######OpenITI# #META#Header#End# ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0001.png) PageV01P061 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0002.png) ~~کاشانی، مظفربن محمد، -963ق. ~~اخلاق شفایی (معروف به اخلاق شاهی)/ مظفربن محمد حسنی (حسینی) طبیب ~~کاشانی متخلص به شفایی (ف 963هق.)؛ تصحیح انتقادی حمید رضا نان آور، ~~علی محمد پشت دار؛ ویراستار بی بی آمنه گوهری موسی آباد، محمد دانشور- ~~تهران: همای دانش، 1393. ~~340 ص. : جدول، کتابتامه: ص 332. ~~فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیبا. 5n8035-964-2:978-933 ~~1 اخلاق اسلامی - - متون قدیمی تا قرن14 الف. نان آور، حمیدرضا، 1309_ ~~مصحح. ب پشت دار، علی محمد، 1339 مصحح. ج. گوهری ، بی بی آمنه، ~~1349_ ویراستار. د. دانشور، محمد، 1345_، ویراستار. ذ. عنوان. # 8P231393 الف 1ک /6 29761 358839-93م PageV01P062 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0003.png) ~~حمد بیحد سزاوار پادشاهی است، که از خزانهآ جود عمیم و خلق عظیم1، خلقت انسان را به خلعت2 ~~لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم6 معزز فرمود و به طراز خلق الانسان علمه البیان مطرز2555 نمود4 ~~و شکر بی عدد، به ازاء5 نعمت منعمی21 است، که طوطی خوش الحان ناطقه را کام جان به شکرشکر ~~شیرین ساخت و عندلیب نغمه سرای زبان را در گلستان سخنوری به نغمات دلپذیر بنواخت. # نخل زبان را7 رطب نوش داد در دهان را صدف گوش داد # تختهآ خاکی به کنارشن نهاد8 زاحسن تقویم شمارش نهاد ~~تعالی الله چه حکیمی است8، که اجتماع قوای متضاده در موضع واحد از بدایع حکمتش نکتهای است ~~و ارتفاع بقاع افلاک بر ذروه10 سماک، از صنایع قدرتش شمهای، و11 تبارک الله چه کریمی است که ~~قرص آفتاب جهانتاب، گرد نانی از خوان12 احسان و13، جود اوست و هستی هر ذره ای از ممکنات ~~برهانی چون آفتاب روشن بر اثبات وجود او. # ای همه هستی زتو پیدا شده خای ضعیف از تو توانا شده # یافت زهستی تو عالم نظام شاهد هستی تو هستی تمام ~~عقل نخستین را در18 سرادقات عظمت و جلالت راه نیست و وهم دوربین از کنه معرفت ذاتت آگاه ~~نی. # منزه ذات پاکت از چه و چون تعالی ربنا15 ms001 عما یقولون # اغتصام الوری بمغفرتک عجز الواصفون عن صفیک5555 # تب علینا فاننا بشر ما عرفنای حق معرفتک*5*5 PageV01P063 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0004.png) # نی عقل به غایت کمال تو رسد نی فکر به کنه لایزال تو رسد ~~کو غیر تو کس تا به کمال تو رسد1 در کنه کمالت نرسد هیچکسی ~~و درود نامعدود بر مقصود اصلی2 خلقت و علت غایی فطرت، سلطان بارگاه دنی فتدلی، مسند آرای ~~قرب اوادنی، بدر آسمان سبحان الذی اسری، صدر ایوان و ماینطق عن الهوی نکتهدان علمک ما ~~لم تکن تعلم، شیرین زبان آنا آفصح العرب والعجم*، مخاطب به خطاب لولاک لما خلقت ~~الافلاک**، مزین به زینت وآتیناه الحکمه و فصنل الخطاب، مشرف به خلعت انک لعلی خلق ~~عظیم، محلی به حلیه وإنکا لعلی هدی منتقیم، أملح الأنبیا بالاخلاق، اکرم المرسلین بالاشقاق. ~~شاه عرب، رسول خدا، پیشوای دین ختم رسل، شفیع أمم، سید الوری ~~آن3 صاحب دنی فتدلی و یاوسین وان4 مالک لعمرک و لولای و6 طاوها ~~و الشمس والضحاست زرویش کنایتی صلوا علیه ما لمع الشمس فی الضحا * ~~آفاق در ظلال کمال محمداست کونین عکس نور جمال محمد است ~~هر صبح و شام کون و مکان را رخ نیاز بر آستان جاه و جلال محمد است ~~خلوت نشتگان زاویه9 قدس را درگوش جان، مذاق مقال محمد است ~~صد چون خضر به بادیهآ جانگداز شوق لب تشنهآ زلال وصال محمداست ~~نور جبین مهر و مه بدر لمعه ای از روی آفتاب، مثال محمد است ~~آینهآ منیر سپهر و ضمیر عقل روشن زنور مهر جمال محمد است ~~سر بگذراند از سر هفت آسمان به فخر برفرق جسته هر که ظلال محمد10است # ن نه فلک و سفره زمین هر جا که هست خوان نوال محمداست11 ~~فرمان روایی فلک و12 خسروی مهر3 از دولت محمد و آل محمد است ~~و صلوات بی انجام و سلام مالاکلام برارواح مقدسه و اشباع مطهرةآ آل فرخنده، مال و اولاڈ1 آمجاد و ~~عشیرت ملایک سیرت ms002 او باد که هر یک دری از آسمان امامت و در دریای بی پایان7هدایت و شمع PageV01P064 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0005.png) ~~دودمان نبوت و ولایتاند خصوصا شاه ایوان هل آتی و ماه آسمان لافتی، در درج لو کشف الغطاء، و ~~أختر برج أنت منی بمنزله هرون من موسی5، مدرس مدرسه1آ سلونی، معلم علم لدنی اسد الله الغالب2 ~~مولانا ومولانا32 لثقلین علی اثن آبی طالب4 ~~شعر : ~~شاهنشه زمین و زمان مرتضی علی است مالک ملوک هر دو جهان مرتضی علی است ~~سلطان کاینات و شه کشور وجود دارای ملک کون و مکان مرتضی علی است ~~نف رسول و زوج بتول و ولی حق5 هادی دین، امام زمان مرتضی علی است ~~تاج شر ملوک1 و شهنشاه تاج بخش مالک رقاب تاج وران مرتضی علی است ~~مرآت عقل و مردم2 چشم8 جهانیان آرام جان و قوت روان مرتضی علی است ~~جانبخش و9 جانستان و10جهاندار وجرم پوش روح روان و راحت11 جان مرتضی علی است ~~شاهی که بر بسیط زمین عدل شاملش گسترده فرش آمن و آمان مرتضی علی است ~~شهباز برج عرش که در اوج عزتش جبریل مانده از طیران مرتضی علی است ~~شاهی که در حریم17 جلالش نمیرسد پای قیاس وا وهم و"1 کمان مرتضی علی است ~~آن ذات کاملی که نگنجد صفات او در حیز کلام و بیان مرتضی علی است ~~و10 بعد فقیر کسیر12 کثیر التقصیر، مظفر الحسنی17 الطبیب الکاشانی، المتخلص بالشفایی با ~~وجود قلت بضاعت و عدم استطاعت کمر، طاعت18 اشارت پر19 روشن ضمیر، که ضمیر منیر او20 ~~چراغ مجلس روحانیان صوامع قدس است و رای عالم آرایش، شمع شبستان روشن دلان مجامع PageV01P065 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0006.png) ~~أنس بر خاصره1آ جان بته، این چند کلمه در علم اخلاق که منافع آن به خاص و عام واصل و2 ~~فواید آن3 عموم آنام را5 شامل است، بعد از استخاره و استجازه بر صفحهآ انشاء رقم نمود6 و در هر ~~باب عروس افکار ابکار را در حجلهآ ms003 بیان به در[ر] آیات بینات و غرر احادیث و روایات و نوادر امثال ~~و حکایات برآراست و با نقود تمام، عیار منشوراتی که در دارالضرب ادراک به سکهآ قبول علمای ~~اعلام2 وافاضل ایام رسیده بود8، عقود در شاهوار منظوماتی که در بحار آفکار، اعتبار خاص و عام دیده ~~منتظم ساخت و در گوش جان ارباب هوش کشید. # مشنوی: # چنین گفت مرد سخندان به من که ای باغبان ریاض سخن # دراین روضهآ پاک میوهآ نو9 نشان درخت معانی به نوعی نشان # که هر کو خورد میوه زان درخت نشاننده را گوید ای نیکبخت # دراین باغ خوش میوه های تراست به زیبایی از یکدیگر بهتراست ~~و. چون رسم قدیم حکما،، قدما و متأخرین و دابآ علما و11 آفاضل روی زمین آن است، که اوایل ~~تصانیف و رسایل خود را مجلی و مجلی سازند12 به اسم سامی خورشید مآثری13 که افتاد14، کان ~~کوی عجز و انکسار را ذرهوار از خاک مذلت برداشته، کلاه گوشهآ قدر و منزلتشان به ذروهآ سماک ~~رساند1. اقتداء بهم19 دیباچهآ این رساله17 را مزین ساخت به القاب همیون نواب کامکار18، اعلیحضرت ~~شاه گیتی پناه، سایهآ لطف الله، سکندر جاه، جمشید سپاه19، فریدون دستگاه، وارث ملک سلیمان، محیی ~~مآثر نوشیروان، پادشاه تاجبخش کشورستان، نور حدقهآ اعیان20، نور حدیقهآ جنان، باسط بساط عدل و PageV01P066 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0007.png) ~~احسان، قامع اساس1 جور و طغیان، ممهد آنین جهانبانی، مشید قوانین2 کشورستانی، گوهر درج ~~هدایت2، آختر برج ولایت8، خورشید آسمان نبوت، شمع دودمان رسالت، مالک رقاب ملوک عرب و ~~عجم، خلاصهآ نسل بنی آدم. ~~شعر: ~~و شاه طهماسب، شهنشاه جهانبخش2 که هست لامع از ناصیه اش نورخدا عزوجل ~~آنکه از سهم خدنگش رود از روی زمین آفت مرگ وفنا و صحت8 امراض و علل ~~سد جزمش9 کند ار10 سایه به کاشانهآ عمر نکند رخنه در آن لشکر یاجوج11 اجل ~~پاس عدلش بودار حافظ معمورة کون12 خانهآ دهر شود13 ایمن از آسیب خلل ~~خوانده در عهد ms004 صبی رای جهان آرایش واقعات آبد از صفحهآ تقویم آزل ~~دیده در آینهآ ناصیهآ اقبالش پر"1 تو فتح و ظفر دیدهآ آعمی به مثل ~~ای که بی مشورت رای منیرت نبود عقل را در نسق کار دو عالم مدخل ~~بر سر ذره اگر سایهزامهرا اندازی پایهآ رفعت17 او بگذرد از اوج زحل ~~دامن ار بررخ خورشید زقهر افشانی کمتر از ذره بود بر فلکش قدر و18 محل ~~یافته ذات همیون تو برحسب مراد هرچه در حیز1 امکان بود آن غیر بدل20 ~~خاطر مدرک تو یافته در مبداء حال 1بررخ صفحهآ ماضی رقم مستقبل ~~به وجود تو کند ملک تفاخر که تویی قرةالعین علی نقدانبی مرسل ~~تا بود گرد زمین دایره چرخ محیط تا سپهراست بر آعلا و23 زمین در29 آسفل PageV01P067 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0008.png) # تن خصمت که بود آسفل دوزخ جایش باد یکبارگی از روی زمین مستأصل ~~مدت عمر تو بادا به درازی چندان که بود از ابد و مدت دوران اطول ~~ترقب1 از مکارم اخلاق و محاسن اطوار اولی الآبصار، آنکه2 مصدوقه کلمهآ لاتنظر الی3 من قال و ~~انظر5 الی ما قال6 را منظور5 ساخته، طریق ابواب مذمت و سبیل آفواه غیبت را مدود نمایند و به ~~عین عنایت و نظر عاطفت ملحوظ فرمایند و چون بر سهوی و خطایی و زللی و عشرتی اطلاع یابند ~~بذیل عفو مستور سازند و بالله العصمهآ والتوفیق. و بنای این رساله که مسمی به اخلاق شاهی شده بر ~~مقدمه و دومقاله و خاتمهآ موسس است: مقدمه در فضیلت علم و حکمت و مقالهآ اول در اخلاق ~~حسنهآ سنیه و مقالهآ دوم در اخلاق ذمیمهآ سیئه وخاتمه در سخنان حکما2 و قدما. مقدمه در فضیلت ~~علم و حکمت، حکمت علم به موجودات است کماهی و مزاولهٔ‌ اعمال7 کما ینبغی به قدر طاقت ~~بشری و آن از أمهات کمالات نفسانیه است و خدای تعالی در شأن اهل علم و حکمت میفرماید: ~~یوتی8 الخکمه من یشاء9 و ms005 من یوت10 الحکمه فقد اوتی خیرا کنیرا والذین اوتوا11 الغلم درجات ** و ~~حضرت رسالت12 (ص) فرموده: الخکمةآ ضالة13 المومن فخذوها و لو من17 آفواه ~~المنافقین و جلوس ساعه عند العلمأ احب الی15 الله من عبادة آلف ~~سنه9.* PageV01P068 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0009.png) # هر که را علم نیست گمراه است دست او زان سرای کوتاه است # مرد را علم ره دهد به نعیم مرد را جهل در کشد به جحیم ~~رباعی: # خورشید سپهر آمن و ایمان علم است نور بصر و بصیرت جان علم است # شمعی که بود جهان1 جان2 روشن ازاو در بارگه وجود انسان علم است ~~لیکن علت غایی و غرض اصلی علم3، عمل است و علم بیعمل به مثابهآ شجر بیثمراست. ~~بیت: ~~علم کز9 اعمال نشانیش نیست5 کالبدی دارد و1 جانیش نیست7 ~~علم درخت و8 عمل او9 ثمر خاص برای ثمر آمد شجر ~~شاخ که بیمیوه بود ناخوش است مطبخیان را مدد آتش است. ~~و رسول10 (ص) فرموده11: ان أهل النار لیتاذون 12 من ریح العالم التارک لعمله25. و18 امیر المؤمنین ~~(ص) فرموده15: الغلم بغیر عمل وبال والعمل بغیر علم ضلال 4. وشیخ سعدی گفته: عالم ~~ناپرهیزگار کوری است مشعله دار، و مثله کمثل الحمار یحمل آسنفارا. ~~شعر : ~~نه محقق بود نه دانشمند چارپایی براو کتابی چند ~~کمال نفس به علم است جهد کن که بدانی چو کاملان طریقت حقیقت14 همه7 اشیاء PageV01P069 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0010.png) ~~به علم آینهآ دل زظلمت آر بزدایی در آن معاینه بینی جمال نور تجلی ~~ولی بکوش که علم تو بیعمل ننماند1 که بی عمل نپسندند علم مردم دانا ~~عمل بدانش و علم آرقرین دیار نباشد به عینه چو تولی بود بدون تبرا ~~و محققان گفتهاند2 که کمالات انسانیه با کثرت3 شعب آن منحصر در سه چیز است،: صحت ~~اعتقاد که عبارت است از تصدیق به وجود واجب الوجود و سایر مؤمن به، وحسن1 معاشرت که ~~مواسات است به مال با7 اریاب استحقاق و8 سایر آنچه9 در تدبیر منزل ms006 مذکوراست، و تهذیب نفس از ~~اخلاق ذمیمهآ سیئه وکسب اخلاق حسنه10آ سنیه، وحصول این معنی11 به علم دین وحکمت خلقی ~~میتواند بود و نیز12 حضرت رسالت13 (ص) فرموده8: بغثت لآتمم19 مکارم الاخلاق.5 و آمر فرموده ~~که: تخلقوا بآخلاق الله9 پس همچنانکه علم دین فرض و متحتم است حکمت عملی و تهذیب ~~اخلاق نیز واجب ولازم باشد. ~~بیت: ~~به حکمت، کام دل حاصل توان کرد به حکمت، حل هر مشکل توان کرد ~~و خکما گفتهاند19 آدمی را سه قوت است که مساوی17 افعال و آثارند: یکی قوت ~~نطقی که آن را نفس ملکی گویند و آن مدرک معقولات و ممیز صلاح و # اداست. از18 افراط آن19 شیطنت و شرارت خیزد و از تفریط بلالت20 و PageV01P070 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0011.png) ~~حماقت، و از اعتدال1 حکمت2. دوم قوت شهوی ک ه جذب منیافع و ملاذ3 از اواست و ~~آن را نفس بهیمی خوانند. از4 افراط آن حرص و ناپاکی و بیحیایی متولد شود، و از ~~تفریط آن سستی و نامردی و بی حمیتی، و از اعتدال5 عفت1. سیم قوت غضبی7 که مبداء دفع8 مضار ~~و تسلط و ترفع است و آن را نفس سبعی9 نامند. از افراط آن10 عجب و کبر11 و جهل ~~حادثگردد، و از تفریط12 مذلت13 و خواری و بیچارگی، و از اعتدال17 ~~شجاعت. و هرآدمی که به دستیاری عقل و حکمت، نفس15 بهیمی12 و سبعی را ~~مقهورسازد و به کمال انسانی برسد و به فضایل اخلاق موصوف گردد و طبیعت او میل به علوم و ~~معارف و آداب کند و آیینهآ دل را از کدورات17 جسمانی ظلمانی و محبت دنیای فانی صافی سازد، هر ~~آینه نور الهی براو تابد و به18 مجاورت ملاء اعلی رسد29 و از مقربان حضرت صمدی شود20 و تا آبد ~~در خطیرهآ قدس قرار گیرد. ~~قطعه: # آدمی زاده21 طرفه22 معجونی است از22 فرشته سرشته وازحیوان26 # گر کند میل این، شود کم25 ازاین ورکند میل آن، شود به21 از ms007 آن PageV01P071 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0012.png) # حکایت: در تفسیر ابوالفتوح مذکور است که روزی1 موسی علی نبینا2 و علیه، به مناجات میرفت ~~گذار3 وی5 به ویرانهای5 افتاد2، نالهای به گوش او رسید، قدم در آن ویرانه7 نهاد، درویشی را دید که ~~نفس نفیس خود را به حلیهآ علم و عمل آراسته و از ماع غرور دنیای دنی اعراض کرده و حلقهآ حب ~~الدنیا راس کل خطیثه86 در گوش هوش کشیده و دامن همت از غبار تعلقات اغیار افشانده خاک ~~ویرانه9 را بستر ساخته و خشتی10 زیر سر11 گرفته و عورت خود را به پلاسی12 پوشیده و بدین مقال ~~مترنم گشته13 که: الهی تری غربی و وحدتی و تعرف ففری وفاقتی.6 موسی این ~~حالت14 را مشاهده کرده15 به مناجات رفت و بعد از عزیمت12 انصراف خطاب آمد که: یا17 موسی ~~پیغام آن درویش نگذاردی18 و سخن او را به عرض19 نرسانیدی20. موسی (6) گفت21: بار خدایا تو ~~عالمی، حکایت وحدت و وحشت میگفت22 و شکایت23 فقر و فاقه می کرد24. از حضرت عزت ندا PageV01P072 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0013.png) ~~نیستی من جلیس توأم1، تو فقیر نیستی من وکیل توأم، موسی در حین مراجعت بر بالین ~~درویش بنشست و پیغام حق تعالی2 بدو3 رسانید درویش گفت،: یا کلیمالله مرا ~~درویش بنشست و پیغام حق تعال ~~مرتبهآ آن هست5 که خدا2 حدیث من شنود و جواب دهد7، نعرهای بزد و جان به # ان9 قوم آمد واحوال0 ~~جان آفرین سپرد. موسی جهت8 تکفین و تدفین او به میان9 قوم آمد و احوال10 ~~. باز گفت و11 با اشراف12 بنی اسرائیل جهت دفن او متوجه ویرانه شد13 پلاس و ~~خشت را دید18 و درویش را ندید15 در جست و جوی او متحیر گشت12 جبرئیل آمد و گفت: خدا17 ~~میفرماید18 این درویشی بود که شیطانش در دنیا طلب کرد و نیافت19، ملکالموت در وقت نزعش ~~طلبید20 و نیافت، نکیر و منکرش در قبر جستند21 نیافتند، رضوان در بهشتش طلبید نیافت، مالک در22 ~~دوزخش جست23 ms008 نیافت28، موسی گفت25 بار خدایا پس کجا شد9؟ خدای ~~تعالی27 فرمود28: دوست نباشد29 الا نزدیک20 دوست فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر.6 PageV01P073 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0014.png) # هست مخصوصان درگاه الهی را بسی حالهای بوالعجب کان در1 نمی یابد کسی ~~مقالهآ اول: در اخلاق حسنه2، و در آن بیست و یک باب است: ~~باب اول در عفت، باب دوم در شجاعت، باب سوم در عدالت، ودر آن ده خصلب است. خصلت ~~اول در انجاح حاجات، خصلت دوم دراحسان، خصلت سوم در اجتناب از بدی با نیاکتان، خصلت ~~چهارم در رفع بدی دیگران3 از رعایا، خصلت پنجم در فرمانروایی، خصلت ششم تیقظ5 و بیداری، ~~خصلت هفتم در حلم و وقار، خصلت هشتم در عفو، خصلت نهم در تدبیر و مشاورت، خصلت ~~دهم در اختیار مؤانست اخیار2 و اجتناب از مصاحبت اشرار. باب چهارم در سخاوت، باب پنجم در ~~توکل، باب ششم در اخلاص، باب هفتم در رضا، باب هشتم در صبر، باب نهم در شکر، باب دهم ~~در قناعت، باب یازدهم در صدق، باب دوازدهم در تواضع، باب سیزدهم در حیا، باب چهاردهم در ~~وفا وحن7 عهد، باب پانزدهم در حسن خلق، باب شانزدهم در رفق و مدارا، باب هفدهم در علو ~~همت، باب هیجدهم در ادب، باب نوزدهم در امانت و دیانت، باب بیستم در کتمان آسرار، باب ~~بیست و یکم در نطق و سکوت. # باب اول: در عفت ~~و آن تقوی و پرهیزگاری است و تقوی8 اتیان به اوامر و اجتناب از نواهی است9 و امیرالمؤمنین ~~(ص)10 فرموده11: متقی آن باشد که اگر جملهآ اعمال او12 از روی مثل بر طبقی نهند و سرپوش از ~~روی آن13 بردارند و بر جهانیان عرض کنند، بر آنجا چیزی نباشد که او را از آن شرم باید داشتن15. ~~بیت: PageV01P074 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0015.png) ~~و حکما1 گفتهاند: عفت2 آن است که نفس بهیمی3، مطیع نفس ملکی باشد8 و تصرفاتش به حسب ~~رای او9 بود و از تعبد هوا ms009 و استخدام2 لذات7 فارغ ماند و در کلام مجید وارد است: وتهی النفس عن ~~الفوی فان الجنة هی الماوی 4. و رسول (ص)8 میفرماید9: آفه الدین الهوی و10 امیرالمومنین ~~(ص) فرموده11: آلهوی یهوی الی آسفل سافلین. ~~بیت: # سر زهوا تافتن از سروری است تری هوا، قوت پیغمبری است # گر نفسی نفس به فرمان تواست کفش بیاور که بهشت آن تواست ~~و عفت از اصول فضایل خلقیه12 است و سخاوت و قناعت و حیا و وقار و صبر و رفق و امثال اینها ~~از انواع مندرجه در تحت جنس عفتاند و در قرآن مجید وارداست13: ان اکرمکم عند الله أتقکم176. و ~~امیر المومنین15 (ص) فرموده: آفضل الآعمال العفاف11. ~~بیت: شهوت و خشم، آفت خردند # ز عفوت و صفوت17، آلت خردند # سربه حکم خدای خویش درآر18. تا مگر آدمی شود19 یکبار ~~ر از فواید عفت و تقوی به حکم من اغتصم بالله بتقویه عصمه الله یکی آن است که اگر مثلا20 آسمان ~~سرنگون شود و طبقات زمین زیر و بالا گردند، خدای تعالی متقی را از آن بلیه و جمیع بلیات ~~محفوظ دارد. PageV01P075 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0016.png) ~~حکایت: در عدة الداعی روایت است1 و مضمونش این است2 که در زمان قدیم3 بنی اسرائیل را9 ~~پادشاهی بود جهاندار کامکار که صیت5 ابهت و کامکاری2 و آوازه معدلت و شهریاری او در اطراف و ~~اکناف عالم سایر7 بود و ذکر عظمت و جهانداری او چون8 نیر آعظم در نصف النهار ظاهر9. ~~نظم: ~~فریدون حشمتی، جمشید جاهی سکندرشوکتی، دارا پناهی10 # زعدلش چون رخ خوبان مهوش به یکجا11 جمع گشته آب و آتش ~~روزی او را جهت12 انجاح بعضی مآرب و مطالب، به ~~ارسال معتمدی عاقل12 عالم به طرفی12 ضرورت ~~افتاد10، به قاضی19 مشاورت فرمود17 گفت: من به کسی وثوق ندارم که این نوع18 مهم19 را شاید مگر ~~به برادر خود، و برادر او20 زنی جمیله داشت21 که به حسن، آفت27 دوران13 و به لطف28 آرام جان ~~جهان25 و ms010 نادرهآ زمان بود. ~~نظم: # به چهره چو آتش به عارض چو آب فروزانتر از ماه و از آفتاب # زابرو کمان کرده وازغمزه تیر به تیر و کمان کرده صد دل اسیر PageV01P076 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0017.png) ~~نظم: # دیده فرو بسته زکار جهان گشته پس پردهآ عصمت نهان # آینه نادیده جمالش زدور1 بوده2 زهمراهی سایه نفور3 ~~پادشاه، برادر قاضی5 را طلب کرد و مهم مذکور5 بدو1 تفویض فرمود7 و او بعد از قبول، قاضی8 را ~~کفیل مهمات زن خود ساخت تا در قضای حاجت او مساعی جمیله9 به تقدیم رساند و روانه10 شد، ~~قاضی11 چون جمال عالم آرای12 عفیفه12آ جمیله18 مشاهده کرد15 مرغ دلش به ~~دام14 او مقید شد و چندانکه حلقهآ وصال جنبانید، در ملاقات گشاده نشد و هرچند ~~افسون17 و افسانه به18 کار کرد مفید نیفتاد و بعد از ناامیدی چنانچه19 سیرت ~~بدنفسان باشد20 بدو گفت21: اگر سر به وفای من فرو نمیآری22 به ملک عرضه میکنم23 که ~~تو28 زنا کرده ای و تورا رجم مینمایم25، مستوره گفت: هرچه خواهی بکن، ~~ضی"2 چون دید که کار به جایی نمیرسد به موقف عرض ملک27 رسانید ~~که نزد من ثابت28 و محقق است که زن برادر من زنا کرده، ملک به سخن قاضی24 به رجم او امر PageV01P077 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0018.png) ~~کرد1. قاضی2 نامسلمان، مستورةآ بی جریمه3 را از خانه بیرون آورد5 و در حفرهآ رجم کرد5 بعد از ~~إنقطاع أمید حیات از9 او به مکان معهود7 معاودت نمود8 و مستوره9 را هنوز رمقی از ~~زندگی مانده10 بود، چون شب درآمد11 خود را از حفره12 بیرون آورد13، به هر طریق که بود از ~~شهر بیرون رفت، چون پارهآ راه طی کرد18 به دیر عابدی رسید و بر در دیر ساکن شد. ~~صباح چون عابد در دیر گشود15 زنی را دید مجروح و خسته19، بر بستر هلاک17 افتاده، ازاو ~~تفحص احوال نمود، مستوره کیفیت حال را چنانچه18 بود باز نمود، عابد را بدو19 رحم ~~آمد و20 و ms011 را در دیر راه داد و به مداوات21 او مشغول گشت22 و بعد از آندمال جراحات23 او24 ~~دایگی طفلی25 که عابد را بود بدو داد22 و عابد را وکیلی نیز27 بود متسلط28 که ~~مهمات عابد ازاو مکفی میشد29، بر جمیله20 عاشق و مفتون گ شت21 و PageV01P078 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0019.png) ~~مکررا1 ازاو به افسون و نیرنگ2 طلب وصال نمود3 به جایی ~~مکرراا ازاو به افس ~~نرسید خواست که در حق او عذری4 کند و مکری ~~اندیشد. بدو5 گفت: اگر1 با من یار نمیشوی7 در قتل تو سعی مینمایم و انجام ~~کار تو به گشتن میرسانم8، مستوره گفت: هرچه خواهی بکن9، وکیل عابد آن10 ~~طفل11 را شب12 به قتل آورد13 و صباح17 به عابد گفت: که تو15 فاجره ای را آورده ~~ای وپسر12 طفل خود17 بدو سپردهای18 لاجرم پسر تورا به قتل آورد19 وامثال این حرکات شنیعه ~~از2و بدیع نباشد21، عابد احوال ازاو بپرسید22 قصته چنانچه23 بود باز نمود و گفت: # هر دم زمانه داغ غمم25 بر جگر نهد یک داغ نیک ناشده داغی25 دگر نهد # مر داغ کآورد قدری رو به بهتری آن داغ را گذارد و29 داغی بتر27 نهد ~~عابد گفت:28 راست می گویی لیکن29 بودن تو در اینجا مصلحت نیست. بیست دینار زر بدو داد و ~~اورا شب از دیزا بیرون کرد چون روز شلا به دمی رسید و2 مردی را دید کهآ بر دار بسته بودند، PageV01P079 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0020.png) ~~متفحص1 احوال او شد2 گفتند: بیست دینار قرض دارد3 و رسم این مردم5 این است5 که هر که دینی ~~داشته باشد9 او را بر دار بندند7 اگر ادا نمود8 خلاص است9 والا صلب را مهیا است10. مستوره بیست ~~دینار18 که داشت داد و12 او را از صلب خلاص ساخت13، مرد چون حال بدان16 منوال دید به ~~متوره گفت: چون تو15 مرا از صلب و قتل نجات دادی12 تا زندهام تورا بندهام17 و از خدمت ~~تو جدا نمی شوم.18 به مرافقت یکدیگر ms012 روی19 به راه آوردند تا20 به کنار21 دریا24 رسیدند، ~~چمعی از تجار23 دیدند که دو کشتی جهت سفر24 مرتب ساخته بودند25، مرد مستوره28 را ~~گفت: تو هم اینجا قرار گیر27 تا من28 بروم و از29 جهت تو طعام بیاورم20 چون نزد تجار31 رسید ~~گفت: در کشتی شما چه چیزاست؟ گفتند: جواهر و امتعه و عنبر23 و اشیاء نفیه3، گفت: با من PageV01P080 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0021.png) ~~چیزی هست که بهتر از مجموع اینها است1، گفتند: چه چیزاست؟ گفت: کنیزکی است2 که مثل او به ~~حسن3 صورت و9 سیرت کسی5 ندیده. گفتند: با ما بیع کن، گفت1: میکنم7 به شرط آنکه بعضی از ~~شما به مشاهدهآ او روند8 و با او حدیث بیع و شرا ننمایند9 و چنانچه او نداند با شما بیع کنم10 و بعد ~~از آنکه من از نظر شما18 غایب شوم او را اعلام کنید و تصرف نمایید، به همین قرار دادند و بعد از ~~مشاهده12 پسندیدند و به ده هزار دینار خریدند و مرد تمن13 را تصرف نموده15 از نظر ایشان غایب15 ~~شد19، تجار17 جمیله را گفتند18: تورا از خواجهآ تو خریدهایم19 برخیز20 و در کشتی نشین، ~~مستورة بیچاره به ضرورت در کشتی نشست و گفت: # چه طالع باشدم کز آسمان هر کاروان غم که آید بر زمین جز بر دل من بار نگشاید ~~و چون بعضی از تجار با بعضی بدگمان بودند21 او را در کشتی جواهر و آمتعه نشاندند و خود22 ~~در کشتی دیگر قرار گرفتند و روانه شدند. اتفاقا بادی عظیم وزید23 و کشتی که در آن تجار بودند24 ~~غرق شد25 و کشتی که در آن امتعه و جواهر28 و جمیله27 بود28 سالم به جزیره ای رسید. مستوره زمام PageV01P081 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0022.png) ~~کشتی را بر درختی بست1 و از کشتی بیرون آمد و2 در آن جزیره مسکن ساخت. خدای تعالی به3 ~~پیغمبری که در میان5 بنی اسرائیل بود وحی فرمود که نزد آن5 پادشاه رو و21 بگو7 در ms013 فلان8 جزیره ~~شخصی است9 و خدای10 تعالی میفرماید11: که تو و12 هر که در مملکت تواست نزد او روید و گناه ~~خود را13 براو عرض کنید18 و ازاو غفران16 طلب نمایید12 که مغفرت او مغفرت من است17. ملک با ~~اهل مملکت18 متوجه آن19 جزیره شدند20 عورتی را21 دیدند برقع22 انداخته، اول ملک پیش رفت و23 ~~گفت8: این قاضی نزد25 من آمد و گفت24 زن برادر من زنا کرده قبل27 از آنکه به بینت28 بر من ~~واضح شود29 حکم به20 رجم او31 کردم، اکنون32 از آن خایفم که مبادا23 حکم به غیر حق کرده ~~باشم و24 التماس مغفرت دارم، مستوره گفت : غفرالله لک، ملک نزد او بنشت. بعد از آن شوهر PageV01P082 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0023.png) ~~او1 پیش آمد و گفت: من2 زنی داشتم ضالحه و3 به حکم ملک از پیش او رفتم8 و بعد از ~~مراجعت، برادر من گفت او را به سبب زنا رجم کردند5، من ازاین خایفم که مبادا ~~در حق او تقصیری1 کرده باشم7، طلب غفران میکنم8، مستوره گفت: غفرالله لک، او نیز هم9 آنجا ~~بنشست. بعد از آن قاضی0 پیش آمد و احوال خود و مستوره چنانچه بود11 بازنمود12و در ~~حضور ملک و جماعت13 به کذب و افتری و گناه15 خود معترف شد و مغفرت طلبید15، مستوره ~~گفت: غفرالله لک، و به شوهر12 گفت: بشنو که چه میگوید.17 بعد از آن عابد پیش آمد و ~~گفت: آن زن را من شب18 از دیر بیرون کردم، میترسم که ناگاه او را به سعی هلاک ~~کرده19 باشد و20 طلب مغفرت21 میکنم، مستوره گفت: غفرالله لک. بعد از آن وکیل عابد پیش آمد و ~~قصه خود عرض کرد22، گفت23: طفل عابد را من کشتم و بر آن زن افتری28 بستم25 و طلب مغفرت ~~می نمایم21، مستوره عابد را گفت: بشنو که چه میگوید و27 گفت: غفرالله کک. پس مرد مصلوب28 ~~بیش آمد و29 احوال خود و مستوره را عرض داشت و التماس ms014 مغفرت نموذ مستوره گفت: لاغفرالله PageV01P083 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0024.png) ~~لک1. پس شوهر3 را پیش طلبید3 و گفت: منم زن تو8، این5 که شنیدی قصهآ پر غصه من است2 آنچه ~~من از مردم دیدم من بعد با7 کسی اختلاط8 نخواهم کرد9 و ازاین جزیره بیرون نخواهم آمد و دراین ~~مقام تا زندهام10 به عبادت خدا مشغول خواهم بود.11 کشتی و هرچه12 در کشتی12 بود بدو ~~واگذاشت18 و او را با پادشاه و سایر مردم روانه ساخت15 و خود منزوی شد و به برکت تقوی از ~~شداید عظیمه مثل رجم و تهمت وکیل عابد و بندگی تجار12 نجات یافت و ~~رضا17 و مغفرت او مقرون به رضا و مغفرت خدای18 تعالی گشت. # باب دوم: در شجاعت19 # شجاعت، صرف قوت غضبی است از مقتضای هوای نفس به مقتضای شرع و عقل در مخاصمات ~~و20 مخالطات با مردم، و آن وقتی متحقق میشود21 که نفس22 سبعی اطاعت و انقیاد نفس ملکی نماید ~~و در امور اقدام به حسب رای او کند و آن از اصول کمالات خلقیه23 است و حلم"2 و ثبات و تواضع ~~و تحمل و حمیت و بلند همتی از انواع جنس شجاعتاند. و شجاع آن را گویند که حذر او از ~~ارتکاب امری قبیح25 شنیع زیاده22 از حذر انصراف حیات بود. و از شرایط شجاعت آن است که اقدام PageV01P084 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0025.png) ~~در امور1 به محل خود و به مقدار حاجت و2 به وقت خود و به3 مقتضای مصلحت و حکمت نماید و ~~فکر در عواقب امور نکند، چنانچه5 امیرالمؤمنین صلوات الله علیه وآله9 می فرماید1: من کثر فکره ~~فی العواقب لم یشجع و از شداید و آلام و محن7 گریزان باشد8، و إذاحل9 القلدر بطل الخذر3 را10 ~~نصبالعین خود ساخته از مرگ خایف نبود. ~~رباعی: ~~از مرگ حذر کردن دو روز سزا11 نیست روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست ~~روزی که قضا باشد کوشش نکند سود روزی که قضا نیست ms015 در آن مرگ روا نیست12 ~~و فیالواقع تا مرد از سر جان نگذرد13 در معرکهآ مردان نامدار نشود و کار مردان16 نتواند کرد و توقع ~~شجاعت ازاو نتوان داشت. ~~بیت: # عروس ملک کسی در کنار گیرد تنگ که بوسه بر لب شمشیر آبدار نهد15 ~~و هر که اثری از شجاعت و رجولیت در جبلت11 او مثبت باشد، هر آینه وقت ملاقات آفات نفس ~~خود را صیانت تواند17 کرد و اگر بد دلی و فرار18 به خود راه19 دهد بیشک اسیر20 مصایب و نوایب ~~گردد. و شجاعت چنانکه21 ستودهآ خلق است محبوب حق است. و رسول (ص)22 فرموده: ان الله PageV01P085 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0026.png) ~~یحب الشجاعه1 ولو علی قتل حیة62. و امیرالمؤمنین (ص)3 فرموده: الشجاعه نصره حاضره و فضیلة ~~ظاهرة.9 و ثمرة شجرة شجاعت حصول مقاصد دین و دنیا است.و امیرالمؤمنین2 و قاتل المشرکین و ~~یعسوب الدین و وصی سیدالمرسلین7 ~~شعر: ~~آنکه به تیغ دوسر، سرزتن عمرو کند و آنکه به گرز گران، گردن عتر شکست ~~آب حسامش8 نشاند آتش یاجوج کفر ضربت شمشیر او سد سکندر شکست ~~برمرخ اصحاب دین فتح شد ابواب فیض9 صولت بازوی او تا در خیبر شکست ~~یعنی: اسدالله الغالب10 علی ابن ابی طالب صلوات الله علیه و آله به یک ضرب11 شمشیر آبدار که ~~به شجاعت، بر ران عمرو نابکار زد، ثواب آن در میزان عدالت12 یزدان افزونتر از عبادت انس و جن13 ~~بلکه از طاعت خلق زمین و آسمان آمد.19 و رسول15 (ص) فرموده: ضربة علی یوم الخندق افضل ~~من عباده الثقلین"و به روایتی دیگر: لضربة علی یوم الخندق احب الی من أعمال أمتی إلی یوم ~~القیامة.8 ~~حکایت: در بلاد ماورالنهر درویشی مکن داشت که به قلت مال و کثرت عیال، پایمال دوران بود ~~و آثار فقر و فاقه از وجنات17 او عیان. و از ورق حرفت خود غیر از حرف18 الفقر سنواد الوجه فی ~~الدارین6 نخوانده بود. و از نتایج کار خود جز از کلمهآ ms016 کاد الفقر آن یکون کفرا* چیزی ندید19 عنایت PageV01P086 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0027.png) ~~آزلی و لطف1 لم یزلی او را پسری2 کرامت فرمود3 که صبح سعادت از ناصیهآ او پیدا بود و آختر دولت ~~از جهبه او هویدا. # همیون طلعتی،، فرخ جمالی مبارک مقدمی، فرخنده فالی ~~که به یمن مقدم او کوکب هابط پدر، میل به اوج شرف نمود و به برکت وجودش آختر وبال او6 ~~رو به اقبال آورد.7 روز به روز کار او در تزاید و تضاعف میبود و در تربیت و تمشیت پسر جهد ~~تمام و سعی ما لاکلام مینمود.8 لیکن پسر9 در ایام صبی10 با طفلان سخن از تیر و کمان گفتی و ~~بازی11 با سپر و شمیر کردی و در مکتب وقت تعلیم خط، گفت و گوی نیزه خطی داشتی و غیر از ~~حرف شجاعت و دلاوری از صفحهآ کاینات چیزی نخواندی و در سرحد بلوغ همیشه دست در گردن ~~شمشیر داشتی و نیزهآ بلند بالا12 را تنگ در آغوش کشیدی و با عروس مملکت و مخدرهآ سلطنت ~~عشق13 بازی نمودی، تا در شجاعت و جلادت و جرأت و رجولیت کار او به جایی رسید و مهم او ~~به غایتی انجامید که به نوک نیزه جانسوز خال از رخ ماه ربودی و به ناوک جگردوز، سر18 طایر را بر ~~فلک دوختی و از سهم تیرش زهره شیر گردون چاک15 شدی و از صولت گرز مرد افکنش گاو زمین ~~را دل در بدن لرزیدی. ~~نظم: # نهادی اگر رایض عزم قهرش به روز و غازین به پشت تکاور # زسهم دم تیغ و گرزش12 کشیدی17 مه و مهر بر تارک خویش مغفر # زآمد شد رمح و گرز گرانش8 زمین و زمان را شدی وضع دیگر19 PageV01P087 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0028.png) # شدی در زمین شیر1 گردون گریزان چو گاو زمین جانب چرخ اخضر ~~اتفاقا لشکری جهت2 تسخیر بلاد متوجه آن صوب شد و3 پادشاه آن حدود را به واسطهآ کنرت5 ~~انصار و اعوان ایشان و ms017 عدد موفور و غلبه نامحصور، تاب مصادمت9 و1 قوت7 مقاومت با ایشان نبود. ~~به ضرورت به شیر سمرقند متحصن گشت8، لشکر بیگانه شهر را محاصره کردند و9 مهم به جایی ~~رسید که مردم شهو دست از جان شستند.10 پسر دلاور را حمیت رجولیت11 برآن داشت که12 از شهر ~~بیرون تاخت13 و به نیروی همت18 و شجاعت با ایشان در آویخت و به یک حمله جمله را درهم ~~شکست، بعضی را به تیغ بی دریغ15 در آورد و12 بعضی17 قرار بر فرار18 داده19 به مقتضای اذا طلع ~~الصباح ألطفی المصباح*، منهزم ومبتدد20 ومتفرق شدند. ~~بیت: # گریزان شدند آن دلیران همه چو از شیر غرنده آهو رمه ~~پادشاه چون حال براین منوال دید با لشکر خود از شهر بیرون آمد و در21 عقب ~~الشکر شکسته تاخت22 و بر ایشان مظفبر و منصور گشت23 و25 چون آن دلاوری20 از26 پسر PageV01P088 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0029.png) ~~مشاهده کرد در تربیت و تمشیت1 او کوشید و2 سپهسالاری ~~لشکربدو4 تفویض فرمود5، و بعد از مدتی که ملک شربت کل نفس ذانقه الموت5 چشید و سر ~~در نقاب ازجعی الی ربک55 کشید. ارکان دولت چون آثار جلادت و6 مردانگی و علامات عدالت و7 ~~فرزانگی در پسر دلاور مشاهده نموده بودند8 پادشاهی بدو9 قرار دادند و درویش زاده را10 به میامن ~~شجاعت خلعت همت11، به طراز سلطنت زینت یافت12 و اکثر ممالک آفاق را13 به تحت تصرف در ~~آورد. ~~بیت: عروس ملک نسازد مگر به دامادی که اول از17 گهر تیغ داد کاوینش # باب سیم: در عدالت ~~عدل10 مساوات12 مرعی داشتن است در امور، به حیثیتی17 که مودی به کمال شود و مستلزم ~~فضایل نفسانیه بود و آن وقتی متحقق شود که نفوس ثلاثه به اتفاق یکدیگر قوت ممیزه را امتثال و ~~إنقیاد نمایند، به مرتبه ای که اختلاف هوا و هوس را در نفس مدخل نماند.18 و عادل کسی را گویند ~~که امور نامتساویه19 و نامتناسبه را مساوات و مناسبت ms018 دهد و از اخلاق و خصال ملوک هیچ خصلتی ~~اشرف20 از عدالت نیست که نتیجهآ برکت آن در جهان شایع است و ثمرهآ آن به خاص و عام ~~متعدی21. PageV01P089 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0030.png) # گردن عقل از هنر آزاد1 نیست هیچ هنر خوبتر از داد نیست # داد کن از همت مردم بترس2 نیم شب از بانک تظلم3 بترس # هر که دراین خانه شبی داد کرد خانهآ فردای خود آباد کرد ~~و در کلام مجید وارداست : وآقسطوا ان الله یحب المقیطین.56 و رسول الله (ص) فرموده: عدل ~~ساعهآ خیر من عباده ستین سنه 66 و به روایتی دیگر: عدل ساعهآ یعدل عبادة سبعین سنه7 655 و ~~بالعدل قامت السموات والآرض. 550 ~~نظم: عدل کن زآنکه در ولایت دل در پیغمبری زند عادل # شاه عادل بود به ملک اندر نایب کردگار وپیغمبر ~~و پادشاه را سزاوار آن است که ده خصلت، شعار و دثار خود سازد و از آن عدول نفرماید9 تا به ~~وسیله آن اذخار نیک نامی و جذب منافع جهان پناهی1 و کسب سعادات دو جهانی1 تواند کرد: ~~خصلت اول: انجاح12 حاجات است. پادشاه را صواب آن است که انتظار اریاب حاجت بر درگاه ~~خود حقیر نداند و حاجت حاجتمندان را در نقاب تعویق ندارد13 و قضای حاجات12 را فوزی عظیم ~~داند و تا مومنی را حاجتی باشد به هیچ عبادت15 نافله مشغول نشود، که گزاردن حاجت مومن از ~~همه9 فاضلتراست. و رسول (ص)17 فرموده: من کان فی حاجه آخیه المؤمن کان الله فی حاجته و من ~~قضی لآخیه المسنلم18 حاجهة کان کمن خدم الله تعال عمره PageV01P090 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0031.png) # بیت: # چند روزی زقوی دینان باش در پی حاجت مسکینان باش # شمع شو، شمع که خود را سوزی تا بدان بزم کسان افروزی # خاطر از دایه1آ خود خالی کن2 زین هنر پایه خود عالی کن3 ~~حکایت: مروی است از عبدالله عباس قدس سره که امام حسن (ص) در مسجدالحرام. ~~معتکف بود، در محل طواف ms019 شخصی نزد او5 آمد و گفت: یا بن رسولالله فلان کس را مبلغی در ~~ذمت2 من است و ارادة حبس من کرده، امام علیه السلام گفت7: نزد من مالی حاضر نیست که از ~~جهت تو ادا کنم8، گفت: در استخلاص9 من سخنی بگو، امام طواف قطع نمود10 و نعلین در ~~پای مبارک کرد11 تا بیرون رود12، من گفتم: یابن رسول الله مگر اعتکاف13 فراموش کردهاید؟16 ~~امام فرمود: فراموش نکردهام لیکن از15 رسول الله (ص) شنیدم که گفت19: من قضی آخاه ~~المؤمن حاجه کان17 کمن عبدالله عزوجل تسعة الااف سنهصانما18 نهاره قانآما لیله. وبه ~~. روایتی دیگر: من سعی فی حاجةاخیه المسلم فکانما عبدالله عزو جل تسعة الاف سنه صائما ~~نهارهآ قائما لیله519 PageV01P091 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0032.png) # گوش بر قصهآ محتاجان دار کار حاجت طلبان زود1 برآر # تا بود حاجت حاجتمند نیست خوش طاعت دیگر چندان2 ~~حکایت: شنیدهام که شبی3 درویشی از درویشان عالیشان با مریدان حقیقت دان در خلوت ~~خاص صحبتی گرم داشت و سخنی چند در حقایق و معارف می پرداخت و در آن حالت می گفت. ~~نظم: # چنان خوش خلوتی دارم که خود هم نیستم محرم ~~برو ای عقل نامحرم که امشب با خیال اوچنان خوش خلوتی ~~در آثنای2 محاورات و مکاملات ایشان ترکی آجنبی فجاءت7 در آن مجلس حاضر شد، درویشان ~~چون زلف مهوشان، از آمدن او درهم و8 پریشان شدند و به ضرورت با او در ساختند تا روغن چراغ ~~رو به نقصان آورد9 و نزدیک انطفاء10 چراغ شد، شیخ به یکی از خادمان اشارت کرد11 که در ~~آوردن روغن12 تعللی نما، شاید که این مرد13 از صحبت ما دور شود، مرد ترک به فراست ~~دریافت18 آب به عوض روغن در چراغ ریخت، چراغ15 مشتعل شد و مجلس19 منور ~~گشت. حاضران ازاین27 صورت تعجب نمودند، درویش18 مرد ترک را19 در بغل ~~گرفت و عذرها خواست و نوازشها کرد20 و از کیفیت حال21 تفحص نمود، ترک23 گفت: من ~~مدتی از ms020 مقربان پادشاه بودم و کار من انجاح مآرب و مطالب درویشان و PageV01P092 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0033.png) ~~عج زه و مساکین1 بود و2 حاجت ایشان از من مکفی میشد3 به وسیلهآ آن ~~خدمت این مرتبت یافتم. ~~خصلت دوم*: احسان است. و احسان2 نیکوکاری است با خلق خدا به موضع خود و در قرآن7 ~~مجید وارداست8: إن الله لا یضیع آجر المحسنین والله یحب المحسینین90. وحضرت ~~رسالت10 (ص) میفرماید11: آلانسان عبید الإحسان. 53 و امیرالمومنین (ص) فرموده : آلایخسان راس ~~الفل والاحسان یقطع السان * *125 # هر که کردی به جای13 او احسان مال دادی و مرد بخریدی16 # هم ضمیرش به مهر پیوستی هم زبانش زهجو ببریدی ~~حکایت: آوردهاند که حسان ثابت15 در زمان جاهلیت، هجو حضرت رسالت12 (ص) گفته بود17 ~~حضرت به قطع زبان او امر فرمود. یکی از اصحاب خواست تا18 او را به موضع سیاست رساند و ~~زبان او را قطع کند19 در راه با امیرالمؤمنین20 ملاقات نمود21 و کیفیت حال به موقف عرض رسانید، ~~امیرالمؤمنین23 حسان را از دست او ستد23، و بدین26 قطع25 نمود که خانه ای در بهشت به یکی از PageV01P093 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0034.png) ~~انصار فروخت و آن مقدار زر گرفت که از حساب بیرون بود و به حسان موهبت فرمود1. حسان چون ~~آن احسان دید از سر اخلاص مسلمان گردید2 و به صدق تمام مداح خاندان شد3 و این شعر4 از ~~جمله مدایح اوست: # قیل لی قل لعلی مدحا ذکره یحمد نارا موصدة4 # قلت لا أقدم فی مدح امرء حار ذو اللب الی آن عبده6* # والنبی المصنطفی قال لنا لیلة المعراج لما صعده** # وضع الله بظهری یده فاحس القلب قدان یرده *** # و علی واضع آقدامه فی محل وضع الله یده ~~و ماحصل مضمونش به فارسی این است: ~~در شب آسری زروی مرحمت یزدان پاک دست قدرت را به دوش سید بطحا نهاد # حضرت شاه ولایت را به بین قدر و شرف کز سر تمکین به جای دست قدرت پا نهاد5 ms021 ~~و بیاید دانست که هر تخمی که در مزرعه2 عمل بکارند بسی بر نیاید که بر آن بردارند، پس هر که ~~طلب نیکومی دارد باید که به جز7 تخم نیکی نکارد،و هر که شجرة طیبهآ نیکی در زمین دل8 بنشاند ~~ثمره آن در هر دو جهان نیکی ستاند9 واین عک10 بالعکس. ~~بیت : # نیک و بد ملک به کار تواند در بدو نیک آینهدار تواند # کفش دهی باز دهندت کلاه پرده دری پرده درندت چو ماه ~~حکایت: آوردهاند که یکی از ملوک11 بغداد غلامی داشت خورشید روی12 مشک موی13 که بهحسن ~~صورت و سیرت بی نظیر بود، و در هر بند مویش صد دل اسیر و16چون قابل تربیت بود مقبول طبع PageV01P094 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0035.png) ~~ملک1 شد و او را به فرزندی خود قبول نمود2 و چون او را بسیار دوست داشتی یک نفس3 از خدمت ~~خود8 جدا نگذاشتی.5 اتفاقا روزی ملک2 به رسم تفرج به کنار7 دجله رفته بود، از قضای الهی غلام ~~در آب افتاد و آب او را در ربود و8 از نظر مردم غایب ساخت، و9 چندانکه سیاحان10 و ملاحان در ~~جستن او سعی بیشتر کردند کمتر یافتند، همانا از تموج آب در11 مرور12 دهور بر13 کنار ~~دجله حفره ای پیدا شده بود، پسر چون به حوالی حفره رسید بیاختیار در حفره افتاد وآنجا16 ~~بماند وکس15 را ازاین حال خبر"1 نه17. القصه قصه18 ملک19 به جایی رسید که از ~~فرقت20 پسر بیصبر و آرام شد و بیم آن بود21 که دیوانه شود، ملاحان را طلبید و ~~تهدید22 و23 وعید نمود و28 به هر طریق که توانست25 مبالغه در باب پیدا کردن21 غلام کرد ~~و گفت: هر که او را پیش من آورد27 اگرچه مرده باشد28 هزار درهم بدو دهم.29 ملاحان به ~~اطراف و اکناف دجله به سباحت30 شتافتند تا بعد از هفت روز پسر را در آن حفر PageV01P095 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0036.png) ~~یکی از ایشان پیش ملک1 آمد و گفت: اگر ms022 او را زنده بیاورم چه2 میدهی؟ گفت: پنج هزار ~~درهم بدهم. ملاحان پسر را پیش ملک آوردند3، آنچه قبول کرده بود داد5 و از ملاقات او بسیار ~~متبهج و مسرورگشت1، گفت7 اول طعام حاضر کنید تا پسر بعد از هفت روز طعامی تناول ~~نماید98. پسرگفت: من سیرم. ملک10 گفت: مگر از آب دجله سیر شدهای؟ پسرگفت: من هر روز چند ~~قرص نان11 می دیدم12 که بر روی آب میآمد13، یک دو قرص از آن می گرفتم و تناول مینمودم و بر ~~هر"1 قرص نان نوشته بود که15 محمد الاسکاف. ملک19 به احضار محمد17 مبالغه نمود18، او را حاضر ~~کردند19 و کیفیت20 استفار نمودند28، گفت: من به سبب آنکه شنیده بودم که22 ~~تو نیکویی کن"2 و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز24 ~~چون نیکی25 دیگر مرا29 میتر نبود27 یکال است که هر روز چند قرص نان در آب میانداختم28 ~~و متظر جزای آن میبودم29. ملک گفت تا30 یک قریه از قرای بغداد به ملکیت بدو دادند23 و براو مسلم PageV01P096 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0037.png) ~~داشت1 و به واسطهآ احسان و نیکوکاری در اندک مدت متمول و محتشم2 گشت. آحسن اذا کان امکان ~~ومقدرة فلن یدوم علی الاحسان إمکان3 ~~بیت: هر که به نیکی عمل آغاز کرد نیکی او روی بدو باز کرد ~~خصلت سیم: اجتناب از بدی است با نیکان. و همچنانکه به حکم هل جزاء الإحسان الا ~~الإحسان * * نیکی را نیکی جزا است5، به مقتضای من عمل سییة فلایجزی إلا مثلها* * بدی را نیز ~~مکافات بدی7 مهیا است. و یقین است که هر که دیدهآ اعتبار بگشاید و سر آیت8 فمن یغمل مثقال ذره ~~خیرا یره و من یعمل منقال ذرةشرا یره در دل او سرایت کند، او را شبهه در معنی مکافاتنماند. ~~بیت: # جهان آینهآ عدل است شاید که هر چیزی که بیند وانماید # چو بد کردی مشو ایمن زآفات که واجب شد طبیعت را مکافات ~~حکایت: اسکندر در ms023 امضای احکام بی مشاورت ارسطو شروع9 نمیکرد، و بیرای او در آوامر و ~~نواهی مدخل نمینمود. همانا10 روزی به خلاف عادت و حکمت11، حکمی12 ازاو به نفاد ~~رسیده3 بود، ارسطو چون18 آن را شنید تغیر کرد15. اسکندر را قوت غضبی مستولی شد و16 به ارسطو ~~گفت: تو مخالفت حکم ما17 میکنی و تغیر در حکم من مینمایی18، نمیترسی که تورا به قتل PageV01P097 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0038.png) ~~آورم1 یا عضوی از اعضای تو3 قطع نمایم3. ارسطو گفت: نمیتوانی زیرا که کسی دیگر هست که در ~~تو متصرف است چون من کسی را نگشتهام و5 عضوی از اعضای کسی به غیر حق قطع ~~ننمودهام و بدی نکردهام، او نگذارد که از تو بدی به من برسد. بلی2 توانی7 که یک هفته مرا محبوس8 ~~سازی9، چه برای من تو10 کسی را11 محبوس کردی12، بعد از آن بر من واضح شد که به ~~غیر13 حق بوده18 مدتی است15 که منتظر مکافات آنم. # هر که او نیک میکند یا بد نیک و بد هرچه12 میکند یابد ~~حکایت: آوردهاند که در خطهآ سبزوار پادشاهی بود متغیظ17 و هوشیار که رای عالم آرایش شمع ~~شبستان مملکت بودی و فکر صواباندیش او به یک تأمل، هزار عقده مشکل گشودی. ~~نظم: # چو رأی خرده دان در کار بستی به یک تدبیر صد لشکر شکستی ~~لیکن چون قوت غضبی او بر نفس ملکی18 مستولی بود18، پا از جاده عدل و احسان بیرون نهاده20، ~~دست تعدی و تسلط دراز کرده بود، هم لشکر از بیداد او راه گریز جته بود21 و هم رعیت از تعدی ~~او دست از جان شته. اتفاقا روزی22 عنان عزیمت به صوب شکارگاه انداخت23، چون مراجعت ~~نمود منهیان را24 امر کرد تا منادی زدند25 که: ای کافهآ آنام از خاص و عالم بدانید که آینهآ دل ماتا PageV01P098 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0039.png) ~~امروز از غبار ظلم و بیداد بینور شده بود و دیدهآ ادراک از مشاهدهآ جمال1 عدل و داد محروم و ms024 ~~مهجور گشته و2، بعد الیوم در دادگستری و رعیت پروری ثابت قدم خواهیم بود.3 رعایا و لشکریان به ~~مژده8آ باران رحمت بی دریغ پادشاهانه5 چون سبزهآ بیصفا2 که در خشک سال بلا از تف سموم عنا و ~~حدت حرارت هوا پژمرده باشد سرسبزی از سر گرفتند، و7 چنان شد که به یمن معدلتش، گنجشک ~~در خانهآ چشم باز آشیان یافت8 و گوگرد از صولت آتش آمان9. یکی از محرمان جریم سلطنت در ~~محل فرصت از کیفیت این10 حال سوال کرد، فرمود11 که: من آن روز که12 به ~~شکار رفته بودم دیدم که سگی در عقب13 خرگوشی دوید و استخوان پایش15 به دندان خایید10، ~~فیالحال پیادهای سنگی12 انداخت و پای آن سگ17 شکست18 و پیاده هنوز چند گام19 نرفته بود که ~~اسبی20 لگد بر پای او زد و بشکست21 و آن22 اسب هنوز قطع مسافت اندی راهی نکرده بود3 که ~~پایش به سوراخی فرو رفت28 و بشکست. من25 چون از آثار دوران فلک واقف گشتم و22 از آلام ~~نیران درک27 خایف بودم28 درخت ظلم و بیدادآ از زمین دل 2 برکندم و نهال عدل و داا در روضهآ جان ~~و حدیقه22آ جنان نشاندم. PageV01P099 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0040.png) ~~خصلت چهارم1: رفع بدی دیگران است از رعایا2. پادشاه عادل باید که به همین قانع نشود که ~~خود ظلم و ستم3 نکند و بدی و تعدی نفرماید بلکه مضمون5 آلملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع ~~الظلم را نیز منظور نظر اشرف فرماید و چنان سازد که هیچ کدام از مفسدان و متعدیان دست ~~تعدی و تسلط دراز نتوانند کرد و پا1 از دایرهآ عدالت و نصفت7 بیرون نتوانند نهاد و بر رعایا زور ~~و زیادتیی نتوانند کرد8 که ظلم ایشان همان ظلم پادشاه است و این صورت جزبه1 ~~اقامت حدود و10 نشر سیاست میتر نشود11 که ملوک، جباران متمرد را به سیاست مطیع و منقاد ~~گردانند و مفسدان و متعدیان را بدان منزجر و مستأصل سازند. ms025 ~~بیت: # گر نبود کن مکن12 خسروان خانهآ مظلوم بگیرد عوان ~~لیکن سیاست بر نهج ثبات و سکون و بعد از تفتیش و تحقیق باید فرمود تا بی گناهی به عقوبت ~~مأخوذ نشود. ~~بیت: # مکن اندر کشش خلق شتاب که تأنی است دراین کار صواب # هر که شد سر به زمین افکنده نشود جز12 به قیامت زنده # و آنکه زنده است خود از خوی درشت هر گهش خواهی بتوانی گشت"1 ~~و اگر نه پای بند سیاست پادشاهان دست تقلب مفسدان بسته دارد و15 درهای فساد بر اهل این11 ~~جهان گشاده شود و در آن جهان باز خواست از پادشاهان بود17. # بیخ ظلم از دل خود پاک بکن شاخ ظالم به سیاست18 بشکن PageV01P100 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0041.png) # بلکه آن1 بیخ چو برکنده شود شاخ ناچار سرافکنده شود2 # تیشه2 بر بیخ چو رانی گستاخ تازه بر جای کجا ماند شاخ # حیف باشد که در آن روز گران" از تو پرسند گناه دگران ~~حکایت: آوردهاند که پرویز9 روزی عزیمت1 شکار کرده بود7 و در آن محل، حرارت هوا به ~~مرتبه ای بود که از حدت آن، دل کوه چون موم نرم میشد و از تاب آفتاب، خاک صحرا چون آب ~~می گداخت. ~~نظم: ~~آتشکده گشته8 کوه و9 کان هم تفسیده10 زمین و آسمان هم ~~و11 چون از نشاط شکار بپرداخت12 و روی صحرا از چرنده13 و فضای هوا17 از پرنده خالی ~~ساخت، به دهی که در آن نزدیکی بود که چون خضر از سر تا پا حلهآ سبز پوشیده بود15 و چشمهآ آب ~~حیوان در درون آن18 جوشیده، ریاضش17 پر ریاحین18 و آزهارش چون روضهآ جان تابان بود19 و ~~جداول چشمه سارش چون جویبار حدیقهآ جنان درخشان20 نزول نمود تا21 از صعوبت گرما نجات ~~یافته22، ساعتی در آن آب و23 هوا بیاساید28 و در آن موضع در25 خانهآ پیر زالی21 باط عیش انداخت PageV01P101 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0042.png) ~~و مجلس عشرت بیاراست و گوش به آواز چنگ و ارغنون ms026 میداشت و شاه زاده1 را مرکبی بود از ~~برق جهندهتر و از باد صبا2 روندهتر. بیت: # گردون گردی زمین نوردی کز چشمهآ مهر آب خوردی # سنگی که زسم او یجستی مینای سپهر را شکستی # هرگاه3 که در عرق شدی غرق باران بودی و در میان برق # هر بار که در نورد رفتی صد باد صباء به گرد رفتی5 ~~چون آب روان به کشتزار دهقان سر داد و9 آتش در نهاد7 آن بیخان ومان نهاد8 و غلام شکر لب ~~شیرین حرکاتش، که رکابدار خاص بود، خوشهآ غوره9 از باغ آورده بود.10 صباح11 دهقان رو به درگاه ~~پادشاه12 هرمز آورد و شکایت از پسر او کرد و صورت حال به موقف عرض رسانید، پادشاه13 از آنجا ~~که غایت عدالت او بود حکم همایون به امضا رسانید که مرکب پرویز را بی کردند و18 چنگ و ناخن ~~چنگی15 شکستند12 و غلامش17 به دهقان18 و رخت و تختش را19 به صاحب خانه بخشید. ~~شعر: # سیاست بین که می گردند ازاین پیش نه با بیگانه، با دردانهآ خویش # کنون گر خون صد مسکین بریزند زبند یک قراضه برنخیزند ~~خصلت پنجم فرمان روآیی است20. بزرگان گفتهاند که فرق میانه21آ پادشاه و ~~دیگران آن است که پادشاه فرمان رواست و دیگران فرمان بر و22 پادشاه PageV01P102 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0043.png) ~~حاکم است و ایشان محکوم. پس هر گاه که فرمان1 پادشاه نافذ نباش # اشد ~~میان پادشاه و دیگران فرقی چندان نبود2، و مفسدان و متعدیان دلیر ~~شوند و عجزه از دست ظلمه3 پایمال جفا گردند و روز جزا معاتبه4آ آن با ~~پادشاه رود2 و مطالبت آن ظلم ازاو کنند. ~~بیت : # اگر شاه با داد، فرمان رواست رعیت ازاو در پناه خداست # و گر زانکه فرمان روایش نیست7 به فرمان دهان8 آشناییش نیست9 # تو او را به شاه جهانبان مخوان زشاهنشهان10 چون ندارد نشان ~~حکایت: آوردهاند که سلطان محمود غزنوی حاکمی به خراسان فرستاد بیباک و ظالم نهاد، که ~~بعد از ms027 احیای مراسم ظلم و بیداد متمولی11 را به بهانه محبوس12 ساخت و مخزن او را از ذخایر و ~~دفاین بپرداخت13 و ضیاع و عقار او18 متصرف شد، مرد مظلوم به حیله از حبس گریخت15 و به ~~سلطان رفت و کیفیت حال19 معروض داشت، سلطان بعد از اطلاع بر آن به انفاذ فرمان جهان مطاع ~~به مدعای او حکم فرمود17، مرد مظلوم فرمان به مهر همایون رسیده ستد و18 روانه شد و به مطالعهآ ~~حاکم ظالم رسانید، حاکم با خود مقرر کرد که19 این مرد دیگر باره بدین راه دور نخواهد رفت20، ~~چندین اموال و ضیاع21 تسلیم22 نمودن وجهی ندارد، گوش به فرمان سلطان نکرد و چیزی به تصرف PageV01P103 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0044.png) ~~102انمان آورار پشت دار ~~او نداد. مظلوم در1 روز به درگاه سلطان توجه نمود و صورت احوال2 به موقف3 عرض رسانید، ~~سلطان به امضای فرمان5 امر فرمود9، مظلوم گفت: یک بار فرمان2 بردم خواند و بدان عمل ننمود این ~~بار7 همان حکم خواهد داشت8، سلطان گفت: بر من فرمان دادن است اگر او نشود خاک بر سر کن. ~~مرد مظلوم بی محابا گفت: ملازم پادشاه حکم او نمی شنود مرا9 خاک بر سر باید کرد. این سخن در ~~سلطان مؤثر آمد10 و گفت: راست میگویی تو را خاک بر سیر نباید کرد بلکه مرا11 باید کرد.12 در ~~زمان ملازمی غیور13 خونخوار فرستاد و حاکم ظالم را مواخذه18 ساخت و بعد از ایذا15 و اهانت11 ~~بلیغ او را بر دار آویخت و17 عبرت دیگران شد و18 بعد از آن هیچ کس تمرد حکم پادشاه نتوانست ~~نمود19 وجهان20 از معدلت او آبادان گشت21 و نیکنامی او جاوید22 بماند. ~~شعر: # سر مخالف حکمت23 چو بر کنی از تن دگر به روی کسی نبود از خلاف تو خال # هم از مآثر عدلت جهان شود معمور هم از جهان ببرد صولتت24 غبار زوال # به دورعدل تو عالم چنان شود که رود به خواب آمن در ms028 آغوش شیر شرزه غزال # خصلت ششم: تیقظ25 و بیداری است . از سیرستوده ملوی آن است2 که در اموردین و دولت ~~و احوال ملک و ملت چنان متیقظ و بیدار و متفطن و هوشیار باشند2 که هیچ چیز ازآسرار أمرا و وزرا PageV01P104 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0045.png) ~~ولشکریان وعموم رعایا برایشان1 مخفی نماند.2 و مستخبران امین3 معتمد دین دار9، در هر شهری و ~~در هر دیاری تعیین فرمایند5 که تجسس و تفحص حالات نموده بر وجهی که کسی را برآن اطلاع ~~نباشد1، روز به روز مفصلا عرضه داشت نمایند تا اگر احتمال قصوری و فتوری در اساس سلطنت و ~~بنای عدالت ظاهرشود در تدارک آن7 امرفرمایند قبل از آن که چنان شود که تلافی آن به هیچ وجهنتوان. ~~علاج واقعه قبل9 از وقوع باید کرد10 دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست ~~و نیز آرکان دولت و آعیان مملکت11 چون بر تیقظ13 پادشاه و استخبار حالات13 اطلاع یابند جز بر ~~منهج صواب و سداد سلوک نتوانند نمود و از جادهآ عدالت و طریق نصفت14 پا بیرون نتوانند نهاد، و ~~این صورت15 وقتی متحقق شود که پادشاه همگی همت19 همایون به تدبیر مملکتداری و رعیت ~~پروری مصروف فرماید17 و جملگی18 اوقات19 عزیز را مستغرق خواب غفلت نسازد.20 # نامت عیونک والمظلوم منتبه یدعوا علیک و عین الله لم تنم*21 # شاه که شب تا به سحر می، خورد روز بخسبد غم دین کی خورد ~~ومضمون حدیث حضرت رسالت22 (ص) که: حفت3 الجنه بالمکاره و حفت النار بالشهوات0، ~~وکلام دررانتظام امیر المؤمنین (ص)2 که: عبد الشهوه ازل من عبد الرق و الشهوات سموم قایلات48، ~~رامنظور نظر همیون الساخته، از مقتضیات شهوات نفسانی و مآرب لذات جسمانی اجتناب فرماید2 PageV01P105 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0046.png) ~~نظم: # مرد شهوت پرست را دژخیم1 بتر از بت پرست خواند حکیم # بندهآ بطن و شهوت و2 لذات بتر از بندهآ عزی و منات ~~و شامت3 متابعت شهوات و نکبت9 موافقت نفس و هوا از حد تقریر ms029 افزون و از حیطهآ تحریر ~~بیرون است و معارضه4آ آعادی7 دین و دولت و تغیر ملک و ملت از نتایج آن است. و مصداق این ~~مقال حکایت پادشاه زاده8 چین است که به شومی متابعت شهوات9 از پادشاهی به گدایی افتاد.10 ~~حکایت: آوردهاند که در دارالملک چین ملکی بود که صیت شوکت و آبهت او به گردون رسیده ~~بود و ماه آسمان حلقهآ چاکری او در گوش جان کشیده و11 خزاین و دفاین او از اموال12 قارون افزون ~~بود و ضیاع و عقار او از حد و عدد13 بیرون. و آن18 پادشاه را یک پسر بود با جمالی که گل تازه را ~~نضرت عارضش مایهآ خوش رنگی وام دادی و مشک چین، عطر15 ازهر چین زلفش گدایی کرده12، ~~در میان جان ذخیره نهادی. ~~شعر: ~~دسته گلی از درخت شاهی شایستهآ تاج و تخت شاهی ~~صد ترک ختن غلام رویش صد فتنه به چین ز17 شام مویش ~~در زلف، هزار چین نهان داشت در هر چینی هزار جان داشت8 ~~جان داده بتان چین برایش آهوی ختن، سگ سرایش PageV01P106 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0047.png) ~~پادشاه را چون لشکر آجل بر کشور بدن1 تاخت و رخت عمر عزیزش2 را یغما ساخت، اقلیم فانی ~~را گذاشته به تسخیر ملک باقی به سر حد3 عدم متوجه شد. # بیت: # عالمی را گرفته بود به عدل رفت تا عالمی دگر گیرد ~~پادشاهی به پسر انتقال یافت و پسر ملک را چون نفس ملکی مقهور قوت شهوی بود اکثر اوقات ~~با کنیزان ماه رو خلوت ساختی و با معاشران خوش خو به عیش و5 عشرت مشغول بودی و به احوال ~~ملک و مملکتداری5 نپرداختی و از تصاریف أمور و تقالیب دهور اندیشه نکردی و چندانکه وزرا و ~~آرکان دولت نصحیت نمودندی1 مفید نیفتادی7 تا مهم به جایی رسید که لشگریان پا از دایرهآ عدل8 و ~~داد بیرون نهاده9، دست تعدی و بیداد10 بر رعایا دراز کردند و رعیت از دست ظلم ms030 ایشان پایمال شد11 ~~وکار ملک بیرونق و درهم12 گردید. ارکان دولت چون حال بدین13 منوال دیدند ناچار یکی را از ~~خویشان پادشاه که به مزیت18 عقل و درایت و صفت عدالت و شفقت موصوف و معروف بود15 ~~برگزیدند و تاج و تخت12 سلطنت را به وجود او17 زینت دادند و به یمن معدلت و رأفت، جهان18 به ~~فرمان او شد و ملکزاده همچنان19 به عشرت مشغول میبود20 تا تمام خزاین و دفاین پدر را خرج ~~نمود و چون چیزی نماند معاشران ازاو گریزان شدند. ~~نظم: PageV01P107 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0048.png) ~~و1 ملکزاده بیمال و اسباب و بی کس و تنها ماند و2 آخر الامر جلاء وطن اختیار کرد3 و به شومی ~~فق و پیروی شهوات5 کار او از پادشاهی و جهانداری به گدایی و بینوایی قرار گرفت و به کلی ~~مستاصل و مستهلک گشت.5 و هم براین منوال است قصهآ بازرگان زادهآ بلخی. ~~حکایت: آوردهاند که در بلخ، بازرگانزاده ای بود که بعد از وفات پدر بر یکی از فواحش خرابات ~~که عارض نازنینش عروس آفتاب را در حجاب اضطراب پنهان ساختی و طرهآ پر چینش جعد سنبل را ~~در بیچ و تاب انداختی. ~~بیت: # خجل رویی ز رویش مشتری را چنان کز رفتنش کبک دری را # رخ2 از باغ سیک روحی نسیمی دهان از نقطهآ موهم7 میمی8 # گشاده طاق ایرو تا سر دوش9 کشیده طوق غبغب تا بناگوش ~~عاشق شد و10 اموال موروثی پدر را با او و11 حریفان پیاله و یاران12 نواله تلف کرد13 و ~~کار او در تهلکه افتاد.18 رفیقان چون او را بدان سان15 دیدند روی ازاو گردانیدند و ~~از مصاحبت او مجانبت نمودند. یکی از دوستان قدیم روزی نزد او رفت، او را دید ~~برهنه و عریان19 وگلیم کهنه را نصفی در زیر خود انداخته17 و نصفی بر18 ~~خود کشیده19 گفت: هیچ حاجت20 داری تا روا کنم. بازرگان زاده گفت: حاجت من آن است که ~~مرا جامه ای ms031 به عاریت دهلی تا یکبار دگر به خانهآ معشوق23 خود روم و جمال عالم آرای او مشاهده کنم PageV01P108 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0049.png) # دوست مشفق، دستی جامه1 آورد و دراو پوشانید و او را به حمام برد2 و3 از آنجا به در خانهآ ~~معشوقهآ خراباتی رسانید. معشوقه چون او را دید5 گمان برد که مگر او را ثروتی حاصل شده1 و ~~پژمردهآ روزگار او7 طراوتی پیدا کرده، در بگشاد و او رادر خانه راه داد8 وازحال او پرسید. جوان آهی ~~سرد از دل پر درد بر کشید و9 گفت: این لباس را10 به عاریت استدهام11 و خود را به نزدیک تو ~~رسانیدهام تا، دیدهام یک بار دیگر به جمال تو بیاساید12. زن13 چون دانست که بیچاره مفلس و ~~پریشان است14 به استخفافی15 هرچه تمامتر او را از خانه بیرون کرد. آن مسکین زمانی بر در خانهآ او ~~توقف نمود12 به امید آنکه شاید براو ترحمی کند.17 آن18 فاحشهآ بیوفا19 کاسهآ آش شبانه از بام خانه ~~بر سر او ریخت. آن نامراد بدان20 حال به خانهآ خود رفت21 و در کنج خانه تنها، بییار و مونس و ~~رفیق بنشست22 و چندان آب حسرت از دیده ریخت که نابینا شد وعاقبتالامر23 به شامت متابعت ~~شهوات از گرسنگی و بیبرگی هلای گشت.28 ~~خصلت هفتم :25 حلم و وقاراست. حلم فرو خوردن خشم است در حین قدرت بر انفاذ آن"2 و ~~وقار ثبات و عدم تهتک و سبکساری است.27 و حلم مستجمع جمیع مکارم28 اوصاف و محاسن PageV01P109 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0050.png) ~~خصال است چه سعادات دنیوی و مرادات اخروی بدان1 منوط و متفرع2 است. و ملوک و حکام3 را ~~بعد از عدل صفتی پسندیدهتر از حلم8 و خصلتی ستودهتر از وقار نیست5 و منافع آن نیز خاص و عام ~~را شامل است و رسول (ص)2 فرموده: من کظم غیظا و هو یقدر علی انفاده7 ملا الله قلبه امنا و ایمانا ~~وکاد الحلیم آن یکون نیا ء و امیرالمؤمنین (ص) ms032 فرموده9: الحلم عند ثیدة الغضب یومن غضب ~~الجبار *6 ~~نظم: # ای رخ افروخته از آتش خشم خرمنت سوخته از آتش خشم # آب حلمی بزن این آتش را در ته پای کش9 این سرکش را # خشم کم کن که بود روز جزا ترک خشمت سپر خشم خدا ~~حکایت: در شهابالاخبار مذکوراست که امامالکاملین10 و سید العارفین، امام ~~زین العابدین صلوات الله علیه و علی آبائه (ع) شبی بعد از افطار ارادة دست شستن فرمود. ~~کنیزک را در محل آب بر دست11 ریختن آفتابه از دست افتاد و12 دسبت مباری امام را13 مجروح ~~ساخت14 امام15 دراو نگریست، کنیزی گفت:12 الکاظمین الغیظ.6 أمام فرمود: خشم17 فرو خوردم.18 ~~گفت: و العافین عن الناس. أمام فرمود: عفوت کردم19 (کنیزی) گفت20: والله یحب المحسنین. امام PageV01P110 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0051.png) ~~فرمود1: آزادت کردم. و این حکایت در بعضی روایت به اندک تغیری منسوب به امام حیین علی ~~صلوات الله علیهما.2 و از آن هر دو در3 دریای حلم امثال اینها غریب و عجیب8 نیست بلکه شمه ~~ای از فضایل ایشان است.و حکایتی دیگر نیز5 بدین سیاقت در1 ~~شهاب الاخبار مذکوراست7. ~~حکایت8: خدای تعالی با موسی علی نبینا او(ع) خطاب فرمود10 که: یا موسی استحقاق نبوت ~~و آن روز ظاهر شد که شبان شعیب بودی و گوسفندی11 از رمه12آ تو رم خورد13 و تو بسیار18 ~~دویدی تا بدو15 رسیدی و او را به دست در آوردی12، خشم17 فرو خوردی و او را ~~نیازردی و به دوش خود18 گرفتی و به گله رسانیدی و گفتی19 ای مسکین تو20 چرا ~~خود را و ما را21 رنجانیدی.22 و هم ازاین مقوله است قصهآ پادشاه بدخشان. ~~حکایت: آوردهاند که در بدخشان پادشاهی بود کامران و روشن روان، که نوشیروان دادگستر ~~قرانین ذره پروری از آفتاب عالم تاب23) عدالت او اکتساب کردی و28 خسرو باختر، قواعد جهانگیری ~~از کتاب رأی2 جهان آرای او انتخاب نمودی22. PageV01P111 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0052.png) ~~شعر: # شاه قوی پایهآ فیروز چنگ گلبن این ms033 روضهآ فیروزه1 رنگ # داغ نه ناصیهآ سرکشان2 تیغ زن تارک لشکرکشان3 # معدلتش، قاهر9 خون خوارگان مرحمتش، در غم بیچارگان ~~و این پادشاه5 کنیزکی داشت ابرو کمان سیمین زنخدان که ابرویش به تیر غمزه، رخنه در حسن ~~آفتاب تابان کردی2 و زنخدانش به چوگان ابرو گوی خوبی، از ماه آسمان ربودی7. ~~شعر : ~~شیرین دهنی نوش لبی، ماه تمامی سیمین ذقنی، سرو قدی کبک خرامی ~~ملک به شمایل موزون8 او چنان مایل و مفتون بود9 که از معاشرت او به موانست ملکه حرم10 و ~~مصاحبت جواری11 دیگر میل نمینمود و ملکه از غیرت خوناب حسرت از دیده میریخت و دانهآ ~~مکر و حسد در دیگ جسد میپخت تا روزی مشاطه ای به حرم سرای ملک آمد، ملکه12 قصهآ پر ~~غصهآ خود با او13 در میان نهاد و او را از شدت حسرت و فرط محنت خود خبر داد14 و ازاو15 ~~معاونتی خواست. مشاطه گفت: مرا اعلام کن که ملک چه چیز او19 دوستر17 دارد و نظر بر کدام ~~عضو18 بیشتر گمارد؟19 ملکه گفت: در وقت خلوت مشاهده کردهام که20 حاجب کمان دارش که صد ~~جان قربان اوست قبلهنمای ملک است و پیوسته نظر برآن دارد و روی حاجت برآن میمالد21 و سیب PageV01P112 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0053.png) ~~زنخدانش که به از ترنج حدیقهآ جنان است1 قبلهگاه2 اوست و3 همیشه8 شفتالوی آبدار از آن میرباید5 ~~و می گوید1. ~~شعر: # میوهآ باغ بهشت7 بلکه ازآن نیز به8 سیب زنخدان یارمتعنا الله به ~~مشاطه گفت: مصلحت آن است که قدری زهر هلاهل با غالیه بیامیزم و به حرم آیم ودر حضور ~~کنیزک مشاطگی و زینت گری تو به جای آورم9 تا کنیزک را10 در آن حالت به زینت گری خود رغبت ~~افتد. آنگاه قدری از آن غالیه بر زنخدان او کشم11 تا چون ملک در حالت مستی لب بدان رساند در ~~آن گرمی12 بر جای سرد گردد و توازاین غم فرج12 یابی. براین گونه ترکیبی از آخلاط مکر ms034 و حیله ~~ترتیب نمود و غالیه14آ زهرآلود بر غبغب کنیزک15 ماه رو مالید.19 ملک غلامی داشت که در حرم محرم ~~او17 بود، در18 پس پرده محاورات و19 مکالمات ایشان شنید20 و فرصت آن21 نیافت که این ~~صورت را22 به موقف عرض ملک23 رساند یا به کنیزک28 اعلام نماید. ملک بر25 عادت معهود به ~~خوابگاه کنیزک نزول فرمود39 و از غایت مستی، خواب او را27 در ربود غلام را شفقت حق گذاری و PageV01P113 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0054.png) ~~طریقت وفاداری به خاطر رسید، نرمک نرمک به بالین کنیزک آمد1 و به گوشهآ رومال2 غالیهآ زهرناک ~~را از غبغب او پاک میکرد، که در آن حال ملک5 بیدار شد، غلام را دید که دست بر ذقن کنیزک ~~دراز کرده است1، حمیت رجولیت، او را بر سر آتش غیرت نشاند، خواست که غلام رابه تیغ بی دریغ2 ~~در آورد که در آن حالت8 مضمون آیه کریمهآ الکاظمین الغیظ به خاطرش رسید9. به آب حلم ~~نایرة غضب را10 اطفاء نمود11 و مرارت شربت غیظ را تجرع کرد و12 از غلام کیفیت12 آن جرأت ~~پرسید، غلام احوال چنانچه18 بود باز نمود. ملک به احضار مشاطهآ مکاره مثال داد، غلام فیالفور ~~مشاطه را با حقهآ غالیه به خدمت ملک حاضر کرد، ملک مشاطه را به خوردن غالیهآ مسموم امر ~~فرمود15، ناچار قدری از آن خورد19، خوردن همان بود و17 مردن همان. پس18 ملک، عروس19 را ~~محبوس کرد و غلام را خلعتهای فاخر، شفقت نمود20 و امارت بعضی از ولایت21 آن نواحی بدو ~~ارزانی فرمود.2 و به برکت حلم و وقار بر خبث باطن خاتون مطلع شد و از قتل غلام مشفق13 بی ~~گناه دست کشید28 و مشاطهآ مکارهآ بدکاره25 به سزای خود رسید. # خصلت هشتم: عفو است.22 عفو از صفات الهی است و سیرت اصحاب کرم و ارباب علوالهمم ~~آن است که چون بر انتقام متمگن گردند، جراید جرایم گنه کاران به آب عفو کریلم بشویند. و لاتتر کن ms035 PageV01P114 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0055.png) ~~العفو عن کل زله1 فما العفو2 مذموم وآن عظم الحرم.36 و رسول (ص)5 فرموده که9: رایت قصورا ~~مشرفة علی الجنة فقلت یا جبربیل لمن هذه قال للکاظمین الغیظ والعأفین عن الناس:6 و امیرالمؤمنین ~~(ص) فرموده؟ اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو عنه7 شکر اللقدرة علیه.555 ~~شعر: # چو قدرت دادت ایزد بر گنه کار به عفوش بند8 کن تا بنده گردد # که مجرم کشتهآ افعال خویش است چو بوی عفو یابد زنده گردد9 ~~و حکما گفتهاند که: جمال ملوک را هیچ زینتی زیباتر از پیرایهآ عفو نیت و کمال سلاطین را ~~دلیلی روشنتر از مرحمت نه10. اگر ملوک، در عفو در بندند و به اندک خیانتی به عقوبت امر فرمایند1 ~~ملازمان و مقربان بر ملوی اعتماد12 نکنند و مهمات معطل ماند و ملوک و مجرمان13 از لذت شربت ~~عفو بی نصیب شوند. از نوشیروان پرسیدند که: از همه چیزها چه چیز دوستر داری؟ گفت: آن دوستر ~~دارم که کسی گناهی بکند او را عفو کنم.18 در عفو لذتی است که در انتقام نیست و15 یکی از ملوک ~~گفته که: اگر مردم بدانند که ما را در چاشنی عفو چه لذت است تقرب به ما به گناهان19 جویند و ~~تحفه جز گناه به درگاه ما نیاورند. ~~قطعه: # بر گنه کار ببخشا که بود لذت عفو خوشتر از قتل گنه پیشهآ بیداد نهاد ~~زانکه درعفو گنه کار و عفو هر دو به هم شاد گردند و کند17 کشتن او یک دل شاد PageV01P115 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0056.png) ~~حکایت: آوردهاند که در دیار یمن پادشاهی بود روشن رای کشورگشای مملکت آرای1 که ~~جمشیدوار، جام جهان نمای عقل را آیینهآ کار و بار ساخته بود و خورشید مثال، شعشهآ انوار عدلش بر ~~اطراف روزگار تافته. # به نورعدل اطراف جهان راکرده نورانی بلی از عدل روشن گردد آیین جهانبانی ~~و این پادشاه را ملازمی2 بود ابرهه نام که پسر ملک حبشه بود و به سبب تلاطم حوادث ms036 دوران و ~~تراکم فتنهآ آخرالزمان از شهریاری3 به غلامی ملک یمن افتاده بود و کس5 ازاین حال واقف نی. و ~~چون آثار دوست و علامات سعادت در ناصیهآ او پیدا بود پادشاه با او التفات تمام مینمود و1 روز به ~~روز در7 تربیت او میافزود8 و در سلک مقربان و مخصوصان میبود تا روزی ملک عزم9 نخجیر کرد ~~و در10 شکارگاه هر یک از لشکریان هنر خود مینمودند و به تیر و شمشیر11 جهانگیر موازش نخجیر ~~میربودند.13قضا را از شست ابرهه تیری جست و بر پادشاه خورد و یک گوش پادشاه را13 از بیخ بر ~~کند. ملک او را مقید ساخته18، به قتل15 مثال داد12، ابرمه بنیاد تضرع و تشفع کرد و گفت: # پادشاهان ممالک چو17 به نخجیر روند صید را پای ببندند و رها نیز کنند # پادشاه18 را به حقیقت معلوم است که من تیر به قصد نخجیر انداختم و این خطا از قضا شد19، مرا ~~دراین گناهی نیست. ملک براو رحم کرد و عفو فرمود20، بعد از استمالت و دلداری همان منصبی که ~~داشت بدو گذاشت.21 اتفاقا بازرگانی از حبشه به یمن آمده بود22، با ابرهه ملاقات نمود23 و او را PageV01P116 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0057.png) ~~بشناخت و اظهار آشنایی کرد1 و او را به لطایف الحیل اغوا نموده2 به اتفاق متوجه حبشه شدند و ~~پادشاه یمن هرچند او را جست3 کمتر یافت و کسی بر آن سر مطلع نشد.8 و ملک یمن را دشمن ~~قوی بود و1 در آن اوقات با لشکری گران7 جهت تسخیر بلدان، بدان صوب تاختن آوردند و8 ملک ~~یمن چون تاب مصادمت و قوت9 مقاومت ایشان نداشت قرار بر فرار داد و10 ملک بدیشان ~~گذاشت11 و لشکریان او متفرق شده12 هر یک به گوشه ای افتادند، و ملک تن13 تنها به حوالی ~~حبشه رسید و او را با شبانی16 اتفاق ملاقات افتاد و15 چون صلاح در تغییر لباس دید البسهآ شاهانه ~~را12 به شبان داد17 و ms037 جامهآ درویشانهآ او پوشید و18 متوجه شهر حبشه شد و شب هنگام به19 شهر ~~رسید همانا20 دزدی از خانهٔ‌ پادشاه حبشه21 صندوقی چند22 دزدیده بود و به سبب ثقل بار یک ~~صندوق، صندوق23 در میان کوچه گذاشته که چون باز گردد28 بردارد. ملک یمن چون قدم در ~~نهاد صندوق بی صاحب دید25 متفکر شد و ساعتی در تفکر آنجا توقف نمود.21 مقارن این حال، ~~شحنهآ شهر رسید27و به مظنه دزدی او را گرفت و در زندان محبوس ساخت و در حوالی زندان ~~غدیری بود که زندانیان هر صباح به کنار غدیر رفتندی و از آن آب، دست و روی28 شستندی. روزی PageV01P117 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0058.png) ~~ملک حبشه به عزم شکار ماهی به حوالی غدیر نزول فرمود و1 ابرهه در خدمت پدر حاضر بود و ~~آزندانیان به طریق معهود به کنار آب رفته بودند3 اتفاقا مرغی هم آنجا بر سر دیواری5 نشست ملک ~~یمن با خود تفأل کرد که اگر این مرغ به دام من مقید میشود از زندان نجات مییابم5 و الا هلاک ~~خواهم شد استخوانی انداخت که بر مرغ زند2، بر گوش ابرهه آمد و7 گوش او را از بیخ برکند.8 ~~ملک یمن را گرفتند و سر برهنه پیش پادشاه حبشه آوردند9 پادشاه را10 چون نظر به گوش برکندة او ~~آمد11 گفت: این بدبخت خود مجرم قدیم بوده و واجبالقتل است. ملک یمن پادشاه را دعا کرد12 و ~~گفت: # طالعی دارم آنگه از بی آب گر روم سوی بحر13 بر گردد # ور به گهسار بهر سنگ روم سنگ نایاب، چون گهر گردد # ور به دوزخ روم پی آتش آتش از یخ فسردهتر گردد19 # این چنین حالهاش پیش آید هر که را روزگار بر گردد10 ~~من ملک19 یمن بودم و غلامی داشتم17 ابرهه نام. در شکارگاه تیری انداخت و بر گوش من آمد و ~~گوش مرا18 از بیخ بر کند. من او را عفو کردم. عاقبت19 از من گریخت و قصهآ پرغصهآ ms038 خود من آوله ~~الی آخره معروض داشت. ابرهه چون این حدیث شنید نیک دراو دید20 بشناخت و در پای21 او افتاد و ~~بوسه بر پای او نهاد22 و مقالات123 او را تصدیق کرد. پادشاه حبشه ملک یمن را خلعتهای فاخر26 PageV01P118 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0059.png) ~~پادشاهانه پوشانید و اسب و اسباب و یراق شاهی بدو داد.1 بعد از آنکه چند روز با هم صحبت ~~داشتند لشکری2 جرآر به مرافقت او روانه یمن ساخت3 و بر دشمن مظفر و منصور گشت8 و به میامن ~~عفو از نکبات و5 بلیات نجات یافت و مطالب او به حصول پیوست.1 # خصلت نهم7: تدبیرو مشاورت است.8 صلاح دولت ملوک کامکار و سلاطین نامدار ~~در9 آن است که به حکم شاورهم فیالامر5 در مصالح امور ملک و ملت ووقایع و ~~معضلات10 دین و دولت بلکه در جزوی و کلی امور بی مشاورت ارباب علم و حکمت و اصحاب ~~رای و تجربت و بی معاونت مدبران دوربین و مهندسان حکمت، آیین شروع نفرمایند.11 و ~~رسول (ص)12 فرموده: لامظاهرة اوثق من المشاورة.5513 و امیرالمومنین صلوات الله علیه و آله ~~فرموده18: لاصواب مع ترک المشورة.555 ~~نظم: # در همه کار مشورت باید کار19 بی مشورت نکو ناید ~~و یقین است که چون تمام نظام اعمال و احکام خود را به تدبیر12 ایشان منوط17 و متفرع فرمایند ~~هر آینه تدابیر18 ایشان متضمن امنیت عالم و جمعیت حال19 بنی آدم خواهد بود. ~~ورسول (ص)2 فرموده: لا عقل کالتدبیر1 و امیر المومنین (ص)2 فرموده: التدبیر قبل العمل یومن ~~الندم* PageV01P119 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0060.png) ~~نظم: # دلاور به شمشیر در روز کین دو کس یا سه کس افکند بر زمین # شهنشه به تدبیر1 و رای صواب به جیش عدو افکند اضطراب # چو تدبیر صایب2 به کار آورد عروس جهان در کنار آورد ~~حکایت: یکی از ملوک هند را یا پادشاه فرنگ مخاصمت و منازعت3 کلی بود و5 از مقاومت او ~~عجزی تمام داشت و همیشه ازاو خایف و متوهم6 میبود، ms039 در دفع و رفع معاندت او با حکما ~~مشاورت2 نمود. رای ایشان برقرار یافت7 که در صلح زدند8 و کنیزکی صاحب جمال که ~~رخسار خورشید سیمایش9 در خوبی از مه10 چهارده، سبق بردی11، و زلف شبرنگش در ~~درازی شب یلدا را مدد دادی12. قدری زهر هلاهل به حکمت دادند13 و به تدریج ~~میافزودند تا بدان مرتبه و درجه"1 رسید که هر15 روز یک مثقال زهر12 تناول مینمود17 ~~با تحف18 بسیار و هدایای بی شمار به خدمت ملک فرنگ فرستادند.19 ملک ~~فرنگ20 چون شکل و شمایل موزون او را مشاده کرد براو21 عاشق و مفتون شد و هم در آن شب او PageV01P120 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0061.png) ~~را به خلوت1 عشرت طلبید و در گرمی معاشرت2 مباشرت نمود3، فیالفور بر جای سرد شد8 و ~~پادشاه هند بدین تدابیر از شر او ایمن گشت و هم براین طرزاست5 حکایت اسکندر و ملک زنگبار. ~~حکایت: آوردهاند که ملک زنگبار با لشکری جرآر و زنگیان خونخوار و سپاهی بیشمار زیاده از ~~نهصد هزار. # همه جوشن قبا و پیل1 پیکر همه چون شیر شرزه7 حمله آور # همه گرد افکن8 و بیباک همراه9 کماندار و کمند انداز10 وخونخوار ~~به محاربهآ اسکندر توجه نمودند. چون آوازه11 صولت12 لشگریان و صدمت گرز گران13 ایشان به ~~گوش اسکندر رسید متأمل و متفکر14 شد و19 با خود گفت: مبادا هراس12 و خوفی ازایشان در دل ~~لشکریان من افتد و ازایشان گریزان گردند. ~~شعر : # چو بد دل شود لشکر جنگ جوی بیار آب17 و دست از دلیران بشوی ~~پس اولی آن است که قبل از آنکه18 نایرهٔ‌ فتنه اشتعال گیرد به آب تدبیر، آتش آن را منطفی ~~سازم.19 ~~شعر: ~~سر فتنه امروز محکم بگیر که فردا نباشد تدارک پذیر ~~و اسکندر را چهار وزیر حکیم بود که به فضیلت رای و مزیت عقل20، مذکور21 و به راستی تدبیر و ~~خوبی فکر مشهور2 بودند و آثار فوز و نجاح و اسرار خیژ2 و صلاح از ms040 رای ایشان ظاهر و باهر بود PageV01P121 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0062.png) ~~بیت: # به رأی روشن و فکر صواب بردندی1 زروی2 آیینهآ روزگار زنگ خلل # به عقل کامل و تدبیر راست کردندی هزار مشکل دوران به نیم ساعت حل ~~و اسکندر در مصالح امور، اعتماد3 تمام به مشورت ایشان داشتی و در دفع حوادث برای ایشان ~~مدخل نمودی4، ایشان را طلب کرد و کیفیت حال5 با ایشان مطارحه2 نمود و به تدبیر7 بیرون شد این ~~مهم8 از ایشان طلبید وزرا گفتند9: # شها عالمی در پناه تو باد زمین و زمان نیکخواه تو باد # کلید در فتح بادت به دست سر دشمنان زیر پای تو پست ~~رأی عالی دراین باب آصوب است10 و آنچه بر ضمیر منیر گذرد اولی و آنسب خواهد بود، اما به ~~حکم آلمأنور معذور آنچه خاطر فاتر هر یک گذرد11 به موقف عرض خواهد رسید. اسکندر از یکی ~~پرسید که: تو دراین باب چه میگویی12 و چارهآ دفع این حادثه به کدام قاعده میکنی؟ گفت: ای ~~پادشاه13 در جنگ کردن خطری18 عظیم است و در معرکهآ حرب15 پای افشردن، آفتی وخیم خاصه ~~کسی را که از مقاومت دشمن عاجز باشد. ~~شعر: # حذر کن زبیکار کمتر کسی که از قطره سیلاب دیدم بسی # مزن با سپاه19 زخود بیشتر که نتوان زد17 انگشت بر نیشتر ~~قرار بر فرار اولی مینماید. اسکندر روی به دیگری کرد18 و گفت: تو اندیشه و19 مصلحت این کار ~~چگونه دیده ای؟ گفت: این تدبیر را صواب نمیدانم2 و این اندیشه که2 موجب ناموسی است لایق حال PageV01P122 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0063.png) ~~پادشاه نمی بینم1 بلکه به صواب آن2 نزدیکتراست که اسباب حرب مهیا سازیم3 و با شوکت5 و ابهتی ~~تمام روی به حرب آوریم و این بی حمیتی و خواری5 به خود راه ندهیم. ~~بیت : # بکوشیم در جنگ مردانهوار چه اندیشه از لشکر بیشمار # دل و زور2 و زهره به کار آوریم جهان بر عدو تنگ و تار آوریم # اگر بر7 ms041 نیاریم تیغ از نیام به مردی ز ما بر نیارند8 نام # به خود ننگ را رهنمونی کنیم که پیش زبونان9 زبونی کنیم # اگر یار باشد جهان آفرین به تیغ از عدو باز خواهیم10 کین ~~اسکندر11 توجه به جانب دیگری کرد12 و گفت: رای تو چه اقتضا میکند و تدبیر تو13 بر صفحهآ ~~بیان کدام رقم انشاء می نماید؟ گفت: صواب آن میبینم که جاسوسان کاردان18 صاحب وقوف ~~فرستیم15 که تفحص احوال12 ایشان نمایند و معلوم کنند که17 ایشان را میلی18 به مصالحه هست و به ~~باج و خراج از ما راضی می شوند19 قرار کار برصلح نهیم و به اندازهآ مصلحت و قدرامکان تحف20 ~~وهدایا ترتیب نماییم و از شدت محاربه و مقاتله21 ایمن گردیم. ~~نظم: # همی تا برآید به تدبیر کار مدارا به دشمن به از کارزار # چو نتوان عدو را به قوت شکست به نعمت بباید در فتنه بست # نخواهی که باشد زخصمت گزند بتعویذ احسان زبانش ببند PageV01P123 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0064.png) ~~اسکندر1 وزیر چهارم را که به مرتبه2آ رأی و دانش از همه ممتاز و مستثنی3 بود پیش*خواند و ~~گفت: مرا بر2 عقل مشکل گشای تو اعتمادی بسیار و بر رای عالم آرای تو وثوقی بی شماراست، تو ~~دراین باب چه رأی می زنی و از جنگ و صلح و فرار7 کدام اختیار میکنی؟ وزیر دانا گفت: ~~پادشاهان را برای صایب8 و تدبیر درست، اغراض حاصل آید9 که به خزاین10 و دفاین بسیار و خدم ~~و حشم بیشمار11 میسر نباشد. ~~شعر: # به منگام تدبیر یک رأی نیک به از صد سپاهی چو دریای ریگ ~~و نیز گفتهاند13 : # به شمشیری یکی صد ناتوان گشت13 به رأیی لشکری را بشکنی پشت ~~رأی من اقتضای آن میکند18 که پادشاه15 به گرفتن چند کس از زنگیان مثال دهدو چون دو سه ~~کس رابه دست در آرد12 یکی را به کشتن امرفرماید و کلهآ او را به مطبخی دهد وبگوید17: ازبرای من ~~طعام خاصته18 ms042 ترتیب کن و مطبخی آن را به کلهآ گوسفند19 سیاه تبدیل کند چنانچه20 ایشان ندانند21 و ~~بعد از ساعتی خوان طلبد232، و مطبخی آن کله تبدیل کرده23، استخوان بیرون کرده24 بیاورد و در ~~حضور زنگیان به اشتهای تمام تناول فرماید25 تا خوفی2 در دل ایشان پیدا شود و27 یمکن که به همین PageV01P124 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0065.png) ~~تدبیر بروند1 یا به مدعای ما صلح کنند2. اسکندر را این تدبیر موافق آمد و3 همچنان کرد که وزیر با ~~تدبیر گفته بود و در حضور زنگیان لبهای کلهآ نیم پخته5 چون شیر گرسنه از هم درید5 و چنان خورد21 ~~که گرسنه ای که7 در قحط سال8 ده روز بوی طعام نشنیده باشد9 به آن اشتها مرغ بریان نخورد10، و ~~تعریف گوشت زنگی بسیار کرد و گفت: اگر من11 دانستمی که گوشت زنگی12 را این لذت هست ~~اسیران رومی13 را برای خوردن نپروردمی16 و هرگز طعامی15 دیگر نخوردمی12، و به17 مطبخی مبالغه ~~فرمود18 که: من بعد باید که طعام خاصه19 از گوشت زنگی20 باشد و21 بعد از آنکه دست از طعام ~~شستند22 آرخاء عنان زنگیان کردند و23 ایشان به خدمت ملک زنگیان رفتند و گفتند: این پادشاه آدم ~~خواری است28 که اگر فرصت یابد تمام زنگیان را در25 یک چاشت بخورد22 بیت : # چنان میخورد زنگی27 خام را که بنگی خورد مغز بادام را ~~و چون خود از آن حادثه بسیار متوهم شده بودند چندان ازاین نمط گفتند که خوفی از آن28 در ~~دل زنگیان دیگر29 افتاد و به همین تدبیر اسکندز2بر زنگیان مظفر گشتا. PageV01P125 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0066.png) ~~خصلت دهم: اختیار موانست آخیار1 و احتراز از مصاحبت اشراراست. ملوک را آنسب آن است ~~که به مجالست2 و مصاحبت علمای دین و حکمای دوربین مستانس باشند3 و به مواعظ و نصایح ~~ایشان مولع و حریص و به ألفت طایفه ای از آرکان دولت که به عز اصالت و شرف عقل و درایت ~~متفرد پاشند8 و از قربت ایشان فواید ms043 قوانین ملک و ملت و قواعد تمهید سلطنت توقع توان داشت ~~راغب و مایل. وارسطوگفته: ینبغی للعاقل آن یتخیر جلیته کما یتخیر ماکوله و مشروبه ففی تخیر ~~هما صلاح البدن و فی تخیر الجلیس صتلاح النفس. # دست مدار از کمر مقبلان سرمکش از صحبت صاحب دلان8 # خار که هم صحیتی گل کند غالیه در دامن ستبل کند # هر که کند صحبت نیک اختیار آید روزیش ضرورت به کار ~~و همچنانکه اختیار مصاحبت علما و آخیار9 واجب و لازم است اجتناب از ~~مخالطت10 جقال واشرار فرض و متحتم است11 چه ~~از موالات و مواخات این طایفه جز لوم طبع ~~و ختت17 ذات و خبث باطن مشاهده نتوان کرد. ~~بیت : # صحبت جاهلان13 چو دیگ تهی است که درون خالی و برون سیهی است17 ~~و هرچند15 میچ محنت بدتر از وحدت نیست وحدت به از15 همنشین بداست چنانچه17 رسول ~~(ص) فرمود18: الوخدة خیر ین جلیس السوء * و نیز فرموده مثل الجلیس الصالح مثل العطار ان لم PageV01P126 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0067.png) ~~تصب من عطره اصبت من ریحه و مئل الجلیس السوء1 کصاحب الکیر3 إن لم تحرق ثوبک3 بشرره ~~اذاکا بدخانه * ~~بیت : بیت :صجت عامه ثمر که هشیاراست مثل حداد و مثل2عطاراست # گرچه عطار ندهدت8 مشکوی رسد از ناف مشک او به تو بوی # مرد حداد اگر نسوز آید9 جامه زانگشت او بیآلاید10 ~~وافلاطون گفته11: لا تصحب الشریر فان طبعک ینرق منه الشر وانت لاتدزری129 ~~با بدان کم نشین که بد مانی13 خوپذیراست"1 نفس انسانی15 ~~باد کز طبع اوست جان برکار زهر گردد همی به صحبت مار12 ~~حکایت: آوردهاند که وزیری از وزرای ملوک17 قدیم در شیراز دو پسر داشت یکی را کافی نام ~~بود و دیگری را نام18 وافی بود19. پدر جهت 20تحصیل علوم و تهذیب اخلاق هر دو را به مکتب ~~فرستاد، کافی21 به اهتمام تمام، شب و روز به تکرار و تذکار مشغول میبود22 و به مباحشه و PageV01P127 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0068.png) ~~مطالعه1 مشعوف و از ms044 مجالست علما و اشراف محظوظ2، چنانچه3 در اندک مدتی، به اخلاق حمیده و ~~آداب مرضیه متجلی6 شد2 و بر دقایق علوم7 وقوف یافت، و8 وافی در مکتب با پسر حجامی مرافقت ~~میکرد و به مطایبت9 و ملاعبت مشغول میبود10 و اوقات به تعطیل می گذرانید و11 همیشه حجام را ~~مکرمت و ملاطفت مینمود12 و با ایشان در طریق مصاحبت و موانست مسلوک میبود.13 و حجام ~~چاهل عامی به مقتضای المرء عدو لما"1 جهله5 همواره مذمت علم و علما میکرد15 و به وافی"1 پند ~~میداد که لذت عمر در عنفوان شباب و آوان17 جوانی است، حیف باشد که به مشقت تعلم بیفایده ~~گذرانی18. ~~بیت: # تو به موسم جوانی بکن آنچه میتوانی که به روزگار پیری نکند کسی جوانی ~~و اکنون که اسباب غشرت19 مهیا است روزگار به عیش و20 عشرت ~~باید21 گذرانید و بیهوده انواع مشقت راه به خود22 نباید داد. # بیاکه گلشن شیراز عشرت آباد است به عیش کوش که عالم زعشرت آباد است ~~و22 وزیر در آن زودی ازاین25 سراچهآ فانی رخت بربست و به خانهآ ابدی و مرجع اصلی نزول ~~نمود. ملک بعد از اقامت شرایط تدفین و رسوم تعزیت، هر دو برادر را طلبید و تحقیق PageV01P128 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0069.png) ~~استعداد و قابلیت ایشان نمود، تا هر کدام که به حسن سیرت و زینت فضیلت آراستهتر ~~بود1 منصب وزارت او را باشد. چون نیک تأمل نمود و تفحص احوال ایشان به ~~واجبی کرد2، کافی3 به انواع فضایل و کمالات مزین بود و وافی از همه ~~هنری عاری و عاطل4، ملک منصب وزارت به او داد5 و امور ملک را در کف کفایت او ~~نهاد3 و وافی خایب و خاسر7 از آن محفل بیرون آمد همچنان با حجام بی سرانجام و پسر او8 به لهو و ~~لعب وعیش9 و عشرت مشغول میبود10 تا تمامی اموال موروثی پدر11 به اسراف12 و اتلاف به خرج ~~رفت12 و14 مفلس و بیچاره گشت. کافی ms045 چون از حال16 او خبر یافت، عرق اخوت بر رعایت او باعث ~~شد و او را به وثاق12 خود درآورد17، به ضرورت در تقویت او می کوشید و مراقبت18 او مرعی ~~مینمود و هیچ چیز19 از او دریغ نمیداشت. حجام را شیطنت و جهالت برآن داشت که وافی20 را ~~گفت21: خود را زیر دست همچو22 خودی داشتن از حمیت نیست و تملق برادر با تو نه ~~از23 شفقت است بلکه از خوف طمع وزارت است که مبادا تو خرجی کنی و در وزارت دخل ~~نمایی24، اگر رخصت باشد حیله ای اندیشم25 که ملک او را هلای کند29 و از مذلت27 منت مثل PageV01P129 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0070.png) ~~خودی1 خلاص شوی، صواب2 آن است که انگشتری لعل که در دست برادرتو است ازاو بطلبی، ~~چون او را به دست آری این مهم اتمام یابد. وافی3 به قول حجام مغرور شد6 و انگشتری5 برادر بتد ~~و به حجام داد. حجام کم نام انگشتری کافی را به دلاله2 داد تا به خدمت ملکه برد و گفت7: این ~~انگشتری از دختری است که به انگشتری ملکه مایل شده8 و قیمت این را9 نمیداند، اگر رأی ملکه ~~برآن قرار یابد10 او را به مبادله و معاوضه راضی توان کرد11، ملکه انگشتری ~~یاقوت12 که در دست13 داشت بدو داد و18 انگشتری لعل15 بستد و قوزی"1 دانست17، دلاله پیش ~~حجام آمد و انگشتری ملکه18 بدو داد. حجام19 وافی را گفت: این انگشتری بستان و به تحفه نزد ~~برادر برو، یدو ده20. کافی بیچاره از کیفیت احوال بی خبر غافلانه21 انگشتری ملکه را22 در انگشت ~~کشید22 و به خدمت ملک رفت، ناگاه چشم ملک بر انگشتری ملکه افتاد28 بشناخت25، غضبناک ~~برخواست و به حرم21 رفت، انگشتری27 کافی را28 در دست ملکه دید، غضب ~~او زیاده شد28 خواست که اولآ نملکه را سیاست نماید2 حلمش آبی بر آتش او زد و از PageV01P130 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0071.png) ~~ملکه پرسید که این انگشتری1 لعل3 از کجا ms046 به دست آوردهای؟3 ملکه گفت9: این را دلالهای5 داشت با ~~انگشتری خود معاوضه کردهام. آنگه1 وزیر را طلبید و گفت: این خاتم7 از کجا حاصل کردهای؟8 ~~گفت9؛ برادر10 به من بخشیده است.11 ملک انگشتری12 از کافی ستد و13 به احضار وافی مثال داد. ~~فیالفور وافی را حاضر کردند. انگشتری18 را به وافی نمود15 و گفت11: این خاتم جایی ~~دیدهای؟