترا از عذاب نجات بود ~~پیران # ~~مسلمان را چون پدر خود دار، وجوانان را چون برادر، وکودکان را چون ~~فرزند ، PageV01P146 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0184.png) # ~~[و] زندگانی با ایشان چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند . هرون ~~گفت: زیادت # ~~کن . فضیل گفت : دیار اسلام چون خانهآ تست واهل خانه عیال تو . زیارت ~~کن پدر # ~~را و کرم کن با برادران ، نیکویی کن با فرزندان . پس گفت : میترسم از ~~روی # ~~خوش تو که به آتش دوزخ بسوزد . ### | شعر # کم من وجه صبیح فی النار فضیح %~% و کم من امیر هناک اسیرا # بترس از خدا و جواب خداوند را هشیار باش که روز قیامت حق تعالی ترا # ~~از یک یک مسلمانان باز پرسد و انصاف هریک بطلبد . اگرشبی پیرزنی بی نوا ~~خفته # ~~باشد فردا دامن تو بگیرد و باتو خصمی کند . # هرون از گریه بیهوش شد. فضل گفت : بس کن که امیرالمؤمنین را کشتی! # ~~فضیل گفت: ای هامان2 ، خاموش باش که تو وقوم تو اورا کشتند نه من . ~~هرون را # ~~گریه زیادت شد. هرون با فضل گفت : از آن ترا هامان خواند که مرا فرعون ~~میداند. # ~~پس هرون گفت : ترا هیچ وام هست؟ فضیل گفت : وام خداوند است برمن ، # ~~و آن طاعت است که اگر مرا بدان بگیرد وای برمن! هرون گفت : من وام خلق # ~~می گویم . گفت ms151 : الحمدلله که مرا از وی نعمت بسیار است وهیچ گله از وی ~~ندارم # ~~تا با خلق گویم . پس هرون بدرهآ زر هزار دینار پیش فضیل نهاد و گفت : ~~این حلال # ~~است از میراث مادر3 به من رسیده است . فضیل گفت : این پندهای من ترا ~~هیچ # ~~سود نداشت ، وهم اینجا ظلم آغاز کردی ! من ترا به نجات میخوانم و می ~~گویم # ~~آنچه داری به خداوند باز ده، تو به دیگری که نمیباید داد4 میدهی . این ~~بگفت # ~~و از پیش هرون برخاست و برفت. هرون بیرون آمد و گفت: مرد بتحقیق فضیل ~~است. # و در سنهآ ست و ثمانین و مائه (186) ابو اسحق ابراهیم بن ادهم بن منصور # ~~البلخی در مکه مصاحب سفیان الثوری وفضیل عیاض بود درشام وفات یافت . # حکایت - ابراهیم ادهم به چهارده سال بادیه را قطع کرد . در راه در نماز ~~PageV01P147 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0185.png) # ~~بود تابه مکه رسید . پیران حرم استقبال کردند . ابراهیم خودر را در پیش ~~قافله # ~~انداخت تاکس اورا نشناسد . خادمان حرم [66 - ر] پیش از پیران به وی ~~رسیدند، # ~~پرسیدند که ابراهیم ادهم نزدیک است؟ که پیران حرم به استقبال او آمده ~~اند. گفت: # ~~چه میخواهند از آن زندیق؟ خادمان سیلی بر گردنش زدند که زندیق تویی. ~~ابراهیم # ~~گفت : من نیز همین می گویم . چون از وی در گشتند1 ، ابراهیم بانفس خود ~~گفت: # ~~هان ای نفس ! سزای خود دیدی ، تا آنگاه که او را بشناختند و عذر ~~خواستند ، # ~~درمکه ساکن شد . و ابراهیم از کسب خوردی . گاه هیزم فروختی و گاه ~~پالیزبانی # ~~کردی . # گویند شبی در زمستان در غاری سرمایی عظیم یافت و تا سحر در غار بود . # ~~وقت سحر بیم بود که هلاک شود ، در خاطرش آمد که پوستینی بایستی . در ~~حال # ~~پوستینی پشت او گرم کرد چنانکه درخواب شد . چون باز آمد اژدهایی دید که ~~او # ~~را گرم میداشت ، گفت : الهی ، تو او را به صفت لطف فرستادی به من ، اما ~~من # ~~به صورت قهر ms152 اورا می بینم طاقت نمیدارم . درحال اژدها سر برزمین نهاد ~~وبرفت. # و درسنهآ تسع وثمانین ومائه (189) ابوعیسی سلیم بن عیسی الحنفی الکوفی # ~~القاری به کوفه وابوالحسن علی حمزة الکسایی القاری وابوعبدالله محمد بن ~~الحسن # ~~الشیبانی القاضی به ری وفات یافتند . # حکایت - از الطافی که ایزد تعالی درحق هرون الرشید کرده بود، یکی آن # ~~بود که او را وزیری بود که در کرم ولطف و خلق وحلم ، او و فرزندان (او] ~~آیتی # ~~بود[ند] . یحیی خالد برمکی واو را چهار پسر بود : فضل، جعفر، محمد ، ~~موسی. # ~~فضل و جعفر وزیران بودند و محمد و موسی امیران ، و ولایتها داشتند . و ~~درهیچ # ~~تاریخ هیچ وزیر را آن مکنت نبوده است و عظمت که برامکه را . و سبب تغیر # ~~رشید بر آل برمک آن بود که او مرجعفر پسریحیی را بغایت دوست داشتی ، ~~چنانکه # ~~یک لحظه از وی نشکیفتی2 . وهرون را خواهری بود عباسه نام که به وی ~~مشغوف3 # ~~بودی، و درهیچ حال ازخدمت هرون خالی نبودی، واگر هرون [درحرم] به مجلس ~~PageV01P148 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0186.png) # ~~طرب نشستی خواهرش البته در خدمت او بودی ، و جعفر را در آن خلوتها طلب # ~~کردی و او از در آمدن امتناع نمودی [ به سبب] عباسه . تاروزی هرون گفت ~~مر # ~~جعفر را که میدانم که امتناع نمودن تو به سبب عباسه است [66 - پ] و ~~انقباض # ~~تو درمجلس من بهسبب اوست . من او را درنکاح تو آرم بدان شرط که میان ~~شما # ~~جز به کلام و مشاهده مباسطتی1 دیگر نباشد ، و البته شما را با یکدیگر ~~اجتماعی # ~~نبود . واین معنی به جهت آن می کنم تاتو محرم او باشی وبی دهشت در ~~[مجلس] # ~~حرم ما توانی آمد . # پس برین جمله میان ایشان عقدی منعقد شد ، و جعفر بیدهشت در مجلس # ~~امیرالمؤمنین نشستی2 و باعباسه حدیث کردی و لیکن به یک چیز رنجور بود ~~که # ~~انگشت از انگشترین دور بود . هرچند از نقلدان دهان شکرسخن در گوش ~~یکدیگر # ~~میریختند ، اما رطب ms153 طرب درقدح فرح نمی توانستند انداخت . و جعفر صاحب # ~~جمال و خوب بود . عباسه را آتش [عشق] او درتاب و تاسه انداخت تا از ~~شراب # ~~عشق خراب شد و پیغام فرستاد بیاتا از درخت وصالت میوهآ روح برچینم که ~~همچون # ~~سیب [از] آسیب عشق یکدیگر به دونیمم. چون این پیغام به جعفر رسید، جواب ~~فرستاد # ~~و گفت : ### | شعر # آن کیست نخواهد که تو جانش باشی ### | معشوقهٔ‌ پیدا و نهانش باشی # من خواستمی که کردمی دل به دونیم ### | میترسم از آنکه درمیانش باشی # اگرچه رادع شرعی و مانع دینی ازمیان مامر تفع شده است ودستنکاح پردهٔ‌ # ~~امتناع از پیش برداشت ، ### | شعر # اری ماء وبی عطش شدید %~% و لیکن لاسبیل الی الورود # دل اگر فدای آن پای بوس سرمست من است آن بر دست است، من از سریر ~~PageV01P149 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0187.png) # ~~برخاستم . پس هم در سرای خلافت فرصتی جستند و خلوتی طلبیدند و از ~~یکدیگر # ~~به مراد رسیدند . ### | شعر # آن گوهر مردمی به یاقوت %~% از حقهٔ‌ لعل مهر برداشت # نوک قلمش چوتیغ خون ریخت %~% تیر طرب از نشانه بگذاشت # بیداد و ستد ز بیست سی کرد %~% در شصت بزد یکی و بنگاشت # بشکافت صدف عقیق بستد %~% پس آتش را بر آب بگماشت # بستد گل ولعل از چمن بار %~% دهقانش بران چمن سمن کاشت # چون کار از مشاهده به ملاعبه رسید، پنهان از یکدیگر برخورداری مییافتند # ~~تا عباسه را از جعفر دو پسر پدید آمد و او پسران را به مکه فرستاد تا ~~می پروردند # ~~وآن حال از امیر المؤمنین پنهان میداشت، [67-- ر] تا چون نوبت دولت ~~ایشان # ~~منقضی خواست [شد] میان عباسه و یکی از کنیز کان هرون مقالتی رفت. آن ~~کنیزک # ~~این معنی را به خدمت خلیفه عرضه داشت و ذکر پسران باز راند . امیر ~~المؤمنین # ~~از آن قضیه برنجید . # و در کتاب خلق الانسان آوردهاند که چون یحیی بن عبدالله المحض به # ~~طبرستان خروج کرد ، فضل بن یحیی به محاربهآ او ms154 رفت . او ازفضل در خواست # ~~تا از امیرالمؤمنین او را امان خواهد . هرون او را امان نامه نوشت به ~~خط خویش # ~~وبه جعفر سپرد . شبی جعفررا گفت : برو وکار او بساز. جعفر، یحیی را ~~بهخراسان # ~~فرستاد به نزدیک علی بن عیسی بن هامان ، تا او را مخفی دارد، ومیان ~~جعفر و علی # ~~غایله بود . از آن حال هرون را اعلام داد . خلیفه عزم بر انداختن آل ~~برمک را # ~~تصمیم1 کرد . و درسنهآ ثمان و ثمانین و مائه (188) عزم حج کرد و یحیی و ~~جعفر # ~~و فضل و آن کنیزک [را] که خبر عباسه گفته بود باخود ببرد . چون به مقصد ~~رسید # ~~حج بگزارد . پسران عباسه را پیش خواند درتاریخ طبری آورده است که بکشت، # ~~و مقدسی گوید : در چاه انداخت ، وچون مراجعت کرد در شب شنبه اول ماه ~~صفر # ~~سنهآ تسع وثمانین و مائه (189) در رقه مسرورخادم را بفرستاد تا سرجعفر ~~برداشت PageV01P150 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0188.png) # ~~و آن کان کرم و جهان مروت را از پای در آورد . و او پنجاه و پنج ساله ~~بود . ### | شعر # # علیک سلام الله وقفا فاننی %~% رأیت الکریم الحر لیس له عمر # ~~پس همان ساعت یحیی را باسه فرزند دیگر بکشتند ومثال نوشتند به اطراف # ~~ممالک تاهر کجا کسی بود از اولاد برمک، همه را بکشتند . وتمامت اموال ~~وضیاع # ~~و عقار ایشان را برداشت و درتصرف آورد . و هرون تن جعفر را به بغداد ~~فرستاد # ~~تا صلب کردند و سر او را بر سرجسر بیاویختند. و از آل برمک بر روی زمین ~~یک # ~~کس نماند جز محمد بن خالد برمکی که او مردی زاهد بود و در کار ملک خوض # ~~نکرده . وچنان خاندانی که آیت کرم درشأن ایشان آمده بود بر انداخت . ~~واز اول # ~~روزا خلافت هرون تا انقراض دولت آل برمک نوزده سال و دوازده روز بود ، ~~و # ~~شعرا به جهت ایشان مراثی بسیار گفته اند، [67 - پ] و از آن جمله علی بن ~~معاد دو ms155 # ~~قصیدهآ طویل گفته است : ### | شعر # ایها المغتر بالدهر %~% و الدهر ذوصرف وذوغدر # # ان کنت ذاجهل بتصریفه %~% فانظر الی المصلوب بالجسر # # فبینما جعفر فی ملکه %~% عشیة الجمعة فی القمر # # اذ عثر الدهر به عثرة %~% یا ویلتا فی عثرة الدهر # # فغودر البائس فی لیلة السب %~% ات قبیلامطلع الفجر # # وجیء بالشیخ و اولاده %~% یحیی معا فی الغل والاسر # # کانما کانوا علی موعد %~% کموعد الناس الی الحشر # # فاصبحوا للناساحدوثة %~% سبحان ذی السلطان والامر # ~~و ممن قال فیهم سلم الخاسر حیث یقول : ### | شعر # ~~خوت انجم الجدوی وشلت یدی الندی ### | و غاضت بحار الجود بعد البرامک PageV01P151 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0189.png) # هوت انجم کانت لابناء برمک ### | ها یعرف الهادی طویل المسالک1 ### | شعر # ای طفل دهر گر تو زبستان حرص و آز ### | روزی دوشیر دولت واقبال برمکی # در مهد عمر غره مشو از کمال خویش ### | یاد آور از زمان کریمان برمکی # و در ایام هرون در سنهآ ست و ثمانین و مائه (186) الامام موسی بن جعفر # ~~الصادق رضی الله عنه در بغداد وفات یافت و او پنجاه و چهار ساله بود . ~~و در سنهآ # ~~تسعین و مائه (190) ابوعمرو حفص بن سلیمان بن مغیرة الاسدی البزاز ~~الکوفی # ~~القاری وفات یافت . بعداز آن هرون به خراسان رفت و محمد امین را در ~~بغداد # ~~نشاند و مأمون را باخود ببرد و از حد مغرب تاعقبهآ حلوان به محمد داد و ~~از عقبهآ # ~~حلوان تاحد مشرق به مأمون تفویض فرمود . و هرثمه را گفت تاعلی بن عیسی ~~را # ~~گرفته به بغداد فرستاد وخود به طوس حرکت فرمود و به سرای حمیدبن ~~عبدالمجید # ~~نزول کرد . و روز شنبه چهارم جمیدی الاخر سنهآ ثلث و تسعین و مائه ~~(193) که # ~~او چهل وچهار سال و چهار ماهه بود وفات یافت و صالح بشر بر وی نمازکرد ~~، و # ~~در آن وقت حاجبش فضل ربیع بود و دبیرش اسماعیل بن صبیح . و او را سیزده # ~~پسر بود و چهار دختر و دو زن . و مدت خلافت او بیست وسه ms156 سال و دوماه ~~وهفده # ~~روز بود رحمه الله . # الامین ابوعبدالله محمدبن هارون - [68 - ر] ششم خلفای بنی العباس بود # ~~و بیست و پنجم به نسبت با نبیصلی الله علیه و آله . واو کریم الطرفین ~~بود ومادرش # ~~زبیده دختر عم هرون الرشید جعفربن المنصور بود ، و شهر تبریز را زبیده ~~خاتون # ~~بنیاد نهاد و شهر قزوین را . تبریز درسنهآ احدی و ثمانین ومائه (181) ~~بعداز آن به # ~~زلزله خراب شد. پس امیر المؤمنین المتوکل عمارت فرمود ودرسنهآ تسع ~~واربعین # ~~و مائتین (249) باز به زلزله خراب شد . پس امیر وهسودان بن روادی که ~~والی # ~~عراق و آذربایجان بود عمارت فرمود . بعداز آن ابوطاهر شیرازی منجم حکم ~~کرد PageV01P152 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0190.png) # ~~به حسب دلایل نجومی که تبریز وقت نماز خفتن به زلزله خراب خواهد شد . ~~امیر # ~~وهسوان بفرمود تا منادی کردند و مردم بیرون رقتند و نظاره می کردند که ~~شهر به # ~~ازلزله خرابشد درسنهآ اربع وثلثین وثلثماثآه (334). بعداز آن امیر ~~وهسودان بفرمود # ~~ابوطاهر را تاوقتی نیکو اختیار کرد جهت عمارت تبریز ، چنانکه به زلزله ~~خراب # ~~نگردد . ابوطاهر اختیار کرد. هم در آن سال به طالع عقرب عمارت کردند، ~~اما از # ~~سیل عهده نکرد و صورت زایجهآ طالع چنین وضع کرد1 . # چون خلیفه وفات یافت ، فضل ربیع به اشارت محمد امین تمامت اموال # ~~هرون الرشید را به بغداد برد وتا مأمون را خبرشد به مجلس امین ~~[سپردند]، ومحمد # ~~امین فضل ربیع را وزارت داد . و مأمون وزارت مرفضل سهل را که از کفاة ~~جهان # ~~و اعیان زمان بود فرمود، و مأمون بساط عدل و انصاف گسترانید و یکساله ~~خراج # ~~بررعایا بخشید و برقع که معهود خلفا بود از روی برداشت. وهرروز به مسجد ~~حاضر # ~~آمدی و باعلما و فضلا بحث کردی . امور شرعی و مصالح ملکی را به نفس ~~خویش # ~~اقامت فرمودی . و محمد امین در بغداد به لهو وطرب3 مشغول شد و امور ملک ~~را # ~~به فضل ربیع باز گذاشت . فضل ربیع او را ms157 بر آن تحریص کرد که باید ~~برادران # ~~خلع کنی ، و اول قاسم [68 - پ] و مؤتمن را از بلاد موصل و جزیره که ~~اقطاع # ~~ایشان بود باز خواند و تکلیف کرد تا خود را خلع کردند ، و چون مأمون ~~امتناع # ~~نمود بفرمود تا نام او را از خطبه وسکه بیرون بردند . ومحمد امین به ~~مکه فرستاد # ~~تا آن صحیفها که رشید نوشته بود و بردر کعبه آویخته ، آنها را پاره ~~کردند و آنگاه # ~~بعضی مردم را تکلیف کرد تا باپسر او موسی بیعت کردند و او را «الناطق ~~بالحق» # ~~لقب نهادند ، و این جمله به اغوای فضل ربیع می کرد تا رسید کار آنجا که ~~رسید # ~~وجزای نقض عهدبزودی بدید . # و فایدهآ این حکایت آن است که مرپادشاه را هیچ چیز زیان کارتر از وزیر # ~~بیدیانت نیست که برای غرض فاسد خویش مصالح ملک را فرود گذارد و پردهآ ~~حقد # ~~وحسد او حجاب روی آفتاب رأی پادشاه آید، چنانکه گفته اند : PageV01P153 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0191.png) ### | ش # # وزیر نیک که از وزر احتراز کند %~% دلیل دولت و اقبال پادشا باشد # # وگر وزیر هوارا امیر خود سازد %~% از آن هواش همه مملکت هبا باشد # چون امین خلیفه شد، علی بن عیسی را اطلاق داد و انعام و اکرام بسیار ~~فرمود. # ~~امین مدت سه سال وبیست و پنج روز خلافت کرد. بعداز آن او راخلع کرده ~~محبوس # ~~کردند وعمش ابواسحق ابراهیم را به خلافت نشاندند . بعداز بیستوچها روز ~~باز # ~~امین را از حبس بیرون آوردند وبا او بیعت کردند و به خلافت نشاندند ویک ~~سال و # ~~ششماه و بیست1 روز دیگرخلافت کرد. در آخر علی بن عیسی را بالشکری به ~~جنگ # ~~برادر فرستاد . مأمون طاهربن الحسین را به دفع وی روانه کرد . طاهر ~~لشکر کشید # ~~و بشتافت و ری را بگرفت و از ری گذشته با علی بن عیسی مصاف داد و علی ~~را بشکست # ~~و لشکرش منهزم به بغداد رفتندو بیشتر بهزنهار آمدند. طاهر ms158 درحال نامه ~~نوشت به خدمت # ~~فضل سهل ، و در آن نامه غایت ایجاز درسخن واختصار کلام رعایت کرد . ~~مضمون # ~~[نامه] آن بود که بعد از قبول خدمت [معلوم] رأی انور باد که نامه درقلم ~~آمد وقتی # ~~که سر علی بن عیسی درپیش من بود وخاتم درانگشت من ، والسلم . # چون نامه به امیرالمؤمنین مأمون رسید ، همان روز به خلافت بر وی سلام # ~~کردند، ومأمون مرطاهر را ذوالیمینین نام کرد، و فرمان داد تابه طرف ~~بغداد رود، و # ~~هرثمه رابه مدد اوبه بغداد فرستاد درسنهآ ثمان وتسعین ومائه (198) . ~~[69-ر] طاهر # ~~بغداد بگرفت ومحمد امین خود را در آب انداخت . کسان طاهر او را بگرفتند ~~و # ~~به کوشک قاضی بغداد حبس کردند و غلام طاهر ، فردوس نام او را هلاک کرد ~~واو # ~~بیستوهشت ساله بود، ومدتخلافت اوچهارسال وهفتماه وهژده روزبود ، ومقتل # ~~اودرشب یکشنبه بیست و پنجم محرم سنهآ ثمان و تسعین ومائه (189) بود . و ~~او را # ~~دو پسر بود : الناطق بالحق موسی والعالم بالحق عبدالله . # و گویند طاهر فرمود تااو را2 زنده در گور کردند، و آن چنان بود که آن شب # ~~روستایی پگاه به بغداد رسید ودر گورستان در پهلوی گوری بخفت ، ناگاه ~~دید که # ~~مسعله ای پیداسد باجمعی سواران و تابوتی ، وپیادهای درپای اسب آن امیر ~~میدوید PageV01P154 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0192.png) # ~~ورکابش می بوسید و تضرع وزاری می کرد و او به تازیانه اورا میزد و ~~دورمی کرد و # ~~او درخاک میافتاد، تابه سر گوری رسیدند و آن تابوترا دفن کردند و گور ~~را بازمین # ~~هموار کردند ، و آن پیاده برسری آن گور افتاد و زاری می کرد . او را ~~کشان کشان # ~~ببردند وبرفتند . روستایی دانست که در آن تابوت زندهایست . آن گور ~~بشکافت و # ~~تابوت بیرون آورد ، دیدجوانی باجمال و کمال. گفت: توچه کسی؟گفت : ~~منمردی # ~~کاتب وحافظم و اینها دشمنان مناند، برمن ظفر یافتند ، مرا گرفتند و ~~بدین حال که # ~~دیدی در گور کردند . چون حق تعالی زندگانی تقدیر کرده استترا به ms159 من ~~رسانید . # ~~هیچ توانی که مراپنهان داری؟ روستایی گفت: دهی من نزدیک است، ترا ~~آنجابرم. # ~~آنجا برد و بهخانهآ خود فرو آورد و مایحتاج [او] مهیا داشت و اوفرزندان ~~ایشان[را] # ~~معلم شد ومجهول میبود تازمان معتصم درسنهآ تسع عشرومائتین (219) وفات ~~یافت. # و درزمان [او] ابوبکر شعبة بن عباس بن سالم الاسدی الکوفی درسنهآ اربع # ~~و تسعین و مائه (194) وفات یافت ودر سنهآ خمس و تسعین و مائه (195) ~~ابوسعید # ~~ورش القاری و هوعثمان بن سعید المقری ، به مصر وفات یافت . # المأمون ابو العباس عبدالله بن الرشید - هفتم خلفای بنی العباس بود و # ~~بیست وششم به نسبت با نبی صلی الله علیهو آله . پادشاهی عاقل عادل فاضل ~~بود ودر # ~~فنون علوم شروع داشت، و در بغداد رصد ساخت وزیج مأمونی بدومنسوب است . # ~~چون به خلافت نشست در مرو قرار کرد. [69-پ] وطاهر بن الحسین در بغداد ~~میبود # ~~و کارعراق راست. ودرربیع الاخرسنهآ تسع وتسعین ومائه (199) نصر بن مسیب ~~به رقه # ~~خروج کرد وموصل بگرفت، مأمون، حسن بن سهل سامانی را که برادر فضل بود ~~به بغداد # ~~فرستاد، وفرمود تاطاهر به حرب نصر رود وهرثمه به خراسان مراجعت نماید . ~~طاهر # ~~نصر بن مسیب را بگرفت و به خدمت مأمون فرستاد و در رقه به امارت نشست . # چون حسن سهل به بغداد آمد ابو السرایا که غلام هرثمه بود واز مردان دهر و # ~~ابطال شهر، مرسوم وی را قطع کرد. او به کوفه رفت و یکی را ازسادات ~~طالبیه که او # ~~را طباطبا خواندندی برون آورد وبا او بیعت کرد و گماشتگان حسن سهل را ~~از کوفه # ~~براند وخطبه به نام او کرد . حسن بن سهل لشکرها فرستاد و اوجمله را ~~بشکست و # ~~کار او قوی شد. هرثمه را درخواست کرد تالشکر کشید وابو السرایا راهزیمت ~~کرد PageV01P155 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0193.png) # ~~واهل بغداد برحسن بن سهل خروج کردند و او را کاره بودند . هرثمه خواست ~~که # ~~بهدار الخلافه رود تاحال حسن و تغافل اوعرضه دارد، حسن ms160 به نزدیک فضل ~~مکتوبی # ~~نوشت و از حال هرثمه اعلام داد ، و فضل در خدمت مأمون بگفت [که] خروج # ~~ابوالسرایا به فرمان هرثمه بوده است و اگر او خواستی هرگز ابوالسرایا ~~خروج # ~~نکردی. مأمون فرمود تا امارتقم1 به نام او نوشتند و او را فرمان داد ~~تاهم از آنجا # ~~مراجعت کند . # هرثمه بدان سبب که برحسن عهد امیر المؤمنین اعتماد داشت گفت : نخست # ~~بروم وعهد خدمت تازه کنم و امیرالمؤمنین را از احوال اعلام دهم . چون ~~به مرو # ~~رسید ، فضل عرضه داشت که هرثمه فرمان امیر المؤمنین را مطاوعت ننمود و ~~قصد # ~~خلافت دارد . آنگاه فرمود تا اورا پیاده کنند ودست بسته پیش مأمون آرند ~~. چون # ~~هرثمه خواست که عذر خود تقریر کندفضل نگذاشت و فرمود تا او را مشتزدند ~~و به # ~~زندان بردند ودرشب کار اوساختند . # و چون مأمون سادات را دوست داشتی ، الرضا علی بن موسی را از بغداد # ~~بخواند به اعزازی هرچه تمامتر، واو رانایب وولی العهدخود گردانید، و به ~~اطراف # ~~جهان خبر2 فرستاد و به جهت او بیعت بستد که بعداز مأمون خلیفه او باشد ~~و او قبول # ~~نکرد . روزی در اثنای محاوره حکایت ظلم حسن بن سهل و کراهیت خلق و بیعت # ~~کرد. چون آن احوال را حقیقت کرد برای دفع ابراهیم بن مهدی به نفس ~~خودسوی # ~~بغداد حرکت فرمود و بردر سرخس چهار کس را از پیادگان بفرمود تا فضل را ~~در # ~~حمام کار تمام کردند، و از سرخس به طوس آمد وتربت پدر را زیارت کرد و ~~امام # ~~علی بن موسی الرضا باوی بود. گویند : روزی انگور بسیار خورد و رنجور شد ~~و # ~~روح مطهراو از کالبد مفارقت کرد ، ومأمون بروفات او بسیار جزع نمود . ~~وجماعتی # ~~از شیعه بر آنند که او را درانگور زهردادند . واو را درسنهآ ثلث ~~ومائتین (203) در # ~~طوس دفن کردند . # [و در سنهآ اربع و مائتین (204) ابویزید طیفور بن عیسی بن سروشان بن ~~PageV01P156 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0194.png) # ~~مؤید البسطامی و اوصدساله ms161 بود وفات یافت . آدم وطیفور وعلی سه برادر ~~بودند و # ~~جدایشان مجوسی بود. ومحمدبن علی الصعلوکی در کتاب النور آورده است که # ~~ابویزید چهاراند : اول سلطان العارفین ابویزید طیفور بن عیسی بن سروشان ~~، دوم # ~~ابویزید القاضی طیفور بن ابوموسی یعقوب بن آدم بن عیسی بن سروشان ، ~~سیوم # ~~ابویزید طیفور بن علی بن آدم بن عیسی بن سروشان ، چهارم از قبیلهٔ‌ ~~دیگر ، و # ~~هوابویزید طیفور بن حسن بن عامر البسطامی رحمة الله علیهم. و گفته است ~~که ولادت # ~~ابویزید در سنهآ احدی و ثلثین ومائه (131) بود به بسطام، وهفتاد وسه ~~سال بزیست و # ~~درسنهآ اربع ومائتین (204) وفات یافت، وجدش سروشان والی نواحی قومس که # ~~دامغان می گویند بود بامروت وسخا. بردست ابراهیم عرفهآ عربی که در ~~ابتدای اسلام # ~~به بسطام آمده بود ایمان آورد ، و عیسی پسرش دایما باصلحا صحبت داشتی . ~~خالهآ # ~~ذوالنون مصری را بخواست عزالغریر (؟) نام ، وآدم وطیفور وعلی ازو در ~~وجود # ~~آمدند و بعداز چهار سال پدرش نماند . # بایزید صدوسیزده پیر را خدمت کرد ، آخرین جعفر صادق بود ، سقایی او # ~~کرد . روزی صادق او راگفت: آن کتاب ازطاق فروگیر. بایزیدگفت : کدام ~~طاق؟ # ~~صادق گفت : مدتی است که درخانه طاق ندیدهای! گفت : مرا به آن چه کار ، ~~به # ~~نظاره نیامدهام . صادق گفت : چون چنین است به بسطام رو که کارتو تمام ~~شد . # بایزید گفت : سیسال در راه حق مجاهده کشیدم ، هیچ چیز سختتر از علم # ~~و متابعت او ندیدم ، و اگرنه اختلاف علما بودی بدبخت بودمی ! و اختلاف ~~علما # ~~رحمت است الا دریگانگی حق . و گفت : دراین غم بودم که از حضرت عزت سؤال # ~~کنم تا آرزوی طعام وزنان از دل من بردارد. باخود گفتم: چگونه شاید که ~~این سؤال # ~~کنم؟ ورسول علیه السلام این سؤال نکرد . خاموش شدم . برکت این حق تعالی ~~آن # ~~آرزو چنان از دل من برداشت اگر سالی نخورم تفاوت نکند ، و زنی که مرا ~~پیش # ~~آید ودیواری ، یکسان بود . # از وی سؤال کردند که ms162 در راه سختتر چیزی که دیدی چه بود؟ گفت : # ~~وصفش ممکن نیست . گفتند : آسان ترین چیزی که نفستو در راه خدا از تودید # ~~چه بود؟ گفت : این بگویم. گفت : نفس خودرا شبی به طاعت خواندم، کاهلی ~~کرد PageV01P157 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0195.png) # ~~چندانکه کسی یک باربگوید : سبحانالله . یک سال آبش ندادم ، گفتم : بعد ~~از این # ~~اگر کاهلی کنی یک سال نانت ندهم]1 . # و شیخ ابومحفوظ معروف به فیروز3 الکرخی درسنهآ مائتین وفات یافت و # ~~مادر و پدرش ترسا بودند، او را به معلم دادندتا ترسایی بیاموزد، از ~~ایشان بگریخت # ~~و به خدمت علی بن موسی الرضا رفت . # حکایت - محمدبن الحسن گفت : معروف را به خواب دیدم ، گفتم: خدای # ~~تعالی با توچه کرد؟ گفت : مرا بیامرزید. گفتم : به زهد؟ . گفت : نه . ~~اما بهیک # ~~سخن که از ابن سماک شنیدم به کوفه ، که گفت : هر که بجملگی به خدای ~~تعالی # ~~باز گردد خدای تعالی به رحمت بدو باز گردد و همهآ خلق بدو باز گذارد . ~~سخن او # ~~در دل من افتاد و به خدای باز گشتم وازهمهآ شغلها دست بداشتم مگرخدمت ~~علی بن # ~~موسی الرضا ، واین سخن با او بگفتم . گفت : اگر بپذیری ترا کفایت است . # و در سنهآ اثنی ومائتین (202) ابوشعیب صالح بن حماد3 بن عبدالله بن # ~~اسماعیل الرسی4 السوسی به خراسان وفات یافت ، و شب آدینه هفتم ماه رجب ~~سنهآ # ~~اربع ومائتین (204) امام ابوعبدالله محمدبن ادریس الشافعی به مصر وفات ~~یافت . # حکایت - آوردهاند که هارون الرشید را بازبیده مناظره افتاد . زبیدههارون # ~~را گفت: ای دوزخی! هارون گفت : اگر من دوزخیام فانت طالق . ازهم مفارقت # ~~کردند . و هارون عظیم زبیده را دوست داشتی، علمای بغداد را حاضر کرد و ~~این # ~~مسئله را فتوی کردند . هیچ کس جواب نداد ، گفتند : خدای تعالی داند که ~~هارون # ~~بهشتی است یادوزخی . شافعی آنگاه کودک بود ، ازمیان جمع برخاست و گفت : # ~~من این را جواب دهم . مردمان تعجب نمودند . هارون او را پیش خود خواند ~~و # ~~گفت : جوابگوی . شافعی ms163 گفت : ترا دراین مسئله بهمن حاجت است یامرا به ~~تو. # ~~هرون گفت: مرا به تو. شافعی گفت: [70- پ] پس از تختفرو آی ومرا ~~برتختنشان # ~~وبه حرمت برابر من بنشین تاجواب دهم که پایگاه علم عالی است . هارون ~~چنان # ~~کرد . شافعی گفت : مرا از توسؤالی است ، اول توجواب گوی ، آنگاه من ~~جواب # ~~تو بگویم . هارون گفت: بگو. شافعی گفت: هر گز توبرهیچ معصیت قادر شدی ~~واز PageV01P158 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0196.png) # ~~ترس خدای تعالی از آن معصیت بازایستادی؟ هارون گفت: بلی . گفت: بگو ~~چگونه # ~~بود . گفت : روزی برسریتی در حرم پدر رفتم وقصد معصیت کردم ، باز از ~~خوف # ~~خدای تعالی باز ایستادم وتوبه کردم . شافعی گفت : بگوی بالله که همچنین ~~است . # ~~هارون گفت: بالله که همچنین است . شافعی گفت: من حکم کردم که توازاهل ~~بهشتی. # ~~علما گفتند: به چه دلیل؟ گفتبدان دلیل که خدای تعالی می فرماید: «واما ~~من خاف مقام # ~~ربه ونهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی» یعنی هرکه او قصد معصیتی ~~کرد # ~~وترس خدا اورا از آن بازداشت، بهشتجای اوست . همه فریاد بر آوردند و ~~گفتند: # ~~هر که در حال طفو لیت چنین باشد [حال] درشباب چون بود! ومدت عمر او ~~پنجادو # ~~چهارسال بود . # ودر سنهآ اربع ومائتین (204) ابوداود سلیمان بن داودالطیالسی1 نماند و او # ~~هفتاد ویکساله بود ، وهشام بن محمد السایب الکلبی ودرسنهآ ست ومائتین ~~یزیدبن # ~~هرون بن زادان الواسطی واو هشتاد و نه ساله بود از عظمای اصحاب حدیث ~~درو اسط # ~~وفات یافت . وهم دراین سال جریر بن حازم وشبانة بن سوار المدنی و حجاج ~~بن # ~~محمدالاعور الفقیه3 وعبدالله بن النافع الصایغ3 المدنی مولی لبنی مخزوم ~~و وهب # ~~ابن جریر ونوفل بن اسماعیل وروح بن عباده وهیثم بن عدی وفات یافتند . # و در سنهآ سبع و مائتین (207) محمد بن عمرو بن واقد مولی لبنی هاشم # ~~المعروف به واقدی وفات یافت واو هفتاد وهفت ساله بود. و در آن سال یحیی ~~بن # ~~الحسین بن یحیی بن زید بن علی ms164 کرم الله وجهه در بغداد وفات یافت و ~~مأمون بر # ~~وی نماز کرد. ودرسنهآ ثمان ومائتین (208) ابوعمرو نفیل بن محمد بن ~~عبدالرحمن # ~~ابن محمدبن خالدبن سعید بن حرجة المکی المخزومی القاری به مکه وفات ~~یافت. # ~~و درسنهآ تسع ومائتین (209) ابراهیم بن عبدالوهاب بن ابراهیم بن محمدبن ~~علی # ~~ابن عبدالله بن العباس المعروف به ابنعایشه، ومحمدبن ابراهیم الافریقی ~~را مأمون # ~~بکشت با جماعتی دیگر که محبوس بودند. و درسنهآ احدی [71 - ر] عشر ~~ومائتین # ~~(211) ابو القاسم النبیل وهوضحاک بن مخلد بن سنان4 الشیبانی و محمدبن ~~یوسف PageV01P159 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0197.png) # ~~الفارابی وفات یافتند . # ودرسنهآ خمس عشر ومائین (215) شیخ ابو سلیمان عبدالرحمن الدارانی وفات # ~~یافت . داران دیهی است از اعمال دمشق. احمد حواری مرید او بود، گفت: ~~شیخ # ~~فرمود : قناعت از رضا به جای ورع است از زهد . این اول رضاست و آن اول # ~~زهد . و گفت: ما در رضا به جایی رسیدیم که اگر هفت طبقهآ دوزخ در چشم ~~راست # ~~ما نهند در خاطر ما نگذرد که چرا درچشم چپ ننهادند . # وهم دراین سال هود بن خلیفة بن عبدالله بن عبیدالله بن ابی بکر، ومحمدبن # ~~عبدالله بن المثنی بن عبدالله بن انس بن مالک الانصاری واسحق بن الطباع ~~و ابی - # ~~عمرو معاویة بن عمرو و ابی عمرو قبیضه بن عقبه من بنی عامربن صعصعه ~~وفات # ~~یافتند . # و مأمون چون به بغداد رسید ، طاهر را از رقه بخواند وبه خراسان فرستاد # ~~و امارت خراسان از عقبهآ حلوان تا اقصی بلاد مشرق او را داد . آخر ~~الامر خبث # ~~نیت و فساد ضمیر او را باعث شد تاعصیان آورد . [مأمون او را خلع کرد ~~ونام او # ~~از ] خطبه بیرون آورد، و درسنهآ سبع ومائتین (207) روز آدینه ماه جمیدی ~~الاول # ~~خطبه به نام قاسم بن علی گفت و کفران نعمت مأمون او را بگرفت تاهم در ~~آن هفته # ~~شبی درخانه بخفت و بمرد وسبب وفات او کس ندانست که چه بود! و عاقبت ~~کفران # ~~نعمت همیناست که ms165 هر که بر ولی نعمتخود بیرون آید ازدست جفای زمانه زبون # ~~آید . ومأمون راهوس زیارت انوشیروان عادل شد : # حکایت دخمهآ انوشیروان - گویند مأمون خواست که بنای مداین و آن # ~~قصرها وکاخهای انوشیروان بیند . حسن بن سهل کاتب واحمدبن خالدالاحول را ~~با # ~~خود ببرد و آن کاخها و بناها میدیدند و تعجب مینمودند . بعد از آن گفت ~~: مراباید # ~~که زیارت انوشیروان کنم. گفتند : فلان جای مردی است پیر ، و او داند که ~~دخمهآ # ~~انوشیروان کجاست . او را بیاوردند . چون پیش مأمون آمد به زبان عجم ~~برمأمون # ~~ثنا گفت. پس گفت : پدر پدرمن دخمهبان انوشیروان بود و به میراث به من ~~رسیده # ~~است و اندرزنانهآ او من دارم ، گفته است که پادشاهی از پادشاهانعرب ~~ازخویشان # ~~پیغمبر مرا زیارت کند، و نشانها داده است و تو به آن کس میمانی. [71-پ] ~~مأمون PageV01P160 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0198.png) # ~~را عجب آمد ، بفرمود تا او را سه روز مهمان داشتند . پس پیر را پیش ~~خواند و # ~~گفت: دخمهآ انوشیروان به ما نمای . پیر گفت : در کوهی است و از اینجا ~~تا آنجا # ~~پنجاه فرسنگ است ، وچون آنجا روی، دره ای است بالای آن دوازده فرسنگ، # ~~بربالای آن کوهی است هفت فرسنگ، ودخمه برسر آن کوه است . خانهای است # ~~از سنگ خاره تراشیده و کوشکی سیصد گز، زمین او درسیم گرفته و سقف آن به ~~زر # ~~و گوهر های قیمتی آراسته وتختی از زرو مروارید در پیشگاه نهاده و ~~جامههای زربفت # ~~به جواهر آراسته بر آن تخت افکنده ، و شاهنشاه بر آن تخت است که به ~~زندگانی # ~~داشت ، وتاج برسر بالین آویخته، وتن اورا به داروها اندودهاند که هر ~~گزتباه نگردد # ~~ومتغیر نشود. ودر آن کوشک طلسمها ساخته است که کس در آنجا نتواند رفت ~~مگر # ~~آن پادشاه تازیان که او نشان داده است . ومن این نشانها همه درتو ~~میبینم . # مأمون گفت: ترا رنجه باید شدن وراه نمایی کردن . پیرگفت : راه آن کوه # ~~ویران کردهاند تاکس بر آنجا نتواند ms166 شد ، تدبیر آن باید کرد تا آن راه ~~آبادان کنی . # ~~مأمون فرمود تا آلت1 واستادان و کارگران و چوبها جمع کردند و برشتران ~~نهادند و # ~~مأمون و خاصگیانی چند و آن پیر برفتند . چون به پایان کوه رسیدند آن ~~راهها # ~~بساختند . چون تمام شد ، مأمون باسه کس و خادمی جنیبتی در دست گرفته ~~روان # ~~شدند وبیست تا جامهآ زربفت وچندمن کافور ومشک وعنبر با خود ببردند . ~~چون به # ~~نزدیک دخمه رسیدند مأمون پیاده شد تا به در دخمه رسید. پیر گفت: اگر تو ~~آنی که # ~~اونشان داده است حلقهآ در بگیر و بجنبان. مأمون حلقهآ در بگرفت و ~~بجنبانید. کلیدی # ~~از بالای در بیفتاد . پیرگفت . درست شد که تو آنی که او نشان داوهاست. ~~در بگشارند # ~~چند سوار دیدند با سلاح تمام به طلسم کرده ، برخود بجنبیدند و حمله ~~کردند . # ~~پیرمأمون را گفت: تازیانه ازدست بیفکن . بینداخت. ایشان ساکن شدند. از ~~آنجا # ~~در گذشتند ، به میان سرا رسیدند . بر گوشهآ صفه چهار شیر دیدند که آهنگ ~~ایشان # ~~کردند. پیرگفت: آستین خود بر ایشان افشان . بیفشاند. ایشان ساکن شدند . ~~چون # ~~به در دخمه رسیدند چهار پاره شمشیر تیز از بالای در آویخته بود ، می ~~آمد و میشد # ~~که کسرا زهره نبود که بدان نزدیکی شدی . [72 - ر] پیر گفت: دستار از ~~سرفرو- PageV01P161 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0199.png) # ~~گیر و گستاخ در آی . دستار از سر فرو گرفت. شمشیرها ساکن شدند . در آمد ~~و # ~~آن عجایبها از بسط و فرش و آلتهای زرین ، و میان سرا خشتهای زرین و ~~سیمین # ~~افکنده و دیوارها به جواهر قیمتی مرصع کرده بدیدند و پنج غلام به طلسم ~~باسلاح # ~~از دست راست تخت ایستاده و پنج از چپ و پنج از پیش و پنج از پس همه ~~برخویشتن # ~~بجنبیدند و آهنگ ایشان کردند . # پیرگفت: یا امیرالمؤمنین ، آواز ده وبگوی که من کیستم . مأمون آواز داد # ~~و از هیبت بیهوش گشت وچنان پنداشت که او زنده است . بعداز آن مأمون به ms167 ~~سه # ~~جایگاه خدمت کرد و تواضع نمود و بر گوشهآ تخت رفت و بنشست و حسن سهل # ~~و احمد خالد بر پای ایستادند . مأمون در روی شاهنشاه مینگریست و ~~جامههای او # ~~را میدید، بعضی تباه شده بود. مأمون جامههای نو بر وی افکند و تخت او ~~بپوشانید # ~~و کافور ومشک وعنبر بر آنجا پراکند واز هردو جانب سفیدی در محاسن ~~انوشیروان # ~~در آمده بود و عصابه از دیبای برسر وی بسته، چهارسطر از مروارید بر ~~آنجا1 دوخته # ~~برشکل کتابت . مأمون در وی می نگریست و این آیت میخواند که : « ان فی # ~~ذلک لعبرة لاولی الابصار » . # بعداز آن پیر گفت : این نوشته که بر این عصابه است برخوان . برخواند # ~~یک سطر این بود: «گیتی که یزدان کرد مرا چه کوشش.» دوم نوشته بود: «عمر ~~تمام # ~~نیست مرا چه خواهش!» سیوم «گیتی جاویدنیست مرا چه رامش!» چهارم «چه ~~شاید # ~~کرد که نشاید دانست2» ومردو دست برسینه نهاده و انگشترین گوهری درو ~~نشانده # ~~که هر روزن ازو روشن بود . مأمون به تعجب به هرطرفی مینگریست ، لوحی ~~دید # ~~از زر به خطی روشن نوشته بود که پس از مرگ من به چندین سال پادشاهی از ~~پادشاهان # ~~عرب بیاید و زیارت ما کند و ما را جامهٔ‌ نو پوشاند و خوشبوی گرداند . ~~صفت # ~~او چنین بود و نام ونسب او تا آدم چنین - نگاه کردند این خود صفت مأمون ~~بود - # ~~وهرچند در کالبد ما جان نباشد که عذر اوخواهیم و او را مهمان داریم، ~~اما این نوشته # ~~که در زیر زانوی من است پایمزد اوست، بر گیرد و عذر ما بپذیرد . و دیگر ~~آنکه PageV01P162 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0200.png) # ~~سه کس باوی باشند: یکی ناقص بود با ما خیانت کند. پادشاه تا زیان باید ~~که سزای # ~~او بدهد . # مأمون چون آن لوح برخواند ، دست در زیر زانوی او کرد. سنگی دید بر # ~~آنجا نوشته که دراین کوه به فلان جایگاه ده گنج از زر وجواهر وسیم است ~~بردارد ms168 # ~~وما را معذور دارد . مأمون آن خط برداشت و زانو ودست اوببوسید وخدمت ~~کرد # ~~وبازگشت . چون بیرون آمد خادم خواهش کرد تا زیارت کند . چون بازمی گشت، # ~~انگشترین انوشیروان بیرون کرد وپنهان داشت . چون در راه شدند مأمون با ~~حسن # ~~و احمد گفت: بزرگوار پادشاهی که او بوده است دانا به همه چیز! اما این ~~سخن # ~~مشکل است که گفته است ناقصی بامن خیانت کند و سخن او دروغ نباشد . ~~اندیشه # ~~کنید تا این چه تواند بود؟ گفتند : ناقص خادم است، ندانیم تا او چه ~~کرده است . # ~~خادم را پرسیدند و در وی بجستند، انگشتری انوشیروان با او یافتند . ~~مأمون پیاده # ~~باز گشت و کنار تخت او بوسه داد و انگشتری در انگشت او کرد . چون نگاه ~~کرد # ~~برچهار گوشهآ تخت چهارسطر نوشته بود: «هر کرا پادشاهی نیست کامرانی ~~نیست، # ~~هر کرازن نیست کدخدایی نیست، هر کرا فرزند نیست شادمانی نیست، هر که را # ~~این هرسه نیست بیماری نیست.» # پس مأمون بیرون آمد واین آیت میخواند: «وما الحیوة الدنیا الامتاع ~~الغرور» # ~~و چون به این گنجها رسید چنانکه نشان داده بود بر گرفت و شتران و ~~چهارپایان # ~~پراز زر و جواهر کرد . و گویند توانگری مأمون و فرزندان و اسبابی که ~~ساختند # ~~جمله از آن بود . و چون به مداین رسید فرمود تا خادم را مثله کردند و ~~بر درختی # ~~در آویختند تامردم عبرت گیرند و آن راه که بر آن کوه کرده بود [فرمود] ~~تاخراب # ~~کردند ، و آن پیر عجمی را بسیار بنواخت . ### | د} # و در سنهآ سبع عشر ومائتین (217) مأمون به مصر رفت وعبدوس را بکشت. # ~~و در سنهآ ثمان عشر و مائتین (218) مر برادر خود ابواسحاق را ولی العهد ~~گردانید # ~~واورا معتصم لقب داد ودر اطراف عالم مثال فرستاد تابا او بیعت کردند. ~~وهم درین # ~~سال عزم غزات روم کرد . چون بدان دیار رسید به سرچشمه ای که آن را بند ~~رود PageV01P163 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0201.png) # ~~گویند فرود آمد ms169 و لشکرها به اطراف روم فرستاد . روزی برلب آن آب نشسته ~~بود # ~~و پایها در آب کرده خرمای بسیار بخورد لرزه بر وی افتاد و رنجور شد و ~~درشب # ~~[73 - ر] پنجشنبه هفدهم ماه رجب سال مذکور وفات یافت . و آن روز مأمون # ~~خلیفه چهل و هشت ساله بود و مرقد او را به طرسوس بردند و آنجا دفن ~~کردند ، # ~~ودر مرثیهٔ‌ او ابوسعید مخزومی گوید : ### | شعر # هل رأیت النجوم اغنت عن %~% المأمون او عن ملکه المرسوس # خلفوه بعرصتی طرسوس %~% مثل ما خلفا اباه بطوس # ومدت خلافت او بیستسال و پنج ماه و بیست و دو روز بود، و مادرش مراجل # ~~بادغیسیها بود و از خلفا که هزار هزار درم به یک کس بخشیدی او بود . ~~بعد ازو # ~~هیچ کس احیاء سنت پسندیده نکرد . # المعتصم ابو اسحاق محمد بن الرشید - هشتم خلفای بنی العباس بود و # ~~بیست وهفتم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مادرش ام ولد مارده ~~بنت شبیب # ~~بود . بعداز برادر او به خلافت نشست وبه بغداد آمد و امور ملک را ~~انتظام داد ، # ~~و اول کسی بود که روی به تربیت ترکان آورد، سامره را بنا کرد ودار ~~الخلافه ساخت # ~~و عموریه را در روم فتح کرد و درش را به بغداد آورد و نود هزار غلام ~~ترک بخرید . # ~~و عظیم شجاع و دلاور بود و قوتی او2 تا غایتی بود که نقش از درست3 به ~~انگشت # ~~ببردی . وزارت به محمد بن عبدالسلک الزیات داد و در زمان او در سنهآ ~~تسع عشر # ~~و مائتین ابونعیم الفضل بن رکین مولی طلحة بن عبدالله به کوفه ، و ~~بشربن غیاث - # ~~المریسی وعبدالرحمن بن الرجا البغدادی وفات یافتند. و در این سال ~~معتصم، امام # ~~احمد بن حنبل را سی و هشت تا زیانه بزد لیقول بخلق القرآن4 . # حکایت- آوردهاند که در بغداد چون معتز له غلبه کردند، گفتند: اورا تکلیف # ~~باید کرد تاقر آن را مخلوق گوید . پس او ms170 را به سرای خلیفه بردند. ~~سرهنگی بر در # ~~بود ، گفت : ای امام، زنهار که مردانه باشی که من دزدی کردم، هزار چوبم ~~بزدند PageV01P164 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0202.png) # ~~ومن مقرتشدم تاعاقبت رهایی یافتم، برباطل چنین صبر کردم تو که برحقی او ~~لیتر1 . # ~~احمد گفت : آن سخن مرا قوتی داد . پس او را میزدند و او پیر بود و ضعیف ~~، # ~~اورا برعقابین کشیدند وسی وهشت تازیانه بزدند که قرآن را مخلوق گوید و ~~نگفت. # ~~در آن میان بند ازارش گشاده شد و دستهای او را بسته بودند و دستی از ~~غیب پدید # ~~آمد وبند ازارش را ببست . چون آن بدیدند ، او را [73 - پ] رها کردند، ~~وهم # ~~در آن وقت وفات یافت ، و در آخر عمر قومی او را گفتند : چه گویی در ~~قومی که # ~~ترا زدند؟ گفت : ایشان پنداشتند که من بر باطلم، از برای حق مرا ~~میزدند، بمجرد # ~~این زخم به قیامت با ایشان هیچ خصومت ندارم . # ودر پنجم ماه ذوالحجه سنهآ تسع عشر ومائتین(219) محمدبن علی بن موسی - # ~~الکاظم در بغداد وفات یافت، و درسنهآ عشرین و مائتین (220) ابوعیسی ~~خلاد بن # ~~خلید الکوفی القاری نماند . ودرسنهآ ثلث وعشرین ومائتین (223) عمروبن ~~مرزوق # ~~الباهلی البصری وابوالنعمان عازم بن محمدبن الفضل السدوسی وابو ایوب ~~سلیمان # ~~ابن جریر الراسخی البصری الازدی وسعیدبن الحکیم بن ابی مریم البصری ~~واحمد # ~~ابن عبدالله العرابی و سلیمان الشاد کوفی وعلی المدینی که از نقلهآ ~~اخبار وعظماء # ~~اصحان حدیث بودند وفات یافتند. و درسنهآ ست وعشرین ومائتین (226) ~~ابودلف # ~~القسم بن عیسی العجلی وقالون عیسی بن مینا المدنی القاری وفات یافتند ، ~~ودرسنهآ # ~~سبع وعشرین ومائتین (227) و گویند سبع و خمسین ومائتین (257) بشرحافی ~~مروزی # ~~در بغداد وفات یافت ، ابونصر کنیت داشت و مرید خال خود ابوعلی حشرم بود ~~. # ~~گفت: مصطفیرا درخواب دیدم، گفت: ای بشر، میدانی حق تعالی چرا ترا از ~~میان # ~~هم سران خود بر گزید و بر کشید؟ گفتم: نه ، یا رسولالله . گفت : به ~~متابعت سنت # ~~من و خدمت صالحان ms171 کردن و نصیحت کردن برادران و دوستی صحابه واهل بیت # ~~من ، این است که ترا به منازل نیکان رسانید . # و در همین سال ابوالولید هشام بن عبدالملک الطیالسی و او نود3 وسه ساله # ~~بود و عبدالله بن عبدالوهاب الحجبی و ابراهیم بن بشار المیعادی الرمادی ~~ومحمد # ~~ابن کثیر العبدی وفات یافتند . PageV01P165 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0203.png) # حکایت - آورده اند که در زمان معتصم بابک خرمی خروج کرد و او زندیق # ~~بود و خدای عزوجل را انکار کردی و به حرام و حلال ایمان نداشتی و امر ~~ونهی را # ~~حق ندانستی . وگویند مادر او از دیهی بود از اعمال آذربایجان . مردی از ~~قبطیان # ~~سواد عراق باوی به سفاح نزدیکی کرد و بابک از و متولد شد . # مقدسی در تاریخ آورده است که از زنادقه و دزدان و بد دینان بیست هزار # ~~سوار بر وی جمع شدند و هزار بار هزار1 مسلمان بکشتند . خلیفه افشین بن ~~کاوس # ~~را به حرب او فرستاد و بلاد آذربیجان به وی داد . افشین او را گرفته ، ~~به خدمت # ~~خلیفه فرستاد . معتصم [74 - ر] فرمود تا او را مثله کردند و سر او را ~~روز آدینه # ~~چهاردهم ماه رمضان سنهآ ثلث و عشرین و مائتین (223) در بغداد برسر جسر # ~~بیاویختند . # و در همین سال توفیل بن میخائیل قیصر روم خروج کرد ومعتصم به مصاف # ~~او رفت و فتح عموریه کرد . و در ایام اوقاضی القضاة احمد بن ابی داود ~~بود، واز # ~~فقهای بزرگ اسماعیل مزنی و ربیع مرادی . ومعتصم میل به اعتزال داشت و ~~معتقد # ~~خفض الفرد بود . واو را هشت پسر بود وهشت دختر، و ازو سه پسرماندند : ~~هارون، # ~~جعفر ، محمد . و او را خلیفهآ مثمن گفتندی ، سبب آنکه هشتم خلیفه از ~~بنی عباس # ~~وهشتم بطن بود . و درسنهآ ثمانین و مائه (189) درخلد بغداد در وجود آمد ~~و چهل # ~~وهشت سال بزیست و درسبع و عشرین ومائتین (227) درسر من رأی وفات یافت # ~~ومدت خلافت او هشت سال وهشت ماه ms172 وهشت روز بود2 . # الواثق بالله ابوجعفر هارون - نهم خلفای بنی العباس بود وبیست و هشتم # ~~به نسبت با نبیصلی الله علیه و آله . مادرش ام ولد قراطیس بود. بعداز ~~پدر بر سریر # ~~خلافت نشست و به مأمون تشبه کردی واو را مأمون الاصغر گفتندی . و او را ~~پسری PageV01P166 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0204.png) # ~~بود ابوعبدالله محمد ، و وزیرش محمدبن عبدالملک بود . و درایام او ~~درسنهآ تسع # ~~و عشرین ومائتین (229) ابومحمد خلف بن هشام البزاز القمی در بغداد وفات ~~یافت # ~~و درسنهآ ثلثین ومائتین شیخ ابو الحسن احمدبن ابی الحواری الدمشقی مرید ~~سلیمان # ~~دارانی بود ، ومیان ایشان عهدی بود که خلاف یکدیگر نکنند . یک روز ~~سلیمان در # ~~حالتی بود ، احمد بیامد و گفت : یا شیخ ، تنور تافته اسث چه فرمایی؟ ~~سلیمان # ~~جواب نداد، تا احمد سه بار بازگفت . سلیمان گفت : برو و در آنجا نشین . ~~احمد # ~~برفت و در تنور نشست . چون ساعتی بر آمد، سلیمان احمد را طلب کرد . ~~گفتند : # ~~نمیدانیم کجاست . سلیمان را از آن حال یاد آمد ، گفت : در تنور نگرید . ~~دیدند # ~~درتنور [بود] بیرون آوردند ، یک موی برتن او نسوخته بود . احمد گفت : ~~هر که # ~~نظر به دنیا ازسر ارادت و محبت کند ، حق تعالی نور یقین و زهد از دل او ~~بیرون # ~~برد ، و گفت هر که عملی کند بیمتابعت سنت رسول صلی الله علیه و سلم عمل ~~وی # ~~باطل بود، وعلی بن [74 - پ] جعد مولی بنی النخزوم که از کبار اصحاب ~~حدیث # ~~بود وفات یافتند . # و در سنهآ احدی وثلثین ومائتین (231) واثق ، احمد بن نصر الخزاعی را # ~~بکشت و ابی حذیفه و اصل بن عطا شیخ مقدم معتزله که گفت فاسق از اهل ملت ~~نه # ~~مؤمن است و نه کافر وفات یافت، و درسنهآ ثلثین ومائتین (230) در ماه ~~ربیع الاول # ~~ابو العباس عبدالله بن طاهر بن الحسین نماند، وجماعتی اعراب خروج کردند ~~وقافله # ~~را تعرض رسانیدند . بوغاء1 کبیر را فرستاد تاشرایشان دفع کند . و نصربن ~~مالک # ~~در ms173 بغداد خروج کرد و کشته شد. و واثق سی و چهارسال بزیست و در روز ~~چهارشنبه # ~~بیست و چهارم ذوالحجه سنهآ اثنتین و مائتین به علت استسقا وفات یافت . ~~ومدت # ~~خلافت او پنج سال ونه ماه و سیزده روز بود . # المتوکل علی الله ابوالفضل جعفربن محمد بن هارون - دهم خلفای # ~~بنی العباس بود و بیست و نهم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . ~~مادرش ام ولد # ~~شجاع خوارزمی2 بود . بعداز برادر خلیفه شد . فقها و محدثان را دوست ~~داشتی ، # ~~و وزارت به ابوالوزیر داد و محمدبن عبدالملک را در تنور آهنین که ~~درایام معتصم PageV01P167 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0205.png) # ~~جهت عذاب مردمان ساخته بود هلاک کرد . و در ایام او قاضی محمد بن سماعه # ~~صاحب محمد بن الحسن الشیبانی واوصدساله بود ویحیی بن معین درسنهآ ثلث ~~وثلثین # ~~و مائتین (233) وفات یافتند . # و درسنهآ خمس و ثلثین و مائتین (235) قاضی احمد بن ابی داود و پسرش # ~~ابوالولید محمد بن احمد را متوکل ازقضا معزول کرد و از ابو الولید صد ~~وبیست # ~~هزار دینار وجوهری که چهل هزار دینار ارزید بستد ، و ابومحمد یحیی بن ~~اکثم # ~~را قاضی القضاة گردانید . و درسنهآ اربعین و مائتین (240) شیخ ابوحامد ~~احمدبن # ~~خضرویه البلخی واو نود وپنج ساله بود وفات یافت . احمد را زنی بود ~~فاطمه نام # ~~دختر امیربلخ بود ، ترک شغل دنیا کرده در طریقت آیتی بود ، با احمد به ~~زیارت # ~~بایزید رفت و نقاب از روی برداشت و گستاخوار سخن می گفت. احمد از آن ~~متغیر # ~~شد، و چون احمد در می آمد روی میپوشید . احمد گفت بر عکس این میباید ، # ~~روی از من پوشیدن و از بایزید نپوشیدن چه معنی دارد ا فاطمه گفت : از ~~آنکه تو # ~~محرم طبیعت منی و بایزید محرم طریقت ، از تو به هوا1 رسم و از وی به ~~خدا . # ~~دلیل برین سخن آن است که او از صحبت من [75 - پ] بی نیاز است و تو به ~~من # ~~محتاجی. ms174 احمد گفت: هر که خدمت درویشان کند به سه چیزمکرم شود : به ~~تواضع # ~~و حسن ادب و سخاوت . # و هم در این سال قاضی ابوعبدالله احمد بن ای داود بعداز وفات پسرش # ~~ابوالولید به بیست روز وفات یافت ، وهم در این سال ابوجعفر محمد بن ~~عبدالله # ~~الاسکافی و امام احمدبن محمد بن حنبل وابوالحسن احمد بن محمد بن ~~عبدالله بن # ~~القاسم بن نافع بن ابیمرة2 المؤذن المکی البزی القاری وفات یافتند . ~~ودرسنهآ # ~~اثنی و اربعین و مائتین (142) ابوعمرو عبدالرحمن بن احمد بن بشیربن ~~ذکران # ~~القرشی الدمشقی وفاتیافت، و درسنهآ ثلث واربعین ومائتین (243) شیخ ~~ابوعبدالله # ~~حارثبن اسد المحاسبی در بغداد نماند. اصلش ازبصره بود ودر وقت خود شیخ- # ~~المشایخ بغداد بود . # شیخ ابوعبدالله خفیف گوید : برپنج کس از پیران ما اقتدا کنید و به حال ~~PageV01P168 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0206.png) # ~~ایشان متابعت نمایید و دیگران را تسلیم کنید و معارض مشوید: اول حارث ~~محاسبی، # ~~دوم جنید بغدادی، سیم رویم1 ، چهارم عباسبن عطا، پنجم عمروبن عثمانا، ~~زیرا # ~~که ایشان جمع کردند میان علم وحقایق . و هر که جز این پنج اند اعتقاد ~~را شایند، # ~~و ایشان هم اعتقاد راشایند وهم اقتدا را . # حارث گفت: مراقبت علم دل است در حضرت خدای تعالی، و رضا آرام - # ~~گرفتن است درتحت مجاری احکام ، وصبر نشانهآ تیر بلا شدن است و تفکر ~~اسباب # ~~را به حق قایم دیدن است و تسلیم ثابت بودن در وقت نزول بلا بی تغیری ~~درظاهر و # ~~باطن ، و علامت انس به حق وحشت است از خلق وگریز است از هرچه دون حق # ~~است ومنفرد شدن به حلاوت ذکر خدای تعالی . # ودرسنهآ اربع واربعین ومائتین (244) عمروبن عبیدشیخ معتزله نماند ، ودر # ~~سنهآ خمس و اربعین و مائتین (245) شیخ ابوالفیضی ذوالنون [ ثوبان بن ~~ابراهیم] # ~~مصری نماند، گفت: علامت خشم خدای تعالی بربنده ترسیدن بنده بود از ~~درویشی، # ~~وگفت : فساد برمرد ازشش چیز آید : ازضعف نیت [به] عمل آخرت، واز تنهایی # ~~بی علم3 و آنکه باقرب اجل درازی امل ms175 برو غالب باشد و رضای خالق گزیدن و ~~متابعت # ~~هو اوترک سنترسول کردن وزلتهای سلف را حجت خودساختن وهنری ایشان ~~نادیدن. # وهم در این سال شیخ ابوتراب نخشبی وفات یافت و هو عسکربن حصین، # ~~صحب حاتم الاصم و ابوحاتم العطار البصری . # ابو العباس [76- ر] سیاری گوید : با ابوتراب در بادیه ای بودم ، یکی از # ~~اصحاب گفت : تشنه ام . ابوتراب پای برزمین زد و چشمهآ آب پدید آمد . آن # ~~درویش گفت : مرا آرزوست که این آب به قدح خورم . دست به زمین زد و قدحی # ~~آبگینهآ سفید به وی داد و آن قدح تابه مکه باما بود . پس باما گفت: ~~اصحاب توچه # ~~گوینددرین کارها که خدای تعالی با او لیای خویش می کند از کرامات؟ ~~گفتم: هیچ کس # ~~ندیدم که بدین ایمان آرد الا اندکی . گفت : هرکه به این ایمان ندارد ~~کافر بود . # وهم در این سال ابوالولید هشام بن عمار بن نصر بن ابان میسرة السلمی # ~~القاضی الدمشقی وفاتیافت، ودرسنهآ سبع واربعین ومائتین (247) ابوعمرو ~~حفص PageV01P169 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0207.png) # ~~ابن عمر بن عبدالعزی صهبان الازدی الدوری القاری النحوی، وابوالحسین ~~احمدبن # ~~یحیی بن اسحاق الراوندی، وله من الکتب المصنفة مائة واربعة عشر کتابا، ~~وابونعیم # ~~ابراهیم ابی العباس الصولی الکاتب الشاعر وفات یافتند . # و گویند: متو کل فرمود تا تربت امیر المؤمنین حسین رضی الله عنه را باز ~~کردند # ~~وبا زمین هموار کردند و مردمان را از مجاورت تربت او منع کرد . واو را ~~سه پسر # ~~بود : المنتصر بالله محمد و المستعین بالله ابوعبدالله و المؤید بالله ~~ابراهیم . هرسه # ~~را ولی عهد کرد و هر پسری را از اطراف ممالک اقطاعی داده و در آن شعرا ~~قصاید # ~~گفته اند ، از آن جمله ابن مدبر گوید : ### | شع # با بیعة مثل بیعة السحرة %~% فیها لکل الخلایق الخیرة # اکدها جعفر و صیرها %~% الی بیعة الثلاثة البررة # وفی ذلک یقول علی بن الجهم : ### | شعر # قل للخلیفة جعفر یاذا الندی %~% وابن الخلایف والائمة اللهدی # لما اردت صلاح دین محمد ms176 %~% ولیت عهد المسلمین محمدا # و ثنیت بالمعتز بعد محمد %~% و جعلت ثالثهم اعز مؤیدا # و متو کل در سامره عمارت بسیار کرد و به نزدیک سامره قصری عالی بنا کرد # ~~و قصر جعفری نام نهاد . و مدمن الخمر بود ، در آن قصر او را بکشتند . و ~~سبب # ~~کشتن او آن بود که اینانج را که بزرگتر غلامان معتصم بود کشته بود و ~~ترکان بر وی # ~~دل بدکرده بودند. با منتصریکی شدند، وشبی که در آن قصر به عشرت مشغول ~~بود، # ~~در آمدند و او را بافتح خاقان بهم پاره پاره کردند . و او چهل وچهار ~~ساله بود ، # ~~درشب چهارشنبه سیم شوال سنهآ سبع و اربعین ومائتین (247) . ومدت خلافت ~~او # ~~چهارده سال ونه ماه ونه روز بود [76 - پ] . # المنتصر بالله ابوجعغر محمد - یازدهم خلفای بنی العباس بود و سی ام به # ~~نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مادرش ام ولد حبشیهآ رومیه بود و ~~وزیرش احمد PageV01P170 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0208.png) # ~~ابن الخصیب بن الضحاک . و او عظیم شریر وقلیل الخیر بود . چون در کشتن ~~پدر # ~~سعایت نمود، بعداز شش ماه به علت خناق بمرد، و گویند : هیچ پادشاهی ~~اصیل تر # ~~از شیرویه نبوده است که او پسر پرویزبن هرمزبن انوشیروان بود وتا ~~اردشیر بابک # ~~شانزده پدر همه پادشاه بودهاند . واصیلتر خلفا المنتصربن المتوکل بن ~~المعتصم # ~~ابن الرشید بن المهدی بن المنصور بوده است. عجیبتر آنکه اصیل ترین ~~پادشاهان # ~~پدر خود را بکشت وملک بگرفت ، لاجرم بعداز پدر بیشاز شش ماه نماند . # المستعین بالله ابو العباس احمدبن المتوکل - دوازدهم خلفای بنی العباس # ~~بود وسی ویکم به نسبت با نبی صلی الله علیه وسلم . مادرش ام ولد مخارق ~~بود و # ~~وزیرش ابوموسی و نایبش وکاتبش شجاع بن القاسم ، هردو را بکشت و وزارت # ~~به احمد بن صالح بن شیرزاد داد . و او خلیفه ای صاحب اخلاق وکریم بود . ~~و # ~~در ایام او درسنهآ ثمان و اربعین و مائتین (248) ابوهشام [محمد] بن ~~یزید الرقاشی ms177 # ~~وایوب بن محمد الوراق، وابوبکر محمدبن العلاء الهمدانی به کوفه، ~~وابوموسی # ~~احمدبن صالح المصری به مصر، و ابوجعفربن سوار الکوفی، و حسن بن الصالح # ~~البزاز از کبار اصحاب حدیث، وهشام بن خلد الدمشقی، ومحمدبن سلیمان ~~الجهنی # ~~به مصیصه، و حسن بن محمد بن طالوت وابوحفص الصیرفی به سامرا و محمدبن # ~~زنبور(؟) المکی بهمکه، وسلیمان بن ابی طینه1 وموسی بن عبدالرحمن وفات ~~یافتند . # وهم در این سال بغا الترکی و او نود واند ساله بود وفات یافت واز غلامان # ~~معتصم بود و پسرش موسی قایم مقام پدر شد . و در سنهآ خمسین3 و مائتین ~~(250) # ~~ابراهیم بن محمد التیمی قاضی بصره ومحمود بن خداش وابومسلم احمدبن ابی ~~- # ~~شعیب الحرانی وحارث بن مسکین البصری وابوطاهر احمدبن عمرو بن السرج3 # ~~وفات یافتند . # وهم دراین سال حسن بن زیدالعلوی در طبرستان خروج کرد و به اتفاق جیل4 و # ~~دیلم ری بگشود، وابوالحسین یحیی بن عمربن یحیی بن الحسین بن زیدبن [ ~~علی بن # ~~حسین بن علی رضی الله عنه از کوفه خروج کرد ومادرش دختر حسین بن ~~عبدالله بن] PageV01P171 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0209.png) # ~~اسماعیل بن عبدالله بن جعفر الطیار بود و به قتل آمد و سر او را به ~~بغداد آوردند # ~~و بیاویختند ، و او عادل [77 - ر] و جوانمرد و متورع بود و خلق او را ~~دوست # ~~داشتندی . ودر مرثیهآ او ابن ابی طاهر شاعر گفته است : ### | شعر # # سلام علی الاسلام فهو مودع %~% الی مامضی آل النبی فودعوا # # فقدنا العلا والمجد عند افتقادهم %~% واضحت عروس المکرمات تضعضع # # اتجمع عین بین نوم ومضجع %~% ولابن رسول الله فی الترب مضجع # # فقد افقرت دار النبی محمد %~% من الدین والا سلام فالدار بلقع # # وقتل آل المصطفی فی خلالها %~% و بدد شمل3 منهم لیس یجمع # # [الم ترآل المصطفی کیف تصطفی %~% نفوسهم ام المنون فتتبع ]4 # # بنی طاهر واللؤم منکم سجیة %~% و للغدر منکم حاسر و مقنع # # قواطعکم فی الترک غیر قواطع %~% و لکنها فی آل احمد تقطع # # لکم کل یوم مشرب من ms178 دمائهم %~% و غلتها من شربها لیس تنقع # # رماحکم للطا لبیین شرع %~% و فیکم رماح الترک للقتل شرع # # لکم مرتع فی دار آل محسد %~% و دارکم للترک والجیش مرتع # # اخلتم بأن الله یرعی حقوقکم %~% وحق رسول الله فیکم مضیع # # و اضحوا یرجون الشفاعة عنده %~% وکیف لسن یرمیه بالوتر یشفع # # فیغلب مغلوب و یقتل قاتل %~% و یخفض مرفوع و یدنا المرفع # و درهسین سال محمد بن جعفر بن الحسن بن علی بن عسربن علی بن الحسین # ~~ابن علی کرم الله وجهه در ری خروج کرد و دعوت حسن بن زیدبن محمدبن ~~اسساعیل # ~~ابن ابی القاسم بن الحسین بن زیدبن الحسن بن الحسن بن علی کرم الله ~~وجفه صاحب PageV01P172 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0210.png) # ~~طبرستان کرد . اهل خراسان با او محاربه کردند و او را اسیر کرده پیش ~~محمدبن # ~~طاهر بن عبدالله بن طاهر بردند [و او درحبس به نشابور وفات یافت . ~~بعداز آن # ~~ترکان خلیفه را خلع کردند] و بعداز نه ماه بکشتند و او سی وپنج ساله ~~بود روز # ~~چهارشنبه سیوم شوال سنهآ اثنین وخمسین ومائتین (252)، وکان بدر الفتنة ~~بین البلالیة # ~~و السعدیة . ومدت خلافت اوسه سال ونه ماه بود . والله اعلم واحکم . # المعتزبالله ابوعبدالله محمد الزبیر بن المتوکل - سیزدهم خلفای # ~~بنی العباس بود وسی و دوم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مادرش ~~ام ولد شیخه # ~~بود، و در زمان او درسنهآ ثلث وخمسین ومائتین (253) صفوان عقیلی صاحب ~~دیار # ~~مصر درحبس شام1 وفات یافت وروز دوشنبه2 بیست وششم جمیدی الاخرسنهآ اربع # ~~[77 - پ] وخمسین ومائتین (254) الامام ابوالحسن علی بن محمدبن موسی ~~الکاظم # ~~واو چهل و دوساله بود وفات یافت واحمد بن المتو کل برو نماز گزارد و ~~درسرای # ~~خود به سامرا دفن کرد [ند] . معتز چون خلیفه شد ، احمد بن اسرائیل را ~~وزارت # ~~داد و امثله به آفاق روان کرد و خلق در بیعت او آمدند، و محمدبن طاهر ~~بن عبدالله3 # ~~امیر بغداد بود، مؤید4 را از خلافت خلع کرد . درسنهآ ms179 ثلث وخمسمین ~~ومائتین (253) # ~~ترکان وصیف خادم را بکشتند و احمد بن اسرائیل وزیر و صاحب دیوان ایوب و # ~~حسن مخلد دبیر را بگرفتند و ببستند و معتز را از خانه بیرون کشیدند و ~~میزدند تا # ~~خود [را] خلع کرد، و محبوس کردند و در حبس از گرسنگی وفات یافت روزشنبه # ~~بیستم ماه شعبان سنهآ خمس و خمسین ومائتین (255) ، و در سامره دفن ~~کردند و او # ~~بیست و چهار ساله بود، ومدت خلافت او سه سال وسه ماه بود. و او را پسری ~~بود # ~~المنتصف بالله ابوالعباس ، با او مبایعه کردند از نماز پیشین تا نماز ~~دیگر خلیفه # ~~بود ، بعداز آن او را هلاک کردند . # المهتدی بالله - چهاردهم خلفای بنی العباس بود وسی و سه ام5 به نسبت # ~~بانبی صلی الله علیه و آله . مادرش ام ولد بنت رومیه بود واومردی عظیم ~~زاهد و عابد # ~~بود وجبهآ پشمینه پوشیدی وشب تا روز درخلوت نساز گزاردی، ودرایام او ~~کسی به PageV01P173 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0211.png) # ~~ملاهی ومحرمات مشغول نتوانستی شد، و درعهد او اولاد لیث صفار خروج ~~کردند # ~~و درسنهآ ست و خمسین ومائتین (256) که سی وهشت ساله بود ترکان اورا ~~بکشتند، # ~~و مدت خلافت او یازده ماه بود . # و هم در این سال ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن المغیرة1 بن # ~~الاحنف الجعفی البخاری واو شصت دوساله بود وفات یافت. وامام الحافظ ~~ابوبکر # ~~احمدبن علی بن ثابت الخطیب البغدادی در کتاب تاریخ بغداد آورده است که ~~محمد # ~~بخاری گفت: صدهزار حدیث صحیح یاد کردم ودویست هزار غیرصحیح ، و کتاب # ~~صحاح را به شانزده سال استخراج کردم از ششصد هزار3 حدیث ، و احادیثی که # ~~اختیار بخاری است به ده هزار نمیرسد . # المعتمد علی الله ابو العباس [78_ ر] احمد بن المتوکل - پانزدهم # ~~خلفای بنی العباس بود و سی و چهارم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله ~~. مادرش # ~~ام ولد قینان کوفیه بود ووزیرش عبدالله بن یحیی بن خاقان که وزیر پدرش ~~بود. ms180 چون # ~~او نماند وزارت به حسن بن مخلد داد، و بعدازو به سلیمان بن وهب3 ، پس ~~به صاعد # ~~رسید و معتمد از سامره به بغداد آمد و در دار الخلافه از جانب شرقی ~~متوطن شد و # ~~سامره خراب گشت و برادر [را] الموفق ابوطلحه محمد به یمن وحجاز فرستاد ~~، و # ~~در ایام او کار صفاریان به غایت رسید . # و درسنهآ سبع و خمسین و مائتین (257) شیخ سری سقطی خال جنید نود و # ~~هشت ساله بود در بغداد نماند ، گفت : عارفان آفتاب صفت اند که بر همه ~~بتابند # ~~و زمین شکل اند که بار کش موجودات اند ، و آب نهاد اند که حیات دلها به ~~ایشان # ~~باشد، و آتش رنگ اند که خامان را پخته کنند . و گفت: کامل نشوی تا دین ~~خویش # ~~برشهوات اختیار نکنی . # و درسنهآ خمسین و مائتین (250) ابو ز کریا یحیی بن معاذ رازی در نیشابور # ~~وفات یافت . گفت : به قدر آنکه خدای را دوست داری خلقترا دوست دارند ، ~~و # ~~به قدر آنکه ازخدا ترسی خلق از تو بترسند و به قدر آنکه بدو مشغول باشی ~~خلق PageV01P174 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0212.png) # ~~به تو مشغول باشند . وهر که شرم دارد ازخدای تعالی درحالتی طاعت1 ، حق ~~تعالی # ~~شرم دارد که او را عذاب کند [از] بهرگناه . # ودرسنهآ ستین ومائتین (260) روز آدینه هفتم ماه ربیع الاول الامام ~~ابومحمد # ~~الحسن العسکری وفات یافت به سر من رآ واو بیست ونه ساله بود . و در ~~بیست و # ~~پنجم رجب سنة احدی وستین ومائتین (261) ابوالحسن مسلم بن الحجاج ابی ~~مسلم # ~~القشیری شب دوشنبه وفات یافت، قال: صنفت هذا المسند الصحیح من ثلثمائة ~~الف # ~~حدیث [مسموعة وجمیع مارواها مسلم من شیوخه احد عشر الف حدیث] . ودر # ~~سنهآ اثنین وستین ومائتین (262) یعقوب بن اللیث الصفاری بالشکری جرار ~~به دیار # ~~عراق رسید و بر کنار دجله میان و اسط بغداد به دیر عاقول نزول کرد، ~~ومعتمد متوجه # ~~او شد و روز پنجشنبه پنجم رجب سال مذکور به او ms181 رسید و صفاریان منهزم ~~شدند # ~~و مال و چهار پای بسیار گذاشتند و در حالت نزع یعقوب بن اللیث گفت : ### | شعر # ملکت خراسان و اکناف فارس ### | ما انا عن ملک العراق بآیس # اذاما امور الناس ضاعت وأهملت[78_ پ] ### | و رثت فصارت کالرسوم الدوارس # و روزسه شنبه بیست وسیم شوال سنهآ خمس وستین ومائتین (265) به جندی- # ~~شاپور از کورهٔ‌ اهواز وفات یافت . # و در سنهآ اربع و ستین ومائتین (264) موسی بن بغا الترکی نماند، ودر روز # ~~پنجشنبه چهارم ربیع الاول سال مذکور ابراهیم بن اسماعیل بن یحیی المزنی # ~~صاحب2 محمد بن الادریس الشافعی به مصر وفات یافت . وهم در این سال # ~~ابو عبدالله احمد بن عبدالرحمن بن وهب بن اخی عبدالله بن وهب صاحب مالک ~~بن # ~~انس ، و یونس بن عبدالاعلی واو نود ودو ساله بود وخالدبن یزید بن سنان ~~به مصر # ~~وفات یافتند . و درسنهآ ست و ستین و مائتین (266) شیخ ابوحفص عمرو بن ~~اسلم # ~~الحداد النیشابوری وفات یافت و عثمان حیری3 مرید او بود و شاه شجاع ~~الکرمانی PageV01P175 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0213.png) # ~~به زیارت او آمد و درصحبت او به بغداد رفت . # حکایت - روزی شیخ با یاران به صحرا رفته بود و وقتی خوش داشتند . # ~~ناگاه آهویی ازدشت بیامد و سربر کنارشیخ نهاد. ابوحفص طپانچه بر روی ~~خویش # ~~میزد و فریاد می کرد . یاران گفتند : این چه حال است ؟ گفت : ما را چون ~~وقتی # ~~خوش پیدا شد، گفتم : اگر مارا گوسفندی بودی که امشب اینجا طعامی ~~ساختیمی # ~~تا یاران پراکنده نشدندی بهتربودی . درحال این آهو بیامد. مریدان ~~گفتند: یاشیخ، # ~~کسی را که باحق تعالی این حال باشد ، طپانچه بر روی خود چرا زند و ~~فریاد چرا # ~~کند ؟! گفت : نمیدانید که [ مراد در کنار نهادن از در بیرون کردن است . ~~اگرحق # ~~تعالی به فرعون نیکی خواستی ، نیل را بر] مراد وی کی روان کردی؟ ! و ~~گفت: # ~~خوف چراغ دل است ، آنچه در دل بود از خیر وشر ، بدان چراغ توان دید . # و درسنهآ ms182 سبع وستین ومائتین (267) الموفق ابوطلحه درماه صفر به محاربهآ # ~~صاحب زنج رفت و پسر را در مقدمه فرستاد و محاربهآ بسیار کردند و صاحب ~~زنج # ~~را بکشتند در سنهآ سبعین و مائتین . و مدت ایام صاحب زنج چهارده سال و ~~چهار # ~~ماه بود . # وهم در این سال ابوسلیمان داودبن علی الاصفهانی الفقیه به بغداد و ابو ~~ایوب # ~~سلیمان بن وهب الکاتب وفات یافتند . و در روز شنبه دهم ذوالقعده سنهآ ~~سبعین1 و # ~~مائتین (270) احمدبن طولون صاحب مصر وفاتیافت واوشصت و پنجساله بود و # ~~مدت پادشاهی اوهفده سال بود و درسنهآ احدی و سبعین و مائتین (271) شیخ ~~ابوصالح # ~~حمدون بن احمدبن عمارة القصار [79- ر] النیشابوری نماند واو صحبتسلم ~~بارویی # ~~و ابوتراب نخشبی2 دریافته بود. گفت: تو کل دست درخدا زدن است ، ~~اگرتوانی # ~~که کارخود به خدا باز گذاری ، بهتر از آن که به حیله و تدبیر مشغول شوی ~~. # و در شانزدهم شوال سنهآ خمس و سبعین و مائتین (275) !بو داود سلیمان # ~~ابن الاشعث السجستانی وفات یافت، گفت: پانصدهزار حدیث بنوشتم وچهارهزار # ~~و هشتصد حدیث در کتاب السنه3 جمع کردم . PageV01P176 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0214.png) # و درسنهآ سبع و سبعین1 (277) شیخ المشایخ ابوالقاسم جنید بن محمدبن # ~~جنیدالبغدادی [وفات یافت . اصلش ازنهاوند بود ومولد ومنشأش بغداد ، ~~فقیه بود # ~~در مذهب] سفیانثوری، صحبت سری سقطی و حارث محاسبی و محمدبن علی القصاب # ~~دریافت . گفت : ما تصوف را از قیل وقال نگرفتیم، تصوف را از گرسنگی و ~~ترک # ~~دنیاو قطع مألوف گرفتیم، و گفت: جمله راهها برخلایق بسته است الا آنکه ~~برمتابعت # ~~رسول است ، وگفت : اگر سالکی هزار سال رو به حق آورد، پس از آن یک لحظه # ~~رو بگرداند، آنچه از اوفوت شده باشد2 بیشتر بود از آنچه دریافته باشد . ~~وگفت: # ~~هر که قرآن حفظ نکند و حدیث ننویسد3 پیشوایی را نشاید ، از بهر آنکه ~~علم ما # ~~به حکم کتاب وسنتاست . # و درسنهآ احدی و سبعین و مائتین (271) ابومحمد طلحه [صاعد را بگرفت # ~~ومحبوس کرد و درحبس ms183 سنهآ ست وسبعین ومائتین (276) نماند، وابوطلحه ~~محمد] # ~~شب پنجشنبه بیست و دوم ماه صفرسنهآ ثمان و سبعین (278) وفات یافت و او ~~چهل # ~~ونهساله بود، ودرسنهآ تسع وسبعین (279) ممشاد4 دینوری نماند. گفت: ادب ~~مرید # ~~آن است که لازم گرداند برنفس خود احترام مشایخ وخدمت برادران و بیرون ~~آمدن # ~~از اسباب ونگه داشتن ادبهای شریعت . # و از فقها ابوعلی حسن بن محمد [البزار] الزعفرانی تلمیذ امام شافعی و # ~~ابوالقاسم انماطی تلمیذ مزنی و ربیع و ازمشایخ ابومحمد سهل بن عبدالله ~~التستری # ~~معاصر معتمد بود[ند] . # حکایت - آورده اند که عمروبن اللیث الصفار بیمار شد واطبا از معالجهآ # ~~او عاجز شدند، اورا گفتند که این کار «سهل» است که اومستجاب الدعوه ~~است. سهل # ~~را حاضر کردند وبا او باز گفتند . سهل گفت : درحق کسی اجابت بود که تو ~~به کند # ~~وبه خدای باز گردد، وترا در زندان مظلومان در بند کردهاند . اول ایشان ~~را رها باید # ~~کرد . عمرو فرمود : [79 - پ] تاچنان کردند و توبهآ نصوح کرد . سهل گفت ~~: # ~~خداوندا چنانکه ذل معصیت او به من نمودی عزطاعت را به وی بازنمای ، ~~وچنانکه PageV01P177 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0215.png) # ~~باطنش را لباس انابت پوشانیدی ، ظاهرش را لباس عافیت پوشان . چون ~~مناجات # ~~تمام شد ، عمرو درحال صحت یافت ، و مال بسیار بر وی عرضه کرد ، نگرفت و # ~~و بیرون آمد . خادم گفت : اگرچیزی قبول کردندی تا در و جهی نهادمی1 به ~~بودی . # ~~شیخ گفت : ترا زر میباید بنگر . خادم نگه کرد ، همهآ صحرا زر دید ، گفت ~~: # ~~کسی را که با حق تعالی این حال باشد از مخلوقی چیزی گیرد؟ # حکایت - چون یعقوب بن اللیث الصفار نماند برادرش عمر و خزانهآ او برداشت # ~~و لشکر او را ضبط کرد و به حضرت خلیفه پناه طلبید . خلیفه او را تربیت ~~کرد و # ~~امارت خراسان و بغداد به وی داد ، وعبدالله بن طاهر به نیابت او نصب ~~کرد . و در # ~~سنهآ ثمان و سبعین و مائتین (278) عمرو بن اللیث لشکر از خراسان ms184 به سوی ~~ری # ~~کشید . خلیفه از آن برنجید و او را از [آن] نیابت معزول کرد ، و او ری ~~و گرگان # ~~و کرمان بگرفت. معتمد به نفس خویش حرکت فرمود و به حرب اورفت، وهم آنجا # ~~درشب سه شنبه هجدهم ماه رجبسنهآ تسع و سبعین ومائتین (279) وفات یافت، ~~واو # ~~چهل وهشت ساله بود ومدت خلافت او بیست وسه سال و یازده ماه بود . # المعتضد2 بالله ابوالعباس احمد بن طلحه - شانزدهم خلفای بنی العباس # ~~بود و سی و پنجم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مادرش ام ولد ~~ضرار رومیه # ~~بود و وزیرش عبدالله بن سلیمان . چون وفات یافت ، قاسم بن عبدالله ~~وزیرشد واو # ~~را سفاح ثانی گفتندی، وصاحب رأی و تدبیر وشجاع بود . و گویند وقتی که ~~خلافت # ~~بدو رسید در خزانه بیشاز دوازده درم نبود، و پیش از و قحطی عظیم بود ~~وحروب # ~~وفتنه بسیار . درعهد او خزانه مملوء شد و ولایت معمور و ارزانی [تمام] ~~و رعایا # ~~آسوده گشتند . # و در سنهآ تسع وسبعین ومائتین (279) حسین بن عبدالله المعروف به ابن # ~~الجصاص رسول خمارویه بن احمد الطو لون از مصر برسید باهدایای بسیار به ~~جهت # ~~تزویج قطرالندی3 دختر ابو الجیش بن خمارویه برای علی المکتفی پسرمعتضد ~~. # و در سنهآ اثنتین [وثمانین] و مائتین (282) ابوالجیش پدر خود خمارویه را ~~PageV01P178 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0216.png) # ~~در دمشق بکشت و به مصر برد [80 - ر] وخود آنجا پادشاه شد . وهم در این ~~سال # ~~[ابراهیم بن] اسماعیل بن اسحاق القاضی وحارث بن ابی اسامه وهلال بن ~~العلاء- # ~~الرقی1 وفات یافتند، ودرسنهآ ثلث وثمانین (283) بیست وهشتم ماه رمضان ~~ابوعمرو # ~~مقدام بن داود الرعینی به مصر وفات یافت و او از کبار اصحاب مالک بود . ~~و هم # ~~درین سال ابوالجیش بن خمارویه تماند و برادرش [هارون] قایم مقام شد ، و ~~هم # ~~[ در این سال ] معتضد قضای بغداد به یوسف بن یعقوب داد و احمد بن الطیب ~~بن # ~~مروان الفرجی صاحب یعقوب بن اسحاق الکندی را بگرفت ms185 و به پدر غلام [خود] # ~~سپرد تا او را استخراق3 کرد . و درسنهآ اربع وثمانین ومائتین (284) سری ~~رافع2 # ~~ابن هرثمه را به بغداد آوردند و بیاویختند . وهم در این سال ابی لیلی ~~حارث بن # ~~عبدالعزیز بن ابی دلف درجنگ شمشیر بر گردن نهاده بود، اسبش به سردر آمد ~~و به # ~~شمشیر خودکشته شد . عیسی النوشری او را به بغداد فرستاد . # ودرسنهآ خمس وثمانین (285) روز پنجشنبه بیست وسیم ذوالحجه ابواسحق # ~~محمد الحربی الفقیه المحدث و او هشتاد و اند ساله بود وفات یافت ، وهم ~~در این # ~~ماه ابو العباس محمدبن یزید4 النحوی المعروف بالمبرد، و او هفتاد ونه ~~ساله بود ، # ~~به بغداد وفات یافت . # و در سنهآ تسع و سبعین و مائتین (279) نصر بن احمد السامانی صاحب ماوراء ~~النهر # ~~در بلخ وفات یافت وبرادرش اسماعیل بن احمد قایم مقام شد، و درمحرم سنهآ ~~ثمانین # ~~و مائتین (280) ابوبکر عبدالله بن محمد بن ابی الدنیا القرشی استاد ~~المکتفی بالله # ~~و او را مصنفات بسیار است و احمد بن ابی الطاهر الکاتب صاحب کتاب اخبار ~~به # ~~بغداده وفات یافتند و در سنهآ اثنین و ثمانین (282) ابوسهل محمد بن ~~احمدالرازی # ~~المحدث وفات یافت ودرسنهآ خمس و ثمانین (285) عبدالله بن شریک المحدث ~~به # ~~بغداد و ابومحمدبن الحسین بن جنید و بکر6 بن عبدالعزیزبن ابی دلف به ~~طبرستان PageV01P179 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0217.png) # ~~وفات پافتند و درسنهآ ست و ثمانین روز پنجشنبه پانزدهم جمادی الاخر ابو ~~العباس # ~~محمدبن یونس1 الکریمی المحدث واو صدو شصت وششساله بود در بغداد وفات # ~~یافت . و در این سال میان اسماعیل بن احمد السامانی وعمروبن اللیث ~~الصفاری # ~~حرب واقع شد به ناحیهآ بلخ ، وعمرو اسیر شد . # ودرسنهآ سبع وثمانین (287) معتضد به ثغور شام شد درطلب وصیف الخادم، # ~~واو را اسیر کرد، و در این سال ابوعبدالله محمدبن ابی الساج به ~~آذربایجان [80_ پ] # ~~نماند، ودرجمادی الاول سنهآ سبع وثمانین (287) عمروبن اللیثرا به بغداد ~~آوردند # ~~برشتری نشانده ، گرد شهر بگردانیدند و به حبس فرستادند . و درسنهآ ms186 ثمان ~~وثمانین # ~~(288) ابوعلی بشربن موسی بن صالح بن عمیرة المحدث الاسدی به بغداد وفات # ~~یافت و پدرش ابومحمد بن موسی بن صالح در ایام معتمد درسنهآ سبع و خمسین ~~و # ~~مائتین (257) و او هفتاد و هشت ساله بود نماند و پسرش نود وهشت ساله . ~~و در # ~~این سال ابوالمثنی معاد بن المثنی بن معاد الغبری نماند، و در اول محرم ~~سنهآ تسع # ~~و ثمانین (289) وصیف خادم بمرد و او را بی سر صلب کردند تا زمان مقتدر ~~. و # ~~معتضد را سه پسر بود : علی، جعفر، محمد ، واو شب دوشنبه بیست و دوم ~~ربیع - # ~~الاخر سنهآ تسع و ثمانین ومائتین (289) در بغداد وفات یافت و اوچهل ونه ~~ساله # ~~بود و مدت خلافت او نه سال و نه ماه بود . # المکتفی بالله ابومحمد علی بن احمد - هفدهم خلفای بنی العباس بود، و # ~~سی وششم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مادرش ام ولد ظلوم و ~~وزیرش قاسم # ~~ابن عبدالله . ومکتفی بغایت فصیح وجمیل بود . جامع بغداد که درحرم دار ~~الخلافه # ~~است و در اول زندان بود مطامیر نام که معتضد ساخته بود ، او عمارت کرد ~~، و # ~~دار الشاطئیه2 را بنانهاد ، و درسنهآ تسع و ثمانین و مائتین (289) ~~ابوحمزة البزاز # ~~البغدادی که از اقران جنید بود و صحبت سری سقطی در یافته عالم بود به ~~قراءت # ~~قرآن ، و فقیه و از اولاد عیسی بن ابان بود ، امام احمد بن حنبل مسایل ~~ازو سؤال # ~~کردی ، گفتی: چه می گویی ای صوفی دراین مسئله ، مجلس می گفت ، روز ~~آدینه PageV01P180 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0218.png) # ~~حال بر وی بگردید ، از منبر بیفتاد و در آدینه وفات یافت . # وهم درین سال شیخ ابوالعباس احمد بن محمد بن مسروق الطوسی به بغداد # ~~وفات یافت ، صحبت حارث محاسبی و سری سقطی دریافته بود . گفت : هر که # ~~نگاه داشت حق تعالی کند در خطرات دل خود، حق تعالسی وی رزا نگاه دارد ~~در # ~~حرکات اعضای وی . و درسنهآ تسعین ومائتین (290) ابوحمزهٔ‌ ms187 نیشابوری، از ~~اقران # ~~جنید و خراز1 و ابوتراب بود، در نیشابور وفات یافت و در جوار ابوحفص ~~حداد # ~~است . # حکایت - آورده اند که در بادیه به تو کل میرفت بیدلو و رسن ، و نذر # ~~کرد که ازهیچ کس چیزی نخواهد و التفاتی نکند . ناگاه درچاهی افتاد، به ~~تو کل # ~~بنشست . شخصی برسید وسری چاه2 بگرفت [81 - ر] و گفت : مبادا که کسی در # ~~او افتد . نفس با او گفت : حق تعالی میفرماید : «ولاتلقوا بأیدیکم الی ~~التهلکة» # ~~ابو حمزه گفت : تو کل از آن قویتر3 است که به فجر4 و سالوس نفس باطل ~~شود، # ~~آن کس که بر بالانگاه می دارد در چاه هم او نگاه دارد . روی به قبله ~~آورد و سرفرو # ~~برد . ناگاه شیری بیامد و سرچاه باز کرد و دست در سرچاه زد و پایها فرو ~~گذاشت . # ~~ابوحمزه گفت : همراهی گربه نکنم . الهامش دادند که خلاف عادت است ، دست # ~~در زن و در آ . دست در پای شیر زد و بر آمد . آوازی شنید که یا اباحمزة ~~، نجیناک # ~~من التلف بالتلف . شیر روی برخاک نهاد و برفت . # وهم در این سال ربیع بن سلیمان الراوی المؤذن صاحب امام شافعی به مصر # ~~نماند . وهم در این سال روز سه شنبه بیستم جمادی الاخر عبدالله بن ~~احمد5 حنبل # ~~نماند، و درسنهآ احدی وتسعین (291) شب شنبه دوازدهم جمادی الاول ~~ابوالعباس # ~~احمد بن یحیی المعروف بثعلب وفات یافت ، واو و محمد بن یزید المبرد ~~معاصر # ~~بودند ، و درحق ایشان گفته اند : ### | شعر # یا طالب العلم لا تجهلن6 %~% و عد بالمبرد او ثعلب PageV01P181 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0219.png) # تجد عند هذین علم الوری %~% فلاتک کالجمل الاجرب # علوم الحقایق مقرونة %~% بهذین من الشرق و المغرب # وهم درین سال ابواسحاق ابراهیم بن احمد الخواص [از] اقران جنید # ~~و نوری بود در ری نماند، گفت : دوای دل [پنج] چیز است: خواندن قر آن ~~بتأنی # ~~وتهی داشتن شکم و برخاستن بهشبوزاری کردن نزدیک سحروصحبت باصالحان. وهم # ~~دراین سال شیخ ابوعبدالله ms188 عمر بن عثمان المکی، ابوعبدالله النساجیرا ~~دید وصحبت # ~~اباسعید الخراز دریافت، شیخ وامام این طایفه بود دراصول طریقت، در ~~بغداد وفات # ~~یافت، و گفت: هرچه در وهم تو آید یا برفکرتو بگذرد یا دردل تو گذر کند ~~از حسن # ~~وبها و انس وضیا و جمال و نور و شخص وخیال ، حق تعالی منزه است از آن . # ~~قوله تعالی «لیس کمثله شیء» . # ودر محرم سنهآ اثنتین و تسعین و مائتین (292) ابی حازم عبدالعزیز بن عبد ~~المجید1 # ~~القاضی الحنفی ، واو نود واند ساله بود، در بغداد وفات یافت . و درین ~~سال ابن - # ~~الخلیجی2 بر مصر غالب آمد و به آتش بسوخت . # حکایت - درعهد مکتفی زکرویه بن مهرویه3 از کوفه خروج کرد و به مذهب # ~~قرامطه خلق را دعوت داد . او را دو پسر بود : یحیی و حسن4 . و حسن بر ~~روی # ~~نشانی سیاه داشت، و گفتی این علامت سامیت است واو را صاحب الشامة ~~السوداءه # ~~خواندندی . و دربادیه طایفهآ بنی کلاب را دعوت کرد و ایشان اورا متابعت ~~نمودند # ~~وبه شام فرود آمدند [81 _ پ] و دمشق و حمص را فروگرفتند ، ومکتفی در ~~سامره PageV01P182 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0220.png) # ~~متعاقب میفرستاد و محمد سلیمان را بابیست هزار مرد فرستاد ، و محمد ~~سلیمان # ~~بفرمود تابیست هزار من نفط در اطراف لشکر گاه خویش بپاشیدند . و روز ~~دیگر # ~~چون صف کشیدند وخوارج حمله کردند ، محمد سلیمان رو باز گردانید . ایشان # ~~درپی بتاختند و آتش در ایشان افتاد و هر که از شرر آتش بجست به ضرر ~~شمشیر # ~~آبدار گرفتار شد و صاحب الشامه و هردو پسر او اسیر شدند و ایشان را به ~~قید به # ~~حضرت خلیفه فرستادند تابه سیاست رسیدند. بعداز آن محمد بن هرون به ~~طبرستان # ~~خروج کرد . خلیفه به اسماعیل سامانی نامه نوشت تا او را به قتل آوردند ~~. # ودر آخر ایام او ابوالحسین بن احمدبن محمدالثوری مولد ومنشأش در بغداد # ~~بود . صحبت سری واحمدبن الجراری دریافت و اقران جنید بود ، ودرسنهآ خمس ms189 # ~~و تسعین و مائتین (295) وفات یافت. درابتدای حال خود هرروز که ازخانه1 ~~بیرون # ~~آمدی ، نان باخود بر گرفتی و در راه بصدقه دادی و نیت روزه کردی و در ~~مسجد # ~~رفتی تا نماز ظهر بگزاردی . بعداز آن با دکان رفتی . اهل خانه پنداشتی ~~که چیزی # ~~دربازار میخورد و اهل بازار پنداشتی که درخانه میخورد. بیست سال براین ~~قاعده # ~~بگذرانید . گفت : وقتی برقع پوششی دردها2 بودی ، در این زمان حریمها ~~مردار # ~~است . احمد معادی گفت : عابدتر از نوری را ندیدم ، گفتند : نه جنید ؟ ~~گفت : # ~~و نه جنید . و مرتعش گفت : از نوری شنیدم که گفت : هر کرا بینی که دعوی ~~کند # ~~که مرا باخدای تعالی حالی هست ، نظرکن ، اگر آن حال بیرون از حد شرع ~~بود # ~~نزدیک وی مرو . # و مکتفی را زهردادند واو محمدبن یوسف القاضی وعبدالله بن علی بن ابی- # ~~الشوارب را حاضر گردانید و ولی العهدی به برادرخود جعفرداد، و یکشنبه ~~سیزدهم # ~~ذو القعده سنهآ خمس و تسعین و مائتین (295) وفات یافت و او سی ویک ساله ~~بود، # ~~و مدت خلافت او شش سال و شش ماه وبیست و دو روز بود . # المقتدر بالله ابوالفضل جعفربن المعتضد - هجدهم خلفای بنی العباس # ~~بود وسی وهفتم به نسبت با نبی صلی الله علیهو آله . مادرش ام ولد شعب ~~بود ووزیرش # ~~عباس بن الحسین الهاشمی، و او روز شنبه نوزدهم ربیع الاول سنهآ ست و ~~تسعین PageV01P183 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0221.png) # ~~و مائتین (296) کشته شد . به فرمان عبدالله بن [82 - ر] المعتز ومحمد ~~بن جارود # ~~و حسن بن حمدان و وصیفبن سوارتگین . ومقتدر به حد بلوغ نارسیده خلیفه ~~شد # ~~و در زمان اوملک خلفای بغداد متناقص شد وفارس واصفهان از دست اوبه در ~~رفت # ~~و ناصرالحق حسن بن علی در دیار دیلم خروج کرد و کشته شد . و روز ~~چهارشنبه # ~~چهاردهم ماه ذوالحجه سنهآ ست و تسعین و مائتین (296) وزارت به علی بن ~~محمد # ~~ابن موسی داد، و اوسه سال ونه ماه وزارت کرد. چون ms190 کارها بر وفق کفایت و ~~کیاست # ~~انتظام گرفت ، امرا مخالفت کردند و خصومت قایم شد و مقتدر را خلع کردند ~~و # ~~به استخفاف از دار الخلافه بیرون آوردند و درخانهآ یونس1 بن مظفر محبوس ~~کردند # ~~و محمد بن معتضد را به دارالخلافه آوردند وبا او بیعت کردند و او را ~~القاهر بالله # ~~لقب دادند و بازوک امیرحاجب او شد . ودر روز دوشنبه هفدهم ماه محرم ~~سنهآ سبع # ~~وتسعین ومائتین (297) معارف را به جهت بیعت احضار کردند . در اثنای این ~~حال # ~~طایفهای از پیادگان حشم به در کوشک آمدند و با بازوک در مکالمه بودند . ~~ناگاه # ~~بازوک و ابوالهیجا را از اسب درانداختند و بکشتند و سرهای ایشان را نیز ~~برنیزهها # ~~کردند و به دار الخلافه آمدند وقاهر را مقهور گردانیده بههمان مجلس ~~بازفرستادند، # ~~و مقتدر را از سرای یونس بیرون آوردند و باز بیعت او را تجدید کردند ، ~~و او # ~~علی بن مقله را وزارت داد، و دولت باز ازسر جوان شد و بخت خفته بیدار ~~گشت و # ~~تقدیر الهی وحکم ازلی معنی «تؤتی الملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاء» ~~به # ~~جهانیان نمود که خلیفه بی سببی از مملکت معزول گشت و دیگری درجای او ~~نشست # ~~و در مدت سه روز بی هیچ سعی3 و اهتمامی ملک بدو باز رسید و سریر خلافت ~~به # ~~مکان او مزین شد ، «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء ، والله ذوالفضل العظیم ~~» . # حکایت - یکی از بزرگان گفت : در آن روز که با قاهر بیعت کردند، من به # ~~نزدیک ابومحمد جریر طبری در آمدم. پرسید که خیراست3 ! گفتم که لشکر ~~بامحمد # ~~ابن معتضد بیعت کردند . گفت : وزیر او که خواهد بود؟ گفتم : محمد بن ~~داود # ~~الجراح . گفت: قاضی که خواهد بود؟ گفتم: حسن بن المثنی. ساعتی سرفرو ~~برد، PageV01P184 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0222.png) # ~~پس گفت: این کار تمام نشود . گفتم: چرا؟ گفت : از بهر آنکه این هرسه کس ~~در # ~~استحقاق کاری که بدیشان تفویض شده است درغایت کمال ms191 اند، و روزگار در ~~تراجع # ~~است . [82 - پ] کار مستحق نتواند ساخت وهیچ شایسته را در کار نتواند ~~آورد و # ~~اهل روزگار که از آن رتبت قاصر باشند به ساخته شدن آن تن درندهند ، و ~~همچنان # ~~شد که فرمود، و آن منصب سه روز [بیش] بر ایشان نماند، تا عاقلان را ~~معلوم شود # ~~که هنر درهمهآ ایامها سبب حرمان بوده است و روز گار پیوسته قاصد فاضلان ~~! ### | بیت # فضل ایزد چو دستیار شود %~% بندهآ خوار تاجدار شود # ورکند قهر خود پدید آن کو %~% تاجدارست تاج دار شود # وزیر مقتدر ، محمد بن عبدالملک بن یحیی بن خاقان شد و بعداز او علی بن # ~~عیسی بن داود الجراح و باز وزارت به علی بن محمدبن موسی الفرات داد ~~و[بعد] # ~~ازو به حامد بن العباس، وآخرین وزیرش فضل بن جعفربن موسی بن الفرات ~~بود. # ~~و در روزگار او امیر خراسان احمد بن اسماعیل السامانی بود . پس نصر بن ~~احمد # ~~ابن اسماعیل شد. و در ایام او درسنهآ سبع و تسعین ومائتین (297) ~~ابوسعید احمدبن # ~~عیسی الخراز البغدادی که صاحب ذوالنون مصری وابوعبدالله النساجی و ~~اباعبید # ~~تستری وسری سقطی و بشرحافی بود وفات یافت. گفت: ابلیس را به خواب دیدم، # ~~دور ازمن میرفت . گفتم: بیا . گفت: با شما چه کنم! آنچه مردم را بدان ~~می فریبم # ~~شما از نفس خود انداختهاید. گفتم : آن چیست؟ گفت: دنیا . چون از من ~~بگردید، # ~~نظر جانب من کرد و گفت: الا مرا باشما لطیفهآ دیگر هست که شمارا بدان ~~می فریبم. # ~~گفتم : آن چیست ؟ گفت : صحبت جوانکان1 . # و هم در این سال موسی بن اسحاق الانصاری و محمد بن عثمان بن ابی شیبة # ~~الکوفی به بغداد، و او از علمای اهل حدیث بود، و یوسف بن یعقوب بن ~~اسماعیل # ~~ابن عمادبن زیدالقاضی به بغداد و او نود و پنجساله بود و ابیعون ~~البزوری المبدل2 # ~~و او هشتاد واند ساله بود ، و ابوالعباس احمد بن محمد بن مسروق المحدث ~~و ms192 او PageV01P185 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0223.png) # ~~هشتاد وچهار ساله بود وفات یافتند، ودرسنهآ تسعو تسعین ومائتین (299) ~~ابوعبدالله # ~~محمد بن اسماعیل المغربی استاد ابراهیم بن شیبان وشاگرد علی بن زرین و ~~او # ~~صدوبیست ساله بود، وابومحمد داودبن علی بن خلف الاصفهانی الفقیه [که ~~مصنف] # ~~«کتاب الوصول الی معرفة الاصول» و«کتاب الانذار» وکتاب المعروف ~~بالابتصار # ~~است وفات [83-ر] یافتند، و در عنفوان جوانی سخنان منظوم ومنثور بسیار ~~گفت، # ~~از آنجمله این است : ### | شعر # # علی کبدی من خیفة البین لوعة %~% یکاد لها قلبی اسی یتصدع # # یخاف وقوع البین والشمل جامع %~% فیبکی بعین دمعها متسرع # # فلو کان مسرورا بماهو واقع %~% کماهو محزون لها یتوقع # # لکان سواء برؤه و سقامه %~% ولکن وشک البین اذهی واوجع ### | وایضأ له # # تمتع من خلیلک بالوداع %~% فما بعد الرحیل من اجتماع # # فکم جربت من هجر و عدو %~% و من حال ارتفاع و اتضاع # # و کم کأس امر من المنایا %~% شربت ولم یضق عنها ذراعی # # تعالی الله کل مواصلات %~% وان طالت تؤول الی انقطاع ### | وایضأ له # ~~لاخیر فی عاشق یخفی صبابته ### | بالقول و الشوق فی زفراته بادی # ~~یخفی هواه ولایخفی علی احد ### | حتی علی العیس والرکبان والحادی # ~~و در سنهآ ثمان و تسعین و مائتین (298) ابوعثمان سعید بن اسماعیل ~~الحیری2 # ~~از ری بود مقیم نیشابور ، صحبت شاه کرمانی و یحیی بن معاذ رازی دریافت ~~و # ~~دختر ابوحفص حداد در نکاح آورد و بعد از وفات ابوحفص سی سال در حیات ~~بود PageV01P186 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0224.png) # ~~وفات یافت . گفت : مرد کامل نشود تا1 وقتی که در دل وی چهار چیز برابر ~~بود: # ~~منع و عطا و عز و ذل، و گفت: صحبت دار باخدای تعالی به حسن ادب وبا ~~رسول # ~~صلی الله علیه وآله به متابعت سنت و ملازمت ظاهر شریعت و با اولیا به ~~احترام و # ~~خدمت ، و با اهل و عیال خود به حسن خلق و با برادران [به دوام] تازه ~~رویی بی # ~~آنکه گناهی حاصل شود و با جاهلان به دعا کردن از بهر ms193 ایشان و رحمت کردن # ~~برایشان . # و بزرگان آن عصر گفتهاند که در دنیا سه کساند که چهارشان 2 نیست : # ~~ابوعثمان به نیشابور و جنید به بغداد و ابوعبدالله بن جلا به شام . # و ابوالفوارس شاه شجاع الکرمانی از اولاد ملوک بود و صحبت ابوتراب # ~~نخشبی و اباعبید تستری دریافت و پیش از ثلثمائه (300) در گذشت. گفت: ~~علامت # ~~تقوی ورع است و علامت ورع توقف است درشبهتها . و گفت: هر که خشم خودرا # ~~فرو پوشاند از حرام، و نفس خود را از شهوتها نگاه دارد و اندرون خود ~~رامعمور # ~~گرداند به نگهداشت دایم، و ظاهر خود را به متابعت سنت، و نفس خود ~~راخوردن # ~~حلال بیاموزد ، فراست وی خطا نبود . [83 - ث] # و در سنهآ احدی و ثلثمائه (301) عبدالله بن ناجیة3 المحدث به بغداد وفات # ~~یافت، و درسنهآ اثنتین (302) ابوعمران موسی بن القاسم بن الحسن بن ~~الاشهب4 # ~~و او از کبار فقهای شافعین و علمای محدثین بود وفات یافت، و در سنهآ ~~ثلث(303) # ~~ابویعقوب اسحاق بن محمد النهرجوری مجاور مکه بود ، آنجا وفات یافت ، و # ~~ابومحمد رویم بن احمد البغدادی استاد عبدالله بن خفیف از اکابر مشایخ ~~بودمقری # ~~در قر آن و فقیه در مذهب داود وفات یافت. گفت: حکمت حکیم آن است که ~~آسان # ~~گیرد بر برادران در احکام، وسخت گیرد بر خود در آن، از بهر آنکه آسان ~~گرفتن # ~~برایشان پی روی علم است وسخت گرفتن برخود از ورع . و ابوعبدالله گفت: ~~رویم # ~~را گفتم: مرا وصیتی کن. گفت: این کار فداکردن روح است، اگر میسرت هستدر # ~~آی و اگر نه مشغول مشو بدترهات صوفیان . PageV01P187 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0225.png) # و رویم گفت: گرمگاهی در بغداد در کوچهای میرفتم، تشنه شدم، ازخانهای # ~~آب طلبیدم . دختری در بگشاد کوزهای1 در دست . چون مرا بدید، گفت: صوفی # ~~به روز آبخورد! بعد از آن به روز هر گز افطار نکردم . # و هم در این سال ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب بن علی بن سنان النسابی # ~~وفات ms194 یافت. و در سنهآ اربع وثلثمائه (304) یوسف بن الحسین شیخ ری3 صحبت # ~~ذوالنون مصری و ابوتراب نخشبی دریافت و رفیق اباسعید خراز شد، عالم ~~درعلوم # ~~دینی بود وفات یافت. گفت: چون مریدی را بینی که به رخصتها مشغولشد بدان ~~کهاز # ~~وی کاری نیاید. و به جنید نامه3 نوشت که حقترا لذت نفس مچشاناد، که چون ~~چشیدی # ~~هرگز از هیچ چیز ذوق نیابی. و گفت: آفت صوفیان در صحبت جوانان و معاشرت # ~~اضداد و مدارا کردن زنان است . # و درسنهآ ست وثلثمائه (306) ابو العباس احمدبن عمربن شریح القاضی وفات # ~~یافت، و در سنهآ سبع و ثلثمائه (307) یوسف بن ابی الساج را به بغداد ~~آوردند بر # ~~شتری نشانده، ودرشهر بگردانیدند. ودرسنهآ تسع (309) ابو العباس احمدبن ~~محمد # ~~ابن سهل بن [عطاالادمی] از کبار مشایخ و اقران جنید ، صحبت ابراهیم ~~مارستانی # ~~دریافت ، و ابومحمد عبدالله بن محمد الخراز الرازی که مجاور مکه بود ، ~~وفات # ~~یافتند ، و در سنهآ احدی عشر و ثلثمائه (311) ابومحمد احمد بن محمد بن ~~الحسین # ~~الحریری از کبار اصحاب جنید بودصحبت سهل بن عبدالله التستری دریافت، ~~[84-ر] # ~~و بعدازجنید قایم مقام جنید بود وفات یافت. گفت: هر کرا نفس بروی ~~مستولیشد4 # ~~اسیر گردد در حکم شهوات. همیشه در حصار زندان هوا [بود]. ایزد تعالی ~~فایدههابر # ~~دل وی حرام گرداند و از سخن حق لذت نیابد اگر چه بسیار بر زبان راند . # و درسنهآ ست عشرو ثلثمائه (316) ابو الحسین بیان بن محمد الحمال الواسطی # ~~به مصر وفات یافت. ازوی پرسیدند از معظم احوال صوفیان، گفت: اعتقاد ~~برمضمون # ~~و نگه داشت سرها و خالی بودن از کونین و بپای داشتن امرها. و ابوعلی ~~رودباری # ~~گفت: بیان را پیش سبع انداختند، وسبع وی را می بوئیدندو ضرر نرسانیدند. ~~چون PageV01P188 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0226.png) # ~~برونش آوردند، گفتند: چه بود در دل تو آن دم که ترا سبع بوی می کردند؟ ~~گفت: # ~~نگه می کردم در اختلاف علما در باز ماندهآ سباع ! # و در سنهآ تسع عشر و ms195 ثلثمائه (319) ابوعبدالله محمد بن فضل بلخی صحبت # ~~احمد بن خضرویه دریافت ، و ابوعثمان حیری1 بدومیلی داشت . نامه به ~~خدمتش # ~~نوشت که علامت شقاوت چیست ؟ گفت : سه چیز : علمش روزی شود و از عمل # ~~محروم ماند و عملش روزی شود و از اخلاصش محروم ماند و صحبت صالحانش # ~~روزی شود و از احترامشان محروم ماند. از بلخش بیرون کردند، به سمرقند ~~ساکن # ~~شد ، و آنجا نماند. # و مقتدر را چهار پسر بود: محمد، ابراهیم، فضل، اسحاق . روز چهار شنبه # ~~بیست و هفتم شوال سنهآ عشرین و ثلثمائه (320) نماز دیگر کشته شد در ~~بغداد ، و # ~~مدت عمر او سی وهشت سالو پنج ماه بود و ایام خلافتش بیست و پنج سال2 . # القاهر بالل ابومنصور محمد بن احمد المعتضد- نوزدهم خلفای بنی. # ~~العباس بود و سی وهشتم به نسبت با نبی صلی الله علیه و آله . بعد از ~~برادر خلیفه شد # ~~و او اخلاق و سیرت ناپسندیده داشت وخونی بود . مردم از او در زحمت ~~بودند، # ~~او را گرفته، میل در چشم کشیدند و برادرزادهآ او را قایم مقام او ~~کردند، و وزیرش # ~~ابوعلی محمدبن علی بن مقله بود. درسنهآ احدی و عشرین و ثلثمائه (321) ~~اورا معزول # ~~کرد و وزارت به ابوجعفر محمد بن القاسم بن عبدالله3 بن سلیمان داد ، ~~واو را نیز # ~~معزول کرد و وزارت به ابوالعباس احمد بن عبدالله الخصیبی4 داد. و ~~درهمین سال # ~~ابوبکر محمد بن الحسن بن درید العمانی در بغداد وفات یافت. [84-پ] و او ~~در # ~~زمان خود در شعر و لغت قایم مقام خلیل بن احمد البصری بود . ### | شعر # با ظبیة اشبه شیء بالمها %~% رائعة بین السدیر و اللوی # اما تری رأسی حاکی لونه %~% طرة صبح تحت اذیال الدجی! PageV01P189 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0227.png) # و اشتعل المبیض فی مسودة %~% مثل اشتعال النارفی جزل الغضی # و ابو القاسم علی بن محمد بن داود بن الفهم التنوخی الانطاکی با اومعارضه # ~~کرد در این قصیده و گفت : ### | شعر # لولاانتهائی لم اطع نهی الهوی ms196 %~% مدی الصبانطلب من حاز المدی # ان کنت اقصرت فما اقصر قلب %~% دامیا ترمیه الحاظ الدمی # و مقلة ان مقلت اهل القضا %~% اغضت وفی اجفانها جمر الغضی # و کم ظباء رعیها الحاظها %~% اسرع فی الانفس من حدالظبی # ودرسنهآ اثنی و عشرین و ثلثمائه (322) ابو بکر محمدبن علی الکتانی ~~البغدادی # ~~به مکه و ابوعلی احمد بن محمد الرودباری به مصر وفات یافتند. و خلع ~~القاهریوم # ~~الاربعاء لخمس خلون من جمادی الاولی سنة اثنتین وعشرین وثلثمائه (322) ~~. ومدت # ~~خلافت او یک سال وشش ماه وشش روز بود . # الراضی بالله ابوالعباس محمد بن جعفر المقتدر- بیستم خلفای بنی العباس # ~~بود و سیونهم به نسبت با نبی صلیالله علیه و آلهوسلم . مادرش ام ولد ~~ظلوم بود و # ~~وزیرش ابوعلی محمد بن علی بن مقله1 ، وبعد از او ابوعلی عبدالرحمن بن ~~عیسی # ~~ابن داود الجراح2 بود ، وبعد از او ابوجعفربن ابی القاسم الکرخی3 ، ~~وبعد از او # ~~ابوالقاسم سلیمان بن الحسن بن مخلد، وبعد ازو ابوالفتح فضل بن جعفر بن ~~الفرات # ~~و آخرین ابوعبدالله احمدبن محمد البریدی4 بود . و دبیرش پسرجعفر خصیبی ~~(؟) # ~~بودو حاجبش علی بن ثلیق5 و نقش خاتمش «اشکر الله یزدک» و گویند ~~«المنتقم بأعدائه». # ~~و راضی آخر خلفایی بود که روز جمعه برمنبر خطبه کردند . مردی فاضل و ~~شاعر # ~~بود، وبعد از او خلفا روی به مردم نمودند. واو را اشعاری بسیار است از ~~آن جمله PageV01P190 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0228.png) # ~~در وصف حال خود و معشوق گفته است : ### | شعر # یصفر وجهی اذا تأمله %~% طرفی و یحمر وجهه خجلا4 # حتی کان الذی بوجنته %~% من دم قلبی الیه قد نقلا # و در سنهآ ست و عشرین و ثلثمائه (326) ابو اسحاق ابراهیم بن داود الرقی # ~~از کبار مشایخ شام بود [از] اقران جنید وابن جلا [85 -ر] وابوبکر محمد ~~بن موسی # ~~الواسطی. اصلش از فرغانه بود. صحبت جنید و نوری دریافته وفات یافتند. ~~ودرسنهآ # ~~ثمانوعشرین وثلثمائه (328) ابومحمد عبدالله بن محمد المرتعش النیشا ~~بوری صحبت # ~~اباحفص و اباعثمان و جنید دریافت و ms197 در بغداد نماند . # حکایت - مرتعش گفت: روزی بهمحلتی فروشدم، گرم گاهی بود. تشنه شدم، # ~~از خانهای آب خواستم. دختری صاحب جمال کوزهآ آب بیرون آورد . دلم صید # ~~جمال اوشد، هم آنجا بنشستم تا خداوند خانه بیرون آمد، گفتم: ای خواجه، ~~مرا از # ~~خانهآ تو یک شربت آب دادند و دلم بردند. آن مرد گفت: غم مخور که دخترمن ~~است # ~~بهزنی به تو دهم. پس مرا در خانه برد و عقد نکاح کرد و مرا به گرمابه ~~فرستاد وخرقه # ~~ازمن بر کشیدند و جامه به تکلف درمن پوشیدند. چون شب در آمد مرا باعروس ~~در # ~~خانه کردند. من به نماز مشغولشدم. ناگاه در میان نماز آوازی شنیدم که ~~ای مرتعش، # ~~به یک نظر که به خلاف ما کردی جامهأهل صلاح از ظاهر تو بر کشیدیم، ~~اگرنظری # ~~دیگر کنی، لباس آشنایی از باطن تو بر کشیم. چون این بشنیدم فریاد کردم ~~که مرقع # ~~من باز آرید. بیاوردند. در پوشیدم و بیرون آمدم . # گفت: هر که گمان برد که فعل او او را از آتش نجات دهد یا به بهشت رساند # ~~بیقین خود را درخطر انداخته است، وهر که اعتماد برفضل خدای تعالی کند ، ~~حق # ~~تعالی او را به بهشت برساند، کما قال الله تعالی : «قل بفضل الله ~~وبرحمته فبذلک # ~~فلیفرحوا 1». # وراضی روز پنجشنبه ششم ماه جمادی الاول سنهآ تسع و عشرین و ثلثمائه (329) ~~PageV01P191 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0229.png) # ~~در بغداد وفات یافت ، ومدت خلافت او شش سال ویازده ماه و هشتدها روز ~~بود . # المتقی لله ابراهیم بن المقتدر - بیست و یکم خلفای بنی العباس بود و # ~~چهلم به نسبت بانبی صلی الله علیه وآله . مادرش ام ولد بود و وزیرش ~~سلیمان بن # ~~الحسن بن مخلد ، وبعداز او ابوالحسن احمد بن میمون ، و بعداز او ~~ابواسحاق # ~~محمد بن احمد القراریطی2 ، و بعداز او ابوالعباس احمد بن عبدالله ~~الاصفهانی ، # ~~و بعداز او ابوالحسن علی بن محمد بن علی بن مقله وقاضی القضاة احمد بن ~~عبدالله # ~~ابن اسحاق ms198 الحرمی . و امیرخراسان نصربن احمد بود ، بعداز او پسرش نوح ~~بن # ~~نصرشد . و درایام راضی [85 - پ] سنهآ سبع و عشرین و ثلثمائه (327) ~~ابومحمد # ~~عبدالله بن المبارک صحبت حمدون القصار دریافته ، در نیشابور وفات یافت ~~. # حکایت - عبدالله مبارک گفت : یک سال به حج رفتم و بعداز حج ساعتی در # ~~حرم در رفتم و بخفتم3 ، چنان دیدم که دو فرشته از آسمان بیامدند ، یکی ~~ازدیگری # ~~پرسید که امسال چند هزار آدمی به حج آمد؟ گفت : سیصد هزار . گفت : حج # ~~چند کس قبول است ؟ گفت از آن هیچ کس قبول نیست . عبدالله گفت : چون این # ~~بشنیدم اضطرابی درمن پدید آمد، گفتم: این خلایق از اطراف جهان باچندین ~~تعب # ~~« من کل فج عمیق» از راه دور آمده و بیابانها قطع کرده ، این همه ضایع ~~شود! # ~~پس آن فرشته گفت : مردی در دمشق است نام او علی بن موفق ، او به حج ~~نیامده، # ~~اما حج او قبول کردند و همه را بدو بخشیدند . # عبدالله گفت : چون از خواب در آمدم ، گفتم به زیارت آن مرد باید رفت. # ~~به دمشق رفتم، به درخانهٔ‌ [او] شدم ، شخصی دیدم ، گفتم : نام توچیست؟ ~~گفت : # ~~علی بن موفق . گفتم: مرا باتو سخنی هست، بنشستم و گفتم: توچه کار کنی؟ ~~گفت: # ~~پاره دوزی . آن خواب باوی بگفتم . او گفت: نام توچیست؟ گفتم: عبدالله ~~مبارک . # ~~نعره بزد و بیفتاد . گفتم : مرا از کار خود خبر ده که چه کردهای که ~~چنین مقبول # ~~شده ای ؟ گفت: مدتی بود تا در آرزوی حج بودم . سیصد درم جمع کردم و ~~امسال PageV01P192 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0230.png) # ~~عزم آن داشتم که بروم ، تا روزی عورتی که دارم حامله بود، بوی طعام از ~~همسایه # ~~شنید، مرا گفت: از آنجا قدری طعام بیار. آنجا رفتم و طعام خواستم. زنی ~~بیوه بیرون # ~~آمد و گفت: چند شبانروز بود تا فرزندان من هیچ نخورده بودند، امروز ~~خریمرده # ~~یافتم، پارهای از وی آوردم و به جهت فرزندان طعام ساختم، برشماحلال ~~نباشد. چون # ~~این ms199 بشنیدم دلم به درد آمد، گفتم: حج من به در خانه است. در حال آن ~~سیصد درم # ~~به وی دادم و گفتم: خرج فرزندانخود کن. عبدالله مبارک گفت: چون آن ~~بشنیدم، گفتم: # ~~«صدق الملک الرؤیا وصدق الملک فی حکم القضاء1 » . # و درسنهآ ثمانو عشرین و ثلثمائه (328) ابوعلی محمد بن عبدالوهاب الثقفی # ~~صحبت اباحفص وحمدون قصار دریافت، وابوالحسن علی بن محمد المزین ~~البغدادی # ~~از اصحاب سهل بن عبدالله و جنید، مجاور مکه بود، وفات یافتند، و درسنهآ ~~ثلثین و # ~~ثلثمائه (330) ابوبکر [عه-ر] عبدالله بن طاهر الابهری [از فرزندان عدی ~~بن حاتم] # ~~الطائی [بود و] اقران شبلی صاحب یوسف بن الحسین وفات یافت و ابوالحسین ~~علی # ~~ابن محمد بن سهل الصایغ الدینوری از کبارمشایخ بود، ابوعثمان مغربی ~~گفت: از # ~~مشایخ نورانیتر از ابویعقوب نهر جوری و بهیبتتر از ابوالحسین صایغ ~~ندیدم در # ~~مصر وفات یافت، و در سنهآ اثنتین و ثلثین و ثلثمائه (332) ابوعیسی محمد ~~بن عیسی # ~~الحافظ الترمذی وفات یافت . # و «متقی» عالم و زاهد بود. در زمان او دیالمه خروج کردند و حوالی بغداد # ~~به دست فرو گرفتند. در اثنای آن توزون ابوالوفاء الترکی که امیر ~~الامرای لشکر # ~~بغداد بود اورا بگرفت ومیل کشید روز شنبه سیوم ماه صفرسنهآ ثلث و ثلثین ~~و ثلثمائه # ~~(333)، و عم زادة اورا قایم مقام او کرد. و مدت خلافت او چهار سال بود ~~. # المستکفی بالله ابوالقاسم عبیدالله بن المکتفی - بیست و دوم خلفای # ~~بنی العباس بود و چهل و یکم به نسبت با نبی صلی الله علیه و آله . ~~مادرش ام ولد بود و # ~~وزیرش ابوالفرج محمد بن علی السامری ، وبعد از او محمد بن یحیی بن ~~شیرزاد . # ~~وقضاء جانب شرقی بغداد به محمدبن عیسی المعروف به ابن ابی موسی الحنفی ~~داد. PageV01P193 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0231.png) # ودرسنهآ اربع وثلثین وثلثمائه (334) ابو بکردلف بن خلف الشبلی البغدادی1 # ~~صاحب جنید واو هشتاد و هفت ساله بود وفات یافت. و در زمان مستکفی ~~دیالمه بر # ~~بغداد و اعمال آن ms200 و بیشتر ولایات مستولی شدند . و بویه از مقدمان ~~دیالمه بود ، و # ~~او را سه پسر بود : احمد ، ابوعلی، و ابوالجواد . احمد بزرگتر بود ، ~~خلیفه او را # ~~به بغداد استدعا نمود و درقمع ترکان و بر انداختن ایشان تحریص فرمود و ~~به امارت # ~~بغداد امیدوار کرد . لشکر کشید و بیامد ، ترکان منهزم شدند و از خلیفه ~~تشریف # ~~یافت و امیر بغداد شد . پس شیرزاد را از کار دور کرد وعلی بن مقله را ~~وزارت داد # ~~وکار ازسر طراوت گرفت . بعداز آن معزالدوله احمد بن بویه خلیفه را خلع ~~کرد # ~~و میل کشید در شعبان سنهآ اربع و ثلثین و ثلثمائه (334) . مدت خلافت ~~اویک سال # ~~وچهار ماه بود . # المطیع لله ابوالقاسم الفضل بن جعفر المقتدر - بیست وسیم خلفای # ~~بنی العباس بود وچهل ودوم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله وسلم . ~~مادر او کنیزکی # ~~بود مشغله2 نام . هرچند خطبه و سکه [86 - پ] به نام او بود ، اما او را ~~در ولایت # ~~حکمی نبود . به علفه و علوفه راضی شده ، بود و معزالدو له احمد بن بویه ~~حاکم # ~~مطلق بود و ابوجعفر محمد بن یحیی بن شیرزاد مدبر الامر حضرت دیلمی بود ~~، و # ~~ابوالحسن علی بن محمد بن علی بن مقله کاتب مطیع بود و در زمان او ~~ابوالحسن # ~~الا قطع المغربی درسنهآ ست و اربعین وثلثمائه (346) وفات یافت و ابوعلی ~~حسن # ~~ابن احمد الکاتب ودر سنهآ احدی و اربعین و ثلثمائه (341) ابوسعید بن ~~الاعرابی # ~~وهو احمد بن محمد زیاد البصری مجاور حرم کعبه بود آنجا وفات یافت ، ~~صحبت # ~~جنید و عمرو بن عثمان و نوری دریافته . وهم دراین سال ابومحمد جعفر بن ~~محمد # ~~ابن نصیر البغدادی که مصاحب جنید3 ورویم و نوری وسمنون بود وفات یافت . # و در سنهآ اربعین و ثلثمائه (340) ابوالعباس احمد بن محمد الدینوری عالم ~~PageV01P194 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0232.png) # ~~و فاضل بود مصاحب یوسف بن الحسین و ابن عطا وحریری بود وابوبکر طمستانی # ~~یگانهآ روزگار بود درعلم و ms201 ورع وحال مصاحب ابراهیم دباغ وفات یافتند ، ~~ودرسنهآ # ~~اثنین و اربعین و ثلثمائه (342) ابوالعباس القاسم بن القاسم السیاری ~~وفات یافت ، # ~~و درسنهآ ثمان و اربعین (348) ابوعمرو محمد بن ابراهیم الزجاجی ~~النیشابوری و # ~~ابومحمد جعفر بن محمد وابوالحسین علی بن احمد بن سهل البوشنجی از جملةآ # ~~فتوت داران1 خراسان بود ، ابوعثمان و ابن عطا و حریری و ابوعمرو دمشقی ~~را # ~~دریافته بود ، وفات یافتند . و درسنهآ خمسین و ثلثمائه (350) ابوبکر ~~محمدبن داود # ~~الدینوری المعروف به الرقی زیادت از صد ساله بود وفات یافت ، و درسنهآ ~~ثلث # ~~وخمسین وثلثمائه (353) ابومحمد عبدالله بن محمدالرازی در نیشابور نماند ~~. آنجا # ~~زاد و بزرگ شد وصحبت ابوعثمان وجنید و رویم2 و یوسف بن الحسین وسمنون3 # ~~دریافته و ابوالحسین بندار بن الحسن الشیرازی عالم بود در اصول، ~~وبزرگوار # ~~درحال، صحبت شبلی دریافته بود ، در زتجان وفات یافت . # و «مطیع» در آخر مفلوج شد و خود را خلع کرد و خلافت به پسرداد درسنهآ # ~~خمس وخمسین و ثلثمائه (355) . و مدت [خلافت] او بیست ویک سال بود . # الطائع لله ابو بکر عبدالکریم بن المطیع - بیست و چهارم خلفای بنی - # ~~العباس بود و چهل وسیم به نسبت بانبی صلی الله علیه وسلم، و به حکم ~~وصایت [87 - ر] # ~~قایم مقام شد و در آخر عهد [او] بهاء الدوله پسر عضدالدوله او را خلع ~~کرد و به # ~~دست عم زادهآ او سپرد ، و در ایام او درسنهآ ست وستین وثلثمائه ابوعمرو ~~اسماعیل # ~~بن نجید4 صحبت ابا عثمان دریافت و جنید را دید ، و آخر کسی که وفات ~~یافت از # ~~اصحاب ، او بود، گفت : آفت بنده راضی شدن است از نفس خود بر آنچه او در # ~~در آن است . PageV01P195 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0233.png) # وابوالقاسم ابراهیم بن محمدالنصر ابادی شیخ خراسان بود در وقت خویش، # ~~صحبت شبلی و ابوعلی رودباری و مرتعش دریافت و مجاورمکه بود ، آنجا ~~نماند. # ~~ودرسنهآ تسع وستین (369) ابوعبدالله احمدبن عطاء الرودبادی پسرخواهر ~~ابوعلی # ~~الرودباری شیخ شام بود در وقت خود درصور ms202 وفات یافت، ودرسنهآ احدی و ~~سبعین # ~~و ثلثمائه (371) شب بیست و سیوم ماه رمضان شیخ ابوعبدالله محمد بن خفیف ~~- # ~~الشیرازی صدو پنج ساله بود وبه روایت ابوالقاسم صفار صد وچهارده ساله ، ~~شیخ # ~~الشیوخ ویگانهآ روزگار بود ، صحبت جنید و رویم و جریری و ابن عطا ~~دریافته # ~~بود وفات یافت . گفت : ارادت همیشه رنج کشیدن و ترک راحت کردن است ، و # ~~گفت : هیچ چیز زیان کارتر نیست مر مرید را از آسان گرفتن بانفس خود در ~~رفتن # ~~خود به رخصتها و قبول تأویلها . # حکایت - گفت: درابتدای حال خواستم تابه حج روم، چون به بغداد رسیدم # ~~چندان پندار در سرم بود که به دیدن جنید نرفتم . چون به بادیه فرو شدم ~~، رسنی و # ~~دلوی داشتم. تشنه شدم. به چاهی رسیدم، آهویی دیدم که از آن چاه آب ~~میخورد. # ~~چون به سرچاه رفتم ، آب بین چاه فرو رفت ، گفتم : الهی، عبدالله را قدر ~~از این # ~~آهو کمتر است! آوازی شنیدم که آن آهو دلو وریسمان ندارد، اعتماد او ~~برماست. # ~~وقتم خوش شد . دلو ورسن بینداختم و روان شدم . آوازی شنیدم که یا ~~عبدالله ، # ~~ما ترا تجربه می کردیم تا چه گونهای ؟ باز گرد و آب خور. بازگشتم . آب ~~برسر # ~~چاه آمده بود. وضو ساختم وبخوردم و روان شدم تا به مدینه هیچ حاجت نبود ~~. # ~~چون باز گشتم و به بغداد آمدم روز آدینه بود . درجامع شدم . جنید را ~~چشم برمن # ~~افتاد ، گفت : یاعبدالله ، اگر صبر کردی آب از زیر قدمت بر آمدی . # وهم درین سال [87 - پ] ابوالحسن1 علی بن ابراهیم الحصری البصری # ~~مقیم بغداد، شیخ وقت عجایب کار وعجیب گفتار2 [بود]، بهشبلی پیوستگی ~~داشت. # ~~در بغداد وفات یافت . # [وطایع درسنهآ اثنی و سبعین وثلثمائه (372) وفات یافت] ومدت خلافت او ~~PageV01P196 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0234.png) # ~~هفده سال بود . # القادر بایله ابوالعباس احمدبن اسحق بن المقتدر1 - بیست وبنجم خلفای # ~~بنی العباس بود و چهل و چهارم به نسبت بانبی صلی الله علیه وسلم . مردی ~~صاحب # ~~رأی و ms203 تدبیر بود و ملوک دیلم او را عزتی تمام داشتندی . هردو شنبه و ~~پنجشنبه به # ~~دیوان مظالم حاضر شدی درخانهآ خود ، واز خلفای بنی العباس کسی به درازی ~~عمر # ~~او نبود ، به مرگ طبیعی نماند . وزیر او ابو الفضل حاجب بن النعمان بود ~~و امیر # ~~خراسان نوح بن منصور بن نوح . # و آل سامان که امرای خراسان وحامیان خطهآ ایمان بودند نه پادشاه اند وعهد # ~~ایشان خوشترین عهدها بود و نام ایشان در این رباعی است : # نه تن بودند آل سامان به ظهور %~% گشته به امارت خراسان مشهور # اسماعیلی3 واحمدی و تصری %~% دو نوح دو عبدالملک ودومنصور # چون سلطان یمین الدوله محمود بن سبکتگین ، عبدالملک بن نوح را بر # ~~دری مرو3 هزیمت کرد ، روز دوشنبه بیست وهفتم جمادی الاول سنهآ تسع ~~وثمانین # ~~و ثلثمائه (389) ملک خراسان او را مسلم شد و ارسلان ایلبک بن نصر بن ~~علی به # ~~بخارا آمد و عبدالملک بن نوح ازسیاه ایشان بگریخت و ماوراءالنهر او را ~~شد، و # ~~تمامت خراسان سلطان محمود ضبط کرد و دارالملک خود را در غزنین ساخت . # و در زمان قادر ، ابوعثمان سعید بن سلام المغربی یگانهآ عصربود . صحبت # ~~ابن الکاتب و حبیب مغربی و ابا عمرو زجاجی4 دریافت و ابن صایغ5 ~~ونهرجوری # ~~را دید درسنهآ ثلث وسبعین و ثلثمائه (373) ، در نیشابور وفات یافت . ~~گفت : تقوی # ~~وقوف است مع الحدود ، و آنکه تقصیر نکند در آن و درنگذرد از آن . و گفت ~~: # ~~هر که بر گزیند صحبت توانگران بر درویشان ، حق تعالی وی را به مرگ دل ~~مبتلا # ~~گرداند . PageV01P197 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0235.png) # و درسنهآ ثمانین وثلثمائه (380) شیخ ابوالقاسم بشر یاسین در نیشابور وفات # ~~یافت ، وگفت : «حقیقة العلم ما کشف علی السرائر» . # و قادر در سنهآ اربع عشر و اربعمائه (414) وفات یافت . ومدت خلافت # ~~او چهل ویک سال بود و چهار ماه . # القایم بامرالله ابوجعفر عبدالله بن احمد - بیست و ششم خلفای بنی - # ~~[88 - ر] العباس بود و چهل وپنجم به نسبت بانبی ms204 صلی الله علیه وسلم . ~~مادر او # ~~کنیزکی بود بدرالدجی نام . در عهد او جغر بیگ ابوسلیمان داود بن ~~طغرلبیک بن # ~~میکائیل بن سلجوق از نور بخارا در سنهآ خمس و عشرین و اربعمائه (425) ~~خروج # ~~کرد وبه خوارزم رفت و درسنهآ ست از خوارزم به خراسان آمد . و در آن وقت # ~~ظهیر الدوله مسعود بن محمود ملک غزنین و خراسان داشت و به حرب ایشان ~~رفت # ~~در ناحیت دید آباد ، درموضعی که آن را الباه خوانند مصاف دادند و سلطان ~~مسعود # ~~شکسته شد وبه غزنین مراجعت کرد وطمع از خراسان ببرید . وسلجوقیان ~~خراسان # ~~بر خود قسمت کردند و امیر الب ارسلان به طرف عراق رفت و امیر قتلمیش که # ~~حاکم ری بود با او مصاف داد در دیه نمک (؟) و شکسته شد ، و الب ارسلان ~~ری # ~~بگرفت و برتخت امارت نشست در روز [یکشنبه] سیزدهم ذوالحجه سنهآ خمس و # ~~خمسین و اربعمائه (455) ، و جبال و عراق و بعضی ازخراسان ملک او شد . ~~ودر # ~~سنهآ ست و خمسین (456) به غزو روم رفت و مصاف قیصر بشکست ، او را گرفته # ~~در بازار بمن یزید1 بربها نهاد . پس او را ببخشید تا به روم باز رفت . # و سلطان در غرهآ ربیع الاول سنهآ تسع وستین و اربعمائه (469) به سعادت # ~~شهادت رسید و سلطان ملکشاه بن الب ارسلان به جای او نشست . # و درعهد قایم بامرالله شیخ ابواسحاق ابراهیم بن شهریار بن رادان بن فرخ # ~~الکازرونی واو هفتاد وسه ساله بود روزیکشنبه ذوالقعده سنهآ ست وعشرین ~~واربع - # ~~مائه (426) وفات یافت و رئیس ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا در سنهآ ~~سبع و # ~~عشرین (427) در همدان نماند ، واین رباعی در تاریخ او گفته اند ، بیت : # حجت حق ابوعلی سینا %~% در «شجع»2 آمد از عدم به وجود # در «شصا» کرد علمها حاصل %~% وو«ز» کرد این جهان بدرود PageV01P198 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0236.png) # و شیخ ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر المیهنی روز یکشنبه غرهآ محرم سنهآ # ~~سبع وخمسین و ثلثمائه ms205 (357) دروجود آمد و اورا هزار ماه تمام عمربود که ~~هشتاد # ~~وسه سال و چهار ماه بود و شب آدینه چهارم شعبان سنهآ ست و اربعین و ~~اریعمائه1 # ~~(446) وفات یافت و صبح روز چهارشنبه غرهآ رجب سنهآ سبع و خمسین و ~~اربعمائه # ~~(457) اخی فرج زنجانی وفات یافت، ودر زمان قایم، بساسیری2 بگریخت ~~وسلطان # ~~خلیفه را به بغداد آورد . چون به درشهر رسیدند سلطان در رکاب خلیفه ~~پیاده میرفت # ~~[88 - پ] و خلیفه مبالغت می نمود : «ارکب یارکن الدین » . از آن روز ~~لقب # ~~سلاطین از دولت به دین مبدل شد . # و قایم درسنهآ ثمان و خمسین و اربعمائه (458) وفات یافت ، ومدت خلافت # ~~او چهل وچهار سال وهشت ماه بود . # المقتدی بأمر الله ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن القابم - بیست وهفتم # ~~خلفای بنی العباس بود و چهل و ششم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . ~~مادر او # ~~کنیزکی بود علم نام ، و او مردی صالح و روشن رأی و صاحب کرامات بود و # ~~وزیرش محمد بن احمد جریر بود . بعدازو ابوشجاع محمد بن الحسین وزیر شد ~~، # ~~و در روزگار او خراسان ملکشاه داشت و امارت3 بغداد و کوشک سلطان او ~~بناکرد. # ~~در بغداد [ در سنهآ ثمان و سبعین و اربعمائه (478)] بمفاجا در گذشت و ~~در روز # ~~وفات او پانزده پادشاه مثل ترک وهند از دنیا رحلت کردند . و مدت خلافت ~~او # ~~نوزده سال وهشت ماه بود . # المستظرهر باثله ابوالعباس احمدبن المقتدی - بیست وهشتم خلفای # ~~بنی العباس بود و چهل و هفتم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مادر ~~او کنیز کی # ~~ترک بود . و او مردی فاضل و هنرمند و صاحب خیرات بود وفقه دوست داشتی و # ~~کتاب مستظهری در اصول فقه به نام او ساختند . # و امام غزالی در زمان او بود ، و ابوطاهر پسر شیخ ابوسعید بن ابی الخیر ~~PageV01P199 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0237.png) # ~~ده ساله بود که پدرش نماند و پنجاه سال بزیست و درسنهآ ثمانین و ~~اربعمائه (480) # ~~وفات ms206 یافت، و درایام اوملکشاه نماند و درخراسان چهارسال و چهارماه ~~تشویش بود # ~~وفتنه درعالم افتاد تا آنگاه که سلطان محمود [بن] ملکشاه درسنهآ تسعین ~~و اربعمائه # ~~(490) به خراسان آمد و ملک را ضبط کرد و کارها را ترتیبی نهاد و از ~~ولایت # ~~غزنین تابلخ به سلطان سنجر سپرد وبه عراق باز رفت . و درایام او دولت ~~آل بویه # ~~منقضی شد و شبانکاره درفارس مستولی شدند . # ومستظهر درسنهآ ثلث وخمسمائه (503) وفات یافت. ومدت خلافت او بیست # ~~و پنج سال بود . # المسترشد بالله ابوالمنصور الفضل1 بن المستظهر - بیست ونهم خلفای # ~~بنی العباس بود و چهل و هشتم به نسبت بانبی صلی الله علیه و آله . مردی ~~فاضل و # ~~کریم و دلاور وهنرمند بود . درعهد اوسلطان سنجر لشکربه عراق کشید وبا ~~قراجهآ # ~~ساقی مصاف داد و خصم را بکشت و ملک عراق را به برادر زادهآ خود محمود ~~شاه # ~~داد و او را به نیابت خود درعراق بنشاند ، و رایت دولت سنجری ارتفاع ~~یافت و # ~~منجوق عزت او از کیوان در گذشت و اطراف مملکت به ترک و روم وهند و عرب # ~~پیوست وملوک عالم فرمان او را منقاد شدند، وچون مسترشد [89 - ر] خلیفه ~~شد ، # ~~برادرش ابوالحسن از بغدادبگریخت و بر امیر دبیس بن صدقه رفت، اورا ~~اعزاز کرد، # ~~و مدتی آنجا بود . # و مستر شد به جنگ سلطان مسعود بن محمد بن ملکشاه سلجوقی از بغداد # ~~بیرون آمد. چون به مراغه رسید با سلطان مسعود مصاف داد و اسیر گشت و ~~ملاحده # ~~او را شهید کردند در سنهآ عشرین وخمسمائه (520) ، و تربت او هم آنجاست ~~. # ~~و مدت خلافت او هفده سال وهفت ماه بود . # الراشد بالله ابوجعفر منصور بن المسترشد - سی ام خلفای بنی العباس # ~~بود وچهل ونهم به نسبت بانبی صلی الله علیه وسلم . را شد چون شنید که ~~ملاحده # ~~پدر او را بکشتند متوجه ایشان شد تاکین پدر خواهد . بر در اصفهان ~~ملاحده اورا # ~~شهید کردند در سنهآ احدی ms207 و عشرین و خمسمائه (521) ، و تربت او آنجاست ~~در PageV01P200 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0238.png) # ~~شهرستان1 ، ومدت خلافت او ده ماه ویازده روز بود . # و در نوزدهم رجب سنهآ سبع وستین و خمسمائه (567) ایل ارسلان بن اتسز # ~~در خوارزم وفات یافت ومدت پادشاهی او قریب ده سال بود و پسر کهتر ~~اوسلطان - # ~~شاه که ولی العهد بود قایم مقام او شد در ایام مستضی، و مستنجد درسنهآ ~~ست وستین # ~~و خمسمائه (566) وفات یافت ومدت خلافت او ده سال بود . # المستضیء بامر الله ابومحمد الحسن بن المستنجد - سی و سه ام خلفای # ~~بنی العباس بود و پنجاه و دوم به نسبت بانبی علیه السلام . بعداز پدر ~~خلیفه شد ، و # ~~درعهد او ملک غور بر بلاد هند و غزنه ، و خوارزمشاه بر خراسان ، و ~~سلجوقیان # ~~بر عراق مستولی شدند و در زمان مستنجد اقسنغر صاحب مراغه از دار ~~الخلافه # ~~التماس کرد تاخطبهآ سلطنت به نام پسر2 سلطان محمد شاه بن محمد سلجوقی ~~که # ~~مربی او بود کند . این خبر در همدان به اتابک ایلدگز رسید . از آن قصه3 ~~برنجید # ~~و پسر خود جهان پهلوان را بالشکری به جنگ اقسنغر فرستاد و مصاف دادند . # ~~اقسنغر بگریخت و به قلعهآ رویین دز رفت که به حدود مراغه است . جهان ~~پهلوان # ~~محمد آن را محاصره کرد و عاقبت صلح کردند وجهان پهلوان پیش پدر مراجعت # ~~فرمود ، و آین حال در سنهآ ثلاث و ستین و خمسمائه (563) [و گویند ~~درسنهآ سبع # ~~و ستین وخمسمائه (567)] بود . # و درسنهآ سبع وستین و خمسمائه اتابک ایلد گز درهمدان نماند و پسرش جهان - # ~~پهلوان اتابک شد ، و عظمت و شوکتی تمام داشت ، چنانکه چون سلطان طغرل ~~بن # ~~ارسلان به سلطنت نشست، اسم او به سلطانی بمجرد خطبه و سکه بود و حاکم ~~مطلق # ~~جهان پهلوان بود. وچون اقسنغر به مراغه نماند و پسرش فلک الدین بهجای ~~اونشست # ~~به جهت آنکه تبریز با تصرف گرفته بود ، [90 - ر] جهان پهلوان لشکر کشید ~~و # ~~فلک الدین ms208 را در رویین دز محاصره کرد و برادر خویش قزل ارسلان را به ~~محاصرهآ # ~~تبریز فرستاد و لشکر مراغه دو کس را از آن او بگرفتند و به شهر بردند . ~~قاضی PageV01P201 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0239.png) # ~~صدرالدین ایشانرا تشریف پوشانیده پیش جهان پهلوان فرستاد، اورا بغایت ~~خوش # ~~آمد و بهسخن قاضی بر آن صلح کردند که تبریز با ایشان دادند و مراغهرا ~~بر فلک الدین # ~~مقرر داشتند . # جهان پهلوان، قزل ارسلان را درتبریز بنشاند وبه عراق رفت ونماند. قزل - # ~~ارسلان به عراق آمد و میخواست که بر قاعدهٔ‌ برادر اتابکی مطلق الامر ~~باشد . # ~~سلطان طغرل بزرگ شده بود و مستقل گشته ، او را چنذان النفات نکرد . از ~~آن # ~~سبب میان [ایشان] محاربه افتاد وقزل ارسلان بشکست و اکثر لشکر اوپیش ~~سلطان # ~~آمدند، و او مدتی معلول بود ، بعداز آن قوت یافت و لشکری گرد کرد و ~~سلطان # ~~را بگرفت و مقید کرد و بر درخانهآ خود پنج نوبت بزد و دعوی سلطنت کرد . ~~در # ~~شعبان سنهآ سبع و ثمانین و خمسمائه (587) شبی در همدان خفته بود ، شخصی ~~او # ~~را بکشت و معلوم نشد که که بود . مردم حمل بر آن کردند که در آن نزدیکی ~~به # ~~واسطهآ تعصب مذهب جمعی بزرگان را از اصحاب امام شافعی بردار کرده بود ، # ~~از آن سبب بوده باشد ، «وکفی الله المؤمنین القتال»1 . # و درموصل و دیار بکر اتابک قطب الدین مودود بن زنگی بن اقسنغر حاکم # ~~بود برادر اتابک نورالدین محمودبن سام ، درسنهآ خمس وستین و خمسمائه ~~(565) # ~~وفات یافت و پسر کهترش غازی قایم مقام شد ، و درسنهآ احدی وسبعین و ~~خمسمائه # ~~(571) میان او وصلاح الدین والی مصرمصاف افتاد وسیف الدین غازی بگریخت # ~~و در صفر سنهآ ست وسبعین و خمسمائه (576) نماند و برادرش عزالدین مسعود ~~را # ~~قایم مقام کردند و در سلخ شعبان سنهآ تسع و ثمانین و خمسمائه (589) ~~نماند . # ~~و فخرالدین قزل ارسلان بن داودبن سقمان بن ارتق صاحب حصن کیفا و اکثر ~~بلاد دیار ms209 # ~~بکر [بود] چوننماند پسرش نورالدین محمد را قایم مقام او کردند، ودرسنهآ ~~احدی # ~~و ثمانین وخمسماثآه (581) وفات یافت و پسرش قطبالدین سقمان قایم مقام ~~شد . # ~~و در شام اتابک نورالدین بود . درسنهآ سبع وستین و خمسمائه (567) رسم ~~کبوتر- # ~~پرانیدن به جهت اخبار بر طریقهآ بغداد بنهاد وهنوز معهود است . PageV01P202 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0240.png) # و درشوال سنهآ ثمان و ستین و خمسمائه (568) بعداز آن که به علت نا آمدن # ~~صلاح الدین صاحب مصر به غزای فرنگ ، عزم مصر را جزم کرده بود رنجور شد # ~~و در پانزدهم1 ماه مذکور وفات یافت ، وپسرش اسماعیل یازده ساله بود ~~[90- پ] # ~~قایم مقایم شد و او را ملک صالح خواندند . چون او نماند ، ابن عمش غازی ~~پسر # ~~قطبالدین مودود صاحب موصل، مملکتی که او داشت به دست فرو گرفت . و در # ~~مصر اسدالدین شیر کوه که غلام زاده از آن سلجوقیان بود ملک وحاکم شد، ~~به سبب # ~~آنکه چون عاضد خلیفهآ اسماعیلیان ضعیف شده بود شاور که وزیر او بود ، ~~بروی # ~~استیلا میجست . عاضد پیش نورالدین اتابک شام فرستاد و مدد خواست تادفع # ~~وزیر کند. نورالدین، شیر کوه را بفرستاد بادوازده هزار مرد. وزیر ~~بترسید که چون # ~~او برسد، برملک مستولی شود . ازفرنگ مدد خواست . شیر کوه [یک شب] ازنیل # ~~گذشته به جانب غربی فرود آمد و از جانبین مصاف دادند. لشکرمصر وفرنگ ~~منهزم # ~~شدند و به ساحل پناهیدند . شیر کوه اسکندریه را بستد و برادر زادهآ خود ~~صلاح - # ~~الدین یوسف را آنجا بگذاشت و باصعید الاعلی آمد وبستد ، و فرنگان بر ~~مصر و # ~~قاهره استیلا یافتند . # کامل شجاع پسر شاور وزیر پیغام به اتابک نورالدین فرستاد و دعوی محبت # ~~کرد و متقبل شد که هرسال مالی به نام او بفرستد. نورالدین رضا داد، و ~~درسنهآ اربع # ~~وستین و خمسمائه (564) شیر کوه مصر را بگرفت و شاور وزیر را بکشت و ~~دوماه # ~~و پنج روز حاکم بود ، و دربیست و دوم جمادی الاخر سال مذکور وفات یافت ~~، # ~~و ms210 صلاح الدین یوسف حاکم دیار مصرشد و برادر مهترخود شمسالدین تورانشاه # ~~را به بلاد نوبه فرستاد تا گرفت و غنیمت بسیار آورد و باز فرستاد تا ~~دیاریمن بگرفت، # ~~و درجمعه دوم محرم سنهآ ست وستین وخمسمائه (566) که عاضد نمانده بود، ~~خطبه # ~~به نام مستنجد خلیفهآ بغداد کرد . وهم در آن حال در میان او و نورالدین ~~به واسطهآ # ~~ملک مصر وحشت افتاد و درسنهٔ‌ احدی وسبعین و خمسمائه (571) میان ~~اووسیف- # ~~الدین غازی صاحب موصل مصاف قایم شد و سیف الدین بگریخت و صلاح الدین # ~~به ولایتی که تعلق به ملک صالح پسر اتابک نورالدین داشت چون متیح (؟) و ~~آن PageV01P203 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0241.png) # ~~حدود رفت و بگریخت و حصار حلب را که ملک صالح در آنجا بود محاصره کرد، # ~~وچون گشادن متعذر بود بهصلح مراجعت نمود، و درسنهآ احدی و ثمانین و ~~خمسمائه # ~~(581) میافارقین بستد و بعداز آن تا آخر عمر کارهای بزرگ کرد ، ولایات ~~بسیار # ~~از فرنگ و دیار بکر و غیرها بگرفت و پسران و خویشان و برادران او هریک ~~در # ~~ملکی از ممالک از قبل او حاکم بودند ، و درسنهآ تسع و ثمانین و خمسمائه ~~(589) # ~~در دمشق وفات یافت . # و پسر مهین نورالدین علی را ولی العهد کرده بود ، در دمشق به جای او # ~~بنشست واو را (91 - ر) ملک افضل خواندند . بعضی اقربا که ولاة بلاد شام ~~بودند # ~~مطاوعت ننمودند، و برادری دیگر عثمان نام که اورا ملک العزیز می گفتند ~~در مصر # ~~بود انفراد جست، و درسنهآ تسعین وخمسمائه (590) بیامد ودمشق را محاصره ~~کرد. # ~~ملک افضل ازعم خود ملک غازی مدد خواست ، وملک غازی ، ظاهر صاحب حلب # ~~و ناصرالدین ناصربن محمد بن تقی الدین صاحب حما واسدالدین شیرکوه ~~نبیرهٔ‌ # ~~شیره کوه بزرگ صاحب حمص بالشکری تمام بهمدد افضل آمدند . ملک عزیزچون # ~~دید که کار او قوی شد ، به صلح رضا داد ، و بر آن مقرر کردند که بیت ~~المقدس و # ~~اعمال فلسطین مضاف مصر از آن ملک عزیز ms211 باشد و دمشق و بطریه و اعمال غور ~~از # ~~آن ملک افضل باشد وحله ولاذقیه وساحل از آن ملک ظاهر، واقطاع که اول ~~ملک عادل # ~~در مصر داشت برقرار باشد . و هریک از این ملوک با ولایات خود رفتند . # و در مغرب بوسف بن عبدالمؤمن ولایت تفصه از اعمال افریقیه بگرفت و # ~~در فارس اول اتابک تکلهآ سلغری بود، چون نماند اتابک مظفر الدین سعد بن ~~زنگی # ~~بنشست . # و وزیر مستنجد ، ابوجعفر احمدبن محمدبن شعیب1 البلدی بود . ابوالفرج # ~~محمدبن عبدالله وزیر مستضیء او را بکشت . و درسنهآ خمس و سبعین ~~وخمسمائه # ~~(575) سیدی محیی الدین احمد بن الحسن الرفاعی وفات یافت ، وسیدی علی بن # ~~عثمان2 پسرخواهر او قایم مقام شد و درسنهآ احدی وثمانین وخمسمائه (581) ~~وفات PageV01P204 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0242.png) # ~~یافت و برادرش سیدی عبدالرحیم قایم مقام شد ، و در زمان ناصر خلیفه و ~~در سنهآ # ~~ثلث و تسعین و خمسمائه (593) نماند، ومستضیء درسنهآ ثمانین و خمسمائه ~~(580) # ~~وفات یافت . ومدت خلافت او چهارده سال بود . # الناصرلدین الله ابوالعباس احمد بن المستضیء - سی وچهارم خلفای # ~~بنی العباس بود و پنجاه و سیوم به نسبت بانبی علیه السلام . درایام ~~خلافت او ریاض # ~~آمال خلایق ناضر بود و دیدهآ اقبال به جمال بی همال او ناظر . مواد ~~فساد بکلی از # ~~عالم منقطع گشت و آثار فتنه از صفحات ایام در دور دولت او محوگشت . ~~سلطنت # ~~او از جملهآ خلفا بیشتر بود . بیتالمقدس را از دست فرنگان بستد . عظیم ~~فاضل # ~~و شجاع و صاحب رأی بود . مستضیء در حیات خود او را ولی العهد کرده بود ~~و # ~~فرمان داده تانام اورا درخطبه درج کنند و سکه را به زیور اسم او مزین ~~کنند ومتولی # ~~عقد بیعت ابوالفضل عبدالله بن علی بود، و پیش از او در [91 - پ] بغداد ~~قحطی # ~~عظیم بود . # در ایام او فراخی شد و زحمت به راحت بدل گشت و رایت رفعت او به # ~~اقصای عالم رسید. و درایام اودرسنهآ اثنتین وثمانین وخمسمائه ms212 (582) ملک ~~الشعراء # ~~افضل الدین خاقانی الحقایقی در تبریز وفات یافت ، ودر عهد او ولایت ~~خوارزم # ~~و بعضی از خراسان و عراق سلطان معزالدین تکش بن ارسلان داشت . پس ازو # ~~رایت دولت سلطان سکندر علاءالدین بالا گرفت و ولایت جبال و غور و بعضی ~~از # ~~خراسان در تصرف غیاث الدین ومعزالدین ، که ایشان را نسبت به محمد بن ~~سام # ~~[می رسید] بود، وولایت ماوراءالنهر سلطان جلال الدین طمغاج خان ابراهیم ~~بن الحسین # ~~داشت و بعداز آن به پسر او رسید، و بعداز آن سلطان سکندر آن ولایت را ~~ضبط # ~~کرد . # و وزیر ناصر، ابوالفضل محمدبن علی بن احمد بود که به ابن البیضا1 مشهور # ~~بود . امیر المؤمنین او را از شیراز استدعا فرمود درسنهآ اربع و ثمانین ~~و خمسماثآه # ~~(584) ، و دیوان انشا بدو حوالت کرد و در رجب سنهآ تسعین و خمسمائه ~~(590) # ~~خلعت وزارت پوشید2 واورا بعدازفتح خوزستان به گرفتن بلاد عجم فرستاد . ~~چون PageV01P205 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0243.png) # ~~به حلوان رسید قتلغ اینانج پسرجهان پهلوان پیش او آمد. وزیر اورا ~~احترام کرد و به # ~~اتفاق عازم همدان شدند. و لشکر خو ارز مشاه آنجا بود، مقدم ایشان ~~میاجوق1. چون # ~~وزیر با لشکر برسید ایشان بگریختند و همدان وزیر را مسلم شد و با قتلغ ~~اینانج # ~~برعقب خوارزمیان برفت ، و ایشان تا گرگان منهزم شدند ، ولشکر خلیفه از ~~بسطام # ~~بازگشت و ری را بگرفتند ، و به سبب آنکه ولایت از لشکر خوارزمی خالی شد # ~~قتلغ اینانج وامرای عراق عزم مخالفت وزیر کرده در ری رفتند و آغاز ~~عصیان نهادند. # ~~وزیر ری را حصار داد وقتلغ اینانج عزم آبه کرد . شحنهآ وزیر او را راه ~~نداد . از # ~~آنجا بالشکر عازم کرج شد . وزیر برعقب او برفت و مصاف دادند، قتلغ ~~اینانج # ~~منهزمشد. وزیر باهمدان آمد و وفات یافت، و وزارت او دوسال بود. ~~خوارزمشاه # ~~متعاقب برسید و او را از گور بر آورد و بسوخت و سرش را به خوارزم ~~فرستاد و # ~~قصد بغداد کرد ms213 . # خلیفه شیخ شهاب الدین سهروردی را به رسالت پیش وی فرستاد . سخن # ~~وی نشنید . در راه برفی عظیم بر لشکر افتاد. سلطان [92 - ر] بترسید و ~~بازگشت، # ~~و بعداز آن وزارت به مولانا فریدالدین2 ابوالحسن محمد بن محمد بن ~~عبدالکریم # ~~القمی داد . # و درسنهآ ست و ثمانین وخمسمائه (586) شیخ شهاب الدین ابو الفتوح یحیی # ~~ابن اوکا3 السهروردی معروف به خالق البرایا در حلب شهید شد و اوسی وهشت # ~~سا له بود و گویند پنجاه ساله . و در عهد او سلطان تکش خوارزمشاه ~~درسنهآ ست و # ~~وتسعین وخمسمائه (596) وفاتیافت ودرجمادی الاول سنهآ تسع وتسعین ~~وخمسمائه # ~~(599) سلطان غیاث الدین ابو الفتح محمد بن سام غوری نماند ، و در روم ~~سلطان # ~~سلیمان بن قلیج ارسلان بود، در رمضان سنهآ سبع و تسعین و خمسمائه (597) ~~شهر # ~~ملطیه را از برادر خود معزالدین قیصر شاه بستد بعداز چند روز محاصره . ~~و از # ~~آنجا به ارزن الروم رفت و پسرمحمد صلیق که از ملوک قدیم آنجا بود به ~~استقبال PageV01P206 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0244.png) # ~~بیرون آمد تا صلح کند . سلطان اورا بگرفت و در بند کشید و ارزن الروم ~~را به زخم # ~~شمشیر بستد و دولت آن قوم منقضی شد . # و در رجب سنهآ ثلاث و تسعین و خمسمائه (593) ملک عادل و ملک عزیز # ~~بالشکر بهم از مصر به شام آمدند و دمشق را محاصره کردند و افضل را ~~بگرفتند # ~~و به قلعه فرستادند و مصر عزیز را شد و دمشق عادل را . و افضل علی را ~~از حبس # ~~پیش ناصر خلیفه فرستادند و به وی بدین دوبیت استغائت نمود : ### | شعر # مولای ان ابابکر و صاحبه %~% عثمان قد غصبا با لسیف حق علی # فانظر الی حظهدا الاسم کیف لقی %~% من الاواخر ما یلقی من الاول # و در بیستم محرم سنهآ خمس و تسعین و خمسمائه (595) عزیز مصر وفات # ~~یافت . امرا جمع شدند و افضل را بخواندند . پنجم ربیع الاول سال مذکور ~~به # ~~حدود مصر رسید . برادران او وامرا و ms214 اعیان مصر استقبال کردند وبرادرش ~~ملک- # ~~المؤید مسعود و فخرالدین جرکس هردو ترتیب مهمانی کرده بودند . او به ~~خانهآ # ~~برادر حاضرشد . فخرالدین جر کس امیری بزرگ بود ، بدان سبب بدگمان شد و # ~~بگریخت و به بیتالمقدس رفت و آنجا را بگرفت ، و بندگان ناصری که با ~~افضل # ~~بودند بر وی جمع شدند چون قراجهآ زردگوش و قراسنقر و میمون قیصری ، و # ~~ایشان را جمعیتی تمام پیدا شد . پیغام به ملک عادل فرستادند که بیا تا ~~ترا مدد کنیم # ~~ومصر بگیریم، واو به محاصرهآ ماردین مشغول بود و مطموع وی آنکه بگیرد و ~~مصر # ~~فوت نشود . # و افضل هفتم ماه ربیع الاول مذکور به شهر قاهره در آمد وشنید که جر کس # ~~گریخته است و قومی را [92 - پ] از امرای ناصری با خود متفق کرده ، بعضی # ~~را از ناصریان که در مصر بودند مانند شقیر وایبک افطس وایل بیکی که همه ~~شجاع # ~~و مبارز بودند تمامت را بگرفت و محبوس گردانید . و افضل در مصر متمکن ~~شد # ~~و مدبر ملک سیف الدین بارکح (؟) بود ، و ملوک دیار شام به افضل ~~فرستادند و # ~~او را به گرفتن دمشق دعوت کردند . افضل تهاون مینمود و تخالف می کرد . ~~خبر # ~~به عادل رسید. پسرخود کامل را به ماردین بگذاشت و بتعجیل با دمشق آمد و ~~بندگان PageV01P207 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0245.png) # ~~ناصری را از بیت المقدس طلب داشت و عزم آمدن کرد و پسرش ملک کامل نیز # ~~برسید . افضل چون دید که کار میسر نخواهد شد به مصر رفت ، و درسنهآ تسع ~~و # ~~و تسعین و خمسمائه (599) ملک عادل به قصد مصر لشکر کشید و افضل بالشکری # ~~اندک بیرون آمد و مصاف داد و شکسته شد و با قلعهآ صرخد رفت و میافارقین ~~و آن # ~~نواحی در تصرف آورد . # و ملک عادل در مصر متمکن شد و خطبه و سکه بهنام خود کرد، و باز برادران # ~~صلح کردند . و در این سالها ارسلانشاه صاحب موصل لشکرها جمع ms215 کرد و به # ~~حران و رها رفت که تعلق به عادل داشت و قطب الدین محمد صاحب سنجار و ~~نصیبین # ~~و صاحب ماردین با او بودند . چون به حران رسید هوا گرم شده بود ، ~~بسیاری به # ~~رنجوری تلف شدند وفایز پسر ملک عادل به حران بود ، کس فرستاد وطلب صلح # ~~کرد . نورالدین ارسلانشاه چون شنیده بود که میان ملک عادل و ملک ظاهر و ~~افضل # ~~صلح رفته است به مصالحت بازگشت وهر کس به مقام خود رفتند . # و درمغرب یعقوب بن یوسفبن عبدالمؤمن1 بود ومیان او وفرنگان جنگهای # ~~سخت رفت و درهجدهم ربیع الاخرسنهآ خمس وتسعین و خمسمائه (595) درمدینهآ # ~~سلا وفات یافت و پسرش محمود به جای وی نشست و اهل شهر مهدیه که بر پدرش # ~~عاصی بودند، مطیع او شدند ومملکت برو مقرر شد . و درفارس اتابک ~~مظفرالدین # ~~سعدبن زنگی بود، ودر کرمان ملک دینار بود از امرای غور، در ذو القعده ~~سنهآ احدی # ~~وتسعین وخمسمائه (5991) به مرض سرسام وفات یافت وپسرش علاء الدین فرخ - # ~~شاه که پیشتر حاکم [بم] بود قایم مقام شد ، و مهتر غزان سیفالدین الب ~~ارسلان # ~~از خدمت او برفت . فرخ شاه در رجب سنهآ اثنتین و تسعین و خمسمائه (592) # ~~وفات یافت و برادرش شجاع الدین قایم مقام شد ، و غزان خرابی بسیار ~~کردند . # ~~[93- ر] # و در غور و غزنه وبعضی از هندوستان ، سلطان شهاب الدین بود، در محرم # ~~سنهآ اثنتین وستمائه (602) بابنی کوکر مصاف داد ، و در پنجم ربیع الاول ~~به قصد # ~~ایشان برنشست ، شنید که ایشان لشکری انبوه میان جیلم3 و سودرهاند ، ~~بتعجیل PageV01P208 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0246.png) # ~~بر اند، وبیست و پنجم ربیع الاخر سنهآ مذکور به ایشان رسید و حربی عظیم ~~کردند. # ~~ناگاه غلام سلطان قطب الدین ایبک با لشکری برسید وبر ایشان زد و کشش ~~بسیار # ~~شد . هنود بگریختند و بنزدیک کوهی بزرگ رفتند و آتش فراوان بر افروختند ~~و # ~~خود را در آتش انداختند و بسوختند ، و ذلک هو الخسران المبین . ولشکر ms216 ~~اسلام # ~~غنیمت فراوان یافتند ، و پسر کوکر چون برادران و اهلش سوخته شدند ~~بگریخت # ~~وبا پسر دنیال1 پناه با قطبالدین بردند، ودرغرهآ رمضان سنهآ اثنتین ~~وستمائه (602) # ~~سلطان از معبر جبل بگذشت و برشط آب سند در موضعی که آن را داسل (؟)2 ~~گویند # ~~بارگاهی بزد . هندوی دوسه به قصد او بیامدند و روزی [ناگاه] به وقت ~~قیلو له از # ~~آب بر آمدند و سلطان را بکشتند . # امرا جمع شدند ، وسلطان غلامی عاقل داشت که قایم مقام ایبک بود ، او را # ~~برتخت نشاندند و سلطان شمس الدین لقب کردند و در اقطار و اطراف ~~هندوستان # ~~مشهور شد . # و در تر کستان کوشلوک خان بود . در سنهآ ست عشر وستمائه (616) لشکر # ~~چنگیزخان او را بشکست4 . # و درسنهآ ست عشر وستماته (616) چنگیزخان عزیمت ایران زمین کرد و در # ~~این سالهای مذکور در بغداد ناصر خلیفه حق السعی که میستدند مثل تمغا ، ~~از خلق # ~~اسقاط کرد . وسبب آن بود که دخترش وفات یافت . گاوی چند خریدند جهت # ~~صدقه . به وقت حساب ذکر تمغای آن بر آمد . خلیفه فرمود که من بعد از ~~هیچ # ~~آفریده ای قطعا تمغا نستانند . و در بغداد دارالمضیف بسیار بساخت ، و ~~بفرمود # ~~تا هردو جانب بغداد منادی کردند که درویشان باید که در این دار ~~المضیفها4 روزه # ~~گشایند . ودر آنجا گوسفند ونان رقاق5 وحلوای معقود دادندی . و بر کناری ~~فرات # ~~خانقاهی مرزبانیه نام عمارت کرد . # ودر زمان خلافت اودرسنهآ ثمان و تسعین وخمسمائه (598) سیدی محیی الدین ~~PageV01P209 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0247.png) # ~~ابراهیم الاعراب بن علی الرفاعی وفات یافت وپسرعمش سیدی شمس الدین محمد # ~~ابن عبدالرحیم الرفاعی قایم مقام شد و درسنهآ سبع وستمائه (607) وفات ~~یافت و # ~~برادرش سیدی قطبالدین ابوالحسن بن عبدالرحیم قایم مقام شد و درسنهآ ~~اربع # ~~[93 - پ] وعشرین وستمائه (624) وفات یافت وعمش سیدی نجم الدین قایم ~~مقام # ~~شد ، ودر سنهآ ثمان و تسعن و خمسمائه (598) ملک الشعراء ظهیر الدین ~~طاهر بن # ~~محمد الفاریابی در ماه ربیع الاول در تبریز وفات ms217 یافت، و درسنهآ ستمائه ~~(600) # ~~سید الشعرا جمال الدین شاه فوربن محمد الاسهری (؟) النیشابوری1 در ~~تبریز وفات # ~~یافت و هردو در پهلوی خاقانی در سرخاب مدفون اند . و در غرهآ شوال سنهآ ~~ست # ~~وستمائه (606) مولانا امام فخرالدین ابوعبدالله محمد بن عمربن الحسین ~~الرازی # ~~در هرات وفات یافت . # و ولادت مبارک ناصر در رجب سنهآ ثلاث وخمسین وخمسمائه (553) بود . # ~~هفتاد و چهار سال و چهار ماه عمر یافت و روز یکشنبه دوم ذوالقعده سنهآ ~~سبع و # ~~عشرین وستمائه (627) در بغداد وفات یافت و به سنت غسل او ابن الجوزی ~~اقامت # ~~نمود . و مدت خلافت او چهل وهفت سال بود . # الظاهر بامرالله ابونصر محمد بن الناصر - سی و پنجم خلفای بنی - # ~~العباس بود وپنجاه و چهارم به نسبت بانبی علیه السلام . بعداز پدر ~~خلیفه شد و در # ~~زمان او قبههای موسی الجواد سوخته شد ، و جسر الحدید در بغداد او عمارت ~~کرد، # ~~و اول حکمی که بفرمود آن بود که در تمامت ممالک او باجها ببخشیدند و یک ~~درم # ~~سیم هیچ کس به هیچ وجه از بازرگانان نستدی ، و فرمان داد تا در بغداد ~~ندا کردند # ~~که هر کس که بر امیر المؤمنین ناصرمظلمتی دارد انها کند، تا اموال ~~ایشان بدیشان # ~~رسانیده آید . کسانی که اموال ایشان ستده بودند بیامدند و عرضه داشتند ~~. تمامت # ~~اموال ایشان را بفرمود تا از خزانه بدادند . علمای بغداد اتفاق کرده ~~اند [که] # ~~هر گز هیچ خلیفه را این حسن سیرت و سداد سریرت و شفقت عام و اکرام و ~~انعام PageV01P210 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0248.png) # ~~نبوده است که ظاهر را ، اما روزگار دولت او چون ایام گل کوتاه ، ومدت ~~خلافت # ~~آو نه ماه بود . # و در ایام او در روم سلطان عزالدین کیکاوس بن کیخسرو بن قلیج ارسلان # ~~بود، به مرض سل وفات یافت و برادرش علاء الدین کیقباد را که در قلعه ~~بود بیرون # ~~آوردند و به پادشاهی نشاندند ، چه پسر او طفل بود، و عم او صاحب ارزن ms218 ~~الروم # ~~مخالفت نمود وملک اشرف صاحب اخلاط میان ایشان مصالحت کرد . و در دیار- # ~~بکرسلطان بدر الدین لؤلؤ بود ودر تبریز اتابک اوزبک و در سنجار قطب ~~الدین محمد # ~~عمادالدین زنگی [بن] قطبالدین مودود بن اقسنغرحاکم بود وفات یافت، و ~~پسرش # ~~شاهنشاه قایم مقام شد، و در دیگر شهرهای آنجا پسران ملک عادل [94 - ر] ~~بودند # ~~و درشام ملک معظم از فرزندان ملک عادل بود و در مصرملک کامل و درشیر از ~~اتابک # ~~سعد بن زنگی و در کرمان ملک شجاع الدین بود . # چون براق حاجب بههندوستان میرفت ، در آن حدود می گذشت، کرمانیان # ~~به طمع بندگان ختایی1 ، که حشم وخدم او بودند ، برسر او تاختند . هرچند # ~~به مدارا گفت: من راه گذری ام ، باشما مصلحتی ندارم، نشنیدند، اونیز ~~باقوم2 خود # ~~جنگی مردانه بکرد و از ایشان بسیار بکشت و ملک شجاعالدین را به قتل ~~آورد و # ~~کرمان بگرفت . # و ظاهر روز آدینه سیزدهم ماه رجب سنهآ ثمان و عشرین و ستمائه (628) # ~~وفات یافت، ومدت خلافت او نه ماه وچهار روز بود. # المستنصر بالله ابوجعفر المنصور بن الظاهر- سی وششم خلفای بنی العباس # ~~بود و پنجاه و پنجم به نسبت بانبی علیه السلام. خلیفه ای صاحب خیرات ~~وسخی بود. # ~~قبههای موسی الجواد را عمارت کرد و مدرسهآ مستنصریه در بغداد بساخت ، و ~~در # ~~زمان او خوارزمیان مستأصل شدند و مغول مستولی گشت . جورماغون3 به بغداد # ~~رفت وباشرف الدین اقبال سرایی (؟) محار به کرد، وجمال الدین ~~قوشتمورمقدم لشکر # ~~بود . خلیفه از شهر بغداد بیرون آمد و خواص و عوام را حاضر کرد و خواست ~~که PageV01P211 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0249.png) # ~~به نفس خود به جنگ مغول رود ، ملوک و امرا گفتند : خلیفه را زحمت نباید ~~کشید # ~~ما بندگان برویم . جمله برفتند و به دلی قوی جنگ کردند و مغولان را از ~~جبل # ~~حمری (؟) انهزام دادند، ولشکر خلیفه برپی ایشان برفت و بسیاری از مغول ~~بکشتند # ~~و اسیران از نیل و دقوق (؟) باز گرفتند . # و درسنهآ اثنی ms219 و ثلثین و ستماثه (632) شیخ شهاب الدین ابوحفص عمربن # ~~محمدبن عبدالله بن محمدبن عبدالله بن سعدبن الحسین بن القاسم بن محمدبن ~~عبدالله # ~~ابن عبدالرحمن بن القاسم بن محمد بن ابی بکرالصدیق السهروردی نماندا . ~~وابن - # ~~فوطی المورخ آورده است که [شیخ شهاب الدین در رجب سنهآ] خمس و خمسین # ~~وخمسمائه (555)2 به بغداد آمد ودر سنهآ ست وستین (566) در طریق عزلت ~~[ومعامله] # ~~با خدای تعالی در آمد و روز چهارشنبه غرهآ محرم سنهآ اثنین وثلثین و ~~ستمائه (632) # ~~وفات یافت . # و در ایام اوسلطان رکن الدین در روم بود، و در مصر ملک صالح نجم الدین # ~~ایوب بن الکامل و در موصل بدرالدین لؤلؤ و در دیار بکر و شام در سنهآ ~~تسع و # ~~ثلثین وستمائه (639) سید تاج الدین محمد صلابه را به حاکمی اربیل معین ~~کردند ، # ~~و درسنهآ اثنتین و اربعین وستمائه (642) باز لشکر مغول به دیار بکر ~~آمدند وحران # ~~و رها بگرفتند وماردین به صلح بستدند و شهاب الدین غازی به مصر گریخت و ~~آنجا # ~~متمکن بنشست و مستظهر شد .[94 - پ] # و در فارس اتابک ابو بکر بود و در کرمان رکن الدین قتلغ سلطان پسر براق # ~~حاجب و درخراسان ارغون آقا و در خوارزم جینتمور . # ودر روزجمعه دهم جمادی الاخرسنهآ اربعین وستمائه (640) مستنصر وفات - # ~~یافت، ومدت خلافت او دوازده سال و ده ماه بود . # المستعصم بالله ابو احمد عبدالله بن المستنصر- سی وهفتم خلفای # ~~بنی العباس بود و پنجاه و ششم به نسبت بانبی علیه السلام . چون مرافق ~~خلافت به # ~~مکان اوجمال گرفت و امر ونهی او بربلاد اسلام نافذ گشت، بفرمود تاجمله ~~خیرات PageV01P212 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0250.png) # ~~که ظاهر در ایام خود کرده بود آن جمله را مقرر دارند و مضاعف کنند ، و ~~سلطان # ~~شمس الدین ایلتتمش به حبل ولای او تمسک نمود و به ذیل جلال او معتصم ~~گشت . # و در ایام او حسام الدین خلیل بن بدر بن خورشید البلوجی که از اکابر ~~اکراد # ~~بود ، از طاعت خلیفه ms220 بیرون رفت و به مغولان پناه برد وپیش از آن در زی ~~صوفیان # ~~بودی وخود را ازمریدان سیدی احمد رفاعی شمردی . در آن وقت باجمعی ~~مغولان # ~~کنکاج کرده به خولنجان رفت از نواحی نجف ، و برجماعتی از اتباع سلیمان ~~شاه # ~~زد وقتل و غارت کرد . سلیمان شاه را خبرشد ، از خلیفه اجازت خواسته ~~متوجه او # ~~شد . چون به حلوان رسید در موضعی که آن را سهرخوانند ، سلیمان شاه کمین # ~~ساخته بود، باحسام الدین جنگ کرد و روی بههزیمت نهاد. خلیل برعقب او ~~برفت، # ~~لشکریان کمین بگشادند و ایشان را درمیان گرفتند و بسیار بکشتند و خلیل ~~را دستگیر # ~~کرده هلاک کردند . # و در روم سلطان عزالدین کیکاوس چون برادرش علاء الدین مخالفت کرد و # ~~به انکوریه1 رفت ، او را از آنجا بیاورد و به قلعهآ هشیار محبوس ~~گردانید ، هفت # ~~سال . چون عزالدین بمرد علاء الدین پادشاه شد تا زمان مستعصم . و در ~~موصل # ~~بدرالدین لؤلؤ لشکری ترتیب کرد و از تاج الدین محمد صلابه صاحب اربیل ~~مدد # ~~خواست، و اوهزارمرد بفرستاد و بدر الدین لؤلؤ روی به ماردین نهاد و ~~سلطان ماردین # ~~نیز لشکری بیاورد و ازحلب مدد خواست . چون به هم رسیدند ، میمنهآ ~~ماردینیان # ~~بشکست و لشکر موصل برعقب ایشان رفتند وغنایم یافتند. وپسر قاهری مقدم ~~لشکر # ~~حلب برقلب لشکر موصل زد و بشکست . بدرالدین لؤلؤ بگریخت باده نفر ، و ~~به # ~~موصل، آمد وخزانهآ او را غارت کردند . # ودر مصرملک صالح ایوب نماند و در سنهآ ثمان2 و اربعین و ستمائه (648) # ~~[95 - ر] سلطنت مصر برملک معظم تورائشاه بن ایوب بن کامل که ملک حصن ~~کیفا2 # ~~بود مقررگشت، و بالشکر فرنگ که بر دمیاط و حوالی مصر مستولی شده بودند ~~PageV01P213 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0251.png) # ~~مصاف داد و قریب سی هزار فرنگ به قتل آورد و افریدش ملک ایشان اسیر گشت ~~و # ~~دمیاط مستخلص شد . و بعداز آن ترکان بحری بر قتل سلطان متفق شدند و ~~ایبک # ~~ترکمان که مقدم امرا بود ms221 برخوان به خدمت سلطان حاضرشد و دراثنای سخن ~~شمشیر # ~~برسلطان زد . سلطان در خانهآ چوبین گریخت . ترکان آتش در خانه زدند ، ~~سلطان # ~~بر بام رفت . ایبک تیری بروی زد ، سلطان خود را در دریا انداخت . سلطان ~~را # ~~بگرفتند و به لگد هلاک کردند و در دریا انداختند . و از عهد شیر کوه تا ~~انقراض # ~~دولت ایشان هشتاد وهشت سال بود . # اسیران فرنگ چون از آن حال خبر یافتند بندها بشکستند و دست به قتل # ~~مسلمانان بردند. نو کران تر کمانی در آمدند و ایشان را در حلقه گرفتند ~~وسیزده هزار # ~~فرنگ را به یک لحظه بکشتند و بر افریدین دویست هزار دینار مقرر کردند . # و درسنهآ اثنتین و خمسین و ستمائه (652) ایبک ترکمان برمصر مستولی شد # ~~واز فرزندان ملک کامل کسی نماند ، و امیر اقطای جامه دار را درقلعه ~~ناگهان کشت # ~~و فرمود تاخطبه وسکه بهنام او کردند ، و سلطان شد . # و درکرمان سلطان رکن الدین بود درسنهآ خمسین وستمائه (650) ، برادرش # ~~از پیش منکوخان بیامد . رکن الدین بگریخت و به دار الخلافه استیمان1 ~~نمود . از # ~~بیم مغول او را راه ندادند . از آنجا متوجه منکوخان شد . قطبالدین بر ~~عقب او # ~~برفت وبه یارغو در آمد . رکن الدین را بعداز ثبوت گناه به دست قطبالدین ~~دادند، # ~~تا او را هلاک کرد و سلطنت کرمان او را مسلم شد . # و درفارس اتابک مظفر الدین ابو بکربود، ودرسنهآ ثمان واربعین و ستمائه ~~(648) # ~~سیدی نجم الدین احمد بن علی الرفاعی نماند و پسر خواهرش سیدی شمس الدین # ~~احمدبن محمد بن عبدالرحیم قایم مقام شد . # و انقراض ملک خلفای بنی العباس بر مستعصم بود . هولاکوخان به محاربهآ # ~~او رفت واو را بابیشتر اهل بغداد به قتل آورد، و آن حکایت درقسم نهم از ~~تاریخ مغول # ~~می آید . و مقتل او روز چهارشنبه چهاردهم ماه صفر سنهآ ست و خمسین ~~وستمائه # ~~(656) بود، ومدت خلافت او پانزده سال وهشت ماه وچهار روز [95 - پ] بود ~~. PageV01P214 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0252.png) ms222 ### | نقراض بنی عباس %~% 22 # نسبه : عبدالله بن منصور بن محمد بن احمد بن حسن بن یوسف بن محمد بن # ~~احمد بن عبدالله [بن محمد بن عبدالله]1 بن احمد بن اسحاق بن جعفر بن ~~احمد بن # ~~محمد بن جعفر بن محمد بن هرون بن محمد بن عبدالله بن محمد بن علی بن ~~عبد الله # ~~بن عباس بن عبدالمطلب رضوان الله تعالی علیهم . PageV01P215 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0253.png) ### | سم چهارد # ~~در اخبار سلاطین هظام و ملوک گرام که در ایام خلفای بنی العباس # به استقلال در ممالک ایران پادشاهی کردهاند # ~~و ایشان هفت طایفه اند ، عدد ایشان شصت و نه تن ، مدت پادشاهی ایشان # ~~از وقت خروج یعقوب بن اللیث صفار تا آخر ایام خورشاه پادشاه ملاحده ~~چهارصد # ~~سال. # طایفهآ اول - صفاریان # ~~یعقوب بن لیث صفار - در سنهآ اربع و خمسین و مائتین (254) در زمان ~~PageV01P216 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0254.png) # ~~کرد ، و آن چنان بود که او با برادرش عمرو بن اللیث در خدمت ابراهیم بن ~~النصر # ~~السجستانی بودند در بست . ابراهیم یعقوب را بالشکری جرار به محاربةآ ~~عمار بن # ~~یاسر که عامل هرات بود فرستاد . یعقوب برفت و مظفرشد و آن ولایت بگرفت ~~و # ~~آنجا اقامت کرد . چون به عدل و داد مشغول شد ، شوکتی عظیم یافت . تمامت # ~~سجستان و کرمان و خراسان بگرفت . # چون خلافت به معتمد علی الله ابو العباس احمدبن متوکل رسید، امیر محمد # ~~ابن طاهررا که والی عراق بود بالشکری فرستاد. یعقوب ایشان را بشکست و ~~محمد # ~~ابن طاهر را اسیر کرد و قاصد فارس و خوزستان شد و بگرفت و در نیشابور ~~مقام # ~~ساخت، وهم در آنجا درسنهآ خمس وستین و مائتین (265) وفات یافت . ومدت ~~ملک # ~~او پانزده سال و پنج ماه بود [ و درعهد او احمد بن عبدالله الخجستانی ~~که از خدم # ~~برادرش بود عصیان نمود و خراسان را بگرفت ، و کار او به درجهای رسید که ~~در # ~~نیشابور بگشت ، سیصد هزار دینار و پانصد اسب و هزار جامه ببخشید و ms223 از ~~ملوک # ~~قاهره یکی اوست] . # عمروبن اللیث- به حکم وصایت قایم مقام برادر شد و تمامت ممالک در # ~~تصرف آورد ، چنانکه در بغداد خطبه به نام او کردند و در شیراز مسجد ~~عتیق را # ~~عمارت کرد، و در پادشاهی بهغایتی رسید که در اسفار مطبخ اورا سیصد شتر ~~می کشید، # ~~و در آخر عهد امیر اسماعیل بن احمد السامانی خروج کرد و در محاربه عمرو ~~را # ~~اسیر کرد و به حضرت المعتضد بالله فرستاد در جمادی الاول سنهآ سبع و ~~ثمانین و # ~~مائتین (287) ، و در حبس بغداد به گرسنگی وفات یافت، ومدت پادشاهی او ~~بیست # ~~وسه سال بود . # طاهربن محمدبن عمرو اللیث - چون عمرو اسیر شد ، طاهر بگریخت # ~~[96 - ر] و به سجستان رفت، و مدتی آنجا بود . بعداز آن به فارس آمد . ~~معتضد # ~~بدر را که امیر الامرای بغداد بود بالشکری بفرستاد و طاهر از وی بگریخت ~~و به # ~~سجستان رفت و درستهآ ثلث و تسعین ومائتین (293) وفات یافت . ومدت ~~پادشاهی # ~~او شش سال بود . PageV01P217 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0255.png) # طاینةآ دوم - سامانیان # و ایشان ده تن اند . مدت پادشاهی ایشان # الامیر اسماعیل بن احمد السامانی - اول سامانیان است . پادشاه عالم # ~~عادل صاحب رأی بود . درسنهآ سبع و ثمانین و مائتین (287) خروج کرد و ~~تمامت # ~~ماوراء النهر و خراسان و فارس و کرمان و عراق و بعضی از هندوستان فتح ~~کرد . # ~~و مقام در بخارا داشت . اهل علم را دوست داشتی و مطیع و منقاد خلفا ~~بودی . در # ~~سنهآ خمس و تسعین و مائتین (295) وفات یافت ومدت پادشاهی اوهشت سال ~~بود. # ابونصر احمد بن اسماعیل - ولی العهد پدر بود، به حکم وصایت قایم - # ~~مقام شد و از دار الخلافه تشریف یافت . بعداز آن بر دست جمعی از بندگان ~~درسنهآ # ~~احدی و ثلثمائه (301) کشته شد ، ومدت پادشاهی او شش سال وسه ماه بود . # نوح بن نصر الامیر ابوالحسن نصربن احمد - بعداز پدر پادشاه شد ، و # ~~در آن زمان المستکفی بالله بیست ودوم خلفای بنی ms224 العباس بود . درسنهآ ~~احدی و ثلثین # ~~و ثلثمائه (331) وفات یافت ، و مدت پادشاهی او سی سال بود . # نوح بن نصر - ولی العهد پدر بود ، به حکم وصایت قایم مقام شد ودرسنهآ # ~~ثلث و اربعین و ثلثمائه (343) وفات یافت ، ومدت پادشاهی او دوازده سال ~~بود . # عبدالملک بن نوح - به حکم وصایت بعداز پدر پادشاه شد و درسنهآ احدی # ~~و خمسین و ثلثمائه (351) وفات یافت ، ومدت پادشاهی او هفت سال وشش ماه ~~و # ~~شانزده روز بود . # منصور بن نوح - بعداز برادر پادشاه شد و درسنهآ ست وستین و ثلثمائه (366) # ~~وفات یافت، و مدت پادشاهی او پانزده سال ونه ماه بود. # نوح بن منصور - ولی العهد پدر بود، قایم مقام شد ، و درعهد او امرای ~~PageV01P218 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0256.png) # ~~خراسان عصیان نمودند . او در سنهآ اربع و ثمانین و ثلثمائه (384) ~~ناصرالدین # ~~سبکتگین را که شحنهآ غزنه بود فرمود و لشکر خراسان به وی داد تا ایشان ~~را هلاک # ~~کرد . ونوح بن منصور در سنهآ ثمان و ثمانین و ثلثمائه (388) در زمان ~~القادر بالله # ~~ابوالعباس احمدبن اسحاق بن المقتدر که بیست و پنجم خلفای بنی العباس ~~بود وفات # ~~یافت ، ومدت پادشاهی او بیست ویک سال وهشت ماه بود . # ابوالحارث منصوربن نوح - به حکم وصایت قایم مقام پدر شد . بکتوزن # ~~[96 - پ] به سرخس بر وی خروج کرد و او را اسیر گردانید و با برادرش ~~بیعت # ~~کرد ، و او درسنهآ تسعین وثلثمائه (390) وفات یافت ، ومدت بادشاهی او ~~یک سال # ~~اونه ماه بود . # عبدالملک بن نوح - چون پادشاهشد خواست که لشکرهای خراسان از محمود # ~~ابن سبکتگین باز گیرد، آهنگ او کرد، ومیان ایشان مصاف افتاد ولشکر ~~عبدالملک # ~~بشکست واو به هزیمت به بخارا آمد . ملک ترک ایلک خان بر وی خروج کرد و # ~~در شعبان سنهآ تسعین وثلثمائه (390) اورا اسیر کرد وماوراء النهر ~~بیکبار فرو گرفت، # ~~و مدت پادشاهی او شش ماه بود . # المنتصرا اسماعیل بن نوح - چون برادرش اسیرشد او گریخته بهخراسان # ~~آمد و از آنجا ms225 عزم خوارزم کرد . سلطان محمود بن سبکتگین درپی فرستاد تا ~~او # ~~را گرفتند و هلاک کردند، و دولت سامانیان به آخر رسید . ### | طایفهآ سیم دیالعه # و ایشان پانزده تن اند . مدت پادشاهی ایشان # صدو هشتاد وپنج سال وسه ماه بود # الامیر عمادالدوله ابوالحسن علی بن بویه الدیلمی - در خدمت ناصر - ~~PageV01P219 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0257.png) # ~~الاکبر الاطروش حسن بن علی بن عمر الاشرف بن الامام زین العابدین که ~~ملک دیلم # ~~بود وبا او به خلافت بیعت کردند میبود . چون او را شهید کردند ، ~~عمادالدوله # ~~بگریخت و به خراسان رفت درسنهآ اثنتین و ثلثمائه (302)، ودیا لمهآ ~~بسیار بر وی جمع # ~~شدند ، والی خراسان قصد او کرد ، بگریخت و به اصفهان رفت . والی آنجا # ~~مظفرالدین پسر یاقوت با وی محاربه کرد و اسیرشد . عماد الدو له اصفهان ~~بگرفت . # ~~یاقوت پدر مظفر از شیراز قصد او کرد و درجنگ منهزم شد . عمادالدوله ~~درپی او # ~~به فارس آمد واز آنجا به خوزستان رفت و آن ممالک بگرفت ومال بغداد در ~~تصرف # ~~آورد و در خطبه بعداز خلیفه او را دعا کردند ، و معزالدوله را در بغداد ~~بگذاشت # ~~درایام المتقی لله ابواسحق ابراهیم بن المقتدر درسنهآ تسع وعشرین ~~وثلثمائه (329)، # ~~و رکن الدوله را به عراق فرستاد و خود در شیر از اقامت کرد و آنجا وفات ~~یافت # ~~درسنهآ ثلثین و ثلثمائه (330) ، و گویند ایشان ازنژاد بهرام گورند . ~~ومدت پادشاهی # ~~او بیست و شش سال بود . # الامیر رکن الدوله ابوعلی الحسن بن بویه - بعداز برادر بهشیراز رفت # ~~و معزالدوله ابوالحسن1 احمدبن بویه را به بغداد فرستاد واو از آنجا ~~عزیمت مصر # ~~و شام کرد ، و درعهد رکن الدوله نماند . بعداز مدتی ملک بر پسران قسمت ~~کرد : # ~~فارس به عضدالدوله داد و عراق به مؤید الدوله و همدان [97 - ر] و دینور ~~به # ~~فخرالدوله ، و پسر کوچکین ابوالعباس را به عضدالدو له سپرد، و درثمان ~~وخمسین # ~~و ثلثمائه (358) درشیراز وفات یافت، ومدت پادشاهی او بیست وهشت سال بود ~~. # الامیر عضدالدوله ms226 ابوشجاع خسروبن رکن الدوله - پادشاهی عالم عادل # ~~کریم هنرمند بود . به حکم وصایت بعداز پدر پادشاه شد . و در ایام او ~~خلق عظیم # ~~آسوده بودند ، و از خلفای بنی العباس الطایع لله که خلیفهآ بیست و ~~چهارم بود و # ~~«قادر»2 بودند و از مشایخ وایمهآ کبار شیخ ابوعبدالله خفیف وقاضی ~~ابوبکر باقلانی # ~~وقاضی ابو بکر بیضاوی و استاد ابوعلی نسوی معاصر او بودند . # آورده اند که دوصوفی ازشام به زیارت شیخ ابوعبدالله آمدند . شیخ را در ~~PageV01P220 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0258.png) # ~~خانقاه نیافتند . پرسیدند که کجاست . گفتند : به سرای عضدالدوله رفت ، ~~گفتند : # ~~شیخ را باسلطان1 چه کار ! دریغا امیدی که مارا بود ضایع کردیم !ا پس ~~گفتند : در # ~~شهر طوفی کنیم آنگاه باز گردیم. در بازار شدند و بر دکان خیاطی ~~بنشستند. مقراضی # ~~از آن خیاط گم شد . ایشان را بگرفتند که شما دارید و به سرای عضدالدوله ~~بردند. # ~~حکم کرد که دست ایشان ببرند . شیخ حاضر بود ، گفت : صبر کنید و [در] ~~توقف # ~~داریدکه این کار ایشان نیست و مقراض به فلان جاست . برفتند و بیافتند و ~~ایشان # ~~خلاص شدند . پس صوفیان را گفت : ای جوانمردان ، ظن شما راست بود برمن، # ~~اما آمدن [من] به سرای سلطان از بهرچنین کارهاست . هردو صوفی مرید ~~اوشدند # ~~و از صحبت او کار ایشان تمام شد . تا بدانی که هر که دست در دامن مردان ~~نزند # ~~عمر به باد بردهد . وشیخ گفت : ارادت رنج دایم است وترک راحت ، و ریاضت # ~~شکستن نفس است به خدمت و منع کردن نفس است ازفترت درخدمت ، وقناعت # ~~طلب ناکردن است آن را که در دست تونیست و بی نیاز شدن از آنچه در دست # ~~تو است . # شیخ را چون وفات نزدیک آمد ، خادم را گفت : من بنده عاصی گناه کار # ~~گریز پایم، غلی برگردن من نه و بندی بر پای ، و روی به قبله بنشان، که ~~حق تعالی # ~~به کرم خود قبول کند . خادم خواست تا چنان کند، آوازی شنید ms227 که هان ای ~~بیخبر، # ~~مکن که عزیز کردهآ ما را ذلیل کنی! # و از آثار عضدالدو له دار الشفاه بغداد و دار الشفاء شیراز ومشهد امیر ~~المؤمنین # ~~علی و رود کرخه است و در سنهآ اثنی و تسعین و ثلثمائه (392) [97 - پ] ~~درشیراز # ~~وفات یافت ، و مدت پادشاهی او سی وچهار سال بود . # الامیر مؤید الدوله ابومنصوربن بویه بن الحسن - بعداز برادر پادشاه # ~~شد وبافخرالدوله [و] شمس المعالی قابوس که والی طبرستان وقهستان بود ~~محاربات # ~~بسیار کرد و درجمله مظفر و منصور آمد، و درسنهآ تسع و تسعین و ثلثمائه ~~(399) وفات # ~~یافت ، و مدت پادشاهی او هفت سال وشش ماه بود . # الامیر فخرالدوله ابوالحسن علی بن حسن - بعداز برادر پادشاه شد، واو ~~PageV01P221 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0259.png) # ~~را سه پسر بود : مجدالدو له ابوطالب رستم ، وشمس الدوله ابوطاهر محمد ، ~~و # ~~عزالدو له ابوشجاع علی . و درسنهآ ثلث عشر واربعمائه (413) وفات یافت ، ~~ومدت # ~~پادشاهی او سیزده سال و پانزده ماه بود . # الامیر مجدالدوله ابوطالب رستم - به حکم وصایت پدر بعداز پدرپادشاه # ~~شد ، و در زمان او سلطان محمود بن سبکتگین خروج کرد و مملکت خود از وی # ~~مستخلص گردانید ، و مجدالدوله درسنهآ اربع عشر واربعمائه (414) وفات ~~یافت، # ~~و مدت پادشاهی او یک سال بود . # الامیر شرفالدوله ابوالفوارس شیرزیل1 بن عضد الدوله - او به کرمان # ~~می بود . در زمان القادر بالله به شیراز آمد واز آنجا به بغداد رفت و ~~تمامت ممالک # ~~پدر درتحت تصرف آورد . ناگاه به تیغ اجل گرفتار شد ، ومنت پادشاهی او ~~شش # ~~ماه بود . # الامیرصمصمام الدوله ابو کالیجار المرزبان بن عضد الدوله - ولی العهد # ~~پدر بود ، در بغداد بودی و بعداز پدر چهار سال و شش ماه امیر بغداد بود ~~در ایام # ~~القادر بالله . بعداز آن شرف الدوله به بغداد آمد ، امارت باز گذاشت ~~وبا او به شیراز # ~~رفت . چون شرف الدوله وفات یافت با او بیعت کردند . بعداز آن ابوالقاسم ~~و # ~~ابونصر پسران عزالدوله بر وی خروج کردند و او ms228 را بکشتند درسنهآ خمس و ~~عشر # ~~واربعمائه (451) . ومدت پادشاهی او نه ماه بود . # الامیر بهاء الدوله ابونصر پیروزبن عضدالدوله - ولی العهد شرف الدوله # ~~و امیر بغداد بود . بعداز برادر به فارس آمد وخلیفه القادر بالله اورا ~~شهنشاه قوام- # ~~الدین لقب فرمود . درسنهآ تسع و ثلثین و اربعمائه (439) نماند . و مدت ~~پادشاهی # ~~او بیست و چهار سال وسه ماه بود . # الامیر سلطان الدوله ابوشجاع بن ابونصر - ولی العهد پدر بود ، بعداز # ~~او پادشاه شد . چون از بغداد بازگشت ، القایم بامر الله امیری بغداد به ~~شرف الدوله # ~~ابوعلی الحسن بن ابونصر داد و مدت پنج سال [98 - ر] و دو ماه امیری کرد ~~، و PageV01P222 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0260.png) # ~~در بغداد وفات یافت . برادرش قوام الدوله ابو الفوارس شیرزیل1 بر وی ~~خروج کرد # ~~و ظفر نیافت ، و سلطان الدوله درسنهآ احدی واربعین (441) وفات یافت ، ~~ومدت # ~~پادشاهی او دوازده سال و چهار ماه بود . [ و شعرا که معاصر ایشان بودند ~~استاد # ~~منطقی و کیا غضائری و بندار رازی بود] . # الامیر عماد دین الله عزالملوک ابو کالیجار المرزبان ابوشجاع - چون # ~~پدرش نماند میان او وعمش جلال الدوله ابوطاهر فیروز خسرو چهارده سال ~~منازعت # ~~بود . بعداز آن از دارالخلافه او را تشریف ولوا فرمودند درماه صفر سنهآ ~~خمس و # ~~خمسین و اربعمائه (455) ، و چهار3 سال امیر بغداد بود در زمان القایم ~~بأمر الله . و # ~~در ایام اوشبانکاره که از نژاد اردشیر بابک اند و دردشت ارزن میبودند ~~به دارابجرد # ~~رفتند ، و محمد بن یحیی که مهتر ایشان بود آن نواحی بگرفت و پنج نوبت ~~زد ، # ~~و هنوز آن کوره از فارس ایشان دارند . # الملک الرحیم ابونصر خسرو فیروزبن عزالملوک - بعداز پدر امیر بغداد # ~~شد . سلطان طغرل بیک سلجوقی با وی دم مصالحت زد و او را اسیر کرد [و] ~~هلاک # ~~کرد ، و امارت او در بغداد هفت ماه بود . # الملک ابو منصور پولاد ستون3 والملک ابو سعید خسروشاه - پسران # ~~عزالملوک ، میان ایشان محاربات رفت و ابوسعید کشته شد و ms229 فارس برابر ~~منصور # ~~قرار گرفت . مادرش بر آن داشت تا صاحب عادل بهرام بن باقیه(؟)4 را هلاک ~~کند. # ~~فضل بن حسن فضلویه شبانکاره که سپهسالار صاحب بود غوغاه کرد و[ابو] ~~منصور # ~~را بگرفت و درقلعه حبس کرد درسنهآ تسع و خمسین و اربعمائه (459) ، تا ~~بمرد و # ~~پادشاهی ایشان بر افتاد، و فضلو یه فارس فرو گرفت. ملک قاورد6 سلجوقی ~~از کرمان # ~~بیامد . فضلویه بگریخت و به خدمت سلطان الب ارسلان رفت و فارس به ضمان # ~~گرفت و باز عاصی شد. نظام الملک اورا اسیر کرد، و در قلعهآ اصطخر فارس ~~کشته شد. # الملک ابوعلی کیخسروبن عزالملوک - از اکابر دیالمه او مانده بود . از ~~PageV01P223 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0261.png) # ~~سلطان به نوبندگان راضی شد ، و در سنهآ سبع و ثمانین و اربعمائه (487) ~~وفات # ~~بافت ، والله اعلم . # طایفهآ چهارم - فزنیان1 # و ایشان شانزده تن اند ، مدت پادشاهی ایشان # صدو چهل [98 - پ] سال وشش ماه # السلطان یمین الدوله ابو القاسم محمود بن سبکتکین - پادشاه عالم عادل # ~~فاضل کامل بود . درسنهآ سبع و ثمانین و ثلثمائه (387) ناصرالدین ~~سبکتگین وفات # ~~یافت، وحکومت لشکرخراسان برمحمود قرارگرفت . عبدالملک بن نوح خواست # ~~که لشکرها از او باز گیرد، بدان سبب قاصد اوشد واز وی منهزم بازگشت. ~~محمود # ~~برخراسان و سجستان استقلال یافت و از دارالخلافه به تشریف و عهدنامه ~~مشرف # ~~شد و سلطان لقب یافت . بعداز آن عزیمت جرجان و عراق کرد و آن ولایات را ~~از # ~~اولاد فخرالدولهآ دیلمی استخلاص فرمود ، وبه جانب هندوستان رفت و ~~بسیاری از # ~~بلاد و قلاع ایشان بگرفت و سومنات بگشود و بتخانهها خراب کرد در سنهآ ~~اربع و # ~~تسعین و ثلثمائه (394) . # و از مشایخ شیخ ابوالحسن علی الخرقانی و ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر # ~~المیهنی معاصر او بودند . # آورده اند که سلطان محمود به زیارت شیخ ابوالحسن آمد ، رسول فرستاد # ~~که شیخ را بگویید: سلطان برای تواز غزنین بدینجا آمد، تونیز از برای ~~اوازخانقاه # ~~به بارگاه او درآی ، و رسول را گفت ms230 : اگر نیاید، این آیت برخوان : ~~«اطیعوا الله # ~~و اطیعواالرسول و اولی الامرمنکم» . رسول پیغام بگزارد. شیخ گفت: مرا ~~معذور # ~~دار، به محمود بگو که در « اطیعوا الله» چنان مستغرقم که از «اطیعوا ~~الرسول» PageV01P224 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0262.png) # ~~خجالت میبرم ، و به «اولی الامر منکم» نمی پردازم . # رسول به محمود بازگفت . محمود را رقت آمد ، گفت: بر خیزید که او نه # ~~آن مرد است که ماگمان برده ایم . پس جامهآ خویش به ایاز درپوشانید ، و ~~ده کنیزک # ~~را جامهآ غلامانه در بر کرد وخود به حاجبی ایاز بایستاد، وامتحان را ~~روی به صومعهآ # ~~شیخ نهاد. چون از درصومعه در آمدند، سلام کردند. شیخ جوابداد، اما ~~برنخاست. # ~~پس روی به محمود کرد و در ایاز نگریست . محمود گفت : سلطان را برنخاستی # ~~و این هم دام بود . گفت : دام است اما مرغش او نیست . پس محمود را گفت ~~: # ~~پیش آی ، چون ها پیشت داشته اند1 . چون محمود بنشست گفت : سخنی بگوی. # ~~گفت : نامحرمان را بیرون فرست . محمود اشارت کرد ، کنیزکان بیرون رفتند ~~. # ~~محمود گفت : مرا از بایزید حکایتی بر گو . شیخ گفت: بایزید چنین گفته ~~است که # ~~هر که مرا دید ، از رقم شقاوت ایمن شد . محمود گفت : قدم پیغمبر زیادت ~~است # ~~[99 - ر] وبوجهل وبولهب او را دیدند واز اهل شقاوت اند . گفت: محمود، ~~ادب # ~~نگاه دار ، وتصرف در ولایت خود کن که مصطفی را صلی الله علیه و آله کسی ~~ندید # ~~جز چهار یار او وبعضی از صحابهآ او، و دلیل برین قول خداست «وتراهم ~~ینظرون # ~~الیک وهم لایبصرون» . # محمود را این سخن خوش آمد ، گفت : مرا پندی ده . گفت : چهار چیز # ~~نگاه دار : پرهیز، و نماز به جماعت ، و سخاوت ، و شفقت برخلق خدای ~~تعالی . # ~~محمودگفت : مرا دعایی کن . گفت: در پنج نماز دعا می کنم: اللهم اغفر ~~المؤمنین # ~~و المؤمنات . گفت : دعای خاص گو . گفت : ای محمود ، عاقبتت محمود باد . # ~~پس محمود بدرهآ زر پیش شیخ نهاد. شیخ قرصی جوین پیشش ms231 نهاد، گفت: بخور. # ~~میخایید و در گلوش می گرفت . شیخ گفت : در حلقت می گیرد! گفت : آری . # ~~گفت : محمود، میخواهی که مارا نیز این بدرهآ تو در گلوی گیرد! بر گیر ~~که این را # ~~طلاق داده ایم . پس محمود گفت : مرا از آن خود یادگاری بده . شیخ ~~پیرهنی از # ~~آن خود بدو داد . محمود چون بازگشت ، شیخ او را برپای خاست . محمود ~~PageV01P225 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0263.png) # ~~گفت : اول که در آمدم ، التفات نکردی ، اکنون برپای میخیزی ، چون است؟ # ~~شیخ گفت: اول در رعونت پادشاهی ونخوت امتحان در آمدی و اکنون در انکسار # ~~و درویشی میروی . # پس سلطان برفت . و در آن وقت که به جنگ کفار رفت ، بیم آن بود که # ~~شکسته شود، ناگاه به گوشه ای فرو آمد وروی برخاک نهاد و آن پیرهن شیخ ~~بردست # ~~گرفت و گفت : الهی ، به آب روی خداوند این خرقه که مارا بدین کفار ظفر ~~ده ، # ~~که هرچه از این غنیمت بگیریم به درویشان دهیم . ناگاه از آن جانب رعدی ~~و # ~~ظلمتی پدید آمد و تیغ در یکدیگر نهادند و می کشتند و متفرق شدند، ولشکر ~~اسلام # ~~ظفریافت . وآن شب محمود به خواب دید که شیخ می گفت: ای محمود، آب روی # ~~خرقهآ ما ببردی که اگر اسلام همهآ کفار خواستی اجابت شدی . # ودر آخرعهد سلطان محمود، اسرائیل بن سلیمان بن سلجوق را ازماوراء النهر # ~~بخواند و به جهت مخافتی که از کثرت ایشان داشت او را به قلعهآ کالنجار ~~از زمین # ~~سند فرستاد تا آنجا وفات یافت، وسبب خروج سلجوقیان وضعف غزنیان1 در ~~گرفتن # ~~او بود. درسنهآ عشرین واربعمائه (420) سلطان محمود وفات یافت. ومدت ~~پادشاهی # ~~او سی ونه سال بود . # السلطان مسعود بن محمود - محمود وصیت کرده بود تا سلطنت خراسان # ~~و عراق مسعود را باشد و ملکی [99 - پ] هند و غزنه محمد را . مسعود از ~~برادر # ~~التماس کرد تا اورا در خطبه شریک گرداند. محمد اجابت نکرد. مسعود آهنگ ~~غزنه # ~~کرد و ms232 پیشاز وصول او یوسف بن سبکتگین محمد را بگرفت و به قلعه2 فرستاد ~~. # ~~مسعود برسید ، یوسف را نیز محبوس کرد و تمامت ممالک پدر در تصرف آورد . # و در ایام او آل سلجوق از جیحون3 بگذشتند و به خراسان در آمدند و به # ~~طرف ابیورد ومیهنه بنشستند . سلطان مسعود مثالی فرستاد به تهدید به ~~ایشان . ایشان # ~~به جواب نوشتند که این کار خدای است، آن باشد که اوخواهد. شیخ ابوسعید ~~ای - # ~~الخیررا از آن حال خبربود و پسر اسشت (؟)4 چغری وطغرل خود وبرادر ~~بهزیارت PageV01P226 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0264.png) # ~~شیخ آمدند و سلام کردند و دست شیخ بوسه دادند و پیش شیخ بایستادند . ~~شیخ # ~~سر فرو برد، پس سربر آورد و چغری را گفت : خراسان به تو دادند، و طغرل ~~را # ~~گفت : ملک عراق به تو دادند . ایشان خدمت کردند و باز گشتند . # بعداز آن سلطان مسعود به میهنه رسید، و در آن عهد میهنه معمور بود . مردم # ~~درحصار شدند و شیخ موافقت کرد . سلطان چهل روز محاربه کرد . درمیهنه ~~چهل # ~~ویک حکم انداز بودند. جماعتی بسیار را از لشکریان سلطان کشته و مجروح ~~کردند. # ~~شیخ، حسن مؤدب را گفت: امشب بهباده1 باید شد، و آن دیهی است بردو ~~فرسنگی # ~~میهنه ، و فلان پیرزن را از ما سلام رسانیدن و گفتن که آن خنبره2 روغن ~~گاو که # ~~مارا نهادهای بفرست . حسن را به دیوار حصار فرو گذاشتند، ومیان لشکر ~~بیرون شد # ~~و هیچ کس او را ندید و آن خنبرهآ روغن بیاورد . # بامداد شیخ فرمود تا پاتیله3 بنهادند و روغن در انداختند و میجوشانیدند . # ~~ناگاه سخن صلح در افتاد و رئیس میهنه بیرون شد و او را تشریف دادند و ~~باز آمد # ~~و آن چهل ویک مرد را بیرون برد. سلطان فرمود تا جمله را دست راست ~~ببریدند و # ~~ایشان بیامدند ، دستها در روغن زدند . شیخ می گریست و می گفت : مسعود ~~دست # ~~ملک خود ببرید . سلطان بعداز سیاست کوچ کرد و ms233 به مرو رفت . آل سلجوق ~~بدو # ~~رسیدند و مصاف داده او را بشکستند ، و مسعود را با ایشان محاربت بسیار ~~شد و # ~~آخر الامر درسنهآ اثنتین وثلثین واربعمائه (432) ازایشان منهزم گشت و ~~روی به غزنه # ~~نهاد، ومحمد درایام اشتغال اوخلاص واستقلال یافته بود. چون مسعود ~~برسید، محمد # ~~او را [100 - ر] فرستاد و پسرش احمدبن محمد به قلعه رفت واو را هلاک ~~کرد در # ~~سنهآ ثلث وثلشن و اربعمائه (433) ، ومدت پادشاهی او سیزده سال بود . # السلطان محمدبن محمود - بعداز برادر پادشاه شد. مودودبن مسعود آهنگ # ~~او کرد و غالب آمد و به قصاص پدر اورا باتمامت [اولاد] به قتل آورد ~~درسنهآ اربع # ~~و ثلثین و اربعمائه (434) ، ومدت پادشاهی او یک سال بود . # السلطان ابوالفتح مودود بن مسعود - چون از قصاص فارغ شد ، بعداز ~~PageV01P227 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0265.png) # ~~عم پادشاه شد و تمامت ولایت او در تصرف آورد ، و در سنهآ احدی و اربعین ~~و # ~~ار بعمائه (441) وفات یافت ، ومدت پادشاهی او هشت سال بود . # السلطان مسعود بن مودود - چون پدرش وفات یافت ، او طفل بود ، چند # ~~روز پادشاهی به نام او بود - اکابر مملکت اتفاق کردند وعم اورا پادشاه ~~گردانیدند ، # ~~و مدت پادشاهی او ده روز بود . # السلطان علی بن مسعود1 - چون پادشاه شد، عبدالرشید بن محمود که در # ~~قلعه محبوس بود خلاص یافت ولشکر جمع کرد . علی از وی منهزم شد ، ومدت # ~~پادشاهی او دو سال بود . # السلطان عبدالرشید بن محمود - بعداز او پادشاه شد ، و درسنهآ خمسین و # ~~اربعمائه (450) وفات یافت ، ومدت پادشاهی او هفت سال بود . # السلطان ابوالمظفر ابراهیم بن مسعود بن محمود - پادشاهی عاقل بود. # ~~ایام دولت او از سنهآ خمسین (450) تاسنهآ اثنتین وتسعین (492) بکشید . ~~در دولت # ~~و کامرانی هیچ عمارتی از برای خود بنیاد ننهاد ، الا مسجد و مدرسه ~~وخیرات بسیار # ~~کرد ، و مدت پادشاهی او چهل و دو سال بود ، و پسر او بعداز پدر پادشاه ~~شد ، و # ~~درسنهآ ثمان و خمسمائه (580) وفات یافت3 ، و شانزده ms234 سال پادشاهی کرد . # السلطان ارسلان شاه بن مسعود - به حکم وصایت قایم مقام پدر شد وزمام # ~~مملکت در قبضهآ تصرف گرفت . برادرش بهرام شاه از وی بگریخت و التجا به # ~~سلطان سنجر سلجوقی کرد که پسرخال او بود، واو با وی به موافقت به غزنه ~~آمد. # ~~او با ارسلانشاه محاربه کرد ومنهزم گردانید، و سنجر، بهرامشاه را برتخت ~~نشاند # ~~وباز به خراسان رفت، و ارسلانشاه باز آمد و بهرام شاه بگریخت و به خدمت ~~سلطان # ~~سنجر رفت ولشکری تمام بستد وبه غزنه آمد درسنهآ اثنی عشر وخمسمائه ~~(512) ، # ~~ارسلانشاه را [100 - پ] هلاک کرد ، ومدت پادشاهی او چهار سال بود . # بهرامشاه بن مسعود - بعداز برادر پادشاه شد ودر زمان اوعلاء الدین حسین # ~~ابن الحسین که اول غور است بر وی خروج کرد. بهرامشاه بگریخت . علاء ~~الدین PageV01P228 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0266.png) # ~~برادر خود سیف الدین را در غزنه بگذاشت و مراجعت نمود . بهرامشاه بیامد ~~و # ~~سیف الدین را بگرفت و برگاو نشاند و گرد شهر بگردانید . این خبر به ~~علاء الدین # ~~رسید ، قصد بهرامشاه کرد . پیشاز وصول او بهرامشاه وفات یافت ، درسنهآ ~~اثنتین # ~~و ثلثین و خمسمائه (532) . مدت پادشاهی او بیست سال بود . # خسر و شاه بن بهرامشاه - به حکم وصایت قایم مقام پدرشد. چون علاء الدین # ~~برسید ، خسرو شاه بگریخت و به هندوستان رفت . علاء الدین غزنه را قتل ~~وتاراج # ~~کرد و پسران برادر : غیاث الدین ابوالفتح محمد و شهاب الدین ابو المظفر ~~پسران # ~~سام بن الحسن را آنجا بگذاشت، وایشان به حیل خسرو شاه را به دست آوردند ~~و # ~~به قلعه فرستادند ، وانقراض دولت غزنیان شد . # و حکایت غوریان در قسم هفتم از تاریخ هندوستان می آید ، و خسروشاه در # ~~سنهآ خمسین و خمسمائه (550) وفات یافت . # طایفهآ پنجم - سلجوقیان # وایشان چهارده تن اند. مدت پادشاهی # ایشان صدو سی ونه سال وهفت ماه بود # السلطان رحن الدین ابوطالب طفرل بک محمد - ابن میکائیل بن سلیمان # ~~بن سلجوق1 ، اول سلجوقیان است . چون سلطان محمود ms235 ، اسرائیل بن سلیمان ~~بن # ~~سلجوق را به قلعه فرستاد [او آنجا] وفات یافت . در زمان پسرش مسعود در ~~سنهآ # ~~اثنتین وثلثین واربعمائه (432) طغرل بک خروج کرد وخراسان بگرفت. قایم ~~بامرالله # ~~اورا خلعت فرستاد وعهد نامه . چون قایم را بساسیری که اصفهبد اوبود خلع ~~کرد، # ~~قایم به طغرلبک استعانت نمود . او بیامد و بساسیری را هلاک کرد وقایم ~~را به بغداد PageV01P229 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0267.png) # ~~آورد و رکن الدین لقب یافت و به خراسان مراجعت کرد و درسنهآ اثنتین و ~~اربعین و # ~~اربعمائه (442) وفات یافت ، و مدت پادشاهی او ده سال بود . # السلطان عزالدین ابوشجاع الب ارسلان محمدبن طفرل بک- پادشاهی # ~~بغایت مهیب و دلاور بود. به همهآ [101 - ر] جهان تاختن کرد . بافضلویه ~~به فارس # ~~رفت و فارس بگرفت . و مدت هشتاد وپنج سال از آخر ایام دیالمه تاظهور ~~رایت # ~~دولت سلغریان در قبضهآ تملک سلجوقیان بود، و در این مدت هفت تن از ~~نیابت # ~~ایشان حاکم بوده اند : اول فضلویه شبانکاره . دوم رکن الدین خمارتگین . ~~سیم # ~~اتابک جلال الدین جاولی ، وقمع شبانکاره از فارس بر دست او شد . چهارم ~~اتابک # ~~قراجه . بنجم اتابک منکو . ششم اتابک بوزابه1 . هفتم ملکشاه سلجوقی . # و سلطان عزالدین الب ارسلان بادوازده هزار سوار به ارمانیوس قیصر روم # ~~رسید و او سی هزار سوار داشت . ایشان را منهزم گردانید و قیصر اسیر گشت ~~به # ~~دست غلامی رومی که بغایت حقیر بود چنانکه عارض به وقت عرض لشکر نام # ~~وی نمینوشت . سعدالدو له شحنهآ بغداد گفت: بنویس، شاید که ملک روم را ~~بگیرد، # ~~و به تقریر آنکه ارمانیوس قیصر هرروز هزار دینار بدهد امانش2 داد . # و در آخر عهد روی به ماوراء النهر نهاد . قلعهآ برم3 را بگرفت . کوتوال ~~را # ~~بیاوردند . از وی سخنی پرسید . راست نگفت . سلطان فرمود تا وی را سیاست # ~~کنند . او کارد بر کشید وقصد سلطان کرد. غلامان قصد او کردند، سلطان ~~نگذاشت، # ~~خواست تا او را تیرزند ، چون اجل سلطان رسیده بود تیر خطا ms236 شد ، واو به ~~سلطان # ~~رسید و کارد[ برشکم سلطان] زد و سلطان را هلاک کرد در سنهآ اربع و ~~خمسین و # ~~ار بعمائه (454)، ومدت پادشاهی او دوازده سال بود . # السلطان معزالدین ابوالفتح ملکشاه بن الب ارسلان - پادشاهی عالم # ~~عادل بود . بیشتر ممالک عالم درتحت تصرف آورد ، و نظام الملک حسن وزیر ~~او # ~~بود ، و این بیت درجواب سؤال او گفتهاند : PageV01P230 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0268.png) ### | شعر # جملهآ ما آت1 دریک بیت منظوم آمدست ### | بشنو ای صاحب نظام الملک مولانا حسن # شرط وتعبیر2 و تعجب مدت ونفی وخبر ### | جحد و انکار وصله تفخیم و استفهام ومن # و از ایمه امام الحرمین معاصر بود . درسنهآ سبع و سبعین و اربعمائه (477) # ~~وفات یافت ، ومدت پادشاهی او بیست وسه سال بود . # السلطان رکن الدین ابو الفوارس بر کیارق بن ملکشاه - ونی العهد پدر # ~~بود ، به حکم وصایت قایم مقام شد و با برادران محمود و محمد محاربات ~~کرد ، # ~~ومحمود در ایام وی [101-پ] وفات یافت، وحسن بن علی صباح الحمیری خروج # ~~کرد ، و عبدالملک بن عطاش را به اصفهان فرستاد تا آن ولایت بگرفت ، و ~~سلطان # ~~بر کیارق در سنهآ تسع و ثمانین و اربعمائه (489) وفات یافت ، و مدت ~~پادشاهی او # ~~دوازده سال بود . # السلطان غیاث الدین ابوشجاع محمد ملکشاه - بعداز برادر پادشاه شد # ~~وقصد بغداد کرد . ایاز و صدقه که غلامان پدرش بودند با او مصاف دادند . ~~صدقه # ~~به قتل آمد وایاز اسیرشد . چون مراجعت نمود به حصار شاه رفت . عبدالملک ~~بن # ~~عطاش او را از درفرو آورد و به خواری هلاک کرد درسنهآ اثنتین و خمسمائه ~~(502)، # ~~و مدت پادشاهی او سیزده سال بود . # السلطان معزالدوله ابوالحارث سنجر بن ملکشاه - در ایام برادران ملک # ~~خراسان بود . بعداز آن سلطان شد . مغیثالدین ابوالقاسم محمودبن محمد بر ~~وی # ~~خروج کرد و منهزم شد . بعداز آن به خدمت آمد وعذر خواست . سلطان نیابت # ~~خود در عراق به وی داد و ابوالقاسم بعداز چهار سال نماند ، و در زمان ~~او ms237 [غزان] # ~~ازجیحون گذشتند، ومدبرالملک عجمی که وزیر سلطان بود، سلطان را بر آن ~~داشت # ~~تا بر ایشان تاخت ، و سلطان اسیر شد و غزان ملک خراسان و کرمان و فارس ~~PageV01P231 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0269.png) # ~~بگرفتند، و جمعی از ممالیک سلطان که باغزان در آمیخته بودند، سلطانرا ~~بگریزانیدند # ~~وبه قلعهآ ترمد بردند ، وآنجا در ربیع الاول سنهآ اثنتین واربعین ~~وخمسمائه (542) # ~~وفات یافت. مدت پادشاهی اوچهل سال بود، و درحالت نزع این ابیات گفته ~~است: ### | بیت # به زخم تیغ جهانگیر و گرز قلعه گشای ### | جهان مسخر من شد چو تن مسخر رای # بسی حصار گرفتم به یک نمودن دست ### | بسی مصاف شکستم به یک فشردن پای # چومرگ تاختن آورد هیچ سود نداشت ### | بقا بقای خدای است و ملک ملک خدای # السلطان رکن الدین ابوطالب طغرل بن محمدبن ملکشاه - قایم مقام پدر # ~~شد ، در نیابت عم، وغیاث الدین ابوالفتح مسعود بن محمد بعداز برادر ~~هفده سال # ~~سلطنت عراق کرد به نیابت عم . و در ایام او عزیز سلطان خروج کرد و میان ~~او و # ~~برادرش محاربات رفت و موالی و نواب ایشان دم استقلال زدند مثل اتابک ~~ایلد گز # ~~در [102 - ر] آذربایجان و اتابک جهان پهلوان در عراق و سلغریان در فارس ~~. # السلطان مغیث الدین ابوالفتح ملکشاه بن محمود بن محمد- پسران خود # ~~مسعود و محمد را اتابک نورابه (؟) و تاج الدین وزیر به فارس فرستاد ~~وخود به # ~~بغداد رفت . نورابه (؟) ایشان را به اصفهان برد و محمد را برتخت نشاند ~~. سلطان . # ~~آهنگ ایشان کرد و نورابه را بکشت . چون عمش نماند ، ملکشاه قایم مقام ~~شد و # ~~التفات به امیران نمی کرد. امرا متفق شدند و درضیافت اورا گرفته در حبس ~~کردند، # ~~ومدت پادشاهی اوهشت سال بود1 ودر ایام اوچند افواج2 تراکمه از نواحی ~~قبچاق # ~~بیامدند: یعقوب بن ارسلان باقومی انبوه خوزستان را اختیار کرد واتابک ~~مظفر الدین # ~~سنقوربن مودود السلغری به فارس آمد ودرشهور سنهآ ثلث واربعین و خمسمائه ~~(543) # ~~بر ملکشاه خروج کرد و ms238 فارس بگرفت ، و درسنهآ سبع و خمسین وخمسمائه ~~(557) PageV01P232 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0270.png) # ~~وفات یافت . بعداز او اتابک زنگی بن مودود چهارده سال پادشاهی کرد و در ~~آخر # ~~سنهآ احدی وسبعین وخمسمائه (571) وفات یافت . پسرش اتابک تکله قایم ~~مقام شد # ~~ومدت بیست سال پادشاهی کرد درفارس، و درسنهآ احدی و سبعین و خمسمائه ~~(591) # ~~وفات یافتا . # السلطان غیاث الدین ابوشجاع محمدبن محمود سلجوقی - بعداز پدر # ~~پادشاه شد و بغداد را محاصره کرد . در اثنای حال شنید که برادرش ملکشاه ~~و اتابک # ~~ایلدگز ، که شوهر مادر ارسلان بن طغرل بود ، با ارسلان بهم همدان را ~~محاصره # ~~کرده اند . بدان سبب باز گردید تا دفع ایشان کند . به همدان آمد ، ~~ایشان منهزم # ~~شدند و او عازم بلاد ایلد گز گشت و به علت سل وفات یافت درسنهآ اربع و ~~خمسین # ~~و خمسمائه (554) . درحالت نزع فرمود تا امرای لشکر بر نشستند و تمامت ~~اموال # ~~و اسباب که در خزاین بود و غلامان و کنیز کان را بر وی عرضه کردند . از ~~منظری # ~~به آنها نظر کرد و بگریست و گفت : این همه امرا و لشکریان و حشم و خدم ~~و زر # ~~و جواهر و لآلی یک ذره رنج من کمتر نمیتوانند کرد و یک لحظه بر عمر من # ~~نمیتوانند افزود . بدبخت کسانی که درجمیع عمر به اسباب دنیوی سعی ~~نمایند ! # ~~و جملهآ آن اموال به حاضران بخشید . و پسری طفل داشت ، گفت : دانم که ~~امرا # ~~مطیع او نشوند و او را به اقسنقور احمد دمیلی که والی مراغه بود سپرد . ~~و مدت # ~~پادشاهی او سه سال و چهار ماه بود . # السلطان] مؤید الدین ابوالحارث سلیمان شاه بن محمد بن مسعود - # ~~بعداز غیاث الدین [102 _ پ] امرا مخالفت کردند : بعضی به ملکشاه برادزش # ~~مایل شدند و بعضی به سلیمانشاه که عم ایشان بود. چون سلیمانشاه به ~~اصفهان رسید، # ~~اتابک تکلهآ فارس وشملهآ ترکان والی خوزستان با وی بودند، پسر قاضی ~~صدرالدین # ~~خجندی اصفهان را به وی سیرد. ms239 او لشکری را که درخدود همدان بودطلب داشت، # ~~مطاوعت ننمودند . سلیمانشاه به محاربهآ ایشان رفت و گرفتار شد و در ~~ربیع الاول # ~~سنهآ ست و خمسین و خمسمائه (556) او را خفه کردند . ومدت پادشاهی او شش # ~~ماه بود . PageV01P233 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0271.png) # و ارسلان پسر طفرل که پسرزن اتابک ایلد گز بود در همدان به پادشاهی # ~~نشاندند. پانزده سال وهفت ماه پادشاهی کرد و درهمدان وفات یافت، ودر آن ~~مدت # ~~اتابک محمدبن ایلد گز حاکم کلی بود ، و بعداز او برادرش قزل ارسلان ~~برتخت # ~~نشست و بر دست فدائیان هلاک شد وپادشاهی سلجوقیان در این دیار سپری ~~گشت. # اما سلطنت روم تا این زمان در تصرف نبیرگان سلطان علاءالدین قلیج ارسلان # ~~ابن سلیمان بود و منقضی شد . # طاینهآ ششم - خوارزمیان # ایشان هشت تن اند، و مدت پادشاهی ایشان صدو سی و هشت سال بود # خوارزمشاه بن محمدبن بیلکا تکین - از موالی سلجوقیان بود . چون # ~~سلطان بر کیارق حکومت خراسان به امیرحبش بن التونتاق1 داد در سنهآ ~~تسعین و # ~~اربعمائه (490) محمد بن بیلکاتکین را به خوارزم فرستاد و خوارزمشاه نام ~~کرد ، # ~~واو بهعدل وداد مشغول شد. علما وصلحا را دوست داشتی، و روزگاری در ~~کامرانی # ~~گذاشت ، و درسنهآ احدی وعشرین وخمسمائه (521) وفات یافت، ومدت پادشاهی # ~~او سی ویک سال بود . # خوارزمشاه اتسزبن محمد - بعداز پدر پادشاه شدو بعضی از ممالک ترکستان # ~~ودشت قبچاق در تصرف آورد وشصت ویک سال بزیست. دراثنای سلطنت دو کس # ~~را بر طریق ملاحده فریفته بود و روح ایشان را خریده و فرستاده تا سلطان ~~سنجر # ~~را هلاک کنند . ادیب صابر را خبرشد نشان او دو شخص2 بنوشت و به مرو ~~فرستاد # ~~تا ایشان را بکشتند . اتسز چون خبر یافت ، ادیب را به جیحون انداخت . # سلطان سنجر درسنهآ اثنتین و اربعین و خمسمائه (542) قصد خوارزم کرد و ~~PageV01P234 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0272.png) # ~~قصبهآ هزار اسب را محاصره کرد . انوری درحضرت سلطان بود ، این دوبیت بر # ~~تیری نوشت وبه هزار اسب انداخت : [103 ms240 - ر] ### | بیت # ~~ای شاه ، همه ملک زمین حسب تراست ### | اوز دولت و اقبال جهان کسب تراست # ~~امروز به یک حمله هزار اسب بگیر ### | فردا خوارزم و1 صدهزار اسب تراست # ~~رشید وطواط در هزار اسب بود ، جواب بر تیری نوشت و بینداخت : ### | شعر # ~~گر خصم تو ای شاه بود رستم گرد ### | یک خر ز هزار اسب نتواند برد # ~~چون هزار اسب گرفته شد ، سلظان از وطواط در خشم بود و گفت که هفت # ~~عضو او از یکدیگر جدا کنند . از نزدیکان حضرت یکی گفت : وطواط مرغکی # ~~ضعیف باشد وطاقت هفت پاره نیاورد ، فرمان شود تا او را به دوپاره کنند ~~. سلطان # ~~بخندید و برجان او ببخشید . خود سلطان وفات یافت، و رشید وطواط بعدازو ~~بسیار # ~~بزیست . درسنهآ احدی و خمسین و خمسمائه (55) خوارزمشاه اتسز وفات یافت، # ~~و رشیدالدین وطواط در پیش جنازهآ او میرفت و می گریست و به دست2 اشارت # ~~می کرد و می گفت : ### | بیت # ~~شاها فلک از سیاستت میلرزید ### | یش تو به طبع بندگی میورزید # ~~صاحبنظری کجاست تا در نگرد ### | با آن همه مملکت بدین میارزید ! PageV01P235 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0273.png) # و مدت پادشاهی او سی سال بود . # ایل ارسلان بن اتسز - بعداز پدر پادشاه شد، واورا دو پسر بود: علاء الدین # ~~تکش و سلطانشاه ، و در نوزدهم رجب سنهآ سبع وستین وخمسمائه (567) وفات ~~- # ~~یافت ، ومدت پادشاهی او پانزده سال بود وهفت ماه . # سلطانشاه بن ایل ارسلان - ولی العهد پدر بود ، قایم مقام شد ، و مدبر # ~~ملک مادر او ملکه ترکان1 بود و برادر بزرگ او علاء الدین تکش در جند ~~بود ، به # ~~مدد گورخان قراختایی بر وی خروج کرد . سلطانشاه ومادرش به ملک مؤید ~~والی # ~~خراسان پناهیدند ، و علاء الدین روز دوشنبه بیست و دوم ربیع الاخر سنهآ ~~ثمان2 و # ~~ستین و خمسمائه (568) در خوارزم برتخت نشست . # سلطانشاه باملک مؤید عزم خوارزم کرد. ملک مؤید درمقدمه بود، علاء الدین # ~~بر ایشان زد و مؤید را اسیر کرد و بر در ms241 بارگاه به دونیمه زد روز عرفه ~~سنهآ تسع و # ~~ستین (569) . سلطانشاه و مادرش به دهستان گریختند وتکش برعقب ایشان ~~برفت # ~~و آن دیار بگرفت و ملکه ترکان را بکشت و بازگشت و در خوارزم تمکن یافت ~~. # ~~بعداز آن یکی از رسولان گورخان را بکشت ومیان ایشان عداوت افتاد . ~~سلطانشاه # ~~به گورخان پناهید. گورخان، قرامای (؟) را با لشکری با او فرستاد . تکش ~~جیحون # ~~را [103 _ پ] برممر ایشان انداخت و بسیاری از ایشان هلاک کرد. قرامای ~~مراجعت # ~~نمود و برفت . # سلطانشاه ناگاه در سرخس برسر ملک دینار از امرای غور دوانید ، وملک # ~~دینار خود را درخندق انداخت و او را به موی برقلعه کشیدند، و سلطانشاه ~~به مرو # ~~رفت وملک دینار در قلعه بماند . ایلچی پیش طغانشاه مهتر آغوز فرستاد و ~~به عوض # ~~سرخس بسطام التماس کرد . امیر عمر فیروز کوهی را بفرستادند تاملک دینار ~~قلعه # ~~به وی سپرد و به بسطام رفت و سلطانشاه با سه هزار سوار قصد سرخس کرد ، ~~و # ~~طغا نشاه از نیشابور باده هزار مرد متوجه او شد. درماه ذوالحجه سنهآ ست ~~وسبعین و # ~~خمسمائه (576) مصاف دادند. سلطانشاه غالب آمد و به سرخس وطوس مستولی شد ~~و # ~~طغانشاه به سلطان تکش و سلطان غور استمدادنمود، و هیچ سودنداشت. دوشنبه ~~دوازدهم PageV01P236 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0274.png) # ~~محرم سنهآ احدی وثمانین وخمسمائه (581) وفات یافت ، وپسرش سنجرشاه قایم ~~- # ~~مقام او شد ، و سلطان تکش روز سه شنبه هجدهم جمادی الاول سنهآ خمس ~~وثمانین # ~~و خمسمائه (585) در راد کان برتخت نشست و آوازهآ او در اطراف منتشر شد، ~~و به # ~~خوارزم معاودت نمود . # بعداز آن میان برادران محاربات بسیار رفت ، تا آخر الامر سلطان تکش به # ~~قصد برادر به خراسان آمد. چون حریف در رسید بزرگان خواستند که میان ~~ایشان # ~~صلح کنند، میسر نمیشد . در اثنای آن کوتوال قلعهآ سرخس جعفرنام به ~~استحضار # ~~سلطان تکش پیغام فرستاد . سلطان به تعجیل آنجا رفت . کوتوال قلعه خزاین ~~و # ~~ذخایر تسلیم کرد . سلطانشاه از آن ms242 غصه بعداز دو روز شب چهارشنبه سلخ ~~رمضان # ~~سنهآ تسع و ثمانین و خمسمائه (589) وفات یافت ، و مدت پادشاهی او دو ~~سال و # ~~دو ماه بود . # السلطان علاء الدین تکش - بعداز برادر به استقلال پادشاه شد و تمامت # ~~لشکر خراسان ومملکت بگرفت، و دولت سلجوقیان دراین دیار به انجام رسید، ~~و # ~~او را دو پسر بود: ناصرالدین ملکشاه وقطب الدین محمد. ایشان را والی ~~خراسان # ~~گردانید، و درسنهآ تسعن و خمسمائه (590) قاصد عراق شد وپیش از آن به ~~دوسال # ~~قتلغ اینانج پسر جهان پهلوان اتابک محمدبن محمدبن ایلد گز به سبب آنکه ~~مادرش # ~~قتیبه خاتون ، سلطان طغرل بن ارسلانشاه بن طغرل بن محمد بن ملکشاه ~~سلجوقی # ~~را زهر میداد ، [104- ر] کنیزکی او را آگاه کرد . سلطان گفت : تو بخور ~~. # ~~بخورد و بمرد . سلطان ، قتلغ اینانج را محبوس کرد . چون خلاص یافت ، در # ~~این وقت با امرای عراق به اتفاق تا سمنان استقبال کرد. سلطان او را ~~بالشکر عراق # ~~در مقدمه باز گردانید . # و سلطان طغرل برسه فرسنگی لشکرگاهی عظیم ساخته بود و فرو آمده. # ~~چون قتلغ اینانج نزدیک رسید ، سلطان طغرل بر نشست و مصاف دادند . سلطان # ~~طغرل در اثنای محاربه گرزی بر زانوی اسب خود زد و اسب بیفتاد . قتلغ ~~اینانج # ~~به او رسید و او را هلاک کرد و جثهآ او را پیش سلطان تکش آوردند . سر ~~او را به # ~~بغداد پیش ناصرخلیفه فرستاد، وتن او را روز پنجشنبه بیست ونهم ربیع ~~الاول سنهآ PageV01P237 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0275.png) # ~~تسعین و خمسمائه (590) در بازار ری بردار کردند . # یکی از ندمای سلطان طغرل را پیش وزیر نظام الملک مسعود1 بردند، او را # ~~گفت : این همه آوازهٔ‌ طغرل بک همین بود که طاقت مقدمهٔ‌ لشکر پادشاه ~~اسلام # ~~نداشت ! آن ندیم به وزیر گفت : ### | بیت # ز بیژن فزون بود هومان2 به زور3 ### | هنر عیب گردد چو برگشت هور # سلطان تکش از ری متوجه همدان شد و اکثر عراق را مستخلص گردانید ، # ~~و در ربیع ms243 الاخر4 سنهآ ثلث وتسعین وخمسمائه (593) ملکشاه پسرش که ولی ~~العهد # ~~بود نماند . قطبالدین محمد را ولیعهد گردانید ، و درسنهآ اربع و تسعین ~~(592) # ~~او را به جنگ غایر بکوخان ایغور5 فرستاد . قطبالدین او را با امرا بهم ~~دستگیر # ~~کرد وپیش پدر فرستاد . غایر بکوخان به جان امان یافت . # بعداز آن سلطان اصفهان بستد و به پسر خود تاج الدین علیشاه داد واز آنجا # ~~به محاصرهٔ‌ قلعهآ الموت رفت . صدرالدین محمد وزان در آن قلعه کشته شد ~~. وزیر # ~~نظام الملک مسعود بن علی را کارد زدند . سلطان ، قطبالدین را به قهستان ~~فرستاد # ~~و قلعهآ ترشیز را چهار ماه محاصره کرد . بعداز آن سلطان از خوارزم عزم ~~ملاحده # ~~کرد . چون به نزدیک شهرستانه4 به منزل چاه عرب رسید ، به مرض خناق در # ~~نوزدهم ماه رمضان سنهآ ست و تسعین و خمسمائه (596) وفات یافت، و مدت ~~پادشاهی PageV01P238 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0276.png) # ~~او هفت سال1 بود . # سلطان قطب الدین محمدبن تکش - به حکم وصایت قایم مقام پدر شد و # ~~دولت او به ذروهآ اعلی رسید چنانکه بر مملکت سلاطین غور مستولی شد و ~~تمامت # ~~بلاد [104 - پ] ماوراء النهر بگرفت، و در شهور سنهآ ست و ستمائه (606) ~~دختر # ~~خود را بهسلطان عثمان سمرقند ، که از نژاد افراسیاب بود، داد وبه اتفاق ~~او روی # ~~به گورخان آورد . چون به ولایت طراز رسید، «تاینکو»2 امیر لشکر گورخان ~~آنجا # ~~بود. مصاف دادند و تاینکو اسیر گشت و لشکرش منهزم شد و سلطان مراجعت ~~نمود. # ~~کوشلوک خان بن تایانک خان3 که پادشاه نایمان بود، چون خبرضعف حال ~~گورخان # ~~شنید ، برسر او تاخت و او را بگرفت و خزاین و اموال ولشکر او را که در ~~مدت # ~~نود وپنج سال مرتب و مهیا گردانیده بود ، تمامت در تصرف آورد ، و ~~گورخان # ~~بعد از دو سال نماند . # و سلطان محمد در شهور سنهآ اربع عشر و ستمائه (614) قاصد بغداد شد # ~~بهواسطهآ آنکه پیش از آن میان او و ناصر خلیفه و حشتها افتاده ms244 بود و ~~کینهها درسینهها # ~~نشسته . سلطان بدان سبب از ایمهآ ممالک فتوی ستده بود و بتخصیص از ~~مولانا # ~~فخرالدین رازی که: آل عباس در تقلد خلافت بحق نیستند و استحقاق خلافت، ~~سادات # ~~حسینی نسب راست ، و سید علاء الدین ترمدی را که از سادات بزرگ بود ~~نامزد # ~~گردانید تا به خلافت نشاند . چون به دامغان رسید ، شنید که اتابک سعد ~~بن زنگی # ~~سلغری به قصد عراق به حدود ری آمده است . سلطان بالشکری بر سبیل گزک ~~(؟) # ~~بتعجیل براند . چون به موضع خیل بزرگ (؟) رسید ، با اتابک مصاف داد و ~~او را # ~~اسیر کرد و به جان امان داد و بعد از مدتیش مراجعت فرمود . # سلطان چون بههمدان رسید، اتابک اوز بک از آذر بیجان به قصد همدان آمده - ~~PageV01P239 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0277.png) # ~~بود ، منهزم گشت . # سلطان در آخرخریف عزیمت بغداد کرد، درمیان گریوهآ اسد آباد برف و دمهآ # ~~عظیم شد، چنانکه اکثر لشکریان و چهارپایان هلاک شدند، و آن اول نکبتی ~~بود که # ~~به سلطان رسید . مراجعت نمود . بعداز آن خبر چنگیزخان شنید ، بالشکر ~~عظیم # ~~متوجه او شد ، وبا اترار رفت و در آن حدود بالشکر مغول محاربه کرد و از ~~ایشان # ~~منهزم گشت وبه عراق آمد، واز آنجا به جزیرهٔ‌ آبسکون رفت در بحر خزر، ~~ودر # ~~سنهآ ثمان عشرة و ستمائه (618) وفات یافت . واو را دو پسر بود : جلال ~~الدین و # ~~غیاثالدین ، و مدت پادشاهی او بیست و دو سال بود . # سلطان جلال الدین- بعداز پدر با لشکر مغول محاربات بسیار کرد و به # ~~جانب هندوستان رفت و باز مراجعت نمود ، و شرح احوال او در قسم نهم ، که # ~~تاریخ مغول است ، می آید . [105 - ر] # سلطان غیاث الدین - بعداز واقعهآ پدر به فارس آمد و از آنجا به کرمان # ~~رفت ، وگویند اول سلاطین کرمان است ، و براق حاجب در قلعهآ گواشیر در ~~سنهآ # ~~خمس وعشرین و ستمائه (625) اورا هلاک کرد و دولت خوارزمیان به پایان ~~رسید، # ~~والله الباقی . # طایفهآ هفتم - ملوک ms245 قهستان # که ایشان را ملاحده خوانند ، وایشان هشت تن اند. # مدت پادشاهی ایشان صدو هفتاد و هفت سال # حسن صباح - وهو حسن بن علی بن محمد بن جعفر بن الحسین بن جعفر # ~~بن الحسین1 بن محمد الصباح الحمیری ، پدرش از یمن به کوفه آمد و از ~~کوفه به PageV01P240 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0278.png) # ~~قم ، واز قم به ری ، وآنجا متوطن شد . وحسن آنجا در وجود آمد و او از ~~شیعهآ # ~~اسماعیل بن جعفر الصادق علیه السلام بود، مردی صالح متورع ، واعتقاد ~~اهل تعلیم # ~~داشت ، ومظهر کار او قلعهآ الموت بود . # درسنهآ سبع وسبعین و اربعمائه (477)، که لفظ الموت عبارت از آن تاریخ # ~~است ، خروج کرد و اکثر بلاد قهستان بگرفت و المصطفی لدین الله نزار ~~صاحب # ~~دعوت اسماعیلیان او را عهد نیابت و ولایت فرستاد . حسن داعیان به اطراف ~~و # ~~اکناف روانه کرد وگفت : خدا شناسی به عقل ونظر نیست ، به تعلیم امام ~~است ، # ~~اگر درخدا شناسی نظر عقل کافی بودی ، هیچ [اهل] مذهب را برغیر خود ~~اعتراض # ~~نرسیدی وهمه مساوی بودندی، و کلمه ای چند موجزرا حبایل خدیعت خود ساخت # ~~و آن را الزام1 نام نهاد . وجهال وعوام پنداشتند که درتحت آن لفظ مختصر ~~معانی # ~~بسیار است و دقیق . از آن جمله یکی آن است که از معترضان مذهب خود سؤال # ~~می کرد که خرد بس یا نه بس . یعنی اگر خرد در خداشناسی کافی است هر کس # ~~که خردی دارد معترض را بدو انکار نمیرسد ، واگر این معترض می گوید که ~~خرد # ~~کافی نیست بانظر عقلی بهم ، هر آینه معلمی ما ندانست مذهب او . پس آنچه ~~گفت # ~~خرد بس است یا نه ، مطلوبش در این سؤال اثبات آن است که تعلیم باخرد ~~بهم # ~~واجب است، ومذهب معترض آنست که تعلیم باخردبهم واجب نیست، وچون واجب # ~~نباشد شاید که تعلیم واجب باشد ، وخرد را معنی بود برنظر او ، وشاید که ~~جایز # ~~نباشد وخرد تنها ماند و الا خداشناسی حاصل نشود . و این ms246 دو قسم است و ~~او به # ~~ابطال قسم دوم مشغول شده است، ومی گوید : مذهب ایشان باطل کردم، و نه ~~چنین # ~~است . چه مذهب جمهور اهل عالم این است که وجود خرد به خرد کافی نیست2، # ~~استعمال خرد بروجه مخصوص شرط است و تعلیم وهدایت معین است . پس معلوم # ~~شدکه او را ابطال مذهب جمهور نرسد، و نیز موقوف گردانیدن تعلیم برشخص # ~~معین محتاج دلیل باشد ، و دلیل او بمجرد قول اوست که می گوید : چون ~~اثبات # ~~تعلیم کردم و غیرمن قابل نیست به تعلیم، پستعیین متعلم بهقول من باشد . ~~واین سخن # ~~ظاهر الفساد است ، وبمثابت آن است که کسی گوید که من می گویم: امام ~~فلان کس # ~~استو برهان براین سخن آن است که من می گویم. اگرگوید: اجماع حق است، پس ~~PageV01P241 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0279.png) # ~~اگر قول من صحیح باشد ، قول دیگران باطل کردهام ، پس این است که بر ~~باطل # ~~مجتمع شده باشند . پس جوابش آن است که اجماع بنزدیک جمهور حق است به # ~~سبب قرآن و خبر ، و به نزدیک تو نه چنین است . پس بنای مذهب تو برقول ~~تو # ~~باشد و ترا مفید نباشد . و او را بیرون این هیچ حجتی دیگر نیست . # فی الجمله حسن در استخلاص نواحی که متصل به رودبار الموت است و # ~~اطراف آن ، مبالغت می نمود وهر موضعی که به تلبیس میسر میشد مسلم ~~گردانید و # ~~آنچه به فریب او مشغول نمیشدند به قتل و حرب میستد ، وهرجا سنگی میدید # ~~عظیم ، قلعه میساخت ، و الموت را بلدة الاقبال نام نهاد . # و درسنهآ اربع و ثمانین و اربعمائه (484) حسین قاینی که یکی از داعیان او # ~~بود به قهستان فرستاد به نیابت خود، و در اوایل سنهآ خمس وثمانین (485) ~~سلطان # ~~ملکشاه امیری ارسلان نام را فرستاد ، ایشان او را منهزم گردانیدند . # و نظام الملک حسن بن علی بن اسحاق الطوسی ، که وزیر ملکشاه بود ، # ~~شب آدینه دواز دهم ماه رمضان سنهآ خمس و ثمانین و ms247 اربعمائه (485) به ~~حدود نهاوند # ~~در منزلی که آن را صحنه خوانند ، فدائیی به شکل صوفی در پیش محفه ~~میرفت، # ~~ناگاه او را زخمی زد و شهید کرد . و اول کسی که فدائیان بکشتند او بود ~~. # وحسن صباح درایام سلطان سنجر درماه ربیع الاخرسنهآ ثمان عشر وخمسمائه # ~~(518) وفات یافت ، ومدت پادشاهی او سی و پنج سال و گویند چهل سال بود . # کیا بزرگ امید و حسن هردو داعی بودند . درایام حسن [صباح] لشکرکش # ~~بود1 . او را به قلعه لمبسر2 فرستاد تا آن را بگرفت و حسن او را ولی ~~العهد خود # ~~گردانید. بیست سال در ایام حسن در آن قلعه ساکن بود . بعداز حسن قایم ~~مقام شد # ~~و در جمادی الاول سنهآ اثنین و عشرین وخمسمائه (522) وفات یافت، و مدت ~~ملک # ~~او چهارده سال بود [106 - ر] . # کیا محمد بزرگ امید - به حکم وصایت بعداز پدر پادشاه شد و تشییع # ~~سنت او کرد و برمذهب حسن صباح و پدر خویش بود . در ربیع الاول سنهآ خمس ~~PageV01P242 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0280.png) # ~~و خمسین و خمسمائه (555) وفات یافت ، ومدت پادشاهی او سی وسه سال بود . # امیر ابوعبدالله الحسن بن محمد بزرگ امید - که به «علی ذکره السلام» # ~~مشهور است ، وگویند از نسل المصطفی لدین الله نزار است ، بعداز آن ~~پادشاه شد # ~~ودعوت الحاد کرد و درهفدهم ماه رمضان سنهآ تسع وخمسین (559) مردم را ~~جمع # ~~کرد و نماز عید گزارد ومکتوبی بیرون آورد و گفت : امام مخفی محمدبن ~~الحسن # ~~صاحب الزمان به من فرستاده است وتکلیف ازخلق برداشته . اکثرقهستان و ~~رودبار # ~~به وی گرویدند ، و درسنهآ سبع وسبعین وخمسمائه (577) به ماه ربیع الاول ~~وفات # ~~یافت ، ومدت پادشاهی او بیست و دوسال بود . # علاء الدین محمد بن الحسن - به حکم وصایت بعداز پدر پادشاه شد ، و # ~~در الحاد طریقهآ پدر داشت، و درسنهآ تسع وتسعین وخمسمائه (599) وگویند ~~درماه # ~~ربیع الاول سنهآ سبع وستمائه (607) وفات یافت. مدت پادشاهی او بیست و ~~دوسال # ~~[بود] . # جلال الدین حسن بن محمد ms248 - بعداز پدر پادشاه شد واو را حسن نو مسلمان # ~~گفتندی ، از آن سبب که الحاد بگذاشت واز جادهآ شریعت تجاوز نکرد و در ~~غزای # ~~کرج باسلطان جلال الدین رفیق بود . در رمضان سنهآ ثمان عشر و ستمائه ~~(618) # ~~وفات یافت ، ومدت پادشاهی او نوزده سال بود . # علاء الدین محمد بن الحسن بعد از پدر ولی العهد او بود . به حکم # ~~وصایت قایم مقام شد و نه ساله بود، واکثراوقات منزوی بودی. درایام او ~~هولاکو- # ~~خان بن تولی خان بن چنگیز خان عزیمت ایران زمین کرد و کبتوقا نویان را ~~در # ~~مقدمه به قصد بلاد ملاحده فرستاد و اکثر قلاع بگرفت و قتل و غارت بسیار ~~کرد . # ~~و درشب چهارشنبه سلخ شوال و گویند ذو القعده سنهآ ثلث وخمسین و ستمائه ~~(653) # ~~حسین1 ماز ندرانی که حاجب علاء الدین بود او را در مقام شیر کوه به ~~تبرزین زخم # ~~زد و بکشت و خورشاه پسرش را برتخت نشاند، ومدت پادشاهی اوسیویک سال ~~بود. # رکن الدین خورشاه - بعداز پدر پادشاه شد و بر حسین مازندرانی [106_پ] # ~~اعتماد نداشت. نامه نوشت وبه فداییی داد تاپیش او ببرد . چون به خواندن ~~مشغول PageV01P243 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0281.png) # ~~شد او را زخم زد وبکشت . و خورشاه ظاهر گردانید و گفت : جهت آنکه پدرم ~~را # ~~کشته بود او را کشتم ، و فرمود تاپسران او را درمیدان بسوختند . و هولا ~~کوخان # ~~در هجدهم شوال سنهآ اربع وخمسین وستمائه (654) به میمون دز رسید، ~~وخورشاه # ~~بعداز زحمات بسیار و خرابی قلاع روز یکشنبه اول ذوالقعده سنهآ اربع ~~وخمسین # ~~(654) درصحبت مولانا نصیر الدین طوسی واصیل الدین زورنی و وزیر مؤید - # ~~الدین و فرزندان رئیس الدوله و موفق الدوله از قلعه فرو آمد ، و مولانا ~~نصیرالدین # ~~طوسی در آن باب گفته است : ### | بیت # سال عرب چو ششصد وپنجاه وچار شد ### | یکشنبه اول ذوالقعده بامداد # خورشاه پادشاه سماعیلیان ز تخت ### | برخاست پیش تخت هولاکو بایستاد # هولاکوخان او را به خدمت منکو خان فرستاد، در راه وفات یافت . مدت ms249 # ~~ادشاهی او یک سال بود . PageV01P244 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0282.png) # قسم پنجم - در قاریخ پهود # ~~در ذگر انبیای بنی اسرائیل از ههد موشی یه افه # تا آخرین پادشاهان ایشان مشینا # ~~که بخت النصر او را صدقیا نام نهاد ، و ایشان سه # ~~طا یفه اند . عدد ایشان پنجاه وته تن ومدت حکومت # ایشان نهصد و چهل ویک سال وشش ماه ### | طایفهآ اول # ~~موسی کلیم الله علیه السلام تا ایشبوشت1 پسر شاول2 که به عربی # ~~او را طالوت گویند نوزده تن ومدت حکومت ایشان پانصد سال # ~~چون بر مورخ واجب است که تاریخ و شعب هرطایفه را بر حسب اعتقاد # ~~ایشان نویسد و از ترجیح و تزییف هرمذهبی و تعییر و تبدیل آن معتقدات ~~احتراز PageV01P245 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0283.png) # ~~نماید ، اگرچه بیهیچ شک بعضی از آن تواریخ معتقدات ایشان درست نخواهد # ~~بود، از آنکه حق تعالی میفرماید : «یحرفون الکلم عن مواضعه»، برحسب ~~معتقدات # ~~این طایفه به موجبی که در کتب ایشان مسطور است نقل المسطرة والعهدة علی ~~الراوی # ~~ثبت می کنیم ، و همچنان شعب وتواریخ نصاری وهنود وختای و مغول و ~~معتقدات # ~~ایشان «تعالی الله عمایقول الظالمون علوا کبیرا» . # موسی کلیم الله علیه السلام - پسر عمران بن قهات بن لاوی بن یعقوب # ~~ابن اسحاق بن ابراهیم علیهم السلام بود . یعقوب علیه السلام صدوچهل ~~وهفت سال # ~~بزیست، واو را دوازده پسر بود زروئین1 ، شمعون، لاوی، [107-_ ر] یهودا ~~، دان، # ~~تفثاییل، کاد2 ، اشر، یساخیر3، زوولون4، یوسف، بنیامین . [مادر زروئین ~~وشمعون # ~~و لاوی ویهودا، لایا بود ومادر یوسف وبنیامین، راحیل] دختر لاوان نبی ~~علیه السلام، # ~~ومابین دخول یوسف درمصر و دخول موسی علیه السلام چهارصد سال بود ویوسف # ~~بعداز پدر پنجاه سال5 بزیست وچون وفات یافت صدوده سال بود . وقتی که ~~فرمان # ~~خدای تعالی به موسی علیه السلام رسید در بیابان طورسینا غرهآ ماه دوم ~~از سال دوم # ~~از تاریخ خروج بنی اسرائیل از مصر که بنی اسرائیل راشمره کن6 مجموع ~~فرزندان # ~~یازده سبط از بنی اسرائیل بیرون سبط لاوی ms250 شماره کرد. درشمرهآ اول ششصد ~~وسه # ~~هزار و پانصد و پنجاه مرد بودند. وهرون بهسه سال از موسی بزرگتر بود و ~~خواهرش # ~~مریم زن کالب بن یوفنا بن فارص بن یهودا بود و مادرش اباحیه نام، و در ~~تورات # ~~یرحایث7 دختر لاوی بود . # زروئین را چهار پسر بود: خنوخ، فلو، حصرون8، خرمی . فرزندان ایشان # ~~چهل و شش هزار و پانصد مرد بودند [که عمر ایشان] بالای بیست و زیر ~~پنجاه PageV01P246 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0284.png) # ~~بود و آنچه زیر نیست بالای پنجاه بود ، و اناث ایشان درشمره نیامدند در ~~جمیع # ~~اسباط ، و شریف این قوم الی صور پسر شدای او بود . # و شمعون را شش پسر بود : نوبیل1، یامین، اوهد ، یاخین، صوخر، شاوول. # ~~فرزندان ایشان پنجاه و نه هزاروسیصد مرد سپاهی بودند، و شریف این قوم ~~شلومی ایل # ~~پسر سوری شدای بود . و لاوی را سه پسر بود : کیرشون ، و شریف فرزندان ~~او # ~~الیاساف پسرلاایل بود، وقهات و شریف فرزندان او الصافان پسر غری ایل ~~بود، ومراری # ~~وشریف فرزندان اوصوری ایل پسر اینجایل بود. وایشان را فرزندان بسیار ~~بودند . # اما جهت آنکه موسی علیه السلام از این سبط بود ایشان را در شمرهآ لشکر # ~~نیاوردند و خدمت خاص حباء المحضر که باری تعالی با موسی علیه السلام در ~~آنجا # ~~خطاب می فرمود برایشان تفویض رفت و عدد ایشان ازیکماهه نرینه و ~~بالاتربیست و # ~~دوهزار بودند. ویهودا را پنج پسر بود: شیلا، ببرص، عبر، اریان، زارح. ~~وزارح را # ~~پنج پسر بود : رموی، ایثان ، همان، خلکوک، دارع . این هرپنج برادران ~~پیغمبران # ~~بودند در وقت ابتلای بنی اسرائیل در مصر به جور و تسلط قرعون درهمان ~~وقت # ~~که حق تعالی بر موسی تجلی فرمود . و ببرص را پسری بود حصرون ، و او را # ~~پسری بود کالیو ، و او را پسری بود حور ، واو را [107 _ پ] پسری بود ~~اوری و # ~~او را پسری بود بصلایل ، و او آن است که در زمان موسی علیه السلام ms251 ~~مسکنی که # ~~آن را حباء المحضر می گفتند و باری تعالی آنجا خطاب می فرمود با صندوقی ~~که # ~~الواح عشر آیات در آن مینهادند و آن را صندوق الشهاده می گفتند و به ~~ذبحی که # ~~قرابین بر آن می کردند به آلاتی که در آن وقت بدان محتاج بودند از زر و ~~نقره و # ~~مس وچوب وغیره تمامت را او ساخت . بغایت مهندس بود چنانکه نظیر نداشت، # ~~ونو کری داشتاهلی اوا نام پسریاخی ساماخ از نسل «دان» هم بدین صفات ~~موصوف. # ~~و فرزندان ایشان هفتاد و چهار هزار مرد بودند و شریف ایشان یحشون پسر ~~عم # ~~ناداو بود، و دون راپسری بود حوسم ، فرزندان او شصت و دوهزار و هفتصد ~~مرد # ~~بودند و شریف ایشان احی غیور پسر عمی شدای بود ، ومعشای را چهار پسر ~~بود: # ~~محصل ، غونی، ییصر، سلم . فرزندان ایشان پنجاه وسه هزار و چهارصد مرد ~~بودند PageV01P247 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0285.png) # ~~وشریف ایشان اخی راع پسرغینان بود. کاد را شش پسر بود: صیفیون، ~~جکیشونی، # ~~اصبون ، عیری ، ارودی ، ارایلی . فرزندان ایشان چهل و پنج هزار وششصد و ~~پنجاه # ~~مرد ، و شریف ایشان الیاف1 پسر دعوایل بود . وشوار را چهار پسر بود : ~~یمنا ، # ~~یشوا، یشوی، یریعا . فرزندان ایشان چهل ویک هزار وپانصد مرد، وشریف ~~ایشان # ~~یرعمی ایل2 پسر عمران بود . و یساحار را چهار پسر بود : بولاغ، نورا ، ~~یور ، # ~~شمرون . فرزندان ایشان پنجاه و پنج هزار و چهارصد مرد بودند و شریف ~~ایشان # ~~نثزایل3 پسر صوعار بود . # و زوولون را سه پسر بود : سیرد : ایلون ، محلیل . فرزندان ایشان پنجاه و # ~~هفت هزار و چهارصد مرد، وشریف ایشان الی آو پسر حیلون بود . و یوسف را ~~دو # ~~پسر بود : منشا4 ، افرایم . فرزندان ایشان هفتاد و دوهزار وپانصد مرد، ~~چهل هزار # ~~وپانصد از فرزندان افرایم، وشریفایشان اولی شاماع پسر عمیهودبود وسی و ~~دوهزار # ~~از فرزندان منشا ، شریف ایشان کملی ایل پسر بداه صور بود . # بن یامین را ده پسر بود : ببلغ ، ینحر، اشبیل، کبرا ms252 ، نعمان ، اخی، روش، # ~~هویم ، جویم، ارد . فرزندان ایشان سی وپنج هزار و چهارصد مرد وشریف ~~ایشان # ~~اوی دان پسر کدعونی بود . # موسی علیه السلام را دوپسر بود : کیرشوم ، الیعیزر ، و برادری هارون نام # ~~که یهوداورا اهرون هکوهین5 گویند [108 - ر] وخواهری مریم نام که ~~یهوداورا # ~~مریام خوانند . وهارون را چهار پسر بود : ناداو ، العازار ، اویهو ، ~~ایثامار . # ~~و العازار را پسری بود بنحاص نام . بعضی چنان روایت کنند که خضر علیه ~~السلام # ~~که اورا ایلیاهو میخوانند این بنحاص است. وقارون پسر بصحار که پسرعم ~~موسی # ~~علیه السلام بود که او را زمین فرود برد، سه پسر داشت: اسیر، الفانا ، ~~اوی اساف. # ~~هرسه پیغامبر بودند و وقتی که بنی اسرائیل درتیه بودند پیغمبری کردند و ~~شموایل # ~~علیه السلام و پسرش هیمان بن یوایل از نسل اوی اساف اند . واین هیمان ~~آن است که # ~~داود علیه السلام او را گماشته بود با اساف علیه السلام و با چند کس ~~دیگر از PageV01P248 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0286.png) # ~~عم زادگان او با خدمت حباء المحضر کرده تسبیح و تهلیل می کردند و ~~سلیمان # ~~علیه السلام نیز برقاعدهآ قدیم آن منصب بر ایشان ارزانی داشت . # نسبه : هیمان بن یوایل بن شموایل بن القانا بن یروحا بن الیهو بن تروح بن # ~~صوف بن القانا بن ماحث بن عماسای بن القانا بن یوایل عزریا بن صفینا بن ~~ماحث # ~~ابن اسبربن اوی اساف علیه السلام . # و موسی علیه السلام در آخر عمر یوشع بن نون را که یهود او را یهوشوع # ~~گویند بر بنی اسرائیل خلیفهآ خود گردانید، ومدت عمرموسی علیه السلام صد ~~و چهل # ~~سال وگویند صدو بیست سال بود . # یهو شووع - بن نون بن الیشاع بن عمیهود بن لعدان بن شرشلح بن افراییم بن # ~~یوسف علیه السلام بود. بعداز موسی علیه السلام خلیفه شد وحق تعالی با ~~او خطاب # ~~فرمود که از این موضع رحلت کنید و در برابر شهر پریحور از آب اردن گذر ~~کنید # ~~که من آب اردن ms253 را جهت شما خشک گردانم . چون رحلت کردند و به کنار آب # ~~اردن رسیدند در حالی که پای برداشتگان صندوق الشهاده که لوح محفوظ در ~~آنجا # ~~بود بر کنار آب رسید آب دو قسم شد : یک قسم مانند دیواری ایستاده بماند ~~و آن # ~~قسم دیگر برعادت طبیعی خود روان شد و مابین خشک بماند . مردمی که صندوق # ~~را برداشته بودند درمیان آب ایستادند تا مجموع بنی اسرائیل از آنجا ~~بگذشتند، و # ~~چون آن مردم پای از آنجا بیرون نهادند، آب دیگرباره روان شد. چون بنی ~~اسرائیل # ~~آن معجزه بدیدند تمامت مطیع او شدند . # چون به شهر پریحور رسیدند، او را با رویی محکم بود. لشکر را اول روز # ~~فرمود تا گرد برگرد بارو یک نوبت طوف کردند ، همچنان تاشش روز . روز ~~هفتم # ~~[108- پ] خود برنشست و برعادت هرروز طوف کردند، اما در آن روزهفت نوبت # ~~پیاپی طوف کردند و فرمود تاهیچ آفریده سخن نگوید . هفتم نوبت فرمود که ~~تکبیر # ~~آرند و بوقها بزنند که حق تعالی شهر را به شما داد . چون تکبیر آوردند ~~و آواز از # ~~لشکر برخاست، به قدرت حق تعالی با روی شهر به یکبار بیفتاد و لشکر روی ~~به # ~~شهر نهاد و شهر را گرفته تاراج کردند . # چون این خبر به شهرها و ولایتها رسید ، رعیت بعضی از آن شهرها که آن ~~PageV01P249 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0287.png) # ~~را کدعون خوانند به خدمت او به طاعت در آمدند . ایشان را امان داد . ~~بعداز آن # ~~پنج پادشاه از پادشاهان آن ولایت مشورت کردند که برویم وشهر کدعون را ~~بگیریم # ~~و مردمش را بکشیم تا ولایتهای ما ازیشان نیاموزند و به طاعت ایشان در ~~نیایند ، # ~~و جمعیت کردند و برسر کدعونیان رفتند . یهوشووع را خبرشد ، حق تعالی با ~~او # ~~خطاب فرمود که مترس، که من ایشان را به دست تو خواهم سپردن . یهوشووع ~~بر # ~~ایشان شبیخون کرد ، تمامت منهزم شدند . حق تعالی بر ایشان سنگ باران ~~کرد # ~~چنانکه آنان که به سنگ ms254 مرده بودند بیش از آن بودند که به قتل آمده . در ~~اثنای # ~~آن محاربت چون هنوز دشمن را تمامت قهر نکرده بودند ، شب نزدیک آمد . # ~~یهوشووع روی به آفتاب کرد واشارت فرمود که آفتاب ازجای خود حرکت نکند، # ~~تا دشمن را شکستند و فنا کردند . به قدرت حق تعالی آفتاب شش ساعت زمانی # ~~توقف کرد تا ایشان دشمنرا شکسته منهزم کردند. و در اندک مدت سی ویک ~~پادشاه # ~~را بکشت1 و ولایات ایشان را گرفته بر بنی اسرائیل بخش کرد، و بنی ~~اسرائیل در # ~~زمان او وبعد ازو به مدتی مدید به طاعت وعبادت حقتعالی مشغول بودند . ~~ومدت # ~~عمر او صدو ده سال بود . # غثنی ایل2 بن قناز - از سبط یهودا بود . بعداز یهوشووع بنی اسرائیل # ~~بیزاهی پیش گرفتند واز طاعت حق تعالی باز گردیدند . حق تعالی کوشان ~~رشعاثم # ~~نام را بر ایشان مسلط گردانید . مدت هشت سال ایشان را معذب میداشت . ~~بنی - # ~~اسرائیل به خدای تعالی نالیدند ، حق تعالی معونت ایشان بر دستاین غثنی ~~ایل2 # ~~فرستاد تا کوشان را بکشت . و مدت حکومت او چهل سال بود. # آهود بن گیرا بن یمینی3 - ازسبط بنیامین بود، چون بنی اسرائیل بعداز # ~~غثنی ایل بیحاکم مانده بود ، دیگر باره بی راهی پیش گرفتند . حق تعالی ~~ایشان # ~~را به دشت عفلون پادشاه [109- ر] موار گرفتار کرد، تاچند نوبت ایشان را ~~بغارتید # ~~و مدت هجده سال بندهآ او بودند . بعداز آن چون روی به حق آوردند ، حق ~~تعالی # ~~این آهود را فرستاد تابه حیلت پیش پادشاه موار رفت و او را بکشت و بنی ~~اسرائیل PageV01P250 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0288.png) # ~~ایمن و آسوده شدند . و مدت حکومت او هشتاد سال بود . # شمکار بن غیاث1 - بعدازو قایم مقام شد. مردی پهلوان دلاور بود . لشکر # ~~فلسطین را چند نوبت بشکست ، ومدت حکومت اویک سال بود . # باراق بن اوی نوعم2 - از سبط یعثایی3 بود. دوورا که به مذهب یهود نبیه # ~~بود ، حق تعالی او را خطاب فرمود که کسی پیش ms255 باراق فرست تالشکر کشد و ~~به # ~~محاربت یاوین4 پادشاه قیصریه رود که مدت بیست سال است تابنی اسرائیل ~~ازو # ~~معذب اند ، چه من یاوین را پیش باراق مخذول خواهم کرد . باراق لشکر جمع # ~~کرد و به محاربت او رفت . حق تعالی نصرت داد و ایشان را منهزم گردانید ~~و بیسرا5 # ~~نام که امیر لشکر دشمن بود پیاده بگریخت . یاعیل نام زن جبوریتنی6 اورا ~~به حیلت # ~~به خانه برد و بکشت ، [ ومملکت باز در دست بنی اسرائیل ماند ، و مدت ~~حکومت # ~~او چهل سال بود] . # کدعون2 بن یراش - پیغمبر بود از سبط منشا و او را یربعل نیز گویند . # ~~چون دیگر باره بنی اسرائیل راهی پیش گرفتند ، حق تعالی پادشاهان مدیان ~~را بر # ~~ایشان مسلط گردانید تامدت هفت سال ایشان را معذب میداشت ، چنانکه بیشتر # ~~بنی اسرائیل در کوهها پناه گرفتند و به انواع ظلم و تعدی مبتلا بودند. ~~چون باز روی # ~~به حق آوردند ، حقتعالی کدعون را خطاب فرمود تا لشکر کشید و به سیصد ~~مرد، # ~~صدوپنجاه هزارمرد را بشکست و زیرح وصلمناع پادشاهان مدیان را گرفته، ~~کشت، # ~~ومدت حکومت او چهل سال بود . # اوی میلخ8 - چون کدعون نماند اورا هفتاد و دو پسر بود، واین اوی میلخ # ~~ازسریتی بود از اهل شخیم، بعداز وفات پدرپیش خویشان مادر رفت وبنوع ~~حیلت # ~~دریک روز هفتاد برادر خود را بکشت . یکی ازیشان بونام نام بگریخت و ~~نفرین # ~~او به او رسید و اوی میلخ را بکشتند . ومدت او سه سال9 بود . PageV01P251 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0289.png) # تولاغ1 بن فورا - از سبط ببساخار ، بعدازو حاکم شد و مدت او بیست # ~~و دو سال بود . # یفتاح کلعادی2 - پیغامبر از سبط منشا بود ، بعداز باببو (؟) بنی اسرائیل # ~~بیراهی پیش گرفتند، حق تعالی فرزندان عمون را برایشان گماشت تامدت هژده ~~سال # ~~ایشانرا معذب میداشتند. چون روی به حق آوردند حق تعالی یفتاح را [109 - ~~پ] # ~~فرستاد تا لشکر کشید و فرزندان عمون را بکشت، ومدت او شش سال بود ms256 . # اوصان3 - از سبط یهودا بود . بعد ازو حاکم شد ومدت اوهفت سال بود. # ابلون - ازسبط زوولون بود، قایم مقام شد ومدت او دو سال بود . # عودون4 - از فرزندان افراییم بود ، بعد از و حاکم شد و مدت او هشت # ~~سال بود . # سمسون بن مانوح5 - پیغامبر از سبط دان بود . پهلوان و دلاور عظیم بود # ~~چنانکه لشکر فلسطین را به یک چانهآ دراز گوش بشکست6 و در آخر عمر به ~~حیلت # ~~زن خودگر فتار شد و در حالت شکسته شدن چند هزار مرد را هلاک کرد ، و در ~~اران # ~~مدفون است، ومدت حکومت او بیست سال بود. # عالی امام2 - پیغامبر از فرزندان ایثارمار پسر هارون علیه السلام، بعد ~~ازو # ~~حاکم شد . چون فرزندان او بیراهی می کردند و او ایشان را منع بی زجر می ~~کرد، # ~~حق تعالی نپسندید، برزبان شموایل پیغام فرستاد به عزل او وفرزندان او ~~ازحکومت # ~~بنی اسرائیل . ومدت او چهل سال بود . # شموایل8 - از فرزندان اوی اساف پیغامبر بود از سبط راوی ، مادرش حنا # ~~نام داشت ونبیه بود ، او را به عالی امام داده بود وملازم حضرت بیت ~~الله میبود . PageV01P252 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0290.png) # ~~شبیندایی شنید، گمان برد که عالی امام اورا میخواند، برخاست و پیش عالی ~~رفت. # ~~عالی گفت: من ترا نخوانده ام ، وباز به جایگاه خود رفت. تاسه نوبت ندا ~~میشنید # ~~و پیش عالی میرفت و باز مراجعت می کرد . عالی امام دریافت که حال چیست ~~. # ~~گفت: ای فرزند، این نوبت چون ندا بشنوی برجای خود جواب ده وپیش من میا ~~. # ~~چهارم نوبت ندا به سمع او رسید، لبیک گفته برخاست . حق تعالی فرمود که ~~در # ~~بنی اسرائیل کاری خواهم کردن که هر که آن را بشنود هردو گوشش گران گردد ~~و # ~~اکنون برعالی وخاندان او نیارم آنچه پیش از این فرموده بودم ، واو را ~~بیاگاهانم # ~~که خاندان اورا تا ابدالدهر داوری خواهم فرمود به گناه آنکه میدانست که ~~فرزندان # ~~او چه می کردند و او ایشان ms257 را باز خواست نمی کرد . وبه عزت وجلال خود ~~سو گند # ~~خوردهام که هر گزگناه خاندان عالی را کفارت نباشد، نه بهقربان ونه ~~بغیره . بعداز # ~~آن ندا منقطع شد . بامداد عالی او را بخواند و از حالت گذشته سؤال کرد ~~. او # ~~مصدوقه را بااو تقریر کرد. عالی درجواب گفت : فرمان خدای راست . [110 - ~~ر] # بعداز آن حکومت بنی اسرائیل به شموایل رسید. اودر زندگی خود به فرزندان # ~~خود پوایل و افیا داد، اما پسران اونه به راه میرفتند . پیران بنی ~~اسرائیل گفتند که # ~~فرزندان تو پیروی تو نمی کنند ، مارا پادشاهی میباید که برما حاکم باشد ~~چنانکه # ~~طوایف راست . شموایل به حضرت حق تعالی عرضه داشت و به فرمان باری تعالی # ~~شاوول نام شخصی را در زمان خود بر ایشان پادشاه گردانید ، و مدت حکومت ~~او # ~~و فرزندان پنج سال بود . # شاوول - از سبط بنیامین بود و عرب او را طالوت خوانند . شموایل او را # ~~قایم مقام خود حاکم بنی اسرائیل گردانید ، و اول کسی که در بنی اسرائیل ~~اسم # ~~پادشاهی بر او اطلاق کردند او بود ، وشرایط پادشاهی از قلان و قوبجور و ~~نمری # ~~و دیگر حقوق دیوانی او فرمود، و با وجود آنکه پادشاه بود بی استصواب ~~شموایل # ~~حکومت نمی کرد. بعداز آن او را بافرزندان او یهوناثان واوی ناذار و ~~ملکی شروع # ~~درکوه کلبودع بکشتند ، ومدت پادشاهی او دوسال بود . # ایشبوشت- بعداز وفات پدر بود . اوینوعم پدرش پادشاه بود و در آن وقت # ~~که شاوول کشته شد سبط یهودا داود برخود پادشاه گردانیدند و امیر لشکر ~~داود یراو PageV01P253 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0291.png) # ~~پسرصوریا بود، وامیرلشکر ایشبوشت اوو پسر نیر، باهم محاربت کردند واو ~~بنورابو # ~~را به قصاص خون برادرش عسا ایل کشت ، و بعداز آن ایشبوشت نیز کشته شد و # ~~مدت پنج سال این یازده سبط بی پادشاه بودند. بعداز آن مجموع دوازده سبط ~~بنی - # ~~اسرائیل به بندگی داود علیه السلام به شهر خوردن1 آمدند و با داود علیه ~~السلام ms258 بیعت # ~~کردند ، ومدت حکومت ایشبوشت دو سال بود . ### | طایفه دوم # داود علیه السلام و فرزندان تامتینا که بخت نصر او را هلاک # کرد و ایشان بیست و یک تن اند . مدت پادشاهی # ایشان چهار صد و چهل ویک سال ونیم بود # داود علیه السلام - پسر ایشای3 بن عوفید3 بن بوغوبن سلمابن یخشون بن # ~~عمیناداب بن رام بن حضرون بن ببرص بن یهودا بن یعقوب علیه السلام است . # ~~پیغمبر و پادشاه و شجاع بود . اول دلاوری او آن بود که وقتی درپی ~~گوسفندان پدر # ~~خود بود. خرسی از رمه میشی در ربود . درپی خرس گردید و بدو رسید [110 ~~-ر] # ~~و میش را ازو خلاص کرد . در آن حالت شیری برداود حمله آورد . او هردو ~~را # ~~بکشت . # و در آن وقت که شاوول پادشاهی بنی اسرائیل4 بود، لشکر فلسطین برایشان # ~~خروج کردند، ومقدم ایشان شخصی پهلوان بود کلیات نام ، که عرب او را ~~جالوت # ~~گویند . چون هردو [لشکر] به هم رسیدند طالوت و لشکر او از جالوت ~~بترسیدند. PageV01P254 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0292.png) # ~~مدت چهل روز جالوت مبارز میطلبید و کس پیش او نمییارست رفت . طالوت # ~~فرمود تا سه روز متواتر متوالی در تمامت لشکر او منادی کردند که هر که ~~این گبر # ~~را بکشد دخترخود را بهوی دهم و از مالش غنی گردانم و او را و پدرش را ~~آزاد کنم. # در اثنای این روزها اتفاقا ایشای به پسرخود داود گفت : این نوبت لشکر # ~~دیر مراجعت می نماید قدری زاد ده به جهت برادران ببر وخبر لشکر و ~~سلامتی برادران # ~~به من آر . چون داود برفت برادر بزرگتر را دید . برادر او را زجر کرد ~~که چرا # ~~آمدی و گوسفندان را به که گذاشتی1؟ چون پیغام وهدیهآ پدر بهاو رسانید و ~~مراجعت # ~~نمود به آن شخص منادی زن رسید و آن منادی بشنید، گفت : من از عهدهآ این ~~کار # ~~بیرون آیم. پادشاه را خبر کردند، او را طلب داشت وجوشن خود را درو ms259 ~~پوشانید، # ~~براو دراز و گران بود، از خود بر کند. طالوت گفت: بی جوشن و سلاح با ~~این خصم # ~~چون مقاومت کنی؟ گفت: من درپی رمهآ گوسفند بودم ، خرسی از رمه میشی در # ~~ربود ودر آن حالت شیری نیز با او یارشد، من بهقوت [حق] هردو را کشتم ~~ومیش # ~~را باز رهانیدم. این گبر ازیشان بتر3 نخواهد بود . این سخن گفته، روان ~~شد ، و در # ~~راه پنج سنگ برداشت به نام ابراهیم واسحاق و یعقوب وموسی وهرون، ودر ~~کیسه2آ # ~~قلما سنگ نهاد . چون به معر که رسید ، جالوت او را بدید ، گفت : من سگم ~~که # ~~پیش من به قلماسنگ می آیی! هلا پیش آی تا گوشت ترا به مرغ آسمان و سگ # ~~زمین دهم . داود دست در کیسه کرد و آن پنج سنگ به قدرت حق تعالی یکی ~~شده # ~~بود. آن را درقلماسنگ نهاد و بر پیشانی او زد. جالوت ازپای در افتاد. ~~داود بدوید # ~~و شمشیر از میان او برکشید و سرش ببرید . # هزیمت در لشکر جالوت افتاد و بنی اسرائیل درپی ایشان کردند و اغلب ایشان # ~~را به قتل [111- ر] آوردند . طالوت از امیر لشکر خود او نیر نام پرسید ~~که # ~~این چه کس است؟ گفت : نمیدانم . اورا طلب داشتند . داود سرجالوت در دست # ~~گرفته پیش طالوت آمد . از حسب و نسب او سؤال کرده او را پیش خود نگاه # ~~داشت وبرسر لشکرش گماشت4 . # چون طالوت کشته شد ، حق تعالی پادشاهی بنی اسرائیل را به داود ارزانی ~~PageV01P255 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0293.png) # ~~داشت و او به عدل و داد مشغول شد . و او را نوزده پسر بود : سلیمان ، ~~امنون1 ، # ~~دانیال ، اوشالوم، اذونیا ، یوحار، شمعا، شورار، ناثان ، ینفع، یانی ~~بع، الیشاماع، # ~~الیاذاع ، الیغلیظ ، الیشامع ، الیفالط ، برعه ، شعطیا ، بثوعلم . ~~اوشالوم از دختر # ~~پادشاه کرج بود منحا نام، باپدر نزاع کرد و کشته شد وازدینا توقع ~~پادشاهی داشت # ~~چون برسلیمان مقررشد خواست تا زن پدر را بگیرد، سلیمان بدین گناهش کشت، # ~~ومدت پادشاهی داود ms260 علیه السلام چهل سال بود . # سلیمان بن داود علییما انسلام - داود اورا درحیات خود ولی العهدی داد # ~~و برتخت پادشاهی نشاند. چون سلطنت برو مقررشد امرای هزاره وصده و اشراف # ~~بنی اسرائیل را جمع کرد و متوجه عبادتگاهی شد که به موضع [کدعون] بود ~~که # ~~خباء المحضر [در زمان موسی علیه السلام ساخته بود] و مذبحی مسین که بصل ~~ایل # ~~[پسر اوری] ساخته بود آنجا بود. دریک شب بدان مذبح هزارقربان به حضرت ~~حق # ~~کرد . حق تعالی بر سلیمان تجلی فرمود و گفت : التماس کن از من که چه ~~بخشم به # ~~تو؟ سلیمان گفت که تو باپدرم نیکی کردی ومرا برجای او برتخت پادشاهی ~~نشاندی # ~~و این قوم بس بسیار و بیرون از شمارند . از حضرت آن میخواهم که مرا عقل ~~و # ~~علمی بخشی که بدان پیشروی این قوم ذکر عظمت تو کنم. حقتعالی فرمود چون ~~تو # ~~ازمن مال وعمر وظفر یافتن بر دشمن التماس نکردی و عقل وعلم خواستی تا ~~بدان # ~~برخلق من معدلت کنی، این هردو را به تو بخشیدم ومال وعظمتی باضافتی آن ~~کنم2 # ~~که پیش از تو وبعداز تو هیچ پادشاهی را نبوده باشد . # چون این عنایت از حضرت یافت مراجعت نمود و حکومت بنی اسرائیل # ~~پیش گرفت . اول حکمی که کرد آن بود که دو زن در یک خانه مقیم بودند ، ~~اتفاقا # ~~هردو را وضع حمل رسید. هریک را پسری دروجود آمد و با ایشان هیچ کسی ~~دیگر # ~~درآن [111 - پ] خانه نبود . سیم روز یکی را پسر نماند . او پسر مردهآ ~~خود را # ~~بر گرفت درحالتی که آن زن دیگرخفته بود پیش او نهاد و پسر زندهآ او ~~برگرفت . # ~~بامداد زن بر روی پسر نظر کرد مرده یافت . عظیم دلتنگ شد و از سرسوز به # ~~پسر نگریست، معلومش شد که این پسر او نیست، در آن پسر دیگر نظر کرد واو ~~را PageV01P256 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0294.png) # ~~بشناخت ، فریاد بر آورد و دست درو زد که این ms261 پسر من است ! آن زن دیگر ~~به # ~~منازعت ایستاد که نه، از آن من است . از سر این نزاع به داد خواستن پیش ~~سلیمان # ~~رفتند وقضیه را برامرا و وزرای حضرت عرض کردند. تمامت از فصل این قضیه ~~عاجز # ~~شدند. به حضرت سلیمان عرضه داشتند، فرمود که شمشیری حاضر کنید، و هردو ~~زن # ~~را بافرزندان ایشان طلب داشت و فرمود که این طفل مرده را به دونیم زده ~~هرزنی # ~~را یک نیمه دهید وزنده را نیزهم بدین صفت قسمت کنید . یکی از آن زنان ~~فریاد # ~~بر آورد که نه از برای خدا این زنده را مکشید و به اودهید تا برود. آن ~~زن که حیلت # ~~کرده بود گفت: نه، همچنانکه پادشاه فرمود هردو را به دو نیمه میباید ~~کرد تامرا و ترا # ~~از هردو حصه رسیده باشد . سلیمان فرمود که این پسر زنده را بدین زن ~~دهید که به # ~~قتل راضی نمیشود که مادر زنده اوست ومرده را بدینزن دیگردهید. جمله ~~حاضران # ~~از این حکم متعجب ماندند و بردانش وعدل پادشاهانه اقرار کردند . # و درسال چهاردهم از پادشاهی ، اوعمارت بیتالمقدس پیش گرفت وچندان # ~~مال ازجهت آن جمع کرد که انبارها زر و نقره می گداختند و در محلتها و ~~کوچهها # ~~برمثال سنگهای بزرگ افتاده میماند و بیت المقدس را به تکلف عظیم عمارت ~~کرد # ~~درمدت هفت سال . چون تمام شد دعوتی عظیم ساخت چنانکه در آن دعوت بیست # ~~و دو هزارگاو و صدو بیست هزار گوسفند کشتند و باقی مایحتاج دعوت برین ~~قیاس، # ~~و شادیهای عظیم کرده بر مذبحی که ساخته بود قرابین نهادند ، و سلیمان ~~علیه السلام # ~~در بیت المقدس رفته و آنجا نماز کرده به حق تعالی تضرع فرمود . از ~~آسمان آتش # ~~فرو آمد چنانکه در زمان موسی علیه السلام معهودبود و آن قرابین را ~~تمامت بسوزانید. # ~~همان شب حق تعالی با سلیمان [112 - ر] خطاب فرمود که نماز و قرابین ترا ~~قبول # ~~کردم . مادام که تو و ms262 فرزندان تو بر راه داود بندهآ من باشید و از آن ~~تجاوز نکنید # وعظمت پادشاهی او به جایی رسید که برجن وانس حاکم شد، و برربع مسکون # ~~مسلط وپادشاه بود، وهزار زن داشت: هفتصد خاتون وسیصد سریت، وراتب خوان # ~~او هر روز سی کر1 آرد عادتی بود وسی سر گاو وصد گوسفند بغیر از گوشتهای ~~شکاری PageV01P257 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0295.png) # ~~و اصناف طیور، وچهل هزار مرکب خاص داشت و دوازده هزار جنیبت، وعظمت # ~~وپادشاهی او مشهور است . ومدت پادشاهی او چهل سال بود . # و واحدی آورده است که ملک سلیمان هفتصد سال وشش ماه بود . # رحوعام1 بن سلیمان، اخیا و شمعیا- این سه پیغامبر معاصر او بودند. # ~~و اخیا شیلوئی درعهد هسلیمان روزی یروعام پسر نواط را که غلام سلیمان ~~بود تنها # ~~در راه بیافت، جامهآ نوپوشیده . دست در آن جامه زد و دوازده پاره کرد و ~~به یروعام # ~~گفت: ده پاره ازین جامه بستان که حق تعالی چنین فرموده است. جهت آنکه ~~سلیمان # ~~را زنانش از راه بردند و درطاعت من اهمال نمود و به جمیع شرایط چون ~~داود قیام # ~~نتوانست نمود، پادشاهی ده سبط از بنی اسرائیل ازخاندان او خلع کرده به ~~تومی دهم # ~~و پادشاهی دو سبط به فرزندان او می گذارم جهت داود بندهآ من . و چون ~~این قضیهآ # ~~خلع را پیش از آنکه اخیا به یروعام گوید، باری تعالی به سلیمان گفته ~~بود ، سلیمان # ~~قصد یروعام کرد . یروعام بگریخت و پیش شیشاق پادشاه مصر رفت و آنجا ~~بماند # ~~تا وفات سلیمان . چون پادشاهی به یروعام رسید تمامت بنی اسرائیل و ~~یروعام پسری # ~~نواط2 جمع شدند تا او را به جای پدر به پادشاهی نشانند . رؤسا و مشایخ ~~قوم ازو # ~~التماس کردند که پدرت برما بارگران نهاده بود ، اگر مراسم پادشاهانه به ~~تخفیف # ~~آن مرحمتی فرماید ما بهدل وجان بندگی این در گاه کنیم . جواب را تاسه ~~روز در # ~~توقف داشت . بعداز آن گفت که خنصر من سطبرتر از ms263 خنصر پدر من است ، اگر # ~~او برشما بارگران نهاد من گران تر نهم . # چون خطاب بدین نوع شنیدند تمامت ازو برگشتند ، و سبط یهودا و بنیامین # ~~بیش با او نماند، برعادت پدر «ازورا» نام شخصی که برسرخراج می بود به ~~تحصیل # ~~خراج فرستاد، و تمامت بنی اسرائیل دست یکی کردند و اورا به زخم سنگ ~~[112_پ] # ~~بکشتند . چون رحوعام این خبرشنید به بیت المقدس گریخت واز آن روز ده ~~سبط # ~~از بنی اسرائیل ازخاندان و فرزندان داود بیزار شدند، و از آن روز تا ~~انقراض دولت # ~~بنی اسرائبل هیچ شخصی ازیشان برتمامت بنی اسرائیل حاکم نشد، و آن ده ~~سبط # ~~یروعام پسر نواط را برخود پادشاه گردانیدند و رحوعام در بیت المقدس از ~~سبط PageV01P258 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0296.png) # ~~یهودا و بنیامین صد و هشتاد هزار مرد جمع کرد تا با یروعام محاربت کند. ~~باری تعالی # ~~بر زبان شمعیا پیغامبر به رحوعام پیغام فرستاد که با برادران خود ~~محاربت مکنید که # ~~عزل پادشاهی تو ازمن بوده است . هریک به خانهٔ‌ خود مراجعت نمایید . ~~مراجعت # ~~کردند ، ومدت پادشاهی رحوعام برسبط یهودا و بنیامین هفده سال بود . # اویا بن رحوعام - در سال هجدهم از پادشاهی یروعام پسر نواط به جای # ~~پدر برسبط یهودا و بنیامین پادشاه شد و او نیز همچون پدرش مخالفتراه ~~داودعلیه السلام # ~~کرد وبی راهی پیش گرفت، واو نیز معاصر ومخاصم یروعام بود ، ومدت ~~پادشاهی # ~~او سه سال بود . # آساء بن اویا- بعداز پدر در سال بیستم از پادشاهی یروعام پادشاه شد و # ~~پیروی داود علیه السلام کرد و تمامت بت خانهها که درولایت یهودا و ~~بنیامین بود و # ~~آنچه یعیشا پادشاه بنی اسرائیل ساخته بود خراب کرد ، ومدت پادشاهی او ~~چهل و # ~~یک سال بود . # بهوشافاط بن آساا - بعداز پدر پادشاه شد و پی روی داود علیه السلام # ~~کرد، ومدت پادشاهی او بیست و پنج سال بود. # یورام2 بن یهوشا فاط - بهرام نیز می گفتند . معاصر یورام پسر آحاو بود . # ~~پادشاهی بنی ms264 اسرائیل کرد وپی روی آحاو کرد، ومدت پادشاهی اوهشت سال ~~بود. # اخزیاهو بن یورام - در سال دوازدهم از پادشاهی یورام پسر آحاو پادشاه # ~~شد و او نیز پی روی پدر کرد ومدت پادشاهی اویک سال بود. چون نماند، ~~مادرش # ~~عثلیا3 که دختر آحاو بود مجموع پادشاه زادگان را که از نسل داود علیه ~~السلام # ~~بودند بکشت و پادشاهی سبط یهودا به دست فروگرفت . خواهر اخزیاهو # ~~یهوشیفع نام یهواش پسر اخزیاهورا از میان کشتگان بر گرفت ومدت شش سال ~~در # ~~بیتالمقدس نگاه داشت. درسال هفتم یهوباذاع که امام و شوهر یهوشیفع بود ~~پنهان # ~~از عثلیا پنج امیر لشکر را باخود یکی کرد و با یهواش مذکور بیعت کردند ~~و او را # ~~در بیتالمقدس [113 _ ر] به پادشاهی نشاندند . چون عثلیا شنید آنجا رفت ~~وحال PageV01P259 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0297.png) # ~~بدید ، جامه برخود درید ، او را از بیتالمقدس بیرون برده کشتند و یهواش ~~را به # ~~جای پدرش اخزیاهو برتخت نشاندند . # یهواش بن اخزیاهو - پیروی داود علیه السلام کرد و آنچه در بیت المقدس # ~~سلیمان آبادان کرده بود و خراب گشته ، عمارت ومرمت فرمود ، وآخر غلامان ~~او # ~~براو کیس (؟)1 کردند واو را کشتند، ومدت پادشاهی او چهل سال بود . # امصیا بن یهواش - قایم مقام پدرشد وپی روی داود علیه السلام کرد ومدت # ~~پادشاهی او بیست و نه سال بود . # عرزیا بن امصیا - او را عزنا نیز می گفتند ، پی روی داود علیه السلام کرد # ~~و مدت پادشاهی او پنجاه و دو سال بود . # یوثام بن عزریا2 - قایم مقام پدر شد وپی روی داود علیه السلام کرد ، و # ~~مدت پادشاهی او شانزده سال بود . # احازبن یوثام- مخالفت پدر کرد و متابعت یروعام پسرنواط، و مدتپادشاهی # ~~او شانزده سال بود . # حزقیا بن آحاز - پیرو داود علیه السلام بود . بت خانهها را تمامت خراب # ~~کرد و از پادشاهان ماقبل و مابعد هیچ کس به زهد وطاعت او نبود. بنجامود ~~شتی (؟) # ~~پیغامبر علیه السلام معاصر او بود ، واو بود ms265 که لشکر فلسطین را که بر ~~بنی اسرائیل # ~~پیوسته تعدی می نمودند شکست ، و در سال چهاردهم از پادشاهی او سنخاریب3 # ~~خروج کرد و تمامت ضیاع معمور سبط یهودا را به دست فرو گرفت، و بعداز آن ~~از # ~~مردم خود ترتان و روساریش و روشاقی را با لشکری از موضع لاحین پیش ~~حزقیا # ~~فرستاد و تهدیدش کرد . الیاقیم پسرحلقیا و شوفا دیواح چون این سخنها ~~بشنیدند # ~~بدیشان جواب ناداده جامهها دریده به خدمت حزقیا آمدند . او نیز ازین ~~استماع # ~~مضطرب شد و جامهها درید و پلاس پوشید و به بیت المقدس رفت، و آن اشخاص # ~~مذکور را باپیران لشکر خود جامه دریده و پلاس پوشیده به خدمت یشعیا ~~پیغمبر # ~~فرستاد و ازو معونت خواست . او در جواب فرستاد که خدا چنین فرموده است ~~که # ~~از تهدید این مردم مترس واز پادشاهی ایشان4 ، که من اورا خبری خواهم ~~شنوانیدن PageV01P260 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0298.png) # ~~که به ولایت خود باز گردد و هلاک شود . # بعداز آن روشاقی مراجعت نمود . حق تعالی فریشتهای را به قتل لشکر # ~~سنخاریب1 فرستاد. دریک شب صدو هشتادو بنج هزارمرد بمردند. چون این ~~مصیبت # ~~به ایشان رسید باز گردیدند . وبه شهر نینوی رفت، در معبدگاه [113 - پ] ~~خود به # ~~عبادت نسروح نام بتی که داشت مشغول شد . شن ایصر واذر میلخ این هردو او ~~را # ~~به شمشیر زده کشتند و پسرش ایسرخدون به جای او نشست . بعداز آن حزقیا ~~بیمار # ~~شد . یشعیا پیش او آمد و گفت : وصیت کن که درخواهی گذشت . حزقیا تضرع ~~به # ~~خدمت حق نمود. یشعیا را خطاب رسید که باحزقیا بگوی که تضرع ترا دیدم، ~~برتو # ~~بخشیدم . روز سیوم شفایابی و پانزده سال دیگر برعمر تو زیادت کردم ، و ~~دست # ~~تعدی پادشاه را از تو کوتاه می گردانم جهت بندهآ من داود و پدر تو، ~~وهمچنان شد. # ~~و مدت پادشاهی او بیست و نه سال بود . # منشاء بن حزقیا2 - از اولاد سلیمان بود. در دوازده سالگی به ms266 جای پدرنشست # ~~و کفر و زندقه پیش گرفت و هربت خانه که پدرش خراب کرده بود آبادان ~~[کرد] و # ~~تسخیر تمامت کواکب کرده ایشان را معبود ساخت و معبودی که ساخته بود در ~~نفس # ~~بیتالمقدس نهاد وخونهای بسیار ریخت و سبط یهودا را نیز از راه برد . حق ~~تعالی # ~~خشم گرفت و عهد کرد که ایشان را بر اندازد و بیت المقدس را خراب کند و ~~هرچه # ~~بدتر است با ایشان به تقدیم رساند. ومدت بیست و دوسال کافر وعاصی ماند. ~~بعداز # ~~آن پادشاه جزیره او را بگرفت و در قفص آهنین کرده فرمود تا در زیر آن ~~آتش # ~~کنند و او را به آهستگی به عذاب هرچه تمامتر بکشند . چون او تسخیر ~~کواکب # ~~می کرد هر روز یکی را از کواکب سیاره تسخیر کرده ازو به شفاعت میخواست ~~. # ~~هیچ یک او را مغیث نشدند. بعداز آنکه عاجزگشت، گفت : امروز به درحق ~~تعالی # ~~روم ، واو را نیز بیازمایم . چون به صدق تمام بنالید ، باری تعالی ~~برنالش و زاری # ~~او رحمت کرد و حرارت آن آتش را بشکست . چون از آن عذاب خلاص یافت، # ~~توبهآ نصوح کرده سی وسه سال صاحب تو به ماند ، ومدت او پنجاه و پنج سال ~~بود. PageV01P261 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0299.png) # آمون بن منشا1 - در بیست و دو سالگی قایم مقام پدر شد و کفر و زندقه # ~~پیش گرفت . غلامان پدرش کبس2 برو کرده او را کشتند ، و مدت پادشاهی او ~~دو # ~~سال بود . # یوشیاهو بن آمون3 - در بیست سالگی قایم مقام پدرشد و عدل و داد پیش # ~~گرفت وپی روی داود علیه السلام کرد ومرمت بیتالمقدس بثانی الحال او کرد ~~. # یرمیاء پیغمبر - که معاصر آمون بود وحولدا نبیه4 معاصر او بودند و # ~~بنی اسرائیل را پند میدادند، و نمیشنیدند . حولدا زنی صالحه بود ~~پیغامبری ، و # ~~ارزلشلوم5 نام شخصی بود پسر بقوانس ، جرجیس ، یوشیاهو ، حلقیا امام6، و # ~~احقیقام پسر شافان و عحیور پسر منجا و سافامحرر ، و عسایا بندهآ ms267 خود را ~~پیش او # ~~[114 - ر] فرستاد و ازو سؤال کرد که عاقبت کار من و قوم من چون خواهد ~~بود؟ # ~~در جواب فرستاد که باری تعالی فرموده است که من براین موضع و بر این ~~قوم بلایی # ~~عظیم خواهم آوردن ، جهت آنکه ایشان از فرمان و فرایض و شریعت من بیرون # ~~رفتند وبت پرستی کرده فرزندان خود را جهت اصنام به آتش سوزانیدند7 و ~~پادشاه # ~~یهودا را بگویید که جهت آنکه تو مردی صالحی و این خبرها شنیده گریه ~~کرده و # ~~جامه دریده ، به زاری و تضرع مشغول گشتی ، حق تعالی این را در ایام تو ~~نخواهد # ~~آورد وترا بسلامت درخواهد گذرانید . # چون جواب پیغام خود شنید ، تمامت پیران بیتالمقدس را جمع کرد و به # ~~بیت المقدس رفت و پیغامبرانی که در آن زمان بودند با خود برد و آن قوم ~~حاضر # ~~گردانید و یوشیاهو برخاست و برستونی از ستونهای بیت المقدس ایستاده با ~~حق تعالی # ~~عهد کرد که بههمگی دل وجان پیروی فرایض وسنن و شریعت و مصحف او کند، و ~~PageV01P262 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0300.png) # ~~آن جمله نیز با او عهد کردند . بعداز آن با حلقیا امام گفت که هر آلتی ~~که جهت # ~~پرستیدن اصنام در بیت المقدس نهاده بودند و معبودی که «منشا» جدش در ~~بیت المقدس # ~~نهاده بودند تمامت را بیرون آوردند و بسوزانیدندا و آنچه جهت مصالح ~~ایشان # ~~وقف کرده بودند تمامت را خراب و باطل گردانیدند وخانههایی را که در آن ~~حوالی # ~~کرده بودند مجموع با اساس بشکافتند و مردمی که مجاور بتخانهها بودند ~~وخدمت # ~~اصنام می کردند جمله را بکشتند و مدیحهایی که منشا ساخته بود و در بیت ~~المقدس # ~~نهاده وبت خانهای یروعام پسر نواط را تمامت بسوزانیدند، وهیچ کس از ~~پادشاهان # ~~قدیم به طاعت وعبادت او نبودند . در آخرعمر برغونجو3 نام پادشاه مصر ~~برپادشاه # ~~موصل خروج کرد برکنار فرات یوشیاهو پیش او رفت ، برغونجو او را بکشت # ~~درموضع مور . ومدت پادشاهی او سی ms268 ویک سال بود . # بهو آحاز3 بن بوشیاهو - در بیست وسه سالگی قایم مقام پدر شد و بدی # ~~پیش گرفت . بر غونجو3 او را در شهر برولا4 از اعمال حماة دربند کرده و ~~برادرش # ~~الیاقیم را به جای او نشاند . چون به مصر رفت او را باخود ببرد و آنجا ~~نماند ، و # ~~مدت [پادشاهی] او سه ماه بود . # الیاقیم بن یوشیاهو - را برغونجو3 پادشاه کرد و نامش یهویاقیم نهاد واو # ~~نیز همچو برادرش کفر و زندقه پیش گرفت و در زمان او نروخت نصار که عرب # ~~اورا بخت نصر [114 - پ] گویند خروج کرد، واین یهویاقیم مدت سه سال مطیع # ~~او شد . بعداز آن تمرد نمود . حق تعالی لشکر کلدانیین ولشکر دمشق وموا ~~وعمون # ~~را برد و برسبط یهودا مسلط گردانید تا ایشان را از روی زمین برداشتند ~~به گناه منشا # ~~جد او وبه سبب خونهای ناحق که ریخته بود . ومدت پادشاهی [او] یازده سال ~~بود # ~~و یرمیا و اوریاهو این دو پیغامبر معاصر او بودند و ایشان را نصیحت می ~~کرد[ند] # ~~نمیشنیدند . PageV01P263 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0301.png) # یهویاخین1 بن الیاقیم - درهجده سالگی قایم مقام پدر شد و پی روی او # ~~کرد ، و در زمان او بندگان بخت النصر پادشاه بغداد به بیتالمقدس آمدند ~~و در # ~~حصار گرفتند وبخت النصر نیز برسید3، از روی اضطرار یهویاخین با مادر ~~وبندگان # ~~پیش بختالنصر رفت . بختالنصر او را درسال هشتم از پادشاهی خود بگرفت و # ~~مجموع خزاینی که در بیتالمقدس بود و در آن نواحی ، بیرون آورد وهر ~~زرینه # ~~آلت که سلیمان علیه السلام به جهت بیت المقدس ساخته بود بستد و مجموع ~~رؤسا # ~~و معتبران ایشان را باده هزار مرد دلاور از موضوع خود معین گردانید و ~~یهویاخین # ~~را با والده وحشم وخدم او به بغداد برد ، ومدت پادشاهی او سه ماه بود . # متنیا بن یوشیاهو3 - بختالنصر یهویاخین را به بغداد برد، عم او متنیا را # ~~به جای اونشاند وصدقیا نام نهاد. در بیست و یک ms269 سالگی پادشاه شد و پیروی ~~برادرش # ~~کرد واز بخت النصر تمرد نمود در سال نهم از پادشاهی او در ماه دهم ، و ~~هم آن # ~~ماه بختالنصر آمد و بیتالمقدس را حصار کرد و مدت دو سال تا سال یازدهم ~~از # ~~پادشاهی صدقیا نهم آن قحطی عظیم در آن بقعه پیدا شد . صدقیا درنیم شب ~~بالشکر # ~~گریز کرد. لشکر کلدانیین درپی او کردند و او را نزدیک شهر بر نجا ~~بگرفتند و تمامت # ~~لشکر او ازو باز گشتند و او را در بند کرده فرزندان او را درچشم او ~~کشته چشمهای # ~~او را بر کندند واو را به بغداد بردند. و بعداز آن روز هفتم ازماه پنجم ~~سال نوزدهم # ~~از پادشاهی بختالنصر فردز رازان نام ، امیری از جملهآ بندگان او به بیت ~~المقدس # ~~آمد و در محراب بیت المقدس و خانهآ پادشاه ومجموع خانهها که درحوالی ~~بیت - # ~~المقدس بود آتش زد و تمامت را بسوخت و باروهای آن بقعه را با اساس ~~منهدم # ~~کرد وسرایا نام امام بزرگ و صفیناهو که امام روم بود وخادمی که امیر ~~عارض بود # ~~باشصت مرد دیگر از مردم آن بقعه تمامت را باخود پیش بختالنصر [115 - ر] ~~به # ~~موضع ودلاثا برد و جملهرا بکشتند و سبط یهودا را از مقام ووطن مألوف ~~خود مهجور # ~~کردند و متشتت گردانیدند ، و اندک رعیتی که بعداز این قتل و نهب مانده ~~بودند # ~~کدلیا4 نام پسر احیقام پسر شافان را برسر ایشان گماشت . چون امرا و ~~لشکر این PageV01P264 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0302.png) # ~~خبر شنیدند که پادشاه کدلیا را برسر رعیت بیت المقدس گذاشته است، جمعی ~~بسیار # ~~به ایشماعیل پسر نثنیا1 و یوحانان2 پسر قنانیح (؟) و سرایا پسر تنحومت ~~و نازنیا # ~~پسر حفحانی با مردم و متعلقان خود تمامت پیش کدلیا به موضع مصفاة4 ~~آمدند ، # ~~با ایشان سوگند خورد و دلخوشی داد که شما باز گردید و بندگی پادشاه ~~کنید . # درماه هفتم ازین قضیه ایشماعیل باده کس آمد و کدلیا را با ms270 مردمی که ~~پادشاه # ~~با او از لشکریان خود گماشته بود در موضع مصفاة3 بکشت. رعیتی که آنجا ~~بودند # ~~از خرد و بزرگ متفرق گشتند و به مصر رفتند و بیت المقدس از آن طایفه ~~خالی ماند # ~~و جلاء طایفهآ بنی اسرائیل از آن موضع و انقراض دولت ایشان آن بود ، و ~~حزقیل # ~~مغنی ، ذو الکفل و یرمیا بیغامبر معاصر او بودند . ### | طاینهآ سیر4 # و ایشان نوزده تن اند و مدت پادشاهی ایشان # دویت وشصت ویک سال ونه ماه وهفت روزبود # وبروعام پسرنواط4 - یروعام آن است که از سلیمان علیه السلام گریخته به # ~~مصر رفته بود و در زمان پسرش رحوعام ده سبط نبی اسرائیل او را به ~~پادشاهی # ~~نشاندند . چون متمکن شد باخود اندیشید که اگر بنی اسرائیل چنانکه عادت ~~ایشان # ~~است هرسال به حج کردن به بیتالمقدس روند دل ایشان به پادشاه خود رحوعام # ~~رود ، وی را به قتل آرند واو را به پادشاهی نشانند . پس وجه حیلت در ~~این قضیه PageV01P265 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0303.png) # ~~آن باشد که دو معبود از زر بسازم و گویم که حاجت نیست که شما به حج ~~کردن # ~~بیت المقدس ووید ، اینک خدای شما که شما را از مصر بیرون آورد ، و ~~ایشان را # ~~بدین حیلت از راه ببرم تا پادشاهی برمن بماند. و این اندیشه را به ~~تقدیم رسانید و # ~~یکی را در بیتایل و دوم را در دان نهاد و مردم بدین دو موضع به حج می ~~رفتند # ~~وبدان واسطه دل از باری تعالی برداشتند وبه عبادت اوثان مشغول گشتند . ~~و مدت # ~~پادشاهی او بیست و دو سال بود . # ناداو بن یروعام1 - در سال دوم از پادشاهی آسا3 قایم مقام پدر شد و پی- # ~~روی او کرد و مدت [115 - پ] پادشاهی او دو سال بود . # بعشا بن اخیا - از سبط ایساخار بود ، «ناداو» را بکشت و خاندان یروعام # ~~را برانداخت چنانکه اخیاء شیلوئی پیغامبر گفته بود و یرهو و میخایهو ~~والیاهو2 # ~~این سه پیغامبر ms271 معاصر او بودند . چون به کفر و زندقه مشغول شد ، حق ~~تعالی به # ~~زبان یرهو پیش او پیغام فرستاد که من ترا از خاک برداشتم و برقوم خود ~~پادشاه # ~~گردانیدم ، چون تو پی روی یروعام کردی خانهآ ترا همچو خانهآ او ویران ~~کنم و # ~~هر که از متعلقان تو درشهر یا در دیه بود او را سگان خورند و آنکه در ~~صحرا بود # ~~گوشت او مرغ آسمان . ومدت پادشاهی او بیست و چهار سال بود . # ایلا بن بعشا4 - قایم مقام پدر شد وپی روی پدر کرد. بندهآ وی زمری5 نام # ~~برو کبس کرده ((؟)6 او را کشت و تمامت اتباع و اشیاع او را علف شمشیر ~~کرد و به # ~~جای او نشست وخاندان او را برانداخت چنانکه بیهو پسر حیانی گفته بود . ~~ومدت # ~~[پادشاهی] او یک سال و دو ماه بود . # زمری - چون بنی اسرائیل این قضیه شنیدند عمری نام شخصی که امیر لشکر # ~~ایشان بود برخود پادشاه کردند و ترسا نام قصبه ای را که زمری آنجا ~~پادشاه شد PageV01P266 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0304.png) # ~~حصار کرده فتح کردند . زمری درخانهآ ایلا رفت و فرمود تا آتش در آن ~~خانه زدند # ~~و او را در آن خانه بسوخت ، و مردم دو گروه شد : بعضی طرف عمری مذکور # ~~گرفتند وبعضی طرف تونی پسر کشاف ، و عاقبة الامر انصار عمری غالب آمدند # ~~و او را به پادشاهی نشاندند . و پادشاهی زمری هفت روز بود . # عمری - او نیز پی روی یروعام کرد، ومدت [حکم] او دوازده سال بود . # آحاوبن عمری1- درسال سی و هشتم از پادشاهی آسا بر بنی اسرائیل پادشادشد # ~~و پیزوی یروعام کرد. و زنی داشت ایزیول2 نام، ازوصد باره کافرتر، ~~میخایهو پیغامبر # ~~را آواز داد و گفت: پادشاه دمشق به مقابلت مامی آید عاقبت مابا او چون ~~خواهدبود؟ # ~~گفت : دیدم که تمامت بنی اسرائیل برسر کوهها پراکنده شدهاند مانند ~~گوسفندان # ~~بیشبان ، و دیدم که حق تعالی بر کرسی مملکت خود نشسته بود و تمامت ms272 ~~فرشتگان # ~~از راست و چپ ایستادد و می فرماید که آحاو را که تواند فریفتن ؟ هریکی ~~چیزی # ~~می گفتند. باد بهحضرتحق ایستاده بود، گفت: اورا بفریبانم . سؤال قرمود ~~که به چه # ~~طریق؟ گفت : به نطقی دروغ در دهن پیغامبران او شوم . باری تعالی گفت : ~~راست # ~~می گویی، بیرون آی و به تقدیم رسان . اکنون [116- ر] بدان و آگاه باش ~~که هرچه # ~~این پیغامبران توخواهند گفتن دروغ خواهد بود و بر توبدی خواهد آمدن . ~~صدقیاهو # ~~پسر کنعا مشتی بردهان اوزد و گفت: کدام پیغامبر از من بگذشت و به تو ~~رسید که سخن # ~~توراست ترباشد؟ گفت: آن روز دانی که گوشه به گوشه گریزی یا پنهان شوی. ~~آحاو # ~~گفت: اورا درزندان کنید تامرا آمدن. میخایهو گفت: اگرتو باز گردی من ~~دروغ گفته # ~~باشم. چون به جنگ بر نشست شکست بر ایشان افتاد. در وقت هزیمت آحاو تیر ~~خورد. # ~~اورا بد خانهآ خود به سومرون بردند در راد نماند . زن اورا که از خون ~~ترشده بود # ~~برهمان موضع که سگان خون ناورث را خورده بودند بستند. سگان خون اورا ~~نیز # ~~درهمان موضع لیسیدند چنانکه حضرت خضر علیه السلام فرموده بود . # ایلیاهو - خضر غبارت ازوست، معاصر آحاوبود ، فرمود تاباران محبوس # ~~گردد و تامن اجازت ندهم نبارد. و هسچنان شد. بعداز آن خطاب حق بدو آمد ~~که از PageV01P267 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0305.png) # ~~این مقام به وادی کریترود در حوالی اردن . برفت. آب از آن وادی خوردی ~~وقوت # ~~اورا کلاغان می آوردندی. چون خضر علیه السلام فرموده بود که باران ~~نبارد به سبب # ~~انقطاع باران آن وادی خشک شد . باز خطاب رسید که به ولایت فرنگ1 رو که ~~آنجا # ~~بیوه زنیرا فرمودهایم تاترا بدارد . برفت و به آن پیرزن نزول کرد . آن ~~پیرزن عجز # ~~خود بروعرض کرد که درخانه یک کف آرد دارم در جوال و قدری روغن درخمره . # ~~خضرگفت: این جوال تو از آرد خالی نشود وخمره ازروغن تاباران آمدن ~~وفراخی # ~~درجهان پیدا شدن ، وهمچنان شد ms273 . # بعداز سه سال که باران محتبس بود، حق تعالی فرمود که متوجه آحاو شو # ~~وفرمان ده تا باران ببارد. چون پیش آحاو رسید دریک روز هشتصد و پنجاه2 ~~مرد که # ~~دعوی پیغامبری اصنام می کردند و از آن جمله چهارصد آن بودند که برخوان ~~ایزیویل3 # ~~زن آحاو طعام میخوردند در وادی قیشون4 ، تمامت را گلو ببرید. بعداز آن ~~اجازت # ~~داد تا باران آمد و با آحا و خطاب کرد که تومردی بی گناه ناورث نام را ~~کشتی و باغ او # ~~به میراث بردی، همانجا که سگانخون اورا لیسیدند خون ترا نیز بلیسند، ~~وبا ایزویل # ~~گفت که گوشت ترا درموضع نجس یزرعیل [116 - پ] سگان بخورند وخانهآ ترا # ~~همچوخانهٔ‌ یروعام کنند، وهمچنان شد . # و اتفاق بیشتر طوایف آن است که خضرشربت مرگ نچشیده است وزندهاست، # ~~ومذهب بنی اسرائیل آن است که در اول پادشاهی یورام پسر آحاو5 سواران از ~~آتش # ~~گرد او گرفتند وایشان فرشتگان بودند و او را دررو بقه6 پیچیده درجو ~~آسمان مرتفع # ~~شد. و مدت پادشاهی آحاو بیست ودو سال [بودم. # اخزیاهو بن آحاو - در سال هفدهم از پادشاهی یهوشافاط قایم مقام پدر # ~~شد و بیروی وی کرد و بیمارشد، و دراثنای بیماری رسولان به صنمی که به ~~رفوف (؟) # ~~موصوف بود فرستاد تا از آنجا عاقبت کار او معلوم کنند . خضر در راه با ~~ایشان PageV01P268 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0306.png) # ~~رسیدو گفت: او دراین بیماری خواهدمرد، و چنان شد. ومدت پادشاهی او ~~دوسال بود. # .100 بن آحاو - خضر، الیشاع، میخایهواین هرسه پیغامبر معاصر او بودند. # ~~بعداز برادر پادشاه شد و خضر در زمان او مرتفع گشت، ومدت پادشاهی او ~~دوازده # ~~سال بود . # یورام بن بهوشافاط بن آسا2 - در سال اول پادشاهی اخزیاهو پادشاه # ~~سبط یهودا ، یورام پسر آحاو را تیر زد و بکشت و زن آحاو را در موضعی که ~~بود # ~~فرمود تا بینداختند وسگان گوشت اورا چنانکه خضر علیه السلام گفته بود ~~بخوردند. # ~~و آحاو را هفتاد پسر بود، تمامت ms274 را با اتباع و اشیاع بکشت . و مدت ~~پادشاهی او # ~~چهل ونه سال بود . # بهو آحاز بن پیرهو2- در سال بیست وسیم از پادشاهی یهواش4 قایم مقام # ~~پدر شد وپی روی یروعام کرد ، ومدت پادشاهی او هفده سال بود . # یو آش4 بن یهو آحاز - قایم مقام پدرگشت. چون بیمارگشت پیش الیشاع # ~~پیغمبر رفت و خرع بسیار کرد که از دست لشکر دمشق عاجز گشتهایم ، فرمود ~~که # ~~تیر وکسان بردست گیر . چون بگرفت الیشاع دست بر دست او نهاد و گفت ~~دریچه # ~~را باز کن. چون باز کرد فرمود که تیری بزن . او تیری انداخت . گفت: تیر ~~معونت # ~~است، بدان که لشکر دمشق را خواهی شکست . بعداز آن گفت : این تیرها را ~~که # ~~در دست داری بر زمین زن . او سه نوبت بر زمین [زده] ، بگذاشت . الیشاع ~~برو # ~~بانگ زد و فرمود که میشایست که پنج شش نوبت بر زمین میزدی تالشکر دمشق # ~~را به عدد هر نوبتی میشکستی . اکنون بدان که لشکر دمشق را سه نوبت ~~بشکنی . # ~~بعداز آن الیشاع به جوار حق پیوست. در آن سال لشکر مو آو عزم آن ولایت ~~کردند. # ~~در اثنای 117_ ر] آن شخصی متوفی شد. او را بیرون آوردند تا دفن کنند، ~~چون # ~~دیدند که لشکر نزدیک رسید از ترس آن مرده را انداخته گریختند . اتفاقا ~~درگور # ~~الیشاع افتاد وتن او بدو رسید، درحال زنده شد. ومعجزات او بسیار است ، ~~ومدت PageV01P269 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0307.png) # ~~پادشاهی یو آش شانزده سال بود . # یروعام بن یو آش - در سال پانزدهم از پادشاهی امصیا قایم مقام پدر شد # ~~و بسیاری ولایات که ازدست ایشان رفته بود چون دمشق و حماة و غیرهما باز ~~گردانید، # ~~و یشعیا و یونس وهوشیع این سه پیغامبر معاصر او بودند، ومدت پادشاهی ~~اوچهل # ~~ویک سال بود. # زخریاا بن یروعا - در سال بیست وهشتم از پادشاهی عزریا قایم مقام پدر # ~~شد ، ومدت [پادشاهی] او شش ماه بود . # شلوم بن زخریا- کبس کرد و او را کشت ms275 و پادشاه شد ، و مدت او یک # ~~ماه بود. # مناحیم پسر کادی2 - شلوم را بکشت و پادشاه شد، ومدت او ده سال بود. # فقحیا2 پسر مناحیم - قایم مقام پدر شد ، ومدت او دو سال بود . # فقح4 بن رمیا - در سال پنجاه و دوم از پادشاهی عزریا کبس کرده فقحیا # ~~را کشت و پادشاه شد ، ومدت او بیست سال بود . # هوشیع بن ایلا - در سال دواز دهم از پادشاهی آحاو پادشاه سبط یهودا که # ~~یازدهم پسر سلیمان علیه السلام بود بر فقح کبس کرده او را کشت و پادشاه ~~شد و # ~~مدت او نه سال بود ، و آخرین پادشاهان که برده سبط از بنی اسرائیل ~~پادشاهی # ~~کرده اند او بود. دراثنای پادشاهی او شلمن ایسره پادشاه جریره وموصل ~~برو خروج # ~~کرد، هوشیع مطیع او شد و متقبل خراج گشت . بعداز آن بخفیه پیش سوا6 نام # ~~پادشاه مصر رسول فرستاد . پادشاه موصل دریافت ، او را در زندان کرد و ~~به شهر # ~~شومرون رفت و مدت سه سال آن شهر را حصار کرد . و در سال نهم از پادشاهی ~~PageV01P270 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0308.png) # ~~هوشیع شهر را فتح و غارت کرد و بنی اسرائیل را از آن موضع نیست گردانیه # ~~و انقراض دولت یازده سبط بنی اسرائیل و پادشاه ایشان بر دست او بود و ~~بغیر از # ~~سبط یهودا که پادشاه ایشان از فرزندان داود علیه السلام بود در بیت ~~المقدس مقیم، # ~~هیچ کس از پادشاهان ایشان در ولایت خود نماند . تمامت متفرق گشتند والی # ~~یومنا هذا ایشان را سروسامانی بادید نیامد . # و سامره بعداز این واقعه پیدا شدند، و آن چنان بود که این شلمن ایسر ~~(شلمناسر) # ~~بعضی مردم را از بابل [117 - پ] وسوس و دیگر مواضع نقل کرد و به شام ~~آورد # ~~و به جای بنی اسرائیل بنشاند، و چون تورات نمیدانستند وحوش و هوام زمین ~~روی # ~~بدیشان نهاد و بعضی را افتراس می کردند . ترسی عظیم بر ایشان افتاد . ~~بر آرندهآ # ~~خود ms276 شکایت کردند . شخصی از بنی اسرائیل که متشبث (!)1 شده بود بدیشان ~~داد # ~~تا ایشان را تعلیم دهد . ایشان تورات چنانکه می بایست نتوانستند تعلیم ~~کردن ، و # ~~سامره ایشانند واکنون تورات را غلط میخوانند ، و بیشتر ایشان در دمشق و ~~آن # ~~حوالی میباشند . PageV01P271 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0309.png) # عیسی تا داود علیهم السلا4 # و ذکر مملکت افرنج و قیاصره و بابانی که خلفای # مسیح اند از عهد مسیح الی یومنا هذا که شهور # سنهآ سبع عشرة و سبعمائهآ هجری است # ~~و ایشان دو طایفه اند : قیاصره و بابان . عدد قیاصره صد ویک ، عدد ~~بابان # ~~دویست و دو نفر، ومدت ملک ایشان یک هزار وسیصد وسی وهفت سال . # ~~واین قسم بردو باب مبنی است: باب اول - درمعرفت ولایت افرنج وارمن، # ~~از بحار و سواحل و جزایر، وذکر قیاصره که پادشاهان ایشانند. باب دویم ~~در معتقدات # ~~اقوام نصاری در حق مسیح علیه السلام وذکر بابان ایشان که خلفای مسیخ ~~علیه السلام اند. PageV01P272 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0310.png) ### | باب اول # در معرفت ولایت ارمن و افرنج و پادشاهان # ایشان ، وآن مبنی برسه فصل است : ### | فصل اول # در بیان حدود ولایت ارمن از مداین و ضیاع # ولایت ارمن در پیش مملکت افرنج است و به منزلت دهلیز آنجا . و ارمینیه # ~~را بر دو موضع اطلاق کنند : کبری وصغری . ارمینیهآ کبری طول آن ممتد ~~است از # ~~تخوم ارزنجان تا حدود سلماس، و عرض از ابتدای ولایت گرجستان تا اقصای ~~وان # ~~و وسطان (؟) ، و ارمینیهآ صغری طول آن از طرف شام است تا منتهای ولایت ~~روم # ~~که آن را اوج میخوانند و عرض آن از تخوم ملاطیه1 تا مرز وبوم انطاکیه . ~~واز # ~~جملهآ جهات و جوانب ، کوه به آن ولایت محیط است و درو پنج پاره شهر ~~معظم # ~~معمور است : اماس ، سیس ، طرسوس ، اذنه ، مسیس3 و ازقری و ضیاع معتبر و # ~~مشهور قریب بیستهزار پاره دیه معمور . واز ولایت روم به آنجا چهار راه ~~است: # ~~اول از جانب قیصریه که آن را ms277 راه خوشخوار و راه [118 - ر] دولو گویند . ~~دوم # ~~راه لولوه که معدن نقره است بالای قلعهآ بلوچ، و آن راه کاروان سپر ~~است. سیم راه # ~~قرامان که محاذی ساحل دریای روم میرود تابه شهر اماس. چهارم راهی که از ~~شهر # ~~ملاطیه به جانب حلب و دیارشام بیرون میرود . ازمسیس تاجزیرهآ قبرس یک ~~روزه # ~~راه دریاست و در آن جزیره چند پاره شهر معمور است وصوف نیکو که به ~~قبرسی3 PageV01P273 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0311.png) # ~~مشهور است از آنجا می آرند ، و لادن نیز از آنجا می خیزد . ### | عل دوع # در معرفت افرنج و بحار و جزایر آن # زمین افرنج بسیط و عریض است و مملکتی و سیع در جانب غربی شمالی # ~~از ربع مسکون . حد اول از جانب جنوب بحر روم است ، طولش ممتد از مغرب # ~~به مشرق میان طنجه وشام . حد دوم از طرف شمال بلاد روس و ترک و غیره . ~~حد # ~~سیم مشرقی ولایت یونان . حد چهارم بحر محیط غربی معروف به بادقیانس ~~(؟)1. # ~~و این مملکت سه قسم است : اول از جهت مشرق بلاد الامانیه، دوم وسط آن ~~بلاد # ~~افریقیه ، سیم آخر بلاد اندلس . # و اصل آن مملکت مدینهآ رومیهآ عظمی است و دار الملک فرنگستان آن شهر # ~~است، و اول کسی که آن را بنانهاد ستورنوس2 بود که درتورات نام او نمرود ~~است، # ~~واو را پسری ناخلف بود ترسید که او را برادری شود پدر را بگرفت و خادم ~~کرد. # ~~ستورنوس از استیلا و غلبهآ پسر بگریخت و به زمین رومیه رفت . جایی عظیم ~~نزه # ~~دید وخرم . شهر رومیه بنا نهاد، و هر امیری به حسب مرتبه عمارتی کردند ~~. بعداز # ~~آن چون نوبت پادشاهی به روملوس رسید آن شهر را بارو کشید و نام خود بر ~~آنجا # ~~نهاد ، وعجم آن را هرومه خوانند ، و وسط ولایت و دارالملک افرنج شد . ~~دور # ~~آن به قرب3 بیست فرسنگ باشد . سیصد و شصت برج بر باروی آن ساخته اند و # ~~در ماه ms278 ایار رومی که چهار هزار و صد4 و هشتاد سال از تاریخ آدم گذشته ~~بود ، # ~~باروی آن شهر ساختند . و بعداز روملوس هفت پادشاه از فرزندان او متعاقب ~~بنشستند # ~~در مدت دویست وچهل سال، و سقراط حکیم در زمان ایشان بود . PageV01P274 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0312.png) # بعد از فرزندان روملوس هرسال پادشاهی را برتخت مینشاندند و آخر سال # ~~معزول می کردند تا چهارصد وهژده سال1 . بعداز آن جلیوس2 بادید آمد. ~~ازجلوس # ~~او باز دیگر بار پادشاهی بطنا بعد بطن شد واز پدر به پسری میرسید ، ~~ومدت عمر # ~~این جلیوس پنجاه وشش سال بود ، و بعداز ایشان به اغسطوس قیصر که در ~~زمان # ~~[118 - پ] کرسطوس بود رسید ومدتی مدید قیاصره آنجا مقام داشتند3 و ~~اکنون # ~~مقام بابان است که خلفای مسیح علیه السلاماند . # و آن شهر در این وقت درغایت معموری است ، و ابتدای ولایت افرنج از # ~~زمین مغرب است که موازی و محاذی آن دریاست که در موضعی هردو ساحل آن # ~~چنان به یکدیگر نزدیک میشود که به پنج فرسنگ میرسد، وطول آن موضع بیست # ~~فرسنگ است و آن را زقاق میخوانند و آن زمین فرنگ را اسپانیا4 . و طول ~~آن # ~~یکماهه راه باشد و در آن چند پاره شهر معروف معمور است بدین تفصیل: ~~بکینسا5 # ~~مرسیه، دیانیه6 ، شاطبه، طلیطله، اشبیلیا، قرطبه، ارار (؟)، قدره7. ~~وچندپاره جزیره: # ~~انسا (؟) ، میورکه8 ، لارده9 ، صیقلیه10 . # و جملهآ این ولایات مذکوره در اوایل عهد اسلام مسلمانان فتح کرده بودند و # ~~در دست پادشاهان مغرب بود. در سنهآ ستین و ستمائهآ هجری (660) ری11 ~~کسطلونیه13 # ~~از مسلمانان بستد واکنون خراج به ری اسپانیا می دهند، ومسلمانانی که ~~سکان جزیرهآ # ~~صیقلیه بودند تا شهر نوحیره13 که دروسط ملک افرنج است آوردند و قومی ~~ترسایان # ~~را بدان جزیره فرستادند جهت احتیاط را تا بامغار به یکی نشوند . ودر آن ~~وقت که # ~~مسلمانان شهر عکه را بستدند و در زمین لبران (؟) کلیسیاها را ویران ~~کردند در عهد # ~~سلطان [اسلام] غازان خان بن ارغون ms279 خان، فرنگان آن مسلمانان را که قریب ~~دویست PageV01P275 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0313.png) # ~~هزار1 نفر بودند درعوض آن شهید کردند . # و اکثر شهر طلیطله بنی اسرائیل اند از فرزندان یهودا بن یعقوب . واز # ~~ابتدای نقطهآ مغرب آن طرف که شمالی است ولایتی است طول آن یک ماهه راه ~~، # ~~پادشاهی بزرگ معتبردارد نام وی ری بر تکلیه، واورا مال فراوان و لشکری ~~بی پایان # ~~است و احیانا میان او و ری اسیانیا مصاف افتد . # و محاذی آن زمین در میان دریای محیط دو جزیره است نام یکی ابرنیا2 . # ~~ازخاصیت خاک آن زمین حشرات زهردار وموش متولد نمیشود و مردم آنجا دراز # ~~عمر باشند سرخروی و بلندبالا و قویهیکل و دلاور ، و آنجا چشمهآ آب روان # ~~است که اگر جوبی در آن نهند بهیک هفته ظاهر آن چوب سنگ گردد . ونام ~~جزیرهآ # ~~دیگر که بزرگتر است انگله تر3 و درو کوهی است ، و در آن کوه معادن ~~بسیار از # ~~زر و نقره [119 - ر] ومس و قلعی وآهن و درخت میوهآ فراوان . واز عجایب ~~آن # ~~زمین درختی است که مرغ بار می آورد ، و آن چنان است که به وقت شکوفه ~~انبان # ~~مثل سیبی از آن درخت بیرون می آید . مرغی در آن انبان و منقار به چوب ~~متعلق # ~~میباشد، و به گاه رسیدن میوه مرغی که درو متولد شده، به منقار آن انبان ~~را سوراخ # ~~می کند و بیرون می آید و آن را ده سال نگاه دارند ، مقدار بطی بزرگ شود ~~، و # ~~گوشت اهل آن زمین اکثر از آن مرغ است. ودر آن هردو جزیره گوسفندان ~~میباشد # ~~که از پشم ایشان صوف قبرسی و سقرلاط می بافند و پادشاه هردو جزیره را ~~نام # ~~سقوطلاند است و خراج به ری انگله تر میدهند . # و بعداز آن ولایتی است معتبر بغایت بسیط و عریض ، و بیشتر آن خشک # ~~است و بعضی دریابار درجنب الامانیه . پادشاه آنجا را ریدافرنس خوانند. ~~و ری # ~~انگلهتر پادشاه جزایر خراج ms280 گزار اوست وولایت الامانیه مملکت قیصر است و # ~~ریدافرنس با دوازده پادشاه معتبر مطیع و منقاد و خراج گزار قیصراند . # و در جنب الامانیه مملکتی دیگر است که آن را بوهیمیا خوانند و پادشاه # ~~آنجا را ساقی گویند . مطیع قیصر است ، صد هزار سوار دارد . و متصل به ~~آن # ~~ولایت مملکتی دیگر است و پادشاهی معتبر نام او برلونیا ، و در آنجا ~~کوههاست PageV01P276 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0314.png) # ~~پرمعادن جواهر و فلزات ، و درین چند سال آن پادشاه نماند و ملک او را ~~ساقی به # ~~تغلب بگرفت و اکنون در تصرف اوست . # و برجنب ولایت برلونیا ولایتی است سونسیا ، و آن جزیره ای است درمیان # ~~دریا، و گهرهای زرد و سفید از آن جزیره خیزد . ومتصل به آن زمین ولایتی ~~است نام # ~~آن پادشاه آنجا کواندانده ، او را به نام آن جزیره که در آن مملکت ~~[است] # ~~میخوانند ، و جزیرة دیگر هست نام آن نورویکه و پادشاه آنجا را نیز به ~~نام آن # ~~جزیره بازمیخوانند . و تقریر می کنند که طول آن ممتد است تا زیر قطب ~~شمالی # ~~چنانکه نقطهآ قطب شمالی به سمت الرأس میرسد و کوههای آن علی الدوام ~~پربرف # ~~باشد ، وبلور از آنجا میخیزد، واز افراط برودت هوا تمامت جانوران آنجا ~~سفید # ~~میباشد و سنقور سفید از آنجا می آرند ، و می گویند : آدمی نیز هم سفید ~~موی و # ~~مژه و ابرو میباشد و غایت درازی روز ایشان [119 - پ] در اول آفتاب به ~~حد # ~~دو ساعت ، و بیست و دو ساعت دیگر صبح و شفق ، چنانکه خطهای باریک توان # ~~خواند ، و چون آفتاب به اول سرطان رسد به عکس آن باشد . و سبب این معنی # ~~آنکه فلک آنجا رحوی می گردد، و آنچه درافواه خلق افتاده است که ظلماتی ~~هست # ~~معتمدان ایشان تقریر می کنند که از ابتدای آن جزیره تا انتها دایمأ ~~بخارا می باشد # ~~چنانکه هر گز مرتفع نمیشود ، بدان سبب همواره تاریک است ، به این ~~اعتبار ms281 آن # ~~را ظلمات می گویند . و حیوانات در آنجا اندک میباشد و مردم آنجا بغایت ~~بزرگ # ~~هیکل و عظیم جثه میباشند و زود پیر میشوند . # و برابر زمین مغرب بغیر از ولایت اسپانیا متصل به آن زمین ولایتی است که # ~~آن را کلتونیا2 گویند، پادشاه آنجا را ری کلتونیه3، واز کوههای آن ~~ولایت سیماب # ~~میخیزد و زر ونقره ومس. وآن ولایت سه شهر است فلنسیه4 ، مرسیه ، میور ~~که . # ~~و مردم آنجا بغایت شجاع و دلاور باشند تا غایتی که مردن را عیب دانند و ~~کشته # ~~شدن را هنر شمرند . و درجنب کلتونیا ولایتی است برخط مشرق نام آن ~~برونسا، # ~~بغایت معمور ، و بالای آن هم برخط مشرق برابر ولایت ریدافرنس ولایتی ~~است PageV01P277 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0315.png) # ~~نام آن دلوره ، وبالای آن شهری است بزرگ نام آن برنس، و در آنجا مردم ~~بسیار # ~~مقیم و[شهری و] غریب به تحصیل علوم مایل ، و گویند متعلمان غریب در ~~آنجا # ~~قریب صد هزار باشند . # و میان برنس و کلتونیا ولایتی است نام آن زدنقره . پادشاه آنجا با پادشاه # ~~مغرب دوست باشد ، و در چنب آن ولایتی است معمور برساحل دریا نام آن ~~جنوه . # ~~پادشاه آنجا دویست قنرته1 دارد هریک به سیصد مرد جنگی مشحون، و تجار ~~افرنج # ~~که به اطراف مصر وشام ومغرب و روم و بترقو3 سفر می کنند همه از آن ~~فرضهروان # ~~میشوند به کشتی . # و بالای آن ولایت هم بر خط مشرق بیابانی است قرب چهل فرسنگ ، و # ~~پیرامن آن بیست ودوپاره شهر معمور پرنعمت ، ودر آن شهرها پادشاهی اصیل ~~معتبر # ~~نیست. صدور و اکابر آنجا مردی پارسای نیکوسیرت را بهمزد می گیرند، وبه ~~اتفاق # ~~او را سالی به پادشاهی مینشانند ، و در آخرسال منادی می کنند که کیست ~~که درین # ~~یک سال ظلمی بروی رفتهاست؟ باید که دادخواه شود . جملهآ متظلمان ~~حاضرشوند # ~~و گردن اورا از مظلمه [120- ر] آزاد کنند. بعد از آن دیگری را به ~~پادشاهی نشانند. # ~~ومتصل آنجا ولایتی است ms282 رومانیوله نام، و درجنب آن ولایتی است مار که ~~دوفرنیش # ~~نام . ازین دو ولایت اسبان توبجاق (؟) خیزند . و بالای آن ولایت مملکتی ~~بزرگ # ~~است نام پادشاه آنجا بطریق ماکلیا ، بالشکری بسیار، واز آنجا بلور صافی ~~خیزد و # ~~از طرف شمال این زمین ولایت لنبردیه است و هتلان دیه در جنب ولایت ~~یطریق # ~~مملکتی بسیط عریض است به ولایت قرم و بلغار پیوسته ، وتوتای ارادوق ~~جوجی # ~~پسر چنگیزخان پیوسته تاختن به آن ولایت می برد و آن را ماجرستان2 گویند ~~. واز # ~~جانب لنبردیه که روی به جنوب دارند ولایتی است مرکدنکو نام که خانهآ ~~باب # ~~است و ایشان دریای جنوب وطرف قبله نگه میدارند . # وبرشرقیهآ ولایت رومیه ولایتی است کبتانیه ، وبالای آن مملکتی است طول # ~~آن یک ماهه راه کارلود ، و دو طرف آن غربی و شمالی دریاست ومرجان سرخ ~~[از PageV01P278 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0316.png) # ~~آنجا آرند و نزدیک آنجا جزیرهای است بزرگ از جانب مغرب ، نام پادشاه ~~آنجا # ~~ربحال (؟) در آنجا مرجان] است و معادن بسیار ، و درنهایت آن جزیرةآ ~~صیقلیه ، # ~~پادشاه آن جزیره از پادشاه ولایت مغرب قرنس خراج میستاند و ربحال دختر # ~~خود به پسر ری دار کون داد و جزیرهآ صیقلیه را که قریب دویست فرسنگ است ~~به # ~~او بخشید . # و در آن جزیره عجایب بسیاراست از آن جمله کوهی است که پیوسته آتش از # ~~آن میدر فشد . و روایت می کنند که به وقت اجتماع و استقبال نیرین ~~التهاب شعلهآ # ~~آتش از آنجا به فرسنگها میرسد و درپای آن کوه آبی بزرگ است آن را ~~میجوشاند # ~~ومابین فونس1 وصیقلیه پنجاه میل باشد دردریا ، و میان خشک الامانیه و ~~نورومکه2 # ~~مملکتی است دولیسا نام، کوههای آن پرمعادن . ومیان الامانیه و ریدافرنس ~~ولایتی # ~~است که آن را بندر خوانند و شهردار الملک را ارس . وبر پنج فرسنگی شهر ~~بیابانی # ~~است و در آنجا کلیسیایی بغایت بزرگ و معتبر که آن را ایوانس خوانند . ~~در آن # ~~کلیسیا خلق بسیارند واطعمهآ عزیز ms283 الوجود. حکمت الهی چنان اقتضاکرده است ~~که # ~~هرسال چون آفتاب به اول درجهآ جدی میرسد تمامت هوای آن صحرا پرمرغ سار # ~~شود، هریک [120- پ] دانهآ زیتون به منقار گرفته بیارند و در آن کلیسیا ~~و حوالی آن # ~~میاندازند و بازمی گردند تامدت سهشبانه روز. بعداز آن، آن مرغان را در ~~آنجا نبینند، # ~~ومی گویند درصد فرسنگی آنجا درخت زیتون نیست و کسنداند که از کجامی ~~آرند، # ~~وساکنان آنجا آن زیتون را جمع گردانند و طعام و ادام سازند و روغن ~~گیرند و در # ~~کلیسیا بسوزانند . # و اهل افرنج شکل و هیأت ربع عربی را بر کشیدهاند و آن را باب منذر2 # ~~میخوانند. وفرنگان به بیست و پنج لغت سخن گویند، وهیچ طایفه زبان ~~طایفهآ دیگر # ~~فهم نکنند مگر زبان خط و حساب که همه دانند . PageV01P279 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0317.png) ### | فصل سیل # در ذکر قیاصره که پادشاهان ایشانند . از زمان روملوس # که بانی رومیهآ کبری بود تا زمان اغسطوس قیصر # مدت چهارصد و بیست و دو سال بود # اغسطوس - مادر [اغسطوس قیصردرحالت ولادت وفات یافت] وافسطوس # ~~را ازشکم او بیرون آوردند و چنین کسرا به زبان رومیه قیصر گویند1 بدان ~~سبب [اسم # ~~قیصر] بر اغسطوس افتاد. واول قیاصره اوست و اورا کیقیانوس نیز گفتهاند. ~~پیش # ~~از ولادت مسیح چهل و دو سال پادشاهی کرد و اسکندریه را بگرفت وسیزده ~~سال # ~~دیگر معاصرمسیح بود ، ومدت قیصری او پنجاه و پنج سال بود . # طیبار بوس2 قیصر - پسرزن و داماد اغسطوس بود، بعداز اوقیصرشد و نایبی # ~~ایرونس نام را بهشام فرستاد تایوحناء پسر زکریا را بکشت و یونسیوس3 نام ~~را به # ~~قدس [فرستاد] تا مسیح را شکنجه کره درسال بیستم از پادشاهی او، ومدت ~~اوبیست # ~~و چهار سال بود . # غابیوس4 قیصر - بعد از آن به مدت یک سال و شش ماه که تخت قیصری ~~PageV01P280 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0318.png) # ~~خالی مانده بود قیصرشد و بواسطهآ آنکه بدسیرت بود و با خواهر خود زنا ~~کرد او # ~~را کشتند و مدت ms284 او چهار سال وهشت ماه بود و ده روز . # قلیوذ یوس1- بعدازیک سال وهفت ماه قیصر شد وفاسق و فاجر بود و درعهد # ~~او به مصر سیمرغ را دیدند و جزایر ار کدس را فتح کرد، ومدت اوپانزده ~~سال بود . # نارون 2 - بعداز دو سال ویک ماه وپانزده روز قیصرشد و ترسایان [بسیار] # ~~و استاد و مادر را کشت و قیطورس حواری که باب اول بود و بارلوس3 حواری ~~را # ~~بکشت ویهود بروی یاغی شدند . آتش در رومیه زد . اهل آنجا او را [121_ ~~ر] # ~~بکشتند، ومدت او چهارده سال بود . # کلیه (؟) - بعد ازپنج ماه قیصرشد واو از جزیرةآ لارند بود معاصر کلیتوس # ~~باب ، و مدت او یک سال بود والسلام . # استیانوس4 - بعد ازاو قیصرشد و درعهد او یهود بیت المقدس که به زمان # ~~نارون قیصریاغی شده بودند ایل شدند و او به اتفاق پسرش طیطوس5 یهود بیت ~~المقدس # ~~را قتل وغارت کردند و بسیار مردم از قحط بمردند وسی هزار برده بردند ، ~~و مدت # ~~او ده سال بود6 . # طیطوس5 - قایم مقام پدرشد . جوانمرد بود، تمامت اموال بیت المقدس را # ~~بهروم آورد و ببخشید ، وقیصری او دوسال بود . # ذومیطیانس - برادرطیطوس بود . بتخانهآ منطون در رومیه بساخت و ازهر # ~~ولایتی بتی آنجا آورد وچون ایشان را دشمنی ظاهرشدی، روی به آن طرف ~~بودی، # ~~تا دفع او کردندی ، ومدت اوشانزده سال بود . # نارون2 قیصر دهم قیاصره بود بهازای ... ذومیطیانس کرده بود درحق مردم # ~~او نیکوییها کرد ، ومدت او یک سال و چهارماه بود . PageV01P281 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0319.png) # طریانس1 - قیصرشد و بابل را بگرفت و تاهندوستان برفت و ترسایان بسیار # ~~بکشت، ومدت او هشده سال وشش ماه بود . # ادریانس - بیت المقدس را که خراب کرده بودند آبادان کرد و قدس را که # ~~اورشلیم2 می گفتند ادریانه نام نهاد و جهودان را از دخول آنجا منع کرد ~~و ترسایان # ~~را گرامی داشت وقیصری او بیست ودو سال بود . # طیوطوس - او را طونیانس3 نیز گفتهاند ، داماد ادریانس بود ms285 از شهر # ~~یرغاموس، ودر اسکندریه بودی و بطلیموس فلوذی صاحب علم مجسطی درعهد او # ~~بود . به جزیرهآ صیقلیه وفات یافت، ومدت قیصری او بیست ودو سال وسه ماه ~~بود . # مرقوس4 و برادرش ازرلیوس - به شرکت قایم مقام پدرشدند و در اول # ~~ایام ایشان ملک ارمن ملک یونان را خراب کرد ، مرقوس ایشان را گریزانید ~~وتا # ~~صقالبه وولایت ترک رفت، و ایشان را قهر کرد . معاصرسوتر باب سیزدهم ~~بودهاند، # ~~و مدت ایشان نه سال بود . # قرموطوس5 - بعد از آن قیصرشد و با اهل الامانیه جنگ کرد و ایشان را # ~~مطیع کرد و در جنگ صقا لبه کشته شد، ومدت او سیزده سال بود . # ایلیوس - به شرکت سوریانس6 قیصر شد و [121- پ] ترسایان بسیار را # ~~کشت و در جزیرهٔ‌ انگلهتر نماند، ومدت اوبیست و چهارسال بود . # انطیونیانس - پسرسوریانس فاسق و زانی بود. زن پدر بخواست، و قیصری # ~~او هفت سال وشش ماه بود . # مرطینوس - بعد از او قیصرشد و با پسر بهم بردست دشمنان کشته شد، ومدت # ~~او یک سال و دوماه بود . # انطونیانس7 - بعد ازو قیصر شد ، واونیز زانی وفاسق بود ، و قیصری او # ~~چهارسال بود . PageV01P282 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0320.png) # ایشندر وس- بعد ازو قیصرشد و لشکر به پارس کشید و بگرفت ومدت او # ~~سیزده سال بود و او بیستم قیاصره بود ، و از مدت جلوس سه سال و دوازده ~~روز # ~~معاصر ادریانس باب ، و پنج سال و دو ماه معاصر یونسطیانوس باب ، و یک ~~سال # ~~و سه ماه معاصر کوماکوش باب ، وسه سال ویک ماه وپانزده روز معاصر ~~انطروش # ~~باب ،وپنج ماه وسیزده روز معاصر فبیانوس باب بود . # مسکیمناس1- بعد ازو قیصر شد و ولایت الامانیه را مسخر کرد و معاصر # ~~فبیانوس باب بیست ویکم بود ، ومدت او سیزده سال بود . # کردیانوس2 - قایم مقام او شد و لشکر کشید و فارس بگرفت و با رومه # ~~آمد . فیلیبوس او را با پسربه حیلت بکشت ، و مدت او شش سال بود . # فلیبوس - اول قیصری که ترسا ms286 شد اوبود ، و او با پسر در رومه به سبب # ~~دین کشته شد و تمامت اموال به کلیسیا دادند، ومدت او هفت سال بود . # ذوقیوس3- بعد ازو قیصرشد و ترسایان بسیار بکشت و قیصری اویک سال # ~~بود. # غالوس4 - قایم مقام شد ، وقیصری او دوسال بود وسه ماه . # اولارینوس - دوماه قیصری کرد و کشته شد . # و نریانوس وپسرش کلبیانوس - به مشارکت پانزده سال قیصری کردند # ~~واز لشکر فارس کشته شدند و اسیر گشتند . و پادشاه فرس پای بر گردن و ~~لریانوس # ~~مینهاد وبراسب مینشست . # فلیوذیوس5 - بعد ازو قیصرشد و ولایت هرینه را مسخر کرد ومدت او یک # ~~سال ویک ماه بود . # اورنینوس6 - بعد از او قیصر شد و رومه را بارو ساخت و مردم را فرمود # ~~تاگوشت خوک خورند، ومدت او پنج سال وشش ماه بود . PageV01P283 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0321.png) # ططینوس - سیام قیاصره بود و معاصر غابیوس باب بیست و نهم ، بغایت # ~~جوانمرد بود . لشکر کشید و به فارس رفت و آنجا وفات یافت ، و مدت او ~~هفت # ~~ماه بود ، والسلام .[122- ر] # لدیوس - بعد ازو قیصرشد، ومدت او سه سال وچهار ماه بود . # فیلوریانس - بعد از او قیصرشد ودرشهر طرسوس کشته شد، ومدت او یک # ~~سال وبیست روز بود . # اروس- بعد از دو سال به شرکت پسران خود کرینوس و زیانوس قیصری # ~~کرد و تاختن به فارس برد و در بین الننرین به برق کشته شد . # دیوقلیانس - با پسرش مکسیمیانطس بیست سال قیصری کرد . عظیم ظالم # ~~بود و هزارمرد ترسا را بکشت، اورا به زهر هلاک کردند . # ولدیوس - بعد ازو دو سال قیصری کرد و شهر اسبانیه را بستد و دختر # ~~ری برنیا را خواست و قسطنطینوس از او در وجود آمد . # قسطنطینوم - قایم مقام پدر شد ده ماه و یازده روز . برص داشت ، # ~~سلنندروس باب سی رچهارم او را علاج کرد واو ترسا شد وخانه در کلیسیا ~~ساخت # ~~و خود به قسطنطینیه رفت و مملکت افرنجه را به سلفندروس باب گذاشت ، ~~ومدت # ~~او سی ms287 سال بود . # قسطوس - پسراو بود واو را نیز قسطنطینوس و قسطنطین گفتندی، و مدت # ~~او یازده سال بود . # یولیانس - نبیرهآ قسطنطینوس بود ، دو سال و هشت ماه قیصری کرد و از # ~~ترسایی به بت پرستی رفت و جهودان را فرمود تا بیت المقدس را عمارت کنند ~~و # ~~زلزله باز خراب کرد ، و برکنار دجله با لشکر فرس مصاف داد ، و او را در ~~خیمه # ~~کشتند . # ارنیناس- بغایت نیکو سیرت بود ومردم از وجود او در آسایش بودند، و # ~~مدت او هفت سال بود. # لیطینانس - وبرادرش والینس مفت سال قیصری کردند، و در دین عیسوی # ~~متزلزل قدم بود . عیسویان را زحمت بسیار داد و بافرنگان جنگ کرد وسی ~~هزارمرد PageV01P284 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0322.png) # ~~از ایشان بکشت . # والینس - بعد از برادر یازده سال دیگر قیصری کرد ، و در عهد او میان # ~~جهودان و گبران جنگ افتاد و مجادلهآ بسیار کردند ، و او مردم بسیار را ~~ترسا کرد # ~~ومالها درباخت . # ثاونیوس- شش سال وهشت ماه و نه روز قیصری کرد . # اوقانیوس - درعهد او شخصی از جانب شمال بیرون [ آمد ] و شهر رومه # ~~بستد و به آتش بسوخت و بقیه که مانده بود به برق خراب شد ، و مدت او ~~سیزده # ~~سال بود . # انوریوس - بعد ازو قیصر شد وبرعموم خلایق مشفق ومهربان [122 - پ] # ~~بود . امرا او را بر قتل تهییج می کردند ، جواب داد که اگر مرا دست ~~دادی مرده # ~~را زنده کردمی . وقیصری او یازده سال بود . # ثاوزونیوس - چهل و دوم قیاصره بود . در عهد او اصحاب کهف1 بیرون # ~~آمدند هفت نفر و از جزیرهٔ‌ کرتیه2 ، ابلیس برصورت موسی پیدا شد و خلق ~~را به # ~~قدس و عده داد . قیصر او را الزام کرد تا برآب بگذرد . نتوانست و غرق ~~شد ، # ~~و قیصری او بیست و هفت سال بود . # مرقیانوس3 و فلسطینوس - هردو به مشارکت هفت سال قیصری کردند، # ~~بعد از آن لانطیوس شش سال قیصری کرد . # زینون4 - در عهد او اهل سکسیونیه جزیرهآ برتانیه را ms288 بگرفتند و ساکنان # ~~آنجا را جمله بکشتند وخود در آنجا مقام ساختند، و زمان آنجا بگشت ، ~~ومدت او # ~~هژده سال بود . PageV01P285 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0323.png) # اناسطاس1- بیست وهفت سال قیصری کرد . # یوسطنیانس - به عهد او در انطا کیه زلزلهآ عظیم شد و اکثرعمارت آن شهر # ~~خراب شد ومردم هلاک گشتند ، ومدت او نه سال بود . # یوسطینیانوس2 - علم دوست بود و در سیاست و پادشاهی کتب بسیار ساخت # ~~و درعهد اوقحط وغلایی عنلیم افتاد چنانکه مردم یکدیگر را خوردند ، و ~~مدت او # ~~بیست وهفت سال بود . # یوسطینوس - یازده سال قیصری کرد و در عهد او از ولایتی الامانیه3 لشکری # ~~بزرگ به ولایت اتلیه (آتنیه؟) رفت ، اهل آنجا را کشتند ودر آنجا مقیم ~~شدند . # یوسطینیانوس - با کسری قباد ملک فرس بر کنار فرات شهر رها مصاف # ~~داد ، باز به انطاکیه رفت وفرس رومه رابستدند و بردهآ بسیار بردند. ~~آنگاه قیصری # ~~فرنگان سپری شد و با یونانیان افتاد ، و اومعاصر نالکس باب پنجاه و ~~هفتم بود ، # ~~و مدت قیصری او یازده سال بود . # طیبار نوس4 - اول قیاصرهآ یونان است و پنجاه وچهارم قیاصره . پادشاهی # ~~خیر بود . بیشتر اموال خود را به صدقه داد . می گفت : آنچه دادم مراست ~~و آنچه # ~~مانده دشمن را . روزی در رفتن5 خانهآ خود تختهآ مرمر دید ، نقش خاچ بر ~~آن # ~~داشت . زیر آن دیگری یافت ، برداشت ، سوراخی دید فرمود تا بکاویدند. ~~گنجی # ~~وافریافت، تمامت را برمردم ایثار کرد . ومدت قیصری اوهفت سال بود . # موریقس- بعد ازو قیصرشد ، و درعهد اوجوخانی6 از آن کرسطوس یافتند # ~~بی درد (؟) و ندایی شنید که کشته خواهد شد [123 - ر] بترسیذ و توبه کرد ~~. و با # ~~. نوشیروان عادل بردر رها مصاف داد ، و در سال هشتم از قیصری او خسرو ~~پرویز # ~~از بهرام چوبین گریخته بود بدو التجا کرد، واو معاونت فرمود تا بهرام ~~را گریزاند PageV01P286 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0324.png) # ~~وعاقبت کشته شد، ومدت او بیست سال بود . # قوقاس! - نهسال قیصری کرد و بتخانهای بزرگ به فیکیلیوس که باب ms289 شصت # ~~و دوم بود بخشید تا آن را کلیسیا ساخت . # هر قلیوس2 - در پنجم سال ازقیصری اوسال برنهصد وسی و پنج اسکندری # ~~فتح بیتالمقدس کرد. بعد از آن به سه سال اسکندریه بگرفت و مصر، و عزم ~~سوریه کرد و در # ~~دهم سال از پادشاهی او لشکر اسلام از زمین یثرب به فرمان خاتم النبیین ~~صلی الله # ~~علیه وسلم در حرکت آمدند . و هرقلیوس درعلم نجوم مهارتی داشت ، در ~~مقتضی # ~~سیر کواکب چنان یافت که بر دست شخصی سنت کرده ملک او بگیرند3 وخاندان ~~او # ~~خراب شود . پیش ریدافرنس فرستاد تا جهودان را که اهل سنتاند تمامت بکشد # ~~یا ترساکند . اوهمه را ترساکرد . و در بیست وهفتم سال از قیصری او ، ~~مسلمانان # ~~انطا کیه را بگرفتند و بیت المقدس را خراب کردند و در ایام سابق خاچ ~~مسیح را # ~~پادشاهان مصر بهغارت برده بودند. هرقلیوس به آذر بایجان رفت و آن را از ~~یزدجرد # ~~شهریار4 باز ستد و باقدس آورد و پای برهنه در آنجا رفت . دروازها گشاده ~~شد و # ~~آن را آنجا بنهاد . بعد از آن لشکراسلام بر مملکت فرس استیلا یافتند و ~~هرقلیوس # ~~وفات یافت . ومدت قیصری اوسی ویک سال بود . # قسطنطینوس - قیصری خیر بود ، و در عهد او امیر المؤمنین عمر رضی الله # ~~عنه شام بستد وبه بیتالمقدس آمد . مسجدی بنا کرد ، ومدت او سی ویک سال ~~و # ~~بیست روز بود. # قسطنطینوس ثانی - بغایت نیکوسیرت و دیندار بود . ترسایان را تربیت # ~~کرد، ودرعهد اوخاتون پادشاه فرس قیصریه نام باشوهر و چهل هزار مرد به ~~استنبول # ~~آمدند و ترسا شدند ، ومدت او هفده سال بود . # یرطینوس - مدت دو سال قیصری کرد ، و علم دوست بود و در کیاست5 # ~~کتب ساخت وبا مسلمانان به مواضعهآ مال و قبول جزیه صلح کرد . لیو نام ~~بر وی PageV01P287 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0325.png) # ~~خروج کرد و بینی او را برید واو را به جزیره فرستاد وخود قیصر شد . # لیو - سه سال قیصری کرد . بعداز آن ms290 طیباریوس بیرون آمد و بینی او به # ~~قصاص باز برید [123 - ر] و قیصر شد . # طیباریوس - هفت سال قیصری کرد ، و درعهد او یوسطینوس که در جزیره # ~~محبوس بود با اهل جزیره زبان یکی شد که باز قیصر شود . ایشان قصد او ~~کردند، # ~~بگریخت و پیش ترکان رفت وخواهر امیر ایشان بخواست و او را به مدد خود ~~آورد # ~~و ملک باز ستد . # یوسطینوس- مدت شش سال دیگر قیصری کرد و اهل آن جزیره را که # ~~قصد او کرده بودند اکثر ایشان را بکشت و فرزندان ایشان را اسیر کرد . ~~بعداز # ~~آن اهل آن جزیره فیلسوس نامی را برخود پادشاه کردند و لشکر [گرد]1 ~~کردند # ~~و او را گرفتند وکشتند . # افسطاسیوس- یکسال وششماه قیصری کرد. لیو اورا بگرفت و چشمهایش # ~~بر کند وخود قیصرشد . چون بغایت ظالم بود امرای سپاه بترسیدند و قیصری ~~دیگر # ~~گزیدند ، ومدت او سه سال بود . # قسطنطینس - اورا بگرفت، کشیش کرد و قیصرشد ومدت اویک سال بود. # ~~کرلوس و پسرش او را بگرفتند و کشیش کردند. و درعهد ایشان مسلمانان ~~استنبول # ~~را محاصره کردند و قتل و غارت ، از مغرب نیز لشکر آمد و ریدا فرنس با ~~ایشان # ~~محاربه کرد ، و تا مدت دو سال فتنه قایم بود ، ومدت ایشان بیست وپنج ~~سال بود. # وبوطریکوس - بعداز پدر بیست و پنج سال دیگر به استقلال قیصری کرد . # ~~بعداز آن مادرش شریک شد مدت ده سال . بعداز آن به حیلت چشم پسر را کور # ~~کرد و سه سال به استقلال قیصر شد . بعداز آن پسر مستولی شد و پنج سال ~~دیگر # ~~باستقلال قیصری کرد . # یوطریوس - چون لیو نماند، اسطینوس که باب نود و چهارم بود کرلوس # ~~را که ریدافرنس بود قیصر کرد ، سبب آنکه به دفع پادشاه لنبردیه مدد باب ~~کرده # ~~بود . و مدت او چهارده سال بود. PageV01P288 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0326.png) # کرلوس - و پسرش ببمت وپنج سال قیصری کردند . # اونوقوس - بعداز پدر نوزده سال وهشت ماه وچهار روز قیصری کرد . # ~~بعداز ms291 آن قیصری به کرلوس رسید ، و در عهد او جزیرهآ صیقلیه1 را که ~~مسلمانان # ~~گرفته بودند باز ستدند و از قبل خود پادشاه در ولایت قلندریه (؟) ~~بنشاندند ، و # ~~عاقبت جهودی او را زهر داد و بمرد . ومدت او بیست سال بود . # لوطر ثانی - هفت سال قیصری کرد ، و در عهد او در انطاکیه قحط افتاد # ~~و ریدافرنس را مدد کرد تا گبران ولایت بوریکیه را [ که] به فرنگستان ~~خرابی # ~~می کردند جواب داد و جمله را ترسا کرد . # فیکوس- دوازده سال قیصری کرد و عاقبت شیش در وی افتاد و اطبا از # ~~معالجهٔ‌ آن عاجز شدند و بدان علت بمرد . # کاریوس - بعداز شش سال [124 - ر] قیصری برادرش ری کاریوس با # ~~او شریک شد . ودر الامانیه می نشست و او در انتلیه ، ومدت هشت سال دیگر # ~~به شرکت قیصری کردند . # او کو - و پسرش هفت سال قیصری کردند و درعهد ایشان لشکر باخراسان (؟) # ~~به اسبانیه آمد و خرابیها کرد و پادشاه بوهیمه با اهل آنجا تمامت ترسا ~~شدند و # ~~بدترین (؟) دو پسر او بهترین بکشت (؟) بعداز آن او کو امیری را از ~~امرای خود # ~~قایم مقام خود گردانید و آن امیر هفتاد و هشتم قیاصره بود و چهل و یک ~~سال و دو # ~~ماه قیصری کرد . # هر تکوس - هژده سال قیصری کرد . # بریکاریوس - بغایت عادل و نیکوسیرت بود . در زمان او انتلیه معمور # ~~شد ، و قیصری او هفت سال بود . # لویریوس - درعهد او آفتاب سرخ رنگ طلوع می کرد ، و در اتلیه2 فتنه # ~~و آشوب ظاهر شد ، و مدت او دو سال بود . # بریکاریوس و پسرش یازده سال قیصری کردند . PageV01P289 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0327.png) # اوطو- پادشاه ولایت الامانیه بود در ملت صلیب. بسیار گبران را ترسا # ~~گردانید، ومدت او شش سال بود . # اوطو ثانی - بیست ویک سال قیصری کرد . # اوطو ثالث - دوازده سال قیصری کرد، و قیصری تا عهد او با قوت ونسب # ~~بود . بعداز آن سه مرحاسیا (؟) و سه امیر بزرگ و یک ms292 پادشاه مردم را به ~~حسب # ~~استعداد می گزیدند ، و چون بریک متفق الکلمه میشدند ، آن پادشاه او را ~~اختیار # ~~می کرد و برتخت قیصری مینشاند و تا اکنون همچنان می کنند . # افریکوس - آن هفتشخص1 که اختیار کردن قیاصره بهرای ایشان مفوض # ~~بود، و بکر مرد وخواهر را به پادشاه ماجرستان داد و ایشان را ترسا ~~گردانید . # کنراطوس - عظیم نیک خواه خلق بود وغمخوار رعیت ، و قیصری او # ~~ایازده سال بود . # افریکوس - پسر او بود و گویند داماد او، بیست وهشت سال قیصری کرد، # ~~و در عهد او در ولایت ایونیه صورتی از مرمر یافتند کاسهآ سر او از مس ~~ساخته و # ~~بر آن نوشته که : در اول روز از ماه ایار که آفتاب به سر سرطان رسد ~~سرمن زرین # ~~شود ، وکس معنی آن را فهم نمی کرد. مسلمانی اسیر حاضر بود فهم کرد ، ~~واول # ~~روز ایار چون آفتاب طلوع کرد ، آنجا که سایهآ سر آن صورت افتاده بود ~~بکاوید، # ~~گنجی یافت . مردم متعجب ماندند و او را از اسیری خلاص دادند . # افریکوس ثانی - هفده سال قیصری کرد، و در عهد او امیری درخانه نشسته # ~~بود ناگاد موشان بر وی جمع شدند و او را میخوردند و دیگران را تعرض # ~~نسی رسانیدند [124 - پ] ودفع میسر نمیشد. او را در کشتی نشانده به دریا ~~بردند # ~~که دفع شود ، باند کی فایده نداد و همچنان به کشتی در آمدند و او را ~~بخوردند . # ~~و در زمان او لشکری بزرگ جمع شد و با مسلمانان مصاف دادند و بیت المقدس # ~~را از تصرف مسلسانان باز گرفتند، و در انطاکیه نیزه یافتند که کرسطوس ~~بدان زده # ~~بودند و صحت آن را به آتش امتحان کردند نسوخت . # افریکوس ثالث - قیصری او پانزده سال بود. یوطریوس بانزده سال قیصری ~~PageV01P290 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0328.png) # ~~کرد ودر عهد او در ولایت افرنس بی آبی بود چنانکه رودها و چشمهها خشک ~~شد و # ~~پارهای زمین شکافته گشت و آتش از آنجابیرون ms293 می آمد. هر چند سعی ~~کردندنتو انستند # ~~کشت تا بعداز دو سال فرونشست . # کنراطوس - پانزده سال قیصری کرد . در عهد او شخصی بود سلاح دار # ~~کر لوس او لین ، زیادتااز سیصد سال عمر یافته ، در آن زمان نماند . # فریطریکوس - سی وهفت سال قیصری کرد . # افریکوس - هفت سال و پنج ماه قیصری کرد، ودرعهد او فرنگان قسطنطینیه # ~~را بستدند و پادشاه آنجا را بکشتند وقتل و غارت کرده اسیر بسیار بردند، ~~وهم در # ~~آن عهد مغول خروج کرد1 . # اوطو - از سکسونیه بود . چون تاج قیصری بی اجازت باب صد و هشتاد # ~~وچهارم سلسطینوس بر سرنهاد و با فرنگان رومه جنگ کرد و به ولایت عبولیه ~~رفت # ~~و آن را بستد ، باب ازو برنجید و برونفرین کرده او را معزول کرد . و ~~مدت او # ~~چهارده سال بود . # فرندریکوس - سلسطینوس باب او را تاج قیصری بر سرنهاد، ومدت سی # ~~وسه سال و دوماه و بیست و پنج روز قیصری کرد و آخرعاصیشد و باب ازو ~~برنجید # ~~وبرو نفرین کرد. پسرش جهت رضای باب پدر را بگرفت و در زندان کرد تابمرد ~~. # تورنکیه - امیری بود ، باب او را اختیار کرد و به قیصری نشاند و مدت # ~~سی وهشت سال و دو ماه وهشت روز قیصری کرد . # للمش (؟) - امیر هولندیه بود ، او را اختیار کردند و به قیصری نشاندند . # ~~در عهد او لودریکوس که ریدا فرنس بود، بالشکر تمام به مصر زفت و تاختن ~~کرد # ~~و دمیاط بستد وبه تربیت2 فتح مصر مشغول شد. سلطان مصر بیامد واو را ~~بشکست، # ~~و او در دست امیری منفرد نام اسیرشد و خود را به مالی و افر باز خرید و ~~سلطان # ~~منفرد را فرستاد تا جزیرهآ صیقلیه را بستد و حاکم شد . باب وقت برادر ~~ریدا فرنس # ~~را فرستاد [125 - ر2 تا منفرد را کشت و صیقلیه باز گرفت . در آن ایام ~~لشکر مغول PageV01P291 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0329.png) # ~~به ماجرستان1 و بولانیه2 رفتند از راه دشت قبچاق، وخلقی بسیار ms294 را ~~بکشتند وغارت # ~~کردند، و در آن ولایت قحطی پیدا شد که مردم گوشت فرزندان میخوردند . ~~خدا # ~~بر ایشان رحم کرد و از آسمان چیزی مانند آرد ببارید ونان پختند وخوردند ~~، و # ~~در آن وقت کوهی شکافته شد و به موضعی دیگر منتقل گشت و قریب پنج هزار ~~آدمی # ~~را در زیر گرفت و به عهد ریدافرنس در ولایت طلیطله جهودی باغی میساخت ، # ~~سنگی بزرگ بادید آمد که در آن هیچ رخنه و شکاف نبود. بشکافتند، در میان ~~آن کتابی # ~~یافتند اوراق آن از چوب، به خط عبری و فرنگی و رومی نوشته و سخن آن ~~مانند # ~~زبور بود، و از جمله در آنجا دو حکایت نوشته: یکی آنکه این کتاب بهعهد ~~ریدافرنس # ~~ظاهر شد ، دوم آنکه مسیح پسر خدا از مریم عذرا بزاید به جهت استخلاص ~~مردم # ~~از دوزخ و [بردست] بدترین خلق خدا شکنجه خورد. آن کتاب را بر مردم عرض # ~~کرد و خود با اهل وعیال ترسا شد . # بعد از آن لوطریکوس ری افرنس با لشکری بیحد و اندازه عزم شام کرد. # ~~چون به تونس رسید او را زبون گردانید تا متقبل خراج شد ، واز کثرت لشکر # ~~تصور کرده بود که همهآ ممالک اسلام را بگیرد و مسلمانی براندازد [و ~~ناگاه بمرد] ، # ~~ومدت قیصری او سی وپنج سال و پنج ماه و هزده روز بود . # رولفس - هفده سال قیصری کرد ، و در عهد او مسلمانان عکه و طرابلس # ~~تمامت فرضههای شام بگرفتند و خلقی بسیار از فرنگان بکشتند و او به سبب ~~مخالفت # ~~با ری بو هیمیا3 جنگ کرد و کشته شد . # اطلقس- صدم قیاصره بود . مدت نه سال و شش ماه قیصری کرد و قرب # ~~دویست هزار آدمی مسلمان که در شهر نوحیره از آن ولایت ساکن بودند بکشت # ~~به کینهآ گرفتن شهرهای حوالی شام و خراب کردن کلیسیا در تبریز و ممالک ~~ایران # ~~زمین در عهد سلطان اسلام غازان خان . # از البرطوس - صدویکم قیاصره است و ms295 این زمان که شهور سنهآ سبع عشر # ~~و سبعمائهآ (717) هجری است برتخت قیصری متمکن است ، ومعاصر نطبکطوس4 ~~PageV01P292 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0330.png) # ~~که باب دویست و دوم [ از خلفای مسیح علیه السلام] است می باشد ، والله ~~الباقی . ### | پززث # در معتقدات [اقوام] نصاری در حق مسیح علیه انسلام ، ذکر بابان که # خلفای مسیح علیه السلاماند و آن بنا برسه فصل است [125 - پ] ### | نفصل اول # در ذکر معتقدات اقوام نصاری در حق مسیح علیه السلام # دین نصاری به حسب عدد و دعوت حواریان که یاران مسیح بودند دوازده # ~~قسم است ، و مرحسیا وباب و باترک1 وجاثلیق واسقف وقسیس ورهبان و ربان ~~که # ~~مقتدایان ایشانند باتفاق عیسی را ابن گویند ، از آنکه تقریرمی کنند که ~~حق تعالی را # ~~سهصفت است ذاتی، وجمله صفات داخل آن سهصفت است و جود و حکمت و حیات. # ~~باری تعالی که عبارت از وجود محض است او را «اب» می خوانند و عیسی را # ~~حکمت و کلام خدا می گویند و به اعتبار و اسطهآ اثر در مؤثر کرسطوس را ~~ابن گویند و # ~~مراد از اب و ابن و روح القدس که ابتدای کلام و تسمیه و سکهآ زر ایشان ~~می باشد این # ~~هرسه است . # و حکما و متکلمان نصاری میگویند موجود یا محسوس بود یا معقول ، و # ~~معقول آن است که به ادراک ظاهر مدرک نشود، و ثانی را نصاری الهه خوانند ~~چنانکه # ~~در تورات و زبور آمده است اله الالهه. پس موجود معقول را اگر تعلق به ~~جسمانیات # ~~باشد نفس گویند و ابن ، واگر متعلق نباشد مطلقا یا واجب الوجود بود ~~یاممکن ، و PageV01P293 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0331.png) # ~~ایشان ممکن را عقل وروح القدس خوانند وواجب را اب که علة العلل است و # ~~اشرف العلل، بدین سبب اورا تعالی وتقدس پدرخوانند، ونفس را از برای آن ~~فرزند # ~~گویند که قابل اثرواجبالوجود است و روح القدس منزه است از آلات در ~~تحصیل # ~~کمال خود، تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا . ### | تفصل ms296 دوم # در مراتب پادشاهان وسروران افرنج # پیش ایشان مرتبهآ اول باب است که معنی آن پدر باشد و او را خلیفهآ مسیح # ~~دانند . مرتبهآ دوم قیصر ، وبهزبان افرنجه قیصر را آن برور1 گویند که ~~معنی سلطان # ~~سلاطین باشد. مرتبهآ سیم ریدافرنس که معنی آن پادشاه پادشاهان است. و ~~آن برور که # ~~قیصر است پادشاهی با قوت ندارد ، او را به حسب استعداد ازمیان جمعی ~~مستعدان # ~~اختیار می کنند و به پادشاهی مینشانند ، و ریدافرنس پادشاهی به میراث ~~دارد ابا # ~~عن جد، واکنون بغایت معظم ومعتبراست و در تحت فرمان او دوازده پادشاه ~~باشند # ~~هرپادشاهی را سه ملک مطیع . مرتبهآ چهارم «ری» که معنی آن ملک [126 - ~~ر] و # ~~خداوند باشد . و مرتبهآ باب تا غایتی باشد که هرگاه که خواهند که قیصری ~~نصب # ~~کنند ، هفت کس ازمعتبران که جهت آن تعیین معیناند ، در آب باب کنجاج ~~کنند # ~~سه مرحاسیا و سه امیر بزرگ و یک پادشاه . و در جمله اعیان افرنج بحث ~~کنند تا # ~~قرب ده کس را بر گزینند . از میان ده یکی را که به زهد و صلاحیت و ~~کفایت و # ~~عفت منسوب باشد و به امانت ودیانت و ثبات ووقار وحسن اخلاق وشرف و کمال # ~~نفس موسوم بود بعداز استقصای تمام اختیار کنند و تاجی از نقره برسر او ~~نهند در # ~~ملک الامانیه که به زعم افرنج آن ولایت را ثلث ربع مسکون می نهند و از ~~آنجا به # ~~ولایت لنبردیه آیند و آنجا تاجی از پولاد برسر او نهند و از آنجا به ~~روم کبری به PageV01P294 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0332.png) # ~~شهر باب آیند ، وبابتاجی از زر به هردو پای بردارد، و برسر اونهند . ~~بعد از آن # ~~او خود را بیفکند تا باب پای برسر او نهد وگردن ، و برتن او برود ، ~~آنگاه رکاب # ~~شود تا پای بر گردن او نهد و بر اسب نشیند . آنگاه اسم قیصر برو اطلاق ~~کنند و # ~~پادشاهان افرنج و اهل آنجا تمامت منقاد ms297 و مطیع امر ونهی او شوند و حکم ~~او در # ~~بر وبحر آن ولایت روان گردد . ### | فصل سیم # در ولادت مسیح علیه السلام و نسبت مریم مادرش با داود علیه السلام # و حکایت حادثهآ او و ذکر اجلاس بابان که خلغای مسیح اند # عیسی علیه السلام پسر مریم دختر یوقیم ، وهو عمران بن ماثان بن الیعازربن # ~~بلیود بن اخین بن صادوق بن عازوربن الیاقیم بن زرویا ویل بن شالتی ابل ~~بن اشیربن # ~~یوحینیا که پدر دانیال پیغامبر است ، و یهود او را یهویاخین گویند که ~~هفدهم پسر # ~~سلیمان پیغمبر است و ترسایان عیسی را کرسطوس ومسیح و کلمةالله گویند . # در سال چهل وسیم از پادشاهی اغسطوس قیصر از مریم عذرا در و جود آمد1 # ~~در بیت لحم شب سه شنبه بیست و پنجم کانون الاول سال برسیصد و نه ~~اسکندری . # ~~و از معجزهآ او بتخانهآ بزرگ که در رومیهآ کبری بود و صورت تمامت بتان ~~عالم بر # ~~دیوار آنجا نقش کرده و آن را هیکل گفتندی بیفتاد و خراب شد . و هم در ~~آن وقت # ~~چشمهآ روغن زیت در میان شهر رومیه از زمین برجوشید و روان شد و به ~~رودخانهآ # ~~طیریوس که در میان شهر رومیه میرود پیوست و از پیش پادشاهان مجوس فارس # ~~[126 - پ ] و خانان ترکستان که منجمان ایشان را خبر کرده بودند که در ~~این # ~~سال کودکی بزاید در بیت المقدس که اهل عالم مطیع و منقاد او شوند ، ~~جماعت # ~~رسولان رسیده بودند و کندر ومرو2 جهت بخور آورده. اغسطوس کودکان بیت ~~اللحم PageV01P295 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0333.png) # ~~و قدس را می کشت ، به یوسف بن یعقوب بن ناثان که عم زادهآ مریم بود وحی # ~~آمد که مریم را با طفل او بردار و به جانب مصر رو . او ایشان را ~~بگریزانید و به # ~~مصر رفتند و دو سال آنجا بودند و عیسی هم در طفولیت از راه معجزه از آب # ~~شراب ساخت واز یک خم رنگ رزی ms298 تمامت انواع الوان بیرون آورد . و چون # ~~سال او به سی رسید یوحنا پسر زکریا او را معمودیه1 کرد تا ترسا شد، و ~~معمودیهآ # ~~نصاری چنان است که به کلیسیا برند و در حوض آب نشانند و در آب گرم ~~بشویند # ~~و نمازی چند بگزارند و دعایی چند بخوانند و مذهبش تلقین کنند و روغن ~~معروف # ~~در وی مالند چنانکه به همهآ اعضا برسد . آنگاه ترسا شده باشد ، و اگر ~~شخصی # ~~کودک باشد او را وکیلی بدارند . # و مسیح را علیه السلام در اول سال وسیم یونسیوس که در بیت المقدس نایب # ~~طیباریوس2 قیصر بود و جهودان شکنجه کردند و از دار فنا به دار بقا رحلت ~~کرد . # ~~و از ابتدای عهد آدم تا زمان مسیح پنج هزار و صد و نود و نه سال بود ، ~~و مدت # ~~عمر او سی و دو سال3 وبک ماه، و [سیزده سال معاصر اغسطوس قیصربود ~~ونوزده # ~~سال و یک ماه] معاصر طیباریوس قیصر بود . # قیطورس حواری - خلیفهآ مسیح علیه السلام و باب اول بود و مهترحواریان ، # ~~وهفت سال در انطاکیه باب بود بر کرسی خلافت نشسته . بعد از آن به ~~رومیهآ کبری # ~~آمد و بیست و پنج سال و هفت ماه وبیست روز دیگر بابی کرد ، و در اوایل ~~عهد # ~~نارون قیصر به شکنجه هلاک شد . # لینوس - بعد ازو باب شد . از ولایت توسکانا4 بود و یازده سال و سه ماه # ~~و دوازده روز بر کرسی بابی نشست ، و کرامات مینمود ، و مردم گفتند : ~~ساحری # ~~می کند ، به علت سحر سر او بریدند . # کلینوس - از رومه ، به فرمان قیطورس بیست و پنج قسیس را تربیت کرد # ~~و بعد از لینوس باب شد و به تهمت سحر او را کشتند ، و مدت بابی او ~~یازده سال # ~~و یک ماه و یازده روز بود . PageV01P296 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0334.png) # کلیمس - بعد از بیست و یک روز که کرسی بابی خالی مانده بود باب # ~~شد . اصل او از رومه ms299 بود . در دین ترسایی کتب بسیار ساخت . قیصر وقت او ~~را # ~~از ولایت بیرون [127 - ر] کرد و به جزیرهآ سوسونه1 فرستاد و آنجا کشته ~~شد ، # ~~و مدت بابی او نه سال و دو ماه و دوازده روز بود . # انکلیطوس - به وقت جلوس او هفت سال از پادشاهی ذومیطیانس که نهم # ~~قیاصره بود [گذشته بود]، فرمود که قسیسان موی وریش تراشیدند، و به تهمت ~~سحر # ~~کشته شد ، و مدت او نه سال و بنج ماه و دوروز بود . # انوسطوس - اصل او از رومه بود و به شکنجه هلاک شد ، ومدت او ده سال # ~~و سه ماه و یک روز بود . # الیشندر - اصل او از رومه بود ، هم به شکنجه کشته شد ، و مدت او نه # ~~سال و پنج ماه و دو روز بود . # سینسطوس ، از رومه بود، ومدت جلوس معاصر ادریانس قیصر، به شکنجه # ~~هلاک شد ، و مدت او ده سال و سه ماه و بیست ویک2 روز بود3 . # طلسفروس ، از رومه بود ، به شکنجه هلاک شد و مدت او یازده سال و سه # ~~ماه و یازده روز بود . # ایکبنوس ، بعد از ده روز باب شد ، از یونان بود از اتینه که مدرسهآ ارسطو # ~~بود . به شکنجه هلاک شد و مدت او چهار سال و شش ماه و پنج روز بود . # بیوس ، بعد از ده روز باب شد ، از هرقلیه بود . در عهد او فرشتهای ظاهر # ~~شد بر مردی ازمیت نام ، و گفت : چون ماه آذار به چهاردهم رسد ، اول ~~یکشنبه # ~~عید بزرگ کنید ، و فرمود که موی گرد سر بتراشید . و معاصر طیطوس سیزدهم # ~~قیاصره بود و مدت او نه سال و چهار ماه و بیست و یک روز بود . # انیسیوس ، بعد از پانزده روزباب شد وبه شکنجه هلاک گشت، ومدت اوهفت # ~~سال و سه ماه ودو روز بود . # سویش ، بعد از پانزده روز باب شد . از کبتانیه بود ، به شکنجه هلاک شد ، ~~PageV01P297 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0335.png) # ~~و مدت او یازده ms300 سال و سه ماه و بیست و یک روز بود . # الوتریوس ، بعد از یک ماه باب شد از رومه بود، پادشاه برتانیا را که بت - # ~~پرست بودترساکرد و به شکنجه بمرد، ومدت او پانزده سال و شش ماه و پنج ~~روز بود. # وکطور ، بعد از ده روز باب شد . از افریقیه بود ، فرمود تا مردم را به اب # ~~و ابن و روح القدس ترسا کنند ، و به شکنجه هلاک شد ، و مدت او ده سال و ~~دوماه # ~~و دو روز بود. # دیفرینوس ، بعداز دوازده روز باب شد ، از رومه بود وبه شکنجه بمرد ، و # ~~مدت او نه سال وشش ماه [127 _ پ) و ده روز بود . # کلکسطوس ، بعد از شش روز باب شد . در زمان او برق آمد و دو دست # ~~درین نبی که در رومه بود بسوخت ، و مدت او پنج سال و دو ماه و ده روز ~~بود . # اریانوس ، بعداز دو ماه و نوزده روز باب شد، ومدت او چهارسال و یازده # ~~ماه و سیزده روز بود . # یونسطیانوس ، از رومه بود، در جزیرهآ سردانیه به شکنجه هلاک شد، ومدت # ~~او پنج سال و دو ماه بود . بعد ازو کریا کوش را به جای او نشاندند و یک ~~سال و # ~~سه ماه باب بود. بعد از آن به کو لونیه که شهری است از الامانیه ، رفت، ~~و به جهت # ~~آنکه در رومه نمرد اورا از بابان نشمرند، و معاصر الیشیدروس بیستم ~~قیاصره بود . # انطروش، به شکنجه بمرد، ومدت او سیزده سال ویک ماه و یازده روزبود. # فیبیانوس ، از رومه بود و به شکنجه بمرد ، و مدت او شانزده سال و یازده # ~~ماه و یازده روز بود . # کنطلیوس ، از رومه بود و به شکنجه بمرد ، ومدت او . . . سال و سه ماه # ~~و ده روز بود . # نطسیوس، از رومه بود، بهشکنجه بمرد، ومدت او ... سال وسه ماه وسه روز . # اسطینوس، ازرومه بود. در آن حوالی بتخانهآ عظیم بود، دعا کرد ms301 تا افتاد. ~~بدان # ~~سبب کفار بسیار ترسا شدندو عاقبت کشته شد، ومدت او چهار سال و دوماه و ~~ده روزبود. # سکسطوس ، از رومه بود . قیصری بزرگ را ترسا کرد و خزانهآ او را به # ~~فترا بخشید و عاقبت سرش را بریدند ، ومدت او دو سال و یازده ماه وشش ~~PageV01P298 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0336.png) # ~~روز بود . # دیوقسیوس ، به شکنجه بمرد ، ومدت او دوسال وسه ماه بود . # فالکس ، ازرومه بود ، ومدت او دو سال و دو ماه بود . # انسیانوس ، از توسکانا بود . کارهای نیکو کرد و عاقبت به شکنجه بمرد ، # ~~ومدت او بیست سال ودو ماه و چهار روز بود . # غاتیوس ، از دلمافیه بود . به شکنجه بمرد ، و مدت او یازده سال و چهار # ~~ماه و چهار روز بود . # مردسلینوس، از رومهٔ‌ کبری بود . با ارام (؟) قیصر، بتان را کند و سوخت، # ~~بعد از آن توبه کرد و وصیت کرد که او را درگور نهد، و دیوقلیطیانس سی و # ~~چهارم قیاصره سرش را برید و مدت او هفت سال و دوماه و بیست ویک روز بود ~~. # مردسلوس، از رومه بود ، شش سال و بیست و دو روز بابی کرد ، و قیصر # ~~وقت او را شبانی فرمود و مدتی گله چرانید تا بمرد . [128 - ر] # ارنینوس ، از یونان بود و مدت او دو سال و دو ماه بود و بیست روز . # بلکیارس ، اصلش از مغرب بود عیسویان را فرمود که یکشنبه و پنجشنبه # ~~روزه گیرند جهت آنکه آن روز بت پرستان روزه میدارند ، ومدت او سه سال و # ~~شش ماه وهفت روز بود . # سلفسدروس ، از رومه بود طبیبی حاذق ، چنانکه قسطنطینوس را از برص # ~~خلاص داد ، و میان ترسایان او جمعیت ساخت تا در شهر مکیه (؟) ششصد و ~~هژده # ~~مرحسیا (؟) جمع شدند . و با یهود مناظره کرد و ایشان را ملزم گردانید و ~~گاو # ~~مرده [را] اب و ابن و روح القدس در گوش گفت ، گاو برخاست . ومدت او ~~بیست # ~~سال و دو ماه و ms302 یازده روز بود . # مرقوس ، از رومه بود ، دوسال وهشت ماه و بیست روز بابی کرد . # جلیبوس ، از رومه بود ، از دست قسطنطینوس قیصر زحمتها کشید ، وچون # ~~او نماند زحمت مرتفع شد ، و مدت او یازده سال و دو ماه و هشت روز بود . # لیبرنوس ، از رومه بود . از فرمان قیصر وقت تجاوز نمود ، او را معزول # ~~کرد ، و مدت او ده سال وهفت ماه و هفت روز بود . PageV01P299 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0337.png) # فالکس1 ، از رومه بود . چون گمراهی قیصر وقت با مردم می گفت، قیصر # ~~او را بکشت ، و مدت او دو سال وهفت ماه وهفت روز بود . # لیبرنوس ، در میانهآ عهد فالکس او را چندگاه به بابی نشاندند و فالکس را # ~~معزول کردند و باز فالکس را نشاندند . چون کشته شد دیگر بار لیبرنوس را # ~~نشاندند ، و مدت او شش سال بود . # طسموس ، اصل او از اسپانیه بود. صد و پنجاه مرحسیا (؟) را جمع کرد تا # ~~لیبرنوس [را] نفرین کردند تاهلاک شد، ومدت او هژده سال ودو ماه ودو روز ~~بود. # شریحیوس ، از رومه بود و در استنبول با سیصد مرد ترسا جمعیت ساخت، # ~~و در عهد او ارناووش (؟) در وجود آمد که از بالای ناف دوئن داشت ، در ~~بیشتر # ~~احوال با همدیگر متفق ، و مدت او پانزده سال ودو ماه و پانزده روز بود ~~. # ایسطاسیوس ، از رومه بود ، و دو سال و بیست و شش روز بابی کرد. # اینوسینسیوس، اصل او از شهر البان بود و پانزده سال ودو ماه و بیستروز # ~~بابی کرد . # روسیموس ، اصلش از روم بود که غلام قسیس شد ، و مدت او ده سال و # ~~هشت ماه و بیست و پنج روز بود . # تبیعایشوس ، از رومه بود ، مدت او سه سال و هشت ماه و سه روز بود . # سلسطینوس ، از رومه بود . شخصی را به جزیرهآ بولان فرستاد و مردم آنجا # ~~را [128 - پ] ترساکرد ، ودر شهر افروس جمعیت ساخت و با خصمان دین جدل # ~~کرد ms303 ومدت او بیست سال ویک ماه ونه روز بود . # سکسطوس، از رومه بود، خیر بسیار کرد و کلیسیا ساخت ، ومدت او هشت # ~~سال و هژده روز بود . # لیو ، از توسکانا بود. درعهد او چهارم جمعیت شد2 وسیصد و پنجاه مرحسیا # ~~برابر نسطور بنشستند و بحث کردند در این مسئله که نسطوریان می گویند که ~~عیسی # ~~از دو چیز است : خدایی و آدمی ، یعنی روح وجسم . و مدت او بیست ویک سال ~~PageV01P300 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0338.png) # ~~و دو ماه بود . # ~~ایلادیوس، از جزیرهآ سردانیه بود . شش سال وپنج ماه و ده روز بابی کرد. # ~~سمیلجیوس، ازشهر تبور بود. درعهد او شخصی ازجزیرهآ انگلهتر برخاست # ~~و دعوی پیغمبری کرد و کشته شد، ومدت او پانزده سال وشش ماه وهفت روز ~~بود. # ~~قالکس، اصلش از رومه بود. هشت سال ویازده ماه و یازده روز بابی کرد. # ~~کلاسیوس ، اصلش از مغرب بود . در زمان او تن یکی از حواریان ظاهر # ~~شد و انجیلی به خط متی ازجملهآ حواریان بادید آمد . ومدت اوهشت سال ~~وهشت # ~~ماه و هژده روز بود . # ~~انسطاطیوس ، از رومهآ کبری بود . یازده سال و یازده ماه و بیست و چهار # ~~روز بابی کرد . # ~~سیمسکش ، از جزیرهآ سردانیه بود . درعهد او ریدا فرنس ترسا شد ، ومدت # ~~او پانزده سال وهفت ماه و بیست وسه روز بود . # ~~اورمزد ، از کبتانیه بود ، ومدت نه سال و هژده روز بابی کرد . # ~~بوحنس ، از رومه بود، در عهد او مردم ولایت فرنگ جمله ترسا شد وملت # ~~عیسوی1 رونق تمام یافت ، و معاصر یوسطینوس قیصر پنجاه و دوم بود. دو ~~سال و # ~~چهار ماه بابی کرد . # ~~بنیغاسیوس ، از رومهآ کبری بود . دو سال و دو ماه و بیست و شش روز # ~~بابی کرد . # ~~اغایطوس ، از رومه بود . یازده سال و بیست وهشت روز بابی کرد . # ~~سلفیو نوس از کبتانیه بود. قوقا پنجاه و ششم قیاصره او را به شکنجه ~~هلاک # ~~کرد ومدت او یک سال وپنج ماه و یازده ms304 روز بود . # ~~فیلیکیوس، از رومه بود، درعهد او پنجم جمعیت ترسایان شد به استنبول ، # ~~و مدت او هفده سال وهفت ماه وبیست وشش روز بود . # ~~فیلاکیوس ، از رومه بود، چهار سال وده ماه وبیست روز بابی کرد . # ~~بوحس ، از رومه بود . مدت یازده سال و یازده ماه[129 - ر] و بیست و ~~PageV01P301 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0339.png) # ~~چهار روز بابی کرد . # ~~نبطلکوس ، از رومه بود ، سه سال و یک ماه و نوزده روز بابی کرد ، به ~~عهد # ~~او قحط و فتنه درفرنگستان ظاهر شد . # ~~بلایکوس ، از رومه بود ، در عهد او باران بی اندازه بارید و رودخانهآ ~~رومه # ~~برابر باروی شهر بر آمد و چندان مار و حشرات و حیوانات گندیده بیاورد ~~که از # ~~گند آن خلق بسیار بمردند ، واو نیز بمرد . مدت او ده سال و سه ماه و ده ~~روز بود. # ~~کریلوریوس ، از رومه بود، سیزده سال وسه ماه وده روز بابی کرد ، وعلم - # ~~دوست بود . کتب بسیار ساخت و معجزهها نمود ، و اهل جزیرهآ انگلهتر را ~~ترسا # ~~کرد، و در عهد اودرفرنگ مجاعه حادث شد خاصه در رومه، وخلق بسیار بمردند ~~. # ~~سبیتانوس ، از توسکانا بود. یک سال وپنج ماه و نه روز بابی کرد . # ~~بنیغاسیوس ثانی ، از ولویه ، شش سال و هشت ماه و دوازده روز بابی کرد . # ~~طاوس ططات ، سه سال و بیست روز بابی کرد و چنان پارسا و صالح بود # ~~که بر خداوند برص بوسه داد ، از آن علت خلاص یافت . # ~~بنیغاسیوس ، از کبتانیه بود . پنج سال و سیزده روز بابی کرد . # ~~انوربوس ، از کبتانیه بود . دوازده سال و یازده ماه و هژده روز بابی ~~کرد . # ~~سفربنوس ، از رومه بود. یک سال و چهارماه و بیست وهشت روز بابی کرد. # ~~بوحیس ، از دلماسیه بود . اسیر بسیار از مسلسانان خرید و آزاد کرد ومدت # ~~او یک سال ونه ماه وبیست وهشت روز بود . # ~~شوطروس ، از روم بود . سه سال و پنج ماه وهشت روز بابی کرد . # ~~برطینوس ، از تودرتیه ms305 بود. سه سال و دوماه و بیست و هفت روز بابی کرد. # ~~فیطلبانس ، از کبتانیه بود . چهارده سال وپنج ماه و شانزده روز بابی ~~کرد . # ~~اکسطوس ، از جزیرهآ صیقلیه بود . در عهد او در قسطنطینیه ششم جمعیت # ~~ترسایان شد ، و مدت او دو سال وشش ماه وسه روز بود . # ~~لیو ، از صیقلیه بود. مدت دو ماه وهفده روز بابی کرد . PageV01P302 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0340.png) # ~~زیتوت ، از رومه بود. یازده ماه ونه روز بابی کرد . # ~~سرکیوش ، از انطاکیه بود . چهارده سال و هشت ماه و بیست و سه روز # ~~نابی کرد . # ~~لیو ، از رومه بود . دو سال ونه ماه بابی کرد . # ~~برحنس ، از روم بود . سه سال و دو ماه و سیزده روز بابی کرد . # ~~اوحنس ، از روم بود. دو سال [129 - پ] وهفت ماه وهفده روز بابی کرد. # ~~سزینوس ، از رومه بود . بیست روز بابی کرد . # ~~قسطنطینوس ، اصلش از شام بود . هفت سال و سیزده روز بابی کرد . # ~~گریگوریوس ، از شام بود . شانزده سال و هشت ماه و بیست و سه روز # ~~یابی کرد . # ~~گریگوریوس ثانی ، از رومه بود . دو سال وهشت ماه وبیست و چهار روز # ~~بابی کرد . # ~~گریگورسیوس ، از رومه بود . پنج سال و بیست وهشت روز بابی کرد ، و # ~~در عهد او میان رومه و لنبردیه تعصب خلاف افتاد و ریدافرنس وقت پادشاه ~~لنبردیه # ~~را کشت و آن ملک را بستد . # ~~کریاس (؟) ، از روم بود . ده سال وسه ماه و یازده روز بابی کرد . # ~~باولوس ، از رومه بود . ده سال ویک ماه بابی کرد . # ~~قسطنطینوس ، از رومه بود و مدت بیست وهشت روز بابی کرد . مخالفان # ~~ملت بر او ظفر یافتند و چشمهاش بر کندند . # ~~اسطینوس ، از صیقلیه بود . سه سال وپنج ماه و یازده روز بابی کرد . # ~~اوریانوس ، از روم بود بیست وسه سال و پنج ماه وهژده روز بابی کرد ، و # ~~هفتم جمعیت ترسایان او ساخت به استنبول ، وخود [با] سیصد مرد ترسای ~~پارسا # ~~با مخالفان ملت ms306 جدل کرد . # ~~لیو ، از رومه بود، بیست وپنج سال وشش ماه بابی کرد . خصمان برو ظفر # ~~یافتند و چشمش بیرون کردند و زبانش ببریدند . PageV01P303 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0341.png) # ~~کرسطسوس ، خود را به خواب به قیصر نمود ، تا لشکر کشید و اعدای او # ~~را قهرکردند ، و در آن زمان لشکر اسلام بر روم مستولی شد . # ~~استولیوس ، از رومه بود . سه سال وهفت ماه و هژده روز بابی کرد . # ~~سکانش (؟) از رومه بود . هفت سال و دو ماه بابی کرد . # ~~اوجینوس ، از رومه بود . سه سال و دو ماه بابی کرد . # ~~فلنطینوس ، از رومه بود . چهل روز بابی کرد . # ~~کریکوس ، از رومه بود . یازده سال بابی کرد . چون میان اهل رومه جدل # ~~و تعصب بود به مدد سلطان مصر بخواند تا رومه را بگرفت و کلیسیای بزرگ ~~را # ~~پایگاه ساخت . بعداز آن ریدا فرنس و ری لنبردیه بیامدند و ایشان را ~~هزیمت # ~~کردندا . # ~~کریکوس2 ، از رومه بود. سه سال بابی کرد . # ~~لیو ، از رومه بود . هشت سال وسه ماه وهشت روز بابی کرد و در عهد او # ~~ری انگلهتر تواضعها نمود و به هریک سر یک درم نبات داد . # ~~بنطلطوس ، از رومه بود . دو سال وشش ماه بابی کرد . # ~~باولوس ، [130 _ ر] از رومه بود . چهار سال بابی کرد . # ~~نیکولاوس ، از رومه بود . نه سال و دو ماه و بیست روز بابی کرد و به ~~عهد # ~~او در شهر کلو نیه و با افتاد و همهآ مردم در کلیسیای بزرگ رفتند و برق ~~مانند ازدها # ~~بر کلیسیا افتاد تا بیشتر مردم هلاک شدند . # ~~آدریانوس از رومه بود . پنج سال بابی کرد . # ~~اوحنس ، از رومه بود . دو سال و ده ماه بابی کرد و در عهد او به ~~استنبول # ~~هشتم جمعیت ترسایان شد وسیصد و هشتاد و سه مرد ترسای پارسا جمع شدند و ~~با # ~~خصمان مباحثه کردند . # ~~وطینوس ، از رومه بود . یک سال وپنج ماه بابی کرد . PageV01P304 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0342.png) # ~~اسطینوس ، از رومهآ کبری ms307 بود . شش سال وده روز بابی کرد . # ~~فرموسیوس، پنج سال وشش ماه بابی کرد . # ~~بنیعاسیوس ، ازتوسکانا بود . پانزده روز بابی کرد . # ~~اسطنیوس ، از رومه بود . یک سال وسه ماه بابی کرد . # ~~دومانوس ، از رومه بود. سه ماه وبیست روز بابی کرد . # ~~تیهوطروس ، بیست روز بابی کرد . # ~~یوخنس از هرومه بود . با ولایت رومه واهالی شهرهای دیگر جنگها کرد . # ~~و مدت بابی او دو سال وپانزده روز بود . # ~~بنطکطوس ، از روم بود . سه سال وسه ماه بابی کرد . # ~~لیو ، از رومه بود، چهل روز بابی کرد . # ~~فوروس ، هفت سال بابی کرد ودر آخر او را معزول کردند و رهبان شد . # ~~کرسطو ، از رومه بود . هفت سال وسه ماه وشانزده روزبابی کرد . # ~~سر کیوس ، از رومه بود . دوسال و دو ماه بابی کرد . # ~~اسطاسیوس ، از رومه بود . شش ماه وچهار روز بابی کرد . # ~~اولتیس ، شانزده سال و دو ماه و سه روز باب بود ، و با مسلمانان جنگها # ~~کرد و در عهد او لشکر ماجر به رومه آمدند و قتل و تاراج کردند . # ~~لیو ، از رومه بود . شش ماه وپنج روز بابی کرد . # ~~سطنیوس ، از رومه بود . دوسال ویک ماه و دوازده روز بابی کرد . # ~~لیوت ، از رومه بود . چهار سال و دوماه وپانزده روز بابی کرد ، و در ~~عهد # ~~او در ولایت حیوه (؟)1 چشمه پدید آمد و از آن خون صرف برزمین میجوشید ، ~~و # ~~در آن سال مسلمانان از مغرب آمدند وقتل ونهب کردند . # ~~اسطینوس ، از رومه بود . شش سال و یک ماه بابی کرد . # ~~مرطینوس ، از الامانیه بود . سه سال و چهار ماه و پانزده روز بابی کرد ~~. PageV01P305 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0343.png) # ~~اغایطوس ، از رومه بود . سه سال وشش ماه وده روز بابی کرد . # ~~بوحیاس (؟)، از شهر مارنیه بود . هفت سال و یازده ماه و شانزده روز ~~بابی # ~~گرد . اهل رومه او را حبس کردله و اخر به وویت بتانیه فرستادند . اوطو ~~قیصر # ~~لشکر فرستاد و به کینهآ او خلقی بسیار ms308 بکشت . # ~~بنطکطوس ، از رومه بود . یک سال وشش ماه بابی کرد . # ~~سعا (؟) یک سال وشش ماه بابی کرد . # ~~سیسوس ، سه سال ویک ماه و دوازده روز بابی کرد . # ~~یوخنس ، از رومه بود . نه سال وشش ماه وپنج روزبابی کرد . # ~~برحیس (؟) هشت ماه بابی کرد . اهل رومه او را گرفتند و در قلعه حبس # ~~کردند تا به گرسنگی بمرد . # ~~برحیس (؟) ازرومه بود . سه ماه بابی کرد . # ~~برحیس (؟) از رومه بود . ده سال وهشت ماه وچهار روزبابی کرد . # ~~گریگوریوس ، از ولایت سکسونیه بود . دوسال و شش ماه بابی کرد . # ~~برحیس (؟) ، از رومه بود. پنج ماه بابی کرد . # ~~سلفسطوروس ، از افرنسیه بود . چهار سال ویک ماه وبیست وور بابی کرد. # ~~تام، آنجا رفت و نماز گرد . خدا برو حسم کرف. 2رلدام خود پارهپاره می ~~برید. # ~~حق تعالی را برو رحم آمد و توبهآ او قبول کرد . # ~~یوخنس ، از رومیه بود . پنج ماه وبیست وپنج روز بابی کرد . # ~~یوخنس از رومه بود . پنج سال و بیست وجهار روز بابی کرد . # ~~سر کیوس ، دوسال وهشت ماه و هشت روز بابی کرد . # ~~بنطکطوس ، از یوسقلان بود . چهارده سال بابی کرد . چون نماند ، بر # ~~سحضی پارسا ضورک او فاهر سد شرس مانند خروس و دم مانند خرس . از حال ~~PageV01P306 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0344.png) # ~~او پرسید ، گفت : چنانکه در دنیا بودم ، مرا بدان صورت کردند . # ~~سلوسطرس ، پنجاه و شش روز بابی کرد . # ~~گریگوریوس ، از رومه بود . پنج سال بابی کرد . مردی نیکوسیرت بود، # ~~بدان را مقهور داشتی . آن طایفه به قصد او برخاستند و برو ظفر نیافتند ~~. و به گاه # ~~نزع وصیت کرد تا او را بر گردون نهند و گاو روانه گردانند ، آنجا که ~~گاو بایستد. # ~~او را آنجا دفن کنند . [کلیسیایی بزرگ بود . گاو آنجا بایستاد ، آنجا ~~دفن # ~~کردند ] . # ~~قلیمس، از الامانیه بود . نه ماه بابی کرد . # ~~طروس ، یک ماه بابی کرد . # ~~لبیوت ، از الامانیه بود. پنج سال وشش ماه ودو روز بابی کرد . # ~~عکطون ، از الامانیه بود ms309 . دو سال وسه ماه بابی کرد . # ~~اسطینو ، ازولایت لورنه1 بود ،[131 - ر] نه سال بابی کرد . # ~~اتوریوس ، هشت ماه بابی کرد . # ~~اتوسسیوس ، از تورنکدیه (؟) بود . دو سال و شش ماه و بیست و پنج روز # ~~بابی کرد . # ~~سلسطینوس ، از شهر میلان بود . یازده سال و شش ماه و بیست و پنج روز # ~~بابی کرد . # ~~فلیمتس ، از توسکانا بود . دوازده سال ویک ماه وچهار روزبابی کرد . # ~~گریگوریوس ، یک سال و سه ماه وهفت روزبابی کرد . # ~~آذریانوس ، یازده سال و چهار ماه بابی کرد ، و در عهد او امیری بزرگ # ~~با لشکری آمد بریمد نام ، و بیتالمقدس را بستد . # ~~لوسیوس ، از توسکانا بود . ده سال وپنج ماه و هفت روز بابی کرد . # ~~ایشندر ، از کبتانیه بود . یک سال و پنج روز بابی کرد . # ~~اطریانوس ، از رومه بود . پنج سال و ده ماه و سیزده روز بابی کرد . PageV01P307 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0345.png) # ~~افسطاریوس ، ازشهر اسپانیه بود . پنج سال و دوماه و سه روز بابی کرد . # ~~لوجایتوس ، از رومه بود . سیزده سال وهفت ماه و هشت روز بابی کرد . # ~~لوسیتوس ، از توسکانا بود و پنج ماه و سیزده روز بابی کرد . # ~~سلطینوس ، از سانیه بود . یازده ماه و چهار روز بابی کرد . # ~~انوسسیوس ، ازشهر ایبر1 بود. هشت سال و چهار ماه وبیست روز بابی کرد. # ~~انوسیوس ، از رومه بود . یک سال و چهار ماه و بیست و چهار روز # ~~بابی کرد . # ~~کلیکسطوس، از انگلهتر بود. چهار سال و بیست روز بابی کرد . # ~~فلاریوس ، باب صد وهفتاد وهشتم از توسکانا بود . در عهد او زلزلهآ عظیم # ~~شد چنانکه انطاکیه و طرابلس و دمشق خراب گشت و در جزیرهآ صیقلیه شهر ~~کبتانیه # ~~بکلی خراب شد وزیادت از بیست هزار آدمی غرق شدند، واومعاصر فریطر یکوس2 # ~~بود و سیم قیاصره بود ، و مدت او بیست و یک سال و بیست روز بود . # ~~سکابس (؟) از توسکانا بود . چهل سال و دوماه وهژده روز بابی کرد . # ~~آذریانوس، ازشهر میلان بود . یک ms310 سال و ده ماه و بیست و پنج روز بابی # ~~کرد ، و در عهد او مسلمانان بیت المقدس را از نصاری باز گرفتند ، از آن # ~~غصه بمرد . # ~~فکطور ، از بنهفند (؟) بود . یک ماه وهژده روز بابی کرد . # ~~گریگوریوس، از رومه بود . شانزده روز بابی کرد . # ~~... ازرومه بود . شش سال وهفت ماه بابی کرد - # ~~تیکو باوس (؟) از رومه بود . بیست سال بابی کرد . # ~~بنطکطوس، ده سال وهشت ماه و سیزده روز بابی کرد، و درعهد او [131-پ] # ~~فرنگان دمیاط باز گرفتند و مسلمانان دیگربار بار شدند و ریدافرنس را ~~دستگیر # ~~کردند و به مال ، خود را بازخرید . # ~~سلسطینوس ، از میلان بود . هفده سال بابی کرد . PageV01P308 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0346.png) # انوستسیوس ، ازجینوه بود . یازده سال وشش ماه بابی کرد . # ایشندر، از کبتانیه بود . هفت سال و سه ماه وچهار روز بابی کرد . در عهد # ~~او امرای الامانیه دو قیصر راگزیدند : یکی از اسپانیا و دیگر از ~~انگلهتر ، وقیصری # ~~دو قسم شد . # اوریانوس ، از بوتر (؟) بود . سه سال و یک ماه و چهار روز بابی کرد ، و # ~~درعهد او لشکر از مصر آمد تا جزیرهآ صیقلیه را بستاند . آن جزیره را به ~~ری کارلو # ~~برادر ری افرنس داد تا برفت و آن لشکر را بشکست و جزیره را نگاه داشت . ~~ودر # ~~عهد تورنکیه قیصر فلیمتس از ولایت سرونج بود . نه سال وهشت ماه بابی ~~کرد . # ~~و در ابتدا متأهل بود، چون زنش نماند مرحسیا (؟)1 شد وباز باب گشت ~~وخویشی # ~~از آن فریدریکوس قیصر بالشکر بزرگ از الامانیه آمد تاقصد باب کند، ری ~~کارلو # ~~به دستوری باب او را کشت ، و مدت جلوس معاصر للمش2 قیصر بود . # گریگوریوس ، از لنبردیه بود . چهارده سال و ده روز بابی کرد و فرمود # ~~تا استخلاص قدس را لشکری بزرگ ترتیب کنند . در اثنای آن حال نماند . # انوستستوس ، از برکدیه بود . پنج ماه و دو روز بابی کرد . # آذریانوس ، از شهر جینوه بود . یک ماه ونه روز بابی کرد ms311 . # ایوانس ، از اسپانیا بود . هشت ماه ویک روز بابی کرد . # نیکولاوس ، از رومه بود . دوسال بابی کرد ، و در عهد او رودخانهآ رومه # ~~زیادت شد چنانکه در شهر از خانه به خانه به کشتی تردد می کردند و ری از ~~کونیه # ~~را با باب عداوت افتاد . # مرطینوس ، ازوبو (؟)3 بود . سیزده سال بابی کرد و در عهد او از کونیه # ~~که برباب پیشین عاصی شده بود بی اجازت باب تاج قیصری بر سرنهاد . # افرریوس ، از رومه بود . سه سال وپنج ماه بابی کرد . # نیکولاوس، از شهر اوونین4 بود. چهارسال ویک ماه و سیزده روزبابی کرد. # سلسطینوس ، از ابروحیه بود . شش ماه بابی کرد و به اختیار خود را ~~PageV01P309 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0347.png) ### | وربخ بنا کتی ### | # حس %~% # ~~معزول کرد . # بنیعاسیوس ، از کبتانیه بود و نه سال بابی کرد ، ودر عهد او جزیرة صیقلیه # ~~که ری از کونیه گرفته بود باز گرفتند و پسر ری از کونیه مطیع باب شد . # سیطلطوس ، باب دویست و دوم1 از شهر ترفیس است و قرب سیزده سال # ~~است تا بر کرسی [132 - ر] بابی نشسته است ، و این زمان که شهور سنهآ ~~سبع عشر # ~~و سبعماثهآ هجری (717) است برقرار باب اوست، و از مدت جلوس او سیزده ~~روز # ~~معاصر اطلفس قیصر بود و بعد از آن تا اکنون معاصر ادالبرطوس قیصر صد ~~ویکم # ~~ن باشد . PageV01P310 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0348.png) # ~~در تاریخ هنود وصور اقالیم و ذگر ممالک هندوستان وچدسای # ایمتان آوحهم بامیوک تان هلاء الدین # ~~و ایشان دو طایفهاند : هنود و مسلمان . عدد ایشان بیست و سه تن . مدت # ~~پادشاهی ایشان یک هزار ودویست سال ، و این قسم مبنی برسه باب است : # ~~باب اول - درحساب اعوام و قرون وصور اقالیم وذکرممالک هندوستان . # ~~باب دویم - در تاریخ ولادت شامکونی و حالات و مقامات از وضع دین # ~~تناسخ از نسخ و مسخ و رسخ . # ~~باب سیم - در تاریخ پادشاهان ایشان، وایشان دوطایفهاند : هنود واهل ~~اسلام. ### | باب اول # ~~در حساب اعوام و قرون ms312 و صور اقالیم و ذکر ممالک هندوستان # و این برچهار فصل است PageV01P311 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0349.png) ### | فصل اول # در استبانت ادوار و قرون وحلپ و چترجوک و غیر آن # اعتقاد سایر بلاد هند و کشمیر و زمرهآ ختای آن است که عالم قدیم است و # ~~ار آغاز و انجام آفرینش کسی را آگاهی نیست بلکه موجودات علوی و سفلی ~~سایهآ # ~~آفریدگار اند تعالی و تقدس ، و انفکاک ذات از سایه و سایه از ذات محال ~~است ، # ~~وبا وجود شرک و کفر متفقاند بر آنکه خدای یکی است که ابتدا و انتها ~~ندارد # ~~بی مثل و مانند ، و چندان پیغامبران و پادشاهان بوده اند که در حد وحصر ~~نیاید # ~~وامتداد قرون و ادوار زیادت از آن است که به تقریر وتحریر نهایت پذیر ~~شود . ### | بیت # تک1 روزگار از درازی که هست %~% همی بگسلاند سخن را زدست # و ایام زمان را به چهار قسم غیرمساوی تصور کردهاند و هریکی را به # ~~نامی اختصاص داده ، و ابتدا از دور نخستین نهاده . و اتفاق همهآ انبیا ~~و حکما و # ~~منجمان هنود و تقریر شامکونی که آخرین پیغامبر ایشان است چنین مقرر شده ~~که # ~~ادوار چهار است : اول دور کریت یوک که معنی یک دنیا است ومعنی [132 _ ~~پ] # ~~یوک دور، و امتداد مدت این دور هفده لک وبیست وهشت هزار سال باشد ومعنی # ~~لک صدهزار سال است . دور دوم تریتایوک معنی تریت سه ربع است ومدت آن # ~~دوازده لک و نود وشش هزار سال . دور سیم واریوک معنی نصف مجموع اول . # ~~مدت آن هشت لک وشصت وچهار هزار . دور چهارم کلهیوک2 معنی ربع دور ، # ~~و آن این دور است که ما در اوییم ، ومدت آن چهار لک وسی و دوهزار سال ~~باشد # ~~واز دور آخرین تا این غایت که شهور سنهآ سبع عشر و سبعمائهآ هجری (717) ~~است # ~~مدت پنج هزار وسیصد ونود وسه سال گذشته است . وچون این دور به آخر رسد ~~PageV01P312 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0350.png) # ~~باز ms313 آغاز دور نخستین کریت یوک بود . # و آنچه براهمه و حکمای هند در کتب خود آوردهاند و استاد ابوریحان که در # ~~خدمت سلطان محمودغزنی بود ومدتها در زمین هندوستان بوده ولغت ایشان ~~آموخته # ~~و بر کتب ایشان اطلاع یافته از جمله کتابهایی که بهتر و نفیسترین کتب ~~ایشان است # ~~مشتمل برفنون علوم، نام آن بانتکل، به عربی ترجمه کرده ودر کتاب قانون ~~مسعودی # ~~آورده تاریخی قدیم است . و تاریخی که کمالشری بخشی کشمیری ساخته است # ~~تاریخ جدید است . # و ابوریحان از تقریر براهمه و حکمای هند چنان آورده است که طبیعت کلی # ~~که موجودات عالم و آفرینش بدان قایم است تاجز او فروع خود ناچیز شود و # ~~بمیرد و واجب الوجود باری است تعالی و تقدس ، و طبیعت ممکن الوچود است # ~~ولقب طبیعت برهما نهادهاند ومعنی برهما رهنماست، و آنچه مجوس تقریر می ~~کنند # ~~که برهما پیغمبر است مانند فریشتهای که همیشه زنده باشد ملازم ومدبر ~~عالم و آدم، # ~~اشارت بدین طبیعت است . و حکما این طایفه را از آن سبب برهمن می گویند ~~که # ~~مذهب طبیعت دارند و ایشان عمر طبیعت مذکور را صد سال برهمنی نهادهاند ، # ~~هرسالی سیصد وشصت روز ، هرروزی چهار هزارهزار هزار وسیصد وبیست هزار # ~~هزار سال، واین یک روز را یک کلب گویند واز ترجمهآ ابوریحان دوازده ~~هزار سال # ~~چترجوکی است و هزار چترجوک یک کلب ، و این آن مدت است که حکمای هند # ~~می گویند که مجتمع شوند کواکب سیاره و اوجات و جوزهرات1 ایشان در اول # ~~برج حمل، و در این مدت [133 _ ر] کواکب ثابته دوازده هزار دور متعاقب # ~~متوالی کرده باشند و هرروزی سیصد و شصت هزارسال، و بهموجب تقریر ~~کمالشری # ~~یخشی دربک روز مذکور که لقب آن کلب است مراد آن چهاردور است، و چون این # ~~کلب که دور برهمنی طبیعی است بگذرد همان مقدار زمان طبیعت بیاساید از ~~خستگی # ~~وجود ، مانند شب که مردم و حیوان در آن ms314 می آسایند و ترتب و ترکب از کون ~~و PageV01P313 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0351.png) # ~~فساد برافتد . وچون آن شب برهمنی بگذرد ابتدای صبح روز دیگرشود باز ~~طبیعت # ~~بیدار گردد وکون و فساد رواج پذیرد . # و روز کلب را به هزار قسمت کردهاند ، هر قسمتی را دوری میخوانند، # ~~مقدار هردوری چهارهزارهزار سال و سیصد و بیست هزارسال، و باز این زمان ~~دور را # ~~به چهار بخش کردهاند یک دینار وسه ربع و نصفی و ربعی، و دیگر باره ~~مقدار روز # ~~کلب را به بیست ونه قسم کردهاند چهارده از آن یک سال است ، هریکی را ~~نوبتی # ~~خوانند و پانزده بخش یکسال است وهریکی را از آن فصلی گویند و مقدارهر ~~نوبتی # ~~هفتاد و دو دور است و هر دوری دوبار و نیم چندان بود که فصلی . پس مدت ~~هر # ~~نوبتی صد وهفتاد ونه هزار هزار و پانصد هزار سال باشد ومدت هرفصلی یک ~~هزار # ~~[هزار] سال . # و اکنون از عمر ملک طبیعی که او را برهما میخوانند به قول بزرگترین # ~~حکیمی از حکمای ایشان، که او را برهمکوپت می گویند، هشت سال و پنج ماه ~~و # ~~چهار روزگذشته است ، و اکنون ما در روز پنجمین از ماه ششمایم از سال ~~نهم ، و # ~~ازین روزپنجم شش نوبت وهفت فصل وبیست وهفت روز از نوبت هفتم گذشته است # ~~واز روز بیست وهشتم سه بخش از بخشهای چهار گانه گذشته است و اکنون ~~درقسم # ~~چهارمین ایم که آن را کلکال میخوانند و از مبده دور کلکال تابه وقت ~~هلاک شدن # ~~سککال که معظم ترین پادشاهان هند بود ، سه هزار وصد و هفتاد و نه سال ~~گذشته است # ~~وازوقت وفات سککال تا این تاریخ که سنهآ سبع عشر وسبعمائهآ هجری (717) ~~است # ~~یک هزار و دویست و چهل و دوسال گذشته است . # و براهمهآ حکمای هند می گویند که ما این را از علم الهی دانسته ایم که به # ~~میراث از پیغامبران بزرگ متأله به ما رسیده است [133 ms315 - پ] وایشان را از ~~بزرگان # ~~متقادم معلوم شده . # ودر اول هردوری و نوبتی و بخشی و فصلی که ذکر رفت، احوال عالم بگردد # ~~و اوضاع و نوامیس مختلف شود . پس بدین حساب معلوم شد که از اول عمر ~~برهما # ~~الی یومنا هذا بیست وشش هزار هزار هزار هزار وسیصد و پانزده هزار هزار ~~هزار # ~~وهفتصد وسی و دوهزار هزار ونهصد وجهل وهشت هزار وهشتصد و نه سال است. PageV01P314 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0352.png) # در معرفت مساحت معمورهآ زمین و صور اقالیم # بدان که زمین مدور است مانند گویی در آسمان، و سطح کرهآ زمین به دایرهآ # ~~مشرق و مغرب و دایرهآ نصف النهار که هردو بر زوایای قایمه متقاطع ~~میشوند به # ~~چهارقسم میشود: شرقی شمالی، غربی شمالی، شرقی جنوبی، غربیجنوبی. وزمین # ~~آنچه معمور است در نصف شمالی افتاده است، واز این نصف شمالی نصفی معمور # ~~است که ربعی از ارباع زمین است طولانی، مشتمل براقالیم سبعه و دریابی ~~گرداگرد او # ~~که آن را محیط خوانند. واستدارت زمین از موضع خط استوا سیصد و شصت درجه # ~~است به زیج مأمونی، وهردرجه بیست و دو فرسنگ، هر فرسنگی سه میل و میلی ~~چهار # ~~هزار گز و گزی بیست و چهار انگشت و انگشتی شش جو بر پهلوی همدیگر نهاده ~~. # پس بدین تقدیر مساحت بسیط بحر وبرصد وسی و دوهزار هزار وچهارصدو # ~~شانزده هزار و چهارصد میل است، و مساحت معمورهآ آن هشت هزارهزار وصد ~~وچهل # ~~وسه هزار و سیصد و بیست فرسنگ است که بیست و چهار هزارهزار وچهارصد و # ~~بیست و نه هزار و نهصد و شصت میل باشد که آن نود وهفت هزارهزارهزار ~~وهفتصدو # ~~نوزده هزار [هزارو هشتصد و چهل هزار]ذراع بود و آن دو هزارهزار هزار ~~هزار و سیصد # ~~وچهل و شش هزار هزار هزار و پانصد ونود و پنج هزار هزار و صدو شصت هزار # ~~اصبع باشد و آن چهارده هزارهزار هزارهزار وسه هزار هزارهزار و ششصد ~~وچهل # ~~وشش هزار هزار ms316 ونهصد وشصت هزار شعیر باشد . [134 - ر] PageV01P315 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0353.png) # بز ### | سمقلار # درد گر آفالیم سبعهٔ‌ # درکتاب جغرافیا عرض عمارت هفتاد ونه درجه وربعی وسدسی نهاده آست، # ~~و گفته اند که ازین جمله شانزده درجه و ربعی و سدسی در جانب جنوب است ~~از # ~~خط استوا وشصت وسه درجه درجانب شمال ، و طول عمارت صدو هفتاد و هفت # ~~درجه [134 - پ] و ربعی نهاده است و اغلب عمارت شمالی است . وبعضی طول # ~~عمارت صدو هشتاد درجه نهاده اند و عرض شصت و شش درجه ، هردرجه بیست ~~PageV01P316 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0354.png) # ~~که پیش از این معمور بوده است و بعضی.