17 وافی بی تأمل جواب داد که18: این انگشتری19 ملکه است. ملک گفت0: ~~چنین است اما چون تو محرم حرم21 ما نیستی چه22 دانی که این خاتم23 ملکه است24؟ از بیان ~~عاجز آمد25 و نطقش بسته شد. ملک گفت: اگر راست گفتی خلاصی و الا به انواع ~~سیاست مأخوذ خواهی شد، خوف بر او22 مستولی گشت27 و احوال ~~چنانچه28 بود معروض داشت، ملک وافی را از شهر اخراج نمود29 و ~~حجام بد سرانجام30 را به دار31 کشید و کافی را به انواع عطوفات ممتاز ساخت PageV01P131 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0072.png) # هیچ صحبت مباد با عامت که چو خود1 مختصر کند نامت # صحبت عامه در بهشت آباد مرگ باشد که مرگ عامی باد ~~و هر پادشاه که خصال2 عشره را دستورالعمل خود سازد، امور دین و دولت و احوال ملک ~~و ملت3، مهذب و مرتب شود و عالمیان از اطراف و آکناف، روی حاجت به قبلهآ اجلال و ~~عتبهآ اقبال او نهند و نکبت خلاف و جدال آعادی دین و دولت پیرامن5 ملک و ملت او ~~ترسد و آثار آمن و آمان و آنوار اقبال جاودان بر صفحات ایام7 ظاهر و باهر گردد و به ~~میامن معدلت و نصفت چنان شود8 که زمانه تابع رأی پادشاه عدالت پناه گردد و ~~مصدق9 این قول10 قصهآ بهرام گوراست.11 ~~حکایت: بهرام روزی به شکار بیرون رفت، در صیدگاه12 ابری برآمد تیرهتر از شب فراق مهجوران ~~و ریزانتر از دیدهآ خونبار عاشقان، روزن هوا بپوشاند13 و مشعل آفتاب را فرو نشاند15 و عالم نورانی ~~را ظلمانی ساخت، خدم و حشم ms047 پادشاه15 در آن تیرگی و تاریکی از یکدیگر متفرق شدند. بهرام به ~~مزرعه ای افتاد که در آنجا دهقانی بود مال دار و12 صاحب مراکب ومواشی بسیار، به خانهآ او ~~فرود آمد و17 میزبان چون بهرام را نمی شناخت، جشنی لایق ناخت و نزلی مناسب18 نپرداخت و ~~خدمتی که19 قدوم پادشاهان را سیزد نکرذ.2 بهرام را تغیری در باطن پدید آمد23 هرچند ظاهر نکرد و PageV01P132 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0073.png) ~~خاطر1 بدان کم خدمتی ملتفت ننمود2 اما در ضمیر گذرانید که چون به جیش خود پیوندم3 انتقام این ~~کم خدمتی زدهقان بکشم.6 شبانگاه که شبان از دشت آمد5 گوسفندان شیر کمتر از معتاد دادند9، ~~دهقان را از این معنی خبر شد7، گفت: پادشاه را نیت با رعیت بد گشته8 و حسن نظر از ما منقطع ~~گردانیده که در قطع شیر گوسفندان تأثیر کرده، به صواب آن نزدیکتر است که از این مقام دور شویم ~~و منزلگاه دیگر طلبیم. منکوحهاش گفت: اگر چنین خوامی کرد در خانه اجناس شراب و انواع طعام ~~و الوان10 نقل هست که نقل آن متعذر است، اگر جهت11 تخفیف، بعضی را از آن12 در تعهد این ~~مهمان صرف کنیم اولی باشد. دهقان اجابت کرد و فرمود13 تا خوانچه18 خوردنی به تکلف بساختند و ~~پیش15 بهرام نهادند و بعد از آن شراب12 گلگون و تنقلات گوناگون ترتیب کرده17 به خدمت ~~رسانیدند18 و دو سه روز بهرام را نگاه داشتند19 و به خدمات لایقه قیام نمودند.20 در آثنای ~~آن21 بهرام دهقان را گفت: اگر جمیله22 ای حاضر کنی که به مشاهدهآ ~~جمال او ساعتی23 خود را از وحشت غربت باز رهانیم25 و به دیداری قانع باشیم25 از لطف تو ~~غریب ننماید.29 از آنجا که بی تکلفی دهاقین باشد27 بر خواست و دختری28 داشت خورشید روی PageV01P133 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0074.png) ~~مشکین موی که نه چشم چرخ چنان آفتابی دیده بود1 و نه به دست دهر چنان نگاری رسیده، ~~رخساری چون روز وصال تابان و ms048 درخشان2 و زلفی چون شب فراق سیاه و بیپایان. شکر لبی که ~~گویا دایهآ روزگار3 او را از شیرهآ جان5 بیدلان شربت داده بود5 و شیرین گفتاری که همانا دایهآ ایام2 از ~~شیر پستان زهرهاش در مید عیش پروده7. ~~بیت: # بت شکرین لعل شیرین دهان غزال سیه چشم ابرو کمان # به شیرینی از گلشکر نوشتر به نرمی زگل نازک آغوشتر ~~بدو گفت8 تورا ساعتی پیش این مهمان باید نشتن9 و آتش شوق او10 به زلال وصال خود ~~نشاندن11. دختر فرمان پدر را منقاد شد و12 به خدمت پادشاه13 رفت و بنشست، بهرام به تماشای ~~جمال عالم آرای دختر15 از رنج غربت برآسود و15 پای دلش به گل فرو رفت و به گل، چشمهآ آفتاب ~~را میاندود و مهرهآ عشق با او پنهان میباخت19 و با چاشنی شربت اشتیاق میساخت17وو می گفت: # شیرین دهنا این همه شیرین نتوان بود19 شیری که تو خوردی مگر از شیره جان بود20 ~~و به خاطر گذرانید21 که چون به مستقر سلطنت23 قرار گیرم، دختر را23 به عقد شرعی در حبالهآ # خود در آورم28 و پدرش را کرامتها فرمایم.25 بامداد، همان شبان از دشت باز آمد2 و از کثرت شیر PageV01P134 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0075.png) ~~گوسفندان حکایتی گفت1 که شنوندگان2 را انگشت حیرت در دهان ماند.2 دهقان و ~~عفیفه گفتند: مگر اختر سعد، پادشاه عنان عاطفت5 به جانب ما منعطف گردانید1 و قضیهآ عدم7 ~~عنایت منعکس ساخت8 و الآ شیری که دیروز از مجرای عادت منقطع بود اعادت آن را موجب ~~چه تواند بود.9 این بگفت و از آن بی خبر بود10 که منبع شیر در خانهآ اواست11 و ~~شکر لب به کدام شیربها12 به شبستان خود خواهد برد.13 بهرام چون به مستقر شوکت ~~خود باز رسید4افرمود تا به مکافات آن ضیافت15، قبالهآ ملکیهآ ده12 به نام دهقان نوشتند و دخترش ~~را17 عقد شرعی نموده18، به مسند شامی19 آوردند و خورشید چون در خانهآ بهرام پرتو انداخت20 ~~رطب در ms049 شیر قرار یافت.21 ~~بیت : # خضر سیراب گشت اندر سیاهی چکید آب حیات از کام ماهی ~~ولله الحمد23 و المنه که عدالت با خصال مذکوره و سایر اخلاق حسنهآ سنیهآ مرضیه، در ذات ~~قمیون 23 ملکی صفات، نواب کامکار24، اعلی حضرت پادشاه خلافت پناه، سایة لطف الله، المؤید من ~~عندالله، الغازی25 فی سبیل الله. PageV01P135 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0076.png) ~~آنکه آب و آتش اندر1 مجلسش حاضر کنند از میان هر دو بردارد شکوهش داوری ~~و آنکه نابینای مادر زاد اگر حاضر شود در جمال عالم آرایش به بیند6 سروری ~~هم سیادت در نسب هم پادشاهی در حسب کو سلیمان تا در انگشتش کند انگشتری ~~خلد الله ملکه و سلطانه6 وافاض علی العالمین عدله واحسانه بر وجه آکمل موجود و مذکور است. ~~لاجرم پرتو انوار عنایات ربانی و تاییدات صمدانی8 شامل حال فرخنده مآل اوست و آفتاب جاه و ~~جلالش از وصمت زوال و وبال کوف مصون است و خلعت تدبیرش همواره به طراز موافقت ~~تقدیر مطرز و متعاطف9 احوال سعادت فرجامش به مساعدت ایام مزین و موشح است. # تاعده الآقدار فیما یریده وتسعده الافلاک کیف تدیر*0 ~~همیشه رایات شوکت و أبهتش منصوب و ابواب اقبال و رفعت مفتوح و اعناق11 آعادی دین و ~~دولت مکسور باد. # باب چهارم: در سخاوت ~~سخاوت12 سهولت انفاق آموال13 خود است به مقتضای مصلحت به مصرف استحقاق، بیاذیت و ~~منت و توقع عوض و غرض18 ثنا15 و مدحت15 و شهرت، و بهترین گلی که در بوستان اخلاق بشکفد ~~و نسیم آن مشام دل خاص و عام17 را معطر سازد سخاوت است. و هر که به حلیهآ سخاوت و ~~سماحت18 متحلی باشد، به سعادت دین و دنیا سرافراز شود و مقبول دلها گردد و مسامحت و نیل19 و ~~کرم وجود و ایثار و مواسات و سماحت از انواع مندرجه در تحت جنس سخاوتاند، و مسامحت20 PageV01P136 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0077.png) ~~ترک مالی بود بر سبیل تبرع و نیل عطا است1 با سرور و ms050 فرح و کرم انفاق مال بسیاراست در امور ~~عظام که نفع آن عام بود و قدرش بزرگ به طیب نفس و آسانی وجود ملکه2آ گرم است در نفس با ~~وجود آنکه از حق بیند و نظر بر خود ندارد. و ایثار آن است که بر نفس، سهل نماید و از سر ~~مایحتاجی3 که به خاصتهآ او تعلق داشته باشد9 برخیزد و بذل کند5 در وجه کسی که مستحق باشد و ~~این صفت امیرالمؤمنین است صلوات الله و سلامه علیه و آله2 که سه شب به آب خالص افطار کرد7 و ~~هر شب یک قرص نان جو که جهت8 قوت خاصته9آ خود به هم رسانیده بود به مکین و یتیم و اسیر ~~داد10 لاجرم به عوض آن سورهآ هل آتی در شأن او نازل شد. # سید و سرفراز11 آل عبا یافت تشریف سورهٔ‌ هل آتی # آن 2السه قرص جوین بیمقدار یافت در پیش مهتران بازار13 # جان و دل بذل کن که زآب و زگل بهترین جودهاست جود مقل16 # درمی صدقه از کف درویش ز هزاران توانگر آمد بیش15 ~~و انگشتری18 در حالت17 رکوع به سایل دادن و مضمون آیه18 به خوی عمل نمودن خاصهآ او19 ~~بود و هیچکس دیگر از صحابه20 و تابعین بدین عمل ننمود21 و این منزلت نیافت22 و مواسات ~~معاونت یاران و دوستان و مستحقان باشد23 در معیشت و شریک ساختن ایشان را با خود در قوت و ~~مال"2 و سماحت بذل کردن بعضی از2 اموال خود باشد به دل خوشی بر سبیل تفضل و از سنن جمیله PageV01P137 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0078.png) ~~و1 سیر مرضیه که رقبهآ ادانی و اقاصی و گردن مطیع و عاصی2 را در ربقهآ الفت آرد و دانهآ محبت3 و ~~اخلاص در زمین دل رفیع و دنی و وضیع و شریف کارد1 سخاوت است به انواعه. و رسول (ص)5 ~~فرموده: سادة الناس فی الد نیا الاسخیآء و سادة الناس فی الأخرة الأتقیاء و السخئ لایدخل النار ms051 ولو ~~کان فاسقا 5. و نیز فرموده است7: تجافوا عن ذنب السخی فان الله اخذ بیده کلما غثر و کافر سخی ~~ی آرزجی بالجنه من ملم بحیل* و امیرالمومنین (ص) فرموده9: السخاء اشرف عادة 16 # هنر سخاست دگر جمله دست افزاراست10 اگر تورا به هر انگشت خویش صد هنراست ~~حکایت: روایت است که حضرت رسالت علیه صلوات الرحمن11 در شب معراج خطیرهای12 دید ~~در دوزخ و مردی در آن13 نشسته بود که آتش دوزخ بدو نمیرسید.18 کیفیت15 آن از جبرثیل(ع) ~~پرسید گفت1: این مرد حاتم است و خدای تعالی17 به سبب سخا آتش دوزخ ازاو باز گرفته و هم ~~ازاین سیاق است18 قصهآ سامری. # حکایت: در خبراست که موسی علی نبینا و علیه الصلوه والسلام، چون19 از طور مراجعت نمود، ~~سامری گوساله ای از طلا ساخته بود20 و اکثر بنی اسرائیل را گوساله پرست کرده21، موسی خواست تا PageV01P138 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0079.png) ~~او را1 بکشد، خدای تعالی وحی فرمود2 که: یا موسی او را مکش که سخی است بلکه او را از ملاقات ~~با مردم منع نما3. موسی او را از میان قوم اخراج کرد9 و از مخالطت مردم او را به کلی منع نمود. و ~~هم براین نهج است5 حکایت غلام بازرگان. ~~حکایت: آوردهاند که بازرگانی منعم بخیل، غلامی کریم الطبع داشت، به حکم ضرورت سفر دریا ~~اختیار نمود21 و غلام را با خود در کشتی نشاند. و7 چون باد مراد نوزید8 تجار مدتی مدید9 در آن بحر ~~عمیق بماندند، و10 آطعمه و آشربهآ ایشان رو به نقصان آورد11 به مرتبه ای که اهل کشتی از آن به جان ~~رسیدند و بازرگان با آنکه نعمتی بسیار داشت هر روز اندکی آب و قدری طعام12 وظیفهآ غلام کرده ~~بود و در آن سفینه دختری جمیله بود که حسن از چهرة او مایه خواستی13 و خوبی روز بازار خود از ~~شکل و شمایل او آراستی. # جهانافروز دلبندی، چه دلبند به خرمنها گل و خروارها ms052 قند # بهاری تازه چون برگ درختان سزاوار کنار نیکبختان # رخی چون تازه گلهای دلاویز گلاب از شرم آن گلها عرق ریز # کرشمه کردنی با دل عنان زن خمارآلوده چشمی کاروان زن ~~و تمامی زاد و راحلهٔ‌ او به سبب طول مدت خرج18 رفته بود و از عزت ثروت16 به مذلت فاقه ~~رسیده. غلام12 چون عجز17 و حیرت دختر18 دید مروت طبعش بر مراعات او باعث شد وظیفهآ ~~خود را از آطعمه و آشربه بدو ایثار کرد و اکثر اوقات گرسنه و تشنه میبود. خواجهآ بخیل بر آن سر20 ~~اطلاع یافت و از سر غضب، غلام بیچاره را21 در آب انداخت. غلام را2 لچون لطف نامتناهی PageV01P139 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0080.png) ~~الهی احامی بود چون2 اندک زمانی سباحت کرد3 به برکت سماحت8 تختهای5 به دست آورد و بر آن2 ~~نشت و به هر طریق که بود7 خود را به ساحل کشید. روزی در آن حوالی به طلب طعامی8، سیر ~~می کرد، شمامهای9 عنبراشهب که وزن او10 هزار مثقال بود به دست او آفتاد11 و روی به آبادانی12 نهاد ~~و آن کشتی چون به ساحل رسید13 پادشاه آن حدود به رسم تفرج به صوب تجار متوجه شد14، ناگاه ~~نظرش بر جمال15 دختر جمیله18 افتاد و ناوک غمزهآ جگر دوزش بر هدف دل ملک آمد. # پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند اول نشان به سینه احباب میدهند ~~پادشاه در زمان17، قضات اسلام را حاضر کرد و به وجهی شرعی18 دختر را به حبالهآ خود در آورد ~~و با جلال و اعزاز19 هرچه تمامتر به دولتخانهآ وصال رسانید و در حشمت و رفعتش افزود. عسی ~~الایام آن یرجعن قوما کالذی کانوا.200 ملک را در آن زودی21 قافلهآ عمر به دیار عدم22 رسید و متاع ~~هستی او در23 بازار نیستی به یغما رفت و وارثی28 نداشت که عنان سلطنت و زمام مملکت بدو25 ~~سپرده شود. به ضرورت ملک بر ملکه28 قرار گرفت، ارکان27 دولت و اعیان مملکت ms053 طوعا و زغبه PageV01P140 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0081.png) ~~مطیع و منقاد او شدند و آثار معدلت و مرحمت1 او نسبت با لشکر2 یوما فیوما متزاید3 و متضاعف ~~می گشت. اتفاقا آن غلام بختیار را دولت عنان گیر شده8 بدین5 دیار رسانید و در مجمعی که ~~تجار اطراف جمع بودند و آمتعه را2 با یکدیگر مبایعه و معاوضه7 مینمودند حاضر شد، خواست تا ~~آن8 شمامهآ عنبر را9 به بیع10 رساند و از بهای آن ثمرهای11 بردارد که خواجهآ بخیل اورا بشناخت ~~و12 از آن صورت متعجب شد و به آرزوی شمامهآ عنبر طمع خام دراو کرد13 و دراو آویخت"1 و ~~گفت: این غدار نابکار غلام من است، و آمتعه و آقمشهآ بسیار از من دزدیده و مرا در عالم ~~سرگردان کرده و این عنبر از من است15، غلام انکار کرد و12 آتش خصومت از طرفین17 مشتعل شد ~~به مرتبهای18 که کس را19 در اطفاء20 آن نایره قدرت21 نبود. به ضرورت کار ایشان از مجادله به ~~محاکمه کشید22 و از منازعه به مرافعه انجامید. به درگاه ملکه رفتند و در مجلس محاکمه بنشستند23، ~~ملکه28 از پس پرده نظر کرد25 غلام را بشناخت، لیک28 اندک زمانی متردد بود که27 غلام غرقه گشته ~~چگونه نجات یافته باشد28 مگر این شخص را با او29 مشابهتی و ممائلتی هست چون خواجه آغاز PageV01P141 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0082.png) ~~دعوی کرد، ملکه غلام را گفت1: این عنبر از کجا حاصل کردهای2 و این خواجه به چه وسیلت ~~تورا مواخذه ساخته3 و از تو مطالبت به چه حجت مینماید؟ راست بگوی6 که رستگاری در ~~راستی است. غلام2 زبان بر گشود7 و احوال خود و خواجه من آوگه الی آخره به محل عرض ~~رسانید8 بازرگان گفت: بدین مقالهآ دروغ میخواهد9 که کار او فروغ گیرد، بر صدق10 این ~~دعوی11 او را شاهد عدل12 باید. ملکه آواز داد که شاهد عدل13 منم و من آن دخترم که در ~~سفینه15 رفیق شما بودم، از15 غلام احسان و مروت1 ms054 دیدهام17 و از تو بخل و خست ~~مشاهده کردهام18 بفرمود19 تا آن بخیل خسیس را20 در دریا انداختند. قضات و انمه21 را ~~حاضر کردند و ملکه را با غلام سعادتمند22 عقد بستند و تاج سلطنت و تخت مملکت بدو23 سپردند ~~و به میامن سخاوت و مروت، پادشاهی بر غلام25 قرار گرفت و به شامت بخل و خست، خواجهآ ~~بازرگان هلاک شد و به سزای خود رسید. # باب پنجم: در توکل # توکل25 از صفات صدیقین است29 و آن تفویض اموراست به خالق و ناامیدی من کل الوجوه از ~~مخلوق22 و امیرالمؤمنین (ص) فرمودة التوکل التبری من الحول و القوة و انتظار ما یاتی به القدر. و PageV01P142 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0083.png) ~~صبر و قناعت و رضا و زهدو اخلاص و یقین، امور منشعبه1 از توکلند. و در کلام مجید وارد است: و ~~علی الله فتوکلوا إن کنتم مومنین.25 و امیر المؤمنین صلوات الله علیه و آله3 فرموده: التوکل خیر عماده # دل به فضل و فضول خلق مبند دل دراو بند5، رستی از غم و بند # کار تو جز خدای نگشاید به خدا آر، ز9 خلق هیچ آید # جز خدا هیچکس به یار مگیر7 خلق را8 هیچ در شمار مگیر ~~1 محققان گفتهاند که10: توگل چنان باید11 که متوکل مخلوق را لایضر و ~~لایفع ولایغطی ولایمننع126 و او را یقین13 حاصل شود که آنچه باید کرد14 خدا ~~کند10 و آنچه باید ساخت خدا سازد و هیچ ازاینها از تقدیر12 او بیرون نخواهد بود17 یفعل الله ما یشاء ~~و یخکم ما یرید559 و18 هرکه را این مرتبه حاصل شود لابد قطع19 طمع از مخلوق20 نماید و خوف ~~مخلوق در دل او راه نیابد. ~~حکایت: در عدة الداعی مسطور است که ابوحازم عبدالغفار گفت که: امام جعفر صادق صلوات ~~الله علیه21 از کوفه عزیمت مدینه2آ فرمود، علما و2 اهل فضل کوفه به مشایعت امام بیرون رفتند و من و PageV01P143 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0084.png) ~~ابراهیم آدهم با ایشان بودیم و ms055 پیشتر میرفتیم1 شیری2 سهمناک را بر سر راه دیدیم2 که راه بر مردم، ~~گرفته بود، توقف کردیم تا امام (ع) با جماعت برسید5 و شیر را1 دید پیش رفت و گوش او2 ~~بگرفت و او را از8 راه دور کرد و9 فرمود: اگر مردم اطاعت باری10 چنانچه باید به جای آورند اثقال ~~خود11 بر شیر بار کند12 و در معجزات انمه صلوات الله علیهم13 ازاین مقوله بسیاراست. و خواجه ~~نصیرالدین طوسی قدس سره18 در اوصاف الاشراق فرموده که: توکل نه چنان بود15 که دست از کارها ~~بدارند و گویند با خدا16 گذاشتیم بلکه از اسباب و وسایط17 دست نباید داشت که عادة الله جاری ~~بر این است18 که اکثر امور به اسباب19 و شروط منوط باشد. # از توکل در سبب20 کاهل مشو رمز آلکاسب حبیب الله شنو # گر توکل میکنی در21 کار کن کسب کن22 پس تکیه بر جیار کن ~~و علم و قدرت و ارادت خود را هم23 از جملهآ اسباب و شروط باید دانست چه اگر24 نسبت به ~~موجد29 دهند خبر لازم آید39 و اگر نسبت به آلت و شروط27 کنند قدر متصور28 شود و چون به نظر PageV01P144 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0085.png) ~~تحقیق بنگرند1 نه جبر مطلق باشد ونه قدر مطلق و از اینجا است که گفتهاند:2 لاجبر ولاتفویض ~~ولکن امر بین امرین.5 و باید که خود را در کردنیهایی3 که منسوب به اوست متصرف داند به منزلهآ ~~تصرف آلت، نه به منزله تصترف فاعل به آلت. و فاعل اینها را جز باری تعالی نداند چه مقدر اینها ~~همه اوست و هر امری را5 که حادث1 خواهد شد در وقتی خاص7 به شرطی و آلتی و سبب خاص8 ~~ایجاد خواهد نمود و تعجیل را در طلب و تأنی را در دفع مؤثر نباید دانست و مصالح امور خود را به ~~مدبر کل تفویض باید نمود. # کار خود را به خدا بازگذار9 گت10 نمیبینم از این بهتر کار # به جز او ms056 کیست که کار تو کند نقد مقصود نثار تو کند11 # کار دانا کن هر کارگر اوست پیشه بیش آور12 مرپیشهور اوست ~~حکایت: آوردهاند که در شهر اندلیس12 دهقانی بود حریص و بخیل که در مرور دهور15 هزار ~~دینار جمع کرده بود و بدان مسرور میبود و15 چیزی از آن در وجه معیشت خود و عیال صرف ~~نمی کرد تا روزی بر کنار12 غدیری17 کیسهآ زر نهاد18 و به طهارت مشغول19 شد20، زر را به غفلت ~~فراموش کرد و برفت. در عقب او شبانی بدان کنار آب رسید21، کیسهآ زر یافت22 برداشت و2 به ~~فرح و نشاط25 بازگشت و در مکانی خالی زر را شمرد2 عددی2 صحیح بود. با خود گفت: PageV01P145 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0086.png) ~~هرچه ازاینجا1 خرج کنم این عقد نقصان پذیرد، اولی آن است که این را نیک2 محفوظ ~~نمایم تا در پیری به مشقت فاقه مبتلا نباشم.2 روزی لشکری به حوالی مرتع گله4آ او رسید، ~~راعی کیسهآ زر را از خوف ایشان در چاه انداخت و همچنان بگذاشت و2 بعد از چند ~~روز که به چاه رجعت کرد7 تا زر8 بردارد اثر ندید9، متأسف و متألم ~~میبود10 و فایده11 نمیدید. دهقان را چون از12 کیسهآ زر یاد آمد باران خون از دیده بارید13 و15 هر ~~چند از چپ و راست دویدزر را ندید.15 مغموم ~~و محزون12 بازآمد و صورت حال به عیال بازگفت17. منکوحه18 او را ملامت کرد که: ای ممسک ~~بی بصیرت در حفظ زر مبالغه مینمودی و بخل و امساک19 شعار خود ساخته بودی، لاجرم آنچه ~~اندک اندک جمع کرده بودی20 یکبار21 در معرض فنا افتاد و تورا در غم و رنج22 بگذاشت. # زر یخوردن23 مفرح طرب است ور نهی25 رنج و بیم را سبب است ~~دهقان زن را تصدیق کرد24 و به نصیحت او متنبه گشت21 و به توبه و انابه مشغول شد و نذر کرد ~~که من بعد بر آذخار مال حرص ننماید27 و هرچه به ms057 دست آرد28 انفاق کند و با مستوره مصحلت دید PageV01P146 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0087.png) ~~که به توگل1، توستل نماید و رو از2 طلب دنیا برتابد3 و سر بر خط تسلیم و توکل نهد.9 از قضا روزی ~~بفقان به راهی میرفت، بادی عظیم وزید5 و دستار از سر دهقان ربود و2 در چاه انداخت، دهقان به ~~طلب دستار7 به چاه فرو رفت8 کیسهآ زر دید برگرفت9 و بیرون آمد10 و به وفای نذر اقامت نمود و11 ~~بنیاد بذل و صدقه کرد تا دو ثلث و کسری از آن زر خرج شد.12 شبان13 به سبب حاجتی متوجه شهر ~~گشت18 و گذر او به در خانهآ دهقان افتاد15، دهقان متوکل شبان را ضیافت کرد12 او را غمناک دید، ~~ازاو استکشاف احوال نمود راعی گفت17: در مدت عمر هزار دینار جمع کرده بودم روزی از بیم ~~ظلمه در چاهی18 انداختم تا محفوظ باشد، در وقت معاودت از آن اثری ندیدم سبب غمناکی من ~~همین است.19 دهقان بر خواست و به حرم رفت20 و با منکوحه گفت21: آن مال که حلال پنداشتیم22 ~~ربه اسراف صرف میکردیم حق این مهمان بوده است23، مصلحت آن است که آنچه مانده به طریق ~~هبه بدو تسلیم کنیم تا از وبال خلاص شویم. مستوره گفت: صواب است حق او"2 باز باید داد و ~~دست به دامن توکل باید زد25 تا خدای تعالی به عوض آن22 به وجه حلال بدهد. دهقان باقی زر را ~~پش شبان آورد و به طریق عطیه و موهبه27 بدو داد و عذرها28 خواست. شبان زر رأبرداشت و به PageV01P147 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0088.png) ~~عدد در آورد1 سیصد دینار بود، یاز حرصش بر همان اذخار راه نمود و میان دوکی که داشت2 مجوف ~~ساخت و زر در آن تعبیه نمود3 تا کس را6 بر آن اطلاع5 نباشد و همیشه آن دوک را با خود میداشت ~~و بدان عمل مینمود1، تا روزی بر کنار7 رودخانه ایستاده بود8 و دوک را به قوت تمام9 تاب ms058 میداد ~~ناگه10 ریسمان بگسست11 و دوک در آب افتاد، شبان هرچند در گرفتن آن ~~جهد کرد12 نیافت، گذر آب بر در شهر بود دهقان13 متوکل در18 ~~آب غسل میکرد دوک به اندام او رسید15 بگرفت و به خانه آورد19، مستوره در آن ~~حالت به ترتیب طبخی17 مشغول بود. هیزم رو18 به نقصان آورد19 دوک را20 ~~بشکست تا اضافهآ هیزم کند دامنش پر21 زر شد سجدهآ شکر گزارد22 و به برکت ~~توکل2 از فقر و فاقه نجات یافتند و24 حق در مرکز خود قرار گرفت. # نشد کس بر اسب توگل سوارکه او را نشد صید دولت شکار PageV01P148 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0089.png) ~~و آن خالص کردن1 آعمال و آقوال2 است از شوایب علل و اغراض و2 مخصوص ساختن نیت به ~~قربت8 باری تعالی، چنانچه غرض دنیوی و أخروی از حب جاه و نیکنامی5 و طمع بهشت1 و ثواب ~~آخرت و نجات از عذاب دوزخ و مانند اینها با آن7 مخلوط نباشد چه محققان اینها را شرک خفی ~~گریند. و مضمون آیهآ کریمه8آ: فمن کان یرجوا لقآء ربه قلیغمل عملا صالحا ولایشرک بعبادهآ ربه ~~احدا9، اشارت بدین معنی است9. و در کلام مجید وارداست10: وما أمروا الأ لیعبدو اللها1 مخلصین له ~~الدآین حنفاء56.13 و حضرت رسالت (ص) فرموده: من اخلص لله13 اربغین صباحا ظهرت ینابیع ~~الحکمه من قلبه إلی لسانه و امیر المؤمنین (ص)14 فرموده: الاخلاص خیر18 العمل. 