بده عمارت در عرض ازخط استوا ~~نهادهاند، # ~~پس آنچه در جنوب بود گویند عرضش جنوبی است و آنچه در شمال بود گویند # ~~عرضش شمالی است . پس هرشهری که طولش از نود درجه کمتر بود غربی بود و # ~~هرچه بیشتر، شرقی بود و هرشهری که عرضش ازسی وسه درجه و دواز ده دقیقه ~~کمتر # ~~بود جنوبی بود وهرچه ازین مبلغ بیشتر بود شمالی . # و زمین را به هفت اقلیم کرده اند غیرمساوی در عرض طولانی از مشرق تا # ~~مغرب : # اقلیم اول - سیزده درجه از خط استوا فروتر ، وطول اوسه هزار وششصد # ~~فرسنگ است و عرض دویست و پنجاه فرسنگ. وخط استوا از جانب سودان مغرب # ~~آغاز کند و درشمال کوههایی که به جبال قمر معروف است بگذرد و بر بلاد ~~حبشه # ~~و بلاد یمن چون صنعا وعدن و برشمال بعضی از بلاد زنج در بحر اخضر در ~~آید و # ~~برجزیرهآ سراندیب بگذرد تا زمین چین . # و نهایت خط استوا به جزیرهای است که هندوان آن را جمکوت1 خوانند. # ~~[ومنتصف] خط استوا را قبة الارض ، و وسط اقالیم آنجا بود و از شهرهایی ~~که در # ~~اقلیم اول است سودان مغرب و بعضی از ولایت بربر و یمن و بلاد حبشه و ~~زنج و # ~~جزایر هندوستان تابه حدود ولایت چین . # اقلیم دوم - طول او سه مزار و سیصد ms317 فرسنگ، و عرض دویست و پنجاه # ~~فرسنگ است، وازشهرها که در اوست بلاد بربر و وسط بلاد افریقیه وزمین ~~مغرب # ~~و بعضی از دیار مصر و دریای قلزم و مکه و مدینه و اکثر ولایات عرب و ~~دریای # ~~عمان و طرفی از سند و معظم شهرهای هندوستان تا ولایت چین . # اقلیم سیم- طول او دوهزار وهفتصد وسی2 فرسنگ است و عرض دویست # ~~وسی فرسنگ ، و آن بلاد طنجه و بعضی از ولایت مغرب وبربر و افریقیه ~~[135-ر] # ~~و اسکندریه و دمیاط و عسقلان و بعضی از بلاد شام و جزیره و موصل و کوفه ~~و # ~~بصره و بغداد و بعضی از عراق و فارس و کرمان و سجستان و سند وهند و ~~ترکستان # ~~و بلاد چین است . PageV01P317 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0355.png) # اقلیم چهارم - طول او دوهزار و دویست و عرض صدو هشتاد فرسنگ # ~~است و آن بلاد اندلس و بعضی از زمین مغرب و دریای افرنج و جزیرهآ ~~صیقلیه و # ~~قبرس و بعضی از روم و ارمینیه و آذربایجان و سلطانیه و بعضی از عراق ~~عجم و # ~~خراسان و بدخشان وکاشغر و ترکستان وختا وچین است . # اقلیم پنجم - طول او یک هزار وهشتصد وسی وپنج ، وعرض صدو پنجاه # ~~فرسنگ است، و آن بعضی از بلاد اندلس و بعضی از بلاد روم و ارمینیه و ~~بحرخزر و # ~~خوارزم وبخارا وسمرقند و فرغانه و طراز وبعضی از بلاد ترکستان است . # اقلیم ششم - طول او یک هزار وششصد ، و عرض صدوسی فرسنگ اشت # ~~و آن قسطنطینیه و اکثر بلاد روم و باب الابواب و بحرخزر و بعضی از ~~ترکستان و # ~~ولایات اصناف اتراک است . # اقلیم هفتم - طول او یک هزار وسیصد، وعرض صدو بیست فرسنگ است # ~~و این تقسیم حکما در زمان افریدون قبطی و اسکندر یونانی کرده اند - و ~~آن بلاد # ~~صقالبه و سواحل دریای روم و بلغار و نهایات ترک و یأجوج و مأجوج است . ~~در # ~~بعضی ازین شهرها مردم از غایت سرما شش ms318 ماه درگرمابهها نشینند ، که ~~دورفلک # ~~آنجا رحوی است و ماوراء و مادون این مواضع را از اقالیم نشمرند ، والله ~~اعلم # ~~بالصواب . ### | فصل چهارم # در معرفت زمین هندوستان # به تقریر ابوریحان زمین سودان دوازده هزار فرسنگ است، و زمین هند را # ~~به سه قسم متساوی کرده اند و هریکی را به نامی مخصوص خوانده به موجبی ~~که # ~~در کتاب بانتکل آمده است ومانند پشت خرچنگ از میان آب انجذاب نموده ~~بدین PageV01P318 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0356.png) # ~~صورت1 .[135_ پ] # و در این اقسام کوهها وصخرهها بسیار است ممتد از مشرق تامغرب ، و در # ~~دامن این کوهها دریاهاست : از جانب جنوب دریای محیط است و مشرق او زمین # ~~چین و مهاچین2 و مغرب او زمین سند وکابل و شمال کشمیر و زمین ترک ، و ~~کوه # ~~میرو (؟)2 کوهی بغایت بلند وعالی است موازی قطب جنوبی افتاده و پیرامون ~~او # ~~کواکب سیر می کنند و طلوع و غروبشان از آنجاست ، و شبانروزی آنجا شش # ~~ماه است ، وبه عکس آن کوهی است مدور ، میگویند از زر وسیم است، وکوه # ~~میمنت (؟) درجانب شمال قنوج افتاده است که منقطع عمارت است به سبب سرما # ~~وبرف . و زمین کشمیر در وسط آن است و متصل به زمین تبوت وترک ، و آبهای # ~~جمله دیار هند از کوههای شمالی و شرقی است . # و کوه دیگر عالی هست چنانکه درهمهآ هندوستان از آن کوه بلندتر نیست که # ~~واسطه است میان تبوت وهند، که صعود آن [136 - ر) قریب هشتاد فرسنگ است # ~~واز قلهآ آن زمین هند را همچون سوادی بینند زیر ضباب، و دیگر کوهها را ~~مانند # ~~تلال خرد . وزمین تبوت وچین سرخ نماید ، و نزول به زمین تبوت از آن ~~عقبه # ~~یک فرسنگ است گوئیا این بیت ، فردوسی طوسی درصفت آن کوه گفته است : ### | ییت # در آن زیر و بالای نرم و درشت %~% زماهی شکم بینی از ماه پشت # و زمین هندوستان در میان سه اقلیم افتاده است : شرقی آن از اقلیم ms319 اول و # ~~غربی از اقلیم سیم . و اکثر ممالک هندوستان در اقلیم دوم است ، و ولایت ~~قنوج4 # ~~درمیان بحور وجبال افتاده است و دار الملک پادشاهان معظم هند است، و ~~زمین سند PageV01P319 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0357.png) # ~~برغربی آن افتاده . از دیار ایران متوجه هندوستان شدن ممر برزمین کابل ~~افتد ، و # ~~شهر قنوج برغرب آن گنگ افتاده است که از شهر ترمد از کوههای شرقی می ~~آید # ~~و دارالملک شهریاری است که درجانب شرق گنگ افتاده ، و مساحت میان هردو # ~~سه روزه راه باشد . # و ممالک قنوج مشهور به اولاد واعقاب بایدو است همچنانکه مدینهآ ماهوره1 # ~~به باسدیو معروف است و برشرقی شهرجون افتاده . بعد مسافت میان هردوبیست # ~~وهفت فرسنگ است ، وملک تانین سر3 بین النهرین برشمال آنجا افتاده و از ~~قنوج # ~~قریب هشتادفرسنگ دور است و ازماهوره پنجاه فرسنگ. و آب گنگ اکثرشهرهای # ~~هند را آب میدهد . # اگر مسافر خواهد برسبیل سیاحت که از جزیرهآ ساحل فارس قیس3 نام از # ~~دریای هند بگذرد و به دریای چین رود ، شهرهایی که بر یمین ساحل افتاده ~~اند و به # ~~توت غرب (؟) معروف اند ، نخست بحرین است و ماهی روبان و حبله وتاوه4 و # ~~لحسا وقطیف، وهمچنین میرود تا عمان وصنعاء وشهر عدن که فرضهآ ساحل ~~اعراب # ~~است ، و از آنجا می کشد تا شهر مغدسو که بر ساحل حبشه و زنگبار افتاده ~~است # ~~و درسنهآ ستین و ستمائه (660) مسلمان شدند ، و پادشاهی معین ندارند . ~~در هر # ~~محلتی شیخی مقدم و سرور باشد . عنبر و عاج و آبنوس و پوست پالنگ5 بری ~~از # ~~آنجا [136 - پ] آرند . در جزایر آنجا فیل بسیار باشد . از آنجا گذشته ~~ولایت # ~~زنگبار وحبشه است. اهالی حبشه مسلمانند وبعضی ترسا، وحد او به صعید ~~الاعلی # ~~مصر پیوسته . از آنجا گذشته بحر محیط است تاقطب جنوبی که آنجا دیگر ~~جزایر # ~~نیست . # اما ولایتی که بسیار سیاح است از قیس ، نخست شهر هرموز است و برممر ~~PageV01P320 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0358.png) # ~~آن ساحل تیز و ms320 مکران است از مضافات کرمان تاقرب یکماهه راه به پای پول ~~(؟)1 # ~~رسند که و اسطه است میان ممالک ایران و هندوستان . از آن نیمه ای ولایت ~~او جای # ~~وملتان است که از جمله ممالک دهلی است . از آنجا گذشته راهی به توی2 ~~رود و # ~~راهی دیگر برسواحل بحر و کوجرات که مملکت عظیم است و از آنجا به کنبایت # ~~وسومنات و کنکن و تانه . چنان تقریر می کنند که مجموع بلاد کوجرات ~~هفتاد هزار # ~~پاره شهر ودیه است تمامت معمور ، واهالی آن غریق نعمت و سرور ، و در ~~فصول # ~~اربعه در آن دیار هفتاد نوع گلهای رنگین به بار آید . ### | بیت # دی و بهمن و آذر و فرودین %~% همیشه پر از لاله بینی زمین # هوا خوش گوار وزمین پرنگار %~% نه گرم و نه سرد و همیشه بهار # درسالی دونوبت اثمارزمین بردارند، و مردم آنجا بت پرست باشند، و سومنات # ~~که نام صنم آنجاست خانهآ معبود و جای مسجود جملهآ دیارهند است. و از ~~آنجا گذشته # ~~کنکن و تانه است، واز آنجا به ملیبار روند وملیبار از حد کهور تاخطهآ ~~کولم سیصد # ~~فرسنگ است جمله معدن تنبول2 . بعضی از آن در بر است و بعضی بر ساحل . # ~~شهرهای سواحل نخست سندابور است، آنگاه فاکنون منجرور و بعد از آن # ~~ولایت دهلی ، آنگاه ولایت فندرینا4 ، آنگاه دیار جنگلی . و از آنجا ~~گذشته # ~~ولایت کولم . مردم آن ولایت همه شمنی باشند ، و بعد از آن دیار سوالک ~~است # ~~که مجموع آن صد و بیست و پنج هزار پاره شهر و دیه است و بعد از آن ~~مالوا # ~~که عبارت از هزار هزار وهشتصد و نود وسه هزار در تعداد آمده است وقریب ~~پنجاه # ~~سال باشد که مالوا نماند ، ومیان پسر او و وزیر منازعت افتاد و هریک ~~طرفی از آن # ~~ممالک گرفتند و دشمنان مجال مداخلت یافتند . اما معبر ، عرصهآ آن [137 ~~- ر] # ~~از حد زمین کولم تا خطهآ نیلاوور5 قریب سیصد ms321 فرسنگ سواحل همچنین شهرها # ~~و دیهها دارد، وایشان پادشاه خود را دیور گویند یعنی خداوند دولت. ~~همیشه طرایف PageV01P321 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0359.png) # ~~اقصای چین و مهاجین1 و بلاد هندوستان به سفاین بزرگ که آن را به زبان ~~چینی # ~~جنگ گویند کأمثال الجبال تجری بحناح الریا ح علی سطوح المیاه2 به آنجا ~~متواصل # ~~باشد و از نفس آن بلاد لالاس3 وعقاقیر بأسرها واز بحر آن لؤلؤ فراوان ~~میخیزد . # ~~و معبر به مثابت کلید افتاده است ، و در این چند سال دیور سند بندی4 ~~بود و ملک # ~~تقی الدین عبدالرحمن [پسر] محمد الطیبی برادر شیخ جمال الدین ابراهیم ~~وزیر و # ~~مشیر وصاحب تدبیر او بود و حکومت فتن و ملیفتن وقابل به وی ارزانی ~~داشته . # ~~در شهور سنهٔ‌ اثنتین و تسعین و ستماثآهآ (692) هجری دیور وفات یافت و ~~خزاین # ~~عالم به اضداد و حساد گذاشت . # از شیخ ابراهیم بن محمدالطیبی روایت است که هفت هزار سر گاو محمول # ~~به جواهر آبدار و زرساو برسبیل میراث به برادرش رسید و قایم مقام شد ~~وبرقرار # ~~سابق تفی الدین نایب او شد . واهل معبر بغایت سیاه باشند چه به خط ~~استوا نزدیک # ~~است. و در معبر بتخانهآ عظیم است که آن را بوتزر [خوانند] هرروز ~~هزاردیگ الوان # ~~آشها بپزند تا مردم بخورند و هنوز نیز دهند و بعد از آن طعام دیگها و ~~کاسها بشکنند # ~~و از نو دیگها و کاسها آرند، و آش بر سر برگ درخت نارجیل به مردم دهند ~~. # و از آنجا راه دو میشود : یکی در دریای سخت بر ممر چین و مهاجین ، # ~~جزیرهآ سیلان بر ره گذر افتد، چهارصد فرسنگ طول در چهار یاپنج فرسنگ ~~عرض # ~~مسافت، و موازی خط استواست . دیگر کوه سراندیب که بر دامان کوه جوزیه # ~~افناده است که به زبان هند سمقادنیب گویند یعنی مأوای خوی شیر، چه ~~هیأت6 آن # ~~ولایت بر صورت شیر خفته افتاده است، ویاقوت و بیجاده از آنجا ظاهر ~~میشود و # ~~در بیشهها و ms322 غیاض آن ولایت کرگدن و فیل بسیار باشد و رخ نیز نشان ~~میدهند . # ~~و مردم آنجا همه شمنیاند و ماورای آن جزیرهآ [137 - پ] لاموری7 است و ~~ماورای # ~~آن ولایت سوموطره و ماورای آن در بندنیاس8 از اعمال جاوه . واز کوههای ~~جاوه PageV01P322 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0360.png) # ~~عود نیکو خیزد و برابر جزیرهآ لاموری جزیرهآ لا کوارم است که بیشتر ~~عنبر اشهب # ~~از آنجا میخیزد . مرد وزن برهنه تن باشند . زنان برگ نارجیل برعورات ~~نهاده، # ~~همه ایل قا آن اند . چون از آنجا بگذرند برخشکی راهی است و ولایتی است ~~نام # ~~آن جبنه1 هم ایلقا آن اند . مردم سرخ وسفید باشند . بعد از آن ولایت ~~خثیم3 است # ~~هم ایل قا آن اند ، وماورای آن چین بزرگ است وماورای آن فرضهآ زیتون ~~برساحل # ~~دیارچین افتاده ، و دیوان قاآن که به شنگ3 معروف است یکی آنجاست . # واز آنجا گذشته به شهر خنسای4 میرسد که از صفات عظمت او یکی آن # ~~است که در میان شهر دریاچه است دور آن شش فرسنگ ، باقی بر آن قیاس ، و ~~از # ~~آنجا به چهل منزل به خان بالیق است دارالملک قا آن پادشاه روی زمین . # اماراهی دیگر که از معبر به ولایتختای به شهر کو بخو و سو بخومی رود از ~~قابل # ~~فتن به ملیفتن، واز آنجا به شهر کردرایا ، واز آنجا به شهرحواریون ، ~~واز آنجا به # ~~دهلی واز آنجا به مملکت بنگالا روند، و آن درقدیم از اعمال دهلی بوده ~~است. ماورای # ~~آن مملکت رطبان است و ماورای آن مملکت ارمن و ماورای آن مملکت زردندانه ~~. # ~~ایل قا آناند، سرحد در پاست . چون از آنجا بگذرند به ولایت راجان رسند ~~. ایشان # ~~مردارخوارند و گوشت آدمی نیزخورند و ایل قا آن اند، واز آنجا به حدود ~~تبت، که # ~~هم گوشت خام خورند وصنم پرستند و بر زنان خود بی حمیت باشند و از عفونت ~~آن # ~~هوا6 اگربعد ازنیم روزغذا خورند بیم هلاکت باشد، دفع عفونت ورنج ایشان ~~حیض # ~~زنان ms323 باشد . همواره دار چینی جوشانیده و پست جو خورند . دیگر ولایتی ~~بزرگ # ~~است که آن را قندهار گویند . درعهد قوبیلای قا آن ایل شدند . یک حد آن ~~ولایت # ~~تبت است و دیگر ولایت ختای و حدی ولایت هند . و حکمای هند گفتهاند : ~~اهل # ~~سه مملکت به سه چیز منسوب اند : ملک هند به لشکر بسیار و مملکت قندهار ~~به # ~~فیل بسیار ومملکت ترک به اسبان بسیار، والله اعلم بالصواب . PageV01P323 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0361.png) ### | بیاب دوم # در تاریخ ولادت شامکونی و حالات او و وضع دین # تناسخ از نسخ و مسخ و رسخ و فسخ [138 _ ر] ### | فصل اول # در ذکر پیغامبران هنود # کمالشری بخشی کشمیری گفته است که پیغمبران هنود فراوان بودهاند ، # ~~لیکن صاحب شریعت شش اند : مقدم ایشان ماهیشور ، دوم وشن ، سوم برهما ، # ~~چهارم ارمنت ، پنجم ناسک ، ششم شامکونی . وهریکی را علی حده دینی و ~~مذهبی # ~~هست، و امتان ایشان اصناف اند : بت پرست او آتش پرست] وبا یکدیگر ~~متعصب. # ~~و زعم معتقدان ماهیشور آن است که او هنوز نزاده است و هرگز نمیرد و پدر ~~ومادر # ~~ندارد ، لیکن زن و فرزند دارد . و تقریر کنند که ماهیشور را سه چشم است ~~: یکی # ~~آفتاب و دیگر ماهتاب1 و سیوم آتش . و اتباع اوسماع و رقص بسیار کنند و ~~تابعان # ~~وشن ارباب ریاضات باشند وتا بعان برهما آتش پرست باشند، و براهمه آن ~~طایفهاند. # ~~و زعم طایفه ماهیشور و وشن و برهما چنان است که آفتاب هر ماه به لونی ~~دیگر # ~~می تابد و در سالی دوازده آفتاب بر آیند هریکی بهرنگی، و در هردوسال و ~~نیم شمسی # ~~یک ماه قمری زیادت آید ، آن را آفتاب سیزدهم خوانند ، و درمیان این سه ~~طایفه # ~~جماعتی اند که این آفتاب سیزدهم را می پرستند . PageV01P324 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0362.png) # و زعم ارمنتیان چنان است که بیست و چهار ارمنت که پیغمبران ایشان است # ~~خواهد بود، بعداز آن آفرینش به آخر خواهد رسید ودنیا و آدمی و ms324 حیوانات ~~و نباتات # ~~همه به جای نیکان خواهند رفت و دیگر باز نخواهند آمد ، و اعتقاد ~~ناسکیان چنان # ~~است که بهشت و دوزخ را و جود نیست و مکافات و مجازات نیکی و بدی نخواهد # ~~بود و همهآ خلایق معدوم خواهند شد مانند گیاه که میروید و میریزد . # اما متابعان [شامکونی] سه فریقاند: یکی را شیراول1 گویند. ایشان ازطبقهآ # ~~نازلاند ، گویند : شامکونی راهی سخت دشوار نموده است . به جهد وسعی ما # ~~چگونه به مقصد رسیم؟ ما چگونه کسی را ارشاد و هدایت کنیم؟ بکوشیم و ~~تنهای # ~~خویشتنرا خلاص دهیم. دوم سر بتکند3 زعم ایشان چنان است که اهل دنیا را ~~از بلاها # ~~خلاص دهند . سیوم سمبکاند . ایشان مرتبهآ اعلا دارند، خلایق را ارشاد و ~~هدایت # ~~نمایند و تکمیل نفوس ناقص کنند و بر اسرار و رموز و حکمتهای شامکونی ~~واقف # ~~و مطلع اند . و شامکونی را کتابی است [138 - پ] نام آن ابدرم3 یعنی اول ~~، # ~~و آخر همهآ کتابها . وکمالشری بخشی از شامکونی نقل می کند که همهآ ~~پیغمبران # ~~یکیاند در معنی ، و هرچندگاه باز می آیند و دین خود تازه می گردانند ، ~~و همهآ # ~~پیغا مبران یک سخن گفتند که معانی جمله کناب ابدرم2 است . ### | فصل دوم # در ولادت شامکونی # درایام ماضی در زمین هند پادشاهی بود نام او شدودن که معنی آن مردی پاک # ~~اندرون باشد در شهر کیلواس، و خاتونی داشتنام او ماهامایا یعنی بزرگی ~~که چنانکه # ~~هست او را نشناسند . این زن شبی به خواب دید که ماه و آفتاب را بخوردی ~~و دریا # ~~را به یکدم در کشیدی و کوه قاف را بالش ساختی و بخفتی . چون بیدارشد ~~خواب PageV01P325 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0363.png) # ~~با شدودن بازگفت . او از معبران پرسید ، گفتند : او را پسری شود که ~~پادشاه # ~~جهان باشد ثابت شود که همهآ جهان او را سجده کنند . # بعد از آن چون مدت ولادت رسید ماهامایا1 به تماشا به باغی رفت و به دست # ~~راست به شاخی ms325 درختی2 بازی می کرد . دراین حالت پسری از وی در وجود آمد # ~~بیرون شهر مهابد که مولد و منشأ شامکونی است و وسط بلاد هند، و درهمان ~~ساعت # ~~هفت گام برفت بر زمین، درهر گامی گلزاری شکفته شد و گنجی مخفی ظاهر ~~گشت، # ~~و از چهار جهت نگاه کرد و گفت: این زادن من زادن باز پسین است و مرتبهآ ~~آخرین # ~~دیگر نخواهم زاد، چه مرا دیگر دنیا نیست، پاک روحانی شدهام، می گذرم و ~~به عالم # ~~خود باز می گردم . # بعد از آن چهار فرشته که دعوی خدایی می کنند ماهیشور و وشن و برهما # ~~و اندر بر آمدند برسبیل دایه و قابله ، و این بچه را بگرفتند و به آب ~~باران که از # ~~آسمان می بارید آبی فاتر بشستند ، و در آن وقت آواز سازها از طبل و ~~ابریشم و # ~~غیره از بالا به گوش مردم می آمد و از آسمان گل میبارید . پس آن چهار ~~فرشته # ~~محفه آوردند و مادر و پسر را در آنجا نشاندند و پیش پدر بردند . # پادشاه منجمان را احضار فرمود تا طالع مولود او استخراج کردند و او را # ~~به بتخانه بردند تاصورت این چهار فرشته را سجده کند . آن صورتها او را ~~سجده # ~~کردند. خلایق متحیر بماندند و گفتند: خدایان ما سجدهآ او می کنند، [139 ~~- ر] او # ~~هر آینه خدای خدایان باشد و او را سروارتسد3 نام نهادند یعنی تمام نفس ~~[تمام] # ~~کار. چون چهارساله شد، پدر فرمود تا اورا هنرها وعلمها آموزند. برهمنان ~~خطوط # ~~مختلف بدو نمودند . جمله برخواند ، و او خطی نوشت که ایشان جمله از ~~خواندن # ~~آن عاجز آمدند ، همه مطیع و منقاد او گشتند . # شامکونی چون به حد بلوغ رسید، دل به دنیا نمیداد . پدر اورا در حصاری # ~~کرد ، وچند سال آنجا بود . فرشتگان چهار پادشاه را که برچهار طرف کوه ~~قاف # ~~حاکم بودند خبر بردند که سروارت سد چند سال است که در حصار ریاضت ms326 می ~~کشد # ~~وسال او به بیست ونه رسید ، وقت است که او را از حبس بیرون آرید . این ~~چهار PageV01P326 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0364.png) # ~~پادشاه بیامدند و برسر آن حصار رفتند و اسبی باخود ببردند و او را از ~~حبس بیرون # ~~آوردند . او بر آن اسب نشست و شمشیر در دست گرفت و روان شد . شامکونی # ~~بایک اختاجی1 به کنار آب گنگ رسید . بسیار پیرمردان را دید در زی ~~صوفیان که # ~~ریاضت می کشیدند . موی خود را ببرید وشمشیر در آب انداخت و پارهای از ~~آن # ~~موی به اختاجی داد وپیش پدر و مادر فرستاد وباقی مویها فرشتگان به هشتم ~~آسمان # ~~بردند . آن پیران با او معارض شدند ، او از سرغیرت برسرسنگی نشست و ~~هرروز # ~~غذا یک دانه ماش ساخت تا مدت شش سال فرشتهآ «اندر» که هزار چشم دارد ~~پیش # ~~او آمد وگفت : گاه آن است که از این مقام بیرون آبی ، و در این حال از ~~آسمان # ~~ندا آمد و او را شامکونی خواندند ، و این که اهل مذاهب دیگر ادیان او ~~را آدم # ~~میخوانند ، و نشان پایش برسرکوه سراندیب نقش الحجر است ، آنجا که معدن # ~~یاقوت احمر است ، و دندانش هم آنجا در دست بخشیان است که آن را شاریل # ~~می خوانند شامکونی است ، وآن چهار پادشاه که از کوه قاف آمده بودند ، ~~از بهر # ~~افطار شامکونی چهار کاسه آورده بودند بر سریکدیگر نهاده مطابق، که ~~اکنون مجاوران # ~~کوه سراندیب دارند . ### | فععل سیم # در حالات و مقالات او # شامکونی را هشتاد سال عمر بود . گفته است که من هشتاد و چهار هزار بار # ~~به صورتهای مختلف و اشکال متنوع به دنیا آمدهام و هربار به مرگی دیگر ~~رفته . # ~~یک بار بازرگانی بودم و [139 - پ ] به دریا می گذشتم ، نهنگی آهنگ کشتی # ~~کرد . من این لفظ بر زبان راندم که «نموبدای» یعنی خدای را سجده می کنم ~~. # ~~چون آواز این دعا به نهنگ رسید او را یاد آمد که وقتی ms327 درصورت انسانی ~~بوده PageV01P327 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0365.png) # ~~است و این تسبیح کرده قصد کشتی نکرد و از گناه خلاص یافت. چون بمرد به ~~مکافات # ~~این نیکی استخوانش در صحرای بماند و روحش به تن پسر درویشی پیوست ، و # ~~آن پسرچنان بود که هر گز از طعام سیر نشدی . شامکونی از برای او شربتی ~~ترتیب # ~~کرد. چون بخورد سیرشد . پرسید که دیگرچیزی میخواهی؟ او گفت : نه ، ~~اشتها # ~~بکلی زایل شد . شامکونی پسر را گفت : بیا تا به تماشا رویم . چون ~~برفتند به آن # ~~استخوانهای نهنگ رسیدند . از پسر پرسید که این استخوانها چیست؟ گفت : ~~به # ~~برکت تو یادم آمد من این نهنگ بودهام و این استخوانها از آن من است . ~~دست # ~~در دامن شامکونی زد و گفت : مرا ازین آمد و شد و صورت مختلف باز رهان . # ~~شامکونی او را به مرتبهآ خود رسانید و از خروج و دخول صورتهای مختلف # ~~باز رهاند . # و اهل تناسخ تقریر می کنند که اجزای عالم در صدد ترقی و استکمال اند ، # ~~وچون نفسی را درصورت مزاجی عنصری تحقیق به کمالات تماما میسر ناشده ، ~~از # ~~این صورت عنصری مفارقت افتد، اگر چنانچه حالة المفارقه خلقی وصفتی ~~انسانی # ~~برو غالب بود در حال به صورت مزاج انسانی دیگر متعلق شود و استکمال خود ~~را # ~~دیگر باره متعرض گردد و آنچه در آن صورت اول ازو فوت شده از کمالات ، ~~در # ~~این صورت دوم حاصل کند ، تا آنگاه که به درجهآ ملایکه ترقی کند . حینئذ ~~تمام # ~~کمالاتش بالفعل حاصل شده باشد، واین تعلق دوم را درصورت انسانی دیگر ~~نسخ # ~~خوانند . واگر حالة المفارقه خلقی یاصفتی حیوانی بروغالب بود درحال ~~بهصورت # ~~حیوانی که آن صفت از خصایص اوست متلبس شود و باز در مراتب سیر کردن ~~گیرد # ~~تا باز به مرتبهآ انسانی رسد و از آنجا به درجهآ ملکی ترقی کند و به ~~کمال حقیقی خود # ~~پیوندد و مدتی بسیار باید مرین نفس را تا از صورتی نقل لازم افتد ms328 ، و ~~این تلبس # ~~نفس انسانی را بعدالمفارقه به هیأتی و صورت حیوانی مسخ [140 - ر] گویند ~~، # ~~واگر حالة المفارقه غالب بر نفس خلقی یاصفتی نباتی باشد، نفس درحال ~~بهصورت # ~~نباتی متلبس شود و آن را فسخ گویند ، و اگر به صورت جمادی متلبس شود آن # ~~را رسخ گویند . # و تقریر می کنند که وجودی هست و همیشه خواهد بود و او را لو کشور ~~PageV01P328 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0366.png) # ~~می خوانند و به زبان ختای کویشی1 گویند. کار او آن است که روحها را ~~ازصورتهای # ~~ناقص حیوانی خلاص دهد و به مرتبهآ انسانی رساند . # و شامکونی گفته است که مراتب آمد شد و تردد در صورت مختلف شش # ~~است : مقام اول دوزخ ، دوم شیطنت ، سیوم حیوانی ، چهارم انسانی ، پنجم ~~میان # ~~انسانی وملکی، ششم فرشتگی. وبیست وهفت بهشت است وهشت دوز خ، و کردار # ~~بد پیش شامکونی ده است : سه ازنفس و آن قصد خون ومال و اغوا برفساد ~~است، # ~~و چهار از زبان ، وآن دروغ و غیبت و سخنهای سخت و بیهوده گفتن است ، و # ~~سه از دل و آن حسد و حقد و عدم معرفت عاقبت است . و گفته است که هر که # ~~خورشهای مردم بی اجازت بر گیرد و به سخت دلی و و قاحت بامردم جنگ کند و # ~~چیزی از مال خود به کسی ندهد او در تناسخ دیو شود که نام قبتوتن2 ، و ~~غذای او # ~~از کرمی بود که درخت میخورد و دیگر کسانی که مال جمع کنند و نخورند و # ~~نددند و گویند جهت فرزندان است شیطانی شوند ، و غذای او آن باشد که ~~وقتی که # ~~از برای مردگان آش دهند خردهای که بیفتد نخورند ، و دیگر هر که زن خود ~~را # ~~دوست دارد، از و به هیچ نوعی مفارقت نتواند کرد ، چون بمیرد حیوانی شود ~~مانند # ~~کنه و کرم و در گردن جانوران دوسیده باشد . دیگر هر که قهار و جبار و ~~شریر و # ~~فتان بود ماری ms329 یا کژدم یا حیوانی [موذی] بود که زهر دارد . # شامکونی گوید : عمرها بدان سبب کوتاه میباشد که مردم در آن صورت # ~~دیگر [حیوانات را] کشته و رنجانیده است . اگر کسی قصد هیچ جانوری نکرده # ~~باشد، عمر او در از باشد . دیگر هر که چراغی و روشنائیی به کسی داده ~~باشد، چشم # ~~و دلش روشن و منور بود . فی الجمله هر راحت و مدد و معاونت که در صورت # ~~نخستین [140 - پ] به مردم رسانیده باشد ، در صورت دومین آسایش و راحتی # ~~به ازای آن مناسب و ملایم باز یابد . پس هرچه بادیگران می کنی به حقیقت ~~باخود # ~~می کنی از نیکی وبدی . # آورده اند که شامکونی در عبادتگاه زیتون3 بود فرشتهای آمد و سؤال # ~~کرد که کدام تیغ کشیده است که برهنه و زخم کننده است و کدام زهر است که ~~PageV01P329 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0367.png) # ~~هر که خورد مرد و کدام آتش جانسوز است و کدام تیرگی است که از همهآ تیر ~~گیها # ~~تیرهتر است ؟ گفت : شمشیر برهنه سخن سخت وبد است ، و زهر دیدار شاهد آن # ~~است ، و آتش جانسوز خشم وقهر است و تیرگی بر تیرگی نادانی است . وپرسید ~~: # ~~کدام توشه است باخود بردنی و کدام حاصل است بی رنج و کدام زره است که ~~از # ~~خود جدا نمیتوان کرد و کدام سلاح است که هر گزکند نمیشود؟ شامکونی گفت: # ~~توشه خیر و نیکی است و حاصل دنیاست که بی رنج به دست آمده است وزره ~~تحمل # ~~و بردباری است و سلاح عقل است . و پرسید در دنیا آسوده کیست و توانگر و # ~~ملبس کیست و سالوس کیست؟ گفت هر که قانع است وبه کفافی راضی ، آسوده # ~~است و هر که بدانچه دارد قانع است توانگر است ، و صاحب لباس متقی است و # ~~هرکه دعوی پرهیزگاری کند به دروغ ، سالوس است . ### | فصل چهارم # در وفات شامکونی # شهری در حدود هند است نام او قوشنقر، مردم آن شهر همه شجاع و ms330 پهلوان # ~~باشند . وچنان استماع کردند1 که شامکونی عزم آن شهر دارد. در راه کوهی ~~بزرگ # ~~بود خواستند تا آن کوه را از راه بردارند، شامکونی به کرامات از راه ~~آسمان بدان # ~~شهر فرو آمد و گفت: به رنج و راحت شما مرا چه حاجت است! چون مدت حیات # ~~او به آخر رسید در آن شهر گنبدی از بلور صافی یکباره آفریده شد . ~~شامکونی در # ~~آن گنبد رفت همچون شیر بخفت . از بیرون گنبد خلایق او را میدیدند از ~~صفای # ~~جوهر بلور ، و در اندرون راه نبود ، ناگاه نوری دیدند ماند استوانهآ ~~روشن که از # ~~سر گنبد بیرون رفت. بعد ازسه روزشخصی از ولایتی دور رسید تا از سخن ~~شامکونی # ~~فایدهای بدو رسد. چون خبر واقعهآ او بشنید زار زار می گریست وخودرا می ~~کشت، PageV01P330 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0368.png) # ~~ناگاه نگاه کرد شامکونی را [141 - ر] بر آسمان بدید . از آسمان بدان ~~شخص # ~~آواز داد که غم مخور و زاری منمای که من نزادم و نمردم و نه از جایی ~~آمدم و نه # ~~به جایی رفتم، نه بودم ونه خواهم بود. آن شخص از استماع کلام شامکونی ~~خرم # ~~و خوش دل شد . وآن سخنان و فواید شامکونی را جمع کردند و از آن دفتری # ~~ساختند ونام آن نشوزدی1 نهادند ، و نعوذ بالله من ذلک الخرافات . ### | باب سیم # در تاریخ پادشاهان هند، و ایشان دو طایفهاند : هندو و اهل اسلام، # عدد ایشان بیست وسه تن ، پادشاهی ایشان یکهزار و دویست سال # طایفهآ اول - هندوان # عدد ایشان ده تن ، مدت پادشاهی ایشان نهصد سال # زعم اهل هند آن است که به ایام سابق و اعوام قدیم پادشاهی بود نام او ~~اذی2 # ~~که تمامت پادشاهی روی زمین از نسل وی اند ، و نشاید که پادشاهی باشد و ~~نه از # ~~نسل او باشد ، و عنایت حق تعالی با آن یک نفس ظاهر بوده و او را وعده ~~داده که # ~~همه پادشاهان عالم از نسل او باشد ، و ms331 درهند عمود الشجره نسل این ~~پادشاه نگاه - # ~~داشته اند تا زمان باسدیو ، و گویند باسدیو بود ، در نوبت آخر به صورت ~~آدمی # ~~در شهر ماهوده در وجود آمد از انسدیو از خواهر کنش که او والی آن مقام ~~بود، # ~~و ایشان از جنس جت بودند از اصحاب مواشی وطبقهآ شودرو . کنش از طریق ~~PageV01P331 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0369.png) # ~~تنجیم و تقویم دانست که هلاک او بردست باسدیو باشد در وضع حمل قابله ای ~~برخواهر # ~~خود موکل کرد تاوقتی که بار بنهد، پیش کنش آورند. در آن شب خواب بر ~~ایشان # ~~غلبه کرد ، حراس غافل شدند، پدر او باسدیو را بدزدید واو را به پایگاه1 ~~فراخ- # ~~شاخ پنهان کرد واو را به دختر لنند بدل کرد ، چه اتفاق ولادتش در آن ~~ساعت بود # ~~و عوض باسدیو به ایشان سپرد . والی قصد کشتن او کرد . دختر پر بر آورد ~~و بر # ~~هوا بپرید و باسدیو را به حسو که دایهآ او بود سپردند . کنش بر آن حال ~~اطلاع یافت، # ~~خواست تا کیدی کند و مکری اندیشد همه بدو عاید گشت و هلاک شد . بعد ازو # ~~باسدیو را بر تخت نشاندند و او با اولاد بدو2 که پادشاه قنوج بودند ~~بزرگ ایشان # ~~جذشتر و اوجین جنگهای بسیار کرد، [141 _ پ] عاقبة الامر صیادی روزی می ~~گذشت # ~~باسدیو در زیر درختی خفته بود و پای بر پای نهاده ، پنداشت آهویی است ~~تیری # ~~بزد و او را بکشت . بعد از آن اوجین پادشاه شد و بعد ازو کنک ، و او ~~آخرین # ~~یادشاه کتورمان بود و بعد ازو از براهمه سامند پادشاه شد و بعد ازو ~~کملو و بعد ازو # ~~جییال و بعد ازو انده بال و بعد ازو نسدرجییال ، و او درسنهٔ‌ اثنی عشر ~~و اربعماثآهٔ‌ # ~~(412) هجری کشته شد و پسر او بهیم بال بعد از و پنج سال حاکم شد و به ~~او پادشاهی # ~~هند منقضی و دولت هنود منقرض گشت و از آن خاندان هیچ کس ms332 نماند، و الله ~~اعلم . ### | طایفهآ دوم # مسلمانان، و ایشان سیزده تناند و مدت پادشاهی ایشان سیصد سال # پیش از سامانیان محمود بن القاسم بن میمنه از نواحی سجستان به زمین سند # ~~در آمد و فتح کرد . نخست شهر یهنو بگرفت و نامش منصوره نهاد ، و شهر ~~ملنان # ~~بگرفت و نامش معموره نهاد ، و در شهرهای هند در آمد تابه شهر قنوج و ~~زمین PageV01P332 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0370.png) # ~~قندهار و حدود کشمیر، و از آن راه باز گشت و اهل هند را زنهار داد و به ~~صلحی # ~~ازیشان راضی شد، و بعد ازو از غزاة هیچ کس از حدود کابل نگذشت مگر به ~~ایام # ~~دولت ترک وقتی که مالک غزنه شدند . # و نایب آن دولت ناصرالدین سبکتگین بود . او در حدود هندوستان غزا # ~~بسیار کرد و بعد ازو پسرش سلطان محمود اجتهاد و اثر بسیار نموده در سی ~~و اند # ~~سال، و فتح بلاد هند به او مشهور است ، و بعد از واقعهآ او به چند سال ~~فتح دیار # ~~دهلی به ایام سلطان شهاب الدین محمد بن سام بن الحسین الغوری بود که به ~~عهد # ~~سلطان محمود هنوز به مسلمانی در نیامده بود. مالک یلاد و جبال غور بود، ~~وسوری # ~~که جد اعلا و معظم ترین ملوک ایشان بود به روزگار سلطان محمود بردست ~~سپاهیان # ~~او کشته شد و فرزندان سوری که اجداد سلطان شهاب الدین و غیاث الدین ~~بودند # ~~بعد از تقلد دین منقاد امرسلطان محمود واولاد ایشان شدند، تانوبت دولت ~~سلجوقیان # ~~به سلطان سنجر رسید. حسین غوری بر ادرسام از بهرامشاه برگشت و به حضرت ~~سلطان # ~~سنجر رفت و لشکر خواست و لشکر بستد [142 _ ر) و باسلطان بهرامشاه مصاف ~~داد. # ~~بهرامشاه منهزم [شد و] به هندوستان رفت . حسین برادر خود سام را به ~~محافظت # ~~غزنین بگذاشت و خود با غور رجوع نمود. بهرامشاه بیامد و سام را بر دار ~~کرد و # ~~حسین باز آمد . بهرامشاه بگریخت . حسین غزنین را ms333 قتل ونهب کرد و مفتاد ~~هزار # ~~آدمی هلاک گردانید . سلطان سنجر قصد او کرد، حسین گرفتارشد . سلطان ~~فرمود # ~~تا بکشند . امام احمد غزالی شفاعت کرد ، او را رها کردند . # حسین تا دو سال در بازار لشکر گدایی می کرد . روزی به در دکان طباخی # ~~امیر ولشکر کش خراسان عمادالدوله قیماج می گذشت، حسین را دید که آتش ~~دیگ # ~~طباخ می کرد . قیماج را بدو رحم آمد ، به حضرت سلطان عرضه داشت1 . ~~سلطان # ~~به احضار حسین مثال فرمود . حسین زمین بارگاه ببوسید . سلطان گفت: ~~گرفتم که # ~~ترا مال و اسباب نماند ، قدرت و استطاعت آنکه سر و روی پاک داری هم ~~نماند؟ # ~~حسین جواب داد که آن روز که این سرسرمن بود دویست هزار سرخدمت این سر # ~~می کرد، امروز چون از آن تست چنین ذلیل وخوار میداری . سلطان بر وی ~~ببخشود PageV01P333 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0371.png) # ~~و او را باعدت1 بر سر ولایت غور فرستاد وتا آخر عمر مطاوعت نمود . # چون دولت خاندان سلطان محمود به آخر آمد و از آن سلجوقیان نیز روی # ~~به انحطاط نهاد و پسران سام که برادر زادگان حسین بودند: مهتر شهاب ~~الدین محمد # ~~که به سلطان معزالدین ملقب بود و کهتر سلطان غیاث الدین مملکت هرات و ~~غور # ~~وغزنین وهند چنانکه در تصرف اولاد سلطان محمود بود بگرفتند . شهاب ~~الدین در # ~~دهلی متمکن شد، ناگاه خبر وفات برادر شنید و بعد از آن او نیز نماند . ~~غلام او # ~~قطب الدین ایبک لنگ سلطان شد و متابعت پسر شهاب الدین محمد ، محمود نام ~~م # ~~که والی غزنین بود می کرد ، و این بیت را درحق او گفتهاند : ### | بیت # سلطان مشرقین و شهنشاه مغربین %~% محمودبن محمدبن سام بن حسین # [و شعرا که در ایام ایشان بودند ، ابو القاسم رفیعی و ابوبکر جوهری و # ~~نظامی عروضی و علی صوفی و نظامی منیری سمرقندی و نظامی اثیری نیشابوری # ~~بودند] . # بعد از آن ایبک لنگ نماند . غلام او ایل تتمیش قایم مقام ms334 اوشد درشهر ~~دهلی، # ~~وملقب به سلطان شمس الدین ، وتا زمان کیوک خان سلطان هندوستان بود . ~~بعد ازو # ~~دو پسر و دختری ماند جلال الدین و ناصر الدین ورضیه ، ممالیک وبندگان ~~او الغ خان # ~~و قتلغ خان و سنکرخان [142 - پ] و ایبک خطایی و یوزبیک (؟) و میرداد # ~~شمس الدین عجمی حقوق نعمت را به کفران مجازات کرده بر جلال الدین خروج # ~~کردند . # جلال الدین گریخته ، درشهور سنهآ احدی و خمسین وستماثآه (651) متوجه # ~~حضرت منکوخان شد. قنلغخان و سنکرخان بنو از الغخان متوحش شده برعقب # ~~جلال الدین روان شدند . الغ خان رضیه را برتخت سلطنت نشاند . از آن طرف # ~~منکوخان، جلالالدین را سیورغامیشی فرمود و یرلیغ داد که سالها2 بهادران ~~لشکری # ~~که در آن حدود اند اورا مدد کنند. جلال الدین مراجعت کرد و حدود لهاور ~~و کرخه PageV01P334 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0372.png) # ~~و سودره که ایل مغول بود در تصرف گرفت و بجزوی از کل راضی شد . # بعداز مدتی الغ خان ، رضیه را از فراز تخت درکنار « نعم الختن القبر »1 # ~~جای داد . ناصرالدین را که دختر او داشت سلطان کرد و باز غدر نمود و او ~~را به # ~~قتل آورد. ### | بیت # # هر روز کند چرخ فلک بیدادی %~% هرلحظه رهین غم کند آزادی # # این شاهد ملک خوش عروسی است و لیک %~% هر روز در آغوش کشد دامادی # و الغ خان سلطان شد ملقب به غیاثالدین ، و بعد از مدتی نماند . پسرش # ~~قایم مقام شد. در اثنای این حالات ازحضرت هولا کوخان یرلیغ به استحضار ~~ملک # ~~ناصر الدین پسر و فاملک که حاکم سند بود نفاذ یافت . چون برسید، ملک ~~شمس الدین # ~~کرت وخداوند زاده برغندی اورا متهم گردانیدند، تا او را باچند نفر ملک ~~به یاسا # ~~رسانید . در این حالت ملک فیروز که از جهت ناصرالدین به امارت خلج ~~موسوم # ~~بود عازم دهلی شد و پسر سلطان غیاثالدین را ملازم گشت و به خدمات ~~پسندیده # ~~تقرب جست ، او را به محافظت مولتان که ms335 سرحد است نامزد فرمود تا مجال # ~~مداخلت لشکر مغول و بیگانه ندهد. بدین خدمت چندگاهی مواظبت نمود، ~~چنانکه # ~~عادت اهل حسد باشد او را تهمت نهادند و از دهلی او را بخواندند . ملک ~~فیروز # ~~برفت و از سلطان مخوف بود. وزیر سلطان از سرغضب روانه شد تابه اکراه ~~احضار # ~~او کند . در راه به او رسید . ملک فیروز درحال کار او بساخت وهمچنان ~~عنان ریز2 # ~~باقصر سلطان براند وسلطان را هلاک کرد و پسری نارسیده از آن سلطان بود، ~~چند - # ~~روز اسم سلطنت برونهاد . پس لشکر را در ربقهآ طاعت آورد [143 _ ر] و ~~پسر # ~~را درعقب پدر نهاد3 تا خبر برد که : ### | یا # زان قاعده های وصل در کوی امید %~% تا چشم به هم زدیم4 آثار نماند ~~PageV01P335 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0373.png) # ~~و ملک فیروز سلطان شد و دختر خود را به برادر زادهآ خود علاء الدین داد ~~و # ~~حکومت غوص و بدورن1 بدو تفویض فرمود . چون مدتی استقلال یافت لشکری # ~~آراسته جمع کرد. پیش او حکایت کردند که رای هند را خزاین بسیار است ~~مملو # ~~به جواهر آبدار ولآلی شاهوار . علاء الدین طمع درو کرد و جاسوسان برو ~~گماشت # ~~تا وقتی که لشکر رای به جانبی دیگر به دفع دشمن مشغول بودند اعلام ~~کردند . # ~~علاء الدین فتح آن مملکت کرد . رای دختر به وی داد و تمامت خزاین بدو ~~سپرد. # ~~علاء الدین چندان مواشی که داشت و آنچه یافت محمول آن نعم نامتناهی کرد ~~و # ~~مراجعت نمود . چون خبر به ملک فیروز رسید به حضور او مثال داد . او ~~تهاون # ~~مینمود . ملک فیروز را توهم عصیان افتاد، با لشکری تمام متوجه اوشد و ~~در کنار # ~~آب «جون» ملاقات افتاد چنانکه نهر بین الفریقین حایل بود . ملک فیروز ~~به اعتماد # ~~حقوق ابوت و بنوت طریقهآ حزم و راه احتیاط مهمل و معطل مانده باپنج تن ~~از آب # ~~عبورکرد . علی الرسم علاء الدین پیش عم زمین خدمت بوسید و عذرها خواست ~~. # چون ms336 لحظهای بنشستند واز هرگونه حکایات متداول شد ، علاء الدین فرصت # ~~غنیمت شمرد ویکی را از خواص اشارت کرد تا در اثنای سخن او را هلاک کرد ~~. # ~~درحال علاء الدین زر فراوان پیش امرای لشکر فرستاد ودل ایشان را بدست ~~آورد . # ~~خدمت او را گردن نهادند و از آنجا عازم دارالملک دهلی شد . کوتوالان ~~قلعه از # ~~تسلیم و مطاوعت تمرد نمودند و در نگشودند . فرمود تا منجنیقها نصب ~~کردند و # ~~به جای سنگ صرههای سیم و زر در منجنیق نهاده میانداختند . سکان قلعه به ~~ناکام # ~~سیم و زر کیسه قبول کردند و قلعهآ حصین را در بگشادند. و دو پسر ملک ~~فیروز در # ~~مولتان بودند گرفته، ایشان را به دهلی آوردند و هردو را میل کشید. ~~سلطان علاء الدین # ~~فارغ البال به استقلال برتخت سلطنت نشست وتا این زمان که شهور سنهآ سبع ~~عشر # ~~و سبعمائهآ (717) هجری است سلطان او بود ، والله اعلم . PageV01P336 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0374.png) # قسم هشت # در تاریخ ختای از عهد نیگو یادشاه اولین اییشان تا آخر پادشاهان # ~~یشان [143 - پ] شودی شو وسونام که اورا التان خان گفتندی که چنگیز- # ~~خان و اولاد او با او محاربت سردند . و ایشان سی و شش طبقه اند . عدد # ~~ایشان سیصد وپنج تن، مدت پادشاهی ایشان به زعم اهل ختای چهل هزار # ~~و دوهزار و هشتصد وهفتاد و پنج سال ، و این قسم بر دو باب است : ### | باب اول # در ذکر مملکت ختای وحساب ادوار و اعوام و معتقدات # ایشان ، و این باب بردو فصل است ویک مقدمه # مقدمهآ کتاب - چون اهل ختای بت پرست و ارباب ادیان و ملل مختلف و # ~~کفار بوده اند، بنیاد دعوی وتقریر ایشان بر قدم عالم است، [بدان] سبب ~~تواریخی # ~~که آغاز نهاده اند و قیاس ظهور خلق از آن می کنند بغایت بسیار است و در ~~هیچ # ~~عهدی کتب تواریخ ایشان دراین دیار نبوده بهو اسطهآ بعد مسافت، وحکما و ~~دانایان PageV01P337 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0375.png) # ~~ایشان اینجا نرسیده ms337 ، وپادشاهان این ولایات تیز به تفحص و تجسس آن مایل ~~نبوده، # ~~و تا زمان هولا کوخان که جمعی از حکما و منجمان ایشان با او اینجا ~~آمدند، از آن # ~~جمله حکیمی نو سحی نام معروف به سینک سینک یعنی عارف، که خواجه نصیر ~~الدین # ~~طوسی به فرمان هولاکوخان به جهت زیج ایلخانی ازو قواعد نجومی و تاریخ ~~ایشان # ~~معلوم کرد ، و دیگر در زمان پادشاه اسلام غازان خان فرمان شد تا تاریخ ~~مبارک # ~~غازانی را تألیف کنند. خواجه رشیدالدین وزیر از حکمای ختای لیتاجی و ~~نکیسون1 # ~~نام را که ایشان هردو برعلم طب و نجوم و تواریخ واقف و مستحضر بودند و ~~بعضی # ~~از آن کتب از ختای با خود آورده احضار فرمود . ایشان تقریر کردند که ~~هرچند # ~~تاریخ اهل ختای وعدد سالها و ادوار ایشان نامتناهی است، لیکن تاریخی که ~~اسامی # ~~پادشاهان آنجا در آن مشروح و مفصل است و بنیاد حکایات بر آن نهاده و در ~~این # ~~وقت میان اهل ختای شهرتی دارد و بر آن اعتماد کردهاند کتابی است که آن ~~را سه # ~~حکیم معتبر به اتفاق ساخته اند : یکی را نام فوهین خوشانک ، فوهین اسم ~~است و # ~~خوشانک صفت یعنی بخشی، و او از شهر تایغانجو2 بوده است و دیگر را نام # ~~فیخو خوشانک از شهر نین جرو3 ، نام ویگر شیخون خوشانک از شهر لادکین . # ایشان هرسه آن تاریخ را از کتب قدیم انتخاب کرده اند و تمامت حکما و # ~~دانایان ایشان تصحیح و مقابله کرده و جمله برآن [144 - ر] گواهی نوشته ~~که با # ~~کتب قدیم مقابل است و در آن هیچ شبهتی نه . بعد از آن نوبتی دیگر حکیمی # ~~تصحیح آن کرده ، آنگاه به موجبی که عادت ایشان است از آن کتاب نسختها ~~کرده # ~~و می کنند چنانکه در آن هیچ تغییر و تبدیل و زیادت و نقصان نمیتواند ~~بود ، و آن # ~~چنان است که چون بهترین کتب آن تواند بود که درست باشد ms338 و خطش بغایت ~~خوب، # ~~و مجال تغییر و تبدیل در آن نه ، رعایت این هرسه معنی را وضعی کرده اند ~~که هر # ~~کتاب که نزد ایشان معتبر افتاد خطاطی خوش نویس را حاضر کرده اند تا ~~هرصفحه # ~~از آن کتاب به خطی پاکیزه بر لوحی نوشته است و تمامت دانندگان آن قسم # ~~به احتیاط تمام مقابله و تصحیح آن کرده و خط خویش برظهر آن لوح مثبت ~~گردانیده، # ~~آنگاه نقادان ماهر استاد را فرموده تا آن را نقادی کرده اند ، و چون از ~~تمامت PageV01P338 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0376.png) # ~~کتاب برین طریقه نسخت گرفته اند و برهریک عدد آن برتوالی نوشته ، آن ~~لوحها # ~~را همچون سکهآ دار الضرب در کیسهها به مهر امنا به معتمدان معین سپرده ~~اند و در # ~~دکانهای مخصوص به آن مصلحت مضبوط نهاده و بر آن عمال تمغایی معین و ~~مقرر # ~~گردانیده . به هروقت که کسی نسخه ای از آن خواهد ، پیش آن جماعت رود و # ~~حقوق معین دیوانی و مؤنات آن بدهد . ایشان لوحهای آن کتاب بیرون آرند و # ~~برمثال سکهآ زر بر اوراق کاغذ نهند وبه وی تسلیم کنند، وبدین طریقه ~~ممکن نیست # ~~که در هیچ کتابی ازکتب ایشان زیادت و نقصان تواند بود ، بدان سبب ~~برکتاب # ~~مذکور اعتماد کرده نقل تاریخ ایشان میرود ، و العهدة علی الراوی . ### | فصل اول ### | در تاریخ ختای # تاریخ ایشان مشتمل برسه دور است : هر دوری را نامی معین . دور اول # ~~شانکون ، دور دوم جونکون، دور سوم خاون . و دور بزرگتر را ده هزار سال # ~~مینهند و این مدت را یک ون می گویند و هر روز معظم را برسه دور نهاده ~~اند ، # ~~هر دوری شصت سال و هرسالی نامی دارد تا چون طول مدت بسیار است ضبط # ~~حساب [144 - پ] آسانتر باشد، واز مبدئی که ایشان تصور کردهاند و پیش ~~ایشان # ~~معروف ومسطور است تا این زمان که شهورسنهآ سبع عشر وسبعمائهآ هجری ~~(717) # ~~است مطابق ییلان ثآیل سال پنجاه وچهارم ازدور ms339 شانکون، مدت هشت هزار ~~وهشتصد # ~~وشصت وسه ون و نه هزار و هفتصد و هشتاد و پنج سال گذشته است که مجموع ~~آن هشتاد # ~~وهشت هزار هزار وششصد وسی ونه هزار وهفتصد وهشتاد و پنج سال باشد واز ~~آن # ~~مبدأ مذکور تا آن سال که چنگیزخان ارنکخان را بکشت و مبدأ ظهور پادشاهی # ~~او بود وآن سال طونقوزییل بوده موافق شهورسنهآ تسع وتسعین وخمسمائهآ ~~(599) # ~~هجری است مدت هشتاد وهشت هزار هزار وشصد وسی ونه هزار وششصد وشصت ~~PageV01P339 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0377.png) # ~~وهفت سال بود. ### | فصل دوم # در ذکر ولایات ختای # ممالک اقوام مذکور چندپاره ولایت معظم است و اسامی آن ولایات به حسب # ~~لغت و اصطلاح هرقوم مختلف ، چنانکه در میانهآ ممالک ایشان ولایت معظم ~~معتبر # ~~است که در اغلب اوقات تختگاه پادشاهان بوده . ولایت را بر زبان ایشان ~~خان # ~~زجوخون قوی می گویند ومغولان آن را جاوقوت و هندوان چین، و نزد ما به ~~ختای # ~~مشهور است . # و ولایتی دیگر هست درشرقی ولایت مذکور مایل به جنوب که ایشان آن را # ~~نیوی1 می گویند و مغولان نیکناس و هندوان مهاجین2 یعنی چین بزرگ ، و ~~سایر # ~~مردم ماچین. وولایت چینرا به نسبت ماچین از ده یکی نهادهاند. وخواجه ~~رشیدالدین # ~~وزیر از پولاد جنکسانک روایت کرده که آن ولایت ماچین به حساب نهصد ~~تومان # ~~در دفتر آمده است و شهری بزرگ در آن مملکت است که آن را خنسای3 می ~~گویند # ~~که قطر آن از بارو به بارو ده فرسنگ است ، و در آن شهر سه بام نهاده ، ~~و تمامت # ~~خانهای ایشان سه طبقه است ، و در آن جای سه مسجد جامع است بزرگ . روز # ~~جمعه از مسلمانان پر باشد و اهل شهر کمتر یکدیگر را شناسد از غایت ~~انبوهی . و # ~~در میان شهر دریاچهای است دور آن شش فرسنگ ، وباقی به عظمت برین قیاس . # و ولایتی دیگراست در جنوبی غربیختای که ایشان آن را «دای لیو» می گویند # ~~و مغولان قراجانک وهندوان ms340 کندهر، و نزد ما به قندهار مشهور . و این ~~[145- ر] # ~~ولایت درمیان هند وتبت افتاده، دریک نیمهآ آن مردم سیاه و یکنیمه سفید، ~~ومغولان PageV01P340 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0378.png) # ~~این نیمهآ سفید را جغان حایل1 گویند . و در شمالی ختای اقوامی صحرانشین ~~اند و # ~~ایشان آن قوم را جیدن گویند و مغولان قراختای ، و مواضع ایشان به ~~صحراهای # ~~مغولستان متصل است ، و وقتی از آن قوم شخصی خروج کرد وملک ختای بگرفت # ~~و پادشاه شد ، و از نسل اوچند بطن مدتی مدید پادشاهی کردند و مغولان و ~~دیگر # ~~اقوام ایشان را جورجه خوانند، از ایشان شخصی خروج کرد و آن یان او ~~کودای نام # ~~وای کیم لقب، و ملک ختای از پادشاه قراختای بستد ومغولان او را آقوده ~~گویند ، # ~~والتان خان که درعهد چنگیزخان بود و در زمان او کتای قا آن بر افتاد از ~~نسل این # ~~وای کیم بود . و در میان ولایت ختای و قراجانک ولایت2 بسیار است و هریک ~~را # ~~پادشاهی ، از آن جمله ولایتی است که اهل آن را عادت است که دندان را از ~~زر # ~~غلافی سازند و به وقت طعام خوردن برگیرند ، و مجموع آن ولایت درین وقت # ~~ایل قاآن اند ، والله اعلم بالصواب . ### | باب دوم # در ذکر پادشاهان ایشان و ایشان سی و شش طبقه اند ### | طبقهآ اول # پادشاه اولین ایشان نیکو بوده است که آغاز تاریخ ازو کرده اند و در عهد # ~~اوشهر و ولایت نبوده ، و آدمیان برمثال دیگر حیوانات درصحرا گشتندی ~~وخورش # ~~ایشان علفها بودی و عورت پوش برگ درخت ، و به گاه گرما نفس قوی زدندی و # ~~از تأثیر آن هوا خنک شدی و باد برخاستی و به وقتی که سرفه وتهوع کردندی ~~مانند PageV01P341 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0379.png) # ~~رعد و برق در هوا پیدا شدی و به وقتی که خواستندی که هوا گرم گردد ~~دستها را # ~~برهم زدندی . و در آن زمان هرچند زنان بوده اند لیکن طریق شهوت راندن و # ~~مجامعت نمیدانستند ، نفس ms341 به نفس رسیدی وزن حامله گشتی و بعداز آن بچه # ~~در وجود آمدی . # و بعد ازو تن خوانکشی پادشاه دوم، نامش تن است ولقبش خوانکشی1 ، و # ~~در قدیم پادشاهان ایشان را لقب خوانکشی بوده ، واین زمان شی می گویند . ~~او را # ~~تن همچون تن مار بوده است و ده سرهمچون سر آدمی داشته، واو را سیزده ~~برادر # ~~بوده ، و برهمان شیوهآ پادشاه اول زندگانی کرده . و در عهد او چون [125 ~~- پ] # ~~بایکدیگر حساب کردندی برشاخ گیاه یا درخت گره زدندی واز آنجا فهم ~~کردندی. # دی خوانکشی پادشاه چهارم، او نیز یکتن همچون مار وده سر آدمی داشته و او # ~~را یازده برادربوده و عادت و شیوهآ ایشان همه یکی بوده . اولون کی و ~~شتی کی و # ~~جهخون کی ولن کرکی وسومین کی3 وشورنشی، این شش پادشاه یک طریقه و شیوه # ~~داشته اند . در عهد ایشان درخت میوه دار پیدا شد ومردم آغاز میوه خوردن ~~کردند # ~~وهنگام گرما بر درختان رفتندی و گاه سرما در سوراخها . وحال آفتاب وماه ~~در آن # ~~زمان فهم کرده اند، و پیش از آن آتش افروختن نبوده، و در آن عهد چوب ~~برچوب # ~~ما لیدندی تا آتش پیدا شدی و اول خون آهو خوردندی ، بعد از آن سنگ به ~~آتش # ~~گرم می کردند و بر سرسنگ گوشت آهو میانداختند تا بریان میشد و میخوردند # ~~و مجموع ایشان برین عادت میرفتند و هنوز انسانیت بر ایشان اطلاق نرفته ~~بود . ### | طبقهآ دوم # نوکی یازدهم پادشاهان ختای بوده و ابتداء ظهور اوصاف انسانیت از فهم # ~~وذکا آغاز ازوشده، و در عهد او علم فال که ختاییان دراین وقت آن را خوی ~~می گویند # ~~و مانند رمل است اختراع کرده اند ، و بعد از آن در آن باب کتاب ساخت3 ~~وشیوهآ # ~~زناشوهری4 و زفاف او آغاز کرده و وضع خط او نهاده و طریقهآ حساب و ~~قباله PageV01P342 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0380.png) # ~~ونامه بادید آورده و دام ماهی ساخته ، تا گرفته اند ms342 و میخورده1 ، و ~~سازی ساخته # ~~که ابریشم آن بیست و پنج تار بوده و عوض ابریشم چون در آن وقت نبوده نی # ~~باریک را شکافتهاند و بر آن ساز بسته، و آن را خواهر او ینواشی نام زده ~~که بعداز و # ~~پادشاه شد . # و بعد ازو کون کونشی ، تاعی تایشی3 ، رن خویش ، جوی یانک ، اولی - # ~~شی، خیخوشی، سونیوشی، خون دونشی، حوبانک شی، کوینشی، جوسنشی، # ~~هم کان شی ، و وخواشی پادشاهی کرده اند و بعد از آن به طبقهآ سیوم ~~منتقل شده . ### | طیقهآ سوم # شنون پادشاه بیست و هفتم، تن او همچون مار ویک سر آدمی داشته . درعهد # ~~او آلات اسباب زراعت از گاو و غیره پیدا گردانیدند و زراعت کردند ، و ~~علاج # ~~بیماری و تجربهآ [146 - ر] داروها او آغاز کرد و درمیان خلایق او مشهور ~~گردانید # ~~و معاملات و بازارها در صحراها ظاهر کرد . و سازی دیگر بیرون آورد و آن ~~را # ~~قوبوزکیم3 گویند . و بعد ازو دی جینک دیلم ، دی مینک ، دی حی ، دی لای ~~، # ~~دی یای4 ، دی در پادشاهی کرده اند، و بعد از آن به طبقهآ چهارم منتقل ~~شد . ### | طبقهآ چهارم # شنوت پادشاهی سی و پنجم هفده پسر داشته : پسر دومین شجاع و زیرک و # ~~عاقل بوده . و در آن عهد دیوی پیدا شد نام او«جی» بود وهفتاد نفر دیو5 ~~آقا واینی # ~~تبع داشت و سر او مسین و پیشانی آهنی بود و سنگ و ریگ میخورد و خلق را # ~~زحمت بسیار میرسانید و کس را مجال مقاومت با او نبوده ، و بر پریدن ~~قدرت # ~~داشته . این پادشاه با آن دیو هفت شبانروز6 جنگ کرد و بروی دست نمییافت ~~. # ~~از آن معنی غمناک گشته درخواب رفت، و در آن عهد تیر و کمان نبود، او به ~~خواب PageV01P343 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0381.png) # ~~چنان دید که به در گاه حق تعالی میرفتی . دربان بهشت تیرو کمان داشت ~~پرسید که # ~~چیست . او فواید آن با او تقریر کرد و استعمال آن ms343 به وی آموخت . پادشاه ~~را در # ~~خاطر آمد که این سلاح لایق آن است که آن دیو را بدان تدارک کنند . چون ~~بیدار # ~~شد صورت آن یاد داشت . ترتیب کرد و به جنگ دیو رفت و او را بکشت . و در # ~~آن زمان ابریشم و جامه بافی نبوده و مردم برگ درخت میپوشیدند . هم ~~درخواب # ~~بهشتیان را دید ، جامههای خوب پوشیده . حال آن پرسید و بیاموخت . چون ~~بیدار # ~~شد ، به تدبیر آن مشغول گشت ، تا ابریشم ساخت و جامه بافت و بدوخت ~~ومردم # ~~را بیاموخت . # و در عهد او ارنان1 نام شخصی پیدا شد استادی ماهر، وکارهای معظم آغاز # ~~کرد . کشتی و گردون وطبق و آلتهای چوبین او پیدا کرد و شهر ساختن از ~~چوب # ~~او بنیاد نهاد و تابوت جهت مرده هم او اختراع کرد ، و پیش از آن آدمی ~~مرده را # ~~دفن نکردندی و بینداختندی . این پادشاه فرمود تا مردگان را دفن کنند و ~~از جملهآ # ~~یساقهای2 او یکی آن بود که هرمردهای که از نسل پادشاهان باشد هفتم روز ~~او را # ~~از خانه بیرون برند و در صحرا به موضعی بنهند وهفت ماه آنجا بگذارند . ~~بعداز # ~~آن در گور نهند . و بلندی گور ایشان سه قلاج2 باشد و امرا را پنج روز و ~~پنج ماه و # ~~بلندی گور[146 - پ] دو قلاج و کسری ، ودرخت سرو برسر آن بکارند، وعموم # ~~مردم را سه روز وسه ماه و بلندی گور چهارگز و درخت بید برسر آن بنشانند ~~. # واین پادشاه نه پاره شهر بنا کرد : دی یوجیو، سینک جیو، یوجیو، بین جیو، # ~~لانک جیو، جوجیو، یانک جیو4 ، و تمامت را معمور گردانیده به پسر سپرد. ~~بعداز # ~~انقضای دور او [و] فرزندان او هژده نفر ، دولت ایشان منقطع شد ، والله ~~اعلم . PageV01P344 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0382.png) ### | طبقهٔ‌ پنجم # شوخوار کم بن شی پادشاه پنجاه وسیوم ، چنان تقریر می کنند که او را پدر # ~~نبود و مادرش نوری دید و از آن آبستن شد واو ms344 را بزاد ، وپیش از آن مرغ ~~همای # ~~نبوده و در عهد او بادید آمد وبر بالای اردوی او پرواز کرد، و در آن ~~زمان شهرها # ~~را محلات پیدا کردند . و او بغایت پادشاه عاقل و عادل و زیرک و مهندس ~~بود ، و # ~~بعد ازو نه پادشاه از نسل او پادشاهی کردند و دولت ایشان منقضی شد . ### | طبقهٔ‌ ششم # جون موکاویانکشی پادشاه شصت وسیم ، از نسل پادشاه سی و پنجم شنوت # ~~بود ، عظیم مقبل و عاقل و عادل . باحضرت حق تعالی نیازی داشت و عبادت # ~~بسیار کرد . در عهد او کلاههای نیک او و قولجا1 بادید کردند، و بعد ازو ~~به نه بطن # ~~دولت ایشان به پایان رسید . ### | طیقه هنتم # دی لو کاوشینکشی پادشاه هفتاد وسیوم، درعهد او کهو که2 وطبل و زنگ و # ~~درای وضع کرده اند ، و حکیمی بزرگ بود نام او جی سون ژی ، او را معلم ~~خود # ~~گردانید و علم بسیار از وی آموخته و کتب ساخته ، و بعد از هشت بطن دولت # ~~منقضی شد . ### | طبثهآ هشتم # دی بوبارمانکشی ، پادشاه هشتاد و دوم از عم زادگان پادشاه سی و پنجم ، # ~~تقریر می کنند که مدت چهار سال در شکم مادر بوده و موی و ابرو برداشته ~~هشت3 PageV01P345 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0383.png) # ~~رنگ، واز وی مثل کرامات ظاهرشده . و درعهد او دو فرشته آمده: یکی ~~برصورت # ~~و مقربان که در آمدی و دل وی با پادشاه بد بودی، گاو اورا به دندان ~~بگرفتی وقوچ # ~~بهسر میزدی. و بعد ازمدتی قوچ بمرد و به موضعی که جای او بود درختی بر ~~آمد # ~~[147 - ر] بلندی او هشت1 گز، وخاصیتی داشت که در هرماه پانزده روز برگ ~~از # ~~آن بیرون آمدی و پانزده روز دیگریکی از آن فرو افتادی . وبعد از مدتی ~~گاو نیز # ~~بمرد . پادشاه غمگین شد که بعد ازین معرفت مردم چگونه حاصل شود . در ~~موضع # ~~گاو درختی بر آمد سه گز، و سرشاخهای آن خار بود. چون بدخواه پادشاه ms345 در ~~آمدی # ~~دردامن وی در آویختی، و آن درخت دیگر سر برزمین نهادی، پادشاه از حال ~~مخالفان # ~~آگاه شدی . از ممالک سی و دو3 مرد صاحب کرامات آمدند و ملازم شدند ~~وعلوم # ~~می آموختند و کتب بسیار تصنیف کردند ، و مرغ همای برسر او فروآمد ، ~~وبازیی # ~~که به زبان ختای آن را جام می گویند و درین ملک نیز میبازند ، عدد خانه ~~های آن # ~~سیصد وشصت وشش است به عدد روزهای سال، او وضع کرد . # و او را یک پسر بود نام او بانجو3 ، پدرش چون او را مستعد پادشاهی ندید # ~~فرمود تا ندا کردند که تمامت مردمان عاقل کافی دانا که در ممالک او ~~هستند جمله # ~~پیش او جمع شوند . از جوانب و اطراف مملکت دوهزار جوان عاقل هنرمند را # ~~حاضر گردانیدند ، از آن جمله هیچ یک را ملایم طبیعت خود نیافت . بعد از ~~آن # ~~یک هزار مرد دیگر بیاوردند. او بخورها بر آتش نهاد و به تضرع تمام ~~باخدای تعالی # ~~مناجات کرد که چون مرا آمرزیدی مقبلی ندادی و از دوهزار آدمی یکی را ~~ملایم # ~~طبیعت خود نیافتم . از این یک هزار یکی را لایق روزی گردان . آنگاه ~~تفحص # ~~نمود ویکی را مستعد یافت، پرسید که نام توچیست؟ گفت: یوویوشی4 ، و آن ~~شخص # ~~شکلی بغایت زشت داشت مانند اژدها، و چشمهای او هریک دو مردمک دیده ~~داشته، # ~~و خدمت پدر و مادر نیکو کرده ، او را اختیار کرد و هم درحیات خود ~~پادشاهی # ~~به وی داد . PageV01P346 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0384.png) ### | فه # دیشن یوریوسی ، پادشاه هشتاد و سیوم نه سال در حیات او پادشاهی کرد . # ~~در عهد او چهار عیار بد فعل مستولی بودند و مردم از دست ایشان در عذاب ~~. او # ~~هرچهار را به دست آورد وبکشت وعالم آرام یافت، و تابوت چوبین [147 _ پ] # ~~و سفالین اختراع کرد و ده پاره شهر بنا کرد . فرزند شخصی یسار1 نام را ~~بر گزید # ~~و در حیات خود به پادشاهی نشاند ms346 ، و بعداز آن وفات یافت . ### | طیقهآ دهم # سیایروت ، درعهد او دوازده سال متواتر باران بود چنانکه به طوفان انجامید # ~~و بیشتر عالم آب گرفت و اکثر خلایق هلاک شدند مگر بعضی که کشتیها تو ~~انستند # ~~ساخت و کسانی که بر سر کوهها و بلندیها مانده بودند . این پادشاه با ~~خود اندیشید # ~~که چون این در زمان من پیدا شد و خلق هلاک گشتند هر آینه از تغفل ~~واندیشهآ بد من # ~~باشد . تمامت بقایای مردم را جمع کرد و در خانهها ممر آب بساخت تا آبها ~~را که # ~~به هرجا جمع شده بود به دریا ریخت و زمینهای ولایات خشک شد ، ونه ~~رودخانهآ # ~~بزرگ که در ولایت ختای است در آن عهد بریده اند. و در زمان اومردی بود ~~چهل گز # ~~بالای او ، و بعد ازو شانزده2 بطن پادشاهی کردند . ### | طیقهآ یازرهم # شنک تانک، پادشاه صد ویکم از نسل ری کو کوشنک شی پادشاه هفتاد و سیوم # ~~بود . در عهد او هفت سال باران نیامد و چشمهها و رودخانهها خشک گشت و ~~مردم # ~~از زراعت بازماندند و قحط شد . او گفت این همه شومی گناه من است . ~~بفرمود تا # ~~هیزم بسیار جسع کنند واو را بسوزانند، تا باشد که خشم خدا کم شود و ~~گناهان او PageV01P347 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0385.png) # ~~و از آن خلق ببخشد . چون هیزم جمع کردند و اثر صدق و نیاز او ظاهر گشت ~~، # ~~حق تعالی رحمت کرد و هفت شبانروز باران بارید و خلق از تنگنای قحط و ~~نیاز به # ~~فراخنای نعمت و ناز افتادند . و بعد از او بیست و نه بطن پادشاهی کردند ~~. ### | طبقهآ دوازدهم # جورو دانک، پادشاه صدوسی و یکم، اورا پدری بود جیورن1 نام، و آن مردی # ~~حکیم بغایت کافی . وفالی که پیش ازین نو کی اول پادشاه طبقهآ دوم وضع ~~کرده بود # ~~و آن را برهشت قسم نهاده و فهم آن دشوار ، آن را برهشت درهشت قسمت کرد ~~و # ~~بر شصت و چهار3 خانه ms347 نهاد و روشن گردانید و به مرتبهآ پادشاهی رسید ، ~~اما از راه # ~~حکمت خویشتن را بدان مشغول نکرد و پسر خویش را قایم مقام گردانید و ~~اونیز # ~~بغایت حکیم و عادل بود . وضع و تعیین فرسنگ او کرد . # و در آن [148 - ر] عهد در شهری که از آن طرف خانبالیق است، نام آن # ~~جیز کوه2 ، پادشاهی بود وانک نام، مدت شصت سال پادشاهی کرده سی سال به ~~عدل # ~~و داد گذرانیده و سی سال به ظلم وتعدی . و خاتونی داشت [ نام او واکی، ~~او را # ~~دوشب داشته ، و نوکری بغایت بهادر] اولی4 نام ، او را فرمود تا در همه ~~شهرها # ~~جهت او شراب و طراسون5 بسیار جمع کنند و سرایی بزرگ ساخته و آن را # ~~جنک نیکون نام نهاده یعنی سرای شب دراز ، و تمامت سوراخهای آن گرفته تا ~~بکلی # ~~تاریک شده ، و شمع بسیار افروختی، و در آنجا مدتی شبانروزی شراب خوردی، # ~~و گفتی این مقدار یک شب است . این جورودانک به قصد او لشکری عظیم کشید. # ~~چون خبر وصول او شنید از ترس و هیبت او خود را در آتش انداخت و بسوخت # ~~و جورودانک آن مملکت را بگرفت . و بعد ازو پسرش چینک دانک پادشاه شد و # ~~بعد ازو پسرش کنک دانک و بعد ازو پسرش جی دانک پادشاه صدو سی و چهارم ، # ~~پادشاه بزرگ و مبارک بود . # و از جمله حوادثی که در زمان او واقع شد یکی آن است که پیش از آن در ~~PageV01P348 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0386.png) # ~~ممالک ختای وهند و کشمیر هر چند مذاهب مختلف داشتهاند لیکن شخصی که ~~دعوی # ~~پیغامبری کند و او را ملتی و راهی باشد که خلق متابعت آن کنند نبود . ~~درعهد این # ~~پادشاه شمکونی برخان1 که اقوام هند و کشمیر وتبت و ختای و تنکقوت و ~~ایغور # ~~او را پیغامبر میدانند و جمله متابعت او می کنند در وجود آمد و در بیست ~~وچهارم # ~~سال از پادشاهی او آوازهٔ‌ ms348 دعوت او به ختای رسید . و شمکونی برخان را ~~هفتاد # ~~وهشت سال عمر بود و از ابتدای ولادت او تا این زمان که شهور سنهآ سبع ~~عشر و # ~~سبعمائه (717) هجری است مدت دو هزار وسیصدوسی و نه سال است . # حکایت - ولادت شمکونی برخان به زعم اهل ختای چنان است که پدر او # ~~از ملک کشمیر و انکل بود در ولایت یو کیا تیلاوی2 نام انکفانک ، و آن ~~پادشاه در # ~~آن ولایت حاکم ومقدم هشتاد و چهارهزار و دویست وشصت ملک، و رئیس شهرها # ~~و ولایات بوده ، و زنی داشته مویه نوجیننام، وچنان می گویند که اورا ~~بکرخواست # ~~و باوی صحبت نا کرده در باغی که نام آن لم یبنی بوده در زیر درختی [148 ~~- پ] # ~~که آن را یوکجه3 خوانند خفته بود . ازهوا و از نور آبستن شد ، و بعد از ~~آن از # ~~جانب راست پهلوی او شکافته گشته و بچه ای بیرون آمد . شوهرش پرسید که ~~من # ~~به تو نرسیدهام وبکر بودی ، از که حامله گشتی؟ گفت : درباغ در زیر فلان ~~درخت # ~~ناگاه نوری برمن افتاد و بیهوش شدم ، ندانستم که چیست . از آن حامله ~~گشتم . # ~~و هنگام ولادت او نه اژدها از هوا فرود آمدند وآب از دهن بر وی میریخته ~~، و # ~~او را در طشتی زرین شسته ، بعد از آن هفت گام دویده و به آواز آمده که ~~مرا خدای # ~~فرستاد تا پیغمبر باشم تا وقتی که دیگر پیغمبران بیایند . و بغایت خوب ~~صورت و # ~~فصیح ودانا و کامل بوده . چون نوزده ساله شد به کوه رفته و تاپنج سال ~~آنجا میبود # ~~و هیچ نمیخورد و تا شش سال دیگرهم در کوه به عبادت مشغول بود . بعد از ~~آن # ~~دعوت پیغامبری کرد و تمامت ولایت کشمیر و انکل و اکثر هندوستان و ختای # ~~مذهب او گرفتند و متابعت نمودند . # و بعد از جیوانک ، مودانک پادشاه شد ، و او را امیری بود برافر4 نام . PageV01P349 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0387.png) # ~~کارهای پسندیده ms349 کردی . به فرمان او برقنقلی نشست که هشت اسب می کشیدند ~~و در # ~~شبانروزی صد فرسنگ میرفت و در ولایات می گردید و احوال معلوم می کرد و # ~~می آمد وبا مووانک می گفت ، و به ایران زمین نیز آمد و احوالها و ~~هواهای این # ~~ولایت را معلوم کرد . # و درعهد او شخصی خوران1 نام بود، علم کیمیا بیرون آورد و سیمیا نیز نیکو # ~~دانسته چنانکه هرلحظه خودرا به شکلی غریب بر آوردی و لعبت بازی او ~~بنیاد نهاد. # و بعد ازو کواتوانک پادشاه شد و بعد ازو پیدانک و بعد ازو سیارانک . و # ~~در عهد او از ولایتی که داخل مملکت او بود ببری دوپای و گرگی چهارشاخ # ~~پیش وی آوردند . و بعد ازو بیدانک و بعد ازو تمیلوانک و بعد ازو سون ~~دانک # ~~عادل بود. بعداز بیست سال از ایام او دوسال باران نبارید وخلق در زحمت ~~بودند، # ~~با خود گفت : من بر رعیت ظلم نکرده ام تا این حادثه به شومی آن باشد ، ~~همانا # ~~فعل بد می کنم . خود را ازعشرت و ناپسندیدها بازداشت . بعد از آن باران ~~ببارید # ~~و مردم آسایش یافتند ، و خطی که این زمان بر آن [149 - ر] مینویسند و ~~از خط # ~~معقلی استخراج کرده اند در عهد او وضع کردند و نام واضع آن شوجز3 بوده ~~. # و بعد ازو سوندانک پادشاه شد وخاتونی بغایت پاکیزه داشت یوس نام ، # ~~هر گز نخندیدی، هرچند شوهرش سعی کرد تابخندد میسر نشد . و در آن عهد ~~معهود # ~~چنان بود که بهوقت وصول یاغی بر کوه آتش افروختندی و دهل زدندی بدان ~~سبب # ~~امرا واقف می گشتند و حاضر میشدند . ناگاه بی موجبی فرمود تا چنان ~~کردند و # ~~لشکرها برقاعده جمع آمدند و تعجب نمودند که دراین حوالی هیچ یاغی نیست ~~، # ~~این حال چگونه است! بدان واسطه خاتون بخندید و پادشاه را خوش آمد ، ~~طویها # ~~کردند بهنشاط آن . بعداز دوسال بحقیقت یاغی رسید و برقاعده آتشها ~~برافروختند ms350 # ~~و دهلها زدند ، امرا حمل بربازی کردند و حاضر نشدند . یاغی در آمد واو ~~را هلاک # ~~کرد و باز گردید . # بعد از آن بینک وانک در تختگاه پدر بنشست و نامبارک داشت و شهری دیگر # ~~بناکرد لاکین نام، آنجابودی. و بعدازو وانکوانک و جونک وانک و نیزوانک ~~و بی وانک PageV01P350 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0388.png) # ~~و سانکوانک و کونکو انک و لیک وانک به ترتیب پادشاهی کردند. دین وانک ~~پادشاه # ~~صد و پنجاه ویکم درسال دوم از پادشاهی او تای شانک لاو کون در وجود ~~آمد، که آن # ~~قوم او را نیز پیغامبر میدانند . # حکایت - تای شانل لاو کون از ولایت جو بوده و پدرش را نام جن1 ، او # ~~نیزچون شمکونی برخان از نور بادید آمده در زیر درخت آلوچه ، هشتاد سال ~~در # ~~شکم مادر بوده ، بالا چهار گزونیم داشته و پیشانی دو گز، و ابروهای ~~سطبر و بینی # ~~بزرگ و گوشهای بغایت پهن ، چنانکه به دوش او میرسید، و از پهلوی چپ ~~مادر # ~~بیرون آمده . و در حال ولادت ریش سفید داشته ، بدان سبب خلق او را عزیز ~~و # ~~محترم داشتند و به پیغامبری قبول کردند و نام آن قوم که متابعت او ~~نمودند سنشن2 # ~~بوده . و بعد از شمکونی برخان به سیصد و چهل وهشت سال دروجود آمد ، و ~~از # ~~ولادت اوتا این زمان که سنهآ سبع عشر وسبعمائهآ [149 - پ] هجری است یک ~~هزار # ~~ونهصد و نود و دو سال است . # و بعد از دین وانک3 ، کانک وانک و بعد ازو لینک وانک پادشاه شد واز مادر # ~~ریش دار در وجود آمد ، و درعهد او کون فرری بزاد که پدرش را نام شولنک ~~بوده # ~~و مادرش را جوشی، و در آن حدود کوهی بزرگ بود نام آن نیکو ، در آن لحظه # ~~که او از مادر جدا شد آن کوه بیفتاد، و چون بزاد برهمه اندام موی داشت ~~و بالای # ~~او نه گزونیم بود و پهناش چنان فراخ که چهار گز ms351 ریسمان گرد او در آمدی، ~~وصورتی # ~~مهیب برمثال ببر داشت و بغایت عاقل و کافی بود ، بدان واسطه بیشتر مردم ~~مرید او # ~~شدند وسه هزار شاگرد داشت که ازو علم آموخته، و از آن جمله مفتاد و دو ~~به مرتبهآ # ~~پادشاهی رسید، و بعد از بای شانک لاو کون به مدت پنجاه و پنج سال در و ~~جود آمد # ~~و هفتاد وسه سال عمر یافت . # و بعد ازو لینکوانک ، کی وانک، ناوانک ، کینوانک ، ونوانک ، جین دین # ~~نیوانک ، کووانک ، سیوانک، ویلدانک ، عانوانک ، بیلهوانک ، هین شیوانک، # ~~سوشینوانک ، بن وانک پادشاهی کردند . و در عهد بن وانک مملکت خراب شد و ~~PageV01P351 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0389.png) # ~~از ولایات او سی و پنج پاره شهر به دست یاغیان افتاد ، و بعد از آنکه ~~او نماند # ~~جماعت بیگانگان ملک را به چهارده قسم بخش کردند و هریکی را پادشاهی # ~~علی حده بر گرفت مانند آن که در این دیار ملوک طوایف بودند . و بعد از ~~چندگاه # ~~هفت پادشاه بادید آمدند وملک از آن چهارده باز گرفتند بعضی به مشارکت و ~~بعضی # ~~به انفراد . مدت پادشاهی آن هردو طایفه دوازده سال بود و ایشان هردو ~~طایفه با # ~~یکدیگر حکم کردند . ### | طبقهآ سیزدهم # بعد از آن پسر بن وانک1 یکی از پادشاهان هفتگانه شیخوانک1 نام2 قوت # ~~گرفت و مملکت از آن شش پادشاه دیگر که شریک پدر او بودند باز گرفت و بر # ~~مجموع ممالک پادشاه شد . # او با دو پسر خود رشنی خوخوی3 و سامشی زن طبقهآ چهاردهم اند . ### | طبقهآ پانزدهم # یانک وانک پادشاه صدو هفتاد و سیوم عظیم [150 - ر] بهادر بود ، چنانکه # ~~زور نه گاو4 داشت ، خروج کرد و سامشیزن را بکشت و پادشاه شد . ### | طبقهآ شانزدهم # حن کاوان5 بغایت دلاور بود وصورت و شکل اژدها داشت . در ابتدا پیشوای # ~~محلتی بود، شنید که در کوه اژدهایی سفید پیدا شده است و مردم را زحمت ~~میدهد، # ~~با ده نفرمرد برفت و آن اژدها را بکشت، بدان سبب ms352 آوازهآ او بلند شد و ~~به پادشاهی # ~~رسید و با یانکوانک مذکور هفتاد و دو مصاف داد و او را کشت . و سه امیر ~~معتبر PageV01P352 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0390.png) # ~~داشت . چنانک لانک استاد او بود وجینک سانک شو وزیر او بود وجن سن(؟) ~~لشکر # ~~به وی تعلق داشت . # و بعد ازو شوفیدی پادشاه شد . درعهد او مردی جونکیو1 نام، نیزدن پدید # ~~آورد و چون او نماند مادرش کووتانجو نام2 قایم مقام شد، ومیخواست که از ~~قوم # ~~پادشاهی بنشاند و امرا راضی نشدند و جنگ کردند و از آن قوم سه هزار ~~آدمی # ~~به قتل آوردند و فیدی برادر شوفیدی را بنشاندند . # و بعد ازو نودی پادشاه شد ، و درعهد او چنان مشهور بود که از آن طرف # ~~دریای مشرق گیاهی است که اگر کسی به نیت درازی عمر خورد چندانکه نیت ~~کند # ~~عمر پابد و اگر به نیت آن خورد که فرشته گردد چنان شود . و او را هوس ~~آن # ~~گیاه برخاست. منجمی داشت بغایت ماهر فونک فونکشو نام، اورا در کشتی ~~نشاند # ~~و بفرستاد تا آن گیاه بیاورد. چون مدتی انتظار کرد روزی به ناشناس پیش ~~فال گویی # ~~رفت و فال گوی گفت : شخصی که تو از حال او می پرسی بر کشتی شکسته می ~~آید، # ~~و درین حال سهنوبت دست برهمزد وخندید و تاده روز دیگر برسد . پادشاه ~~تعجب # ~~نمود و آن حکم را بنوشت. بعد از ده روز منجم برسید و گفت: به و اسطهآ ~~آنکه باد # ~~مخالف آمد وکشتی بشکست، باز گشتم . پادشاه گفت : در فلان روز چرا سه ~~نوبت # ~~دست برهم زدی و خندیدی ؟ گفت : از آنکه فال گوی از ده روزه زاه حال من # ~~میدانست و پادشاه را نسیشناخت . # و این پادشاه را دو پسر بود و بزرگتر لیوانک نام ، امیری با ایشان بد بود # ~~سحر کرد تابه درویشی بمردند و خاتون پسر آبستن بود ، حبس کرد تا اگر ~~پسر آرد # ~~بکشند . چون پسر آورد زن ms353 دختری دیگر را به جای او نهاد [150_ ب] چنانکه # ~~واقف نشدند و پسر را بیرون فرستاد و پادشاهی به خودی دادند که برادر ~~لیوانک # ~~بود ، بعداز سیزده سال نماند ، سوندی پسر لیوانک را که در دکان ~~نانوایی3 پنهان # ~~کرده بودند به پادشاهی نشاندند ، وبعد ازو وندی ، جندی ، ایدی ، بندی ~~پادشاهی # ~~کردند و او را امیری زهر داد و نبیرهآ سوندی رورنیک (؟) را که دوساله ~~بود بردامن PageV01P353 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0391.png) # ~~نشانده حکم می کرد . بعد از سه سال آن پسر نماند و آن امیر پادشاه شد . ### | طبقهآ هفدهم # وانک موانک، بعداز پانزده سال امرا جمع شدند و به زندگی گوشت از اندام # ~~او باز کردند وبه زاری بکشتند و از نسل کنیدی پادشاهی بنشاندند . ### | طبقهآ هؤدهم # کینکشین بازهار، پادشاه صد وهشتاد وهشتم از هفتم بطن کنیدی بود ، مردی # ~~بغایت بیدل، چنانکه هروقت که امرا باوی سخن گفتندی ، لرزه بر اندام وی ~~افتادی # ~~از بیم ایشان . او را لایق ندیدند ، پسر او را به جای او نشاندند . چون ~~پادشاه شد # ~~بفرمود تاصد تومان مرد که لشکریان او بودند جمله را ابروها به سرخی ~~نگار کردند # ~~تابنشان باشند ، و امرا نپسندیدند و او را از تخت فرو آوردند و از نسل ~~پادشاهان # ~~مذکور یکی را اختیار کردند . ### | طبقهآ نوزدهم # جوخن کونفو ، پادشاه صد ونودم، چون او پادشاه شد پیران روزگار شادیها # ~~کردند که از اوروق1 پادشاهان اصلی بود . بارها با وانک موانک مصاف داد ~~. او # ~~از سحر چنان میساخت که تمامت ددان و حشرات با لشکر او همراه میشدند و # ~~مردم از بیم ایشان منهزم می گشتند ، لیکن به هروقت که جوخن کون فو خود ~~جنگ # ~~کردی چون پادشاه اصلی بود ، آن سباع و حشرات روی باز می کردند و با ~~لشکر # ~~موانک درجنگ میرفتند . و چنان مردانه و بهادر بود که هرچند لشکر او ~~اندک # ~~بودی اندیشه نکردی . بی باک بر ایشان زدی و همواره پیروز آمدی ، الا یک ~~نوبت # ~~که شکسته ms354 شد . درحال به رودخانهای رسید که گذر نمیداد . چون فروماند به ~~PageV01P354 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0392.png) # ~~خدای تعالی تضرع وزاری نمود ، گفت : خداوندا ، اگر پادشاهی من برحق است # ~~این آب را یخ گردان تا لشکر من بگذرد و الا مرا [151 - ر] هم اینجا ~~بمیران . دعای # ~~او به اجابت پیوست و در تابستان آن رودخانه یخ بست و لشکر او بگذشتند . # و او چهار پسر داشت ، بعد ازو پسر کوچکتر را که از همه عاقلتر بود # ~~خن مندی به جای او نشاندند و بعد از آن جندی و خواری وشانک دی و ~~موشانک، # ~~خورشیندی و جونکدی پادشاهی کردند و همه طفل و شیرخواره بوده اند . مادر # ~~اپشان را بر کنار گرفته برتخت نشسته حکم می کردند . جندی هشت ساله بود ~~به # ~~واسطهآ آنکه رشدی و کفایتی داشت امیری کنکی1 نام اورا زهرداد. سوجینک ~~سانک # ~~نام امیری بیامد واو را بکشت ومدتی شیندی را کوچ داد و بعد از آن او ~~نیز آغاز # ~~فتنه کرد و شیندی را از تخت دور گردانید چنانکه به گوشهای از ولایات ~~رفت و # ~~آن امیر پادشاه شد . بعد از مدتی لشکری بیگانه بیامدند و سوجینک سانک ~~را # ~~بکشتند. چون آن خبر به شیندی رسید خود وخاتونش چندان بخندیدند که ~~بمردند. # ~~وچون او نماند پادشاهی به آن جماعت که خروج کرده بودند رسید . ### | اطبقهٔ‌ بیستم # آن جماعت که امیر مذکور را بکشتند چون ولایت بگرفتند، آن ممالک را # ~~بسه قسم کردند، میان خود و پسران امیر، و هرقسمی را نامی نهادند ویکی ~~به پسران # ~~امیر دادند و دو به دو پادشاه ازقوم خود . بعد از چندگاه پادشاه قسم ~~اول قسم دوم # ~~نیز بگرفت و بعد از مدتی پادشاه قسم آخر هردو قسم را پستد و به استقلال ~~پادشاه # ~~شد . ومدت پادشاهی ایشان شصت ویک سال بود . ### | طبقهآ بیست ویکم # سن فودی پادشاه دویست و هشتم پادشاه شد و بعد از و پسرش قویدی و بعد # ~~ازو خویدی ، لشکر بیگانه ms355 او را به اسیری بردند . مندی برادرش بعد ازو ~~پادشاه PageV01P355 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0393.png) # ~~شد . چون در آن وقت لشکر بیگانه مستولی بودند او را نیز به اسیری ~~ببردند و # ~~اولایت ختای را بستدند و شانزده1 پادشاه بادید آمدند و اوروق قویدی که ~~پادشاهان # ~~اصلی بودند به جانب ماچین گریختند، و آن پادشاهان مملکت ختای را بر شش ~~قسم # ~~بنهادند و هریک چیزی از آن اقسام بر گرفتند . ### | طبقهآ بیست و دو4 # این طبقه باپنج طبقهآ دیگر همه پادشاهان اصلی اند که به جانب ماچین بودند # ~~و بر آن ولایت [151 - پ] مجرد حاکم ، وآن شانزده پادشاه که خروج کردند # ~~مملکت ختای را به شش قسم کرده باهم دیگر قسمت کردند . و مدت پادشاهی # ~~ایشان با این شش طبقه سیصد وپنج سال بود . ### | طیقهآ بیست وهشتم # سوی کاوز و فیندی پادشاه دویست و پنجاهم خروج کرد و مملکت ختای بگرفت # ~~و ماچین نیز بستد و آن پادشاهان را برانداخت و بر تمامت ممالک به ~~استقلال پادشاه # ~~شد و از نسل او بیست وهشت تن3 پادشاهی کردند . ### | طبقهآ بیست و نهم # تن کاوزو ، امیری معتبر و بهادر بود . خروج کرد و مملکت بگرفت و پادشاه # ~~شد و از نسل او بیست تن پادشاهی کردند . ### | طبقهآ سی ام # لن تایزو پادشاه دویست و هفتاد و پنجم امیری معتبر بود، خروج کرد ومملکت ~~PageV01P356 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0394.png) # ~~بگرفت . بعد از آن پسرش یوکی او را بکشت و پادشاه شد . بعد از آن ~~برادرش # ~~او را بکشت و پادشاه شد. درعهد لن تایزو1 شخصی از قراختای خولنجی اباکی ~~نام # ~~خروج کرد و بعضی از ولایت ختای بگرفت و نام خود ای لیو کرد یعنی پادشاه # ~~بی فرمان [که] او به عالم محیط باشد ، وبا هشت نفر از نسل خود دویست و ~~نوزده # ~~سال پادشاهی کردند در آن ملک که گرفته بودند. بعداز آن پادشاه جودجه3 ~~اکودای # ~~نام خروج کرد و بعضی از ولایت ختای بگرفت و آن ملک ms356 را از آخرین فرزندان # ~~دای لیوندب رون آقوه3 نام بستد و پیش از آن پادشاهان جودجه مطیع و خراج ~~گزار # ~~ایشان بودند ، اکودای به ناشناس پیش او رفت و تمامت ختای بگرفت . ### | طبقةآ سی و یکم # این جون رون پادشاه دویست و هفتاد و هشتم، پادشاه عادل بود. بعد از و ~~میندی4 # ~~پادشاه شد و بعد ازو مودی، واو را میندی درشکار گاه یافته بود و پرورده ~~، وخواهر # ~~میندی ملک ازو باز گرفت و به شوهر خود داد . ### | طیقهآ سی ودوم # سن کاوزو بعد از شودی پادشاه شد . چون سه سال از پادشاهی او بگذشت # ~~بلیتوانک5 پسر دای لیو از قراختای خروج کرد و ملک ازو بستد به واسطهآ ~~آنکه # ~~سن کاوزو به مدد ایشان ملک از مودی گرفته بود و خراج میداد و شودی ~~نمیداد # ~~و او در طبقهآ سی و سیوم است . [152 _ ر] ### | طبقهآ سی وچهارم # حن کاوزو پادشاه دویست و هشتاد و پنجم از امرای پادشاهان پیشینه بود ، # ~~خروج کرد و بلیتوانک5 را بکشت و پادشاه شد، و بعد ازو نیدی6 به پادشاهی ~~نشست. PageV01P357 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0395.png) # ~~واو را سه امیر لشکرکش معتبر بودند، نام ایشان یانکتین ، شوخونجو ، ~~کودی . # ~~نیدی1 دو امیر اولین را بکشت ، سیوم گفت: ملک ما گرفتهایم، چرا ما را ~~می کشی؟ # ~~خروج کرد و او را بکشت و پادشاه شد . ### | تطبقة سی وپنج # کودی جوتایرو، بعد ازو شیرون پادشاه شد و بعد ازو هم شیرون نام پادشاه # ~~شد و بعد از یک سال قومی که ایشان را سون خوانند خروج کردند و ملک ~~بگرفتند # ~~ویکی ازیشان پادشاه شد چوتایزون نام . ### | طیقهآ سی وششم # چوتایزون پادشاه دویست و نودم بود و بعد ازو تایزون ، جیرون ، رترون ، # ~~ینیکرون ، شیزون ، حرون ، هرترون ، کمزون2 ، این پادشاهان3 درتمامت ~~ممالک # ~~ختای و ماچین به استقلال پادشاهی کردند . در عهد این کمزون قوم جودجه ~~خروج # ~~کردند ومملکت ختای بستدند و اکوادی نوجق نام پادشاه شد و او را تایزون ms357 ~~قرون # ~~لقب نهادند ، واقوام اتراک التان خان خواندند ، وفرزندان کمزون ، ~~کاوزون ، # ~~شاوزون ، کوانک زون ، نبکزون، لیزون، توزون، شوجو به ماچین رفته آنجا # ~~پادشاهی کردند ، و بعد ازو تایزون قرون ، تایزون فیله و تایزون فروان ~~وهیزون و # ~~شیزون و لینک تایزون و جنزون و کیمشای وشودی شووسو در ممالک ختای ~~پادشاهی # ~~کردند. کیمشای وشودی شو و سو معاصر شوجو4 بوده اند وشوجو آخرین ~~پادشاهان # ~~اصلی آن ممالک است پادشاه سیصد و پنجم از عهد نیکو که پادشاهی کرده اند ~~در # ~~مدت چهل و دوهزار و هشتصد و هفتاد و پنج سال به زعم مورخان و تقریر ~~حکمای # ~~اهل ختای . وچون دوسال از پادشاهی شوجو4 بگذشت ، لشکر قاآن برمملکت # ~~ماچین مستولی شدند و او به ایلی و مطاوعت پیش آمد و تخت تسلیم کرد و ~~ملازم # ~~بندگی قا آن شد ، و فرزندان [152 - پ] تایزون قرون پادشاهان بغایت بزرگ ~~و PageV01P358 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0396.png) # ~~معتبر بوده اند و در قدیم الایام میان اجداد چنگیزخان به واسطهآ خون او ~~کین یرقان # ~~و همیقای قان ضدیت بادید آمد . # و درنهم سال ازعهد هترون1 که موافق شهور سنهآ تسع و اربعین و خمسمائه # ~~(549) بود ، چنگیزخان در وجود آمد و درسنهآ تسع و تسعین و خمسمائه ~~(599) # ~~پنجم سال از عهد حترون2 لقب چنگیزخان بر وی اطلاق کردند و در دهم سال ~~از # ~~عهد او موافق سنهآ تسع وستمائه قوبین ییل به عزم ولایتختای برنشست و ~~الاقوش - # ~~تکین امیر و سرور دربند آن کوه که سدی است میان ولایات ختای و مواضع # ~~اتراک و صحرا نشینان ، ایل شد و دربند تسلیم کرد . التان خان از بیم ~~چنگیزخان # ~~تخت گاه شهر جو نکدو را که میان ملک ختای بود بگذاشت و بگریخت و به شهر # ~~با پانک فو رفت که بر کنار قراموران است و لشکر مغول بر بیشتر مملکت ~~ختای # ~~مستولی شدند، و چون در عهد چنگیزخان به سبب استخلاص دیگر ممالک فتح ~~تمامی # ~~ختای میسرنشد، او کتای قا ms358 آن در عهد خویش به استخلاص آن برنشست و در ~~مورین - # ~~ییل واقع در جمادی الاول سنهآ احدی و ثلثین و ستمائه (631) لشکریان بر ~~شودی # ~~شووسو مستولی شدند . # و در خاتمت احوال او اختلاف است ، بعضی گویند به زی قلندران در آمد # ~~و بگریخت و درستر3 آن است که درخانه نشسته بود . لشکر مغول آتش در شهر # ~~زدند و خانهها بسوخت ، او نیز درمیانه سوخته شد و عهد دولت آن اقوام ~~منقضی # ~~گشت ، والله اعلم . PageV01P359 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0397.png) # ~~در تاریخ مغول و نسب چنگیزخان تادویان (؟) والان قوا ، شر # ~~خروج چنگیزخان و گرفتن ممالک ایران و شعب فرزندان او الی # ~~وایشان چهار طایفه اند ازیک نسل، عدد ایشان سی وشش تن، مدت پادشاهی # ~~ایشان در اطراف جهان صد ویک سال . ### | طایفهآ اول # چنگیزخان با پسر سومین، اوستای قاآن ، # که بعد ازو پادشاه شد و فرزندان او # ~~چنگیزخان پسر یسو کای بهادر پسر نویان بهادر [153 - ر] پسر قبل خان پسر # ~~تومینه خان پسر بای سنقور پسر قیدوخان پسر دوقوم توجومنن پسر بوقا پسر # ~~بودوزنجاریحو (؟) پسر الان قواخاتون بوبون باما (؟) است . PageV01P360 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0398.png) # حکما و منجمان و مورخان ایغور وتبت و اقوام اتراک در کتب تواریخ چنان # ~~آورده اند که نوح پیغمبر علیه السلام فرزند خود یافث را به جانب مشرق ~~فرستاد. # ~~چون آنجا متمکن شد ، آن اقوام او را ابولجه خان نام نهادند و او را ~~پسری بود # ~~دیب ناقوی نام ، و رسوم پادشاهی او پیدا کرد ، و او را چهار پسرشد : ~~بزرگترین # ~~گورخان پادشاه است وایشان دین جد خویش نوح علیه السلام رها کرده، بت ~~پرست # ~~بودند و گورخان را پسری شد اوغوز نام موحد و دیندار ، با پدر محاربت ~~کرد و # ~~پدر را بکشت و مملکت بگرفت و پادشاه شد و خروج کرد و جمیع ممالک در # ~~حوزهآ تصرف آورد و اقوام اتراک را که لشکر او بودند هرطایفه را به نامی ~~و لقبی # ~~مخصوص منسوب گردانید و بعد از ms359 آن از فرزندان و خویشان خود قومی فرستاد # ~~بالشکر بسیار به طرف مشرق، به زمینی که دراین وقت آن را مغولستان ~~میخوانند. # ~~بعد از چهل هزار سال پادشاهی از پادشاهان ختای بر آن اقوام تاختن برد و ~~از آب # ~~قراموران گذشته شبیخون کرد و تمامت هلاک گردانید و زنان و فرزندان ~~ایشان # ~~را اسیرکرد . از آن اقوام دو شخص تکور و قان (؟) نام باخواهر خویش ~~گریخته # ~~در کوهستان که آن را کنهقون میخوانند یعنی کمری تند وسخت رفتند ، و مدت # ~~چهارصد سال اروق ایشان را آنجا اقامت افتاد و عظیم بسیار شدند چنانکه ~~ممکن # ~~بر ایشان بیک عزیمت خروج کردند و در کمری که معدن آهن بود ، دمهای # ~~بسیار ساختند و انکشت و هیزم بسیار جمع کردند و به لیثک1 بدمیدند و آن ~~کوه را # ~~بگداختند و راه ساختند واز آن کوهستان بیرون آمدند . # و لفظ مغول اسم جنس ایشان است که با ایشان ماننده اند ، برسبیل مجاز # ~~می گویند، چه آغاز اطلاق این لفظ از عهد ایشان بوده و در هرسال روزی که ~~بنکلمیشی # ~~می کنند آن روز است که اقوام مغول از کندقون2 بیرون آمدند و از آن عهد ~~باز # ~~اروق بادشاهان مغول را عادت است که در آن شب پاره آهن در آتش نهند و بر ~~سر # ~~سندان به [153 - پ] مطرقه بکوبند برموافقت ایشان ، و الی یومنا هذا آن ~~عادت PageV01P361 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0399.png) # ~~معهود است . # و بعد از آن اقوام مغول دو قسم شده اند : قسم اول مغول درلکین ، وایشان # ~~آن طایفه اند که از کنهقون بیرون آمدند و قسم دوم مغول بیرون و ایشان ~~شعب # ~~دونون یایان (؟) و الان قوا اند که مقدم و سرور اقوام مغول بوده و ~~چنگیزخان از # ~~نسل او بود، نحر (؟) پسر الانقوا است که بعداز دونون یایان با دو برادر ~~دیگر بی # ~~پدر در وجود آمده است ، وآن حکایت مطول است . # داستان چنگیزخان بن ییسوکای بهادر - مادرش ادالون قوجین نام بود ms360 ازقوم # ~~القونوت درقاقاییل موافق ذوالقعدهآ سنهآ تسع و اربعین و خمسمائهآ هجری ~~دروجود # ~~آمد وچون سیزده ساله شد پدرش نماند. نام او تموچین بود. بیشتر خویشان ~~واتباع # ~~از وی بر گشتند ومدت بیست وهشت سال پریشان حال بود . # حکایت - در زمانی که چنگیزخان جوان بود و قوم تایجبوت با او مخالف # ~~بودند و لشکر و اتباع از وی بر گشته ، روزی برنشسته به مهمی میرفت . در ~~راه # ~~سنگی دید که می گردید بی آنکه او را محرکی باشد و برابر وی می آمد . با ~~خود # ~~اندیشید که این معنی بغایت عجب اشت ، همانا که مرا در این راه نمیباید ~~رفت ، # ~~و برفت . اتفاق چنان افتاد که ترغوتای فرنکتوق پادشاه قوم تایجبوت که ~~خصم او # ~~بود به وی رسید و اورا بگرفت و دوشاخه کرده نگاه میداشت و در آن زمان ~~عادت # ~~نبود که گرفتاران را زود کشند . پیرزنی بود بایجوایکاجی نام از آن قوم ~~، و درین # ~~عهد او جاورغای نام ایلچی قا آن که با ایکتای ایلچی بهم آمده بود از ~~نسل اوست . # ~~فی الجمله این پیرزن پیوسته موی چنگیزخان به شانه کردی و شرایط خدمت ~~بهجای # ~~آوردی . # بعد از مدتی روزی چنگیزخان فرصت یافت و بادوشاخه بهم بگریخت و در # ~~آن حدود ناوری (؟)1 بود در آنجا رفت و دوشاخه را باخود به آب فرو برد ~~چنانکه # ~~از تن او بیرون از بینی بیرون نبود . از قوم تایجبوت جمعی برعقب او ~~برفتند و # ~~طلب او می کردند . سرغان شیرو از قوم سلدوس که پدر حیلادغان بهادر بود ~~و او # ~~پدر سودون نویان [154 - ر] که در زمان چنگیزخان از امرای دست راست بود ~~PageV01P362 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0400.png) # ~~بغایت معتبر ، و او را جهار پسر بود سونجاق نویان و اراتو ایداجی و ~~تودان و # ~~تموریوقان . و پسر تودان ملک و پسر ملک امیرچوبان است ، جدش سرغان شیرو # ~~در میان آن قوم بود و خانه های او در آن نزدیکی، ناگاه نظر او ms361 بربینی ~~چنگیزخان # ~~افتاد دریافت . پنهان اشارت کرد تا سر بیشتر به آب فرو برد و آن جماعت ~~را گفت # ~~در دیگر حوالی طلب کنید تامن اینجا احتیاط کنم ، و ایشان را متفرق ~~گردانید . # ~~چون شب شد او را از آب بر آورد و دوشاخه از گردن او برداشت و به خانه ~~برد و # ~~بالای گردونی در زیر پشم بسیار پنهان کرد . چون آن جماعت پی اورا با آن ~~موضع # ~~یافته بودندگمان بردند که درخانهآ سورغان شیرو باشد در آنجا تفحص بسیار ~~کردند # ~~و در آن گردون پشم سیخها زدند و پیدا نشد . بعد از آن سرغان شیرو او را ~~مادیانی # ~~کرنگ1 بداد و قدری گوشت و سیخ کباب و از تیرو کمان و هر آلتی که درسفر ~~به # ~~کار باید ، بعضی بداد و بعضی نه ، و گویند آتش زنه نداد و او را روانه ~~گردانید و # ~~او را در آنجا حکمتی بود ، لعل له عذرا و أنت تلوم . # و در آن مدت مادر و خواتین و قوم طمع ازو منقطع گردانیده بودند . پسر # ~~چهارم او تولوی خان طفل بود. در آن چند روز هر لحظه می گفتند که پدرم ~~برمادیان # ~~نشسته می آید و مادرش او را جفا گفته که این چه سخن است که این پسر می ~~گوید! # ~~و او را با یاد ما میدهد ! تا آن روز که چنگیزخان خواست رسید تولوی ~~گفته که # ~~اینک پدرم میرسد برمادیانی کرنگ نشسته و دو توریوقان (؟) بر فتراک بسته ~~. بعد از # ~~ساعتی چنگیزخان برسید بر مادیانی و دو توریوقان برفتراک بسته . جساعت ~~به وصول # ~~او شادمانی کردند و صدقات دادند . بعد از آن دولت او روی به زیادت نهاد ~~و # ~~چون اونک خان پادشاه کرایت را مقهور گردانید او را چنگیزی خواندند یعنی # ~~پادشاه معظم ، و بعد از آن جون تایان خان پادشاه نایمان را بکشت و ~~پادشاهی به # ~~او مقرر ومسلم گشت . توقی3 نه پایهآ سفید بر پای کرد و ms362 لقب چنگیزخان ~~نهادند و # ~~واضع آن قوق [154 - پ] بت تنگری پسر منکلیک ایجکه بود نامش کو کجو بود # ~~ولقب بتتنگری . PageV01P363 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0401.png) # و چنگیزخان را پانصد خاتون و سریت بود و خواتین بزرگ در صدد اعتبار # ~~آمده پنج بوده اند : اول بورته قوجین دختر وی نویان پادشاه قوم قنقرات ~~، دوم # ~~قولان خاتون دخترطراسون مقدم قوم اوزهاد مرکیت، سیوم ییسوکات ازقوم ~~تاتار ، # ~~چهارم کونجو خاتون دختر التان خان پادشاه ختای ، پنجم ییسولون خواهر # ~~ییسوکات مذکور . # چنگیزخان را هشت پسر بود و پنج دختر . چهار پسر بزرگین : جوجی ، # ~~جغتای ، اوکتای ، تولوی . وپنج دختر : قوجین ییکی که او را به پسر نکون ~~برتو1 # ~~گورکان از قوم ایکبواس2 داد و جیجکان که او را به تورایلجی کورکان ~~پسرقونوقنه # ~~بیکی پادشاه قوم اویرات داد، و الاقای که او را به جنگیزی گورکان پسر ~~مقدم قوم # ~~انکوت داد و توبالون که او را به بم گورکان پسر پادشاه قنقرات داد و ~~التالون که # ~~اورا به حادرساجان پسر بایجو گورکان برادر مادر خود دا د. هرنه از ~~بورته قوجین # ~~دروجود آمده اند و پسر پنجم کولاکان از قولان خاتون بوده ، و کارخانهآ ~~قا آن که # ~~در تبریز است بدو منسوب است ، وسه پسر دیگر از خاتون دیگر بوده در ~~طفولیت # ~~وفات یافتند . # تاویخ خلفا و سلاطین و ملوک وخواتین و اتابکان # و غیرهم که معاصر چنگیز خان بوده اند # در سال ولادت چنگیزخان در بغداد از خلفای بنی العباس مقتفی بوده و در # ~~مصر خلیفهٔ‌ اسماعیلیان ظافر ، و در خراسان سلطان سنجر بن ملکشاه ~~سلجوقی و در # ~~خوارزم، خوارزم شاه اتسزبن محمدبن بیلکاتکین، و در ترکستان کشلوک خان3 ~~ودر # ~~ختای هیرون4 ، و در عراق سلطان محمد بن محمود بن محمد بن ملکشاه سلجوقی # ~~بود ، ودر روم سلطان مسعودبن قلیج ارسلان، ودر کرمان سلطان ابوالفوارس ~~محمد PageV01P364 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0402.png) # ~~ابن ارسلانشاه بن کرمانشاه بن قاورد بن جغربیک بن داود بن میکائیل بن ~~سلجوق # ~~شلتم بود و درغور سلطان ms363 علاء الدین حسین بن الحسن، و درسیستان نصر بن ~~خلف، # ~~و در مازندران شاه رستم بن علی بن شهریار بن قارون ، و در فارس اتابک ~~سنقور بن # ~~مودود سلغری بود [155 - ر] و در همدان اتابک ایلدگز و در آذربیجان ~~اقسنقر # ~~احمد دیلمی و در شام اتابک نورالدین و در دیار بکر اتابک قطبالدین ~~مودود که # ~~پدر اتابکان موصل است و در افرنج کور نیکنیه قیصر و در مغرب عبدالمؤمن ~~. # و از حوادث که در آن زمان واقع شد درسنهآ ثلث و خمسین و خمسمائه (553) # ~~بغداد غرق شد چنانکه اکثر محلات خراب گشت ، و در شعبان سنهآ سبع وخمسین # ~~وخمسمائه (557) سی هزار مرد از گرجیان به شهر دوین1 آمدند از اعمال ~~آذربیجان # ~~و زیادت از ده هزار مرد بکشتند و اسیر بسیار ببردند و جامع شهر را ~~بسوختند . # ~~چون اتابک شمس الدین ایلدگز شنید ، به تزویر2 لشکر بسیار جمع کرد و به ~~مدد # ~~شاه ارمن پسر سکمان3 قطبی والی اخلاط وپسر اقسنقرصاحب مراغه به انتقام ~~ایشان # ~~با پنجاه هزار سوار روان شدند و در صفر سنهآ ثمان و خمسین و خمسمائه ~~(558) به # ~~گرجستان رسیدند و یک ماه مصاف دادند و در آخر لشکر اسلام ظفر یافت و ~~کشش # ~~بسیار کردند و غنیمت فراوان آوردند . # و هم درین صفر میان قضات اصفهان به واسطهآ تعصب مذهب جنگ افتاد و # ~~هفت روز مصاف بود و هم از جانبین خلقی بسیار به قتل آمدند و خانهها ~~خراب # ~~کردند و ملاحده قزوین را محاصره کردند . # چنگیزخان در زمستان تو نکقوزییل و اقع در شهور سنهآ تسع و تسعین و ~~خمسمائه # ~~(599) در موضعی که آن را ثمان کهره گویند برتخت پادشاهی نشست، و الله ~~اعلم . # حکایت - توجه چنگیز خان به جانب ایران زمین # به قصد ممالک سلطان محمد خوارزمشاه # در سال خر گوش و اقع درذو القعدهآ سنهآ خمس عشر و ستمائه (615) چنگیزخان ~~PageV01P365 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0403.png) # ~~با پسران و امرای تومان به قصد ولایت سلطان برنشستند ms364 . در سال اژدها به ~~راه # ~~رودخانهآ اردیش یا یلاقمیشی کردند و ایلچیان پیش سلطان فرستادند و ~~اعلام به # ~~تصمیم عزیمت به جانب او کردند و پایز حرکت کرده، ولایاتی که بر گذر بود ~~تمامت # ~~بگرفت . چون به حدود قیالیق رسید ، مقدم امرای آنجا ارسلان خان به ایلی ~~به # ~~بندگی آمد و سیور غامیشی یافته ، در اعداد لشکر مغول به راه اعانت روان ~~شد و # ~~از پیش بالیغ ایدی قوت اویغور باخیل خویش ، و از المالیغ سوقنان تکین # ~~بالشکر خود به خدمت آمدند و در آخر خریف سال اژدهای مذکور به شهر اترار # ~~رسید 0[155 _ پ ] # سلطان محمد لشکری بزرگ به غایرخان داده بود و قراجهآ خاص حاجب را # ~~با ده هزار سوار به مدد او فرستاده و حصار و با روی شهر را استحکام ~~تمام به جای # ~~آورده ، چنگیزخان فرمود تا جغتای و اوکتای باچند تومان لشکر شهر را ~~محاصره # ~~کنند ، و تولوی خان را با لشکری جرار به جانب جند ونیکی کت فرستاد و ~~جمعی # ~~امرا را به طرف خجند و بناکت ، وخویشتن قاصد بخارا شد ، و بعد از پنج ~~ماه # ~~اترار بگرفتند و قراجه و غایرخان را بکشتند و شهزادگان و امرا آن ممالک ~~دیگر # ~~را استخلاص کردند ، و چنگیزخان در اوایل محرم سنهآ سبع عشر وستمائه ~~(617) # ~~به ظاهر شهر بخارا آمد وبه دروازهآ قلعه نزول کرد و لشکر بخارا بیست ~~هزار مرد # ~~بودند ، مقدمشان کوک خان و امرای دیگر سونج خان و کشلی خان با قوم خود ~~از # ~~حصار بیرون آمدند، چون به کنار جیحون رسیدند لشکر مغول بر ایشان زد ~~وجمله # ~~را قنا کرد . # روز دیگر بامداد دروازهها بگشادند و خلقی از ایمه و معارف به بندگی ~~آمدند. # ~~چنگیزخان درشهر آمد وتا جامع براند و درپیش مقصوره بایستاد و پسرش ~~تولوی- # ~~خان پیاده شد و بر سرمنبر بر آمد . چنگیزخان پرسید که این سرای سلطان ~~است؟ # ~~گفت نه خانهآ خداست . از اسب فرو آمد وبه دوپایهآ ms365 منبر بر آمد و گفت ~~صحرا از # ~~علف تهی است، اسبان مارا شکم پرکنید . در انبارها بگشادند و غلهها می ~~کشیدند # ~~و صنادیق مصاحف را آخر اسبان ساختند. بعد از آن چنگیزخان از شهر بیرون ~~آمد # ~~وعموم اهل شهررا حاضر گردانید و بر منبرمصلی عید رفت و بعد از تقریر ~~خلافت PageV01P366 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0404.png) # ~~و غدر سلطان که پیش از آن کرده بود و ارتاقان1 چنگیزخان را کشته ومالها ~~برده، # ~~گفت : ای قوم بدانید که شما گناهان بزرگ کرده اید و بزرگان شما ، سبب ~~آنکه # ~~من عذاب خدا ام ، اگر از شما گناههای بزرگ دروجود نیامده بودی خدا چون ~~من # ~~عذابی برسر شما نفرستادی . و فرمود تا مطالبت مال کردند و بغیر از جامع ~~تمامت # ~~شهر و قلعه را آتش در زدند و بسوختند ، و خانان و اعیان زنان و کود کان ~~را ببرده # ~~بودند ، و جوانان را به حشم سمرقند و دبوسیه راندند و از آنجا متوجه ~~سمرقند # ~~شدند و در سال مار موافق شهور سنهآ ثمان عشر و ستمائه (618) بعد از قتل ~~ونهب # ~~بسیار در فصل [156 - ر] تابستان سمرقند بگرفت و سمای خان و تغای خان3 و # ~~اولاغ خان را بابیست امیر دیگر از امرای سلطان به قتل آورد ، و جوجی ~~وجغتای # ~~و اوکتای را به جانب خوارزم فرستاد ، ومیان ایشان مخالفت افتاد واز ~~لشکرمغول # ~~بسیار کشته شد . بعد از آن تولوی خان را بفرستاد . # چنگیزخان چون آوازهآ شیخ المشایخ نجم الدین ابو الجناب احمدبن عمربن # ~~محمدبن عبدالله الخیوقی الخوارزمی المعروف بالکبری رحمة الله علیه ~~شنیده بود، # ~~بدو پیغام فرستاد که خوارزم را قتل ونهب خواهم کرد ، آن بزرگ از آنجا ~~بیرون # ~~آید . شیخ مسموع نداشت و در آن غزا شهید شد . # و هم در این سال پیش از عبور چنگیزخان از آب آمویه به شش ماه ، شیخ # ~~قطب الدین حیدربن تیمور بن ابوبکر بن سلطانشاه بن سلطان خان السالویه و ~~او # ~~صدوده ساله بود، در راه وفات ms366 یافت . # چنگیزخان جبه نویان را از قوم بیسون بایک تومان لشکر به رسم قراولی # ~~در مقدمه بفرستاد و یقو امادای بهادر را از قوم اورمانکفت بایک تومان ~~دیگر درپی # ~~ایشان فرستاد و فرمود در پی سلطان بروید اگر به او رسید[ید] به ما ~~اعلام کنید و اگر # ~~پنهان شود به میان ممالک او فرو روید ، هر که به ایلی پیش آید استمالت ~~دهید و # ~~شحنه و هر که خلاف کند قهر کنید. و درمدت سه سال این کارها را تمام ~~کرده از راه # ~~دشت قبچاق مراجعت نموده ، ولایت مغولستان که یورت قدیم ماست به ما ~~پیوندد. # جبه و سوبادای و توقاجار با سی هزار مرد بهادر برمعبر پنجاب بگذشتند و ~~PageV01P367 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0405.png) # ~~بر پی سلطان میرفتند . چون خبر وصول ایشان به نیشابور رسید ، سلطان ~~محمد به # ~~اسم شکار برصوب اسفرایین روان شد و روی به جانب عراق آورد و مادر ~~وحرمها # ~~را به قلعهآ قارن فرستاد پیش تاج الدین طغان و به مطالعهآ شیران کوه ~~رفت و به استحضار # ~~ملک هزاراسف لور که از اکابرملوک قدیم بود رسول فرستاد. ملک نصرالدین ~~هزار- # ~~اسف چون برسید زمین بوسید و در اثنای مشورت گفت: صواب آن است که برفور # ~~کوچ کنیم و به میان لور و فارس کوهی است بغایت حصین که آن را تنک تکو ~~گویند، # ~~ولایتی است پرنعمت ، آن را پناه جای سازیم و از لور وشول و شبانکاره ~~صدهزار # ~~مرد پیاده [156 - پ] جمع کنیم و بامغول مصاف دهیم . در این سخن بودند ~~که # ~~جبه و سوبادای به نیشابور رسیدند و ایلچیان را نزد بزرگان ایشان ~~مجیرالدین کافی - # ~~رخی و فریدالدین وضیاء الملک زوزنی فرستادند و ایشان را به ایلی ~~خواندند . # ~~ایشان ایل شدند . جبه نویان ایشان را نصیحت کرد و التمغا داد ازیر لیغ ~~چنگیزخان # ~~که سواد فحوای آن این بود : امرا و بزرگان و رعیت بسیار بدانند که همهآ ~~روی # ~~زمین از آفتاب بر آمدن تا فرو شدن ms367 به تو دادم . هر که ایل شود بر سر ~~خود وزنان # ~~و فرزندان خود رحم کرده باشد و هر که ایل نشود و به خلاف و جدل پیش آید ~~با # ~~زن و خویشان و متعلقان هلاک شود . برین جملت مکتوب دادند و روان شدند . # چون این خبر برسید، از بیم صدمهآ لشکر مغول، هزارسف راه لور بر گرفت # ~~و دیگر ملوک هریک به گوشهای گریختند و سلطان محمد با پسران متوجه قلعه ~~شد # ~~و از آنجا به طرف گیلان رفت . صعلوک از امرای گیل به خدمت استقبال نمود ~~و # ~~بر اقامت ترغیب کرد. بعداز هفت روز سلطان روانه شد و به ولایت مازندران ~~رفت # ~~و از آنجا به جزیرهآ آبسکون پناهید و آنجا درسنهآ ثمان عشر وستمائه ~~(618) وفات # ~~یافت . و جبه و سوبادای بعداز قتل ونهب خراسان و مازندران عزم عراق ~~کردند # ~~وخوار وسمنان را بستدند و ری را کشش و غارت کردند واهل قم را بکلی ~~بکشتند # ~~و همدان را بگرفتند و زنجان را قتل ونهب کردند . # چون به تبریز رسیدند، اتابک اوزبک پسرجهان پهلوان مال و چهارپای بسیار # ~~رهن ودرجستان ودربند رفتد ور تجا مه بردروس وقبچاق کردند. آن ولایات # ~~گرفته به موعدی که معین بود به بندگی چنگیزخان پیوستند . PageV01P368 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0406.png) # چنگیزخان در شهور سنهٔ‌ ثمان عشر و ستمائه (618) بر معبر ترمد # ~~از جیحون بگذشت و شهر بلخ را قتل و نهب کرد وبه قلعهآ طالقان رفت ، و ~~گرفت # ~~و بر کنار آب سند باسلطان جلال الدین مصاف داد . # حکایت - چنگیزخان در سال اسب به قصد سلطان جلال الدین خوارزمشاه # ~~روان شد و برعقب او به تعجیل برفت . [157 - ر] سلطان بر کنار آب سند ~~کشتیها # ~~آماده کرده بود تا بگذرد . اورخان در کجله1 بود، با قراول مغول مقاومت ~~کرد و # ~~شکسته شد . چنگیزخان چون واقف شد که سلطان بامداد از آب خواهد گذشت # ~~پیش دستی نمود و شب رانده ، سحرگاه پیش و پس او فرو گرفت ms368 . چون آفتاب # ~~طلوع کرد ، سلطان خود را در میان آب و آتش دید . چنگیزخان فرموده بود ~~که # ~~سلطانرا به تیر نزنید و دستگیر کنید و کار قلجا و توقوز قلجا را فرستاد ~~تا از کناره # ~~بدوانید . ایشان کنارهآ لشکر سلطان را در نوردیدند و لشکر مغول برمیمنه ~~که # ~~خان ملک داشت زدند و بیشتر ایشان را به قتل آوردند و خان ملک را بکشتند ~~ودست # ~~چپ را نیز برداشتند . سلطان در قلب با هفتصد مرد از بامداد تا نیم روز ~~با لشکر # ~~چنان عظیم مقاومت نمود و چون دل ازجان بر گرفته بود از چپ و راست ~~میدوانید # ~~و برقلب حمله می کرد و چون یاسا نبود که او را به تیر بزنند حلقه بر وی ~~تنگ # ~~می کردند و او به هرتوانایی که داشت جنگهای مردانه می کرد . چون دانست ~~که # ~~مجال مقاومت نماند ، براسبی آسوده نشست و بر لشکر مغول حمله کرد و ~~ایشان را # ~~بازپس نشاند و هم درتک باز پس گشت و سپر از پس پشت انداخت و چتر و علم # ~~خویش بر گرفت و اسب را تازیانه زد و چون برق بر آب بگذشت و بدان طرف # ~~فرو آمد و شمشیررا از آب پاک می کرد . چنگیزخان از غایت تعجب دست ~~بردهان # ~~نهاده او را با پسران مینمود و می گفت : از پدر، پسر باید که چنین زاید ~~. ### | بیت # به گیتی کسی مرد ازین سان ندید %~% نه از نامداران پیشین شنید # ~~چون از چنین جنگ گاه و غرقاب خود را به ساحل خلاص تواند برد ازو # ~~کارهای بسیار و فتنههای بی شمار آید . لشکر مغول خواستند که برعقب او ~~خود را PageV01P369 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0407.png) # ~~فرا آب دهند ، چنگیزخان نگذاشت و لشکریان سلطان تمامت به قتل آمدند و # ~~فرزندان نرینهآ اورا با اطفال شیرخواره [وناصرالدین وزیر] جمله بکشتند ~~و نازنینان # ~~حرم را به تاراج ببردند وچون خزانهآ سلطان اکثر زر نقد و جواهر و ~~مرصعات بود # ~~آن ms369 روز فرموده بود تاتمامت را در آب سند ریختند، و چنگیزخان فرمود تا ~~غواصان # ~~فرو رفتند و آنچه یافتند بر آوردند . # و چنگیزخان [157 - پ] در بهار قوین ثآیل موافق محرم سنهآ عشرین و ستمائه # ~~(620) بالای آب سند مراجعت نمود و او کتای را به طرف غزنین فرستاد تا ~~قتل # ~~وغارت کرد و باز به بندگی پیوست، ودرهمین ییل موافق سنهآ احدی وعشرین ~~(621) # ~~به اردوهای خویش رسید . بعد از آن عزم ولایت تنکقوت کرد و با پادشاهان ~~آن # ~~ولایت شیدرقو که او را به زبان تنکقوت لیوانک گفته اند مصاف داد و قتل ~~بسیار # ~~کرد واز آنجا گذشته به [جانب] ختای رفت و به موضع آنقوطالان قودوق1 ~~رسید # ~~در اول بهار تو قای ثیل موافق سنهآ ثلث و عشرین و ستمائه ناگاه با حال2 ~~خود افتاد # ~~و او کتای قا آن را ولی العهد خود گردانید و برسر مملکت و اولوس ~~فرستاد، و # ~~گفت: نمیخواهم که وفات من درخانه باشد و متوجه ننکیاس3 شد. چون به موضع # ~~لیوشان رسید که میان ولایت جورجه و ننکیاس و تنکقوت است ، امرا را وصیت # ~~کرد که واقعهآ مرا اظهار مکنید تا یاغی4 واقف نگردد و چون پادشاه و اهل ~~تنکقوت # ~~بیایند جمله را بکشید . و در پانزدهم روز از ماه میانهآ سال خوک موافق ~~رمضان سنهآ # ~~اربع و عشرین و ستمائه (624) وفات یافت ، ومدت عمر او هفتاد وسه سال ~~بود ، # ~~و بیست و پنج سال پادشاهی کرد . امرا بروفق فرموده پنهان داشتند ، تا ~~آن قوم # ~~بیامدند ، تمامت را بکشتند و صندوق او را برداشته مراجعت نمودند و در ~~راه هر # ~~آفریده که پیش آمد بکشتند تا او را به اردوها رسانیدند . و چنگیزخان ~~روزی در # ~~شکار گاه درختی تنها دیده بود و گفته که این موضع مدفن من باشد. او را ~~آنجا دفن PageV01P370 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0408.png) # ~~کردند و آن را قروق ساختند و قرقچیان آنجا امرای اورایانکفت1 می باشند. # تتمهآ داستان چنگیزخان # در بلیکها2 ms370 ویا ساقها ومثلها و حکمتها که فرموده است، گفته است: مردمانی # ~~که پسران ایشان بلیک پدران نمیشنیده اند واینان که بهسخن آقایان التفات ~~ننموده # ~~و شوهر بر خاتون اعتماد نکرده و خاتون به فرمان شوهر نگردیده و قاینان ~~عروس # ~~را نپسندیده وعروس قاینان را حرمت نداشته و بزرگان کوچکان را اسرامیشی ~~نکرده # ~~و کهتران نصیحت مهتران نیذیرفته و بزرگان دل غلامان نزدیک ایستاده و ~~مردم # ~~بیرونی به دست نیاورده و کسان و متمولان نیکویی دیده اهل [158 - ر] ~~ولایت را # ~~توانگر نگردانیده و تقویت نداده و یوسون یاساق و طریق عقل و کفایت در ~~نیافته # ~~و به سبب آن مخالفان دزد و دروغ گوی و یاغیان و حرامیان آن چنان کسان ~~را در # ~~مقام خویش اقبال ننموده یعنی به تاراج برده و اسب و گلهآ ایشان آسایش ~~نیافته و # ~~اسبان را که به منغلای برمی نشینند آسوده نداشته ، تا لاجرم آن اسبان ~~مانده شده # ~~و مرده اند و پوسیده و نیست گشته ، این چنین قومی بی تربیت نابسامان ~~چون # ~~آفتاب چنگیزخان پیدا شد به فرمان در آمدند و یاساق سخت محکم او ایشان ~~را # ~~یاسامیشی کرد . آنچه دانایان و بهادران بودند، ایشان را امرای لشکر ~~گردانید و # ~~آنچه جلد و چالاک یافت اغروق به دست ایشان داده گله بان ساخت و نادانان ~~را # ~~تازیانهآ کوچک داد و به چوبانی فرستاد . بدان سببکار او چون ماه نو روز ~~بروز # ~~در افزونی است و از آسمان به قوت خدای تعالی نصرت او فرو می آید واز ~~زمین # ~~به مدد اودولت پدیدمیشود. یا یلاقهای اوجای عیش و جیرغامیشی شد ~~وقشلاقهای # ~~موافق ومطابقافتاد. چون به فضل خدای بزرگ من این معانیرا دریافتهام و ~~این بلیکها # ~~را از خود استنباط کرده، بدان سبب آسایش وعیش و جیرغامیشی ما تا این ~~غایت # ~~رسیده بعد ازین اگر تاپانصد سال و هزار و دههزارسال از فرزندانی که در ~~و جود آیند # ~~و به جایی نشینند اگر همین یوسون ms371 و یاساق نگاه دارند و دگرگون نکنند هم ~~از PageV01P371 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0409.png) # ~~آسمان مدد دولت ایشان بیاید و پیوسته درعیش و جیرغامیشی1 باشند وخدای ~~تعالی # ~~ایشان را سیورغامیشی کند و خلق عالم ایشان را دعاها کنند، و دراز عمر ~~باشند و # ~~از نعمتها تمتع یابند، «من حسنت سیاسته دامت ریاسته» اشارت بر این معنی ~~است . # دیگر گفته است : فرزندان بسیار از پادشاهان که بعد ازین در وجود آیند # ~~اگر بزرگان و پهلوانان و امیران که پیش ایشان باشند یاساق را سخت ~~نگیرند ، # ~~کار پادشاهی مزلزل و منقطع شود ، چنگیزخان را به آرزو طلب کنند و ~~نیابند . # دیگر امیران تومان و هزاره و صده که در اول و آخر سال بیایند و بلیک و # ~~یاساق بشنوند و باز روند، مگر ایشان سروری لشکر توانند کرد ، و آنها که ~~دریورت # ~~خود بنشینند و بلیکنشنوند2 حال ایشان برمثالسنگی [158-پ] باشد که در آب ~~فراوان # ~~افتد یاتیری که در نیستان اندازند ، ناپدید گردد . چنان کسان پیشوایی ~~را نشایند . # دیگر هرکس که خانهآخویش راست تواند کرد ، ملک را راست تواند کرد # ~~وهر که ده کس را ، چنانکه شرط بود، یاسامیشی تواند کرد لایق آن باشد که ~~هزاره # ~~و تومان به وی دهند و یاسامیشی تواند کرد . # دیگر هرکس که اندرون خود را پاک تواند کرد ملک را از دزد پاک تواند # ~~کرد و هر امیری که دههآ خود را یاسامیشی نتواند کرد او را با زن و بچه ~~گناه کار # ~~گردانیم و از دههآ او یکی را جهت امیری اختیار کنیم ، و صده و هزاره و ~~همچنین # ~~امیر تومان . # دیگر هرسخنی که سه دانا بر آن اتفاق کنند، آن را همه جای بازتوان گفت # ~~و الا بر آن اعتماد نباشد . سخن خود را و از آن دیگری باسخن دانایان ~~قیاس کن، # ~~اگر موافق افتد گفتنی باشد والا هیچ نشاید گفت . # دیگر هر کس که پیش بزرگی رود باید که سخن هیچ3 نگوید تاوقتی که آن # ~~بزرگ ms372 سوال کند . آنگاه بر قیاس آن سؤال جواب مطابق گوید . چه اگر بیشتر # ~~سخن گوید اگر شنودند فبها و الا آهنی سرد کوفته باشد . # دیگر امرای بزرگ که سرورباشند بر تمامت لشکریان، چون به شکار بر نشینند ~~PageV01P372 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0410.png) # ~~اسامی خویش معین گردانند و دایم به خدای تعالی دعاء خیر کرده و دل درو ~~بسته # ~~آرایش هشت جانب بخواهند، تا به قوت خدای قدیم به یکجا چهار حد فرو ~~گرفته # ~~شود . # دیکر گفته است که میان خلق چون گوساله خردک وخاموش باشید و دروقت # ~~جنگ بر مثال چرغ گرسنه که در شکار جهد به کارزار در آیید . # دیگر گفته است که در بلغاقها چنان باید رفت که دارکای اوها از قوم متعین # ~~رفته است که در بلغاقی میرفته و با وی دو نوکر بوده، از دور دو سوار ~~دیده اند . # ~~نوکران گفتند : ما چون سه کس ایم ایشان را که در آیند بزنیم . او گفته ~~است که # ~~ما ایشان را چگونه دیدیم ، ایشان نیز ما را همچنان دیده باشند ، نشاید ~~زد و اسب # ~~را تازیانه زده گریخته، و بعد از آن معین و محقق شده که یکی از آن دو ~~تیمور- # ~~اوها بوده از قوم تاتار ، و قرب پانصد مرد را از نوکران خود در کمین ~~نشانده و # ~~خویشتن را باز نموده تا چون آن سواران سه گانه قصد او کنند روی به ~~هزیمت # ~~آورده آنجا رود و به مدد نو کران ایشان را بگیرد . او خود این معنی ~~دریافته و # ~~بگریخته، وبیست ودو نو کر [159 _ ر]1 دیگر در آن حوالی داشت ایشان را ~~باخود # ~~بیرون آورده . مقصود آنکه احتیاط و حزم درکارها واجب است . # دیگر گفته است : مانند بیونتای3 هیچ جا بهادری نباشد و به هنرهای دیگر # ~~مثل او کسی نیست، لیکن چون از مشقت سفر بهرنج نمی آید و از تشنگی و ~~گرسنگی # ~~خود بیخبر میباشد ، دیگر کسان از نوکران و لشکریان که با او بهم باشند ms373 ~~جمله # ~~را در تحمل سختیها همچون خود داند و ایشان طاقت و تاب نیارند ، بدان ~~سبب # ~~پیشوایی لشکر را نشاید ، و کسی پیشوایی لشکر را شاید که از گرسنگی و ~~تشنگی # ~~خود باخبر باشد و حال دیگران بر آن قیاس کند و در راه به حساب رود و ~~نگذارد # ~~که لشکر گرسنه و تشنه گردند و چهارپایان لاغر شوند ، «سیرواسیر اضعفکم» # ~~اشارت به این معنی است . # دیگر گفته است : چنانکه ارتاقان3 ما با جامههای زربافت و تنسوقات نیکو ~~PageV01P373 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0411.png) # ~~می آیند و به امید سود کردن به آن متاعها و قماشها بغایت قوی دل ~~میباشند ، امرای # ~~لشکر نیز باید که پسران را تیرانداختن و اسب تاختن و کشتی گرفتن نیک در ~~آموزند # ~~و ایشان را بدین کارها آزمایش کنند و چنان متهور و بهادر گردانند که ~~همچون # ~~ارتاقان قوی دل باشند به آن هنرهایی که دانند . # دیگر گفته است که مرد از شراب و طراسون1 چون مست شود کور و کر # ~~و گنگ گردد و اگر خواهد که راست بنشیند نتواند، همچون کسی که او را زخم # ~~برسر زده باشند و مدهوش و متحیر مانده باشد . در شراب و طراسون سود و ~~عقل # ~~و هنر نباشد وسیرت وخلق نیکو هم نباشد ، مرد را از خیرهایی که داند ~~وهنرهایی # ~~که دارد حجاب راه و کار او شود . پادشاه که بر شراب و طراسون حریص بود # ~~کارهای بزرگ و سکیکها2 (؟) و نوسونهای (؟) معظم را جیدامیشی نتواند کرد ~~. # ~~مرد کشیکتو3 که برخوردن شراب حریص بود بلایی علیم به وی رسد . مردم # ~~قراجو4 که برخوردن شراب حریص باشند مفلس شوند . مردم خدمتگار که ~~برخوردن . # ~~شراب حریص بود پیوسته روز گار ایشان مشوش و معذب باشد. این شراب ~~وطراسون # ~~مست کننده روی و دل نبیند، نیکان و بدان را مست می گرداند. اگر از ~~خوردن چاره # ~~نباشد باید که دریک ماه سه بار مست شود. چون از سه بگذرد خطا کند و اگر ~~دریک ms374 # ~~ماه دوبار مست شود بهتر، واگر یکبار پسندیده تر ، و اگر خود نخورد از ~~آن بهتر # ~~چه تواند بود . و آن نفس که مست نشود خود کجا باشد؟ [159 - پ] و اگر ~~باشد # ~~عزیز بود. # دیگر گفته است : مرد آفتاب خویشتن است5 که به هرجایی خویشتن را به # ~~مردم باز نماید . زن باید که چون شوهرش به شکار یا لشکر نشسته باشد، او ~~خانه # ~~مرتب و آراسته دارد چنانکه چون ایلچی یا میهمان به خانه فرو آید همه ~~چیزها # ~~بترتیب بکند ، وآش نیکو ساخته و مایحتاج مهمان پرداخته باشد ، لاجرم ~~نیک - # ~~نامی شوهر پیدا گردانیده باشد و نام او بلند کرده و در محافل سرافراز ~~گشته . نیکی PageV01P374 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0412.png) # ~~مرد از نیکی زن معلوم شود و اگر زن بد و نابسامان باشد و بی رای و ~~تدبیر، بدی # ~~مرد هم ازو معلوم شود، از خانه به کدخدای ماند همه چیز . # دیگر گفته است: بعد از ما اورق ما قباهای زر دوخته پوشند و نعمتهای چرب # ~~و شیرین بخورند و بر اسبان نیکو نشینند و خاتونان خو برویرا در بر کشند ~~و نگویند # ~~پدران و آقایان ما اندوخته اند ! و ما را و آن روز بزرگ فراموش کنند ! # چنگیزخان را صد و بیست و نه هزار نفر مرد لشکری بود آنچه به قول و # ~~براوونقار1 و جیونقار یعنی قلب و جناح تعلق داشته اند واز راه میراث به ~~تولوی - # ~~خان رسیده صد و یک هزار نفر بودند . قول و آن هزارهآ خاص چنگیزخان بوده # ~~تمامت ایواغلانان چهار اردوی بزرگ و کسانی که به آن اردوها تعلق داشته ~~اند # ~~یک هزار نفر، امیر ایشان چغان نویان از قوم منکقوت که چنگیزخان او را ~~به [راه] # ~~فرزندی پرورده بود، براوونقار یعنی میمنه مقدم ایشان بورجی نویان از ~~قوم اولات # ~~بوده و سوتکسون اوبروغول نویان از قوم هوشین سی هشت هزار نفر ، جیونقار # ~~یعنی میسره ، مقدم ایشان موقلی کویانک از قوم جلایر ازجات ، و ms375 معنی ~~کویانک به # ~~زبان ختای، خان بزرگ باشد و سبلسون او نایانویان از قوم بارین2 بوده ~~شصت و دو # ~~هزار نفر، و بیست وهشت هزار نفر دیگر به مادر و برادر و پسران خود غیر ~~تولویخان # ~~قسمت کرده بود . # تارییخ خواقین و نلنا و سلاطیز و ملرک و اثابکان # که رر آشر عهد پعنگیز شان برره اند # در ختای کیمشان و شودی شووسو بوده اند و در ماچین ببنکزون2 و در # ~~بغداد خلیفه القاهر لدین الله بود16.6 - ر) و درخوارزم وخراسان و غزنه ~~و ماوراء النهر # ~~و ترکستان سلطان محمد خوارزمشاه بود ، و احوال او در همین تاریخ ~~چنگیزخان PageV01P375 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0413.png) # ~~گفته شد و از آن پسرش سلطان جلال الدین تا آن زمان که از سند بگذشت و ~~از # ~~دست لشکر مغول خلاص یافت. درمیان آب بیشه یک دو روز1 توقف نمود تاقریب # ~~پنجاه مرد که روزگار ایشان را فرا آب نداده بود بدو پیوستند و خبر ~~یافتند که # ~~جمعی از رنود هنود سوار و پیاده به دو فرسنگی منزل گاه سلطان به دزدی و ~~فساد # ~~مشغول اند. سلطان ناگاه برسر ایشان شبیخون برد و اکثر را هلاک کردند و ~~چهارپای # ~~و سلاح ایشان بستدند، وجمعی دیگر از هر گوشه بدیشان ملحق شدند و خبر ~~آمد که # ~~از لشکر هنود قریب چهار هزار مرد درین حدود اند . سلطان با صد و بیست ~~مرد # ~~بر ایشان دوانید و اکثر را به شمشیر گذرانید و لشکر خود را از آن غنیمت ~~ساز # ~~بازدید3 کرد . # و چون خبر انهزام سلطان به هندوستان رسید از کوه بلاله و بنگاله شش هزار # ~~سوار جمع شدند و قصد سلطان کردند . سلطان باسواری پانصد پیش ایشان باز # ~~رفت و مصاف داد و بیشتر را نیست گردانید و بعضی پیش او آمدند، ولشکر او # ~~قریب سه هزار شد . آنگاه متوجه دهلی گشت . چون به سرحد رسید ، رسولی را # ~~به سلطان شمس الدین فرستاد که چون در سوابق ایام ms376 حق جوار ثابت گشته ، ~~اگر # ~~از جانبین درسرا و ضرا معاونت و مظاهرت یکدیگر رود ، مناسب مروت باشد، ~~و # ~~التماس تعیین موضعی کرد که روزی چند مقام کند. چون وفور بطش و شطط ~~سلطان # ~~درجهان مشهور بود و سلطان شمس الدین چند روز درجواب تأمل مینمود وخاتمت # ~~عاقبت میاندیشید ، عاقبة الامر رسول را نیست کرد و بزرگی را با نزلهای ~~لایق و # ~~پیشکشهای مناسب بفرستاد و تمهید معذرت مینمود که درین حدود هوایی موافق # ~~که مناسب مزاج سلطان باشد نیست ، اگر ملایم رای سلطان افتد از حدود ~~دهلی # ~~موضعی تعیین رود تا سلطان چندانکه از دست طغاة مستخلص گرداند [160 - پ] # ~~او را مسلم باشد . # سلطان چون این سخن بشنید باز گردید وبا حدود بلاله و بنگاله آمد ، آنجا # ~~فوجی لشکر دیگر بدو پیوستند و غلبهآ سواران او قریب ده هزار شد . از ~~آنجا # ~~تاج الدین ملک خلج را با لشکری به کوه جودی فرستاد تا آن را تاختند و ~~غارت PageV01P376 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0414.png) # ~~کردند و غنیمت بسیار آوردند و پیش رای کو کار سنکین فرستاد و خطبهآ ~~دختر او # ~~کرد. اجابت نمود ، پسر را با لشکر و دختر نزد سلطان فرستاد . سلطان آن ~~پسر # ~~را به قتلغخان موسوم گردانید. و حاکم ولایت سند امیری بود قباجه نام ، ~~و دم # ~~سلطنت میزد و میان او و رای کو کار سنکین عداوت و منازعت قایم بود و در ~~یک # ~~فرسنگی شهر اوجه به کنار آب سند لشکرگاه داشت، با بیست هزارمرد سلطان # ~~اورنگ نامی را با لشکری به قصد او فرستاد . اورنگ باهفت هزار مرد ~~شبیخون # ~~کرد. لشکر قباجه منهزم گشتند و قباجه در کشتی به قلعهآ اکرو بکر که در ~~جزیره است # ~~گریخت و اورنگ در لشکرگاه قباجه فرو آمد و بشارت فرستاد تا سلطان بیامد ~~و # ~~در بار گاه او نزول کرد و قباجه از اکرو بکر منهزم به مولتان شد . ~~سلطان چون هوا # ~~گرم شد عزم یایلاق کوه جودی ms377 کرد به حدود بلاله و بنگاله، و در راه ~~قلعهآ بسی رام1 # ~~را حصار داد و در آن جنگ تیری بر دست سلطان آمد. قلعه بگرفتند و اهل ~~آنجا # ~~را بکشتند. چون از آنجا باز گشتند، گذر برظاهر مولتان بود. قباجه به ~~مصاف بیرون # ~~آمد . سلطان با اوچه آمد . اهل آنجا به جنگ پیش آمدند . سلطان آتش در # ~~شهر زد و به جانب هندوستان رفت . فخرالدین سالاری از قبل قباجه حاکم ~~آنجا # ~~بود ولاچین ختایی سرلشکر او. لاچین پیش اورخان که مقدمهآ سلطان بود ~~بیرون آمد # ~~و کشته شد و فخرالدین با تیغ وکفن به خدمت آمد . سلطان در شهر رفت و یک # ~~ماه مقام کرد و فخرالدین را نواخته امارت هندوستان برو مقرر داشت و به ~~دبول # ~~رفت وبه موضع قلعه مسجد جامع بنیاد نهاد و لشکری را به رسم تاختن به ~~نهر واله # ~~فرستاد . در اثنای آن حالت از جانب عراق خبر [161 - ر] رسید که برادرش # ~~سلطان غیاث الدین در عراق تمکن یافته است و اکثر لشکریان بلاد موای ~~خدمت # ~~سلطان جلال الدین دارند، و براق حاجب شهر گواشیر کرمان را در حصار ~~گرفته ، # ~~از آنجا به راه مکران حرکت فرمود . # چون خبر وصول سلطان به براق حاجب رسید نزلها فرستاد و استبشار نمود. # ~~چون سلطان برسید دختر او را نکاح آورد و کوتوال قلعهآ گواشیر کلید حصار ~~به # ~~خدمت سلطان آورد . و سلطان در سنهآ احدی و عشرین و ستمانآه (621) بر ~~قلعه # ~~رفت و آنجا زفاف ساخت و از آنجا روی به فارس آورد و رسول پیش اتابک سعد ~~PageV01P377 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0415.png) # ~~فرستاد. اتابک پسرخویش سلغرشاه را با پانصد سوار و نزلها و پیشکشهای ~~لایق به # ~~خدمت فرستاد و به مواصلت او رغبت نمود و دری گرانمایه که درصدف خاندان # ~~اتابکی تربیت یافته بود در عقد سلطان منعقد شد . سلطان از آنجا عزیمت ~~اصفهان # ~~کرد . اتا بک علاء الدوله پسر اتابک سام بود که دختر زادهآ علاء ms378 الدوله ~~گرشاسف # ~~ابن علی بن فرامرز بن علاء الدولهآ ماضی از آل بویه بود و در محروسهٔ‌ ~~ییرر (؟)1 # ~~مقیم ، با نزلها و پیشکشها بیرون آمد و به جهت آنکه مردی پیر بود سلطان ~~او را # ~~پدر خواند و پهلوی خود نشاند. سلطان اورا به ایالت و امارت شهر اصفهان ~~موسوم # ~~گردانید . هشتاد و چهار سال عمر بافت و در سنهآ اربع و عشرین و ستمائه ~~(624) # ~~دز اصفهان شهید شد . # فی الجمله سلطان به اصفهان رسید، خبریافت که برادرش غیاث الدین باارکان # ~~و اعیان لشکر در ری است . جریده با سواری چند گزیده به رسم مغول توقهای # ~~سفید بر افراخته ناگاه برسر ایشان تاخت . غیاث الدین و بعضی امرای لشکر ~~کیه # ~~خایف بودند متفرق شدند . سلطان از روی اشفاق به مادرش کس فرستاد که در ~~این # ~~وقت که فتنهها قایم است و دشمنان. از اطراف غالب، وقت منازعت نیست. ~~غیاث- # ~~الدین مستظهر گشت و با خواص خود به خدمت برادر آمد . سلطان او را ~~بنواخت # ~~و هر کس از امرا را مرتبه معین گردانید و عمال را برسر کار فرستاد و ~~جمله را منشور # ~~[161 - پ] و مثال داد واز حضور او باز مملکت را استقامتی حاصل شد . و ~~مدبر # ~~ملک او نورالدین منشی بود ، و او را در مدح سلطان قصیدهای است که مطاح ~~آن # ~~این است : ### | بیت # بیا جانا که شد عالم دگر باره خوش و خرم ### | به فر خسرو آفاق جلال الدین شه اعظم2 # و در شهور سنهآ احدی عشرین وستمائه (621) عازم تستر شد تاقشلاق آنجا # ~~کند . در آن راه سلیمانشاه به خدمت رسید و خواهر خویش را به سلطان داد ~~. PageV01P378 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0416.png) # سلطان از آنجا متوجه بغداد شد به اندیشهآ آنکه الناصر لدین الله او را ~~درباب # ~~دفع اعدا مدد دهد، وبه اعلام وصول خویش رسول فرستاد . خلیفه چون از پدر ~~و # ~~جدش رنجیده بود، قوشتمور را از بندگان خود بابیست هزار مرد فرستاد ~~تاسلطان # ~~را از ms379 نواحی ممالک او برانند و به جانب اربیل کبوتر روانه کرد تا مظفر ~~الدین گو کبری # ~~با ده هزار سوار برود وسلطان را ازمیانه برگیرند . قوشتمور پیش از وصول ~~لشکر # ~~ار بیل به کثرت عدد خود وقلت مدد سلطان مغرور گشته برفت. چون سلطان ~~نزدیک # ~~شهر رسید ، به قوشتمور پیغام فرستاد که تصور ما از مبادرت بدین جانب ~~پناه و # ~~استیمان است به ظل ظلیل خلیفه، جهت آنکه خصمان قوی دست، دست بر آورده ~~اند # ~~و هیچ لشکر را طاقت مقاومت ایشان نه . اگر از خلیفه به قبول اجابت و ~~تربیت # ~~مستظهر شوم دفع آن مستولیان کار من است . قوشتمور بدان سخن التفات نکرد # ~~و صف کار زار بر آراست . سلطان را نیزمحاربت ضروری شد و لشکر او عشر ~~اشکر # ~~بغداد نبود . تعبیه کرد و قومی را در مکامن بداشت وخود با پانصد سوار ~~دوسه بار # ~~بر قلب و جناح ایشان حمله کرد و روی بگردانید ، تصور هزیمت کردند و در ~~عقب # ~~او برفتند . # چون به موضع کمین رسیدند ، لشکر سلطان از مکامن بیرون آمد و قوشتمور # ~~درمیانه کشته شد و لشکر منهزم بابغداد رفت. سلطان به راه دقوق براند و ~~آتش تاراج # ~~در آن نواحی زد و برتکریت بگذشت . جاسوسان رسیدند که مظفرالدین کو کبری # ~~با لشکری می رسد و بر مقدمه حملی روان کرده تا به حیلت بر سلطان زند . ~~سلطان # ~~[162 - ر] با سواری چند مبارز تاختن برد ، ناگاه او را دستگیر کرد . ~~سلطان عفو # ~~فرمود ، و مظفرالدین از صادرات افعال استغفار کرد و اظهار تأسف نمود . ~~سلطان # ~~به ازای آن معذرت به انواع اعزاز و اکرام اجازت مراجعت فرمود ، و سلطان ~~از # ~~آن نواحی به حدود آذربیجان روان شد . و در آن وقت اتابک اوزبک پسر ~~جهان- # ~~پهلوان حاکم تبریز بود . منکوحهآ خود ملکه خاتون دختر سلطان طغرل ~~سلجوقی # ~~را در تبریز بگذاشت و به قلعهآ النجه1 گریخت . # سلطان در شهور سنهآ اثنین و عشرین و ستمانه ms380 (622) به ظاهر تبریز نزول ~~PageV01P379 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0417.png) # ~~کرد و به محاصره مشغول شد . روزی ملکه بربارو رفت و سلطان را بدید و ~~برو # ~~عاشق شد . خواست تا زن او شود و دعوی آن کرد که شوهر مرا طلاق داده ~~است. # ~~قاضی قوام الدین حدادی جون دانست که مزور است نمیشنید . عزالدین قزوینی # ~~پدر قاضی محیی الدین گفت: اگر مرا به قضا مأذون گردانند، این مواصلت به ~~اتمام # ~~رسانم . او را قاضی ساختند ، ملکه را به زنی به سلطان داد و شهر بسبرد ~~. سلطان # ~~در شهر آمد و اهالی تبریز مراسم تهنیت به اقامت رسانیدند . # چون این خبر به اتابک اوزبک رسید برفور از غصه جان بداد و ملک اتابکی # ~~سپری شد و از جوانب حشم و خدم روی به سلطان نهادند . سلطان باسی هزار ~~مرد # ~~روی به بلاد گرج کرد به انتقام آنکه پیش از آن نخجوان و مرند را غارت ~~کرده # ~~بودند. صباحی در درهآ کرنی1 بر سر گرجیان رسید و دست بردی تمام نمود و ~~سروران # ~~ایشان شلوه2 و ایوانی را در سلاسل و اغلال کشید . وشلوه جثهآ قوی داشت ~~وتوانا # ~~بود. چون او را پیش سلطان آوردند فرمود که کجا رفت صولت تو که گفته ~~بودی # ~~صاحب ذو الفقار کجاست تا زخم شمشیر آبدار و سنان آتش بار بیند ؟ شلوه ~~گفت: # ~~این کار دولت سلطان کرد . در حال ایمان آورد و مسلمان شد . # و سلطان کامران به دارالملک تبریز رسید و شلود و ایوانی را اعزاز و اکرام # ~~فرمود تا در فتح گرج معاون باشد و مرند و سلماس و ارمیه و اشنیه به ~~ایشان داد # ~~و لشکری فراوان از سوار و پیاده آماده کرد . شلوه و ایوانی برمزاج وقت ~~سخنها # ~~گفته بودند و تقبلها کرده ، چون به قصد گرج روان شدند ، ایشان [162 - ~~پ] در # ~~خفیه لشکری گرجی را خوانده بودند و در کمین نشانده . سلطان آگاه شد ~~وایشان # ~~را هلاک کرد و قاصد آن لشکرگشت و ms381 اکثر را به قتل آورد . و سلطان شهر ~~تفلیس # ~~و آن ولایات را بگرفت و بعضی کلیسیاها را خراب کرد و به جای آن مساجد # ~~ساخت . ناگاه پنهان خبر آوردند که لشکر مغول به قصد سلطان از جیحون ~~گذشته # ~~میرسند . سلطان عازم عراق شد . چون به اصفهان رسید زیادت از صد هزار ~~سوار # ~~و پیاده از اصفهان به دفع ایشان بیرون کرد و لشکرها تعبیه داد و میسره ~~را به برادر # ~~بیوفا غیاث الدین سپرد و میسنه به اورخان ، و خویشتن در قلب بایستاد . PageV01P380 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0418.png) # و از آن جانب باجینویان، یاقون نویان و اسان طوغان و بایماس و باینال1 با # ~~لشکر مشغول در مقابله آمدند و بر درچین از مضافات اصفهان مصاف دادند. ~~غیاث - # ~~الدین علی رغم برادر با ایلچی بهلوان عنان برتافت و به هزیمت به لرستان ~~رفت ، # ~~وچون لشکر به یکدیگر حمله کردند، دستراست مغولدست چپ سلطان برداشت # ~~و تا لرستان بدوانید و دست راست سلطان دست چپ مغول را برداشت و تا خوار # ~~ری بدوانید و هیچ کدام را از یکدیگر خبر نبود ، و لشکرها بهم بر آمدند ~~و سلطان # ~~در قلب ماند و علم او ازجای برفت و از جوانب بدو محیط شدند و اتابک رکن ~~الدین # ~~ابو الفتح علاء الدوله مسد (؟) در آن جنگ کشته شد و سلطان جنگهای سخت ~~کرد # ~~تا ازمیان بیرون جست و به جانب لرستان افتاد و در دره مقام کرد و ~~هزیمتیان متفرق # ~~به وی میپیوستند ، و اهل اصفهان بعضی بر آن بودند که سلطان را هلاک ~~کردند . # ~~ناگاه مبشران آمدند که سلطان میرسد . اهالی اصفهان استقبال کردند و ~~خرمیها # ~~نمودند. چون نزول کرد، به جهت آنکه با اکثر حشم درخشم بود فرمود ~~تاجوانان # ~~را مقنعهآ زنان برسر انداخته گرد شهر بگردانیدند، و این حادثه در رمضان ~~سنهآ اربع # ~~وعشرین و ستمائه (624) بود، وسلطان بعد از آن به جانب تبریز رفت و به ~~استعداد # ~~رفتن به گرج مغول شد ms382 . # و در روم سلطان عزالدین کیکاوس بن کیخسرو بن قلیج ارسلان بود، در این ~~سالهای # ~~مذکور به مرض سل وفات یافت و برادرش علاء الدین کیقباد را که درقلعه ~~محبوس # ~~بود [163 - ر] بیرون آوردند و به پادشاهی نشست ، چه پسر او طفل بود، و ~~عم او # ~~صاحب ارزن الروم مخالفت نمود. ملک اشرف صاحب اخلاط میان ایشان مصالحت # ~~کرد، و دردیار بکر سلطان بدرالدین لؤلؤ بود، و درین سالها قلعهآ شوش را ~~محاصره # ~~کرد. به سبب آنکه صاحب آنجا واران عقر (؟) عمادالدین زنگی بن ارسلانشاه # ~~به تبریز پیشاتابک اوزبک رفته بود واتابک اورا اقطاعی داده و ملازم خود ~~گردانیده . # ~~برجمله مدتی آن را حصار داد و فتح میسر نشد . بدرالدین لشکر را بگذاشت ~~و # ~~خود با موصل آمد . چون اهل قلعه مضطر شدند بسپردند . # و در سنجار قطبالدین محمد بن عمادالدین زنگی بن قطبالدین مودودبن # ~~آقسنقر حاکم بود، وفات یافت و پسرش شاهنشاه قایم مقام شد. و در دیگر ~~شهرهای PageV01P381 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0419.png) # ~~آنجا پسران ملک عادل بودند . و در شام ملک معظم از فرزندان ملک عادل ~~بود و # ~~در مصر ملک کامل بود و در فارس اتابک مظفرالدین سعدبن زنگی بود و در ~~کرمان # ~~ملک شجاع الدین بود . چون براق حاجب به هندوستان میرفت ، در آن حدود # ~~می گذشت ، کرمانیان به طمع بردگان ختایی که خدم و حشم او بودند ، برسر ~~او # ~~رفتند . هرچند ایشان را گفت که من ره گذری ام با شما مصلحتی ندارم ~~نشنیدند. او # ~~نیز با اقوام خود جنگی مردانه کرد و ازیشان بسیار بکشت، و ملک ~~شجاعالدین به # ~~قتل آمد و شهر بستد و حصار داد قلعه را تا سلطان جلال الدین برسید و ~~قلعه نیز # ~~به دست فرو گرفت و حاکم مطلق شد . # داستان او کتای تا آن بن چنگیز خان # او کتای قا آن پادشاهی عاقل عادل جوانمرد بود و معنی او کتای عروج باشد # ~~بر بالای . به حکم وصایت بعداز دو ms383 سال که تخت [خان] خالی بود در موضع # ~~کلوران1 قوریلتای کرده در هورکارئیل موافق شهور سنهآ ست و عشرین و ~~ستمائه # ~~(626) جغتای خان دست راست او را گرفته و تولوی خان دست چپ و عمش # ~~او تجکین کمر، او کتای قا آن را بر تخت پادشاهی نشاندند و اورا قاآن ~~نام نهادند. # ~~و او را چهار خواتین معتبر بود : یوراقجین، توراکنه، موکا ، جاجین . ~~وهفت پسر # ~~داشت : کیوک خان، کوتان، کوجو، قراجار، قاشی. مادر این پنج پسرتورا کنه ~~- # ~~خاتون بود ازقوم اوهان مرکست (؟)2، و قدان3 اغول وملک هردو از قوبایی ~~بودهاند # ~~ارکنه4 نام [163 - پ]، و قاشی را پسری بود قایدو بن سکینه خاتون ، ~~بغایت پیر # ~~شد و تا زمان غازان خان بود . و قایدو را در اردوی چنگیزخان بزرگ کردند ~~و # ~~بعد از او کتای قا آن ملازم منکوخان بود و در اجلاس اریق بو کا بهخانیت ~~5 سعی و PageV01P382 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0420.png) # ~~موافقت نمود، وچون اریق بوکا پیش قوبیلای قا آن رفت و مطیع امر اوشد ~~قایدو # ~~از آن بیم یاغی شد و با اروق جوجی آغاز دوستی نهاد و به معاونت ایشان ~~بعضی # ~~ولایات به دست فرو گرفت . قوبیلای قاآن نوموغان (؟)1 پسر خود را با ~~جمعی # ~~شهزادگان و امرا بالشکرهای بزرگ به دفع او فرستاد. در راه عم زادگان ~~نوموغان # ~~غدر اندیشیدند واو را ومقدم لشکرهنتوم نویان را بگرفتند و او را پیش ~~منکو تیمور # ~~از اروق جوجی خان که پادشاه آن اولوس بود فرستادند و هنتوم را پیش ~~قایدو . # ~~[در شهور سنهآ سبع وعشرین وستمائه (627)] قایدو به اتفاق دوا پسر براق ~~با لشکر # ~~تیمور قان مصاف دادند و شکسته گشتند و در آن جنگ هردو را زخم رسید ~~وقایدو # ~~در آن زخم بمرد و دوا مبتلا گشت و به جای قایدو و پسر مهین اوجابار ~~پادشاه شد، # ~~و گویند: قایدو چهل پسر داشت و نوروز پسر ارغون آقاتقریر کرده است که ~~بیست # ~~و چهار پسر اند . # تاریخ ms384 خلفا و سلاطین و ملوک و اتابکان و فیرهم # گه معاصر او کتای تا آن بوده اند # در بغداد الناصر لدین الله بود، در سنهآ سبع و عشرین و ستمائه (627) وفات # ~~یافت، و در عراق و آذربایجان سلطان جلال الدین بود . دراوایل شهور سنهآ ~~خمس # ~~و عشرین و ستمائه از اصفهان مراجعت نموده به تبریز آمد و عازم گرجستان ~~شد # ~~و سلاطین روم وملوک شام با لشکر گرج و ارمن وقبچاق یکی شده با سلطان ~~مصاف # ~~دادند . و سلطان از لشکر گرج بعضی کشته عزیمت اخلاط کرد و محاصره کرده # ~~شهر بگرفت . بعد از آن خبر جرماغون نویان رسید که از آب آمویه گذشت . # سلطان زمستان سنهآ ثمان و عشرین و ستمائه (628) در حدود ارمیه و اشنویه ~~مقام # ~~کرد. جورماغون امیر با یماسرا بالشکری انبوه برعقب سلطان روانه کرد و ~~سلطان # ~~قویرخان را برسبیل یزک باز گردانیده بود تا از حال مغول تفحص کند . چون ~~به # ~~تبریز رسید، خبرشنید [164 - ر] که ایشان مراجعت کردند، احتیاط ناکرده ~~باز گشت PageV01P383 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0421.png) # ~~و بشارت مراجعت داد. سلطان و جمهور امرا به عشرت وطرب مشغول گشتند. ~~دوسه # ~~روز در سرور بودند که ناگاه نیم شبی لشکر مغول بر سر ایشان رسید و ~~سلطان # ~~بهمستی هرچه تمامتردرخواب بود. اورخان او را بیدار کرد تا روی به گریز ~~نهاد و # ~~مغولان در لشکرگاه افتادند و هر کرا دیدند کشتند. و درخاتمت حال سلطان ~~خلاف # ~~است : بعضی بر آنند که کردان او را هلاک کردند به طمع اسب وسلاح ، ~~وبعضی # ~~گویند به زی1 اهل تصوف در آمده مسافر شد . # در روم علاء الدین کیقباد بود و درموصل بدرالدین لؤلؤ ودر دیاربکر ملک # ~~مظفر الدین صاحب اربیل و در شام و مصر پسران ملک عادل بن ایوب ملک معظم ~~و # ~~اشرف، ودرفارس اتابک سعدبن زنگی بود و درسنهآ خمس و عشرین و ستمائه ~~(625) # ~~وفات یافت. در بیضا خواجه غیاثالدین که وزیر و مدبرملک بود واقعهآ او ms385 ~~را پنهان # ~~داشته انگشترین او به قلعهآ سپید فرستاد و پسرش اتابک ابو بکررا از بند ~~بیرون آورده # ~~حاضر گردانید و در خرگاه برانداخته با امرای لشکر گفت که اتابک می ~~فرماید که # ~~ولی العهد ابوبکر است . سلغرشاه و امرا کمر در گردن انداختند2 واو ~~اتابک شد . # و در کرمان براق حاجب بود . مادر سلطان غیاث الدین را بخواست و با # ~~غیاثالدین غدر کرد واورا با مادر هلاک گردانید و سرسلطان را پیش قا آن ~~فرستاد، و # ~~درخوارزم جینتمور از اقوام قراختای به امارت آن ملک و مازندران موسوم ~~شده بود، # ~~و آن چنان بود که به وقت استخلاص خوارزم چنگیزخان او را به راه شحنگی ~~در # ~~خوارزم بگذاشت . در عهد او کتای قا آن چون جرماغون را به ایران می ~~فرستاد # ~~فرمود که سروران وبا سقاقان3 ولایات به نفس خویش به حریک (؟)4 روند ~~ومعاون # ~~جرماغون باشند . # جنیتموراز خوارزم بر وفق فرمان روان شد به راه شهرستانه و از جوانب # ~~دیگر از قبل هرشهزاده امیری آمده بود و جرماغون نیز از قبل هرشهزاده ~~امیری را # ~~با جینتمور نصب کرد . چون جورماغون کار خراسان مهمل گذاشته بود فتانان ~~و # ~~اوباش هر لحظه تشویش درولایت میانداختند. و قراجه و تغان سنقر دو امیر ~~سلطان # ~~[164 - پ] جلال الدین بودند، در نیشابور و آن حدود تاختن می کردند و ~~شحنگان PageV01P384 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0422.png) # ~~را که جورماغون در آن ولایت گذاشته بود، کشتند . جورماغون جنتمور و ~~کلباد # ~~را جهت دفع قراجه به حدود نیشابور فرستاد و کلباد بعداز انهزام قراجه ~~بازگشت. # وچون خبر اضطراب خراسان به حضرت قا آن رسید فرمان شد تاطایر بهادر # ~~از بادغیس لشکر کشد و قراجه را دفع کند و آب در منازل و مساکن ایشان ~~اندازد. # ~~به موجب فرمان روان شد. درراه شنید که قراجه از کلباد منهزم گشته پناه ~~باقلعهآ اوک1 # ~~سیستان داده . طایر بهادر به محاصرهآ آن رفت و مدت دو سال تعبها کشید ~~تا آن را ms386 # ~~مستخلص گردانید ، و از سیستان ایلچی پیش جینتمور فرستاد که مصالح ~~کارخراسان # ~~از حکم یرلیغ قا آن به من مفوض است . دست تصرف از آن کوتاه کن . جواب # ~~داد که سخن عصیان اهل خراسان دروغ بوده و به گناه قراجه چندین ولایت و ~~رعیت # ~~را چگونه نیست توان کرد . به انهای این حال ایلچی قاآن فرستیم و بر ~~وجهی که # ~~فرمان رسد پیش گیریم . # ایلچیان طایر بهادر به خشم باز گشتند و جورماغون نیز ایلچی فرستاد تا او # ~~و امرا باز گردند و با لشکر به وی پیوندند و کار خراسان و مازندران با ~~طایر بهادر # ~~گذارند . جینتمور ، کلباد را که از خواص بود با امرای خراسان و ~~مازندران نامزد # ~~بندگی قا آن گردانید و در اثنای آن حال ملک بهاءالدین صعلوک به شرط ~~آنکه او # ~~را به بندگی قا آن روانه گرداند از قلعه فروآمد . و جینتمور از ~~مازندران بازگشت # ~~و اکثر اهل قلاع خراسان به آوازهآ حال صعلوک ایل شدند، واو چون پیش ~~جینتمور # ~~رسید به اعزاز تمام مخصوص گشت، واز مازندران اصفهبد نصرةالدین کبود ~~جامه # ~~را معین گردانیدند و هردو در صحبت کلباد متوجه حضرت قاآن گشتند در شهور # ~~سنهآ ثلثین و ستمائه (630) . # چون پیش از آن کسی از امرای این بلاد آنجا نرفته بود ، قا آن به رسیدن # ~~ایشان شاد شد و فرمود تا طوبها ساختند و ایشان را تمام بنواختند ، بدان ~~سبب # ~~جینتمور و کلباد را به انواع سیورغامیشی [165 - ر] مخصوص گردانید ، ~~وفرمود # ~~که در این مدت که جورماغون رفته و چندین ولایت معظم مستخلص گردانیده ~~هیچ # ~~ملک را پیش ما نفرستاد، و جینتمور باقلت عدد و مدد مثل این بندگی به ~~تقدیم رسانید PageV01P385 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0423.png) # ~~آن را پسندیده داشتیم، و امارت خراسان و مآزندران بروی مقرر گردانید. ~~جورماغون # ~~و امرای دیگر در آن مدخل نسازند. و کلباد را در حکم شریک او کرد و ~~اصفهبد # ~~را ملکی از سرحد کبود جامه تا استراباد ms387 ارزانی داشت و ملکی اسفراین و ~~جوین # ~~و بیهق و جاجرم و خورند و ارغیان برملک بهاء الدین مقرر فرمود و هریک ~~را پایزهآ # ~~زر ویرلیغ داد . # جینتمور چون به یرلیغ قا آن تمکن یافت ، شرفالدین را به اسم وزارت # ~~موسوم کرد و بهاءالدین محمد جوینی را به صاحب دیوانی معین گردانید و ~~کار # ~~دیوان ضبطی و رونقی یافت، و جینتمور باز کور کوز را به رسالت به بندگی ~~قاآن # ~~فرستاد ، وکلباد مانع میشد و می گفت : او اویغور است ومتحرمن1 ، کارها ~~جهت # ~~خود سازد ، مصلحت نیست . جینتمور نشنید . چون آنجا رسید و قاآن احوال # ~~ولایات پرسید بر وفق مزاج تقریر می کرد . قاآن را ادای سخن او خوش آمد ~~و # ~~اورا به موجب دلخواه و التماس باز گردانید، و جینتمور بدان نزدیکی وفات ~~یافت. # حکایت عدل و داد و جوانمردی او گثای تا آن # قا آن به محاسن اخلاق و مکارم صفات متصف بود و همواره دربارهآ اصناف # ~~انام انعام و اکرام تمام فرموده و احیانا ارکان دولت واعیان حضرت بر ~~افراط جود # ~~او انکار نمودندی، و او فرمودی که عالمیان را معین و محقق است که گیتی ~~باهیچ # ~~آفریده وفا نکرد، مقتضی خرد آن باشد که آدمی خود را با بقای نام نیک ~~زنده دارد. ### | بیت # ذکر باقی را حکیمان عمرثانی گفتهاند ### | این ذخیره بس ترا کالباقیات الصالحات # هرگاه که در حضرت او ذکر رسوم و عادات ملوک ما تقدم رفتی و حکایات ~~PageV01P386 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0424.png) # ~~دفاین گفتندی ، گفتی آنها که در این باب کوشیدهاند از نصاب خرد بی نصیب # ~~بوده اند ، چه میان دفینه و خاک تفاوتی نیست ، هردو در عدم منفعت ~~یکسانند . ما # ~~گنج خویش درزوایای دلها خواهیم نهاد [165 - پ] وهر آنچه موجود و معد ~~است # ~~تمامت به زیردستان و ارباب احتیاج داده ، تا نام نیکی به یادگار ~~گذاریم. # حکایت - یاسا و یوسون1 مغول چنان است که دربهار وتابستان درمغولستان # ~~کسی به روز در آب ننشیند2 ms388 وبه اوانی زر و نقره آب برندارند ، چه به زعم ~~ایشان # ~~این معانی موجب رعد و برق و صاعقه باشد و ایشان از آن عظیم هراسان ~~باشند . # ~~روزی قا آن با جغتای بهم از شکار می آمدند . مسلمانی را دیدند که در آب ~~غسل # ~~می کرد . جغتای فرمود تا او را بکشند . قا آن گفت: بیگاه است وما ملول ~~، امشب # ~~او را نگاه دارند و فردا پرسیده به یاسا رسانند ، واو را به دانشمند ~~حاجب سپرد و # ~~در خفیه فرمود تا بالشی نقره در موضع غسل او در آب انداختند و با وی ~~گفتند که # ~~در یارغو3 گوید که مردی کم بضاعتم ، سرمایه که داشتم در آب افتاد، ~~فرورفته- # ~~بودم تا بر آورم . دیگر روز در یارغو بدان عذر تمسک نمود . چون آنجا ~~رفتند # ~~بالش در میان آب دیدند . قاآن فرمود که کرا یارای آن تواند بود که از ~~یاسای # ~~بزرگ تجاوز نماید! این بیچاره ازغایت عجز خود را فدای این محقر کرده ~~است. # ~~او را ببخشید، و فرمود تا ده بالش دیگر به وی دهند و برو حجت گرفتند ~~تامن بعد # ~~برچنان جسارت اقدام ننماید . بدان سبب آزادگان عالم بندهآ خلق او گشتند ~~که از # ~~فراوان گنج روان بهتر است . # حکایت - از منکران دین پاک اسلام تازی زبانی به حضرت قا آن آمد وزانو # ~~زد که چنگیزخان را در خواب دیدم ، گفت : پسرم را بگو تا بسیاری از ~~مسلمانان # ~~بکشد ، چه مردمی بغایت بدند . قا آن دمی تفکر کرد، گفت: باتو به کلمجی4 ~~سخن # ~~گفت یا به زبان خود گفت؟ [گفت] : به زبان خود. قا آن پرسید که تو زبان ~~مغولی PageV01P387 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0425.png) # ~~میدانی ؟ گفت : نه . فرمود که بیشک تو دروغ می گویی ، چه من بیقین ~~میدانم # ~~که چنگیزخان بغیر از مغولی زبانی دیگر نمیدانست ، و اشارت کرد تا او را ~~به # ~~یاسا رسانند . # دیکر اهل طایفو1 ازشهرهای ختای عرضه داشتند که ما را هشت هزار بالش # ~~زر قرض است ms389 و موجب تفرقهآ ما خواهد بود . چه غرما مطالبت مینمایند ، ~~اگر # ~~فرمان شود تا [166-ر] مواسات کنند به تدریج ادا کنیم و بکلی مستأصل ~~نگردیم . # ~~قا آن فرمود که الزام غرما به مواسات موجب خسارت ایشان باشد و اهمال ~~سبب # ~~اضطراب رعایا . اولی آن است که از خزانه ادا کنیم، و منادی فرمود تا ~~قرض- # ~~خواهان حجتها بیارند و غرما حاضر گردند و وجه از خزانه بستانند، و ~~اضعاف آنچه # ~~عرضه داشته بودند بستدند . # دیگر شخصی در شکارگاه سه خربزه پیش آورد . چون از زر وجامه چیزی # ~~حاضر نبود، با مونکا خاتون گفت تا دو دانه در شاهوار که در گوش داشت به ~~آن # ~~شخص دهد . گفتند : این درویش قدر این در دانهها نداند ، فردا حاضر گردد ~~واز # ~~خزانه آنچه فرمان شود زر وجامه بستاند . فرمود: درویش را طاقت انتظار ~~نباشد و # ~~این درها پیش ما باز آید . آن درها به درویش دادند خرم باز گشت و در ~~بازار # ~~بفروخت . مشتری آن را باتحف دیگر روز دیگر به بندگی قاآن آورد . فرمود: # ~~نگفتم که بازپیش ما آید و درویش محروم نماند . باز به مونکا خاتون داد ~~و سیور - # ~~غامیشی فرمود . # دیگر به وقت آنکه شیراز ایل نبود ، شخصی بیامد و زانو زد که صاحب # ~~عیالم و پانصد بالش زر قرض دارم و از شیراز به آوازهآ جود قاآن آمدهام ~~. فرمود # ~~که او را هزار بالش دهند . کفاة توقفی کردند و عرضه داشت که زیادت بر ~~ملتمس # ~~او اسراف تواند بود . فرمود که بیچاره به آوازهآ ما از راه دور آمده ~~است. ملتمس # ~~او به قرض و اخراجات وافی نباشد ، اگر بر آن مزید نرود چنان بود که ~~محروم # ~~بازگردد، و روا نتوان داشت . آنچه اشارت برفت بی تعویق بدهید تا شادان ~~برود. # دیگر روزی در بازار قراقوم2 می گذشت ، نظر او در دکانی برعناب افتاد و ~~PageV01P388 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0426.png) # ~~طبعش بدان مایل شد . دانشمند حاجب را فرمود تا بالشی از آن دکان ms390 عناب ~~خرد . # ~~او برفت و قدری عناب آورد و ربع بالشی که اضعاف آن بود به وی داد . چون # ~~بیاورد ، فرمود که چندین عناب را یک بالش بها کم باشد . دانشمند حاجب ~~باقی # ~~بالش را بیرون آورد و گفت : آنچه دادهام صد بهای آن بیش است. قاآن او ~~را # ~~برنجانید و فرمود که او را در همهآ عمر خریداری چون ماکی افناده باشد؟ ~~وفرمود # ~~[166 - پ] تا ده بالش دیگر به وی دادند . # دیگر مردی پیر از بغداد بیامد و بر سرراه بنشست . چون قاآن برسید ، از # ~~حال او پرسید . گفت : مردی پیر و ضعیف و درویشم و ده دختر دارم و از ~~غایت # ~~درویشی ایشان را به شوهر نمیتوانم داد . فرمود: چرا از خلیفه نطلبیدی ؟ ~~گفت : # ~~هروقت که از خلیفه صدقهخواهم، مرا ده دینار زر میدهد و آن به نفقه و فا ~~نمی کند. # ~~قا آن فرمود تا او را هزار بالش نقره دادند . گفت : چندین بالش چگونه ~~نقل کنم؟ # ~~فرمود تا او را اولاغ و اسباب استعداد او جمله بدادند . پیرگفت: راهی ~~دور وایل # ~~و یاغی بسیار بر گذر ، چگونه این مال را به ولایت خود1 رسانم . ده مرد ~~بدرقه از # ~~مغول فرمود ، تا او را به سلامت با آن مال به ولایت او رسانند . آن مرد ~~در راه # ~~نماند ، اعلام حضرت کردند ، فرمود تا بالشها به بغداد برند و به خانهآ ~~او سپارند و # ~~گویند : صدقهآ قا آن است تا آن دختران به شوهر دهند . # دیگر شخصی او را کلاهی آورد ؛ در مستی او را دویست بالش زر فرمود. # ~~برات نوشتند و آلتمغا موقوف داشتند به توهم آنکه یمکن که از سرمستی ~~فرموده # ~~باشد . دیگر روز نظرش بر آن شخص افتاد : برات عرضه کردند. فرمود تا ~~سیصد # ~~کنند ، بههمان سبب که در توقف داشتند، و هرروز صد زیادت می کرد تا به ~~ششصد # ~~رسید . آنگاه امرا و بتکچیان را بخواند و سؤال کرد که در دنیا هیچ ms391 چیز ~~باقی # ~~خواهد ماند ابدا یانه ؟ به اتفاق گفتند: نه. روی به صاحب یلواج آورد ~~وفرمود : # ~~این سخن غلط است، چه نام نیک و ذکرخوب ابدا باقی ماند، وبا بتکجیان ~~گفت: # ~~دشمن حقیقی من شما اید که نمیخواهید که ذکر خیر و نام نیکو از من ~~یادگار ماند # ~~و به ظن آنکه ازمستی می بخشم در تعویق میاندازید و مستحق را محروم می ~~گردانید PageV01P389 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0427.png) # ~~تا یک دو کس ازشما اعتبار دیگران را جزای افعال خود نیابند فایده ~~نخواهد داد . # ~~[فی الجمله] ششصد بالش1 به آن شخص دادند . # دیگر از هندوستان جماعتی دو دندان پیل3 آوردند ، فرمود: ملتمس ایشان # ~~چیست ؟ گفتند: هزار بالش زر . فرمود تابدهند . اعیان حضرت انکار نموده ~~عرضه # ~~داشتند که به محقر چیزی چندین مال چون توان داد بتخصیص چون از ولایت ~~یاغی # ~~آمده اند ؟! فرمود که بامن هیچ کس یاغی نیست ، بدهید تا بروند . # دیکر رسم قا آن چنان بود که در سالی سه ماه زمستان به شکار مشغول بودی # ~~و نه ماه دیگرهرروز چون از آش فارغ شدی، بیرون بارگاه برصندلی نشستی ~~وانواع # ~~اجناس که در خزانه بودی خرمن نهاده به مغول و مسلمان بخشیدی ، وبسیار ~~بودی # ~~که بزرگ هیکلانرا فرمودی تا از هر جنسی که خواستی چندانکه توانستی بر ~~گرفتی. # ~~روزی یکی را از آن طایفه فرمود تاپشتهآ جامهآ خاص بر گرفت . در راه ~~تایی جامه # ~~بیفتاد . باز آمد تا بردارد، فرمود: قدم آدمی چون از برای یک جامه رنجه ~~شود! و # ~~اشارت کرد تایک بار دیگر چنانکه تواند بر گیرد. ### | بیت # حاتم ار زنده شود جود کفت را بیند ### | هیچ شک نیست که بردست تو ایمان آرد # اگر به ذکر این حکایات مشغول شویم، این کتاب احتمال آن ندارد[ و # ~~شمهای بتوان گفت] . # او کتای قا آن تمامت ملک ختای را به صاحب محمود یلواج تو سامیشی فرموده # ~~بود و ازپیش یالیغ و قراخوجو که ولایت ایغورستان است وختن و کاشغر ~~والمالیق ms392 # ~~و قیالیق و سمرقند و بخارا تا کنار جیحون به مسعود بیک پسر یلواج داده ~~و از # ~~خراسان تا سرحد روم و دیار بکر به امیر کورکوز تفویض فرموده ، و جملهآ ~~اموال # ~~تمامت این ولایات جمع کرده به خزانه میرسانیدند . PageV01P390 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0428.png) # و قا آن در شهور سنهآ ثمان و ثلثین و ستمائه (638) در هو کاوییل شبی از # ~~افراط شراب ناگاهوفات یافت. و درتاریخ جهان گشای خواجه علاءالدین صاحب- # ~~دیوان آورده است که در پارس ئیل موافق پنجم جمادی الاخر سنهآ تسع و ~~ثلثین و # ~~ستمائه (639) وفاتیافت . وقاآن را طبیبی بود، تاریخ وفات اورا به رموز ~~به نظم # ~~آورده و به ماوراء النهر به دوستی فرستاده بدین نمط : ### | بیت # در خلط خلط فزون کرد ز هر سال فلان ### | روز و شب داد زمستی خبر از بیخبران # امدر ابطال مزاجش مددی کرد تمام ### | مشتری با دیوان و مدد باده بران # و او را در قروق بزرگ دفن کردند ، ومدت پادشاهی او سیزده سال بود . # داستان کیوک خان بن قا آن بن چنگیزخان # چون اوکتای قاآن در گذشت، پسر مهین او کیوک خان از لشکرقبچاق فرو- # ~~نیامده بود و مونکاخاتون نیز بزودی نماند و توراکنه خاتون که مادر ~~پسران مهین # ~~بود به لطافت حیل [167 و پ] به کنگاج آقا واینی ملک را در قبضهآ تصرف ~~آورد # ~~و دل خویشان و امرا را به انواع تحف و هدایا صید کرد ، تا تمامت را در ~~تحت # ~~فرمان آورد، وجیتقای1 و دیگر وزرا و نواب برقرار بودند و ولاة اطراف ~~برقاعده # ~~برقرار . و چون در عهد قاآن از جمعی رنجیده بود و کینها در دل گرفته ، ~~در آن # ~~وقت چون حاکمهآ مطلق الامرگشت، خواست که هریک را مکافات کند ، وحاجبهای # ~~داشت فاطمه نام که به وقت استخلاص خراسان او را از مشهد طوس اسیر آورده # ~~بودند بغایت زیرک و کافیه بود و محل اعتماد و محرم اسرار خاتون ، و ~~بزرگان # ~~اطراف او را وسیلت ساخته و ms393 مهمات ساختندی. به کنگاج او امراو بزرگان ~~دولت PageV01P391 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0429.png) # ~~را که درچاغ قا آن به کارهای بزرگ منسوب بودند معزول می گردانید و ~~طایفهآ جهال # ~~را به جای ایشان نصب می کرد، قصد کردند تا جغتای را کهوزیر بزرگ قاآن ~~بود # ~~بگیرند . او واقف شد و بگریخت و پیش کوتان1 رفت ، و فاطمه عداوتی قدیمی # ~~با محمود یلواج2 داشت . شخصی عبدالرحمن نام را به جای او نصب کرد وقال- # ~~قورجی را بفرستاد تا یلواج را گرفته با نوکران بیارند . یلواج به حیلت ~~از دست # ~~قال بگریخت و به کوتان پیوست . وچون امیر مسعود بیک که حاکم ممالک تر ~~کستان # ~~بود خبریافت به حضرت باتو رفت وقرا اغول وخواتین جغتای او رقیه خاتون و # ~~غیرها قوربوقا ایلچی3 را در صحبت ارغون آقا به گرفتن کورکوز4 به خراسان # ~~فرستاده بودند . چون کورکوز را به یاسا رسانیدند ، ارغون آقا را قایم ~~مقام او # ~~کردند و در آن بلغاق هریک زان کسان را به جانب روانه کردند و بروات و ~~حوالات # ~~بر آن، و از اطراف هرکس به جانبی توسل میجست مگراز جانب سیورقوقیتی- # ~~بیکی و پسران او که برجادهٔ‌ یاساق مستمر بودند و از یوسون بزرگ تجاوز # ~~ننمودند، و تورا کنه خاتون به اطراف ایلچیانرا به استحضار شهزادگان و ~~امرا فرستاد # ~~به قوریلتای بزرگ . # در اثنای این حالات چون عرصه خالی بود وکیوک خان هنوز نرسیده ، # ~~برادر چنگیزخان او تچکین نویان6 خواست که به تغلب تخت بگیرد. بالشکری ~~بزرگ # ~~متوجه اردوی قا آن شد و بدان سبب تمامت لشکر و الوس بر آشفتند . ~~توراکنه- # ~~خاتون ایلچی بفرستاد که ما کلبنان (؟) توایم وبه تومستظهر، بالشکر آمدن ~~[168-ر] # ~~چه وجه دارد؟ چه تمامت او لوس مضطرب گشته اند. او تچکین از آن اندیشه ~~پشیمان PageV01P392 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0430.png) # ~~شد و به علت تعزیت دادن تمسک نمود، و در آن میانه خبرنزول کیوک خان به ~~اردوی # ~~خویش به کنار ایمل1 برسید . ندامت اوتجکین زیادت شد و بهیورت خویش # ~~مراجعت نمود ms394 . فی الجمله قرب سه سال تخت به حسب امر توراکنه خاتون بود # ~~به سبب عدم قوریلتای، چه حضور اجتماع شهزادگان اتفاق نمی افتاد . # کیوکخان در مورین ییل موافق ربیع الاخر سنهٔ‌ ثلث واربعین و ستمائه # ~~(643) بر تخت قانی نشست و بعداز سه ماه تورا کنه خاتون نماند، و فاطمه ~~خاتون # ~~را به علت سحر که جهت کوتان کرده و کوتان برادر را خبر داده و مرده ، ~~منافذ # ~~زیر و بالای او بدوختند و در نمد پیچیده در آب انداختند ، و قرا اغول ~~قایم مقام # ~~جغتای شده بود و ییسومنکورا که فرزند صلبی بود مدخل نمیداد . کیوک خان # ~~فرمود که با وجود فرزند نزاده چگونه وارث باشد و جای جغتای به پیسومنکو # ~~مقررداشت ، و جیتقای را نواخته منصب وزارت فرمود و عبدالرحمن را به ~~یاسا # ~~رسانید ، و قداق اتابک ری عیسوی بود ، دین نصاری قوت گرفت و هیچ مسلمان # ~~را یارای آن نبود که با ایشان بلند سخن گوید . # و کیوک خان را سه پسر بود : خواجه اغول2 و ناقو، هردو را مادر قیمش. # ~~خاتون2 بود، و ناقو را پسری بود جابات نام . در وقتی که براق به ایران ~~زمین آمد # ~~قایدو این جابات را باهزار مرد به مدد او فرستاد، و هوقو مادر او قوی ~~پای بود و # ~~او را پسر زاده تو کنه نام هست و پدر او را هم تو کنه نام بوده که ~~باجات و پسر # ~~قایدو که پادشاه آن او لوس بود تماجامیشی می کرد و قایدو پسر قاشی پسر ~~او کتای # ~~قا آن بود و کیوک خان بعد از آن لشکرها را به جوانب و اطرافا ~~نامزدوروانه # ~~گردانید و خود متوجه بلاد غربی شد . چون به حدود سمرقند رسید وفات یافت ~~، # ~~و مدت پادشاهی او قریب یک سال بود . PageV01P393 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0431.png) # تاریخ خلفا و سلاطین و اتابگان که معاصران او بودهاند # در بغداد المستعصم بالله خلیفه بود، و در روم سلطان رکن الدین، و در ms395 مصر # ~~بدرالدین لؤلؤ، ودرمصر ملک صالح نجم الدین ایوب الکامل ، و در دیار بکر ~~سید # ~~تاج الدین محمد صلابه [168 - پ] و در کرمان سلطان رکن الدین و در فارس ~~اتابک # ~~مظفرالدین ابوبکر بن سعدبن زنگی . # طایفهآ دوم - جوجی خان بن چنگیزخان و فرزندان او # چنگیزخان تمامت ولایات و او لوس که در حدود اردیش و کوههای التای # ~~بود، به جوجیخان توسامیشی فرمود و یرلیغ نافذ گردانید که ولایات دشت ~~قبچاق # ~~و ممالکی که در آن جوانب است مستخلص گردانیده در تصرف آورد ، وجوجی- # ~~خان پیش از چنگیزخان وفات یافت و او را چهارده پسر بود ، پسران : اورده ~~، # ~~باتو ، برکه1 برکجار ، شیبان3 ، تنکقوت، بووال3 ، جیلاوقون : شینکقور ~~(؟)، # ~~جیبای، محمد (؟)، اودور، توقاتیمور ، سینکرم4 . اورده از خاتون بزرگ ~~سورقان- # ~~نام از قنقرات بوده و از لشکرهای جوجی خان یک نیمه دست چپ او داشته و ~~یک # ~~نیمه دست راست باتو . و اورده راهفت پسر بود : سرتاقیای ، قولی ، ~~قورمیشی، # ~~قونک، قیوان ، جورماقای ، قویوقنو ، هولاکو . بعد از اورده ، قونک ، ~~قیوان PageV01P394 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0432.png) # ~~اولوس دانسته1 و در این عهد پسر قونجی پسر سرتاقیای پسر اورده ، پادشاه ~~آن # ~~اولوس است . باتو از اوکیقوجین خاتون دروجود آمده، دختر ایلجی نویان از # ~~قنغرات ، واو را صاین خان می گفتند، عظیم معتبر بوده به جای جوجی خان ~~پادشاه # ~~شد و عمری تمام یافت . چون پسران چهارگانهآ چنگیزخان نماندند، آقای ~~جمله # ~~نبیرگان او بود . و او را چهار پسر بود : سرتاق ، اولاقجی ، ابوکان ، ~~نوقان . و # ~~باتو در سنهآ خمسین و ستمائه (650) به کنار آب اتیل2 وفات یافت و مدت ~~عمرش # ~~چهل وهشت سال بود . # سرتاق ازحکم یرلیغ منکوخان قایم مقام پدرشد و در راه نماند . اولاقجی # ~~بعد از یرلیغ منکوخان قایم مقام شد و بزودی وفات یافت . بعد از آن بر ~~که قایم- # ~~مقام باتو شد در سنهٔ‌ اثنین وخمسین و ستمائه (652) ، و در شوال سنهآ ~~ستین و # ~~ستمائه (660) با هولاکو خان مصاف داد و در سنهآ خمس و ستین و ستمائه ~~(665) # ~~در حدود ms396 شروان با اباقاخان مصاف داده مراجعت نمود واز در بند گذشته به ~~نزدیک # ~~آب ترک3 وفات یافت . مونکا تمور پسر توقان پسر باتو قایم مقام شد و او ~~نیز چند # ~~نوبت با اباقاخان مصاف داد و عاقبة الامر مصالحت کردند تا در عهد ارغون ~~خان # ~~رمضان سنهآ سبع وثمانین وستمائه (687) باز لشکری گران [169 - ر] از آن ~~ایشان # ~~بیامد مقدم ایشان تماتوقتا ونوقای، وبا ارغون خان مصاف دادند واز ~~مقدمان لشکر # ~~ایشان بولورتای را با بسیاری بکشتند و باقیان منهزم باز گشتند ، و از ~~آن وقت باز # ~~گرد منازعت نگردیدند . و منکوتیمور در سنهآ احدی و ثمانین و ستمائه ~~(681) # ~~وفات یافت ، ومدت پادشاهی او شازده4 سال بود . # تودامنکو بعد از برادر پادشاه شد . بعد از آن پسران منکوتمور ، آلغو و # ~~طغربک و پسران داربر پسر نوقان تو له بوقا و کو نجک، تو دامنکو را به ~~علت آنکه # ~~دیوانه است معزول کردند و خویشتن به مشارکت پنج سال پادشاهی کردند و # ~~قو نوقبای پسر منکوتمور را مقید کردند ، از ایشان بگریخت وپناه به ~~بلخنجی پسر # ~~کو کجو پسربر کجار برد و نزد نوقای پسریاقار پسرقرول پیغام فرستاد که ~~عمزادگان PageV01P395 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0433.png) # ~~قصد خونم می کنند و تو آقایی ، به تو التجا می آرم . نوقای از سر عبرت ~~اظهار # ~~تمارض کرده روان شد و به هر هزاره و امیری که میرسید ایشان را استمالت ~~میداد # ~~و می گفت : گاه پیری درمی آید ، ترک جدل وفتنه کردهام با هیچ کس سر ~~گفتار و # ~~اندیشهآ کارزار ندارم ، لیکن مرا از صاین خان یرلیغ است که در اروق و ~~اولوس او # ~~اگر کسی بیراهی کند و او لوس را پریشان دارد، آن سخن را پرسیده، دلهای ~~ایشان # ~~را با یکدیگر موافقت دهم . هزارهها تمامت به این سخن مطیع او شدند . ~~چون # ~~نزدیک پسران مذکور رسید، خود را بیمار ساخته خون تازه می آشامید و به ~~قی از # ~~گلو بر میانداخت ، و در خفیه پیغام ms397 نزد بوقتا فرستاد که میباید که ~~مستعد باشی # ~~وبا لشکری که دست دهد بیایی . مادر قو له بوقتا آوازهآ کوتاه دستی و کم ~~طمعی نوقای # ~~شنیده و آنکه خون از گلو برمی اندازد، پسران را الزام کرد که هرچه ~~زودتر صحبت # ~~آن پیرضعیف را دریابید . # پسران به رسم عیادت پیش نوقا آمدند . او به طریق نصیحت با ایشان گفت: # ~~ای فرزندان ، پدران شما را خدمت کرده ام ، از این روی شما را سخن بیغرض # ~~من شنیده نیست تا مخالفت شما را به موافقت مبدل گردانم ، صلاح شما در ~~صلح # ~~است . قوریلتای سازید نا شما را صلح دهم ودم بدم خون فسرده از گلو بر ~~انداخت # ~~تا ناگاه بوقتای با لشکری در رسید و آن شهزادگان برفور هلاک کرد و ~~نوقای هم # ~~در زمان باز گشت واز آب اتیل گذشته روی به یورت خود نهاد . [169 _ پ # و توقتای پادشاه شد و او از اولجا خاتون دختر کلمیش آقا خواهر منکوخان # ~~که خاتون سالجیدای گورکان بود در و جرد آمده بود. چون در پادشاهی متمکن ~~شد # ~~به کرات نوقای را طلب داشت اجابت ننمود و پدر ومادر بوقتای سالجیدای ~~گورکان # ~~از قوم قنقرات دختر نوقای قیاق نام را به جهت پسر خود با یلاق نام که ~~از خاتون # ~~مذکوره بود بخواست . توقای اجابت نمود و بداد ، و بعد از چندگاه قیاق ~~خاتون # ~~مسلمان شد . با یلاق جهت آنکه اویغور بود ، نمیساخت . میان ایشان ~~منازعت # ~~خاست و ایشان قیاق را خوار میداشتند . او پدر ومادر و برادران اعلام ~~کرد . # ~~توقای بثایت بر نجید، بدان سبب میان توقای ویوقتای به جهت سالجیدای ~~مخاصمت # ~~افتاد و لشکرها کشیدند و مصاف دادند، و توقای شکسته شد ، و امیری اروس ~~نام PageV01P396 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0434.png) # ~~اوراگرفته پیش بوقتای می برد. درراه بمرد و بوقتای مظفر با اردوی خود ~~مراجعت # ~~نمود . و توقتای را سه پسر بود : تو کل یوقا، ایل یسار ، بیروس. و مدت ~~پادشاهی # ~~او بیست ms398 وسه سال بود. واین زمان که شهورسنهآ سبع عشر و سبعمائهآ (717) ~~هجری است # ~~اوزبک پسر طغربک پسرمنکوتمور پادشاه آن اولوس است پادشاهی عادل مسلمان ~~، # ~~والله الباقی . ### | طایقهٔ‌ سیوم # جفتای پسر چنگیزخان و خواتین و فرزندان # جغتای خان را دو خاتون معتبر بود : ییسولون1 خاتون دختر قیانویان پسر # ~~دارتیای پادشاه اقوام قنقرات، و ترکان خاتون خواهر ییسولون که بعد ازو ~~او را # ~~بخواست ، و او را هشت پسر بود : موجی بیه ، مواتوکان2 ، بیسونکان3 ، ~~بلکسی ، # ~~بایجو، بایدار، قداقی، ساربان ، و موجی بیه را دوپسر بود: تکودار ، ~~احمد تکودار # ~~آن است با هولاکو خان اینجا آمد ودرعهد اباقاخان یاغی شد و شیرامون ~~نویان در # ~~بیشهآ گرجستان او را بگرفت و به بندگی آورد . اباقاخان او را ببخشید و ~~مدتی تنها # ~~می گردید تا وفات یافت ، و احمد در جنگ براق کشته شد. ومواتوکان از ~~ییسولون # ~~خاتون بود ، به وقت آنکه چنگیزخان به محاصرهآ قلعهآ بامیان مشغول بود ، ~~او را از # ~~قلعه تیرزدند ونماند، واو را چهار پسر بود: بایجو، قراهولاکو، ییسون، ~~قرابوری. # ~~جغتای بن هلاکو به جای پدرش مواتوکان ولی عهد گردانیده [170 - ر] بود . # ~~خاتونش اورغنه خاتون4 بود ، مبار کشاه از وی زاد . PageV01P397 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0435.png) # و چون قراهولاکو نماند، الغو پسر بایدار که عم زادهآ او بود به حکم یرلیغ # ~~اریق بوکا ، پادشاه اولوس جغتای شد و اورغنه خاتون را بخواست و بعد از ~~مدتی # ~~نماند، ومبار کشاه بهجای پدر نشست، و پیسونرا سه پسر بود : مومن، براق، ~~یسار. # ~~براق به حکم قوبیلای قان بیامد و مبار کشاه را در کنار آورد و به جایی ~~رسانید که # ~~او را مقدم بارسجیان خود کرد و پادشاه شد وتا این زمان دو الحای (؟) ~~پدرش براق # ~~پادشاه آن اولوس بود . وبایجو را پسری بود قودان نام، واو را دختری ~~ییسونجین # ~~نام ، او را به قتلع تیمور گورکان پسر قراطایجو پسر قونای که دالوجی ~~چنگیزخان # ~~بود از قوم قنقرات [دادند]، وایلیورمش خاتون مادر شهزادگان بسطام و ms399 ~~بایزید پسران # ~~سلطان محمد او لجایتوخان طیب الله ثراه از وی در وجود آمده بود و در ~~قبهآ عالیهآ # ~~سلطانیه مدفون است . ### | اطاینهآ چهار4 # تولوی خان بن چنعگیزخان و خواتین و فرزندان او # تولوی خان را یکه نویان و بالغ نویان لقب بوده ، و او را ده پسر بود : # ~~منکوخان، قوبیلای قان، هولاکوخان، اریق بوکا1، جوریکه، قوتورقتو، ~~بوچک3، # ~~موکه ، سیوکتای ، سیوکی . # چنگیزخان تولوی خان را نوکر خواندی و اردوها و اموال وخزاین و # ~~ایراخته3 (؟) واسرا و لشکرخاص چنگیزخان جمله بدو تعلق داشتهاند و به ~~شجاعت # ~~و بهادری و رأی و تدبیر نظیر نداشت و پدرش جهت او هم در کودکی دختر ~~PageV01P398 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0436.png) ### | 3 # ~~چا کمبو1 برادر اونک خان پادشاه اقوام کرایت خواسته بود، نام او سیور ~~قوقیتی- # ~~بیکی2، و بزر گترین و محبو بترین خواتین او بود، مادر چهار پسر معتبر ~~که به منزلت # ~~چهار رکن مملکت بود . # و تولوی خان اکثر ممالک ختای را فتح کرد . و چنان تقریر کرده اند که # ~~چون قا آن رنجور شد و به حالت نزع رسید ، تولوی خان بر بالین او آمد ~~وقامات3 # ~~چنانکه عادت ایشان است افسون خوانده بودند و رنج او را به آب در کاسهآ ~~چوبین # ~~شسته . تولوی خان از فرط محبتی که با برادر داشت آن کاسه را بر گرفت و ~~به # ~~نیازی تمام گفت : ای خدای جاوید، تو میدانی که اگر گناه است من بیشتر ~~کرده ام # ~~چه درفتح ولایات خلایق را بیجان گردانیدم و زنان و فرزندان ایشان را ~~اسیر کرده # ~~گریانیدم [170 - پ] و اگر به جهت خوبی و هنرمندی او کتایقان را میبری ~~من # ~~خوبتر وهنرمندترم، او را ببخش ومرا به عوض او ببر . این سخنان گفته، آن ~~آب # ~~را بخورد. قا آن شفا یافت واو اجازت خواسته روان شد و بعد از چند روز ~~درشهور # ~~ثمان و عشرین وستمائه (628) رنجور شد و وفات یافت . # داستان منکوخان بن تولوی خان وخواتین و فرزندان او # منکوخان ms400 از سیورقوقیتی بیکی بود و خاتون بزرگ او قور قوقیتی خاتون # ~~بود و ازو دو پسر داشت : القو ، اورنک تاش . PageV01P399 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0437.png) # حکایت - چون کیوک خاننماند، دیگر باره اضطراب در امور مملکت راه # ~~یافت ومصالح ممالک را خاتون او اوغول قیمش با ارکان دولت میساخت ، وبیش # ~~از آن چون تولوی خان وفات یافت او کتایقان سیور قوقیتی بیکی را [ که] ~~عاقلهآ # ~~جهان بود ، فرمود تامصالح اولوس وتدبیر لشکر برای او مفوض باشد . چون ~~باتو # ~~به وقت واقعهآ کیوک خان به درد پای مبتلا بود از راه آقایی به همه جانب ~~ایلچیان # ~~فرستاد که تمامت پسران بیایند و قوریلتای ساخته یکی را که مستعد باشد و ~~مصلحت # ~~دانیم برتخت نشانیم . فرزندان او کتای قا آن و کیوک خان و جغتای تمرد ~~نمودند # ~~وگفتند که پورت اصلی و تختگاه چنگیزخان اونان و کلورانا است ، برما ~~واجب # ~~نیست به دشت قبچاق رفتن . سیور قوقیتی بیکی ، منکوخان را گفت : چون ~~پسران # ~~خلاف آقا کردند و پیش او نرفتند تو بابرادران برو و عیادت او به تقدیم ~~رسان . # ~~بر وفق اشارت مادر متوجه باتو شد. چون آنجا رسید و به شرایط خدمت قیام ~~نمود # ~~باتو او را اختیار کرد، تا برادران او اورده و شیبان و بر که، و از ~~شهزادگان دست # ~~راست قراهولاکو از فرزندان جغتای برفتند و با دیگر شهزادگان قوریلتای ~~کردند # ~~به طالعی مسعود در قاقائیل واقع در ذو القعدهآ سنهآ ثمان و اربعین و ~~ستمائه (648) . # ~~منکوخان را در حدود قراقوم که تخت گاه چنگیزخان بود برتخت قانی نشاندند # ~~و او برادران خویش ، قوبیلای را به جای ننکیاس2 فرستاد و هولاکوخان را ~~به # ~~ایران زمین روانه گردانید و اریق بو کا را برسراردوها بگذاشت و مادرش ~~سیور- # ~~قوقیتی بیکی هرچند تابع [171 - ر] ملت عیسوی بود در اظهار شعار شرع ~~مصطفوی # ~~بغایت کوشیدی و صدقه و عطا در حق ایمه و مشایخ اسلام مبذول داشتی ، ~~چنانکه # ~~یکهزار بالش نقره بداد تا در بخارا ms401 به جهت شیخ المشایخ سیفالدین با ~~خرزی # ~~رحمة الله علیه خانقاهی ساختند ، و بفرمود تا دیهها خریدند و بر آن وقف ~~کرد و در # ~~ذوالحجهآ سنهآ تسع و اربعین و ستمائه (649) وفات یافت . # و درسنهآ اربعین وستمائه (640) شیخ سعدالدین محمدبن ابی المفاخر المؤید # ~~بن ابی بکر بن ابی الحسن محمدبن ابی الفتح عمربن ابی الحسن علی بن ~~محمدبن PageV01P400 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0438.png) # ~~حمویة بن محمدالحموی وفات یافت و درسنهآ ثمان و خمسین وستمائه (658) ~~شیخ # ~~سیف الدین ابوالمعالی سعید بن المطهر بن سعید بن علی الباخرزی وفات ~~یافت . # حکایت غدر اندیشیدن شرهزادگان # چون منکوخان پادشاه شد ، منتظر وصول دیگر شهزادگان میبود و هیچ # ~~آفریده را تصور نه که یاسای قدیم تغییر و تبدیل پذیرد، جانب احتیاط ~~مهمل میماند. # ~~شیرامون پسر کوچو1 پسر او کتای قان و ناقو پسر کیوکخان و توقوق3 پسر ~~قراجار # ~~پسر قا آن با یکدیگر نزدیک رسیدند و با ایشان گردونهای بسیار پرسلاح، و ~~در دل # ~~مکر وغدر اندیشیده . ازاتفاقات حسنه، که دولت عبارت از آن است ، ~~جانورداری # ~~کسک نام قنقلی از قوشچیان منکوخان را شتری ضایع شده بود و در طلب آن می ~~- # ~~گردید . درمیان آن لشکر افتاد، گردونهای بی شمار دید . در راه به کود ~~کی رسید، # ~~پیش گردونی شکسته نشسته . کودک پنداشت که سواری از آن ایشان است ~~دراصلاح # ~~گردون ازو یاری خواست . کسک پیاده شد تامدد او کند، نظر او براسلحه و ~~آلات # ~~حرب افتاد که در گردون تعبیه کرده بود . از کودک پرسید که این چیست؟ ~~گفت : # ~~سلاح است که در دیگر گردونهاست. کسک دریافت وسه روزه راه به یک ~~روزبراند و # ~~بی اجازت ناگاه در بارگاه آمد و گفت: به لهو و طرب مشغول شدهاید و ~~مخالفان به قصد # ~~شما برخاسته ! و آنچه دیده بود تقریر کرد . منکوخان امیرمانکسار نویان3 ~~را با سه # ~~هزار سوار بفرستاد . شیرامون از آن لشکر واغروق با پانصد سوار می آمد . ~~چون # ~~مانکسار3 به ایشان رسید گفت : ازشما نقل ms402 کردهاند که به دل بد می آیید و ~~به سمع # ~~مبارک قا آن [171_ب] رسیده ، اگر این خلاف است بی تفکر و تردد روی به ~~در گاه # ~~نهید و الا فرمان است که شمارا گرفته آنجابر یم. ایشان انکار آن معنی ~~کردند و گفتند: # ~~به دل راست می آییم ، وبا سواری چند معدود روی به حضرت نهادند . چون به # ~~نزدیک رسیدند ، بیشتر نو کران ایشان را سلاح باز گرفته بازداشتند و ~~فرمان شد که PageV01P401 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0439.png) # ~~بعضی از امرا وشهزادگان نه نه (؟) تکشمشی1 کرده دراردو رفتند وسه روز ~~به طوی # ~~مشغول بودند وازایشان هیچ سخن نپرسیدند . چهارم روز چون به در بار گاه ~~آمدند # ~~فرمان شد که هر نو کری که با ایشاناست تمامت هزاره وصده با اجاور2 خود ~~روند، # ~~چنانکه اگرشب را یکی اینجا مانده باشند او را به یاسا رسانند . برموجب ~~فرمان # ~~تمامت برفتند وشهزادگان تنها ماندند وجهت محافظت ایشان لشکری معین شد . # حکایت حاضرشدن منکوخان در اردوی چنگیزخان # و یارغوی شهزاد گان # دیگر روز منکوخان در اردوی چنگیزخان برصندلی نشست و به نفس خویش # ~~شیرامون و دیگر شهزادگان را یارغو داشت و از آن حال پرسید ، انگار ~~کردند . # ~~شیر امون بابای کردندی (؟) را حاضر کرد وازو پرسید، منکرگشت. فرمود ~~تابه چوب # ~~بپرسند، مقر آمد و گفت: پسران خبرندارند واما امرا کنکاج کرده بودیم ، ~~وخود بر # ~~شمشیر زد و بمرد . روز دیگر جماعت نوینان را ایلچیتای نویان و ترمال3 و ~~جیکی # ~~وقلجای و سرغان و طوقان و میسور با شهزادگان مانکسار یارغوجی را فرمود ~~تا # ~~بنشستند و یارغو داشتند چند روز ، عاقبة الامر در مخالفت ایشان خلاف ~~نماند وجمله # ~~به گناه اقرار کردند . منکوخان خواست تا عفو فرماید نوینان مصلحت ~~ندیدند . # ~~فرمود تا تمامت را مقید و محبوس گردانیدند و یک چندی در کار ایشان تأمل # ~~امی فرمود . # روزی در بارگاه برتخت نشسته بود ، امرا وارکان دولت را فرمود تا هریک # ~~درحق مجرمان بلیکی بگویند . هر کس سخنی ms403 بگفت و در دلش جای گیر نیامد . # ~~محمود یلواج در آخر مجلس ایستاده بود، فرمود که ابرکان4 چرا چیزی نگفت؟ # ~~گفت: در خدمت پادشاه اگر گوش باشند بهتر، لیکن یک حکایت دارم اگرفرمان ~~شود # ~~بگویم . فرمود : [172 - ر] که بگوی . گفت : در وقتی که اسکندر اکثر ~~ممالک # ~~عالم را مسخر گردانید ، خواست تا به جانب هندوستان رود ، امرا واعیان ~~مملکت PageV01P402 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0440.png) # ~~او پای از جادهٔ‌ مطاوعت و متابعت او بیرون نهادند و هر یک دم استقلال ~~زدند . # ~~اسکندر فروماند ؛ رسولی پیش وزیر خود ارسطاطالیس فرستاد و حال باز نمود ~~، # ~~و پرسید که در این باب تدبیر چیست؟ ارسطو با رسول بهم به باغی در آمد ~~وفرمود # ~~تا درختان بزرگ را برمی کندند و نهالهای کوچک ضعیف را به جای آن ~~مینشاندند # ~~و جواب رسول نمی گفت . رسول چون ملول گشت با پیش سکندر رفت و گفت : # ~~هیچ جواب نداد. اسکندر پرسید که چه دیدی ازو؟ گفت : به باغی در آمد و ~~درختان # ~~بزرگ را برمی کند و شاخهای کوچک به جای آن مینشاند . اسکندر گفت : # ~~جواب گفته است ، تو فهم نکردهای ا امرای متسلط متغلب را هلاک کرد و ~~فرزندان # ~~ایشان را به جای ایشان نصب کرد. منکوخان را این سخن بغایت خوش آمد ~~ودانست # ~~که آن جماعت را مقهور میباید داشت . مجموع هفتاد وهفت نفر بودند. ~~تمامترا # ~~به یاسا رساند . از آن جماعت دوپسر ایلچیتای را سنگ در دهان کوفتند تا ~~بمردند # ~~و پدر ایشان را به خدمت باتو فرستاد تا به پسران ملحق شد و ییسونبوقاا ~~و خاتون # ~~او طوقاشی و بوری نیز در رسیدند . بوری را در صحبت ایلچیان به خدمت با ~~تو # ~~فرستاد تا بعد از ثبوت گناه او را به پاسا رسانیدند و طوقاشی خاتون را ~~قراهولاکو # ~~یارغو داشت. ییسو نبوقا فرمود تا اعضای اورا به لگد بکوفتند وقداق ~~نویان به وقت # ~~روانه شدن شیرامون و باتومیدانست که منهج فتنه او بوده، روی در ms404 کشید ~~تاموکلان # ~~حضرت در رسیدند و گفتند : یاران همه رفتند ، کنون نوبت تست ، و به حضرت # ~~آوردند و به یاسا رسانیدند . # فی الجمله از آن وقت باز اختلاف در میان مغول ظاهر شد و چون اندیشهٔ‌ # ~~حال شریران از پیش خاطرش برخاست، حسن اخلاق اوچنان تقاضا کرد که رعایت # ~~جانب قرابت وعشایر کند، فرمود تا شیرامون و ناقووجغان نویان3 مصاحب ~~قوبیلای # ~~به جانب ختای روند و شهزادگان وامرا هریک [172- پ] نواخته به انواع ~~مکرمت # ~~باجایگاه خود رفتند و منکوخان در لوئیل موافق محرم سنهآ اربع و خمسین ~~وستمانه # ~~(654) با شصت تومان لشکر عزیمت ختای کرد واز آن نواحی شهرها و قلعههای ~~PageV01P403 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0441.png) # ~~بسیار بگرفت و در آن چریک بیمار شد و در موغاییل موافق محرم سنهآ خمس و ~~خمسین # ~~وستمائه (655) در پای قلعهآ بزرگ که آن را دولی شانک گویند وفات یافت و ~~اسونای # ~~اغول قیدهای نویان1 را برسر لشکر بگذاشت و صندوق2 پدررا برداشت و به ~~اردوها # ~~آورد و در موضع بو لقان قالدون ؟ که آن را یکه قروق گویند درجنب ~~چنگیزخان # ~~دفن کردند ، ومدت پادشاهی او شش سال و دوماه بود. # تاریخ خلقا و سلاطین رملوک واتابکان گه معاصر # منکوخان بودهاند # در بغداد المستعصم بالله بود و در روم سلطان عزالدین کیکاوس بود و در # ~~خراسان امیر ارغون آقا و در موصل بدرالدین لؤلؤ، ودر مصر ملک صالح نجم ~~الدین # ~~ایوب بن الکامل سلطان بود وفات یافت و پسرش ملک معظم تورانشاه درسنهآ ~~ثمان # ~~واربعین وستمائه (648) قایم مقام شد ودر سنهآ اثنتین وخمسین و ستمائه ~~(652) ایبک # ~~ترکمان برمصر مستو لی شد و امیر اقطای جامهدار را بکشت ، و در کرمان ~~سلطان # ~~قطبالدین بود و در فارس اتابک مظفرالدین ابوبکر سعد [بن زنگی] بود . # داستان قوبیلای قان بن تولوی خان بن چنگیزخان # و خواتین و فرزندان او # قو بیلای قا آن را یازده پسر بود : دورجی، جیمکیم ، مینکفان ، یوبتوغان ، # ~~این چهار پسر ازجابون خاتون3 دختر ایلچی نویان از ms405 قنغرات بودند و پنجم ~~قوریدای # ~~از قوروقجین خاتون دختر قود ، و برادر پادشاه مرکیت بوقیا بیکی بوده ، ~~ششم # ~~هو کاجو وایاجی و اغروقجی و کو کجو و فوقوقیتمور و نوقان، این شش ~~پسرازخاتون PageV01P404 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0442.png) # ~~دیگر بودهاند . # چون منکوخان وفات یافت اریق بوکا دل دگرگون کرد، و جماعتی شهزادگان # ~~وامرا که با اومتفق بودند در موضع بایلاق والتای او را برتخت قانی ~~نشاندند ، و # ~~امرا و شهزادگان که در خدمت قوبیلای بودند چون این خبر بشنیدند تمامت ~~متفق # ~~گشته در بیحین ثیل موافق سنهآ ثمان و خمسین و ستمائه [173_ ر] درمیان ~~فصل تابستان # ~~در شهر مینکقو، قو بیلای قان را برتخت پادشاهی نشاندند و او در آن وقت ~~چهل وشش # ~~ساله بود و در میان ایشان تلغاق افتاد و در آن تابستان ایلچیان بسیار ~~پیش یکدیگر # ~~فرستادند و موافقت صورت نبست . بعد از آن آوازه درانداختند که هولا کو ~~خان # ~~جومغر و قراجار پسر اورده را باچند شهزادهآ دیگر لشکر داد و به جنگ ~~فرستاد . # ~~منقلای لشکر قاآن ییسونکه وتارین قدان بودند ، در زمین با سنگی مصاف ~~دادند # ~~و لشکر اریق بوکا بشکست . جومغر وقراجار بامعدودی چند بگریختند . اریق ~~بوکا # ~~و لشکر او بترسیدند. و منهزم گشته پراکنده شدند و به ولایت قرقیو در ~~آمدند و # ~~مأکول ومشروب آن ولایت ازختای بود . قوبیلای قان منع فرمود . در آنجا ~~قحط # ~~شد . اریق بوکا فروماند که مصلحت در آن است که الغو پسر بایدار پسر ~~جغتای که # ~~ملازم است و راه و یوسون1 هرکاری دانسته ، برود درتخت جد خویش، واولوس # ~~را بداند و ما را به آزوق مدد فرستد، اورا نواخته روانه گردانید . # حکایت - الغو چون بهولایت ترکستان رسید. صدو پنجاه هزار سوار بروی # ~~جمع شده بودند . اورغنه خاتون که حاکم اولوس جغتای بود متوجه حضرت شد. # ~~الغو بیکی اغول را با پنجهزار سوار و اوجاجار وسلیمان بیک پسر حبش عمیل ~~از # ~~سلجبان و آبشقا نام از یارغوچیان به سمرقند و ms406 بخارا و ولایات ماوراء ~~النهر فرستاد # ~~تا سرحدهای آن طرف را محافظت نمایند و اجرای احکام الغو کنند . ایشان ~~چون # ~~بدان حدود رسیدند تمامت متعلقان و نو کران بو کای را به قتل آوردند تا ~~غایتی که # ~~شیخ زادهآ اسلام ، جلال الدین پسر شیخ الاسلام سیف الدین باخرزی را نیز ~~بدان علت # ~~شهید کردند و تمامت اموال آن جماعت برداشتند و بعضی از نفایس پیش سکبی- # ~~اغول فرستادند و اوجاجار به خوارزم رفت . در اثنای این حال ایلچیان ~~اریق بوکا PageV01P405 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0443.png) # ~~مقدم ایشان بوریبا بتکچی وسادی پسر بشموت ایرمالون برسیدند و حکم یرلیغ # ~~رسانیدند که اموال و اسب و سلاح بیرون کنند، و به اندک زمانی بسیار مال ~~حاصل # ~~کردند . الغو در آن مال طمع کرده ، گرد بهانهها می گشت و ایشان را ~~موقوف # ~~میداشت ، [173 - پ] تا روزی به الغو رسانیدند که ایشان گفتند که ما این ~~مالها # ~~را به حکم یرلیغ اریق بو کا حاصل کردهایم . الغو را در آن چه مصلحت است ~~؟ او # ~~از سر غضب فرمود تا ایشان را بگرفتند و آن مالها را بستدند . امرای او ~~گفتند : # ~~چون برچنین حرکت اقدام نمودی، هر آینه جانب اریق بو کا از دست رفت، ~~مصلحت # ~~در آن است که چون با او یاغی شدیم قا آن را کوچ دهبم . براین جملت متفق # ~~شدند و آن ایلچیان را هلاک کرد . # اریق بو کا چون این حال بشنید عظیم بر آشفت وقاصد الغوگشت. والغومنقلای # ~~او را بشکست ، راستونیای که کجیکهآ اریق بوکا بود ، الغو را منهزم ~~گردانید ، و # ~~در سنهآ اثنتین وستین و ستمائه (662) جومغر را اندک عارضهای طاری شد و ~~اجازت # ~~خواسته ازو جدا گشت و اریق بو کا اولوس قاآن را بی گناه می کشت ، امرا ~~ازو # ~~متنفر شدند . الغو چون برضعف حال اریق بو کا واقف شد قصد او کرد. اریق ~~بو کا # ~~اورغنه خاتون را در صحبت مسعود بیک باز گردانید و پیش الغو فرستاد . ~~الغو ms407 او # ~~را بخواست وجهت رعایت خاطر او مسعودبیک را نواخت و صاحب دیوان ممالک # ~~خویش گردانید و به سمرقند و بخارا فرستاد ، و الغو بعد از یک سال وفات ~~یافت # ~~و اورغنه خاتون به اتفاق امرا و وزرا پسرخود مبار کشاه را به جای الغو ~~بنشاند و # ~~آخر الامر اریق بوکا چون امرا ولشکر ازو برگردیدند در قولقیه ییل موافق ~~سنهآ # ~~اثنتین وستین و ستمائه (662) از سر عجز و اضطرار روی به بندگی قاآن ~~نهاد . # چون به اردو رسید، حکم رفت تا او را ازخوف بسیار در آرند در حضرت # ~~قا آن اعتراف جرایم را که موجب آن اغراء ارباب اغراض بود ، اعتراف کرد ~~. # ~~وفور معدلت جبلی مانع شد که برادر را آسیبی رساند بر وی ببخشود و بعد ~~از # ~~یارغو ده امیر از امرای اریق بو کا را به یاسا رسانید و بعد از آن در ~~بارس ئیل موافق # ~~سنهآ اربع وستین و ستمائه (664) اریق بو کا وفات یافت و قوبیلای در ~~پهلوی شهر # ~~خان بالیق که به ختایی چونکدو خوانند شهری بنا نهاد ، نام آن داید ، و ~~دور آن PageV01P406 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0444.png) # ~~شهر هفده فرسنگ، و این زمان در غایت معموری است . و قوبیلای قاآن بعد ~~از # ~~آنکه سی و پنج سال پادشاهی کرده بود و سن او به [174 - ر] هشتاد و سه ~~رسیده # ~~در مورینییل موافق شهور سنهآ ثلث و تسعین وستمائه (663) وفات یافت . # تاریخ سلاطین و ملوک و اتابکان و غیرهم حه در اطراف # ممالک معاصران او بودهاند # در روم سلطان عزالدین کیکاوس بود پسر سلطان عزالدین کیخسرو که از # ~~بایجونویان به کوشه طاق1 شکسته شد وسلطنت به مشارکت برادر خود رکن ~~الدین # ~~می کرد، وچون معین الدین پروانه مدبر مملکت رکن الدین بود میان ایشان ~~مخالفت # ~~افتاد و سلطان عزالدین سلطنت به برادر باز گذاشت و پیش مکفور استنبول ~~رفت . # ~~چون لشکر موکای به استنبول رسیدند او را پیش برکای بردند و سلطنت شهر ~~قوم ms408 # ~~به وی داد ، و آنجا وفات یافت ، وبرادرش رکن الدین درسنهآ اربع وستین ~~وستمائه # ~~(664) بردست کفار شهید شد و پسرش غیاث الدین کیخسرو قلیج ارسلان سلطان # ~~شد و او را در آذربیجان شهید کردند . # بعد از او سلطنت برغیاثالدین مسعودبن کیکاوس مقرر شد، و در دیار بکر # ~~و موصل بدرالدین لؤلؤ بود و در شام ومصر ترکمانی غالب بود و اورا ~~چندنوبت # ~~با صاحب حلب و دمشق منازعت افتاد . عاقبت صلح کردند و «قدوز» برترکمانی # ~~خروج کرد و او را بکشت و برمصر وشام مستولی گشت ، وبعد از آنکه هولاکو- # ~~خان حلب و دمشق بستد و مراجعت نمود . قدوز به اتفاق امرای شام ومصر ~~وخانان # ~~خوارزم که بقیهآ لشکر سلطان جلالالدین بودند باکتبوقا نویان3 مصاف داد ~~وملک # ~~ناصرالدین وصلاح الدین یوسف که امرای شام بودند و به خدمت هولا کوخان ~~آمده # ~~در صحرا موش (؟) به یاسا رسیدند . PageV01P407 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0445.png) # و در کرمان سلطان قطبالدین بود، چون نماند دو پسر داشت : مظفر الدین # ~~ججاج وجلال الدین سیورغتمش ، واسم سلطنت برسلطان حجاج بود و حکم # ~~مطلق ترکان خاتون می کرد . و دختر ترکان پادشاه خاتون را به اباقا خان ~~دادند و # ~~سلطان حجاج به هندوستان پیش سلطان شمس الدین دهلی رفت و مدت پانزده سال # ~~آنجا بماند، و عاقبت نماند. و تر کان در عهد سلطان احمد به اردو آمده ~~بود در # ~~حدود تبریز نماند و اورا به کرمان بردند وسلطنت به جلال الدین سیورغتمش ~~ماند، # ~~[174 - پ] در عهد کیخاتو پادشاه خاتون که خاتون او بود به کرمان رفت و ~~برادر # ~~خود سیورغتمش را بگرفت و در قلعه محبوس گردانید . او از قلعه بگریخت و # ~~به بندگی کیخاتو آمد. کیخاتو باز او را پیش پادشاه خاتون فرستاد تا ~~اورا بکشت. # ~~چون بایدو خروج کرد وشاه عالم دختر سیورغاتمش خاتون او بود ، ایلچی ~~فرستاد # ~~و کوردوجین خاتون دختر منکوتیمور خاتون سیورغاتمش بود ، پادشاه خاتون # ~~را بگرفت ، و به اردو می آوردند در حدود ms409 شیراز او را به حکم قصاص هلاک # ~~کردند . # و در فارس اتابک مظفرالدین ابو بکر بن سعد بود ، هفتاد ساله در سنهآ سبع # ~~و خمسین و ستمائه (657) وفات یافت و پسرش اتابک سعد به اردو بود و ~~رنجور # ~~مراجعت نمود ، در راه خبر واقعهٔ‌ پدر شنید و او نیز بعد از دوازده روز ~~نماند . # بعد از آن پسرشاتابک محمدرا که دوازده ساله بود بر تخت نشاندند و سلطان # ~~عضدالدین خواندند و مادرش ترکان خاتون دختراتابک قطبالدین محمود شاه ~~بود # ~~و تدبیر امور مملکت می فرمود . آن پسر عماقریب نماند و مادرش حاکم شد و # ~~برادر زادهٔ‌ اتابک مظفرالدین ابوبکر محمد شاه بن سلغرشاه دختر او سلغم ~~(؟) را # ~~خواسته بود پادشاه شد و برادرش سلجوقشاه در قلعهآ اصطخر محبوس [بود] ~~پیش # ~~برادر نوشت [برسبیل خرد وپند] : ### | بیت # درد و غم و بند من درازی دارد %~% عیش و طرب تو سرفرازی دارد # برهردو مکن تکیه که دوران فلک %~% در پرده هزار گونه بازی دارد # فی الجمله محمد شاه با مادرزن آغاز عربده نهاد و عاقبت او را بکشتند . PageV01P408 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0446.png) # ~~و مدت او چهار ماه بود ، و اتابک سلجوقشاه شد و ترکان را بخواست ، و او ~~شبی # ~~ترکان را فرمود تا بکشتند و هر دو دختر او را در قلعهآ سپید محبوس ~~گردانید . آن # ~~حال در بندگی پادشاه عرضه داشتند ، امیرالتجو را با لشکری بفرستاد تا ~~به اتفاق # ~~رکن الدین علاء الدولهآ یزد که برادر ترکان خاتون بود سلجوقشاه را ~~بیارند . چون # ~~لشکر به ابرقوه رسید ، شش هزار شیرازی پیش آمدند . اتابک علاءالدوله ~~باپانصد # ~~سوار بریشان زد وتا در شیراز بدوانید . سلجوقشاه پناه با کازرون برد. ~~لشکر آنجا # ~~رفت ، جنگ کردند و شهر بستدند و قتل وغارت کردند . سلجوقشاه را گرفته ~~در # ~~پای قلعهآ سپید در سنهآ احدی و ستین وستمائه (661) [175- ر] شهید کردند ~~و پسرش # ~~را به شیراز فرستادند . # و اتابک علاءالدو له را آنجا زخم رسید و بعد از چند ms410 روز وفات یافت ، و # ~~دختران از قلعه بیرون آوردند و جدهآ ایشان یاقوت ترکان که دختر قتلغ ~~سلطان # ~~پسر براق حاجب کرمان بود ، ایشان را به بندگی حضرت آورد و ابش خاتون را # ~~به منکو تمور دادند و اتابکی شیراز به اسم ابش خاتون شد وخواهر دیگر ~~بیبی سلغر # ~~را به اتابک یوسف شاه یزد که خالزادهآ او بود دادند. و درسنهآ ثلث و ~~ثمانین و ستمائه # ~~(683) سید عمادالدین را بکشتند و ابشخاتون درچاغ1 ارغون نماند در سنهآ # ~~خمس وثمانین وستمائه (685)، واو را به شیراز بردند و در مدرسهآ عضدیه ~~که مادرش # ~~ساخته بود دفن کردند و شهزاده کوردوجین(؟) وارث شد ومدت او بیست ودوسال # ~~بود. هرچند ملکی شیراز ارتاقان2 وبازرگانان می کنند، اما هنوز نوبت بر ~~درسرای # ~~اتابکان میزنند ، والله اعلم بالصواب . # داستان تیمور قان بن جینگیم بن قوبیلایقان # تیمور قان به حکم وصایت بعد از قوبیلای قا آن در شهور سنهآ اربع و تسعین ~~PageV01P409 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0447.png) # ~~وستمائه (694) پادشاه شد و او را اولجایتو نیز می گفتند ، و او از ~~خاتون بزرگ # ~~جینکیم کواجین خاتون بود و کو لجین خاتون بعد ازقان تامدت یک سال که ~~تخت # ~~خالی بود مهمات و مصالح ملکرا میساخت. بعد از جلوس تیمورقا آن بهمدت ~~چهار # ~~سال دوا پسر براق با لشکری قصد پادشاهزادگان و امرایی که سرحد ممالک ~~قاآن # ~~میدانند کرد وبا لوکوز داداء تیمورقان مصاف داد ، او را گرفته کشت ، به ~~جهت # ~~آنکه دیگران اهمال نمودند . و خاتون بزرگ تیمورقان را نولون قا آن ~~میگویند، # ~~و ازویک پسردارد تایسی طایشی نام، وبعد از او خیشنک، قا آن شد پسر ترمه ~~بلا برادر # ~~تیمور قان ، و بعد از او تاجو یرمه قاآن شد ، و این زمان که شهور سنهآ ~~سبع عشر # ~~و شبعمائهٔ‌ (717) هجری است قا آن وقت است و او را بایانتوقان می ~~گویند، واین # ~~ضعیف در مدح او قصیدهای گفته است و به دست ایلچیانی که از حضرت قا آن ~~آمده ms411 # ~~بودند به بندگی پادشاه اسلام سلطان محمد او لجایتوخان نورالله مضجعه ~~امیریوسف # ~~وعبدالله بدان حضرت فرستاد و آن قصیده این است : [175 - پ] # در مدح پادشاهختای بایانتوقان بن کملابن جینکیم بن قوبیلای قان بن # تولوی خان بن چنگیزخان خلد [الله] ملکه # ~~دارد از بخت جوان تخت کیان بایانتوقان تاج بخش ملک بادا جاودان ~~بایانتوقان # ~~تخت چنگیزخان کزاو کاتا کیوک خان رارسید تا گرفت آورد گیتی در امان ~~بایانتوقان # ~~وان سیجن خان که ازتیموروخیشنک باقی است بر سرش بنوشته بادا شادمان ~~بایانتوقان # ~~خان خانان زمان کاندر جهان از عون حق زنده کرد آیین شه نوشیروان ~~بایانتوقان # ~~حنە1آ اولاد چنگیزخان واصل نیرون زبدهٔ‌ الان قوادویون بیان بایانتوقان # ~~پادشاه هفت کشور ابن کملان آنکه هست ابن جینکیم بن قو بیلای قان ~~بایانتوقان # ~~آنکه از بس سربلندی هر زمانی مینهد پایه تخت او زمین بر آسمان ~~بایانتوقان # ~~یافت آرام تمام ایام و رام خویش کرد توسن بند فلک را زیر ران ~~بایانتوقان # ~~بر دوام عهد این دولت دلیلی روشن است بخشش واحسان و عدل کامران ~~بایانتوقان # ~~بس که می بخشد به اهل ملکو ملتزروسیم کردخالی خانومان و بحروکان ~~بایانتوقان PageV01P410 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0448.png) # ~~فرق ازو تاخسروان درسربلندی جبست؟ میزند فرق کله بر فرقدان بایانتوقان # ~~پادشاه صورتاست و جان او خان جهان صورت معنی است الحق درجهان ~~بایانتوقان # ~~تاقیامت همچنین از تختملک وتخت نیک خرم و آسوده باد اندر زمان ~~بایانتوقان # ~~برسر تخت شهی با کام و جام جم به دست چون سلیمان حکمران برانس وجان ~~بایانتوقان # ~~ماه جاه دشمنش پیوسته باد اندر خسوف برسریر سلطنت خورشیدسان بایانتوقان # ~~گرچه دور از حضرتش فخربناکتماندهاست هست القش جی فرمان روان بایانتوقان # ~~باد برتخت ممالک با مراد دل قرین لشکرش آسوده و اندر امان بایانتوقان # داستان هولا کوخان بن تولوی خان بن چنگیزخان # و خواتین و فرزندان او # هولاکو خان خواتین و فرزندان بسیار داشت : خاتون بزرگ او دوقوز 1 # ~~خاتون بود [176 - ر] از قوم کرایت دختر ایقو پسر ms412 اونکخان، ~~بعدازهولاکوخان # ~~به چهارماه و یازده روز نماند . اباقاخان اردوی اورا به برادرزادهآ او ~~توقیتی خاتون # ~~داد واو در لوییل پنجشنبه سلخ صفر سنهآ احدی وتسعین وستمائه (691) وفات ~~یافت. # ~~آن اردو به کو کاجی خاتون دادند که او را از قان آورده بودند و او در ~~شعبان سنهآ # ~~خمس و تسعین وستمائه (695) وفات یافت . بعد از آن ، آن اردو را غازان ~~خان به # ~~کرامون خاتون داد ، دختر قتلغ تمور پسر اتابای نویان، و او در سه شنبه ~~ثانی عشر # ~~جمیدی الاخر سنهآ ثلث و سبعمائه (703) وفات یافت ، و این زمان که شهور ~~سنهٔ‌ # ~~سبع عشر و سبعمائه (717) است آن اردو قتلغ شاه خاتون دختر امیر ایرنجین ~~دارد # ~~خاتون پادشاه اسلام سلطان محمد او لجایتوخان. دیگر کویک خان از اویرات ~~دختر # ~~بورالجی گورکان از دختر چنگیزخان جیجاک در وجود آمده ، و اولجای خاتون # ~~هم دختر او بوده ، لیکن [ از مادر دیگر]، دیگر قوتوی خاتون3 ازقنقرات . ~~چون # ~~کوبک خاتون در مغولستان [نماند] او را بخواست و اردوی وی را به وی ~~ارزانی PageV01P411 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0449.png) # ~~داشت. دیگر او لجای خاتون مذکور از اویرات، دیگرییسو نجین خاتون از ~~سلدوس. # ~~وهولاکوخان را چهارده پسر بود . # پسران : اباقاخان از ییسونجین خاتون در مغولستان به وجود آمده ، جومغر # ~~از کوبک خاتون بوده ، واو را دو پسر بوده جوشکاب و کینشو، ودو دختر ~~ارغوداق # ~~از یولون خاتون زاده و او را به سادی1 کورکان پسر سونجاق دادند ، و ازو ~~پسری # ~~حبش نام ودو دختر یکی کونجشکاب3 خاتون سلطان محمد است ودیگر طوغر اجاق # ~~که خاتون سلطان احمد بود . یوشموت از قومای بوقاجین ایکاجی نام بود وسه ~~پسر # ~~داشت : قرانوقای3 ، زبنوسوکای4 ، زنبومیش از توقیتی خاتون به یک ماه ~~نماند و # ~~قرانوقای5 باهولاجو ، وبعد از آن سو کای به واسطهآ آنکه دل دگر گون ~~کردند به یاسا # ~~رسانیدند . تکشین از قوتوی6 خاتون بود ، او را پسری بود توبوت نام. ~~طرقای از # ~~قومای بود بورقجین7 نام ، پسری داشت بایدو نام که ms413 بعد از لنجاتو پادشاه ~~شد و # ~~غازان خان او را به یاسا رسانید. توبشین از مادر برشموت بود، پسری داشت ~~سانی # ~~نام تکودار از قوتوی، خاتون بود . بعد از اباقاخان (176 - پ) پادشاه شد ~~وسلطان # ~~احمد نام نهاد . اجای از قومایی بود اریقاق ایکاجینام ، و پسری داشت ~~ایلدونام8، # ~~در عهد غازان خان به یاسا رسید. قنقورتای از قومایی بود خواجه ایکاجی ~~نام، وچهار # ~~پسر داشت : ایساتیمور ، ایلدای، جونکتمور، طاشتمور ، درعهد غازان خان ~~به یاسا # ~~رسیدند . ییسودار از قومایی بود ییشجین(؟) نام . منکوتمور از اولجای ~~خاتون بود # ~~و او را سه پسر بود : بزرگترین ابنارجی ، و او را دو پسر بود : ~~ایساتیمور9 از # ~~کوجو کیخاتون دخترقورغاجی، دیگرقونجی از قومایی ابالون نام، دخترنوجکون # ~~انجکه ، و بسر دوم طایجور10 ، در عهد غازان خان به یاسا رسیدند و ~~طایجور را # ~~پسری بود پولاد نام از ابالون مذکوره . این پولاد را بعد از ایساتیمور ~~و قونجی # ~~که به یاسا رسانیده بودند در کرده کوه11 به حکم سلطان محمد بهیک سال در ~~تبریز PageV01P412 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0450.png) # ~~به یاسا رسانیدند در جمادی الاول سنهآ احدی عشرة و سبعمائه (711) . ~~پسرسیوم کرای # ~~در عهد کیخاتو وفات یافت . # هولاجو از قومایی بود ایل انکاجی نام ازقنقرات، با قرابوقای درعهد غازان # ~~در کرده کوه به یاسا رسید، وچهار پسرداشت: سلیمان بعد از پدر کشته شد و ~~کوچک # ~~وخواجه وقتلع بوقا وفات یافتند. شیباوجی از مادر هولاجو بود، پیش از ~~اباقاخان # ~~نماند . طغای تمور از قومایی بود و دو پسر داشت قورمشی وحاجی ، هردو ~~وفات # ~~یافتند. دختران: تولوقان او از لوبک خاتون بود، او را به جومهآ گورکان ~~پسرجوجی # ~~از اقوام تاتار که برادر توقدان خاتون بودمادر کیخاتو [دادند] وجوجی ~~باهولاکوخان # ~~اینجا آمده بود و او دختر اوتچی نویان1 برادر چنگیزخان داشت . جیجکان ~~نام # ~~مادر جومه کورکان بود . حمی از الجای خاتون بود و او را بعد از تولوقان ~~به - # ~~جومهآ گورکان دادند. منکلو کان از الجای خاتون اورا به جابو کورکان پسر ms414 ~~توقاتیمور # ~~دادند ، از اویرات برادر الجای خاتون بود . کاج ، او را به تنکیز ~~گورکان دادند # ~~رجب سنهآ سبع عشر وسبعمائه (717) وفات یافت . طرقای از ایقاق ایکاجی ~~بود ، # ~~اورا به موسی کورکان از قنقرات دختر زادهآ چنگیزخان برادر مرتی خاتون ~~دادند. # ~~قیلوقان از منکلیکاج ایکاجی بود، (177 - ر) او را به یسوبوقا کورکان ~~دادند پسر # ~~درعتو نویان از قوم دورمان ، و بعد ازو پسرش توکال او را بستد . بابا ~~از الجای # ~~خاتون بود ، اورا به لکزی کور کان پسر ارغون آقا دادند . # حکایت توجه هولا گوخان به ایران زمین و مقدمهٔ‌ # جلوس او برسریرخانی # چون قاآن، بایجونویان را از قوم ییسوت با لشکری به محافظت ایران # ~~فرستاده بود و او از ملاحده و خلیفهآ بغداد شکایت کرده ، منکوخان برادر ~~خود PageV01P413 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0451.png) # ~~هولاکوخان را با لشکری گران ازمرز توران به کشور ایران فرستاد و فرمود ~~: ### | بیت # ز توران گذر کن به ایران خرام %~% بر آور به خورشید رخشنده نام # و بر رسوم ویوسون یاسای چنگیزخان باش و از جیحون آمویه تا اقصای بلاد # ~~مصر هر که اوامر و نواهی ترا منقاد و مطیع باشد ، او را سیورغامشی کن و ~~آنکه # ~~مخالفت نماید مقهور و مخذول گردان و از قهستان و خراسان آغاز کرده ~~قلعهها # ~~خراب کن . ### | بیت # بکن کرده کوه و دژش سربسر1 %~% سرش زیر گردان تنش را 2 زبر # ممان هیچ کاندر جهان دز بود %~% نه یک تودهٔ‌ خاک هرگز بود # و از آنجا آهنگ عراق کن و لر و کرد را که همواره بیراهی می کنند از # ~~راه بردار ، و اگر خلیفهآ بغداد به خدمت مبادرت نماید به هیچ وجه او را ~~تعرض # ~~مرسان، و اگر تکبر کند و دل وزبان یکی ندارد اورا نیز به نو کران3 ملحق ~~گردان. # ~~بعد از اتمام نصایح و وصایا او را روانه گردانید . # حکایت - در خریف بارسئیل موافق ذو الحجهآ سنهأحدی وخمسین وستمائه # ~~(651) بروفق فرمان با لشکری جرار متوجه این دیار گشت ms415 و در شعبان سنهآ ~~ثلث # ~~و خمسین وستمائه (653) بردر سمرقند نزول فرمود به مرغزار کان کل و سعود ~~بک4 # ~~خیمهآ نسیج زر اندر زر را آنجا برافراشت ، قریب چهل روز در آن مقام به ~~عشرت # ~~مشغول بود، و در آن ایام شهزاده سونیای در گذشت ، و هم در آن مرحله ملک # ~~شمس الدین کرت پیشتر از سایر ملوک ایران به شرف استقبال استعداد یافت و ~~به سیور- # ~~غامیشی مخصوص گشت، وبعد از او سلاطین وملوک روم وفارس وعراق و اران و ~~PageV01P414 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0452.png) # ~~آذر بایجان به بندگی رسیدند . # و در غرهآ ذوالحجة سنهآ ثلث وخمسین وستماثآه (653) از جیحون عبور کرد # ~~و کتبوقا نویان درمحرم سنهآ احدی وخمسین وستمائه (651) [177 _ پ] در ~~مقدمه # ~~به قصد بلاد ملاحده از آب گذشته بود و بر آن ولایت تاختن کرده . ~~هولاکوخان # ~~دهم شعبان سنهآ اربع وخمسین وستمائه (654) به خرقان و بسطام رسید ~~وشحنهآ هرات # ~~مو کیتای را با بیکلمیش [به رسالت] پیش رکن الدین خورشاه فرستاد و وعد ~~و وعید # ~~فرمود، و در آن وقت خواجه نصیرالدین طوسی و اصیل الدین زوزنی و ~~مؤیدالدین # ~~و جماعتی فضلا پیش او بودند، او را به ایلی ومطاوعت تحریض کردند، واو ~~اهمال # ~~مینمود . بعد از تخریب قلاع روز یکشنبه غرهآ ذوالقعدهآ سنهآ اربع ~~وخمسین و ستمائه # ~~(654) خورشاه در صحبت خواجه نصیرالدین طوسی و اصیل الدین زوزنی و # ~~مؤیدالدین وزیر از قلعه فرو آمد و به حضرت هولا کوخان رسید و تمامت ~~قلعهها و # ~~ذخایر تسلیم کرد، وخواجه نصیرالدین طوسی در آن باب فرموده است : ### | بیت # ~~سال عرب چو ششصد وپنجاه وچارشد یکشنبه اول ذوالقعده بامداد # # خورشاه پادشاه سماعیلیان ز تخت %~% برخاست وپیش تخت هولاکو بایستاد # هولا کوخان چون خورشاه را بدید، دانست که کودک است و روزگار نادیده، # ~~او را بنواخت و به مواعید خوب مستظهر گردانید ، و روز پنجشنبه دهم محرم ~~سنهآ # ~~خمس و خمسین و ستمائه (655) خورشاه را یرلیغ و پاییزه دادند و تشریف ~~فرمود ms416 # ~~و دختری مغول به وی ارزانی داشت ، بعد از آن او را به حضرت قان فرستاد ~~. و # ~~در واقعهآ او روایات مختلف است، و محقق آنکه چون خبر به منکوخان رسید ~~فرمود # ~~که او را چرا می آرند؟ و ایلچی فرستاد تا او را در راه هلاک کردند ، و ~~بعد از آن # ~~هولا کوخان در ربیع الاول سنهآ خمس و خمسین وستمائه (655) از حوالی ~~قزوین به # ~~جانب همدان توجه نمود و بایجونویان از حدود آذربیجان برسید ، او را ~~مراجعت # ~~فرمود و به روم فرستاد . PageV01P415 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0453.png) # حکایت توجه هولا گوخان به جانب بغداد # در رمضان سنهآ خمس و خمسین و ستمائه (655) از همدان پیش خلیفه ایلچی # ~~فرستاد به وعده و وعید ، که به وقت فتح قلاع ملاحده ایلچیان فرستادیم و ~~از تو # ~~به چریک مدد خواستیم و در جواب گفتی : ایلم1 ، و لشکر نفرستادی . پیش ~~ازین # ~~ترا پندها دادم و اکنون می گویم : از کین و ستیز ما بپرهیز و برخیز و ~~بیا ، و اگر # ~~نخواهد که آید، وزبر سلیمانشاه و دواتدار را بفرستد تا پیغام ما بی ~~زیادت و نقصان # ~~(178 - ر) به وی رسانند و الا میدان جنگ را معین گردانند و بداند که من ~~به بغداد # ~~آیم اگر در آسمان یا در زمین پنهان شوی، ### | شعر # # ز گردون گردان به زیر آرمت %~% ز پستی به بالا چو شیر آرمت # # نمانم کسی زنده از کشورت %~% در آتش زنم شهر و بوم و برت # چون ایلچیان به بغداد رسیدند و پیغام بگزاردند ، خلیفه ، ابن الجوزی را و # ~~بدر الدین محمد در نکی نخجوانی را در صحبت ایلچیان باز فرستاد و گفت: ~~ای جوان # ~~نورسیده ، به مساعدت اقبال ده روزه چه می نازی ! ### | بیت # به رای و سپاه و کمند آوری %~% ستاره چگونه به بند آوری # همانا شهزاده نمیداند که از خاور تا باختر از شاه تا گدا که خدا پرست و # ~~دین دارند تمامت بندهآ این درگاهاند . چون اشارت ms417 کنم پراکندگان جمع ~~شوند و # ~~پیشتر کار ایران سازم واز ایران روی به کشور توران نهم وهر کسی را در ~~محل خود # ~~بنشانم . پند من بینوش و مراجعت کن ، و اگر سر جنگ داری : ### | بیت # # درنگی مباش و بپوی و مپای %~% گرت رای جنگ است یکدم به جای PageV01P416 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0454.png) # ایلچیان چون برسیدند و عرضه داشتند ، هولاکوخان از آن سخنان بر آشفت # ~~و رسولان را باز گردانید و گفت : ### | بیت # ز آهن برو شهر و بارو بساز %~% ز پولاد برج بدن برفراز # زدیو و پری جمع گردان سپاه %~% پس آنگه بیاپیش من کینه خواه # که گر برسپهری به زیر آرمت %~% بناکام در کام شیر آرمت # ~~و فرمود تا لشکرهای جورماغون و بایجونویان که در روم بودند برمیمنه از ~~طرف # ~~اربیل وموصل در آیند و شهزادگان بلغا وتوتار وقولی و امرا توقاتیمور ~~وسونجاق # ~~هم بر میمنه از طرف گریوه سونیای در آیند ، کتبوقانویان و قلسون و ~~ایلکای # ~~از میسره از جانب خوزستان . در یازدهم جقشاباط آی از موغاییل موافق ~~محرم # ~~سنهآ ست و خمسین و ستمائه (656) بایجونویان و امرا به موعدی که معین ~~بود از # ~~راه دجیل از دجله گذشته ، به نهر عیسی رسیدند . مجاهدالدین ایبک ~~دواتدار و # ~~فتح الدین بن والک و قراسنقور که سرور لشکر بودند با سی هزار مرد در ~~حدود # ~~انبار به در کوشک منصور بالای مزرفه1 به نه فرسنگی بغداد با سونجاق ~~توقاتیمور # ~~مصاف دادند . لشکر مغول عطفه کردند وبا بشیریه آمدند از ناحیت دجیل . ~~چون # ~~به بایجونویان رسیدند ، ایشان را[178 _ پ2 بازگردانید . و در آن حدود ~~آبی # ~~بزرگ بود، مغولان بند آن بگشادند تاپس پشت لشکر بغداد همهآ صحرا به آب ~~غرق # ~~شد . بایجو و توقاتیمور به وقت صبح روز پنجشنبه عاشورا بر ایشان زدند و ~~لشکر # ~~بغداد را هزیمت کردند و فتح الدین ابن والک و قراسنقور با دوازده هزار ~~مرد به # ~~قتل آمدند غیراز آنچه در آب و گل غرق شدند، و ms418 دواندار با معدودی چند به ~~بغداد # ~~گریخت و در منتصف محرم روز سه شنبه بایجو و امرا به بغداد رسیدند و ~~برجانب # ~~غربی مستولی شدند و از طرف نخاسیه و صرصر کتبوقانویان و دیگران ~~برسیدند، # ~~و هولا کوخان پانزدهم محرم به طرف شرقی فرو آمد و سه شنبه بیست و دوم ~~محرم PageV01P417 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0455.png) # ~~سنهآ ست و خمسین وستمائه (656) به طالع حمل ابتداء حرب کردند . هو ~~کولاخان # ~~از طریق خراسان در قلب بود بریسار شهر مقابل برج عجمی، و ایلکانویان ~~وقویا به # ~~دروازهآ کلوادی ، و بلغا و تومار و قولی و امرای شیرامون و ارقتونو پیش ~~شهر به # ~~دروازهآ سوق سلطان . از جمیع جوانب به اتفاق جنگ در پیوست و دواز ده ~~روز [به] # ~~قتل و نهب مشغول بودند و سلیمانشاه را که قاید لشکر و ممدوح اثیر الدین ~~اومانی # ~~بود باتمامت اتباع واشیاع به قتل آوردند و امیر حاج پسر دواتدار بزرگ ~~را بکشتند # ~~و سرهای ایشان را به دست ملک صالح پسر بدرالدین لؤلؤ به موصل فرستادند ~~. # ~~بعد از آن خلیفه چون دید که کار از دست رفت ، با پسران ابوالفضایل ~~عبدالرحمن # ~~و ابوالمناقب مبارک روز یک شنبه چهارم صفر سنهآ ست و خمسین و ستمائه ~~(656) # ~~بیرون آمد و هولاکوخان را بدید و به تو کیل گرفتار شد . # بعد از آن روز چهارشنبه چهاردهم صفر مذکور هولا کوخان خلیفه را طلب # ~~داشت [ بغایت بترسید و با وزیر گفت : چارهآ کار ما چیست؟ در جواب گفت : ~~] # ~~« لحیتنا طویلة» و مراد او آن بود که در اول حال تدبیر کرده بود تا حمل ~~فراوان # ~~فرستد و آن قضیه را دفع کند، دو اتدار گفته بود: «لحیة الوزیر طویلة» و ~~منع آن # ~~معنی کرده و سخن او خلیفه مسموع نداشته و تدبیر وزیر فرو گذاشته ، فی ~~الجمله # ~~خلیفه از جان نا امید شده اجازت خواست تا در حمام رود و تجدید غسلی کند ~~. # ~~ایلخان فرمود تا باپنج مغول رود . گفت : صحبت ms419 پنج زبانیه را نمی خواهم ~~و دو # ~~سه بیت از [179 - پ] قصیدهای میخواند که مطلعش این است : ### | نظم # # و اصبحنا لنا دار کجنات و فردوس %~% و امسینا بلا دار کأن لم تغن ~~بالامس # و آخر روز چهارشنبه مذکور خلیفه را با پسر بزرگ و پنج خادم در دیه # ~~وقف شهید کردند و روز دیگر صباح که ترنج زلیخایی را بر کنار افق نهادند # ~~ودست مشعبد لسعان نور مهردهای کواکب را از روی نطع سیمابی برچید ، لشکر # ~~مغول آتش نهب و تاراج در بغداد انداخت . اول بارو بکندند وخندق ~~بینباشتند . # ~~بعد از آن مطلق العنان و خلیع العذار درشهر ریختند و افراط قتل به جایی ~~انجامید # ~~که از خون کشتگان نهری برصفت نیل از آب بقم در دجله ریخت و دولت خلفای ~~PageV01P418 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0456.png) # ~~بنی العباس منقضی شد ، وهمان روز وزیر خلیفه مؤیدالدین محمد بن محمد بن # ~~عبدالملک العلقمی را براه1 وزارت و فخرالدین دامغانی را براه صاحب ~~دیوانی و # ~~علی بهادر را به شحنگی به بغداد فرستادند و هولاکوخان مراجعت نمود . # و در اثنای فتح بغداد مجدالدین محمدبن الحسن بن طاوس الحلی وسدیدالدین # ~~یوسف بن المطهر در صحبت رسولی مکتوبی به پادشاه فرستادند ، معنی بر ~~آنکه # ~~ما منقاد و ایلیم ، چه از اخبار اجداد خویش سیما امیرالمؤمنین علی کرم ~~الله وجهه # ~~چنین یافتهایم که شما مالک این بلاد شوید که فرموده است : «اذا جاءت ~~العصابة # ~~التی لا خلاف لها لتخوین والله یا ام الظلمة ومسکن الجبابرة وام ~~البلایا ، ویل لک # ~~یا بغداد ولدارک العامرة التی لها اجنحة کأجنحة الطواویس ثمانین کما ~~یمات الملح # ~~فی الساء یأتی بنوقنطورا ومقدمهم جهوری الصوت ، لهم وجوه المجان ~~المطرقة # ~~و خراطیم کخراطیم الفیلة لم یصل ببلدة الا فتحها ولا رایة الا نکسها .» # هولا کوخان احضار ایشان فرمود وسیورغامیشی کرد و تکله علاء الدین # ~~عجمی را به راه شحنگی آنجا فرستادند و بدین و اسطه اهل حله حلهآ سلامت ~~پوشیدند. # و روز چهارشنبه یازدهم ربیع ms420 الاخر مؤیدالدین وزیر نماند و پسرش شرف - # ~~الدین را به جای او نصب کردند و هولا کوخان خزاین و اموال بغداد را ~~بردست # ~~ناصر الدین پسر علاء الدین صاحب ری [179 - ب] به آذربایجان فرستاد و از ~~آن # ~~قلاع ملاحده وروم وگرج و ارمن و لر و کرد3 ، وملک مجدالدین تبریز را ~~فرمود # ~~تا بر کوهی که ساحل دریاچهآ ارمی و سلماس است عمارتی عالی ساخت و تمامت # ~~آن نقود را گداخته بالش ساخته در آنجا نهادند . # و در آن سال بدرالدین لؤلؤ به حدود مراغه به حضرت رسید . سال او از # ~~نود گذشته بود و سیور غامیشی یافت وهفتم شعبانسنهآ ست و خمسین و ستمائه ~~(656) # ~~اتابک سعدبن ابوبکر سلغری برسید و چهارم شعبان مذکور سلطان عزالدین روم ~~و # ~~هشتم سلطان رکن الدین برعقب او برسید . و هولا کوخان از سلطان عزالدین ~~جهت # ~~بی التفاتی با بایجونویان و مصاف با وی رنجیده بود . سلطان خواست تا به ~~دقایق PageV01P419 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0457.png) # ~~حیل خود را از ورطهآ آن گناه مستخلص گرداند، فرمود تا موزهای دوختند ~~بغایت # ~~پادشاهانه ، و صورت او را بر نعلچهآ آن موزه نقش کردند . در میانهآ ~~تکشمشی آن # ~~را به دست پادشاه داد . چون نظرش بر آن نقش افتاد ، سلطان زمین بوسید و ~~گفت: # ~~مأمول بنده آن است که پادشاه به قدم مبارک سراین بنده بزرگ گرداند. ~~هولاکوخان # ~~را بر وی رحم آمد و دوقورخاتون او را تربیت کرد تا ببخشید . # و بعد از آنکه پنجاه و هفت سال از جلوس چنگیزخان گذشته بود [فرمود] # ~~تا خواجه نصیر الدین طوسی به اتفاق حکمای اربعه مؤیدالدین غوضی و ~~فخرالدین # ~~مراغه ای و فخرالدین اخلاطی و نجم الدین دبیران قزوینی رصد ایلخانی را ~~در # ~~مراغه بنیاد نهادند . # حکایت توجه هول کو خان به دیار شام # سلطان حلب وزیرخود زین الدین حافظی را باتحف و هدایای بسیار به بندگی # ~~قان فرستاده بود و یرلیغ و پایزه در بارهآ او نافذ گشته ، بدان ms421 سبب ~~شامیان قصد # ~~او کردند، بگریخت و به حضرت هولاکوخان آمد . به ورود او داعیهآ پادشاه ~~به عزم # ~~حلب زیادت گشت . ایلچی پیش بدرالدین اؤاؤ فرستاد، فرمود : فرزند خود ~~ملک # ~~صالح را درخدمت رایات جهانگیر بهفتح دیار شام روانه گردان . برحسب ~~فرموده # ~~روانه کرد . چون به بندگی رسید دختر سلطان جلال الدین خوارزمشاه را به ~~وی # ~~بخشید تا او را درحبالهآ نکاح آورد ، و کتبوقانویان را در مقدمه ~~بالشکری [180-ر] # ~~تمام روانه کرد و بایجو و سونجاق را بر میمنه و دیگران را بر میره و به ~~نفس # ~~خویش در قلب ، روز آدینه بیست و دویم ماه رمضان سنهآ سبع و خمسین و ~~ستمائه # ~~(657) به طالع عقرب متوجه دیار شام شد . چون به دیار بکر رسید ، اول ~~جزیره # ~~را بگرفت و یوسموت1 و سونتای را به میافارقین فرستاد و ملک صالح را به ~~آمد ، # ~~و خود به دینسر (؟) و نصیبین و حران رفت و قتل و تاراج کرد واز فرات ~~گذشته PageV01P420 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0458.png) # ~~حلب را درحصار گرفت واهل آنجا به حصانت قلعه مستظهر بووند، جنگ کردند، # ~~و بر دروازهآ بابالیهود درعتونویان بود و بر بابالروم کتبوقا و در باب ~~دمشق # ~~سونجاق ، و پادشاه بر باب انطاکیه نزول فرمود، و یک هفته جنگ کردند و ~~عاقبت # ~~در ذو الحجه سنهآ سبع وخمسین وستمائه (657) ازجانب باب العراق مستخلص ~~شد . # چون قلعهآ حلب بگرفتند ، هولاکوخان آن را به فخرالدین ساقی سپرد و # ~~تو کال1 نجشی (؟) را به شحنگی آنجا بنشاند . چون از حلب روانه شد اهلی ~~آنجا # ~~از فخرالدین شکایتها نمودند ، فرمود تا او را به یاسا رسانیدند و حکومت ~~حلب به # ~~زین الدین حافظی دادند. و اهالی دمشق چون مقدمهآ پادشاه برسید شهر ~~تسلیم کردند. # ~~در اثنای آن حال شکتورنویان3 که از اینجا به ایلی به حضرت قان رفته بود ~~برسید # ~~و خبر واقعهٔ‌ منکوخان رسانید . عظیم متألم خاطر شد و کتبوقا را جهت ~~محافظت # ~~شام بگذاشت و از حلب مراجعت نمود ms422 و کتبوقا با سلطان مصر قدور بندقدار ~~در # ~~عین جالوت مصاف داد و بشکست و اسیر گشت و کشته شد . # چون خبر کتبوقا به سمع هولاکوخان رسید بر فوات او تأسفها نمود و # ~~بازماندگان او را بنواخت و ایلکانویان را با لشکری بزرگ به شام فرستاد ~~. چون # ~~آنجا رسید بندقدار پادشاه مصرشده بود، خبریافت وبه دفع بیرون آمد . ~~ایلکانویان # ~~به طرف روم بیرون رفت و در دمشق خطبه و سکه به نام بندقدار کردند ، وهم ~~در # ~~آن تاریخ شهزاده بلغا نبیرهآ شیبان پسر جوجیخان طرطوی بفحا (؟) نماند . ~~بعد # ~~از آن بوقا و اغول را به تهمت سحر و دل دگرگون کردن بعد از ثبوت گناه ~~در # ~~صحبت سو نجاق او را به خدمت برکای فرستاد ، در هفدهم صفر سنهآ ثمآن ~~وخمسین # ~~وستمائه (658) او را به یاسا رسانیدند. [180 - پ] و صدرالدین ساوجی را ~~نیز به # ~~بهانهآ آنکه تعویذی جهت او نوشته بود شهید کردند و بعداز آن قولی نیز ~~در گذشت # ~~و حشمهای ایشان بگریختند و از راه دریا و دربند به دشت قبچاق رفتند و ~~در سنهآ # ~~سبع و خمسین و ستمائه (657) ملک کامل را بعد از جنگهای بسیار که با ~~ایلکانویان # ~~ویشموت کرده بود قریب دوسال، درشهر اوقوت نمانده و آدمی، آدمی را ~~خورده، PageV01P421 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0459.png) # ~~آخر الامر او را] بگرفتند و پیش هولا کوخان آوردند تا گوشت او را می ~~بریدند # ~~و در دهان او مینهادند تا هلاک شد . # حکایت ثوجه شهزاده بو شعوت به جانب قلعهآ # ساردین و استخلاص آن # چون از کار میافارقین فارغ شدند ارقتونویان پیش ملک سعید صاحب قلعهآ # ~~ماردین فرستاد که از قلعه فرود آی و کمر بندگی پادشاه جهان دربند ، ~~تاجان و خان # ~~و مان برتو بماند1 . ### | بیت # درت گرچه سخت است بالا دراز %~% به بازوی بالای این در مناز # جواب داد که بر شما اعتماد نیست ، و مدت هشت ماه جنگ کردند ، و در # ~~قلعه وبا و قحط ظاهر گشت ms423 . و او را دو پسر بود : بزرگتر مظفرالدین ، با ~~پدر # ~~گفت: قلعه سیردن مصلحت است. نشنید پدر را دارو داد تابمرد و پیش ارقتو ~~فرستاد # ~~که آن کس که باشما مخالفت می کرد نماند، اگر فرمان شود که لشکر از جنگ ~~فرو- # ~~آیند قلعه تپیلیم کنیم . ارقتو فرمود تادست از جنگ بازداشتند و مظفر ~~الدین بابرادر # ~~و متعلقان فرو آمدند و قلعه تسلیم کردند . او را به حضرت آوردند . ~~پادشاه ازو # ~~بازخواست خون پدر فرمود، گفت: جهت مصلحت عام کردم . پادشاه اورا بخشید # ~~و مملکت ماردین به وی داد و تا تاریخ سنهآ خمسین وتسعین وستمائه (695) ~~سلطان # ~~بود . چون نماند پسرش شمس الدین داود قایم مقام شد ، و بعد از او پسر ~~سلطان # ~~نجم الدین ملقب به منصور به جای او نشست واز سلطان غازان خان چتروتاج ~~یافت. # و در سنهآ تسع وخمسین و ستمائه (659) بدرالدین لؤلؤ به موصل وفات # ~~یافت و سن او به نود و شش رسیده بود و پنجاه سال پادشاهی کرده . هولا ~~کوخان PageV01P422 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0460.png) # ~~سلطنت موصل بر فرزند او ملک صالح ارزانی داشت . بعداز چندگاه موصل را # ~~بگذاشت و به مصر رفت . منکوحهٔ‌ او [181 - ر] ترکان خاتون دختر سلطان # ~~جلال الدین به حضرت اعلام کرد و بندقدار او را نواخته ، بایک هزار سوار ~~گرد # ~~باز گردانید تا خزاین و دفاین جمع کرده بیارد . یرلیغ شد تا لشکری که ~~در دیار - # ~~بکر اند راههای او بگیرند و سنداغون نویان بایک تومان لشکر بر عقب او ~~ملک # ~~صدرالدین تبریز را بایک تومان چریک تازیک بفرستاد . چون ملک صالح به ~~شهر # ~~موصل رسید ، مغولان همه راهها بر وی بگرفتند و جنگ در پیوست . بندقدار ~~را # ~~چون خبر شد ، اغوش ایلور را با لشکری به مدد او فرستاد . چون به سنجار ~~رسید # ~~به اعلام وصول خویش نامه نوشت و بر بال کبوتر بسته روانه کرد . کبوتر ~~اتفاقا # ~~بیامد و برسر منجنیق مغول نشست . منجنیقی کبوتر را بگرفت و نامه ms424 نزد ~~نویان # ~~برد . چون بخواند آن را از امارت دولت خود دانست . کبوتر را رها کرد و # ~~برفور یکتومان لشکررا به دفع ایشان فرستاد تابریشان زدند و اکثر را ~~هلاک کردند # ~~و از آنجا جامهآ شامیان پوشیده مانند کردان متوجه موصل شدند و سنداغون ~~را اعلام # ~~کردند که علی الصباح ظفر یافته با غنیمت تمام بدین هیأت1 می رسیم . # دیگر روز چون برسیدند اهل شهر به ظن آنکه شامیان اند به استقبال بیرون # ~~آمدند وشادی کردند . لشکر مغول از جوانب بر ایشان محیط شدند و یکی را # ~~زنده نگذاشتند و بعد از شش ماه که جنگ کردند در رمضان سنهآ ستین و ~~ستمائه # ~~(660) شهر موصل مستخلص گشت و بقیهآ شهریان را به شمشیر بگذرانیدند و ~~ملک # ~~صالح را گرفته به حضرت فرستادند . ایلچیان را فرمود تا اورا در دنبه ~~گرفتند و به # ~~نمد و ریسمان استوار ببستند و به آفتاب تابستان افکندند تا دنبه بعد ~~ازیک هفته گرم # ~~شد و آن شوربخت را به خوردن گرفتند تا در آن عذاب وبلا در مدت یک ماه ~~جان # ~~شیرین بداد . و پسری سه ساله داشت او را به موصل فرستادند تا بر کنار ~~دجله به # ~~دونیمه زدند وتن او را از دوجانب بیاویختند تابپوسید وبربزید [ودیگر بد ~~اندیشان # ~~از آن سیاست بنده شدند] . PageV01P423 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0461.png) ### | یی # بپوسید و افتاد از آنجا به زیر %~% سپهرا نگردی تو زین کار سیر # بپروردی آن نازنین را به ناز %~% بنو بورس باز # حکایت ببنگ مر لا کرخان با برکای # چون خویشان برکای بلغا و بوقار وقولی را [181 - پ] واقعه رسید، عداوت # ~~میان ایشان ظاهر شد و بر کای با هولا کو خان به تهدید و عنف خطاب کرد و ~~بوقای # ~~را که خویش بوقار بود به طلب خون او با سیهزار مرد در مقدمه بفرستاد . ~~او از # ~~در بند گذشته به ظاهر شیروان نزول کرد . هو لا کوخان شیر امون نویان را ~~به منقلای # ~~روانه ms425 کرد با سماغار واباتای نویان . در ذوالحجه سنهٔ‌ ستین و ستمائه ~~(660) به # ~~شماخی رسیدند . لشکر برکای بر شیرامون زدند وقتل به افراط کردند و ~~سلطان # ~~جوق را در آب کشتند. و روز چنارشنبه سلخ ذو الحجه اباتای نویان برسید و ~~بر یک # ~~فرسنگی شابران بر لشکر برکای زد و بسیاری از ایشان بکشت و بوقای بگریخت ~~. # و هولا کوخان ششم محرم سنه احدی وستین وستمائه (661) از حدود # ~~شماخی به عزم رزم برکای بر نشست و در آن مرحله جمعی ایناقان1 قصد سیف ~~الدین # ~~بیتکچی که وزیر خاص قان بود و خواجه عزیز که از ولایات گرجستان بود و # ~~خواجه مجدالدین تبریز کردند . ایشان را گرفتد به شابران آوردند و بعد ~~از یارغو # ~~هرسه را به یاسا رسانیدند . و ملک صدر الدین تبریز و علی ملک که حاکم ~~عراق # ~~و خراسان بود هریک به چند چوب خلاص یافتند . # و روز آدینه بیست وسیوم محرم هولا کوخان در باب الابواب با برکای خان # ~~مصاف داد و در بند بگرفت و هزیست بر ایشان افتاد و تا آخر روزشنبه کشش ~~کردند PageV01P424 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0462.png) # ~~و غرهٔ‌ صفربوقای با لشکر بیکبار به هزیمت رفتند و لشکر هولاکو خان ~~مظفر و # ~~منصور شدند و اباقاخان بالشکر بر عقب یاغی برفت و به خانههای ایشان ~~نزول کرد. # ~~ناگاه برکای با لشکر برسر ایشان تاخت ، و ایشان منهزم گشتند ، و چون آب ~~ترک # ~~یخ بسته بود، به وقت عبور بشکست و لشکر بسیار غرق شد و اباقاخان بسلامت ~~به # ~~شابران نزول فرمود و هولاکوخان یازدهم جمادی الاخر به تبریز رسید و ~~ازین # ~~چشم زخم کوفته خاطر شد . # حکایت تغویضر ولایات به ولات و رفات هولا گوخار، # جملهٔ‌ ممالک عراق وخراسان ومازندران به فرزند مهین خود اباقا خان # ~~تفویض فرمود و اران و آذر بیجان به یشموت داد و دیار بکر و دیار ربیعه ~~را به امیر # ~~قوران سپرد و ممالک روم به عین الدین پروانه وتبریز به ملک ms426 صدر الدین ~~[182_ ر] # ~~و کرمان به ترکان خاتون ، وفارس به امیر انکیانو وصاحب دیوانی به شمس ~~الدین # ~~محمد جوینی داد ، و چون سال گاو در آمد واقع در ربیع الاخر سنهآ ثلث و ~~ستین و # ~~ستمائه (663) رنجور شد و در آن زمان ذوذؤابهای مثل اسطوانهآ مخروط ظاهر ~~شد # ~~وهرشب پیدا می گشت . چون آن ذوذؤابه ناچیز شد درشب یکشنبه نوزدهم ربیع ~~- # ~~الاخر مذکور وفات یافت . ### | بیت # # چون هلا کو ز مراغه بهزمستان گه شد %~% کرد تقدیر ازل نوبت او را آخر # # سال برششصد و شصتو سه شبیکشنبه %~% که شب نوزدهم بد ز ربیع الاخر # ~~و مدت عمر او چهل وهشت سال بود ، ونه سال [و سه ماه] در ایران زمین # ~~پادشاهی کرد و در کوه شاهو که برابر دهخوارقان1 است او را دفن کردند و ~~بعد # ~~ازو به نه روز مادرش ارتقاق خاتون2 نماند و روز پنجشنبه پنجم جمادی ~~الاخر PageV01P425 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0463.png) # ~~ییسونجین خاتون مادر اباقاخان نماند و در غرهآ رمضان سنهآ ثلث و ستین و ~~ستمائه # ~~(663) دوقوزخاتون وفات یافت . # داستان اباقاخان بن هو لاگوخان و خواتین و فرزندان او # خاتون بزرگ اودرحین خاتون بود ، چون او نماند توقدان خاتون را از # ~~قوم تاتار بستد و به جای او نشاند . چون او نماند ایلتورمیش خاتون دختر ~~قتلغ - # ~~تمور گورکان را از قنقرات به جای او نشاند و بعد از آن پادشاه خاتون ~~دختر سلطان # ~~قطبالدین محمد خان کرمان را بستد وبه جای مادر خود ییسونجین خاتون ~~بنشاند، # ~~و بعد از آن یرتی خاتون را از قنقرات بستد ، و بعد از وفات پدر اولجای ~~خاتون # ~~را بستد و به جای دوقوزخاتون بنشاند و بعد از آن بلغان خاتون بزرگ را ~~که خویش # ~~بوقای یارغوجی بود بستد ، وخاتون دیگر تسینا خاتون1 دختر ملک انطینون ~~را # ~~بستد ، و قومایان بسیار داشت، و او را دو پسر بود و هفت دختر . پسران : ~~ارغون # ~~خان مادرش قایمیش انکاجی بود و کیخاتون مادرش توقدای خاتون ms427 بود. دختران ~~: # ~~یولتلغ مادرش تودای خاتون، و اورا به ایلجیتای قوشجی دادند و بعدازو ~~بایلیاسمیس # ~~طغای هم از تودای خاتون بود . ملکه از بلغان خاتون بود ، او را به ~~طوغان پسر # ~~توقای یارغوچی دادند . طوغانجوق ، او را به نوروز پسر ارغون آقا دادند ~~. # ~~ایلقتلغ از بولجین بود ، او را به داود ملک گرجستان دادند و این زمان ~~خاتون # ~~[182 - پ] اقسنقر مصر است ، یوجین از موتای خاتون بود . # حکایت جلوس اباتا خان # چون هولاکو خان نماند ، اباقا خان در مازندران بود . در هو کائیل موافق ~~PageV01P426 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0464.png) # ~~نوزدهم جمادی الاول سنهآ ثلث وستین وستمائه (663) در جغاتو به اردو ~~نزول فرمود # ~~ورسم تهنیت و تعزیت به اقامت رسانید . روز آدینه پنجم شوی آی هو کاوئیل ~~مطابق # ~~سیوم رمضان سنهآ ثلث و ستین و ستمائه (663) به طالع سنبله در موضع جغان ~~ناور # ~~از حدود فراهان اباقاخان را برتخت پادشاهی نشاندند و شرایط و مراسمی که ~~در # ~~آن باب معهود است به تقدیم رسانیدند . بعد از یوسون یاساق و شاه یرلیغ ~~برادر # ~~خود یوشموت را به طرف شروان1 و دربند فرستاد و خویشتن را نامزد خراسان # ~~کرد وطو قوز بیتکچی را پسر ایلکان نویان وتودان برادر سو نجاق که جد ~~امیرجوبان # ~~بود و پسرش ملک را به روم فرستاد و درمای نویان را به دیار بکر و کرج ~~را به # ~~شیرامون پسر جورماغون سپرد و اینجوها را به التاجونویان حوالت کرد و ~~ممالک # ~~بغداد و فارس را به سونجاق داد و ارغون آقا را که مقاطع ممالک بود بر ~~قرار مقرر # ~~داشت و منصب وزارت برقاعدهآ سابق به صاحب [سعید] شهید شمس الدین محمد # ~~جوینی ارزانی داشت و دارالملک تبریز را مقر سریر پادشاهی ساخت وصاحب # ~~علاء الدین عطا ملک را در بغداد به نیابت سونجاق نصب فرمود و وزارت ~~خراسان # ~~به عزالدین طاهر داد و مقاطع فارس به شمس الدین تاز یکو ، و کرمان به ~~ترکان خاتون # ~~و تبریز به ملک صدرالدین ms428 و دیار بکر به جلال الدین طره و رضی الدین ~~بابا واصفهان # ~~به خواجه بهاءالدین محمد جوینی ، وقزوین وبعضی از عراق به ملک ~~افتخارالدین # ~~قزوینی ، و دیار ربیعه به ملک مظفرالدین قزل ارسلان2 و مملکت نیمروز به ~~ملک # ~~شمس الدین کرت ، وگرجستان به داود ملک پسر صادون3 داد . و آن سال ~~قشلامشی # ~~در حدود مازندران کرد ، و بهارگاه سنهآ اربع وستین وستمائه (664) به ~~دار الملک # ~~تبریز مراجعت نمود . # بونایت مصاف دادن لشکر اباقا خان با بوقای و بر کای خان # در اوایل عهد اباقا خان از طرف دربند بوقای بالشکر تمام در حرکت آمد. # ~~شهزاده یوشموت در چهارم التلحای4 هو کائیل موافق سیوم شوال سنهآ ثلث و ~~ستین PageV01P427 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0465.png) # ~~و ستسائه (663) بر وفق [183 - ر] فرمان [ به دفع ایشان] برنشست و از آب ~~کر # ~~گذشته نزدیک آقسو با او مصاف داد و بسیاری از طرفین کشته شدند و قو تو ~~بوقا # ~~پدر طغاجار در آن جنگ کشته شد و بوقای را تیری برچشم آمد و لشکر او ~~منهزم # ~~هزار سوار برسید . اباقاخان با لشکر از این جانب آب آمد و فرمود تا ~~جسرها را # ~~ببریدند و از طرفین بردو جانب کر بر که کشیدند2 و دست تیر بر یکدیگر ~~گشادند. # ~~و بر کای خان چهارده روز بر کنار آب مقام کرد. چون گذشتن متعذر بود ~~عازم تفلیس # ~~گشت تا آنجا از آب بگذرد . در راه رنجور شد و وفات یافت . صندوق او را ~~تا # ~~به سرای باتو بردند و دفن کردند و لشکرهای او پراکنده گشتند . # و در سنهآ اربع و ستین و ستمائه (664) اباقاخان فرمود تا از آن جانب کر # ~~از دالان ناور3 تادشت کردمان (؟) متصل به رودخانهآ کر سیه بستند و خندق ~~ژرف4 # ~~فرو بردند و جمعی را جهت محافظت آن بنشاندند و شهزاده منکو تمور را با ~~سماغار # ~~نویان والجای خاتون آنجا بگذاشت وزمستان سنهآ خمس (665) عزم خراسان # ~~کرد . در مازندران قشلامشی فرمود . مسعود بک پسر ms429 محمود یلواج به اسم ~~رسالت # ~~از پیش قایدو و براق بیامد و رفع محاسبه اینجوهای ایشان میخواست . # چون به حضرت رسید ، قبای چنگیزخان برقاق بباولی (؟) پوشیده ، بالای # ~~دست جملهٔ‌ امرا الا ایکای نویان بنشست . فرمان شد تا خواجه شمس الدین ~~حسین # ~~علکانی آن محاسبه را به یک هفته تمام کرده بسپارد . چون به دل راست ~~نیامده بود # ~~در مراجعت تعجیل می نمود . بعد ازهفته باتشریف و سیور غامیشی اجازت ~~انصراف # ~~یافت و روانه شد . بعد از یک روز خبر رسید که بر کنار جیحون لشکر یاغی ~~پیدا # ~~شد. اباقاخان دانست که مسعودبک حیلت کرده بود و به جاسوسی براق آمده ~~بود. # ~~برفور ایلچیان را برعقب او بفرستاد تا او را باز گردانند . او خود ~~احتیاط کرده # ~~بود و درهر منزل اولاغ5 مرتب گردانیده . ایلچیان تاکنار جیحون برفتند و ~~وصول PageV01P428 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0466.png) # ~~ایشان و عبور او برابر افتاد . باز آمدند . # بعد از آن خبر وصول اغروق هولاکو خان رسید . استقبال کرد ، در حدود # ~~کبودجامه قوتی خاتون با دو پسر تکسین1 و تکودار و پسران جومغر : جوشکاب # ~~و کینشو و طرقای و پسر او بایدو وییسونجین [183 - پ] مادر اباقاخان ~~برسیدند # ~~نوزدهم جمادی الاول سنهآ ست و ستین و ستمائه هجری (666) . # بحرایت آمدن براو به خراسان و سصاف دادن # با لشکر اباقا خان # در شهور سنهآ ثمان وستین و ستمائه (668) براق از آب جیحون بگذشت و با # ~~تویشین (؟) و ارغون اقا مصاف داد، و اباقاخان از حدود آذر بیجان عزیمت ~~خراسان # ~~کرد و در رفتن مسارعت نمود. چون از ری بگذشت ییشین2 اغول وارغون اقا در # ~~قومش به بندگی رسیدند، و سلطان حجاج کرمان و شهزاده ارغون [ آقا مصاف ~~داد # ~~و اباقاخان] از آنجا به مرغزار رادکان رفتند و لشکر را درم و دینار ~~بسیار دادند . # ~~اباقا خان یشموت را به میسره فرستاد و اباتای نویان را درقلب بداشت و ~~ییشین را # ~~در جانب پل جیحون که یورت مرغاول بود روانه گردانید ms430 . چون آنجا رسید # ~~برقراول مرغاول زد وبعضی را بکشت و بنهآ او را2 غارت کرد . مر غاول پیش ~~براق # ~~رفت و حال بگفت . براق گفت : اگر تویشین و ارغون اقا باز به جنگ ~~آمدهاند # ~~همانند4 که یک نوبت ایشان را آزمودیم و اگر اباقاست ، تو برو و سر راه ~~ایشان # ~~بگیر تاما ترتیب لشکر کنیم . # اباقا خان چون به بادغیس رسید ، ایلچی پیش براق فرستاد که ما از عراق # ~~به خراسان آمدیم تحمل مشقت و رنج سفر از شما تخفیف کردیم . بحقیقت بدان # ~~که ملک عالم به ظلم وجور حاصل نتوان کرد مگر به استمالت رعایا و رعایت # ~~رعیت وتو5 ، PageV01P429 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0467.png) ### | بیت # زدی آتش و شهرها سوختی %~% جهان داشتن از که آموختی! # ~~معهذا اگر خواهی که منازعت از میان ما برخیزد ، یکی از سه کار اختیارکن ~~: # ~~اول صلح، تا غزنین و کرمان تا کنار آب سند به تو دهم، ودوم آنکه بسلامت ~~به دیار # ~~و بلاد خویش روی ، سیوم آنکه رزم را ساخته گردی . ### | بیت # تا گوهر شمشیر که پالاید خون %~% یا آتش اقبال که بالا گیرد؟ # براق زمانی متفکر شد ، آنگاه با امرا گفت . ### | بیت # به تهدید پیشم نهاده سه راه %~% نصیحت نکو می کند کینه خواه # ~~ازین سه راه اختیار شما کدام است ؟ ییسور که به رای و تدبیر مقدم امرا ~~بود # ~~گفت : مصلحت صلح است ، به جانب غزنین رویم ، چه از ترک جنگ هیچ به ما # ~~باز نگردد . مرغاول از آن سخن در خشم شد و گفت : در حضرت پادشاهان فال ~~بد # ~~نباید زد وخوف را به خود راه نباید داد، و جایرتای گفت : ما به جنگ ~~آمدهایم . # ~~براق را سخن ایشان موافق افتاد [184 - ر] و برجنگ اتفاق کردند و ~~جاسوسان # ~~فرستادند. و اباقاخان امیر طوغور را فرمود تاجنگ گاهی نیکو اختیار کند. ~~طوغور # ~~صحرای فراخ اختیار کرد ، در دامن کوه افتاده ، و در پیش آن آبی است که # ~~مغولان آن را قراسو می گویند ms431 و در آنجا سه جاسوس یافت. ایشان را پیش ~~اباقاخان # ~~آورد . فرمود تا ایشان را برستون بارگاه بستند و به تخویف تمام سخن ~~پرسیدند . # ~~یکی گفت : هرحال که هست من براستی تقریر کنم . براق از وصول اباقا خان ~~خبر # ~~ندارد و امرای او در گمان اند . مارا فرستادند1 تا تحقیق حال کنیم . ~~اباقا خان از # ~~سرا پرده بیرون رفت و مغولی جلد فصیح را طلب داشت وبا او مواضعه کرد تا ~~به PageV01P430 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0468.png) # ~~شیوهآ ایلچیان در بارگاه در آمد و آن سخنان که فرموده باز راند و ~~مراجعت نمود # ~~و بر قاعده بر تخت بنشست و با امرا به عشرت مشغول شد . # چون دو ساعت ازشب بگذشت و پادشاه و امرا درسخن براق بودند ، ناگاه # ~~آن مغول سلاح پوشیده در بارگاه آمد و زمین را بوسه داد و گفت : مدت سه ~~ماه # ~~تا پادشاه از اردوها جدا شده و از جوانب و اطراف مملکت یاغیان و دشمنان ~~بر آمده # ~~از در بند قبچاق لشکری چون مور و ملخ آمدند و اردوها و خانهای امرا را ~~غارت # ~~کردند و در آن دیار از قتل و نهب هیچ باقی نگذاشتند و از در بند تا ~~ارمن و دیار - # ~~بکر جمله [لشکر] یاغی دارد . اگر در مراجعت مسارعت ننمابی اردوها و ~~اولوس # ~~و رعیت درنیابی . # امرا چون این سخن بشنیدند سرتاسر پریشان گشتند . اباقا خان فرمود: # ~~نیکو کاری کردیم . شهر هرات را ازیاغی نگاه میداریم و ولایت و رعیت و ~~اردوها # ~~در دست یاغی گذاشته ایم ! تدبیر آن است که هم امشب مراجعت نماییم تا زن ~~و # ~~بچه را دریابیم و چون ازیشان فارغ شویم باز متوجه این جانب گردیم ، و ~~درحال # ~~کهور که1 بزدند [و کوچ کردند] به راه مازندران، و تمامت آن صحرا پراز ~~خیمه # ~~و خرگاه بود ، همچنان بگذاشتند. برسر جمع امیری را فرمود که آن سه ~~جاسوس # ~~را بکشند ، وپنهان گفت تا یکی را رها کند . بر آن ms432 موجب به تقدیم ~~رسانیدند واز # ~~آنجا کوچ کردند . # دیگر روز بدانجا که جهت جنگ اختیار کرده بودند فرو آمدند و جاسوسی # ~~را که رها کرده بودند دراثنای آن حال اسبی بگرفت و بگریخت، به بارگاه ~~براق # ~~در آمد و حال باز گفت . براق بغایت خرم گشت و مرغاول و جلایرتای به ~~تهنیت # ~~مبادرت [184 - پ] نمودند و علی الصباح بیکبار سوار شدند . چون از آب ~~هرات # ~~بگذشتند و همه صحرا پرخیمه و خرگاه دیدند جمله را تاراج کردند و در ~~جانب # ~~جنوب هرات فرو آمدند . اباقاخان باتمامت امرا به اتفاق برنشستند . براق ~~چون # ~~چنان دید منفعل شد و گفت : ظن ما خطا بود . از جانبین صفها بر کشیدند . ~~مرغاول # ~~از چپ و راست میدوانید ناگاه حکم اندازی تیری [از کمان سخت] برسینهآ ~~PageV01P431 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0469.png) # ~~پبرکینهآ او زد . ### | بیت # چو پیکان ببوسید انگشت او %~% گذر کرد از مهرهآ پشت او # ملک گفت رحمت بر آن دست باد %~% دوصد آفرین برچنان شست باد # ~~براق و لشکر از کشته شدن مرغاول دل شکسته شدند و جلایر بای خدمت کرد و ~~گفت: # ~~خودرا برین لشکر خواهم زد، وبا سواران خویش عنان ریز کرد و بردست چپ زد # ~~و از لشکر ارغون اقا و شکتورنویان و دیگر امرا بسیاری بکشت و باقی ~~هزیمت # ~~گشتند و جلایربای برعقب ایشان برفت تاپوشنگ هرات قرب چهارفرسنگ . چون # ~~خواست که باز گردد نتوانست . بگریخت ، و براق مأیوس گشت و منهزم از آب # ~~جیحون بگذشت و درمیان لشکر او مخالفت افتاد، و براق رنجور شد و نماندد ~~رسنهآ # ~~ثمان و ستین و ستمائه (668) ، و مدت پادشاهی او شش سال بود . # و اباقاخان چون مراجعت نمود، درغرهآ ربیع الاول سنهآ تسع وستین وستمائه # ~~(669) به مراغه نزول فرمود . وهم در آن تاریخ ایلچیان از بندگی قاآن ~~رسیدند # ~~و یرلیغ و تاج و تشریف آوردند و در بیست و سیوم ماه صفر سنهآ تسع و ~~ستین و # ~~ستمائه (669) اباقاخان در حدود جغاتو شکار ms433 می کرد . اتفاقا حلق مبار کش ~~ازشاخ # ~~گاو کوهی آزرده گشت و شریانی گشاده شد ، و خون بند نمی گرفت . قورجان ~~آقا # ~~پدر موید ایداجی1 کمان برداشت وچاشنی داده ، زه را بر زخم گاه میزد ~~تامتورم # ~~شد و زخم بسته گشت . اباقا خان او را بنواخت و بکحال را که در آن روز ~~سلاح # ~~او بسته بود وخدمتهای پسندیده کرده سیورغامیشی فرمود . موضع زخم ماده ~~کرد2 # ~~و در زحمت افتاد، یارای شکافتن نداشت . خواجه نصیرالدین طوسی متعهد شد ~~که # ~~او را هیچ آسیبی نرسد ، و ابوالعز جراح را فرمود تا آن را بشکافت و پاک ~~کرد . # ~~در حال درد ساکن شد و از آن زحمت خلاص یافت . # و شب شنبه هشتم ذوالحجهآ سنهآ تسع [185 - ر] وستین و ستمائه (669) ~~PageV01P432 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0470.png) # ~~شهزاده یوشموت وفات یافت و در چهارم صفر سنهآ سبعین و ستمائه (670) ~~تویشین # ~~اغول نماند ، و در رجب سنهآ احدی و سبعین وستمائه (671) آقبک نام که ~~مستحفظ # ~~قلعهآ امویه بود از قبل براق به بندگی آمد و عرضه داشت که لشکر بیگانه ~~که از آن # ~~جانب آب اند، از بخارا قوت میگیرند ، صلاح در خرابی آنجاست . اباقا خان # ~~نیکی1 بهادر والادو و جاردو2 را بایک تومان لشکر در صحبت او روانه داشت ~~، # ~~تا بخارا را قتل و نهب کردند و اموال و اسیران بسیار ببردند و بکلی ~~خراب شد . # ~~آقبک پسر زن هندو بود پسرزادهآ تاج الدین زیرک . چون به آن غنایم متمول ~~گشت، # ~~خواست تا بگریزد و پیش قایدو رود ، او را گرفته پیش اباقا خان آوردند و ~~به یاسا # ~~رسید . # وهم در آن سال در زمستان در تبریز زلزلهآ عظیم حادث شد، چنانکه سرمنارهها # ~~بیفتاد و بسیار خانهها خراب شد . و در ذوالحجهآ آن سال ملک صدرالدین ری ~~را # ~~شهید کردند و در نوزدهم این ماه جنکلاو بخشی نماند و در ذوالحجهآ سنهآ ~~ثلث و # ~~سبعین و ستمائه (673) ارغون آقا در مرغزار رادکان طوس در گذشت وهم ms434 ~~آنجاش # ~~دفن کردند ، و در بیست و هشتم رجب سنهآ احدی و سبعین و ستمائه (671) ~~سیدی # ~~شمس الدین محمد بن عبدالرحیم بن الرفاعی وفات یافت و سیزدهم ماه محرم ~~سنهٔ‌ # ~~اثنی و سبعین وستمائه (672) سیدی قطب الدین ابو بکر بن حسن الزاهد ~~الترکدزی3 # ~~وفات یافت و روز دوشنبه هفدهم ذو الحجه سنهآ اثنتین وسبعین وستمائه ~~(672) وقت # ~~غروب آفتاب خواجه نصیر الدین طوسی در بغداد وفات یافت . # حکایت آمدن بندقدار به جانب روم و توجه # اباقا خان بدان صوب # در سنهآ اربع و سبعین و ستمائه (674) ضیاءالدین پسر خطیر و پسر پروانه ~~PageV01P433 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0471.png) # ~~با صدکس از ولایت روم به جانب شام رفتند و رکن الدین بندقدار را برعزم ~~روم # ~~تحریص کردند . بندقدار در سنهآ خمس و سبعین و ستمائه (675) با لشکری ~~جرار # ~~متوجه دیار روم گشت و از کوه ایلستان1 بیرون آمدند و از امرای مغول ~~طوقو پسر # ~~ایلکای نویان و برادرش درعتو و تودان پسر سودوم برادر سونجاق هریک با ~~تومانی # ~~لشکر در آن حدود بودند . روز آدینه دهم ذوالقعده سنهآ خمس [185 _ پ] ~~مصاف # ~~دادند و لشکر مغول بشکست و اندک خلاص یافتند . # چون خبر به اباقا خان رسید ، در صفر سنهآ ست (686) متوجه ممالک روم # ~~شد . چون به ایلستان رسید و آن کشتگان را بدید بغایت برنجید و از سرغضب # ~~جمعی از ترکمانان که فتنه انگیخته بودند واعیان روم را سیاست فرمود و ~~مراجعت # ~~کرد . و بندقدار چون به دمشق رسید ، پیشتر از آن رسول را صلی الله علیه ~~وسلم # ~~به خواب دیده بود که شمشیری به وی داد ، و در آن هفته به سلطنت رسید . ~~در این # ~~وقت او را باز به خواب دید که آن شمشیر باز خواست و به ملک منصور سلطان # ~~سیف الدین فلاتون3 معروف به الفی داد . چون از خواب بیدار شد ، دانست ~~که # ~~آخر عمر اوست و دولت به الفی خواهد رسید ، او را طلب داشت و گفت : چون # ~~تو ms435 سلطان شوی ، فرزندان مرا نیکو نگاه دار . و در ذوالحجه سنهآ ست و ~~سبعین و # ~~ستمائه (676) در شهر دمشق نماند ، و او را در مدرسهای که آنجا ساخته ~~است # ~~دفن کردند ، و مدت پادشاهی او هژده سال بود . # اباقا خان روم را به شهزاده قونقراتای داد و فرمود تا قلعهآ توقات و حصن # ~~کوغانیه که خانهآ پروانه بود خراب کند و در هو کاوئیل موافق سنهآ ست و ~~سبعین(676) # ~~به الاتاغ آمد وفرمود تا معین الدین پروانه را به یاسا رسانیدند ، وملک ~~شمس الدین # ~~کرت هم در این سال در حبس تبریز نماند . # و درسنهآ سبع و سبعین و ستمائه (677) ده هزار سوار از تکودریان به فارس # ~~تاختن آوردند و محمد بک که به محمود یلواج نسب داشت و طویناق کشته شدند # ~~و بار دیگر در سنهآ ثمانین گرمسیرات فارس غارت کردند . و درسنهآ ثمان و ~~سبعین # ~~وستمائه (678) ملک افتخارالدین قزوینی نماند، وهم دراین سال خواجه بهاء ~~الدین PageV01P434 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0472.png) # ~~نماند ، و خواجه شمس الدین صاحب دیوان در عزای او فرمود : ### | بیت # # فرزند محمد ای فلک هندویت %~% بازار زمانه را بها یکمویت # # تو پشت پدر بدی از آن پشت پدر %~% خم گشت چو ابروی بتان بیرویت # ~~و در تاریخ او یکی از فضلا گفته است : ### | بیت # ~~رفتن صاحب آفاق بهاءالدین آنک زحلش حارس ایوان و قمر دربان بود # ~~زین جهان گذران سوی جهان باقی در شبشنبه یزز(؟) مه شعبان بود[186_ر] # ~~سال برششصد وهفتاد و بروهفت1 فزون در صفاهان که ازو خرم و آبادان بود # و در سنهآ تسع و سبعین و ستمائه (679) اباقای نویان نماند . در بهار همین # ~~سال یرلیغ به نفاذ پیوست که مجدالدین یزدی در تمامت ممالک از کنار آب ~~آمویه # ~~تا دیار مصر مشرف ممالک باشد و باصاحب دیوان در حکم مشارک . و درگاه ~~مجدالملک # ~~ملجأ و ملاذ کبار وصغار شد وکار صاحب دیوانی در تراجع افتاد و زیادت ~~رونقی # ~~نداشت . مجدالملک این رباعی به صاحب فرستاد ms436 : ### | بیت # # در بحرغم تو غوطه خواهم خوردن %~% یا غرقه شدن یا گهری آوردن # # قصدت خطر است و من بخواهم کردن %~% یا روی بدان سرخ کنم یا گردن # و صاحب شمس الدین در جواب آن این رباعی فرستاد [186 - پ] : ### | بیت # # یرغو برشاه چون نشاید بردن %~% بس غصه ز روزگار باید خوردن # # این کار که پای در میانش داری %~% هم روی بدان سرخ کنی هم گردن ~~PageV01P435 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0473.png) # و مجدالملک قصد علاءالدین صاحب دیوان کرد و فرمان شد تا اورا بگرفتند # ~~و سیصد تومان زر از او بستدند و او را به زنجیر بسته کرده به بغداد بر ~~آوردند و # ~~بهانواع شکنجه معذب داشتند، تا هرچه داشت تمامتبداد و فرزندان را نیز ~~بفروخت # ~~و کار او بکلی خراب شد و مرتبهآ مجدالملک رفیع گشت . # و اباقا خان در سنهآ ثمانین و ستمائه (680) شکار کنان تا رحبة الشام برفت ~~و # ~~منکوتمور را در مقدمه فرستاد و به سنجار مراجعت نمود و در منتصف رجب به # ~~اردوها رسید ، و روز پنجشنبه چهاردهم رجب لشکرها را در حدود حمص ملاقات # ~~افتاد . علیتاق میسرهآ ایشان را بدوانید . شهزاده منکوتمور کودک بود و ~~جنگهای # ~~سخت ندیده، تکنا و طولادای یارغوچی اندیشناک شدند وروی بگردانیدند و ~~لشکر # ~~منهزم شد و بسیار به قتل آمدند . # چون این خبر به اباقا خان رسید بغایت برنجید و هفدهم رجب از دجله گذشته # ~~به کشان فرو آمد و دوم شعبان در محول بغداد نزول فرمود . # وفات اباقا خان # سیم ذو القعده سنهآ ثمانین وستمائه (680) از بغداد متوجه همدان شد و ~~چهارشنبه # ~~ششم ذو الحجه بههمدان رسید و درسرای ملک عمادالدین نزول فرمود. شب ~~چهارشنبه # ~~بیستم [186 - پ ] ذوالحجه بعد از افراط تجرع نیم شب به قضای حاجت بیرون # ~~آمد. محول احوال ومقدر آجال اباقا خان را خیال مرغی سیاه نمود. فریاد ~~بر آورد # ~~که آن مرغ سیاه چیست؟ قرچیان را فرمود که آن را به تیر بزنید . چندانکه ~~احتیاط # ~~کردند چیزی ms437 نبود ، ناگاه دیده برهم نهاد و بر کرسی جان بداد . ### | بیت # نهادند زیر اندرش تخت زر %~% به دیبای زربفت و زرین کمر # تنشاهوارش بیاراستند %~% گل ومشک و کافورو میخواستند # بکندند موی و خشودند روی %~% زبان شاه گوی وروان شاه جوی # سرسر کشان گشته پرکاه وخاک %~% همه دیده پرخون همه جامه چاک PageV01P436 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0474.png) # ~~و در تاریخ او گفته اند : ### | ین # اباقاخان که از انصاف وعدلش %~% جهان بد چون بهشت عدن خرم # ز هجرت ششصد و هشتاد و احدی %~% ز ذو الحجه نه افزون بود ونه کم # که با دارالبقا شد وقت اسفار %~% ازین دارالفنا ، والله اعلم # ~~ومدت پادشاهی او هفده سال و سه ماه و هفده روز بود و روز یکشنبه سادس ~~عشر # ~~محرم سنهآ احدی وثمانین وستمائه (681) منکو تمور در بقعه از اعمال موصل ~~نماند، # ~~و ایشان را پیش ایلخان بزرگ دفن کردند . # داستان سلطان احمد تکودار بن هولا گوخان # و خواتین و فرزندان او # چون اباقاخان در گذشت در هفدهم او چونج آی یونتیئیل موافق بیست و # ~~هشتم محرم سنهآ احدی و ثمانین وستمائه (681) به اتفاق شهزادگان سیم قو ~~نقراتای # ~~و هولاجو و جوشکاب ولیشو ، و امرا شینکتورنویان وسونجاق و عرب واسیق ~~(؟) # ~~وقرابقا پادشاهی بر احمد مقرر شد، و شهزاده ارغون بعد از سه روز مراجعت ~~نمود # ~~و به خراسان رفت ، و روز یکشنبه سیزدهم ماه ربیع الاول سال مذکور ~~قونقراتای # ~~دست راست احمد گرفته بود [ ودست چپ شینکتور نویان، او را برتخت نشاندند # ~~و برشیوهای] که معتاد مغول است مراسم تهنیت به جای آوردند و او را ~~سلطان احمد # ~~خواندند . # ذکر خواتین و فرزندان او PageV01P437 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0475.png) # ~~از قنقرات ، و بعد از او مایتکن دختر حسین اقا و تودا کوخاتون دختر ~~مورینی (؟) # ~~گورکان و ایلقتلغ دختر کنیشو مادر طوغاجاق ، و در آخر تودای خاتون را ~~بستد . # ~~و او را سه پسر بود وشش دختر . پسران [187 - ر] : قبلابجی و ارسلانجی ~~از # ~~ارمنی خاتون بودند و نوخمانجی از ms438 قومایی بود قرقجین نام . دختران : ~~کوچوک از # ~~تکوزخاتون بود، او را به الیناق داد و کونجک از ارمنی خاتون که این ~~زمان خاتون # ~~امیر ایرنجین است پسرساروجه ، وجیجاک هم از ارمنی خاتون بود، اورا به ~~توراجو # ~~پسر دربای دادند که امیر دیار بکر بود و مایتو هم ازو بود اورا به ~~حندان پسر کرای- # ~~باورجی دادند، وسایلون از تودا کوخاتون بود، او را به قراجه دادند از ~~ایواغلانان # ~~اردوی اروک خاتون، و کلتورمش از قومایی بود فویفورجین نام، اورا بهشادی ~~پسر # ~~طوقو1 داده بودند که امیرنویان بود ، و بعد ازو به برادرش طوغان ، و ~~این زمان # ~~خاتون پسر امیر جوبان تمورتاش است . # حکایت - چون احمد سلطان شد ، خزاینی که در شاسوتله2 معد بود ، # ~~بفرمود تا حاضر گردانیدند و آن را بر خواتین وشهزادگان و امرا تفرقه ~~کرد و عموم # ~~لشکر را به هرنفری صد و بیست دینار بداد ، و علاءالدین صاحب دیوان که # ~~مجدا لملک مصادره کرده بود و درهمدان محبوس کرده، طلمب داشت و سیور ~~غامیشی # ~~فرمود و بغداد به وی داد . و مجدالملک را در شب چهارشنبه هشتم جمادی ~~الاول # ~~سنهآ احدی و ثمانین و ستمائه (681) بکشتند و اعضای او را به اطراف ~~فرستادند . # ~~و صاحب علاءالدوله این بیت در حق او گفته است : ### | بیت # روزی دوسه سر دفتر تزویر شدی %~% جویندهآ مال و جاه و توفیر شدی # اعضای تو هریکی گرفت اقلیمی %~% فی الجمله به یک هفته جها نگیرشدی # و در نوزدهم آن ماه به اشارت شیخ عبدالرحمن و صاحب شمس الدین مولانا # ~~قطبالدین شیرازی را به رسالت به مصر فرستادند و در چهارم ذو الحجهآ ~~همین سال # ~~علاءالدین عطاملک نماند و در تبریزش دفن کردند و صاحب شمس الدین در ~~عزای # ~~برادر می گفت : PageV01P438 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0476.png) ### | بیت # گوبی من واو دوشمع بودیم بهم %~% یک شمع بمرد و دیگری میسوزد # و درصفر سنهآ اثنتین وثمانین وستمائه (682) شیخ تاج الدین ابوالفضل ~~محمدبن # ~~محمد بن داود البناکتی صاحب کتاب میسور ms439 در شرح مصابیح و کتاب مصباح - # ~~الضمیر من صحاح التفسیر والد این ضعیف به بستر وفات یافت . [187 - پ] # حکایت هلالد شدن قونقراتای و توجه سلطان احمد # به خراسان به جنگ ارغون خان # سلطان احمد از الاتاغ شیخ عبدالرحمن را به رسالت به مصر فرستاد و اورا # ~~در دمشق به زندان ابد کردند و در آن حبس بمرد ، و سلطان احمد قونقراتای ~~را # ~~به اسم قوریلتای طلب داشت و چون او با بعضی امرا با ارغون متفق بودند ~~واحمد # ~~را خبرشد ، پیش از موعد ایشان به یک روز الیناق را بفرستاد تاقونقراتای ~~را گرفته # ~~در بیست و ششم شوال سنهآ اثنتین و ثمانین و ستمائه (682) پیش احمد ~~آوردند . # ~~روز دیگر بامداد گون یایکلامشی1 سر سال بیجین کار او تمام کردند در ~~قراباغ اران، # ~~و کوچوک انقرجی و بادی افتاجی را به یاسا رسانیدند . # و سلطان احمد ، الیناق را با لشکری به جنگ ارغون فرستاد و روز پنجشنبه # ~~شانزدهم صفر سنهآ ثلث و ثمانین و ستمائه (683) در حدود اق خواجه از ~~حوالی # ~~قزوین هردو لشکر را ملاقات افتاد و مصاف دادند و تبرت و الیناق منهزم ~~شدند و # ~~ارغون مراجعت نمود . باز سلطان احمد لشکر کشید و به خراسان رفت و ارغون # ~~به قلعهآ کلات کوه رفت . الیناق برفت و ارغون را از قلعه فرو آورد و به ~~خدمت # ~~سلطان احمد برد. احمد ارغون را در کنار گرفت و رویش بوسه داد به الیناق ~~سپرد # ~~و گفت : او را نگاه دار تا چون پیش قوتیخاتون رسیم سخن او را آنجا ~~برسیم. PageV01P439 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0477.png) # ~~وسلطان مراجعت نمود. بوقا، ییسوبوقا و اروق وقورومشی را که خویشان او ~~بودند # ~~با خود یکی کرده به اتفاق هولاجو و جوشکاب برفت و در شب ارغون را بیرون # ~~آوردند و برسر الیناق رفتند واو مست خفته بود سرش را ببریدند و امیر ~~علی بغاچی # ~~تبریز از ملازمان بوقا سر او را از خیمه بیرون انداخت در شب ms440 سه شنبه ~~هجدهم # ~~ربیع الاخر سنهآ ثلث وثمانین وستمائه (683) . وهم در آن شب اوقسون ~~هولاجو # ~~و تکنا فرستادند به شیر کوه که ما الیناق و تیتاق را کشتیم ، شما باید ~~که یاساراغول # ~~و ابوکان را بکشید . هولاجو با یاسار بد بود واو را به زه کمان خنقه ~~کرد و ابوکان # ~~را نگاه داشت و آن شب درابوقا پسر الناجور را باتیتاق بگرفتند و بعضیرا ~~بکشتند، # ~~و ارغون که شبگاه محبوس بود [188 - ر] علی الصباح پادشاه شد . ### | بیت # زمین با پایهآ تختش بخواندی خاک را ساکن ### | جهان با گوشهآ تاجش بگفتی چرخ را والا # ~~چون سلطان احمد را خبر شد ، نوزدهم ربیع الاخر از حوالی اسفرایین روی # ~~به گریز نهاد . ارغون امیر اردوی قونقراتای حربک مغول نام با چهار صد ~~سوار از # ~~پی او بفرستاد ومتعاقب او طولادای را با چهارصد دیگر روانه کرد، واحمد ~~دوشنبه # ~~دوم ماه جمادی الاول سنهآ ثلث به سراه به اردوهای خود رسید . ناگاه ~~لشکر قزاونه # ~~در رسیدند و آن اردوها را تاراج کردند وشب پنجشنبه بیست وششم جمادی ~~الاول # ~~سنهآ ثلث و ثمانین وستمائه (683) احمد را هلاک کردند، ومدت پادشاهی او ~~دوسال # ~~و دو ماه و سیزده روز بود . # داستان ارغون خان بن اباتاخان بن هولا گوخان # و خواتین و فرزندان او # ارغون را خواتین و قومایان بسیار بود، پیشتر ازهمه قونلوق1 خاتون دختر ~~PageV01P440 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0478.png) # ~~تنکیز گورکان را خواست . چون او نماند برادر زادهآ او اولجتای خاتون را ~~دختر # ~~سولامیش که از توداکاج بود بستد ، و چون طفل بود به او نرسید . بعد از ~~آن # ~~اروک خاتون دختر ساروجه خواهر امیر ایرنجین از قوم کرایت ، و ساروجه ~~برادر # ~~دوقوزخاتون بود، و بعد از او سلجوق خاتون دختر سلطان رکن الدین روم و ~~بعد ازو # ~~بلغان خاتون بزرگ را که خاتون اباقاخان بود بگرفت ، و چون او نماند به ~~جای # ~~او بلغان خاتون1 دختر اریمان پسر اتابای نویان را بخواست و بعد از آن ms441 ~~از قومایان # ~~بدر تودای خاتون را بستد و کایمرتای خاتون بنشاند و دیگر قولتاق ایکاجی ~~و دیگر # ~~قوتی نام دختر قتلغ بوقا پسر حسیناقا و دیگر ارکنه ایکاجی . # و ارغون خان را چهار پسر و چهار دختر بود ، پسران : غازان مادرش # ~~قولناق ایکاجی بود و ییسوتمور و خربنده2 مادرشان اروک خاتون بود وختای ~~اغول # ~~مادرش قونلوق خاتون2 بود . دختران : اولجای از اوروک خاتون در اول ~~نامزد # ~~قو نجوقتال بود و بعد از آن به اقبوقا دادند و این زمان پسر او امیر ~~حسین دارد . # ~~او لجای تمور هم ازو بود واو را به توکال دادند و بعد از او به ~~امیرقتلغشاه، و پیش # ~~او [188- پ] نماند. قتلغتمور هم از اروک خاتون بود. بکر وفات یافت . ~~دلانجی # ~~از بلغان خاتون بود ، و او نیز بکر نماند . # حگایت جلوس ارغون خان # بعد از حادثهآ سلطان احمد به اتفاق شهزادگان در یورت شو کتو روز آدینه # ~~بیست و هفتم جمادی الاول سنهآ ثلث و ثمانین و ستمائه (683) موافق بیست ~~و نهم # ~~التنج آی اقنقوئیل به طالع برج قوس هولاجودست راست ارغون بگرفت و ~~انبارجی # ~~دست چپ ، او را برتخت خانی نشاندند و جمله به اتفاق کمرها در گردن ~~انداخته # ~~زانو زدند و کاسه گرفتند. وشاه یرلیغ به اطراف ممالک فرستادند، بعد از ~~آن ابوکان PageV01P441 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0479.png) # ~~ابن شیرامون پسر جورماغون را یارغو داشتند و به یاسا رسانیدند و از ~~شهزادگان # ~~جوشکاب و بایدو و از امرا اروق را نامزد بغداد و دیاربکر فرمود و ~~هولاجو و # ~~کیخاتو را به زوم فرستاد و گرجستان را هم به عم خود اجای داد و ممالک ~~خراسان # ~~را به فرزند خویش غازان سپرد وشهزاده کینشو را به مساعدت او فرستاد و ~~نوروز # ~~را به امارت خراسان نامزد فرمود و از آنجا یوغامیشی کرده کوچ فرمود و ~~به جانب # ~~سنقورلوق توجه نمود و یرلیغ وزارت به نام بوقا نافذ گردانید . # حگایت حال شعس الدین صاحب دیوان و شهید ms442 شدن او # در حالت انهزام احمد ، صاحب دیوان از حدود جاجرم بر جمازه نشسته # ~~بگریخت و از راه بیابان به اصفهان آمد و از آنجا متوجه قم شد. جماعت ~~ملازمان # ~~گفتند : صواب آن است که خواجه عزیمت فرضهآ هرمزکند . گفت : فرزندان را # ~~در دست مغول اسیر گذاشتن مصلحت نیست به بندگی حضرت توجه نمایم. اگر به # ~~وسیلت امیر بوقا که دوست دیرینه است رضای خاطر ارغون میسر گردد فهو ~~المراد # ~~والا به قضاء خدای تعالی رضا داده ، تسلیم شوم. ناگاه ملک امام الدین ~~قزوینی از # ~~بندگی پادشاه به تفحص حال صاحب برسید و بعد ازو اتابک یوسف شاه لر او ~~را # ~~بشارت دادند که ارغون خان فرموده است که چون خدای تعالی تاج و تخت پدر # ~~به من ارزانی داشت تمامت مجرمان از گناه بخشیدم، اگرصاحب به خدمت ~~مبادرت # ~~نماید اورا نواخت فرمایم . روز آدینه دهم رجب سنهآ ثلث و ثمانین ~~وستمائه (683) # ~~به فرمان شیره (؟) رسید و پیش بوقا فروآمد ، و بوقا [189 - ر] دیگر روز ~~او را # ~~به بندگی برد . پادشاه به وی التفات نفرمود و امیر علی تمغاچی رفته بود ~~و پسرش # ~~یحیی را گرفته واموال و املاک صاحبی را متصرف شد . او وفخرالدین مستوفی # ~~و حسام الدین صاحب قزوینی که بر کشیدگان صاحب بودند در قصد او متفق ~~شدند، # ~~بوقا را بر آن داشتند و در بندگی پادشاه قصد او کردند . در موضع اوجان ~~فرمان # ~~نافذ شد تا دو هزار تومان از صاحب بستانند. او پیش بوقا فرستاد که مرا ~~هیچ نقدی PageV01P442 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0480.png) # ~~نیست که همچون جاهلان زر در زمین نهاده باشم ، هرچه مرا به دست می آمد ~~به # ~~املاک می دادم و این زمان چندان اسباب موجود است که هرروز یک هزار ~~دینار از # ~~ارتفاع آن حاصل شود . طولادای یارغوجی و قدان را فرستادند تا او را ~~یارغو # ~~داشتند، بههیچ نقدی معترف نشد. تغلوق قراوند از جلایر براو چوب بسیار ~~زد، فایده # ~~نداد. فرمان شد ms443 تا اورا به یاسا رسانند. روز دوشنبه چهارم شعبان سنهآ ~~ثلث و ثمانین # ~~و ستمانآه (683) بعداز نمازدیگر بردرشهر اهر از اعمال آذربایجان به ~~کنار رودخانه # ~~شهید شد . # وهم در این سال سید عمادالدین علوی را درشیراز در میان بازار کلاه دوزان # ~~کشتند . و بوقا امیرعلی را به تبریز فرستاد تا متصرف املاک و اسباب او ~~شد و بعد # ~~از مدتی پسرش یحیی را در میدان شهید کردند، و با پدر در پهلوی هم در ~~چرنداب # ~~تبریز مدفون اند . # حکایت آمدن پولادجینک سانک و اردوقیا از بند گی قا آن # و آوردن یرلیغ درباب خانیت ارغون # چون ارغون به سرای منصوریهآ اران رسید، امیر پولاد جینکسانک و عیسی # ~~کلجی واردوقیا از بندگی قا آن رسیدند و یرلیغ آوردند که ارغون به جای ~~پدرخان # ~~باشد و بوقا جینکسانک لقب شد و در دهم صفرسنهآ خمس وثمانین وستمائه ~~(685) # ~~ارغون یکبار دیگر برتخت پادشاهی نشست و رسوم و آیین آن به تقدیم ~~رسانیدند،. # ~~و روز آدینه بیست وسیوم صفر بلغان خاتون به کنار آب کر درگذشت ، و ~~صندوق # ~~او را به کوه سحاس1 بردند . # و ارغون خان بهارگاه با تبریز آمد و از آنجا به سورلوق حرکت فرمود . # ~~در آن موضع امیر اروق به حضرت پیوست و خواجه هارون پسر صاحب دیوان ~~PageV01P443 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0481.png) # ~~ملازم او میبود ، و اروق از سرتمکن و استظهار وتهور برادرش بوقا و ~~مجدالدین # ~~[189 - پ] ابن الاثیر و سعدالدین برادر فخرالدین مستوفی وعلی جکینان را ~~بی # ~~اجازت پادشاه کشت و چون مجدالدین اثیر اینجو کیخاتوخان بود ازو برنجید ~~و # ~~ییسو بوقاگور کان نیزحروان علت(؟) شد. جمعی با کیخاتو گفتند که اروق آن ~~حرکات # ~~به قول هرون کرده است . عازم روم بود هارون را با خود ببرد و به آلاتاغ ~~او را # ~~شهید کرد و ییسو بوقا گورکان در آن نزدیکی نماند و در بیستم ذو القعده ~~سنهآ خمس # ~~وثمانین و ستمائه (685) خواجه وجیه پسر عزالدین هرون را شهید کردند ms444 و ~~هفتم صفر # ~~سنهآ سبع وثمانین و ستمائه (685) خواجه وجیه پسر عزالدین هرون را شهید ~~کردند # ~~وهفتم صفرسنهآ سبع وثمانین وستمائه (687) قتلغ خاتون دختر تنکز گورکان ~~نماند . # و هفتم ربیع الاول از پیش بوقای ایلچیان رسیدند، به کنارجوی بود، شاریل # ~~آوردند ، و نزد بت پرستان چنان است که چون شکمونی ترخان را بسوختند پیش # ~~دل او استخوانی شفاف مانند مهره نسوخت آن را شاریل خوانند. # و در سنهآ سبع امارت بغداد به امیر اردوقیا دادند ، و چون تونسکاا نماند # ~~بایدوسکورجی به سحنگی بغداد موسوم شد و شرفالدین سمنانی به ملکی ، و # ~~سعدالدوله به راه مشرفی برسر ایشان . # حکابت - چون کار بوقاجینکسانک عظمتی یافت، به طغاجار و قو بجوقتال # ~~و طولادای ایداجی و سلطان ایداجی و طوغان و جوشی واردوقیا به چشم حقارت # ~~نظر می کرد . ایشان با او بد شدند و احوال او به صورتهای قبیح زن باز ~~نمودند، # ~~و اروق نیز در بغداد به شیوهٔ‌ پادشاهان میزیست . بوقا از نظر شاه ~~بیفتاد . بوقا # ~~جماعت امرا را چون اروق وقورمشی پسر هندوقونویان و امیر اوجان که از ~~امرای # ~~سلاح بود و قدان ایلچی و زنگی پسر نایانویان و بایجو و قازان برادر اشک ~~تغلی # ~~و توقلوق قراوند و این جماعت که از جلایر بودند با خود متفق گردانید ، ~~و از # ~~جمله موجلکا سند به خط خود به جوشکاب فرستاد و او را به پادشاهی دعوت ~~کرد . # ~~جوشکاب به بندگی پادشاه آمد و آن خطوط عرضه داشت . ارغون خان فرمود تا # ~~لشکر و امرا او را گرفتند و جوشکاب به دست خود تسمه از پشت بوقا بر ~~کشید و # ~~بعد از آن سرش را به شمشیر بینداخت و پوست سرش را به کاه آکنده در پول ~~جغان PageV01P444 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0482.png) # ~~برسر بازار بیاویختند [190 - ر] در روز شنبه بیست و یکم ذوالحجه سنهآ ~~سبع و ثمانین # ~~و ستمائه (687) . # و دیگر روز آغاز یارغو کردند و بعضی امرا را که با او متفق ms445 بودند به یاسا # ~~رسانیدند ، و قدان ایلچی و بیان بتکچی و منکونتای را به شفاعت امرا ~~بخشیدند ، # ~~و از تازیکان امیرعلی تمغاچی و حسام الدین قزوینی و عبادالدین منجم و ~~شمعون # ~~معروف به روم قلعه و بهاءالدین ابوالکرم نصرانی را تمامت به یاسا ~~رسانیدند، و # ~~همان روز یایتمش قوشجی و ناموادی آقتاچی وشادی پسر دوقوز را با پانصد ~~سوار # ~~به گرفتن اروغ و اتباع او به دیار بکر فرستادند ، واو را گرفته ~~بیاوردند و در بیست # ~~و نهم محرم سنهآ ثمان اروق و اوجان را بکشتند . # و بعد از آن در آخر صفرسنهآ ثمان شهزاده جوشکاب را سیور غامیشی فرمود # ~~و بازگردانید ، و بعد از آن وقوف یافت که او را دل با او راست نیست . ~~جمعی # ~~امرا را برعقب او آنجا فرستاد ، تا او را باز گردانید . او عزم دیار ~~شام کرده بود # ~~به کنار آب تومان میان ارزن میافارقین ارقسون نویان و یا یتمش قوشجی و ~~غرینای # ~~و بورجو پسر دربای برغدای آفتاچی به وی رسیدند . با ایشان مصاف داد او ~~را # ~~گرفته به بندگی آوردند و یازدهم جمادی الاول سنهآ ثمان او را به یاسا ~~رسانیدند . # و به سبب آنکه نوروز در خراسان یاغی شده بود ، شهزادگان هولاجو و # ~~قرابوقای به موافقت اومتهم بودند، بهسخن مقبل برادر اردوقیا که متعلق ~~قرابوقای # ~~بود درهشتم جمادی الاول سنهآ ثمان ایشان را گرفته به قلعهآ گرد کوه ~~فرستادند و بیستم # ~~رمضان در دامغان ایشان را هلاک کردند . و بیست وهفتم طوغان را بالشکری ~~جهت # ~~مدد شهزاده غازان به خراسان فرستادند . # و در سال مذکور دریایلاق قنقوراولانک1 ، اردوقیا و سعدالدوله مال بغداد # ~~بیاوردند تمام ، پادشاه را خوش آمد . سعدالدوله عرضه داشت که اگر ~~بتکچیان # ~~مانع نمیشدند اضعاف این بودی . فرمان شد تا آن جماعت را به یاسا ~~رسانیدند . # ~~ربیب اوجی و قتلغشاه صاحبی را بکشتند و سرهای ایشان را به بغداد ~~فرستادند . و # ~~مجدالدین کتبی ومنصور پسر علاءالدین عطاملک را از ms446 بغداد بیاوردند [190 ~~- پ] # ~~و برسرجسر شهید کردند، و در اوایل جمادی الاخرسنهآ ثمان ارغون خان در ~~یایلاق PageV01P445 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0483.png) # ~~سقورلوق سعدالدوله بن صفی الدولة بن هبة الله بن مهذبالدولهآ ابهری را ~~به وزارت # ~~تعیین فرمود ، و برادرملک شرف الدین ملک جلال الدین سمنانی را درهژدهم ~~رجب # ~~سنهآ ثمان به سرای مظفریهآ سیاه کوه بکشتند ، و سیوم رجب مسعود و فرج ~~الله پسران # ~~صاحب شمس الدین را در میدان تبریز شهید کردند و علی پسر خواجه بهاء ~~الدین # ~~را در اصفهان [بکشتند] و کار سعدالدو له بالا گرفت و درهفتم شعبان ~~برادر خویش # ~~فخرالدو له و مهذبالدوله و جمال الدین دستجردانی را به حاکمی بغداد ~~فرستاد و # ~~مملکت فارس به شمس الدوله پسر منتخبالدولهآ منجم داد و دیار بکر به ~~برادر دیگر # ~~امین الدوله سپرد و اشراف تبریز به عمزادهآ خود مهذبالدوله ابومنصور ~~طبیب داد . # حکایت وفات ارفون خان # در بیست و چهارم محرم سنهآ تسعین و ستمائه (690) ارغون خان از آب کر # ~~گذشته در باغچهآ اران نزول فرمود و به واسطهآ استیلای مرض ، امرا از ~~حیات او # ~~مأیوس شدند، وطغاجار ودیگر امرا از یکدیگر رنجیده بودند و تمامت باسعد ~~الدوله # ~~بد بودند. طغاجار و قو بجوقتال باتو کال و ایلچیدای در چهارم صفر سوگند ~~خوردند # ~~و به اتفاق قصد اضداد کردند . اول سلطان ایداجی را در غرهآ ربیع الاول ~~به یاسا # ~~رسانیدند وهمان روز اردوقیا را بگرفتند وطوغان را فرستادند تا قوجان ~~وسعدالدوله # ~~را بگرفت و در آن شب جوشی و قوجان را هلاک کردند و دیگر روزدرخانهآ ~~طغاجار را # ~~اردوقیا و سعدالدوله را بکشتند وخیل خانهآ سعدالدوله را تاراج کردند ، ~~وروز # ~~شنبه هفتم ربیع الاول سنهآ تسعین وستمائه (690) ارغون خان وفات یافت ~~وصندوق # ~~او را به کوه سجاس بردند و آنجا دفن کردند ، و مدت پادشاهی او هفت سال ~~و نه # ~~ماه و بیست روز بود ، و در تاریخ او بزرگی گفته است : ### | بت # سر سران جهان پادشاه ms447 روی زمین %~% یگانه همه آفاق شاه ارغون خان ~~PageV01P446 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0484.png) # به روز هفتم بد از ربیع نخست به ششصد و نود اندر سر پول جغان # فرو گذشت دریغا چنان شهنشاهی %~% که شد ز دار فناکل من علیها فان # داستان کیخاتوخان بن اباقاخان # وخواقین و فرزندان او # بخشیان او را ایریجین دوزخی نام نهادند ، واو را خواتین و قومایان بسیار # ~~بود . اول عایشه خاتون را بخواست دختر طوغو پسر ایکانویان ، و بعد از ~~آن # ~~ایلتوزمش خاتون دختر [قتلغ تمور گور کان، و بعد از آن پادشاه خاتون ~~کرمان و بعد از # ~~آن اروک خاتون و بعد از آن بولغان خاتون و دوندی خاتون ، و قومایی داشت ~~بنی # ~~نام و دیگر الش نام دختر ییکلامیش برادر اوجان از قوم اولات . وسه پسر ~~داشت: # ~~الافرنک از دوندی خاتون ، و ایرانشاه هم ازو ، و جینک پولاد از بلغان ~~خاتون ، و # ~~او را تیری گفتندی . و چهار دختر: اولاقتلغ، اراقتلغ ، ایل قتلغ ، هرسه ~~از عایشه # ~~خاتون بودند و قتلغ ملک از دوندی خاتون است ، و این زمان خاتون امیر ~~محمد # ~~[ازاویرات که] برادر حاجی خاتون است مادر سلطان ابوسعید . # حکایت جلوس کیخاتو # روز یکشنبه بیست و چهارم رجب سنهآ تسعین و ستمائه موافق بیست و پنجم # ~~التنجای قویئیل در حدود اخلاط کیخاتو را برتخت خانی نشاندند . بعد از ~~طوی # ~~و عشرت در اوایل شعبان تمامت امرا را بگرفتند و آغاز یارغو کردند . بعد ~~از # ~~اتمام یارغو امرا را سیورغامیشی فرمود، وطوغان محبوس بود. اقبوقا ~~گورکان پسر # ~~اردوقیا را فرستاد تاطوغان را گرفتند و کشتند . # و روز آدینه چهارم رمضان کیخاتون عزم مراجعت کرد و نیابت مطلق خود ~~PageV01P447 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0485.png) # ~~درین ممالک به شینکورنویان داد . خبر در رسید که لشکرشام رسیدند و ملک ~~اشرف # ~~قلعة الروم را محاصره کرد و درماه رجب ... منکتمور وطغاجار وبوغدای ~~اختاجی # ~~و تماجی ایناق با لشکر [ به جنگ او رفتند تا1 ... رجب ملک اشرف قلعة ~~الروم را # ~~بستد و بعضی اهالی ms448 آنجا را بکشت و قلعه را به کوتوالان سپرده مراجعت ~~نمود و # ~~در ششم ذوالحجه به قشلاق اران راه صاحب دیوانی ممالک بر صدرالدین ~~زنجانی # ~~مقرر شد و او را صدر جهان لقب کردند و برادرش را قطب جهان و عم زاده را # ~~قوام الملک ، وسیم جمادی الاول [191 - پ] سنهآ اثنین و تسعین و ستمائه ~~(692) # ~~تکنه تغاول2 در اران نماند و در او اخر شعبان در اسکیر (؟)، قتلوق ~~بوقا، صادون گرجی # ~~را به یاسا رسانیدند و هفتم رجب سنة المذکور کرای پسر تنکوتمور نماند . # و روزشنبه نوزدهم شوال سنهآ ثلث وتسعین (693) درشهر تبریز چاو3 بیرون # ~~آوردند و خلق در زحمت افتادند و باز باطل کردند ، و روز آدینه دوم ~~ذوالقعده # ~~سنهآ ثلث شهزاده انبارجی در حدود نخجوان نماند . # حگایت هاصی شدن بایدو در بغداد و اختلاف امرا # چون کیخاتو پیش از آن شهزاده بایدو پسر طوقای را قاقمیشی کرده بود # ~~و او به شفاعت نورامجین4 ایکاجی خلاص یافته ، با جماعتی امرای او در ~~بغداد # ~~آغاز عصیان نهاد . محمد سکورجی را که به حکم یرلیغ کیخاتون خان امیر ~~بغداد # ~~بود بکشت. عوببای5 گور کان کیخاتورا خبر کرد و گفت: امرا طولادای و قو ~~بجوقتال # ~~و تو کال و ایلچیدای و بوغدای با او متفق اند . کیخاتو ایشان را گرفته ~~و بند کرده PageV01P448 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0486.png) # ~~به قبجاق اغول سپرده . پس بایدو به حبس تبریز فرستاد و بغیر از تو کال ~~که به # ~~گرجستان بود باقی امرا همه گریختند و روز پنجشنبه بیست وهشتم ربیع ~~الاخر سنهآ # ~~اربع و تسعین و ستمائه (694) اقبوقا طغاجار را به جنگ بایدو فرستاد . ~~طغاجار # ~~درخفیه پیغام نزد بایدو فرستاده بود واو را برخروج تحریص کرده . چون به ~~کنار # ~~آب جغاتو رسیدند، آقبوقا درمیانهآ سخن با طغاجار گفت: تو مردی ... [پس ~~محل # ~~گریز را منتظری] هیچ خبر داری که درچه کاری؟ واز پیغام او به بایدو ~~واقف نه . # ~~طغاجار چون این سخن شنید تصور کرد که اقبوقا ms449 برسر او واقف شده ، نیم شب # ~~با امرای هزاره اتفاق کرده متوجه بایدو گشت . اقبوقا چون چنان دید ~~منهزم شد و # ~~به حدود اهر به کیخاتو رسید . کیخاتو از آن حال متحیر ماند ، خواست تا ~~عازم # ~~روم شود ، بعضی ملازمان بی تدبیر مصلحت ندیدند . مراجعت نمود وبه بله ~~سوار # ~~رفت و امیر حسن پسر طرغو که از عهدمهد با او ملازم بود ، نیم شبی با ~~اصحاب # ~~خود بگریخت ، روی به بایدو آورد . # چون آن خبر به طولادای و قو بجوقتال رسید که محبوس بودند ، بیرون # ~~شدند . ایرنجین و بایجاق با جمعی دیگر اتفاق کردند و قبجاق اغول پسر ~~بایدو را # ~~که محبوس بود بیرون آوردند و پیش پدر بردند، و روز پنجشنبه ششم جمادی ~~الاول # ~~تاتیاق و طغریلجه (192 - ر) در حدود . . . با باشماق اغول و قراجه ~~داماد سلطان # ~~احمد مصاف دادند ، وظفر تاتیاق را بود ، و توکال از گرجستان می آمد ~~ایلچی به # ~~تبریز فرستاد پیش امرای محبواس که من بالشکر تمام به مدد شهزاده آمدهام ~~و عزم # ~~اران دارم به قصد کیخاتو . شما باید که زود به من پیوندید . و ایشان ~~برفور برفتند # ~~و به کنار کر به تو کال رسیدند و به اتفاق درطلب او پویان شدند هزاره ~~بادلم (؟) # ~~که در بیلسوار بود واقف شدند و کیخاتو را بگرفتند و به ایشان سپردند تا ~~او را # ~~هلاک کردند در روز پنجشنبه ششم جمادی الاول سنهآ اربع و تسعین و ستمائه ~~(694) . # ~~و مدت پادشاهی او سه سال ونه ماه بود و دوازده روز . و تماجی ایناق و ~~ایت اغول # ~~را که مقربان او بودند با او بکشتند . # و چهارشنبه نوزدهم جمادی الاول از جغاتو امرا امیر رمضان را به خدمت # ~~شهزاده غازان فرستادند به اعلام واقعهآ کیخاتو ، و نزد بایدو ایلچی ~~فرستادند تا PageV01P449 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0487.png) # ~~به تعجیل تمام بیاید و برتخت نشیند . بایدو چون این خبر بشنید خرم شد و ~~متوجه # ~~این دیار گشت ، و تمامت این حکایت ms450 در داستان غازان خان می آید . # داستان فازان خان بن ارفون خان بن اباقاخان بن # هولا گوخان بن تولوی خان بن چنگیزخان # ر خواتین و فرزندان او # غازان خان از قولتاقخاتون سحرگاه روز آدینه بیست و پنجم ربیع الاول سنهآ # ~~سبعین و ستمائه (670) موافق اول بیر نکر مینج آی قویین ئیل در آبسکون ~~از حدود # ~~ماز ندران به طالع سعد برج عقرب دروجود آمد. او را به دایهآ نیکو خلق ~~موغالجین # ~~نام سیردند زن خطای ایشنکنام که با قو لیتاق خاتون آمده بود وباز ازو ~~باز گرفتند # ~~وبه والدهآ حسن دادند که امیر توقجیان بود ازقوم سلدوس ، و بعد از آن ~~درشهور # ~~سنهآ ثلث و سبعین و ستمائه (673) ارغون ، غازان را به بندگی اباقاخان ~~آورد در # ~~قونقور اولانک، وبه بلغان خاتون سپرد . اباقاخان فرمود که بعداز من این ~~اردو از # ~~آن غازان خان باشد . چون ارغون به پادشاهی نشست ، غازان را در خراسان ~~به # ~~قایم مقامی بگذاشت . # ذکر خواتین فازان خان # در ابتدا بندی قوریقه1 را بخواست دختر منکو تمور گورکان از قوم سلدوس # ~~که مادر او [192 - پ] طوقلغشاه خاتون بود خواهر مبارکشاه پسر قرا ~~هولاکو . # ~~بعد از آن بلغان خاتون خراسانی دختر امیر تسو3 که مادرش دختر ارغون آقا ~~بود، PageV01P450 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0488.png) # ~~و بعد از آن اشیلخاتون دختر توقتمور امهر نویان پسر نوقای یارغوجی ، ~~وبعد از # ~~آن کو کاجین خاتون از جملهآ خویشان بلغان خاتون بزرگ ، او را به جای ~~دوقور # ~~خاتون وقوقینی خاتون بنشاند و بعد از آن بلغان خاتون دختر ارغان ~~سراباتای نویان، # ~~و ازو پسری آمد الجو نام ، در طفلی نماند درسنهآ سبع مائه (700) ، و ~~دختری دارد # ~~اولجای قتلغ نام که خاتون خاتونان سلطان ابوسعید است، وبعد ازو دوندی ~~خاتون # ~~را بستد وبعد ازو کرامون خاتون دختر قتلغتمور پسر اتابای را به جای ~~کوکاجی - # ~~خاتون نشاند . # حکایت رکوب غازان خان به عزم آذربیجان ، و # احوالی که میان او و بایدوقان حادث شد # غازانخان به طالع ms451 سعد باامرای دولت وارکان حضرت چون به خیل دک1 (؟) # ~~رسید، ارالتمور انداجی از پیش بایدو برسید و حال حادثهآ کیخاتو عرضه ~~داشت، و # ~~گفت : امرای طغاجار و طولادای و قو بجوقتال بر خانیت بایدو متفق شدهاند ~~و سر # ~~فتنه و اندیشهآ فضول دارند . غازان با نوروز و دیگر امرا کنکاج کرده ، ~~ایلچیان # ~~پیش بایدو فرستاد . در یاسای قدیم چنگیزخان معهود نبوده که امرای قراجو ~~بدل # ~~خود اروق را به عرض رسانند ، باید که آن جماعت که کیخاتو را قتل کرده ~~اند # ~~اینجا فرستد تا سخن ایشان پرسیده بر وفق یاسا آن قضیه را فصل کنیم . # چون امرای بایدو بر مضمون رسالت وقوف یافتند ، بایدو را در هشتم # ~~جمادی الاخر سنهٔ‌ اربع و تسعین وستماثآه (694) برتخت پادشاهی نشاندند ~~، و # ~~غازان به کنکاج نوروز قتلغشاه مولای و یاغمیش را پیش بایدو فرستاد که ~~ما متعاقب # ~~میرسیم، کجا یکدیگر را ببینیم (؟) و ارو کلوک خواست . بایدو درهشترود ~~مراغه # ~~بود . منهیان اعلام نمودند که غازان بالشکری جرار نزدیک رسید و امیر ~~نوروز در # ~~خدمت بایدو بوغدای اقتاجی را به استقبال و استطلاع احوال فرستاد و از ~~هرگونه # ~~سخنها عرضه داشت، و نماز دیگر که بامداد را و صول جنگ بود نوروز از دور ~~تلی PageV01P451 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0489.png) # ~~عالی به انگشت به غازان نمود که فردا پیشتر از وصول یاغی برسر آن [193 ~~_ ر] # ~~تل رسیم ، فتح و ظفر ما را بود . # بامداد روز پنجشنبه پنجم رجب سنهآ اربع و تسعین (694) هردو لشکر را # ~~به حدود توبان شیره1 ملاقات افتاد و نوروز و غازان برسر آن تل بر آمدند ~~و فتح # ~~و نصرت را تعیین کردند . نوروز گفت : لشکرهای ایشان هنوز جمع نشده است، # ~~صلاح در آن است که ما درمحاربت مسارعت نماییم . امیر قتلغشاه بردست ~~راست # ~~بود و مقابل او ایلدار و توکال و ایلچیدای . هنوز کهورکای در قلب نزده ~~بودند و # ~~لشکرها در طرد و ناورد نیامده که لشکر ایلدار هزیمت کردند و ms452 لشکر ~~قتلغشاه # ~~بریشان دوانیدند و ایلدار از اسب بیفتاد و تیری برچشم نایب اوطغای آمد ~~و هلاک # ~~شد و در یک لحظه هشتصد سوار جرار3 فنا یافتند و فوجی مجروح و منهزم ~~گشتند # ~~و ارسلان کوون (؟) را پیاده و ریسمان در گردن کرده بیاوردند . از ~~جانبین امرا در # ~~میان آمدند و در صلح کوشیدند ، و سخن بر آن تمام کردند که هریک پادشاه ~~با # ~~پنج سوار از قلب بیرون آیند . از طرف بایدو ، طغاجار و طولادای و ~~قوبجوقتال # ~~و ایلچیدای ، و از طرف غازان نوروز و نورین وقتلغشاه وسونای در وسط ~~صفوف # ~~بر رقعهآ میعاد از اسبان پیاده شدند و آقا و اینی [یکدیگر] را در کنار ~~گرفتند و عهد # ~~کردند که قصد یکدیگر نکنند و مملکت به مشارکت و موافقت دارند . بر آن ~~جمله # ~~قرار افتاد که اردوهای ارغون با تمامت اینجوها بسپارند با طغاجار و ~~تومان قراروناس # ~~که اینجوخاص ارغون بود . بایدو گفت : غازان میداند که اباقاخان مرا چون # ~~فرزند صلبی میداشت ومرا به جانب بغداد قشلامشی فرمود با طغاجار بایک ~~تومان # ~~او . اگر به موجب فرمان مقرر فرماید حاکم است و باقی چیزها بازسپارند ~~تاشهزاده # ~~مراجعت فرماید . و در آن روز قوبجوقتال با بایدو گفت : اقبوقا محبوس ~~است # ~~اگر نصرت خصم را باشد او در قصد خون ما سعی بلیغ نماید ، او را به یاسا # ~~رسانیدند . # و در آن وقت لشکرها از بغداد و موغان دم بدم میرسیدند تا بایدو را قوتی # ~~و شوکتی تمام بادید آمد . امرا پوستین میثاق بگردانیدند و دست از آستین ~~خلاف # ~~بیرون آوردند . بایدو به آن رضا نداد . تو کال ازو به خشم بر گشت و به ~~گرجستان PageV01P452 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0490.png) # ~~رفت . غازان چون از وصول سپاه آگاه شد به راه سیاه کوه عزیمت انصراف ~~نمود # ~~و امرا با یکدیگر سوگند خوردند ، بورین و قتلغشاه [193 - پ] و بعضی ~~امرا # ~~به کاسهآ زرین و نوروز و بورالقی و مولای با دیگر امرا به ms453 قرآن مجید ، ~~و دراثنای # ~~آن نوروز گفت: بنده را التماسی هست اگرشرف اجازت یابم عرضه دارم . ~~اجازت # ~~یافت . گفت : اگر پادشاه مسلمان شود به یکبار مسلمانان به دعا وثناء ~~دولت مشغول # ~~شوند ونصرت و مدد تو واجب دانند . غازان دست قبول برسینه نهاد و اجابت # ~~نمود که چون ازین ورطهٔ‌ هایل فراغی روی نماید تمام کنم . نوروز از ~~قبتورقای1 # ~~خود پارهآ لعل ممسوح آبدار به وزن ده مثقال بیرون آورد وزانو زد و گفت: ~~اگرچه # ~~قراجورا حد آن نباشد که بیلک به اروق دهد، اما از روی کرم ذاتی این لعل ~~برسبیل # ~~بیلکا پیش بندگان حضرت باشد تابنده را به بندگی رسیدن . غازان خان آن ~~لعل # ~~را به یکی از مقربان خود سپرد و شبانگاه سه شنبه هشتم رجب سنهآ اربع و ~~تسعین # ~~و ستمائه (694) برنشست و متوجه سیاه کوه شد و به چریک خود پیوست و ~~نوروز # ~~و توقتمور پسر بوقا یارغوجی را همانجا بگذاشت تایرلیغ ممالک فارس و ~~عراق # ~~بستانند و اردوهای خواتین عم و پدر و سپاه خاصهآ اباقا و ارغون را کوچ ~~کنند و # ~~بر احوال ایشان وقوف یافته برعقب بیایند . # چون غازان برفت، نوروز وتوقتمور را یک هفته در تو کیل معذب داشتند و # ~~قوبجوقتال قصد نوروز می کرد . نوروز دانست که جز به مکر و حیلت خلاص # ~~ممکن نیست . تملق آغاز نهاد . بایدو او را به خلوت حاضر کرد و بر وی ~~بسیار # ~~ستایش و آفرین کرد و گفت : اگر استخلاص میخواهی بامن عهد و پیمان کن که # ~~غازان زا به من سپاری، و سوگند خور که خلاف نکنی . نوروز بی تردد سوگند # ~~خورد که غازان را بسته به خدمت سپارد . ### | بیا # زهی مرد دانا که هنگام زور %~% بر آرد ز گردون گردنده شور # وگر چارهآ حیلت آید به پیش %~% رهاندبه افسون از آن جان خویش # بایدو به فریب او فریفته شد و اورا سیورغامیشی فرمود، و روزسه شنبه ~~پانزدهم PageV01P453 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0491.png) # ~~ماه رجب ms454 نوروز و توقتمور روانه شدند و به چهار شبانه روز از حدود مراغه ~~به # ~~به فیروز کوه دماوند راندند و بیست و هفتم به بندگی رسیدند و احوال باز ~~نمودند # ~~و نوروز تصدیق سوگند را غازانی بسته پیش بایدو فرستاد ، و امرا تعجب ~~نمودند # ~~و گفتند [194 - ر] ، ### | بیت # هزبری که آورده بودی به دام %~% رها کردی از دام وشد کار خام # حکایت اصلام فازان خان # غازان خان با امرا در تدبیر دفع یاغی و قهر اعادی کنکاج فرمود . هر امیری # ~~به قدر محل خود سخنی می گفتند . امیر نوروز به حکم آنکه بیلک از پیش ~~داده بود # ~~زانو زد و به رای پادشاه عرضه داشت که از علمای اسلام و اصحاب نجوم ~~مأثور # ~~مروی است که مابین تسعین و ستمائه (690) ، به پادشاهی بزرگ ، دین اسلام ~~که # ~~مندرس گشته است به تربیت و تقویت او باز تازه و طری شود و سالها تخت و ~~تاج # ~~پادشاهی بدو مزین بود . در خاطر بنده می آید که آن کس پادشاه غازان ~~باشد که # ~~امارات این علامات و مخایل این شمایل از صورت حال و صفحهآ آثار جبین ~~متین # ~~تو درفشان و هویداست، و اگر پادشاه متقلد قلادهآ اسلام شود هر آینه ~~اولوالامر # ~~عهد باشد ، برجمیع مسلمان واجب باشد که به دل و دست و زبان مدد و ~~معاونت # ~~نمایند به یمن همت صاحب دلان حق تعالی نصرت و ظفر بخشد . # چون حق تعالی در ازل دل غازان را به نور توحید منور و مزین گردانیده # ~~بود ، سخن نوروز مسموع داشت و آن سنگ پاره که بسپرده بود بخواست ، و در # ~~چهارم شعبان سنهآ اربع و تسعین وستمائه (694) بر در کوشکی که تخت گاه ~~ارغون # ~~بود به مقام لار دماوند طویی عظیم ساختند و غازان خان در حمام غسل کرده ~~به # ~~جامههای شیخ سعدالدین حموی ملبس شد و بر بالای قصر بر آمد و در پایهآ ~~تخت PageV01P454 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0492.png) # ~~به قدم تواضع به ms455 حضرت آفرید گار بایستاد و شیخ صدرالدین ابراهیم حموی ~~کلمهآ # ~~شهادت تلقین کرد. شهزاده از صدق دل کلمهآ اخلاص سراییدن گرفت وایمان ~~آورد، # ~~و تمامت لشکریان به موافقت او مسلمان شدند و نثارها کردند ، و می گفتند ~~: ### | بیت # ~~مال وحال وسال وفال واصل ونسل وتخت وبخت ### | بادت اندر پادشاهی بر قرار و بردوام # حگایت حال بایدو و مخالفت اموا و گشته شدن او # و از آن طرف طغاجار از دولت بایدو ملول شده بود و صدرالدین زنجانی # ~~به سبب وزارت جمالالدین دستجردانی ذلیل ومهجور گشته، طغاجار را ~~برمخالفت # ~~بایدو برانگیخت [194 - پ] و بلغان خاتون شیخ محمود را با نوکری قتلغشاه ~~نام # ~~به خدمت غازان فرستاد تا در سرحکایت امرا عرضه داشت ، بعد از آن ~~صدرالدین # ~~گریخته به غازان پیوست و از زبان طغاجار عرضه داشت از ایلی ویک دلی و ~~میلان # ~~دیگر امرا وضعف بایدو . # غازان روز آدینه منتصف شوال سنهآ اربع و تسعین وستمائه (694) به جانب # ~~ری حرکت فرمود و نوروز با پنج هزار سوار به منقلای میرفت و صدر جهان در # ~~رکاب . بعد از آن امرا جوبان و قورومشی گریخته به غازان پیوستند و در ~~دهم # ~~ذوالقعده طغاجار باساربان1 پسر سونجاق و بوغدای اقتاجی به نوروز ~~پیوستند . # ~~چون بایدو را خبر شد متحیر و منهزم گشت . نوروز غرهآ ذوالحجه به دار ~~الملک # ~~تبریز رسید و به موجب حکم یرلیغ روز سه شنبه هشتم ذوالحجه به تخریب بت ~~- # ~~خانهها و کنایس و کلیسیاها شروع فرمود و نوروز و قورومشی را باشادی پسر ~~طوغور # ~~و چهار هزار سوار برعقب بایدو فرستاد ، به حکم این حدیث که مصطفی صلی ~~الله PageV01P455 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0493.png) # ~~علیه وآله وسلم فرموده است : «خیر الاصحاب اربعة وخیر السرایا اربعمائة ~~و # ~~خیر الجیوش اربعة آلاف » ایشان به بایدو رسیدند و او را بگرفتند و پیش ~~نوروز # ~~آوردند، ومژده به غازان رسانیدند، فرمود تاسوتای اقتاجی به اتمام کار ~~بایدو برود. # ~~سوتای با مقربان کیخاتوخان بردر تبریز به باغچه ms456 بیکش1 به بایدو رسیدند ~~و شب # ~~چهارشنبه سیوم ذوالحجه سنهآ اربع و تسعین و ستمائه (694) کار او تمام ~~کردند . # ~~و ایلدار به جانب روم گریخت و توکال به گرجستان، و قبجاق اغول پسر ~~بایدو را # ~~در منتصف ذو الحجه در حدود مراغه به باسا رسانیدند. # و روز چهارشنبه سیوم ذو الحجه پادشاه به دار الملک تبریز در آمد و بشم ~~(؟) # ~~به سرای مبارک فرو آمد و برتخت پادشاهی نشست و حکومت محروسهآ تبریز به # ~~شرف الدین عبدالرحمن داد و عزیمت قشلاق اران کرد و روز یکشنبه بیست و ~~هشتم # ~~ذوالحجه به حدود ابوبکر اباد مرغان بر سریرخانی نشست . # سنایت چلوس سلطان سحمود ، فازان خان # چون تاج وتخت به ذات شریف او آراسته گشت، شهزادگان و امرا کلاهها # ~~از سر برداشته و کمرها در گردن انداخته زانو زدند و تخت و تاج را به ~~جلوس او # ~~مبارک باد گفتند و نثارها کردند [195 - ر] . بعد از طویها و عشرتها به ~~تدبیر ملک # ~~و اولوس مشغول شدند و شاه یرلیغها به اطراف فرستادند . بعد از آن سوکای ~~پسر # ~~یشموت را به محافظت خراسان نصب فرمود و دیار بکر به مولای داد. روز ~~پنجشنبه # ~~غرهآ محرم سنهآ خمس و تسعین و ستمائه (695) طغاجار را به روم فرستاد و ~~پنجشنبه # ~~سیزدهم صفر اروک خاتون در قراباغ نماند و ایلچیان از طرف خراسان رسیدند ~~و # ~~نمودند که دوا پسر براق مازندران را نهب و تاراج کرد و سوکای3 آنجا ~~آغاز # ~~عصیان نهاد . # غازان خان در دهم ماه ربیع الاخر هورقوداق را با لشکری گران براثر نوروز ~~PageV01P456 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0494.png) # ~~به خراسان فرستاد تا سوکای را در حدود خرقان بگرفتند و به یاسا ~~رسانیدند و در # ~~آخر ربیع الاول ایلدار را گرفته بعداز مصاف در حدود ارزن الروم به یاسا ~~رسانیدند، # ~~و روز یکشنبه ششم ربیع الاخر بورالقی قیاتی سکورجی1 پسر مبار کشاه را ~~به یاسا # ~~رسانیدند، و آخر روزچهارشنبه بیست و سیم ربیع الاخر فخرالدین ایداجی ms457 ~~نماند و # ~~شب آدینه آخر ربیع الاخر یستمور وجریک پسران قو نقیراتای و قورمشی را ~~به یاسا # ~~رسانیدند، و پنجشنبه بیست وسیوم جمادی الاولی ارسلان کوون2 را گرفته ~~آوردند # ~~و با نو کران به یاسا رسانیدند، وهم درین وقت تو کال را گرفته و از ~~گرجستان آوردند # ~~و با غازان پسر طایجو به یاسا رسانیدند و اینه بک را در تبریز به میدان ~~بکشتند . در # ~~مدت یک ماه پنج شهزاده و سی وهشت امیر به یاسا رسانیدند ، و در جمادی ~~الاخر # ~~خرمنچی را به روم فرستادند تا طغاجار را بکشت ، و پنجشنبه بیستم رجب ~~پسر # ~~ایلدار و ییسوتای پسر طاشمنکو را در دیار بکر به یاسا رسانیدند و ~~چهارشنبه سیزدهم # ~~شوال حسام الدین لر کوچک را به یوز آغاج شهید کردند ، و هفتم ذوالقعده ~~یاقوت # ~~پسر شیرامون را هلاک کردند و شاذلینه (؟) چهارم ذوالقعده ایلدای اغول ~~پسر # ~~قونقیراتای را به یاسا رسانیدند . و روز سهشنبه هفتم ذو القعده پادشاه ~~عازم بغداد # ~~شد و پنجشنبه بیست وهفتم شرف الدین سمنانی را از وزارت معزول کردند، ~~وروز # ~~آدینه وزارت به جمال الدین دستجردانی دادند و چهارشنبه نهم محرم سنهآ ~~ست و # ~~تسعین و ستمائه (696) به حدود دیه سبندان شهید شد و و زارت به صدر ~~الدین زنجانی # ~~رسید و چهارشنبه [195 - پ] چهاردهم صفر پادشاه به دار السلام بغداد ~~نزول فرمود. # حکایت - چون میان نورین و نوروز وحشتی عظیم افتاده بود و صدرجهان # ~~از امیر نوروز هراسناک ، به سبب قیصر نامی که ازمصر به رسالت آمده بود، ~~پیش # ~~نوروز مکر وحیله کرد و کاغذی مزور از زبان نوروز نوشته در حالتی که در ~~پهلوی # ~~حاجی برادر نوروز نشسته بود در قبتورقای او نهاد و از عصیان نوروز ~~پادشاه را # ~~خبرداد . پادشاه فرمود تا متعلقان نوروز را بجملگی بگرفتند و غرهآ ~~جمادی الاخر # ~~سنهٔ‌ست (696) نخست پسر نوروز اردو بوقارا و نایب او ستلمیش و پسرش ~~قتلغتمور # ~~هرسه را به یکجا شهید کردند با ms458 جمله متعلقان و نزدیکان ، وهمان روز ~~کمال کوچک PageV01P457 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0495.png) # ~~را در بغداد بگرفتند و به اردو آوردند و علی ساکن را در بغداد بکشتند ، ~~و پنجشنبه # ~~پنجم جمادی الاخر در حدود خانقین یارغوی حاجی وکمال کوچک داشتند ، برو # ~~هیچ گناهی متوجه نشد . آن کاغذ که صدرالدین در قبتورقای خاص نهاده ~~بیافتند # ~~برو عرض کردند بیچاره متحیربماند، بدین سبب او را با کمال کوچک شهید ~~کردند # ~~واسباب وخیل خانهآ اورا به تاراج دادند ومرقد اورا به تبریز فرستادند1 ~~. و درهفتم # ~~جمادی الاخر برادر حاجی ، لکزی گورکان را در میدان به یاسا رسانیدند و ~~بعداز # ~~آن پسران هندو قورنویان و شیدون و عمرو ایلبوقا به گناهی موسوم شدند و ~~به یاسا # ~~رستیدند . # حگایت حال نوروز و شید شدن او # غازان خان دوشنبه دوازدهم شعبان سنهآ ست و تسعین وستماثآه (696) قتلغشاه # ~~را با لشکری گران به جانب خراسان فرشتاد و بعد از آن ازییستون شهزاده ~~خربنده2 # ~~را به جهت محافظت دیار خراسان روانه کرد و روز سه شنبه بیست وسیوم ~~رمضان # ~~امرای روم عرب پسر سماغار و بالتو پسر تانچی را گرفته به حضرت آوردند . ~~و # ~~قتلغشاه چون به خراسان رسید نوروز با هورقوداق3 مصاف داده بهظاهر ~~شهرهرات # ~~رسید. ملک فخرالدین پسر شمس الدین کرت او را به قلعه دعوت کرد. امرا ~~مصلحت # ~~ندیدنذ . نوروز گفت : از مرگ حذر کردن ممکن نیست ، هر کرا در هرات اجل # ~~رسیده باشد رد آن به موضعی دیگر ممکن نبود . # وگفت : آورده اند که درحضرت سلیمان علیه السلام [196 - ر] ملک الموت # ~~تیز در شخصی نگریست . آن کس بترسید . چون ابویحیی4 غایب شد از سلیمان # ~~علیه السلام درخواست تاباد را بفرماید واو را بههند برد. چون ملک الموت ~~باز آمد PageV01P458 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0496.png) # ~~سلیمان علیه السلام پرسید که چرا چنان تیز در آن مرد نگریستی؟ گفت : ~~امر حق # ~~چنان است که تایک ساعت دیگرجان او به هندوستان قبض کنم ، او را اینجا ~~یافتم، # ~~تعجب کردم ، تا این ms459 خود چون خواهد بود . # چون امرا این سخن بشنیدند همه برفتند و جان ببردند ، و نوروز را چون # ~~اجل رسیده بود به حصانت حصار تحصن نمود، و قتلغشاه جون سایه بر اثر ~~برسید # ~~و حالی برمدار حصار چون حلقه بر نقطه محیط شدند . حاجی رمضان در خفیه ~~به # ~~نوروز گفت: مصلحت در آن است که ما برای احتیاط ملک را مقید و محبوس ~~کنیم. # ~~نوروز مصلحت ندید. سرهنگی آن سخن بشنید، ملک را اعلام کرد. اواز خوف با # ~~اکابرهرات مشورت کرد، اورا به حیلت بگرفت و به پیش قتلغشاه فرستاد و در ~~بیست و # ~~سیوم شوال سنهآ ست و تسعین و ستمائه (696) نوروز را بردرشهرهرات شهید ~~کردند # ~~و سر او را به دست پولادقیا به حضرت فرستادند تابه بغداد بردند و بر ~~درباب نولی # ~~بیاویختند وامیر قتلغشاه ، امرای نوروز: توکال فرا وبوراجار وقراوسون ~~والنجاق # ~~را بهمرغزار بشوران به یاسا رسانید .. # و روز شنبه بیست و پنجم ذوالقعده بالتو پسرش را در میدان تبریز به یاسا # ~~رسانیدند و دوشنبه صدرجهان را سیورغامیشی فرمود و التمغا داد و شازدهم ~~ذوالحجه # ~~اقنقوئیل در میان باغ عادلیه در تبریز بنای قبهآ عالی نهاد ، و هژدهم ~~امیر قتلغشاه از # ~~خراسان برسید وسیورغامیشی یافت ، و نهم ربیع الاخر سنهآ سبع شهزاده ~~ختای # ~~اغول به دالان ناوور نماند و یکشنبه بیست و پنجم بازاینه دوندی خاتون ~~نماند و به # ~~تبریز بردند و در سرخاب دفن کردند، وسه شنبه دوم رجب سنهآ سبع به کنار ~~جوی # ~~نواردالان، طانجو اغول را باچهار نوکر به سایا رسانیدند و روزیکشنبه ~~بیست ویکم # ~~رجب چاشتگاه درجوی جاندار صدرجهان را دستها امیرسوتای گرفته و پایها ~~پهلوان # ~~ملکغوری امیر قتلغشاه ، میان او [196 - پ] به دونیمه زد ، و دوشنبه ~~بیست ویکم # ~~شعبان قطب جهان و قوام الملک را در دروازهآ تبریز به یاسا رسانیدند و ~~درشب نهم # ~~ذو القعده ساربان پسر سونجاق درتبریز وفات یافت و بیست وپنجم بورالتای ~~اغول # ~~از اروق جوجی تسار ms460 نماند و چهارشنبه دوم ذوالحجه قاضی محیی الدین به ~~تبریز # ~~وفات یافت وپیش ازاو به یک روز قاضی تاج الدین مسکین نماند . PageV01P459 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0497.png) # و روز پنجشنبه غازان از تبریز به جانب اران نهضت فرمود ومنصب وزارت # ~~ممالک به خواجه سعدالدین محمد ساوجی ارزانی داشت ، و در محرم سنهآ ثمان # ~~و تسعین وستمائه (698) ایسن بوقا گور کان پسربوقا یارغوجی نماند، و در ~~بیست و هشتم # ~~شعبان اقبال را به یاسا رسانیدند و چهارشنبه بیست و چهارم رمضان امرای ~~روم کوزه # ~~وجرکس که با سولامیش پسر اروک پسر بایجونویان بودند به یاسا رسیدند، و ~~آدینه # ~~چهارم ذوالحجه سنهآ ثمان رایات همایون به دار الملک تبریز نزول فرمود ~~وسولامیش # ~~را گرفته از روم بیاوردند و سه شنبه بیست وسیوم ذوالحجه او را در میدان ~~تبریز # ~~برهیأتی شنیع بکشتند و جثهآ او را به آتش بسوختند . # حکایت توجه فازان خان به دیاد شام # غازان خان جون خبر خروج مصریان شنید ، روز آدینه نوزدهم محرم سنهآ # ~~تسع و تسعین و ستمائه رایات همایون از تبریز به عزم سفر شام در حرکت ~~آمد و # ~~پانزدهم صفر از آب گذشته مقابل قلعهآ کشاف1 نزول فرمود و بیست و پنجم ~~به حدود # ~~نصیبین رسید و عرض لشکر داد و بیست و هفتم قتلغشاه را با لشکری در ~~مقدمه روانه # ~~کرد، وسهشنبه دواز دهم ربیع الاول از آب فرات بگذشت برمحاذات قلعهآ ~~حعیر(؟)، # ~~و یکشنبه هفدهم به شهر حلب رسید و بیست و پنجم از شهر حماة بگذشت ~~ومحاذی # ~~شهر سلمیه نزول فرمود، وآنجا یزکیاغی ظاهر شد ، و چهارشنبه بیست و هفتم ~~بر # ~~سه فرسنگی شهر حمص به کنار آب باریک نزول فرمود . یاغی در رسید . ~~پادشاه # ~~اسلام غازانخان دو رکعت نماز با تمامت لشکر گزارد و برنشست و با آن ~~مقدار لشکر # ~~که حاضر بودند برابر یاغی رفت : برمیمنه امیرمولای بود و بعد از و [ ~~امیرزاده] # ~~ساتلمیش2 و بعد ازو امیر قتلغشاه [197 - ر] وبعد ازو ریمن ms461 وموتد هریک ~~با تومان PageV01P460 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0498.png) # ~~خود ، و در قلب پادشاه و در مقدمه جوبان و سلطان یسوول ، و در پیش ~~پادشاه در # ~~قلب طغریلجه پسر مانجوسکورجی وزیر قول (؟) بزرگ ایواغلانان بودند ، و ~~بر # ~~میسره ایل باسمیش ، بعد ازو جیجاک و بعد ازو قومشی پسر الیناق، و آخر ~~همه # ~~کوربوقا بهادر بود که ساقه میدانست1 و پیش از آنکه لشکرها تمامت بر ~~نشیند # ~~جنگ در پیوست وشامیان به عدد وعدت خویش مستظهر بودند . # قتلغ شاه فرمود تا کهور که2 بزدند . مصریان پنداشتند که پادشاه است به # ~~یکبارگی به او حمله آوردند و هزاره هزاره متعاقب میرسیدند و صف را ~~دریده بر # ~~ایشان میتاختند و بهادران میانداختند و گروهی انبوه کشته و خسته کردند ~~و امیر # ~~قتلغشاه بافوجی سواران به بندگی پیوست و مصریان برشیوهٔ‌ زمان منکوتمور # ~~عیسی مهنا را باپنج هزار سوار عرب در کمین داشته بودند . پادشاه وقوف ~~یافت و # ~~کور بوقا را فرمود تابرایشان دوانید و جمله را متفرق گردانید، و پادشاه ~~به نفس خود # ~~بر لشکرمصریان تاخت واز ایشان چندبهادر بینداخت وعاقبة الامرمصریان ~~بشکستند # ~~ومنهزم باز گشتند . پادشاه بر عقب ایشان برفت و بالای حمص بر یک فرسنگی ~~شهر # ~~نزول کرد و اهل [شهر و] قلعه ایل شدند . # و یکشنبه دوم ربیع الاخر خزینهآ سلطان مصر بسپردند و نهم ماه در زیر دمشق # ~~به مرج راهط نزول کرد و جمله اهالی دمشق به بندگی مبادرت نمودند . ~~پادشاه از # ~~ایشان پرسید که من کیستم ؟ جمله به اتفاق آواز بر آوردند که تو : # شاد غازان بن ارغون بن اباقای بن ### | شه هو لاکوخان بن تولوی بن چنگیزخان3 # بعداز آن پرسید که ناصر4 را پدر کیست. گفتند: الفی. گفت: الفی را پدر ~~کیست. PageV01P461 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0499.png) # ~~جمله فروماندند. همگنان را معلوم شد که سلطان آن قوم اتفاقی است نه ~~استحقاقی، # ~~و تمامت بنده و بنده زاده اروق نامدار از جد پادشاه اسلام اند . پادشاه ~~با ایشان # ~~گفت : دروجود شما زندگان خیری ms462 نیست ، لیکن در مردگان خیر و برکت بسیار # ~~است . گناهان شما نادانان را به این مردگان آگاه بخشیدم . اهالی دمشق ~~بغایت # ~~مستبشر و مستظهرشدند و پادشاه را دعاها گفتند وشحنه خواستند [197- پ] ~~قتلغ قیا! # ~~را به شحنگی دمشق نامزد فرمود و شنبه سیزدهم جمادی الاول از دمشق ~~مراجعت # ~~کرد و امیرجوبان و قتلغشاه را جهت محافظت آنجا بگذاشت و چهارشنبه بیست ~~و # ~~چهارم جمادی الاولی از فرات عبور فرمود وبه اغروق پیوست واز آنجا به ~~خدمت # ~~سید نظام الدین بناکتی برادر این ضعیف به تبریز به تملک تشریف فرستاد و ~~استمداد # ~~همت طلبید . وسید نظام الدین علی در بیست ویکم ماه رجب به جوار حق ~~پیوست، # ~~و در حالت نزع این قصیده فرمود و این ضعیف را اشارت کرد تا به شرف ~~استماع # ~~رسانید، والقصیدة هذه : # # الا ای خسرو صاحبمعانی %~% که بادت عمر ودولت جاودانی # # تویی جان جهان و شد محقق %~% ترا بر جمله عالم کامرانی # # کمین بندگان صدر بناکت %~% که کردی از جهان دامن فشانی # # رسید از حضرتش یر لیغ که فارجع %~% الی دارالبقا زین جای فانی # # در آن ساعت که این فرمان در آمد %~% سر آمد بر وی این دور زمانی # # شکستند این طلسم و برپریدند %~% سوی کریاس اردوی معانی # # نثار طلعت شاهیت کردم %~% زجان و دل دل و جان و جوانی # # الا ای خسرو صاحبسعادت %~% که سلطان سلاطین جهانی # # چو آیی سوی تبریز مبارک %~% نشینی بر سر تخت کیانی # # زمین بوسند شاهان جمله پیشت %~% نهی بر فرق تاج خسروانی # # به یادآری مرا و گفتهآ من %~% ز روی ذوق وصدق دل بخوانی # # بدانی کین جهان بر کس نماند %~% کنی بر خلق عالم مهربانی # # چو میدانی که دنیابی ثبات است %~% مده از دست فرصت تا توانی ~~PageV01P462 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0500.png) # # بگیر از جمله بهر و بهره می ده %~% که بادا جرراوت زندگانی # ترا با جمله خاتونان و میران %~% سعادت باد و عز و شادمانی # # بیالودیم و پالودیم و آسود %~% بدانی این ms463 سخن زیرا که جانی # و این ضعیف در تاریخ وفات او این دوبیت گفته است : ### | شعر # ~~کا ماه1 رجب سال خصط درثلث شب رفت از دنیا به عقبی جان پاک آن ولی # # مفخر اهل بناکت قطب ابدال زمان %~% خسر وسلطان نشین سید نظام الدین علی # ~~و آدینه غرهآ شعبان غازان خان ازدجلهآ بغداد بگذشت و پانزدهم رمضان به ~~مراغه # ~~رسید [198 - رم ، واز آنجا به اوجان آمد، و روز شنبه سیوم ذوالحجه سنهآ ~~تسع و # ~~تسعین و ستمائه (699) شهزاده الجواغول وفات یافت . و در محرم سنهآ ~~سبعمائه # ~~باردیگر عزیمت شام فرمود، و امیر قتلغ شاه را درمقدمه فرستاد و خود نیز ~~برعقب # ~~برفت . ناگاه بارندگی عظیم و سرمای سخت شد و بعضی اشکریان هلاک شدند . # ~~پادشاه بیست و دویم جمادی الاول مراجعت فرمود . و سلخ ربیع الاخر ~~امیرزاده # ~~ساتلمیش پسر یورالغی از خویشان التاجونویان به حدود کشاف نماند ، ~~وچهارشنبه # ~~سلخ شعبان پادشاه از دجله بگذشت و بیست و چهارم رمضان به شهر اسلام ~~اوجان # ~~نزول فرمود . # حکایت سیود غامیشی یافتن خواجه سعدالدین # و به یاسا رسانیدن حساد او # در بیست وهفتم ماه ذو القعده سنهآ سبعماثآه (700) خواجه سعدالدین ساوجی # ~~را سیورغامیشی فرمود و تمغای آل ارزانی داشت و امور صاحب دیوانی بهرای ~~او # ~~مفوض گردانید . در آن یایلاق جمعی مقربان و اصحاب دیوان چون صاین قاضی ~~و PageV01P463 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0501.png) # ~~شیخ المشایخ محمود وسید قطبالدین شیرازی و دیگر نو کران به رفع خواجگان # ~~کنکاج کردند و منتظر فرصت بودند. در شبی که پادشاه شراب میخورد و ذکر ~~امرا # ~~می فرمود ، سید قطبالدین حاضر بود گفت : باتیمش مردی نیکوسیرت بود . # ~~پادشاه فرمود که تو نیکویی او بدان سبب می گویی که باهم با شیراز رفته ~~بودید # ~~و او آلت کسب و جر منفعت تو شد و مال بسیار از آنجا بیرون آوردید . بعد ~~از # ~~آن فرمود که شما پیوسته پیفتنه و شر می گردید . سید قطبالدین از سرمستی ~~گفت: # ~~پادشاه کرامات می ms464 فرماید ، گوییا در میان کنکاج ما بوده . پادشاه از ~~سرحدس و # ~~فراست قضیهآ ایشان را احساس کرد و فرمود تا در آن شب شیخ محمود را تو ~~کیل # ~~کردند ، و بامداد صاین قاضی وسید قطب الدین و معین الدین طغارجی و امیر ~~الدین # ~~قانجی و سعدالدین حبش را گرفته یارغو داشتند، و درشنبه بیست و دوم ~~ذوالحجه # ~~صاین قاضی و سید قطبالدین را به موضع دول به یاسا رسانیدند و در آن ~~حالت # ~~پادشاه غازان خان [198 - پ] محاورهآ سید نظام الدین بناکتی را یاد آورد ~~: # حکایت - و آن چنان بود که سید نظام الدین علی پسر مولانا تاج الدین ~~بناکتی # ~~برادر این ضعیف درویشی مجرد صاحب ذوق بود و جمیع پادشاهان را از عهد # ~~اباقاخان تا غازان خان با وی خوش بود و محاورهآ او دوست داشتند . ~~اتفاقا روزی # ~~در اوجان به خدمت پادشاه نشسته بود ودر اثنای محاوره از طامات سخن ~~میرفت . # ~~پادشاه فرمود : دروغ مگوی . درجواب گفت : پادشاه دروغ می گوید ، اگر من # ~~گویم عجب نباشد . پادشاه فرمود : من چه دروغ گفتهام؟ گفت : پادشاه دو ~~دروغ # ~~گفته است که مثل آن نتوان گفت . یکی آنکه صاور (؟) قاضی را صاین قاضی # ~~خوانده، دوم آنکه شخصی را که فرق میان استنجا و استبرا نداند شیخ ~~المشایخ گفته! # وچهارشنبه منتصف محرم سنهآ احدی وسبعمائه (701) شیخ المشایخ محمود # ~~را به شفاعت بلغان خاتون اطلاق فرمود ، وزمستان به اران رفت و تابستان ~~باز به # ~~اوجان آمد . و پادشاه فرموده بود تا استادان فاخر و مهندسان ماهر ~~خرگاهی زرین # ~~و تختی به آلات و ادوات مناسب آن بسازند ، و در اواخر ذوالقعده سنهآ ~~احدی و # ~~سبعمائه (701) در قروق اوجان آن خرگاه را با بارگاه بزدند و پیش از طوی ~~سادات # ~~و ائمه و مشایخ و قضاة و صلحا را در آنجا دعوت داد ، و بعد از آن پای ~~مبارک در PageV01P464 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0502.png) # ~~خرگاه نهاد و پشت به مسند کامرانی باز داد و فرمود ms465 تا زر و جامه بی ~~اندازه حاضر # ~~گردانیدند و به دست خویش شکر انه را به صدقه میداد چنانکه عموم طوایف ~~از # ~~آن بهره مند شدند . و جامع این تواریخ ابوسلیمان داود الملقب به ~~فخرالبناکتی # ~~که از جملهآ دعاچیان آن حضرت بود و به نظر رحمت و رأفت به حال این ضعیف # ~~نگریسته وبه ملک الشعرا سیور غامیشی فرموده، این قصیده در اردوی زرین ~~به معرض # ~~عرض آورد و سیورغامیشی یافت ، و القصیدة هذه : # در مدح سلطان اسلام غازان خان # نورالله مضجعه و طاب ثراه # ~~دوش از بحر معانی از بنان در بیان کرد پیدا منطقی آن طوطی شکر فشان # ~~خودچد طوطی طوطیی کز لعلف میریزد نعلق عنبر از منقار چون شب بررخ روز ~~از بیان # ~~در گلستان جهان پر حواصل1 مسندش شکر از پر غراب افکنده در آب روان # ~~نی چوطوطی ماهیی از زر که در دریای سیم بی دهن در میفشاند از معانی ~~و بیان # ~~همچو آتش باد رفتاری که از خاک رهش گردد اندرچشم دانش چشمهآ حیوان ~~عیان # ~~نی چوماهی زورقی از فیض فضل ذو الجلال رفته در دریای چین وزعلم وی ~~رابادبان # ~~زورقی پرحکمت از علم طبیعی یافته در ریاضی والهی، کم وکیف واین و آن # ~~کین مدار گردش گردون گردان ازچه خاس وین سواد مر کزخاک از چه شسته2 ~~درمکان # ~~صدهزاران جنس و فصل و نوع ذات خاس وعام باعرض لازم مفارق چون در ~~آمددرجهان # ~~بردم اندرجای حیرت مغرق دریای فکر روی بنمود اندر آنم پیر عقل خرده ~~دان # ~~گفت کای در اصل فطرت معدن در و جود از چه در دریای حیرتماندهای این ~~سربدان # ~~خالق الارزاق مرهر نفسرا کرده نصیب بی تجشم زین مراتب آشکارا و نهان # ~~آن چنان کامروز شدگیتی ز عدل پادشاه خسرو خسرونشان سلطان عالم خان ~~غزان PageV01P465 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0503.png) # ~~ایلخان خاقان اعظم صفدر کشور گشای هادشاه ربع مسکون خسرو صاحبقران # ~~آنکه درهنگام بزم ازجود او ریزد کفش آبروی معدن و خون ms466 دل دریا و کان # ~~وانکه عدل اوسوار ساعد ملک آمدست کوفریدون تابدیدی این عمارات جهان # ~~در جهان هر گز کسی این سان عمار تهاندید نیست مثلش در جهان زان کس ~~نمی یا بدنشان # ~~گشت شهر اسلام اوجان جان چشم مملکت وردوی جان جهان در چشم او جان ~~خانخان # ~~بار گاه شاه با خرگاه زرین جنت است زان جهت اردوی خان را گشت کریاس ~~آسمان # ~~اردوی زرین خان از روضهآرضوان به است ز آنکه حیران است عقل از بوشی ~~اردوی خان # ~~باغ فردوس است و در وی هر طرف پرحورعین در طرب هر سوز ولدان صدروان ~~هم چون روان # ~~وعدهآ فردوس درعقبی همی دادند وشاه آشکارا کرد در دنیا ز هرسو صد ~~چنان # ~~رستهٔ‌ بازار تا تبریز و درهم متصل قصر وکاخ اندرمیان باغ و راغ ~~وبوستان # ~~هست رضوان خیره در تبریز کین خلدست و خود چون به دنیا آمد از عقبی بهشت ~~جاودان # ~~وین زمان فردوس اعلی گشت تافرمود شاه باروی و برج و حصاروخندق و آب ~~روان # ~~زان بنای قبهآ سلطان ملک در حیرت اند کین بود آیا مگر بام فلک را ~~نردبان # ~~بردهآ در گاه او را از فلک هرشب ملک اطلس سبز مرصع می کشد بر آستان # ~~ای فلک قدر ملک سیرت محقق شد که تو هستی از قول پیمبر خسرو صاحب ~~زمان # ~~مهدی آخر زمانی بر کفت شاها گواست کز علی شیرخدا داری نصیب بی کران # ~~عالم از داد ودهش آباد کردی و به عدل صد چو کسری اند بردر گاه توبسته ~~میان # ~~خان خانان جهانی و مسلم شد تر دولت دنیا ودین، دروی زشاهی کامران # ~~چون منم فخر بناکت کمترین مداح شاه روزوشب از جان و دل شرعا و ~~عقلامدح خوان # ~~از عطا وبذل شه عالم توانگر گشته اند کی رواباشد که من محروم باشمزان ~~میان! # ~~معجز والهام ودولت چون زیک اصلندوهست شاه را تاعمر باقی دین و دولت ~~تو أمان # ~~باد میمون برهمایون دولتت ms467 ایام عید وین چنین عیدت دوصدبادا زفیض مستعان # ~~بادت ازالهام حقهرروز دولت بر مزید بادت از پیرفلک دایم قرین بخت ~~جوان # ~~دولت واقبال بردر گاه تودر روز وشب گشته از الطاف حق بر آستانت ~~پاسبان # وسه شبانروز به ختم قر آن و ادای وظایف عبادات هرطایفه برطریقهآ خویش # ~~اشتغال نمودند ، و روز طوی تاجی مرصع به جواهر که مثل آن کسی ندیده بود ~~PageV01P466 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0504.png) # ~~برسر نهاد و کمری مناسب دربست و جامههای زربفت گرانمایه بپوشید و ~~خواتین # ~~و شهزادگان و امرا را بفرمود تا به انواع تجملات آرایش کردند ، و بعد ~~از فراغ # ~~به ضبط امور مملکت مشغول شد و زبان حال این مقال در گوش و دلش می گفت : ### | بیت # ~~خانهآ زرین چه سازی رای زرین بایدت عدل باید ملکرا ، آن کن اگراین ~~بایدت # ~~صاحب تخت و کلاهی از خطاها روی ر چون قبا در چین مکش گرشام یاچین ~~بایدت # ~~گر عروس سلطنت را می کنی عقدو نکاح ترک مهر خویشتن از بهر کابین بایدت # ~~بادرشتیهای گردون سازگاری کن به لطف برکنار تخت ملک ار نرم بالین ~~بایدت # ~~روی برروی سپر کن چشم بر پرچم گمار گر نظر برروی خوبو زلف پر چین ~~بایدت # و درغرهآ محرم سنهآ اثنتین وسبعمائه (702) از اوجان برعزیمت سفر شام ~~متوجه # ~~همدان شد و در روز عاشورا نظام الدین یحیی پسرخواجه وجیه1 و دولتشاه ~~پسر # ~~ابو بکر داغابادی3 را به حدود هشترود به یاسا رسانیدند و دیگر روز ~~عربشاه پسر- # ~~زادهآ سلطان حجاج کرمان را ، و از آنجا به جانب بغداد نهضت فرمود و ~~لشکر به # ~~دیار شام کشید و امیر قتلغشاه در مقدمه برفت وقلعهآ رحبه بگرفتند و ~~بالشکر شام در # ~~دوم رمضان به موضع مرج الصفر3 مصاف دادند و از هردوطرف بسیار به قتل ~~آمدند، # ~~و قتلغشاه مراجعت نمود ، در صحرای کشاف نوزدهم رمضان به حضرت پیوست . # و پادشاه پنجشنبه دهم ذو القعده به شهر اسلام اوجان نزول فرمود و دواز ~~دهم ms468 # ~~آغاز یارغو کردند و غرهآ ذو الحجه یارغوها تمام شد و اغوتای ترخان ~~پسرجینیک- # ~~ترخان و طوغان تیمور از قوم منکقوت به یاسا رسانیدند و پنجشنبه بیست و ~~پنجم # ~~محرم سنهآ ثلاث و سبعمائه (703) به دار الملک تبریز به قلعه نزول فرمود ~~و عارضهآ # ~~رمد طاری گشت ومدت آن عارضه امتدادی یافت و زمان عزم قشلاق بود ، ~~درشنبه # ~~چهارم صفر ایلتورمیش خاتون با شهزادگان بسطام اغول و بایزید ازخراسان ~~رسیده # ~~بودند و به حضرت پادشاه نرسیده . غازان خان در قلعهآ تبریز طویی بغایت ~~خوش PageV01P467 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0505.png) # ~~کرد و دختر خویش او لجای قتلغ را نامزد شهزاده بسطام فرمود، واین ضعیف ~~بر # ~~سبیل تهنیت این قصیده در آن طوی به شرف استماع رسانید : # در مدح سلطان محمود غازان طاب ثراه # ~~شکر یزدان را که از تأیید دور آسمان یافت صحت ذات پاک خسرو صاحب قران # ~~پادشاه ربع مسکون خسرو کشور گشای شاه دریا آستین سلطان گردون استوان # ~~شاه غازان بن ارغون بن اباقای بن شه هولا کوخان تولوی خان بن چنگیزخان # ~~خسرو عادل سلیمان زمان جمشید عصر کسری ثانی غزان محمود سلطان جهان # ~~مالک ملک ملوک هفت کشور آنکه هست امع اعدای دین و مهدی آخر زمان # ~~آنکه بر درگاه او بسته کمر در خدمت اند صد چو کیکاوس و چون فغفوروجم ~~واردوان # ~~اوچو خورشیداست و دیگر پادشاهان هه چو نور همچوجسم است این جهان و ~~اودرجهان جان جهان # ~~آفتاب است او به عدل وآسمان است او به فضل نزد فضل و عدل او چه اسکندر ~~و نوشیروان # ~~ذات او نفس امان شد باورت نبود ببین کزحوادث مملکت دیگر نمی ~~خواهدامان # ~~دیدهآ دوران ندیده همچو او کشور گشای مادر ایام نازاده چو او گیتی ~~ستان # ~~بردر کریاس قدرش صد کشیکتن همچوماه برسرایوان جاهش صدچو کیوان پاسبان # ~~ای زرزم وبزم تودستان و حاتم گشته طی وی زدستودل فزون صدباره از ~~دریاو کان # ~~در جهان نامد چوتو زیبندهآ تاج وسریر برزمین سلطان چوتو دیگر ms469 نبیند ~~آسمان # ~~تا اساس عدل و اسباب جهانداریت دید خسروانجم گرقت انگشت حیرت دردهان # ~~چون قضا تیغ تو بردشمن همیشه کارگر چون قدرحکم تو بر آفاق پیوسته ~~روان # ~~از پی خدمت فرستد نیز خاقان ازخط پیل جنگی نیزهم چیپالت از هندوستان # ~~شیر و ببر پیل جنگی باپلنگ ورنگ گور گشته از عدلت قرین یکد گرچون ~~دوستان # ~~در مدیحت منطق فخربناکت طوطی است از گلستان معانی و بیان شکرفشان # ~~تا بیارایند هرشب سقف این نیلی حصار تا رباید خود به زخم تیغ ازشب ~~طیلسان # ~~عمربادت بیحد و گنج وسپاهت بی شمار دولتت بی انتها لطف و عطایت ~~بیکران PageV01P468 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0506.png) # ~~بر فراز مسند شاهی و فرمان گستری ملک وملت زیردست و اسب دولت زیرران # و آدینه نوزدهم ربیع الاول سنهآ ثلث و سبعمائه (703) از شهر تبریز برپشت # ~~پیل نشسته بیرون آمد و تامیدان بر آمد و در چهارم ربیع الاخر به سرای ~~حومه رسید # ~~و بر کنار هولان موران قشلامشی فرمود و پیر یعقوب تبریزی و حبیبمرید ~~شیخ رشید # ~~و سید کمال الدین و ناصرالدین ایلچی قاان را به سبب دعوی شهزاده ~~الافرنگ و # ~~کراماتی که گفته بودند آنجا به یاسا [201 - ر] رسانیدند . # و شب آدینه دواز دهم جمادی الاخر کرامون خاتون نماند و مرقد او را به # ~~تبریز بردند ، و چون او در غلو جوانی بود و از عمر تمتع نیافته ، ~~پادشاه را مرگ # ~~او بغایت سخت آمد واز آن واقعه متألم خاطرگشت و بسیار بگریست و بعد از ~~آن # ~~روی به حاضران کرد و فرمود : درجهان چه کار است که از آن صعبتر و ~~دشوارتر # ~~نیست ؟ امرا گفتند : زبون دشمن و اسیر یاغی شدن . جمعی گفتند : درویشی ~~، و # ~~گروهی گفتند: مردن . پادشاه فرمود: سخترکاری زادن است و بهدنیا آمدن، ~~از آنکه # ~~جمله بلاو عنا ومشقات وزحمات درتحت حیات است و اگر و جودنبودی هیچ ~~دشوار # ~~نبودی ، و درجهان هیچ آسایش آدمی را چون مرگ نیست، بدان دلیل که ms470 چون # ~~دو کس به راهی روند، یکی دود و یکی رود ، کدام آسووهتر باشد؟ گفتند : ~~آنکه # ~~رود . گفت : اگر یکی رود ویکی نشسته ، کدام آسودهتر باشد؟ گفتند : آنکه # ~~نشسته . گفت : اگر یکی نشسته باشد و یکی خفته ، کدام آسودهتر باشد ؟ ~~گفتند : # ~~خفته ، گفت : پس برین قاعده مرده از خفته آسودهتر باشد ، و رستگاری ~~نفوس و # ~~فایدهآ کلی در خلاص از تنگنای طبیعت است وهیچ بند وزندانی و دوزخ و # ~~عذابی سختتر از جهل و دوستی دنیا نیست ، و اگرچه دنیا دوزخ مردان خداست # ~~و آخرت بهشت ایشان ، جاهل قطعا نخواهد که از زندان طبیعت خلاص یابد و ~~از # ~~غایت جهل مرده جان را داند و زنده تنرا ، و نداند که حال برخلاف آن است ~~، # ~~و تفاخر و مباهات به انواع جهل و حماقت کند و نداند که مرگ حالتی ~~پسندیده # ~~است و محض عدل ، چه اگر پدران نمردندی مناصب و اموال و بزرگی و پادشاهی # ~~کی به فرزندان رسیدی؟ و اگرچه مرگ پدران صعب ودشوار است ، لیکن به سبب ~~PageV01P469 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0507.png) # ~~نوبت دیگری پسندیده است، و در طول عمر زیادت فایدهای نیست مگر کسی را # ~~که روی به کمال دارد، و اولی آنکه به قسمت حق راضیشوند1. برین جمله ~~سخنهای # ~~دقیق فرمود و در اواخر شعبان سنهآ ثلاث و سبعمائه (703) از هولان موران ~~کوچ # ~~فرمود به جانب ساوه و از آنجا به ری . چون پادشاه را اندک عارضهای بود ~~آنجا # ~~زیادت شد . # حکایت وفات فازان خان # چون به پیشکله رود از حدود قزوین رسید در او اخرماه رمضان پادشاه تمامت # ~~امرا و خواتین [201 _ ب2 و ارکان دولت را احضار فرمود و هریک را فراخور # ~~احوال موعظت و نصیحت کرد و ولی العهدی به برادر خود خدابنده خان تفویض # ~~کرد و روز یکشنبه یازدهم شوالسنهآ ثلث و سبعمائه (703) روح مطهرش ازدار ~~الغرور # ~~به دار السرور هجرت کرد ومرقد شریف او را به جانب تبریز روانه کردند ، ~~ومدت # ~~. عمر او ms471 سی و دوسال و شش ماه و دوازده روز بود وهشت سال و ده ماه و ~~سیزده # ~~روز پادشاهی کرد . ### | بیت # به تابوت آن شاه با داد و دین %~% به گریه در آمد زمان و زمین # همی گفت هر کس دریغا دریغ %~% که شد آفتاب جهان زیر میغ # ~~و در تاریخ واقعهآ او این ضعیف این دوبیت گفته است : # ~~روز یکشنبه قریب عصر سال ذال وجیم بازده بگذشته از شوال سلطان جهان # ~~شاه عادل خان غزان ازخطهآ قزوین برفت تابه دار الملک باقی زین دنی ~~دنیای فان2 PageV01P470 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0508.png) # ~~و در تمامت شهرهای ممالک ایران زمین منارها را پلاس در پوشیدند و در ~~بازارها # ~~و شوارع و میدان کاه و خاکستر ریختند و بزرگ و کوچک، مرد وزن جامهها ~~دریده # ~~و پلاسها پوشیده، هفت روز تعزیت داشتند ومرقد شریفش را به موضع شم1 ~~تبریز # ~~به عتبهآ عالیه دفن کردند و در آن روز این ضعیف در آن عزا این مرثیه ~~بخواندست : # ~~ای دل کناره جوی زخلق اندرین جهان روسوی امر نه2 که جهان نیست جاودان # ~~آنجا قرارهم مکن ای دل که خلق وامر غیر اند، و هان به غیرممان اندرین ~~جهان # ~~چشم نظر تو بازکن از عقل مستفا بنگر تویی به چشم کسی را همین و آن # ~~میدان که تو مسافری و هست مرترا در هرقدم زدیده نظرهای بی کران # ~~دنیا رباط دان و درو بر گذاره خلق شرط است کز رباط رود کاروان دوان # ~~عاقل کسی که وصل3 جهان کرد مر ورا اندیشهٔ‌ فراق روان از درون جان # ~~واحسرتا که برسرصد گنج سیم و زر باشی به وقت مردن بی برگ و ناتوان # ~~گرمفلسی وضعف نخواهی به روزحشر درنه قدم تو در ره و ره روچو رهروان # ~~کآن وادی مخاطر و بحری است بس عمیق از علم ساز کشتی واز عرف بادبان # ~~کان را که علم نیست درین راه عاری است وان را که عرف نیست چه گرگ او ms472 و ~~چه شبان # ~~گرچه درین زمانه ز علم و ز معرفت نامی است بی نشان و بر اهل این ~~زمان # ~~وان را که مایه ایست چه اووچه مفلسی وآن را که پایه ایست چه اووچه ~~نردبان # ~~منگر به سوی خلق و ره امر پیش گیر زان پیش کز تو بیش نیابد کسی نشان # ~~بر خیز عاشقانه و «دع نفسک و تعال»4 کاینجا نمی دهند کسی را بسی امان # ~~در پیش قهر موت چه سلطان و چه گدا چه طفل شیرخواره وچه پیر وچه جوان # ~~این است باورت زمن این اعتبار گیر زین موت ایلخان جهان شاه کامران # ~~سلطان تاجوران غازان نامجوی شاه جهسان گشای شه پادشهنشان # ~~سلطان ربع مسکون غازان عادل آنک کسریش بود چاکر و داراش پاسبان # ~~عالم بهشت بود وچو رضوان جمال او رضوان بهشت خلدو برون رفت ازجهان ~~PageV01P471 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0509.png) # ~~بیشاه ماند مسند شاهی و تخت و تاج ناگاه شد برون ز جهان خسرو جهان # ~~ماه سپهر ملک بدان شاه نامجوی بینور شد زمین چو بشد مه ز آسمان # ~~جان جهان بد آن شهدر لطف وحسن خلق عالم زعدل او شده چون باغ وبوستان # ~~از نوبهار باغ جوانی نخورده بر بی برگ شدزمرگ و فروریخت چون خزان # ~~عالم سیاه گشت چو خلق پلاس پوش تا گشت آفتاب جهان در تتق نهان # ~~گویی جه حادثه است که واقعشد از فلک میزان روزگار کجا رفت خان غزان # ~~آهی به درد از دل پرخون بر آورید یاد آورید چاغ غزان از درون جان # ~~دردا که نیست چاره بجز سوختن زهجر زسوختن چه فایده جز ساختن بدان # ~~کآید ز گردش فلک واشگونه گرد ز اضعاف حادثات درین آخرالزمان # ~~بادا بقای شاه جوانبخت نامجوی خربنده خان1 وجمله خواتین کامران # ~~شهزادگان عصر و امیران نامدار با سروران دهر و وزیران کاردان # ~~در دولت و سعادت حق گشته مشتغل هریک به کامهٔ‌ دل خود عمر بی کران # داستان صلطان محمد اولجایتو خان بن ارفوخان ms473 بن اباتاخان # و خواتین و فرزندان او # سلطان محمد از اروک خاتون دخترساروجه از قوم کرایت برادر دو قوزخاتون # ~~دروجود آمد در بهترین وقتی از اوقات وخجسته ترین ساعتی از ساعات ، روز # ~~سه شنبه دوازدهم ذو الحجه سنهآ ثمانین و ستمائه (680) به طالع مسعود ~~برج جوزا، # ~~در میان مرو و سرخس در موضع بیابان بی آب بودند ، در حال باران بسیار ~~بارید # ~~چنانکه همهآ صحرا آب گرفت . مدت هفت روز مقام کردند از آب بازماندگی ~~نبود # ~~بدان سبب که قدم میمونش مبارک بودنام او لجایتو2 کردند. بعدازمدتی جهت ~~آنکه # ~~عادت مغول چنان است که پسرانی را که عزیز باشند نام بگردانند چشم زخم ~~را، PageV01P472 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0510.png) # ~~نام او تمودر کردند و بعد از مدتی نام او خربنده کردند [ که در کتابت ~~خدابنده # ~~باید نوشت]1 . # سلطان محمد را خواتین و قومایان بسیار بود، پیشتر ازهمه نوطوغان خاتون # ~~دختر لکزی گورکان پسری ارغون آقا را خواست که از ماما دختر هولاکوخان # ~~در وجود آمد . بعد از آن کو بخشکات خاتون دختر شادی گورکان پسر سونجاق، # ~~و بعد از او ایلتورمش خاتون دختر قتلغ تمورگورکان، و بعد از آن حاجی ~~خاتون # ~~دختر ... گورکان ، بعد از آن اولجتای خاتون دختر سولامیش خواهر حاجی ~~خان، # ~~بعد از آن قتلغشاه خاتون دختر امیر ایرنجین که از کونجک خاتون دختر ~~سلطان # ~~احمد دروجود آمده بود و او را از جملهآ خواتین دوستر و معتبرتر داشته ، ~~وبعد از # ~~آن دنیا خاتون دختر سلطان ماردین ، و بعد از آن سیورغاتمیش خاتون دختر ~~امیر # ~~حسین، بعد از آن تبسینا خاتون2 دختر پادشاه استنبول و بعد از آن قو ~~توقبای خاتون # ~~که او را ازقان آوردند و بعد از آن عطا ملک خاتون دختر مجدالدین برهانی ~~. # وسلطان محمد را ده فرزند بود : شش پسر و چهار دختر . پسران : بسطام، # ~~بایزید، طیفور [203 - ر] از3 ایلتورمیش خاتون بودند و پیش از مادر ~~درطفولیت # ~~وفات یافتند، و ایلتورمیش خاتون درسنهآ خمس و سبعمائه ms474 (705) در یورت ~~وراقان # ~~از اعمال تبریز وفات یافت و مرقد او را در سلطانیه آوردند پیش پسران در ~~قلعه به # ~~عتبهآ عالیه دفن کردند . ابوسعید از اولجای خاتون درو جود آمده در ~~طفولیت وفات # ~~یافت واورا در تبریز در چرنداب دفن کردند، و سلیمان شاه از عادل شانام ~~دخترمرتاق # ~~در وجود آمده بود، هم در طفولیت وفات یافت ، در سلطانیه در قبر شیخ ~~براق دفن # ~~کردند ، وابوسعید سلطان جهان بهادرخان ازحاجی خاتون در وجود آمده، و ~~ولیدی # ~~از ارتوجوغان خاتون (؟) دروجود آمده بود واو را به امیرجوبان دادند ، ~~درشهور # ~~سنهآ سبع وسبعمائه در اران وفات یافت، وساقی بک از ایلتورمیش خاتون در ~~وجود # ~~آمده بود، درطفولیت، و او درین وقت نامزد امیرجوبان است ، وفاطمه خاتون ~~از # ~~قتلغشاه خاتون در وجود آمده بود، در طفولیت وفاتیافت و در سلطانیه ~~درقبهآ مادرش # ~~دفن کردند و مهرقتلغ از قومایی در وجود آمده بود عایشه خاتون نام، و ~~بعد ازمادر PageV01P473 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0511.png) # ~~به طفولیت وفات یافت و در پهلوی فاطمه خاتون دفن کردند . # وصفت اجلاس او دراین وقت که به حکم وصایت مواکب میمون شاهنشاهی # ~~به عون تأیید الهی از خطهٔ‌ ممالک خراسان که مخیم عساکر منصور و مقام ~~جنود # ~~نامحصور بود ، برعزیمت صوب عراق و آذربایجان که مقر سریر سلطنت است : ### | بیت # # دولت اندر پیش و پیروزی ز پس %~% عصمت اندر قلب و نصرت برجناح # ~~روز دوشنبه دویم ماه ذو الحجه سنهآ ثلث وسبعمائه (703) به جانب شهر ~~اسلام اوجان # ~~به اردوی معظم رسید و مجسوع خواتین و شهزادگان به شرف بندگی حضرت اعای # ~~پیوستند و هاتف اقبال از ورای غیب آواز بر کشید : ### | بیت # # کای روزگار مژده که باز از سپهرملک %~% خورشید شرع برافق کبریا رسید # # بطلان ظلم حاسد اسلام رخ نمود %~% برهان عدل خسرو گیتی گشا رسید # # دنیا ودین ودولت بیدار فتنه را %~% پشت و پناه و باز زوال فنا رسید # # پژمرده بود گلبن اقبال تازه گشت %~% تا آب عدل اوش به ms475 نشو و نما رسید # چند روز در کلیات مهمات نظر فرمود و در باب مصالح ممالک تأمل نمود، و بعد # ~~از آن قوریلتای بزرگ ساخت، در خوبترین روزی بامداد دوشنبه منتصف ذو ~~الحجه # ~~سنهآ ثلاث و سبعمائه (703) . ### | بیت # به فال همایون و فرخنده اختر %~% به بخت موفی وسعد موفر # ~~سلطان محمد خدابنده برتخت پادشاهی نشسته، و امرا تمامت شرایط و مراسمی ~~که # ~~در آن باب معهود است به تقدیم رسانیدند . # بعد از اقامت مراسم شادمانی و بسط بساط کامرانی ، حال یاساق و یوسون # ~~برادر خویش سلطان سعید غازان خان نورالله مضجعه وجعل فرادیس الجنات ~~مأواه # ~~تفحص فرمود وازغایت اخلاص محبت با برادر در و فورحق شناسی ومروت صواب ~~PageV01P474 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0512.png) # ~~چنان دید که تمامت امرا و ارکان دولت غازان خان برقرارسابق و رسم سالف ~~ممکن # ~~و محترم باشند و راه مناصب و اشغال هریک بر ایشان مقرر بود . # بعد از آن جماعت اروق چنگیزخان که از پنجاه سال بایکدیگر یاغی بودند # ~~ایل شده ایلچیان فریستادند و فتنه و نزاع از میان عالمیان برخاست . ~~همهآ خلق قدم # ~~میمونش را مبارک شمردند، عرضه داشتند که به حکم خدای تعالی نام پادشاه ~~اسلام # ~~سلطان محمد او لجای توخان باشد یعنی پادشاه بزرگ مبارک، و بدین موجب ~~مقررشد. # و در شهور سنهآ اربع وسبعمائه (704) شهر سلطانیه را بنا نهاد وبه طالع # ~~عترب مقرسریر سلطنت و تختگاه خود ساخت. و در آن سال سیدی تاج الدین ~~محمد # ~~الرفاعی وفات یافت و درسال گوسفند موافق شهور سنهآ ست و سبعمانه (706) ~~به # ~~طرف گیلان لشکر کشید ، و در آن معر که امیر قتلغشاه هلاک شد ، و مرقد ~~او را به # ~~تبریز بردند و آنجا مدفون است . # و درسنهآ سبع و سبعمائه (707) شیخ براق را در گیلان شهید کردند و مرقد # ~~او را در سلطانیه آوردند ، و درسنهآ ثمان (808). .. خطبه و سکه کردند ~~در بغداد . # ~~و در شهور سنهآ عشر و سبعمائه (710) ایستمور و قونجی پسران انبارجی را ms476 ~~در # ~~گرده کوه به یاسا رسانیدند و مرقد ایشان را به تبریز بردند . وهم درین ~~سال مولانا # ~~قطب الدین شیرازی وفات یافت و این ضعیف در تاریخ او گفته است : ### | شمر # ~~روز یکشنبه قریب عصر سال ذی ی و ز1 بگذشته در تبریز از ماه صیام # ~~جان پاک2 قطب دین محمودشیر ازی برف سوی فردوس برین باصدهزاران احتشام # ~~و در جمادی الاول سنهآ احدی عشر و سبعمائه (711) پولاد پسر قوجی را در ~~تبریز # ~~به یاسا رسانیدند. در این سال بلغاتی خاتون نماند وهم درین سال سیدی ~~سیف الدین # ~~علی بن محمد الرفاعی وفاتیافت و در سلطانیه مدفون است، و به روز شنبه ~~نماز شام # ~~عاشر شوال سنهآ احدی عشر و سبعمائه (711) خواجه سعدالدین محمد ساوجی را # ~~بانواب اوشهابالدین مبار کشاه ویحیی پسر جلال طره و زین الدین ماستری و ~~داود- PageV01P475 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0513.png) # ~~شاه در محول بغداد شهید کردند و منصب او به خواجه تا ج الدین علیشاه ~~جبلان1 # ~~تبریزی مفوض گشت . و در سنهآ اربع عشر و سبعماته (714) خواجه اصیل ~~الدین # ~~پسر خواجه نصیرالدین طوسی نماند و شب آدینه یازدهم صفر سنهآ خمس عشر و # ~~سبعمائه (715) بوجیر (؟) پسر ساربان پسر قیدوخان را در سلطانیه به یاسا ~~رسانیدند # ~~و شب شنبه چهارم رجب سنةالمذکور اواجای خاتون دختر سولامیش در قوروق # ~~سلطانیه وفات یافت و مرقد او را به تبریز بردند و در پهلوی پسر دفن ~~کردند . # و در . . . سنهآ ست عشر وسبعمانه (716) پادشاه اسلام در سلطانیه قشلامشی # ~~فرمود و به شکار رفت و در اثنای آن مرضی عارض شد . سلطان محمد مراجعت # ~~نمود و روز پنجشنبه رمضان سنهآ ست عشر وسبعمائه (716) از روضهآ سلطانیه ~~شهباز # ~~روح مطهر آن شاه جوانمرد ندای «یا ایتها النفس المطمثآنة ارجعی الی ربک ~~راضیة # ~~مرضیهآ»2 را اجابت گفته به پرواز در آمد و قفص قالب را بپرداخت و ~~برغرفات خلد # ~~برین وشرفات اعلی علیین «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر»2 آشیان ساخت . ### | بیت # چوقدرش برتر از قدر ms477 جهان بود %~% جناب قدس اعلی شد مکانش # روان بادا به هردم صد هزاران %~% درود از حضرت حق برروانش # ~~و روز عید غرهآ شوال [مرقد مبارک] او را از روضه به قلعه بردند و ~~درقبهآ عالیه دفن # ~~کردند و مدت عمر اوسی و پنج سال ونه ماه وهژده روز بود و دوازده سال و ~~دوماد4 # ~~و نیم پادشاهی کرد [203 - پ] حق جل و علا آن سلطان سعید را غریق رحمت # ~~بیکران گرداناد و شاهنشاه اسلام سلطان علاء الدین ابوسعید را تا انقراض ~~جهان # ~~وارث اعمار گردانیده به منتهای امید برساناد ! # وهم درین سال قاضی القضاة الشهید نظام الدین عبد الملک مراغی وفات یافت. PageV01P476 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0514.png) # داستان سلطان ولاء الدنیا والدین ابوسعید # ~~ابن سلطان غیاث الدنیا والدین محمد [اولجایتوخان] بن ارغونخان بن # ~~اباقاخان بن هولاکوخان بن تولوی خان بن چنگیزخان خلدالله ملکه # سلطان ابوسعید از حاجی خاتون دخترسولامیش پسر تنکیز گورکان از اویرات # ~~در وجود آمد در بهترین ساعتی از ساعات وخجسته ترین وقتی از اوقات شب # ~~چهارشنبه هشتم ماه ذو القعده سنهآ اربع و سبعمائه (704) هجری که آفتاب ~~در پنجم # ~~درجهآ سرطان بود در حدود اوجان از اعمال تبریز به طالع مسعود برج حوت ، ~~و # ~~جماعت منجمان که حاضر بودند درحالت و لادت مبارک کواکب را رصد کردند ، # ~~چون طالع مولود بغایت مسعود یافتند ، گفتند: ### | بیت # # در طالع تو نگاه کردیم و بدیدا %~% اقطاع توصد هزارجان خواهدبود # ~~وجمله اتفاق کردند که پادشاهی در غایت کفایت3 و نهایت عدالت باشد و ~~متحدالکلمه # ~~شدند برآنکه ، ### | شعر # # بلند است این طالع بخت او %~% به خورشید رخشان رسدتخت او # ~~و او را به دایه ای نیکو خلق مریم نام سپردند تا او را در حجر اشفاق ~~میپرورد و هم # ~~در عهد خردی زبان به سخنهای فصیح بگشاد، چنانکه همگنان متعجب ماندند ، ### | شعر # فی المهد ینطق عن سعادة جده %~% اثر النجابة ساطع البرهان PageV01P477 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0515.png) # حکایت رکوب سلطان اسلا4 ابو سعید از خراسان به عز4 ms478 # عوراق ودار الملک سلطانیه # سلطان محمد او لجایتوخان در شهر محرم سنهآ اربع عشر وسبعمائه (714) # ~~شهزاده ابوسعید را در صحبت مادر حاجی خاتون به خراسان فرستاد و آن ~~ممالک # ~~را بالشکرهای بزرگ به وی ارزانی داشت و امیرسونج پسر ششی بخشی ملازم # ~~بود و درکار لشکر و امارت سعی و اجتهاد [204 - ر] می نمود . چون خبر ~~واقعهٔ‌ # ~~سلطان سعید طاب مثواه رسید ووارث سریر سلطانی و تاج و نگین جهان بانی ~~گشت # ~~بعد از وصول ایلچیان واخبار منهیان مواکب میمون پادشاهی بهعون تأیید ~~الهی در # ~~شهور سنهآ سبع عشر وسبعمائه (717) از خطهآ ممالک خراسان به دار الماک ~~سلطانیه # ~~رسید ، ### | بیت # نصرت و اقبال با وی هم رکاب %~% دولت و افضال با وی هم عنان # ~~و او لجای قتلغ خاتون در گرانمایهآ غازانی که در صدف خاندان ایلخانی ~~تربیت # ~~یافته بود در نکاح سلطان ابوسعید خلدالله ملکه منعقد شد و چند روزی به ~~طوی و # ~~عشرت مشغول بودند و روز دوشنبه بیست و سیوم ربیع الاخر سنهآ ثمان عشر ~~(718) # ~~به طالع سعد برج اسد در قروق سلطانیه بر تخت پادشاهی نشست. ### | شعر # # جمشیدوار شاه نشست از فراز تخت %~% دربسته آدمی و پری پیش اومیان # # در خدمتش نشسته و برپای صفزده %~% میران کاردیده و شاهان کامران # # دوران خود سپرده به فرمان او فلک %~% اشغال خویش کرده به توقیع اونشان # ~~وامرا وارکان دولت شرایط و مراسمی که در آن باب معهود است به تقدیم ~~رسانیدند # ~~و از زبان خاص و عام در صبح وشام هاتف اقبال این پیغام میداد : ~~PageV01P478 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0516.png) ### | بیت # # ای پادشاه دولت تو برقرار بار %~% دایم سرحسود تو درپای دار باد # # ازتیغ بی قرار تو عالم قراریافت %~% تا روزحشر سلطنتت برقرار باد # # درهردیارخنجرتو کامران شداست %~% برهر مراد دولت تو کامگار باد # # آب وهوای ملک تومارا بساختست %~% باتو هوای ملک ابد سازگار باد # # بختترهی و چرخ مطیع و ظفرقرین %~% اختر ترا مساعد وجبار یار باد # ~~چون عواطف اوشهیر رحمت بر ms479 اکناف متظلمان کشید و الطاف اودرهای رأفت # ~~و نعمت برمظلومان گشاد ، روزنامهآ شاهی به تاریخ این پادشاهی مورخ گشت ~~و # ~~جریدهآ انصاف به خامهآ عدل این دولت مزین شد . حق سبحانه وتعالی [204 - ~~پ] # ~~ذات شریف و عنصر لطیف او را برسر کافهآ [اهل] اسلام سالهای نامتناهی در ~~دولت # ~~و کامرانی و معدلت و جهان بانی پاینده و مستدام داراد بمحمد و آله ، ### | شعر # # تخت و دولت همیشه جای تو باد %~% بخت و اقبال رهنمای تو باد # # هرسعادت که درجهان باقی است %~% دایما آن همه برای تو باد # # عون حق هر کجا که حضرت تست %~% پاسبان در سرای تو باد # # هرچه خواهی ز کردگار جهان %~% حاصل آن جمله بررضای تو باد # # ظفر و عز ودولت و اقبال %~% دایم از فضل پیشوای تو باد # # بهتر از عمر نعمتی چون نیست %~% تا فنای جهان بقای تو باد # خاتعة الکتاب # # به سال هفصد و هفده ز شوال %~% شد این دفتر تمام از قیل واز قال1 # # ز تاریخ ملوک و پادشاهان %~% از حال نیکوان و نیک خواهان # # ز آدم تا به عهد شاهزاده %~% کایک شرح هرقومی بداده # # که هریک چون ازیشان آمدورفت %~% اگر کوچکبد آن شخص و گر.. PageV01P479 # ![image filename](./0730FakhrDinBanakati.Tarikh_0517.png) # # ازیشان درجهان جویی نشان نیست %~% بجزنامی ازیشان درجهان نیست # # چو میباید شدن زینجا بناکام %~% خنک آن کس کزو ماند نکونام # # چوبر عمر اعتمادی نیست می نوش %~% به دین ودانش و دادودهش کوش1 # # که نام نیک ازینها بازماند %~% جز آن کس را خردمردم نخواند # # خداوندا تو عدل و داد بخشش %~% به سوی مکرمت ارشاد بخشش # # جهان از عدل او آباد گردان %~% دل خلق جهان زو شاد گردان # # ببخشش از فلک هرصبح وهرشام %~% دوام عمر و کام و نام و انعام2 ### | یان PageV01P480 ms480