165540 ~~روی در قبلهآ یکرویی17 کن خلق بگذار و خداجویی18 کن ~~رشحی19 از چشمهآ اخلاص بجوی واز رخ جان خود20 این شرک بشوی ~~سوی اخلاص اگر راه بری1 هر دو عالم به پشیزی22 نخری PageV01P149 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0090.png) # خطبهآ قرب به نام1 تو بود جرعهآ وصل به کام تو بود # محرم کعبهآ اقبال2 شوی3 محرم پردهآ اجلال شوی ~~حکایت: در بنی اسراییل عابدی بود که از فارسان5 میدان عبادت، قصبالستبق ربوده بود و گوشهآ تاج ~~ترکش5 بر تارک افلاک سوده. ~~بیت: # او به عبادت شده سلطان پناه ساخته از ms059 ترک دو عالم کلاه # رخش زمیدان آزل تاخته گوی به میدان آبد باخته ~~او را گفتند: فلان جای1 درختی است و قومی آن را7 می پرستند.8 عابد9 تبری برداشت و قصد آن ~~درخت کرد تا10 از بیخ برکند، ابلیس لعین به صورت مردی پیر پیش او آمد گفت11 و گفت: با این ~~درخت چه خواهی کرد؟ عابد احوال بگفت، ابلیس گفت: اگر خدا این درخت را بریده خواستی12 ~~پیغمبری را بدین کار13 فرستادی تورا با این کار چه مناسبت است به عبادت خدا مشغول باش14 و ~~این درخت سبز15 را بیجان مکن، عابد نشنید و بعد از مجادلهآ بسیار ابلیس را بر زمین زد و فرو ~~مالید2011، ابلیس زنهار خواست و گفت: مرا رها کن تا با تو یک سخن بگویم که تورا بهتر ازاین به ~~کار آید هم در دنیا و آخرت18، عابد گفت: بگو. گفت: من هر روز دو دینار زر19 به تو رسانم200 تا تو ~~بعضی را از آن21 به صدقه دهی و بعضی به خرج خود کنی2 تا تورا فایده دارین حاصل شود. دست PageV01P150 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0091.png) ~~ازاین درخت بدار تا وقتی که فرمان خدای تعالی1 نافذ شود و معلوم گردد که بریدن این درخت ~~صواب است یا خطا2. عابد چو3 این سخن بشنید با خود گفت که: صلاح من و درویشان در این ~~است قبول باید کرد، بازگشت و به خانه رفت صباح روز دیگر دو دینار زر در زیر بالین خود دید5 ~~خرم گشت. روز دیگر1 طلب کرد7 نیافت، تبر بر دوش گرفت و پیش8 درخت آمد ابلیس به همان ~~صورت حاضر شد9 و گفت: چه میکنی؟ عابد گفت: درخت برمیکنم10 گفت: تورا آن قوت نباشد. ~~باز میانهآ ایشان منازعه شد و11 چون در هم آویختند ابلیس عابد را فی الفور بر زمین زد12، عابد گفت: ~~یا شیخ قضیه چرا منعکس شد و قوت من به کجا13 رفت؟ گفت: هر که کاری برای خدا کند ms060 هیچکس ~~با او بر نیاید و هر که برای خود کند با هیچکس برنیاید. # هر که بود از پی دین18 کار او در همه کاری است خدا یار او5 # و آنکه کند از پی دنیا عمل رخنه کند در عمل او خلل ~~حکایت: امیرالمؤمنین را (ص)11 با کافری17 دلاور کوه پیکر که به زور بازوی ~~دلاوری18، سرپنجبهآ شیر شرزه19 تاب دادی و به دستیاری ~~توانایی20، کوه گران را سبک21 از جای برداشتی، مجادله واقع شد و بعد از محاربهآ بسیار22 کافر را بر ~~زمین انداخت23 و بر سینهآ او24 نشست خواست تا بار گردنش2 را سبک سازد، ملعون آب دهنابر روی PageV01P151 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0092.png) ~~مبارک امیر1 انداخت، امیر2 را قوت غضبی به حرکت آمد3 و به غایت در خشم شد، از5 سینهآ او بر ~~خواست، ملعون میل رفتن کرد.9 دیگر باره امیر با او در آویخت1 و او را بر زمین زد و سر ناپاکش را ~~از تن جدا کرد.2 از امیرالمؤمنین پرسیدند که9: سبب رها کردن و باز گرفتن چه بود؟ فرمود که: چون ~~کافر آب دهن9 بر روی من انداخت نفس من10 متغیر شد و غضب بر من مستولی گشت، نخواستم که ~~کار خدایی11 مخلوط به غرض نفسانی باشد12 و نفس را در آن مدخلی بود.3 ~~آنکه چهادش ز پی دین بود* این کند و شرط غزا این بود # باب هفتم: در رضا ~~و رضا15 خشنودی است از خدای عزوجل12 من کل الوجوه و آن وقتی متحقق شود که محبت ~~باری تعالی"1 در طبیعت چنان راسخ باشد که احوال مختلفه مثل صحت و مرض و غنی18 و فقر و ~~حیات و ممات یکسان نماید و صدور اینها19 همه از واجب الوجود داند20. و رسول21 صلی الله و ~~علیه و آله فرموده: الرضا بالقضاء باب الله الأعظم. و امیرالمؤمنین (ص)22 فرموده: آلرضا ینفی الحزن ~~ومن رضی بقمالله لم یخزن علی ما فاته،* و رضای خدای تعالی از بنده آنگاه حاصل ms061 شود که رضای ~~بنده از خدا حاصل شود23 رضی الله عنهم و رضوا عنه 555 PageV01P152 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0093.png) # با قضا مر تورا چو نیست رضا1 نشناسی خدای را به خدا # به قضای خدای راضی شو ورنه بخروش و پیش2 قاضی شو # تا تورا از قضاش برهاند آبله آن کس که این چنین داند ~~حکایت3: جابر انصاری قدس سیره در آخر عمر به بیماری و ضعف پیری ~~مبتلا بود8، امام محمد باقر (ص)5 به عیادت او رفت2 و ازاو تفحص کیفیت احوال ~~نمود.7 جابر چون در مقام صبر بود گفت8: حالتی دارم که مرض9 از صحت دوست تر10دارم و ~~بیری11 از جوانی و مرگ12 از زندگانی. امام (ع) چون درمقام رضا بود گفت3: ~~اراده من تابع ارادهآ خداست، اگر خدا مرا مریض میخواهد14 مرض دوست تردارم15 و ~~اگر صحیح صحت و قس علی هذا.12 ~~بیت: # خواه صلای خوف ده خواه بشارت17 امان # آنچه مراد تو بود18 هست مراد من همان ~~جابر چون این سخن19 بشنید روی امام20 را بوسه داد و گفت: صدق رسول الله21 مرا گفت که22 ~~یکی را از فرزندان من ببینی هم نام من23) یبقر الغلم بقرا کما یبقرا الثور الأرزض.6 PageV01P153 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0094.png) # حکایت: یکی از عباد بنی اسراییل که مدتی مدید و عهد بعید1، اوقات2 صبح و شام به طاعت و ~~عیادت ملک علام گذرانیده بود، شبی به خواب5 دید که رفیق تو در بهشت فلان زن5 خواهد بود. ~~عابد2 متوره را طلب کرد تا کیفیت عبادت او معلوم کند و7 در زمان حضور ازاو استکشاف عبادت ~~او نمود، غیر از9 ادای فرایض چیزی ننمود و9 بعد از الحاح و مبالغهآ بسیار گفت: مرا این صفت است ~~که اگر بیمار باشم10 صحت نخواهم و اگر در محنتی11 أفتم راحت نطلبم12 و شرم دارم که آنچه ~~خدای تعالی به من داده باشد چیزی دیگر طلبم12، هرچه15 پیش آید بپسندم و خلاف آن نخواهم تا ~~آن روز که خود کفایت ms062 شود.15 عابد گفت: این صفت اصل کار است و کار مردان است.12 # غایت کار کزان سوره نیست17 جز رضینا بقضاء الله نیست ~~حکایت: یکی را از زژهاد18 بیماری طاری شد، درویشی به عیادت او رفت گفت: میخواهی که ~~خدا تورا19 شفا دهد؟ گفت: نه، گفت: میخواهی که در بیماری بمانی؟ گفت: نه، گفت: پس مطلوب ~~تو چیست ؟گفت: آنچه خدا خواهد من بندهام بنده را20 خواست نباشد.21 ~~نظم: # راقع رنج مقامات22 رضاست فاتح گنج کرامات رضاست PageV01P154 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0095.png) # باب هشتم: در صبر1 ~~و آن منع نفس است از جزع و اضطراب در وقت وقوع مکاره و بلیات. و گفتهاند: صبر جمیل آن ~~است که صاحب مصیبت را از دیگران نتوان شناخت و از جامه دریدن و نوحه کردن و دست بر سر ~~زدن و جامه گردانیدن2 اجتناب نماید، چه اینها همه جرام است3، و صبر از سنن انبیاء و اولیاء است، ~~وخدای تعالی میفرماید:9 واصنبروا ان الله مع الصابرین15 و در تورات7 مسطوراست که: لاحسنه ~~علی من الصبر*.* و رسول الله (ص) فرموده: الصبر مفتاح الفرج85. و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و ~~آله1 فرموده10: الصبر علی المصایب من کنوز الایمان* 55 ~~انبیاء پای به صبر11 افشردند لاجرم12 پایهآ عالی بردند ~~نوح از موج غم قوم نرست تا به کشتی صبوری بنشست13 ~~شد وزان14رایحهآ صبر جمیل بشکفانیدگل13 نار خلیل ~~یوسف از صبر به یعقوب رسید صحت از صبر به ایوب رسید ~~عیسی از صبر برانداخت کمند1 ساخت جا کنگر17این قصر بلند ~~احمد از صبر بر آزار18 قریش زهرشان ریخت در آبشخور عیش ~~خاتم صبر که عالی گهراست نقش آن من صبر قد ظفر19است PageV01P155 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0096.png) # حکایت: ذوالنون مصری را به مقبره ای روزی1 گذارافتاد2، زنی را دید که بر سر قبر چند نشته ~~بود3 و می گفت: صبرت فکان الصبر خیر مغبهه، و هل جزع یجدی علیک فاجزع، صبرت علی ما لو ~~تحمل بعضه، جبال شروراصبحت تتصدع، ملکت دموع العین ثم ms063 رددتها، الی ناظری فالعین فی القلب ~~تدمع*8 ذوالنون گفت: تورا چه مصیبت رسیده است؟ گفت: مصیبتی که هرگز کس را نرسیده0، دو ~~پسر داشتم که2 نور دیده و راحت [جان رمیدهآ] من بودند. روزی پدر ایشان گوسفندی قربانی کرد1 و ~~کارد را هم آنجا بگذاشت و برفت. پسر مهتر، کهتر را گفت: بیا تا تورا بگویم8 که پدر گوسفند را ~~چگونه [کشت.]9 دست و پای برادر10 را دربست11 و کارد بر حلق او [نهاد و برادر] را بکشت.12 چون ~~من خبر یافتم بانگ براو زدم13 و فریاد [برآوردم]، او از18 ترس بگریخت و به کوه رفت. پدرش آمد و ~~واقعهآ [هایله پرسید]10 و به طلب پسر به کوه رفت، او را دید که پلنگش از هم دریده بود، [کشته] را ~~به دوش گرقت و میآمد.12 در راه تشنگی براو غالب شده17، چون به خانه رسید18 از کثرت غم و ~~عطش فی الفور بیفتاد و جان بداد.19 من20 در آن وقت دیگی آش21 پخته بودم چون به کار اینها ~~مشغول شدم22 پسرکی طفل داشتم دست بر کنار دیگ زد و آش بر خود ریخت و بسوخت و جان PageV01P156 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0097.png) ~~بداد.1 مرا2 یک روز این چهار مصیبت3 جانسوز پیش آمد، ذوالنون گفت: دراین مصیبت1 چه میکنی؟ ~~گفت: با خود اندیشه کردم که اگر صبر و جزع دو شخص بودندی و با هم منازعت کردندی البته ~~صبر غالب آمدی، صبر می کنم1 تا خدای تعالی7 مرا آجر صابران دهد8 چه صبر کلید حصول مقصود و ~~وسیلة رضای معبود است وخدای تعالی9 ایوب را به واسطهآ صبر، خلعت نعم ~~العبد پوشانید. # ززن کمتر نه آموز10 ازاو صبر و شکیبایی که صبر آمد دوای 11درد دل در کنج تنهایی ~~عنان دل به دست صبرده تا کوی دولت را به چوگان هلال از خسرو سیاره بربایی ~~حکایت: نوشیروان به مجرد تهمتی که بر بوذرجمهر12 بسته بودند متغیر شده او را مقید ساخت13 ~~و در چاهی ms064 تنگ18 و تاریک حبس نمود و فرمود تا او را گلیمی درشت پوشانند15 و هر روز دو ~~قرص نان جو و یک کف نمک ناسوده و یک شربت آب زیاده ندهند.12 ابوذرجمهر چند ماه در آن ~~چاه بماند و از هیچکس استعانه ننمود و استغاثآه و اضطرابی نکرد17 و سخنی شکایت آمیز نگفت.18 ~~نوشیروان جمعی را19 از دوستان او20 اجازت داد تا21 به نزدیک او روند و با او افتتاح سخن کنند تا ~~ازاو چه شنوند. ایشان رفتند و گفتند: تورا22 مدتی است که دراین بلیهآ هایله گرفتار میبینیم و23 با PageV01P157 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0098.png) ~~وجود شدت زحمت و تجرع شربت مذلت ذات تورا صحبت1 کامل است و بشره برقرار2 و اثر ~~ضعف و شکستگی3 در نهاد تو ظاهر نیست سبب این حالت8 چیست؟ گفت: من5 مفرحی ~~ساختهام که یکی از اخلاط آن2 اعتماداست بر7 خدای تعالی، دوم8 آنکه صبر بهترین چیزها ~~است که9 مبتلای بلا به آن پناه آرد.10سیم11 آنکه در قضای خدای تعالی2 ~~تغیری13 نخواهد بود. چهارم آنکه اگر صبر نکنم چه کنم، پنجم آنکه"1 هر ~~که دست در عروة وثقی15 صبر زند مستحق ثواب"1 صابران شود.17 آن جماعت چون این ~~سخنان پیش نوشیروان گفتند، ابوذرجمهر را از حبس نجات داد.18 آری آلصبر محمودا و عنه ~~تذاهب فکیف اذا لم یکن عنه مدهب، هو المهرب المنجی لمن اخدقت به، مکان دهر لیس عنهن ~~مهرب*9 PageV01P158 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0099.png) # باب نهم: در شکر ~~و آن ثنای منعم است به ازای نعمت1 و همچنان که صبر شکیبایی است بر آمر غیرملایم، ~~شکرسپاس است بر ملایم، و حال2 ازاین هر دو خالی نیست. و3 حدیث حضرت رسالت پناه علیه ~~صلوات الله8 که: آلایمان نصتفان5 نصف صبر و نصف شکر2، مشعر بدین معنی است.7 و شکر به ~~جوارح بود و به زبان و دل. چنانکه شاعر گفته: آفادثکم النعماء منی ثلثه یدی ولسانی والضمیر ~~آلمحجبا58. شکر به جوارح طاعت9 و عبادت منعم است چنانچه10 هر عضوی ms065 را از اعضاء به طاعت ~~مخصوصهآ آن مشغول نماید و شکر به زبان11، ذکر و حمد و ثنا12 جمیل است و شکر به دل معرفت ~~منعم است و دانستن آن که وصول انعام به بنده از منعم حقیقی است13 نه از وسایط، و چون اعضای ~~مذکوره که آلت شکرنداز نعمتهای منعماند و قدرت بر استعمال17 هر یک از آن نعمتی دیگر15، و ~~توفیق شکر نعمتی دیگر و به ازاء12 هر نعمتی شکری واجب است پس بر هر نعمتی ازاینها شکری ~~باید گذارد و سخن در گزاردن17 این شکر همچنان بود که در شکر اول. بنابراین شکر نعمت منعم ~~حقیقی نهایتی نداشته باشد.8 # از دست و زبان که بر آید کز عهدهآ شکرش به در آید ~~پس واجب باشد19 که بروفق امر بر نعمتهای نخستین20 به قدر وسع و حسب استطاعت شکری ~~به جای آورند2 و باقی را به عجز از شکر اعتراف نمایند. اذا کان شکری نعمه الله PageV01P159 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0100.png) ~~نغمة ، علی لها فی مثلها یجبا الشکر، فکیف اودی الشکر حال کما له، وإن طالت الایام و اتصل ~~العمنر.15 ~~بیت : شکر شکر2 او که داند گفت گوهر ذکر او که داند سفت # گر همه مویها زبان گردد هر یکی صد هزار جان گردد # پس سوی شکر نعمتش پویند2 گر بگویند هم بدو5 گویند # ورهمی شکر او قزون گویند5 شکر توفیق شکر چون گویند ~~و در کلام مجید وارداست2: واشکروا نعمة الله ان کنتم ایاه تعبدون *4، و رسول (ص) فرموده: خیر ما ~~أغطی الانسان لسانا شاکرا و الشکر زیادة فی النعم وأمان من التغیر655. # شکر گو از بی زیادت را2 عالم الغیب والشهادة را # آدمی سوی حق همیپوید9 آن نکوتر که شکر او گوید ~~و امیرالمؤمنین (ص) فرموده: إذا وصلت الیکم اطراف النعم قلا تنفروا اقصاها بقله الشکر.» و از ~~امام محمد باقر (ص) مروی است که: ان الله10 تعالی قال لآدم أشکرنی حق شکری فقال یارب کیف ~~آشکرک حق شکرک ms066 والنعمه منک والشکر علیها نعمة منک فقال اذا عرفت ان ذل منی فقد شکرتنی ~~حق شکری. خدای تعالی به آدم گفت11: شکر من کن چنانکه سزای من است، پس گفت12: یارب PageV01P160 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0101.png) ~~چگونه شکر توانم کرد1 چنانکه سزای تو باشد که نعمت از تو است و شکر برآن هم نعمتی است از ~~تو2، خدای تعالی گفت3: چون دانستی که از من است8 پس شکر من کرده. # نعمت و شکر نعم وز توست نشود جز به تو این کار درست5 ~~حکایت: در بنی اسراییل مردی بود صالح و متورع که صلاح را واسطهآ فلاح و نجاح21 دنیا و ~~عتبی7 ساخته بود و ورع را8 وسیلهآ نجات دارین و حصول مقاصد منزلین داشته9. شبی در ~~خواب دید که کسی با او گفت10: خدای تعالی تورا در نیمهآ عمر11 نعمتی کرامت کرده ~~است12 در جوانی میخواهی یا در پیری، مرد هم در خواب گفت13: با عیال خود مشورت کنم آنگاه ~~اختیار کنم.19 چون از خواب بیدار شد15 حال با زوجهآ خود بگفت.16 مستوره گفت: در جوانی اختیار ~~کن تا از آن تمتعی17 توانیم گرفت. شب دیگر مرد18 همان خواب دید، گفت19: نعمت در ایام20 ~~جوانی میخواهم. خدای تعالی21 در نعمت براو گشاد23 و او را نعمت بسیار23 داد، او نیز دست کرم ~~برگشود و در24 خیرات و مبرات سعی25 مینمود و شکر نعمت حق به جای29 میآورد تا ایام PageV01P161 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0102.png) ~~جوانی بگذشت1 و متظر زوال نعمت میبود. تا شبی به خواب دید که او را گفتند2 تو ~~شکر نعمت به جای آوردی3 و در حق بندگان5 ما احسان کردی از گرم ما نسزد که نعمت ~~از تو باز ستانیم5 و تورا در پیری به درویشی مبتلا کنیم9 و جزای7 شاکران، زیادتی نعمت ~~است نه زوال8 # حکایت: مروی است از کعبالاخبار که گفت: وقتی در راه شام میرفتم گرما9 غلبه کرد چنانچه10 ~~از صولت حرارت، حرکت متعذر شد11، خواستم که در موضعی ms067 ساعتی استراحت کنم12 تا سورت ~~گرما کم شود13 آنگاه بروم.18 به ویرانه ای15 رفتم مردی را دیدم که او را هر دو دست و هر دو پای1 ~~و هر دو چشم نبود. با خدای17 تعالی مناجات میکرد18 و می گفت: الحمدالله علی نعمائه. مرا عجب ~~آمد به نزدیک19 او رفتم و سلام کردم و گفتم: ای جوانمرد خدای را چه نعمت است بر تو که تو ~~شکر می گزاری20؟ چون از من این سخن بشنید بانگ بر من زد و گفت21: ای بیکار22 از نزد من دور ~~شو کدام تعمت بزرگتر ازاین است23 که خدای تعالی در حق من کرامت کرده است15 که ~~آلتهای معصیت از من ستده است25 و آلت معرفت21 به من گذاشته27. چشم ستده است تا در ~~نامحرم ننگرم2، و دستم ستده تا ناگرفتی نگیرم2، پایم ستده است30 تا به جایی3 که نباید رفت نروم، ~~دلم داده است تا او را دانم2 زبانم داده است تا او را خوانم، پس ازاو در گذشتم3 و دانستم که حقیقت PageV01P162 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0103.png) # باب دهم : در قناعت ~~و آن تساهل است1 در اسباب معاش. و قناعت صفتی است پسندیده2، که هر که آن را شعار خود ~~سازد از ضجرت و3 مذلت نفس و خواری و نیازمندی و نفاق و مداهنه و ارتکاب محرمات نجات ~~یابد. و رسول الله (ص) فرموده: عش قنعا تکن ملکا ومن قنع شبع و من طمع ~~ذل5 و امیرالمومنین (ص)6 فرموده: القناعة مال لاینفد.7 ~~کیمیایی تورا کنم تعلیم8 که در اکسیر و در صناعت نیست9 ~~رو قناعت گزین که در عالم10 کیمیایی به از قناعت نیست ~~موسی علی نبینا و علیه الصلوة والسلام11 در مناجات17 گفت: یارب از بندگان تو کدام ~~توانگرترند13؟ خدای تعالی18 فرمود: آنکه قانع تر بود بدانچه من دهم.15هر که قانع شد به خشک و ~~تر، شه بحر و براست. ~~حکایت: شیخ شبلی روزی با مریدان به مکتبی رفت، دو کودک را دید که ms068 در سفرهآ یکی نان و ~~حلوا بود و در زنبیل دیگری نان خشک.121 کودی زنبیلی از آن دیگر17 حلوا طلبید، گفت: تو18 سگ ~~من شو تا تورا حلوا دهم، گفت: سگ تو شدم. گفت: بانگ سگ بکن19، آن بیچاره بانگ سگ کرد، ~~تکه حلوا بدواداد و هر بار کة بانگ سگ کردی قدری حلوا لیش او انداختی. شیخ در ایشان ~~می نگریست و می گریست و گفت: طمع25 ببینید که به مردم چه میرساند، اگر پسر به نان خشک خود ~~قناعت کردی سگ همچو27 خودی نشدی. PageV01P163 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0104.png) # نانی اگر هست میسر زجو از پی لوزینهآ دونان مرو # چهرهآ خورشید از آن یافت نور کو ز جهان گشت به قرصی صیور ~~ماه از آن کاست کز آنجا که هست کفچه کند بر سر هر کاسه دست1 ~~آب رخ از جوی خسیسان مچوی کن زجوی جبههآ خویش آب روی2 ~~آنکه دهن باز و دود پیش و پس3 سیر نگردد مگر از خاک و بس ~~حکایت: درویشی که4 از خوان جهان5 دندان طمع کنده بود و از سبزه زار2 دوران به ~~تره ای7 قانع شده، در دامن کوهی عزلت اختیار کرده بود8 و سیمرغوار در قاف قناعت منزوی شده. ~~مثنوی: ~~کسی که قاف قناعت وطن چو عنقا کرد کجا به ملک دو عالم سرش فرود آید ~~یکی از مقربان پادشاه آن دیار9 را بر آن سر منزل گذار افتاد، پیری را دید ضعیف نحیفا با پیکری ~~از خیال نازکتر واقامتی خم گشته از هلال نزارتر بر لب جویبار نشسته و دستهآ تره بر کنار آب نهاده و ~~بدان13 اغتذا مینمود گفت18: ای پیر بیچاره اگر خدمت سلطان کنی تره با گوشت بره خوری14 و بدین ~~سبزی بینان19 محتاج نباشی. درویش بخندید و گفت: تو اگر بدین تره قناعت کنی17 از بندگی همچو ~~خودی آزاد شوی1 # هرکه به سهلی زجهان شاد گشت همچو من از بندگی آزاد گشت # وانکه طلب کرد حلاولت19 به ms069 کام ماند چو تو همچو خودی را1لغلام # خواجه که داند روش زندگی2 بر در دونان نکند بندگی # ضامن روزی تو روزی رسان دیدهآ کور تو به سوی خسان PageV01P164 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0105.png) # باب یازدهم: در صدق ~~و آن راستی است در جمیع اخوال2 و مخصوص به اقوال نیست بلکه در نیت و فعل نیز ~~صدق را3 مراعات باید کرد. و صدق در نیت، استقامت قصد بنده است خدای را در ~~هرچه کند بر وجهی که هیچ غرض با آن5 مخلوط نسازد. و صدق در فعل آن است که ظاهر و باطن ~~با یکدیگر راست دارد21 و نهان و آشکارا7 یکسان، چنانکه چیزی8 اظهار نکند که در دل9 خلاف ~~آن باشد و در نهان مرتکب10 چیزی نشود که آشکارا از آن11 شرم دارد. و صدق خمیر مایهآ ~~سعادات12 و فاتحهآ کل کمالات و اساس جمله خیرات اشت وخدای تعالیاصدیقان را در ~~بلی انبیاء و شهدا آورده. و رسول الله (ص)16 فرموده: الصیدق یهدی الی البر والبر یهدی الی الجنه ~~والکدب یهدی الی الشر والشر5 یهدی الیالنار16. وامیرالمؤمنین ~~(ص) فرموده18: الصیدق عماد الاسلام ودعامه الایمان196 و بزرگان دین گفتهاند2 : هر که راستی را ~~شعار خود سازد، وآخدای تعالی کار او را در سر و علانیه راست آرد.2 # صدق اکسیر مس22هستی تو است پایه افراز2 فرودستی تو است # از کجی خیزد هرجا لحللی است راستی رستی نیکو مثلی است ~~حکایت: پادشاهی ظالم بر یکی از مشایخ کبار غضب نمود، خواست تا"2 او را به تیغ سیاست22 در ~~آررد، شیخ در خانهآ یکی از مریدان متواری گشت.28 ملازمان ملک چون به در خانهآ مرید رسیدند از او PageV01P165 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0106.png) ~~استخبار حال1 شیخ نمودند، گفت2: شیخ در خانهآ من است قدم در خانهآ او3 نهادند چندانکه شیخ را ~~جستند نیافتند، خایب و خاسر بیرون رفتند. شیخ با مرید گفت: چرا گفتی که من در خانهآ توام؟ ~~گفت9: تا راستی من حافظ تو1 شود و چنین شد.2 # از ms070 راستی است جای الف در میان جان واو از کجی است این که8 بود در میان خون # یکی از سالکان راه حق، دست از حطام دنیا شته9، پای همت در وادی عزلت نهاد و10 راه کعبهآ ~~معظمه در پیش گرفت.11 از قضا راه زنی راه براو گرفت و گفت12: در جیب تو ~~چیست؟2 گفت5: بیست دینار زر سرخ است، راه زن15 گفت: بده و هر کجا12 خواهی برو.17 سالک ~~زر بیرون آورد و بدو داد18، چون زر شمرد19 همان مبلغ بود که سالک گفته بود. دزد چون صدق20 و ~~راستی او21 ملاحظه نمود زر23 بدو داد و او را بر مرکب خود سوار کرد و روانه ساخت و خود پیاده ~~در عقب او برفت23، چون به مکه رسید25 از دزدی توبه کرد و دست ارادت به سالک داد و مرید او ~~شد و به برکت صدق، سالک از دست دزد و دزد از25 راه زنی نجات یافتند. # راستی آورکه بشوی رستگار راستی از تو، ظفر از کردگار # گل زکجی خار در آغوش یافت نیشکر از راستی او نوش2 یافت # از کجی أفتی به کم و کاستی یاز همه غم8 رستی اگر راستی PageV01P166 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0107.png) # باب دوازدهم: در تواضع ~~و آن اتعظیم اهل علم و فضیلت، پیران و اخوان و آقران باشد و اجلال2 هر که در فضیلت برتر ~~ازاو3 یا مساوی او بود به قدر مرتبهآ هرکس.5 و بعضی گفتهاند: تواضع آن است که هر که دنیا از ~~توا کمتر دارد تو خود را ازاو فروتر داری7. حسن بصری گفته9: تواضع آن بود9 که هیچ کس را نبینی ~~که نه او را بر خود آفضل دانی1. بایزد گوید که11تا بنده کسی را بدتر از خود میداند متکبر است. ~~بر مزاج عشق خوش کن خوی را بهتر از خود دان سگان کوی را ~~گر تو خود را از دو عالم کم زنی پای بر فرق بنی آدم زنی12 ~~کمتر از کم ms071 شو اگر داری خبر13 کین طریق سالکان است ای پسر ~~و تواضع"1 موجب ترفع و سربلندی است و تکبر15 سبب تنزل و پستی12. و حضرت رسالت (ص) ~~فرمود12: من تواضع لله رفعه الله و من تکبر وضعه الله.* و امیر المومنین (ص)18 فرموده19: التواضع ~~یرفع آلوضیع والکبر یضع الرفیع2، تواضع إذا ماینآلت فی الناس رفعة فان رفیع القدر من یتواضع 1 و ~~حکما گفتهاند: هر که22 صحیفهآ اعمال خود را به چشم خرد23 مطالعه نماید و خود را بشناسد که اول ~~از چه پیدا شده25 و آخر چه چیز25 خواهد بود21 خود را بزرگ نشمره1 ~~به زخود بین همه نیک و بد را در ره نیک و بد افکن خود را ~~سر نه آنجا که همه پای نهند بوسه زن پای به هر جا که نهند PageV01P167 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0108.png) # مرد سرکش زهنرها عاری است1 پشت خم، خاصیت پر باری است # شاخ بی میوه کشد سر به قیام شاخ پرمیوه شود خم به سلام # چون تکبر3 زلعین بر زد سر شد لگدکوب ابا واستکبر # در3 تواضع به صفا داد خدا مژدهآ تاب علیه و هدی ~~حکایت: امام حسین را صلوات الله علیه و آله9 روزی بر جماعت درویشان گذار افتاد2 که نان پارها7 ~~از در خانها به گدایی به هم رسانیده بودند8 و بر سر گلیمی ریخته9 میخوردند، امام را گفتند10: یا بن ~~رسول الله با ما به چاشت خوردن مسارعت فرمای11. امام (ع) از اسب12 فرود آمد و با ایشان به ~~مواکله12 مشغول شد و گفت15: ان الله لا یحب المتکبرین.9 و گویند یکی از بزرگان15، امیرالمومنین ~~(ص) را به خواب دید گفت: مرا پندی ده11. فرمود: چه نیکو17 بود تواضع توانگران پیش درویشان ~~برای ثواب آخرت، لیکن18 تواضع پیش19 توانگران برای توانگری مذموم است، چنانکه حضرت ~~رسالت (ص) فرمود20: من تواضع لغنی لغناه21 ذهب ثلیادینه 225 ~~حکایت: مروی است که سلمان فارسی قدس سره العزیز23 حاکم شهری از بلاد شام ms072 بود2آ و سیرت ~~مرضیهآ او در ایام امارت و ایالت به دستور معهود بود و تفاوتی در آن نشده بوده پیوسته گلیم2 پوشیدی PageV01P168 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0109.png) ~~و بیاده به راه1 رفتی و اسباب خانهآ خویش2 خود تکفل نمودی3. روزی در میان بازار6میرفت مردی ~~جوالی کاه5 خریده بود ودر راه نهاده1 و کسی را جهت حمل آن میخواست7، ناگاه سلمان را دید ~~نشناخت و8 به بیکار گرفت و جوال کاه بر دوش او نهاد9، سلمان امتناع او نکرد10 و جوال کاه را11 ~~برگرفت و میرفت تا مردی از آشنایان او رسید12 و گفت: ای امیر این بار به کجا میبری؟13 آن مرد ~~جوان دانست که حامل بار او سلمان است، در پای او افتاد و بوسه بر پای او مینهاد.18 گفت15: ای ~~امیر19 مرا بحل کن که تورا17 نشناختم، اکنون پای مبارکت18 از خاک بردار تا خاک قدم تورا توتیای ~~دیده19 خود سازم20، سلمان گفت21: چون قبول کردهام که بار به خانهآ تو رسانم23 از عهدهآ عهد بیرون ~~باید آمد.23 جوال کاه را به خانهآ آن مرد رسانید و گفت28: من عهد25 خود وفا کردم، تو"2 عهد کن تا ~~دیگر هیچکس را بیکار نگیری27 که در28 برداشتن مایحتاج خود کمال تورا نقصانی نبود.19 PageV01P169 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0110.png) # بانی1 را # حکایت: سلطان سنجر، مولانا ابوالفضل کرمانی1 ر ~~یکی از فحول2 علمای آن عصر بود تعظیم و تنجیل3 بسیار مینمود، وقتی ~~که5 او را به رسالت فرستاده بود5 در حین مراجعت او را استقبال نمود. ابوالفضل1 در پهلوی سلطان ~~اسب میراند سلطان سه بار در گوش او سخنی گفت7 چون به منزل خود نزل کرد9 شاگردان ازاو ~~پرسیدند که: سلطان با تو چه میگفت؟ گفت9: سلطان فرمود که بگذار10 تا فرود آیم و غاشیهآ تورا ~~بر11 دوش گیرم تا مردم اعتقاد12 من در حق تو بدانند. لاجرم سلطان13 به برکت تواضعی که با علما و ~~اهل فضل می کرد خدای تعالی روز به روز دولت او ms073 را در تزاید میداشت و رفعت و شوکت او یوما ~~فیوما متضاعف میشد. # شاهی طلبی برو گدای همه باش بیگانه زخویش و14 آشنای همه باش ~~خواهی که تورا چو تاج بر سر گیرند دست همه بوس و خاک پای همه باش5 # باب سیزدهم: در حیاء # حیاء19 منبعی است که هر که آب از جویبار آن17 خورد خرمن طاعتش به آتش معصیت نسوزد و ~~هر که را حیاء نباشد ازاو توقع وفا نباید داشت و رسول الله (ص) فرموده: آلحیاء شغبة من الایمان.* ~~و امیرالمومنین (ص)18: الحیاء مفتاح کل الخیر196. ارسطاطالیس گفته: دوستی با کسانی باید کرد که ~~ایشان را حیاء باشد و هر که را حیاء نباشد20 ازاو دوستی نیاید. PageV01P170 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0111.png) # خوی که بر رخ زحیا دارد گل زان بسی نشوو نما دارد گل # غنچه کز شرم به رخ بسته نقاب زان نقاب است زر وگوهر ناب1 # لعل و زر2 باشد از آن حاصل او منبسط گشته زشادی دل او # لاله کز شرم بدل دارد داغ سرخ رو گشته از آن است به باغ # خیره چشم است به بستان نرگس که دهد جام به مستان نرگس # زان3 سبب دیدهاش از نور تهیآ مانده بی خاصیت نور دهی3 # خوی که از شرم نشیند به جبین تازه رو باشد ازاو شاهد دین2 ~~حکایت: جماعتی پیران7 در موضعی نشسته بودند و کودکان در پیش ایشان بازی میکردند8، پیری. ~~بانگ برایشان زد که شرم ندارید که در پیش پیران بازی میکنید9 و ادب نگاه نمیدارید. یکی از آن10 ~~کودکان گفت: اگر این11 پیران از خدا شرم داشتندی12 ما را هیبت ایشان ازاین بیادبی منع کردی3. ~~حکایت: آوردهاند که از16 محاسن سیر و مکارم شمیم ~~نظام الملک یکی آن بود15 که هر که تحفه ای به خدمت او آوردی ~~حاضران12 مجلس را از آن محظوظ نمودی17 و نصیبی بدیشان18 رسانیدی. روزی باغبانی سه خیار19 ~~به خدمت او آورد، نظام الملک هر سه خیاررا تمام ms074 تناول نمود و هیچکس را از آن قسمتی نرسانید20 و ~~او را صد دینار زر و خلعتی فاخر داد. چون باغبان از مجلس بیرون رفت یکی از مقربان که به سمت ~~محرمیت موصوف بود پرسید که: سبب حرمان حاضران از نوباوه چه بود؟21 گفت: خیار اول را چون PageV01P171 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0112.png) ~~چشیدم تلخ بود1 و دوم و سیم را نیز2 همان حالت بود، با خود گفتم که3 اگر به کسی دیگر دهم شاید ~~که تحمل مرارت آن نتواند کرد8 و اظهار آن حالت نماید5 و باغبان بیچارهآ امیدوار2، منفعل و نا امید2 ~~شود و مرا شرم آید که کسی به خدمت من تحفه ای آورد8، عرق حیاء و خجالت بر روی او نشیند9 ~~ناچار بر مرارت10 خیار صبر کردم تا عیش آن بیچاره تلخ نگردد و شرمنده نشود. ~~حکایت: ابوالقاسم قشری11 در رسالهآ خود آورده که جماعتی از صوفیان به سفری میرفتند،. ~~گذار12 ایشان بر بیشهای13 افتاد که مأوای شیران بود، آواز شیر شرزه [میشنیدند.]15 خوف در دل ~~ایشان غالب شده بود15 در آن حالت مردی را دیدند که در آن بیشه خفته بود12 و اسبش در پیش ~~چراء میکرد17، او را بیدار کردند و گفتند: اینجا جای شیران18 و موضع جان سپاران است19 نه جای ~~آسایش و مقام استراحت و خواب گران20، مرد سربرداشت21 و گفت: من از خدای23 شرم دارم که از ~~غیر او ترسم23، این بگفت و سر، باز به جای خود نهاد28 و بخفت. درویشان دانستند25 که هر که از ~~خدا شرم دارد21 و ازاو ترسد از هیچکس نترسد و همه کس ازاو ترسند27، چنانکه رسول الله (ص ~~فرموده: من خاف الله خوف الله منه کل شیء و من لم یخف الله خوفه من کل شیء* PageV01P172 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0113.png) ~~هرچند که وفا1 دراین عهد ثانی سیمرغ است که ازاو2 جز نامی در میان نیست و حسن عهد به ~~مثابه کیمیا است که کس را3 از حقیقت آن نشان ms075 نه. لیکن حکما گفتهاند که: وفا مشاطهآ عروس کمال ~~است5 و خال رخسارهآ حسن و جمال5 مشام هر جان که بوی وفا نشنیده3، از ریاحین محاسن ~~صفات7 نصیبی ندارد و دیدهآ هر دل که رنگ وفا ندیده، از مشاهدهآ انوار مکارم اخلاق بهره ای نبرده. # سگ که وفایی8 به ریا نیستش زآدمی به که وفا نیستش ~~و حسن عهد کیمیایی است که خاک تیره را زر سازد و توتیایی است که دیدهآ خیره9 را ~~صاحبنظر گرداند. # این را10 منگر که ذوفنون11 آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد ~~از عهدهآ عهد اگر برون آید12 مرد از هرچه گمان بری فزون آید مرد13 ~~و18 بزرگان گفتهاند که15: هر گلزار که در آن نهال وفا نروید هیچ مرغ دل بر شاخسار محبتش ~~مترنم نگردد و هر رخسار19 که از خال حسن عهد خالی باشد هیچ صاحب نظر پرتو التفات برآن ~~نیندازد وخدای تعالی میفرماید17: وآوفوا بالعهد ان العهد کان مسنئولا6.8 و حضرت رسالت (ص) PageV01P173 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0114.png) ~~فرموده: لادین لمن لاعهد له. و امیرالمؤمنین (ص) فرموده: الکریم اذا وعد وفا و إذا تواعد عفی61و ~~گفتهاند: ان حنن العید من الایمان2.* # وفا و عهد نکو باشد آربیاموزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند3 # حکایت: در تواریخ مثبت است که محمد امین را در5 حرم سرا مستوره ای6 بود نام او عادره، که ~~به حسن و جمال نادرهآ زمان1 و به لطف و کمال فتنهآ دوران بود، لعل شکرریزش در شیرینی سبق از ~~جان شیرین بردی و عارض گلرنگش در نوبهار خوبی، طعنه بر گلبرگ طری زدی7. ~~لبی از چشمهآ حیوان سرشته هلاک8 عاشقان بر آن9 نوشته ~~بناگوشی چو برگ یاسمن تر براو اندامی از گل نازنینتر10 ~~چه گویم11 زلف مشکینش که چون بود12 نه بوی مشک بود آن13 بوی خون بود ~~و15 محمد امین را گردن جان، اسیر زنجیر محبت و پای دل بستهآ کمند ارادت او بود. شبی با ms076 او در ~~خلوت نشسته بود گفت: من ازاین خایقم که چون تیغ آجل دست مرا از تمتع جمال تو کوتاه کند ~~برادرم تورا به مال و جاه بفریبد15 و در ربقهآ عقد19 و حبالهآ 17خود در آورد18، و تو آرام جان و روح ~~روان او شوی. عادره گفت: این چه سخن است که بر زبان تو میگذرد19 و چه اندیشه است که در ~~خاطر20 تو خطور میکند.21 PageV01P174 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0115.png) ~~و من در عهد و میثاق شب اول1 که قدم در حجرهآ مؤانست تو نهادهام، میخواهم که به روز قیامت ~~رسانم. ~~به قیامت برم این عهد اکه بستم با تو تانگویی3 که در آن روز وفائیت نبود ~~و اگر میخواهی به تازگی پیمانی بندم8 و عهد کنم که تا طاوس روح در روضهآ بدن جلوه کند، ~~طوطی زبان را جز به شکر شکر تو شیرین کام نسازم و تا همای زندگانی، سایه برسر من افکنده دارد، ~~مرغ دل خود را بستهآ دام کسی نگردانم5 و اگر در سلوک سفر آخرت مرا بر تو پیشی بود خود شرط ~~به پایان رسانیده باشم و اگر چند روزی در آجل مهلت أفتد2 عهد همچنان است7 و پیمان همان. ~~دو سه روزی اگر از عمر آمان خواهد بود عهدمن باتو همان است و همان خواهد بود ~~عادره این نوع8 سخنان گفت و به سوگند غلاظ و شداد مؤکد گردانید9، چندان که10 محمد ~~امین را کار به انقراض انجامید و11 برادرش به مسند ایالت نشست. چون ذکر جمال12 بی مثال عادره را ~~شنیده بود و حکایت لطف صورت و حسن سیرت او استماع نموده، جمعی از13 زنان فصیح زبان ~~را در میان آورد15 که به لطایف الحیل15 عادره را1 ربودند تا17 میان او و برادر محمد امین عقد ~~منعقد شد.18 شب اول که اتفاق زفاف افتاده بود19، عادره در کنار شوهر خفته بود20، به خواب دید که ~~محمد امین با او گفت: ای بی وفا21 عهدی ms077 که با ما بستی زود فراموش کردی و پیمانهآ پیمان را به ~~سنگ بدعهدی و بی وفایی22 شکستی، آخر ای بدعهد این چه نقش است که برانگیختهای23 و این چه PageV01P175 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0116.png) ~~نیرنگ است که با بی وفایی برآمیخته1 . عادره چون این خواب دید2 نعره ای بزد و از خواب بیدار شد ~~و همچنان نعره و فریاد میزد2 تا پیش از صبح8 از بستر تمتع به مسکن تفرد و توحش ارتحال نمود و ~~به شومی بدعیدی و بی وفایی از عمر و جوانی برخورداری ندید. # دع ذکرمن فما لهن وفاء ریح الصبا وعهود هن سواء # یکیرن قلبک بم لایجبرنه5 وقلوبهن من الوفاء خلاء6 # باب پانزدهم:7 در حسن خلق8 # حسن خلق در عرف خاص عبارت است از حسن باطن و خوبی اخلاق، همچنان که حسن خلق ~~کنایت است9 از حسن ظاهر و خوبی اعضاء. چه آدمی مرکب است10 از نفس و بدن و هر که را نفس ~~انسانی به حلیهآ اخلاق حسنه مزین باشد و از اخلاق ذمیمه معرا11، خوش خلق و خوب سیرت12 ~~گویند. و هر که را تناسب اعضاء13 و جمال ظاهری بود15 خوش شکل و خوب ~~صورت نامند.15 و در عرف عام، خلق خوب19 خوش خویی17 و ملاطفت و سازگاری و شیرین زبانی ~~باشد. و حضرت رسالت (ص)18 فرموده19: حسین الخلق یذوب الذنوب کما تذوب النار20 الثلج. ونیز ~~فرموده: علیکم بحسن الخلق فان حسن الخلق فی الجنةلا محالة و ایکم و سوء الخلق فان سوء PageV01P176 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0117.png) ~~الغلق فی النار لامحالة.* و جای دیگر می فرماید1: سوء الخلق یفسد العمل کما یفسد النحل ~~العل و امیرالمومنین (ص) فرموده:2 السئ الخلق3 کنیر الطیش منغض العیثر45 پس معلوم ~~شد که سعادات دنیوی و مرادات اخروی بر خلق نیکو5 متفرع است و منافع خوش خویی2 خاص ~~وعام7 را شامل. # هر که دراو8 سیرت نیکو بود آدمی از آدمیان او بود # نیکی مردم نه نکورویی است خوی نکو مایهآ نیکویی است # تا ms078 صورت او و من زآدم دانی9 آدم نشناختی تو سرگردانی # چون سیرت آدمی10 بدانی به یقین آدم گشتی برستی از شیطانی1 ~~حکایت: از خارجی شامی منقول است که گفت: روزی12 به مدینه رسیدم، مردی را دیدم ~~جامههای فاخر پوشیده و بر اسبی قیمتی سوار شده13، آثار بزرگی در ناصیهآ او ظاهر و علامت ~~سروری18 از جبین او باهر بود.15 از اسم او پرسیدم، گفت12: حسن بن علی (ص) است، چون درونم17 ~~از بغض ایشان ممتلی بود پیش رفتم و گفتم: تو پسر ابوطالبی؟ گفت: من پسر پسر ابوطالبم. ~~زبان بگشادم18 و از ناگفتنی آنچه صورت بندد گفتم.19 از آنجا که خلق حسن امام حسن (ع) بود20 PageV01P177 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0118.png) ~~گفت: همانا در این شهر غریبی؟ گفتم: آری. گفت: ما را منزلی هست شایسته نزول مجاوران1 ~~و لایق استراحت مافران2، اگر بدان جانب3 گذری کنی به مصالح حوایج تو قیام نمایم و ~~عذرخواهی به تقدیم رسانیم5. از روی او خجل گشتم5 و ازاو عذر بیادبی1 خواستم ~~و بعد از آن چنان شد7 که نزد من هیچکس ازاو محبوبتر نبود.1 # با خلق به خلق زندگانی میکن نیکی همه روزه تا توانی میکن # کام همه کس برآر9 از دست و زبان وانگه10 بنشین و کامرانی میکن # حکایت: وقتی امیرالمؤمنین (ص)11 غلام خود را جهت مهمی چند نوبت آواز داد، غلام ~~جواب نمی گفت.12 امیرالمومنین13 نزدیک غلام رفت و گفت: آواز من میشنیدی؟ گفت: بلی، گفت: ~~چرا جواب نمیدادی؟15 گفت15 بر حسن خلق تو19 اعتماد داشتم و دانستم 17 که مرا بدین گناه عقوبت ~~نخواهی کرد. امیرالمؤمنین (ع) فرمود18: چون به ما گمان نیکو بردی تورا از مال خود آزاد ~~کردم.9 ~~حکایت: در خبراست که سیدالمرسلین و خاتم النبیین (ص)20 یتیمی را تعهد و تفقد فرمودی21 و PageV01P178 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0119.png) ~~تأسف بسیار میخورد. پرسیدند که1: یا رسولالله چرا دلتنگی؟ اگر فرمایی یتیمی دیگر را2 حاضر ~~کنیم تا در خدمت تو به سر برد3، رسوالله (ص) فرمود4: ms079 آن کودک بدخو بود و من با خوی بد او به ~~سر میبردم6 و به خلق نیکو می گذرانیدم و مرا بدین2 آجری جمیل حاصل بود و از دیگری7 این ~~غرض حاصل نشود.8 خلق نیکو صفت انبیاء و اولیا است و خلق بد از خصال آشقیاء9 # بهترین چیزها خلق نکو است خلق، خلق نیک را دارند دوست # هر که خلق از خلق او خشنود نیست هیچ قدرش بر در معبود نیست # هر که او را پیشه بدخویی بود کار او پیوسته بیرویی بود10 # خوی بد در تن11 بلای جان بود مردم بدخوکی از انسان بود # باب شانزدهم : در رفق و مدارا ~~رفق نرمی و دلجویی بود و رسول (ص)12 فرموده: الرفق رأس الحکمه 136 و امیرالمومنین (ص) ~~فرموده18: الرفق مفتاح الصواب و شیمه15 ذوی الآلباب. و16 یکی از بزرگان دین گفته17 که: اگر میان ~~من و تمام مردم عالم18 تار مویی باشد و همه در گسیختن آن متفق باشند نتوانند، زیرا که اگر ~~ایشان سست کنند من بکشم19 و اگر ایشان سخت بکشند من نرم کنم20، یعنی کمال PageV01P179 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0120.png) ~~رفق و ملاطفت1 من تا به حدی است که با اهل عالم توانم زیست2 و با جاهل و عالم در توانم ~~ساخت. # دری به رفق اگر باز میتوانی کرد بود دریغ گشادن به غنف ودشواری # مکن به تندی و تیزی خراب خاطرکس بکوش تا به نرمی3 دلی به دست آری ~~حکایت: عبدالله عباس را روح الله روحه العزیز5 روزی سفیهی دشنام داد، عبدالله5 چون سفاهت او ~~را دانست گفت: تورا هیچ حاجتی هست تا روا کنم و هیچ مهمی داری تا به قضای آن قیام نمایم1، ~~مرد سفیه چون آن ملایمت دید شرمنده شد7 و بعد از آن جز طریق خدمت مثلوک ننمود.8 بالرفق ~~یبلغ ما تهوته من آدب، وصاحب الخرق محمول علی خطر96 ~~حکایت: سلمان فارسی را قدس سره10 مفسدی دشنام میداد11 سلمان گفت: اگر کفهآ 12 ترازوی ~~من13 ms080 روز قیامت کم آید من بتر از آنم که تو میگویی و اگر راجح آید15 آنچه تو گفتی مرا زیان ~~ندارد، مرد15 مفسد به همین سخن از افساد12 گذشت و به مقام خدمتکاری17 در آمد. ~~حکایت: یکی را از مشایخ کبار18 با جاهلی مناظره واقع شد19 جاهل در آثنای محاوره20 گفت: اگر ~~تو21 مرا یک سخن درشت بگویی22 ده جواب بدهم.23 شیخ گفت: اگر تو25 مرا ده دشنام PageV01P180 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0121.png) ~~بدهی1 یکی را جواب ندهم2، حاضران از تلطف او تعجب نمودند3 و جاهل منفعل و خجل گشت و ~~زمین خدمت بوسه داد5 و به مقام معذرت و ملازمت آمد.2 # به شیرین زبانی و لطف7 خوشی توانی که فیلی به مویی کشی # باب هفدهم: درعلو همت ~~عز و رفعت8 را با علو همت انفصال9 و جدایی نیست، و مرد ارجمند10 به وسیلهآ همت بلند از ~~حضیض دنانآت و خواری به اوج عزت و کامکاری رسد11 و خلعت همتش به طراز رفعت زینت یابد. # نقطهآ ملک جهان ها همت است بال و پر مرغ جان ها همت است12 ~~هر که را شد همت عالی بدید هرچه جست آن چیز شد خالی بدید13 ~~هرکه را یک ذره همت داد دست17 گرد او خورشید همچون ذره است15 ~~و هر که12 به سبب علؤ همت درجهآ بلند یافت، اگرچه چون17 گل کوتاه زندگانی بود و18 خردمندان ~~به سبب ذکر جمیل او را دراز عمر شمرند، و هرکه به واسطهآدون همتی و کم مایگی به اندک پایه19 ~~سرفرود آورد، اگرچه دیر پاید20 چون برگ صنوبر21 اهل ادراک او را اعتباری ننمایند و ازاو خسابی ~~برنگیرند.2 ~~همت بلند باش که مردان راه عشق PageV01P181 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0122.png) ~~و رسول الله (ص)1 فرموده: إن الله یحب معالی الهمم وآهمم الرجال تقطع3 الجبال وتنسف الرمال و ~~تقرب الاجال. و امیرالمؤمنین (ص)4 فرموده: الشرف بالهمم العالیة لا بالرمم1 البالیهة. # کار نه این گنبد گردان7 کند هرچه کند همت مردان کند # حکایت: یعقوب ms081 لیث، مردی صفار بود و به سبب همت عالی در مبادی احوال، مرتکب مخاطرات ~~عظیمه شدی و یک نفس از شداید و آلام نیاسودی و خود را در غرقاب هلاک افکندی. ازاو . ~~پرسیدند8 که: تورا باعث براین مشقتها و تحمل جفاها چیست و به تو این امر چه مناسبت ~~دارد؟ گفت: مرا دریغ آید10 که عمر عزیز خود را در صفاری صرف کنم11، در وی دل12 از مشاهدهآ ~~چمال مقصود یگردانم و یقین دانستهام13 که شربت مرگ چشید15 نیست و جام فنا کشیدنی، باری در ~~طلب امری ساعی باشم که اگر بیابم نیکنامی حاصل کرده باشم و اگر نیابم در طلب سربلندی19 مرده ~~باشم نه در12 پستی و دون همتی. # گردن چرا نهیم جفای زمانه را راضی چرا شویم بهر کار مختصر # دریا و کوه را بگذاریم و بگذریم سپمرغ وار زیر پر آریم بحر و بر # یا18 بر مراد بر سر گردون نهیم19 پای یا مردوار در سر همت کنیم20 سر PageV01P182 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0123.png) # باب هجدهم: در آدب ~~و آن منع نفس است از آقوال و آفعال ناستوده. و ادب از کمال ذات و محاسن صفات اولوالالباب ~~ست و هر که را ادب نیست حرمت و عزت نیست. و امیرالمؤمنین (ص) فرموده: آکرم النسب حسن ~~الادب ولاشرف مع سوء الآدب.6 و حکما گفتهاند: الأدب خیر من الذهب.16 # هر که در ادب2 طلب نکند بر بساط شرف طرب نکند # ادب آموز گر3 همی خواهی که زمانه تورا ادب نکند ~~حکایت: روایت کردهاند که ابراهیم آدهم مردی محتشم را در کعبهآ معظمه دید که بر اسب نشسته5 ~~طواف میکرد این حالت او را مستکره آمد1. حجاج چون از مکه معاودت نمودند و راه بادیه در پیش ~~گرفتند7، محتشم در آن پیدا ناپیدا شد8 و از قافله جدا افتاد، اعراب9 او را از اسب پیاده ساختند و ~~برهنه کردند.10 محشتم در بادیه ای پیاده و برهنه میرفت11، ابراهیم بدو12 رسید و او را ms082 بدان صورت ~~دید13 گفت: هر که بیادبی کند و در جایی18 که همه کس15 پیاده روند او سوار باشد19 لاجرم در ~~بیابان پیادهاش باید رفت.17 # از خدا خواهیم18 توفیق ادب بیادب محروم ماند از لطف رب # بیادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد ~~حکایت: آوردهاند که پادشاهی به خواب19 دید که دندانهای او ریخته و از دهان بیرون افتادفا تعبیر ~~آن از معبری پرسید2 گفت: زندگانی پادشاه دراز باد أقربای تو بمیرند.2 پادشاه ازاین سخن بیادبانه به PageV01P183 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0124.png) ~~غایت رنجید1، بفرمود تا او را صد چوب زدند.2 معبری دیگر را3 طلب کرد و ازاو استفسار نمود.1 ~~گفت عمر پادشاه در دولت و کامرانی زیاد از عمر اقربا بود2، پادشاه خوش حال شد و گفت7 ~~اگرچه مضمون هردو5 یکی است لیکن این معبر مراعات ادب کرد9 و سخن بیادبانه نگفت: و ~~فرمود10 تا صد دینار و خلعتی فاخر بدو دادند.11 # حافظا علم وادب ورز که در صحبت خاص12 هرکه را نیست ادب لایق خدمت نبود3 # باب نوزدهم18: در امانت و دیانت15 ~~امانت19 خصلتی ستوده و صفتی پسندیده است و هر که بدین17 سیرت حمیده و حلیهآ مرضیه متحلی ~~باشد و شرایط امانت و تدین به جای آرد18 و آن را به واسطهآ حدت نفس و غرور شیطان19 باطل ~~نگرداند، از حضیض عنا20 و درویشی به اوج غنی و توانگری رسد و هم در دنیا مرزوق و نیکنام21 و ~~هم در آخرت سرخ روی23 و ناجی باشد. و در قرآن مجید وارداست که123: ان الله یامرکم آن ~~تودوالأمانات إلی اهلةا. و رسول (ص)"2 فرموده: الآمانة تجر الرزرق والخیانة تجرالفقر ولإیمان لمن ~~لأمانة له 0 و امیرالمؤمنین (ص) فرموده25: آصثل الدآین آداء الآمانه والوفاء بالغهود و حکما گفتهاند: PageV01P184 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0125.png) ~~هر که را1 خبث2 باطن و خست3 ذات باشد ملاحظهآ دیانت و رعایت5 امانت نکند و چون این صفت ~~از میانه مرتفع گردد2 هر عیبی که ms083 در حیز امکان داخل است متوقع شود. # کسی کز امانت ندارد نصیب اگر بد کند نبود ازوی غریب # خیانت ز هر فعل بد بدتراست تمام بدیها دراو مضمراست7 ~~حکایت: خواجه به عزیمت حمام سحرگاه از خانه بیرون رفت8، در راه با دوستی ملاقات نمود و9 ~~گفت: با ما به حمام آمدن موافقت نما10. دوست گفت: تا به در حمام همراه و مرافقم. چون پارهآ راه ~~برفتند11 بر سر دو راه رسیدند، دوست بی آنکه خواجه راخبر کند به راهی دیگر برفت12، اتفاقا شبروی ~~به طلب صیدی در عقب خواجه میآمد13، چون به در حمام رسیدند خواجه باز پس نگریست"1 شبرو ~~را دید نشناخت و15 پنداشت که همان دوست است19 کیسهآ زر که هزار دینار در آن17 بود18 با خود ~~داشت بدو داد و گفت: ای برادر این امانت است، چون من از حمام بیرون آیم به من ده. شبرو زر ~~بستد و هم آنجا مقام ساخت.19 خواجه چون از حمام بیرون آمد20 روز روشن شده بود21 خواست ~~که27 برود، شبرو گفت23: زر خود بستان و برو که من به سبب امانت نگاه داشتن تو از شغل خود ~~بازماندم، خواجه گفت: تو28 چه کسی؟ گفت: من مردی شبرو2آ و طرآر و کیسه برم، خواجه گفت: زر PageV01P185 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0126.png) ~~مرا چرا نبردی1، گفت: اگر به صنعت خود بردمی یک درم به تو باز ندادمی2 لیکن به امانت به من ~~سپرده3. در امانت خیانت کردن روا نیست. ~~از امانت عافیت حاصل شود کار تو بی عافیت مشکل شود # باب بیستم: در کتمان اسرار ~~اخفای آسرار9 از طریق خرد و نهج عقل است و در افشای آن بیم وبال و هلاک. و گفتهاند6: هر ~~که سر از دست بدهد در برابر آن سر بنهد. ~~چه زیبا گفته است آن مرد هوشیار1 که گر7 سر بایدت سر را نگهدار ~~و هر که سر خود8 با دیگری که سمت محرمیت9 نداشته باشد در میان آرد عاقبت ms084 الامر در ورطهآ ~~حیرت و ضجرت10 گرفتار شود و به سوز ندامت و غرامت، مأخوذ گردد و فایده ~~ندهد1. بلکه حکما گفتهاند که: در اخفای آسرار مبالغه بدان مرتبه باید نمودکه گویا خود محرم آن ~~نمیتواند بود12 فکیف که با دیگری از آن رمزی در میان نهد.13 # آنچه ناگفتنی است دردل خویش دار پنهان بدان مثابه که دل # آگرش مدتی زمان طلبد15 نتواند که سازدش حاصل ~~و گفتهاند که19: در کتمان آسرار و اخفای ما فیالضمیر، دو فایده است: یکی آنکه به تجربه معلوم ~~شده18 که هر مهمی که پنهان سازند زودتر به انجاح پیوندد و اشارت17 استعینوا علی حوانآجکم ~~بالکتمان*، مشعر18 بدین معنی است. دوم آنکه اگر19 آنچه در ضمیراست20 از قوت21 به فعل نیاید PageV01P186 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0127.png) ~~شماتت اعداء وامذمت عیبجویان برآن مترتب نشود. و رسول (ص)2 فرموده: من کتم سره ملک ~~ائره* ~~اگر جز تو داند که رأی توچیست برآن رأی دانش3 بباید گریست ~~و گفتهاند که6 اخفای آسرار بدان درجه باید که سخن از دو لب نگذرد و کلام درر انتظام9امیرالمؤمنین ~~(ص) مخبر از آن سراست2 که: کل سر جاوز الاثنین شاع ** . و حکما گفتهاند7: صدور الآخرار قبور ~~السرار8 اردشیر گفته که: زبان بریده9 به از راز باز گفتن. و افلاطون گفته10: هرچیز ~~را که نگهبانش بیشتر بود محکم تر باشد11 مگر راز که هر13 چند نگهبانش پیشتر بود آشکارتر شود.13 # شنیدم که چیزی بود استوار که او را نگهبان بود بیشمار # مگر راز که آنگاه پنهان بود که او را یکی تن نگهبان بود ~~حکایت:اوردهاند که زرگری متمول لعل پاره ای داشت خوش رنگ و شفاف چون آخگر آتش ~~درخشان18 و چون پیکر مریخ رخشان که15 وزن آن پنجاه مثقال بود و12 زرگر را به مشاهذهآ آن تلذذی ~~و تمتعی17 تمام حاصل بودی.18 پادشاه وقت را از آن جوهر قیمتی19 خبر دادند، زرگر را طلب نمود و ~~به احضار آن لعل20 گرانمایه که لایق خزانهآ ملوی ms085 بود21 مثال داد. زرگر ناچار لعل را22 حاضر کرد و13 PageV01P187 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0128.png) ~~هرچند در مبایعت1 ابا نمود مفید نیفتاد، ملک ازاو به تسلط بستد.2 و در حرم خاص کنیزکی3 داشت ~~که عکس رخسارش طلیعهآ صبح را روشنی دادی و لعل آبدارش آب زندگانی را روان بخشیدی، دیدهآ ~~سپهر نظیرش جز در آب5 و آینهآ آفتاب مشاهده نکرده بود و نقش بند خیال مثالش جز در عالم ~~خواب ندیده. # جز در آیینه و آبش نتوان دید نظیر جز در اندیشه و خوابش نتوان یافت بدل2 ~~و شاه را7 به جمال او أنسی زیاده و دلبستگی بیاندازه بود، آن لعل را بدو بخشید و فرمود ~~که8 با جواهردیگر منظوم سازد ودربیش طرهآ مشکین در آویزد9 تا ملک به نظارهآ او10متلذذ1 ~~ومحظوظ گردد کنیزک انقیاد نمود12 و13 بر آن وجه که ملک فرموده بود آن عقد را منتظم ساخت و ~~گوش و گردن بلورین را بدان مزین کردو14 چون این خبر به گوش زرگر رسید آرزوی تملک او ~~زیاده شد15، مادر خوانده12 داشت سال خورده و وقایع روزگار دیده17 و از تجارب18 دوران ذخیرةآ ~~تمام به دست آورده19، با او این راز در میان نهاد20 و بعد از تضرع و زاری21 گفت: ای مادر مرا22 به ~~عقل و کیاست تو وثوقی تمام هست23 اگرچنانچه28 مکری سازی و حیلتی اندیشی25 که آن لعل به ~~دست من آید هم سعی تو مشکور باشد و هم رعایت حقوق مادری کرده باشی21. پیرزن قبول کرد PageV01P188 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0129.png) ~~راگفت: عنقریب کنیزک را با لعل2 به وثاق تو حاضر کنم، چنانچه3 جاسوس وهم را با صد هزار ~~چشم برآن اطلاع نباشد.5 در زمان، دلق زرق پوشید5 و به سمت2 فال گیران خود را در سرای ملک ~~انداخت و7 به چرب زبانی و رنگ آمیزی خود را با پردگیان8 و محرمان حرم آشنا و محرم ساخت9 ~~چندانکه کنیزک را به ملاطفت و مکر و خدیعت رام خود کرد10 و مرغ ms086 دل ~~او را در دام11 کشید روزی در خلوت با او گفت: # ای لعل جان فزایت چون آب زندگانی وصل تو یک زمان به از عمر جاودانی # در نوبهار خوبی سرو تو12 خوش برآمد یارب که دور بادا از آفت خزانی ~~تبارکالله ازاین لعل میگون و شکل موزون که13 تورا است18 به همه زینتی لایق است و این ~~صورت بدیع الجمال و قد و قامت به اعتدال را خلعتی دلبری موافق.15 ~~بیت: # ای خلعت دلبری به بالای تو راست مشاطه چو قد جان فزایت آراست # از سرو قبا پوش تو هنگا مخرام در کشور جان و دل قیامت برخواست ~~امروز به خانهآ فلان زرگر12 بودم و طالع عروسش17 می دیدم از طرف خطا سه ثوب جامهآ زریفت18 ~~مصور به صور دلپذیر غریب19 و منقش به نقوش جان فزای عجیب فرستاده بودند که نه چشم سر ~~روی20 چنان لباسی دیده و نه دست وهم به دامان چنان خلعتی21 رسنیده، سخت لایق قد مرغوب22 و PageV01P189 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0130.png) ~~موافق پیکر1 خوب تو است، اگر زحمتی بکشی و قدم بدان جا2 رنجه فرمایی چنانچه کسی تورا ~~نشناسد و به نظر اشرف در آوری3 از برای تو در بیع در آورم9 و اگر5 به دست ملک أفتد به جواری ~~دیگر قسمت فرماید21 و تورا زیاده از یکی نرسد و چون آن خلعتها تورا میتر شود2 هر لحظه رغبت ~~ملک به وصال تو بیفزاید و از دلبران دیگر به مزیت8 محبت و مودت مخصوص کردی. براین نسق ~~فصلی از افسانه و فسون9 فرو ریخت و کنیزک را مفتون کرد و10 وعده مقرر نمود و هم در آن روز ~~نزد زرگر رفت11 و گفت: فلان روز وعده کردهایم که به خانه12آ تو نزول کنیم، نزلی لایق ترتیب باید ~~نمود13 و کسب دکان در توقف باید نهاد18 تا چون کنیزک به دام آید لعل و15 دیگر جواهر که با او ~~است برداری"1 و دل از زندگی او فارغ ms087 سازی.17 زرگر از این سخن شاد شد لیکن از عاقبت مکر و ~~خاتمت غدر اندیشید18 و یا خود گفت: شروع دراین عمل بیمنکوحه صورت نبندد، باری قبل از ~~عزیمت او را امتحان کنم و سری19 در میان نهم اگر در آن شرط کتمان به جای آرد20 سر21 محرمیت ~~این سر دارد والا در آن مداخلت نباید نمود. خرم و خندان به حجرهآ عروس آمد22 و چون کبک دری ~~به قهقهه لب بگشاد22 و گفتن لله الحمند28 که باری عز اسمه به کمال عاطفت ما را از مشقت کسب ~~خلاص داد.25 فلان دوست از جهت من غلامی کیمیاگر آورده که در یک ساعت صد من مس را طلا PageV01P190 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0131.png) ~~میسازد زنهار1 که این راز را نیک مستور داری تا ملک قصدی نیندیشد و غلام را نیز از ما بستاند.2 ~~روز دیگر مستوره با زینت و نشاطی تمام3 به مجمع خواتین رفت و از سر تکبر پای بر دوشک8 دختر ~~وزیر ملک نهاد و همان جا بنشست به ضرورت5 خدمهآدختر وزیر و سایر خواتین2 او را منع کردند و ~~بی حرمتی نمودند. مستوره از ستر حدت و غضب آواز بلند کرد7 و گفت: کسب8 یک روزهآ غلام ~~کیمیاگر شوهر من9 سرمایهآ هزار وزیراست دختر او را بر من تقدم نزیبد. این سخن در سمع خاص و ~~عام قرار گرفت10 و بر رأی11 ملک عرضه داشتند. ملک فیالفور به گرفتن12 زرگر مثال داد و از ~~کیفیت حال استعلام فرمود13. زرگر18 هر چند انکار آن را15 به سوگند غلاظ و12 شداد موکد ~~می گردانید17 فایده نمیداد18 بعد از ایذا و اهانت و تشدید و تعذیب بسیار، ملک را ازاو ~~یاس حاصل شد19 و به خلاص20 او اشارت فرمود. بیچاره شکرها گزارد و صدقات داد21 و گفت: ~~من2 به واسطهآ امتحان و اظهار سری که وجود خارجی نداشت این دیدم23، اگر در آن عمل هایل ~~شروع مینمودم25 بی شایبه مرا وداع جان بایستی کرد ms088 و خسارت دو جهان التزام بایست نمود.20 PageV01P191 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0132.png) # دل به مهر همدمان کم نه که در گلزار دهر بوی یاری # ربوی یاری و وفا در هیچ1 همدم یافت نیست # راز با دل گفتم و بسیار خون خوردم از او کاشکی دانستمی اول که محرم یافت نیست # و هم براین منوال است حکایت سپهسالار روم2. # حکایت: در تواریخ مذکوراست که روزی پادشاه روم2 سوار بود با سپهسالاری که نام او جهرم ~~بود8 گفت: میخواهم که با تو اسب بدوانم9 تا مرا معلوم شود1 که آدهم برق پیکرمن دونده تراست7 یا ~~آبرش بادسیر تو8، پس هر دو اسب را9 تاختند چندانکه از نظر خواص دور شدند10 ملک جهرم ~~گفت: غرض11 ازاین قطع مسافت آن بود که مرا سری هست خلوتی خواستم که آن را با تو در میان ~~نهم بر وجهی که کسی برآن مطلع نباشد، بدانکه من از برادر خود اندیشه ناکم12 و حرف قصد ~~من از صفحه12آ حرکات و سکنات او ظاهراست، باید که تو پیوسته مراقبت احوال من کنی14 و در ~~محافظت من شرط حرم به جای آری15، جهرم خدمت کرد و کمر انقیاد بر19 میان جان ~~بست11 و به کتمان سر معاهدت نمود چون به منزل نزول نمودند جهرم18 فرصت یافت و این معنی19 ~~سمع برادر ملک رسانید20 واو نقدا ممنون منت جهرم شد21 و به مواعید بسیار او را مستظهر ساخت22 ~~خود را برای صایب23 محفوظ میداشت چندانکه بهار دولت و کامرانی ملک را خزان نکبت دررسید ~~و شکوفهآ آمل25 او از نهال عمر به باد آجل فرو ریخت و نوبت حکومت ملک ملک25 به PageV01P192 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0133.png) ~~برادرشرسید اول حکمی که بر زبان او جاری شد گرفتن جهرم بود و مبالغهآ بسیار در سیاست او2. ~~جهرم گفت: گناه من جزاخلاص و هواداری تو چیست؟ گفت: گناه تو فاش کردن سر برادر من است و ~~بعد از آنکه سر برادرم3 که تورا از جملهآ ملازمان به سمت ms089 محرمیت مخصوص ساخته بود نگاه ~~نداشتی، مرا برتو چه اعتماد باشد، چندانکهآ جهرم تشفع نمود فایده نداد و سراودر سر3افشای سررفت. # گر زبان تو رازدار بود تیغ را بر سرت 7چه کار بود # نهان دار راز بد و نیک8 خلق نه هر آدمی محزم راز شد # هر آن کس که افشای اسرار کرد زنادانی خویش سرباز شد9 # سیه روی و10 سرگشته گرد جهان از آن است خامه که غماز شد11 # باب بیست و یکم: در نطق و سکوت ~~فضیلت آدمی بر سایر حیوانات به نطق است و آدمی را هیچ گوهری شریفتر از نطق و هیچ ~~زیوری لطیفتر از سخن12 نیست و باری عز اسمه از آسمان به انبیاء سخن13 فرستاد و ایشان را ~~بدان18 گرامی فرمود. # گر بدی گوهری و رای سخن15 آن 6ا فرود آمدی به جای سخن ~~و رسول الله (ص) فرموده17: جمال الرجل8 فصاحه لستانه6 و امام جعفر (ص)19 فرموده: ما آنعم ~~الله علی عبد نعمة اکبر مما20 اعطاه الله فی اللسنان1 فصاحه و فیالکلام خلاوة.50 PageV01P193 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0134.png) ~~سخن به نزد بزرگان1 بزرگوار بود زآسمان سخن آمد سخن نه خوار بود ~~در بلورین صدف چرخ کین نیست والا گهری به زسخن ~~نیست در کان، گهری بهتر از این یا در امکان، هنری بهتر ازاین ~~نامهآ کون3 به وی طی شده است آدمی، آدمی از وی شده است ~~قلم و لوح به کار سخنند روز و شب نقش ثگارسخنند ~~گر نبودی سخن تازه رقم نشدی لوح و قلم لوح وقلم0 ~~به سخن زنده شود نام همه به سخن یخته شود خام همه ~~شرع دستور کمال از وی یافت دست بر امن زوال از وی یافت1 ~~و حکما زیان را به تیغ تشبیه کردهاند و همچنان که تیغ به وقت حاجت7 از نیام باید کشید زبان را ~~جز به وقت ضرورت8 در کام نباید گردانید، چه بسیار سخن باشد که چون به وقت خود9 گفته شود ~~مانند آب ms090 حیات زندگی رساند10 و ادای آن بیوقت11 چون زهر هلاهل جان ستاند. ~~هر سخن وقتی و هر نکته محلی12 دارد و اکثر منافع و مضار که در عالم به مردم میرسد2 ~~منشاء آن زبان است پس بر عاقل واجب بود18 که زبان را نگاه دارد و هرچه را15 احتمال مضرتی بود ~~نگوید و کلمهآ راحه الاثستان فی حفظ اللسان، اشارت بدین معنی است.16 # ناصر زیان تو همگی از زبان بود یک نقطه بر زبان چو فزایی زیان بود2 ~~سندباد حکیم گفته18: زبان خود را بسته دار تا زبانها بر تو نگشاید19 که آنچه یک سخن در ساعتی ~~تباه کند به سالها اصلاح نیابد.20 و امیرالمؤمنین (ع)21 فرموده: العاقل من عقل لستانه الا عن ذکر الله.6 2و PageV01P194 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0135.png) ~~کفته اند : اللسان صغیر الجرم3 عظیم الجرم.6 و بزرگان گفتهاند : زبان خزانهآ والی ولایت بدن است تا ~~در درج گویایی5 به قفل خاموشی بسته باشد و مهر سکوت بر سر1 حقهآ نطق نهاده در روضهآ حیات ~~ریاحین سلامت روید7 و چون گل حدیقهآ بلاغت بشکفد و بلبل فصاحت مترنم شود نتوان دانست ~~که غنچهآ نوشکفته9 سبب تفریح دل و تقویت دماغ خواهد شد یا10 علت تحریک ماده نزله و زکام و ~~نفمات عندلیب خوش الحان واسطهآ تحصیل دانهآ اوخواهد گشتیا موجب حبس قفس و قید173 دام. # سخن گفته دگر باز نیاید به زبان اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد # تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن که چرا گفتم و اندیشهآ باطل باشد1 ~~و خردمند آن است که زبان رابه زیادتی اقوال نامنتفع ملطخ نگرداند و تا حاجتی ظاهر و عذری ~~بین نباشد حرکت14 زبان را بر سکوت و گویایی15 بر خاموشی اختیار نکند14 چه نادرا17 واقع شود که ~~سکوت شخصی سبب مضرت او گردد و18 بسیار باشد که یک سخن موجب هلاک خلقی شود19 و ~~در قرآن مجید وارداست20: لاخیر فی کثیر من نجویهم الا من امر بصدقه او مغروف آو ms091 اصلاح بنن ~~الناس.* و امیرالمومنین (ص)21 فرموده: الکلام کالدواء قلیله نافع و کثیره2 قاتل. از ابوذرجمهر PageV01P195 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0136.png) ~~پرسیدند: چه چیزاست که خدای تعالی به بنده دهد که بهتر از آن نباشد؟1 گفت: عقل2. گفتند: اگر ~~نباشد؟ گفت: ادب. گفتند: اگر1 نباشد؟ گفت: خوی خوش، که با مردم مواسات نماید و دوست و ~~دشمن را بدان نگاه دارد، گفتند: اگر1 نباشد؟ گفت: خاموشی، که ساتر سایر7 عیوب است، گفتند: اگر ~~نباشد؟ گفت: مرگ، که او را از پشت زمین بردارد چه هرکس که بدین9 خصال حمیده و صفات ~~پسندیده آراسته نباشد موت او بر حیات10 راجح بود. ~~حکایت: آوردهاند که پادشاهی را از ملوک عجم پسری بود11 در غایت عقل و کیاست و نهایت ~~فهم وفطنت صباحت و ملاحتی به کمال12و قد و قامتی به اعتدال. # بیت: # گرامی دری از دریای شاهی چراغی روشن12 از نور النی # مبارک طالعی فرخ سریری به طالع18 تاج داری تخت گیری ~~ملک او را به مکتب ادیبی دانا15 فرستاد تا به انواع اخلاق و آداب مهذب و ~~مؤدب گردد.7 پر ادیب را گفت: عمر قصیراست و علوم بینهایت ،مرا ~~علمی آموز19 که تحصیل آن آسان20 باشد و مرا در هر دو جهان فایده رساند. و گفت21 : اگر خواهی در PageV01P196 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0137.png) ~~هردو جهان رستگاری یابی خاموشی گزین و سکوت پیشه گیر که رسول (ص) فرموده: من صمت ~~نجی . و امیرالمومنین (ص) فرموده: الصمت آیة النبل وثمره العقل.*0 ~~قطعه: # به پیری رسیدم در اقصای یونان بدو گفتم ای آنکه چون عقل وهوشی1 # زمردم چه بهتر به هرحال گفتا بگفتا خموشی خموشی خموشی2 ~~پسر لب بر لب نهاد و بعد از آن دیدهآ خرده بینان را3 از نقطهآ دهنش خبری نبود6 و گوش مستمعان ~~را از جواهر کلماتش اثری نه.5 و ملک را گمان آن بود2 که مگر او را مرضی عارض شده7 یا عیبی ~~حادث گشته8 چندانکه آطباء را به معالجهآ او امر فرمود سعی ms092 ایشان مفید نیامد.9 تا روزی ملک به ~~عزیمت شکار بیرون رفت و پسر را با خود برد.10 جمعی را ملازم او11 ساخت تا در منازل و مراحل، ~~محافظت او نمایند. چون زمانی در آن صحرا مرکب هوس تاختند12 ناگاه از خاربنی صفیر دلپذیر ~~دراج13 به گوش ایشان رسید15 چند کس عنان عزیمت به صوب او منعطف ساختند و گرد خار بن15 ~~گرفتند تا ملک19 چشم بر هم زد چند چوبه تیر بر هم ریختند و خون دراج بیچاره دردم ریختند. PageV01P197 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0138.png) ~~رختند.1ملکزاده گفت2: ما احسن حفظ اللسان بالطایر و الانسان6 اگر دراج خاموش بودی به ~~بلامت بماندی، این بلا از زبان خود به سر خود آورد. یکی ازملازمان از ملکزاده این سخن شنیدوبه ~~خدمت پادشاه رفت و این بشارت را به محل عرض رسانید.5 ملک از این سخن مسرور شد1 و به ~~عقل7 و کیاست پسر امیدوار گشت و پسر را طلب نمود8، هرچند سعی کرد یک کلمه بر زبان او ~~جاری نگشت.9 ملک را غضب مستولی شد و فرمود10 تا او را پنجاه چوب زدند و خسته و مجروح ~~به خانه فرستادند.1 والدةآ او12 چون بر این حال اطلاع یافت بگریست و گفت13: چون تورا در آلت ~~نطق خللی نیست سخنی بایست گفت و خود را از این مشقت خلاص بایست کرد.18 ملکزاده ~~تبمی نمود15 و گفت: استاد من راست گفت که خاموشی سبب رستگاری است اگر من خاموش ~~گشتمی از ضرر چوب ایمن بودمی12 و این پنجاه چوب تابع یک سخن است، اگر دو سخن ~~گفتمی ناچار صد چوب بایست خورد.17 و هم بر این نسق است حکایت دزد و نساج. ~~حکایت: در جامع الحکایت18 مسطوراست که شبی دزدی به طلب حصول مطلوب مرغوب از ~~خانه بیرون آمد، ناگاه گذار او بر درکارخانهآ نستاجی افتاد2 که دیبای لطیف و زیبا میبافت و انواع تکلف3 PageV01P198 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0139.png) ~~در آن به کار میبرد و صورتهای غریب1 و نقشهای عجیب ms093 که صورتگران چین در وادی2 او حیران ~~بودند و نقش پردازان خطا در بادیهآ آن سرگردان، در آن جامه مینمود و اظهار استادی میکرد.2 # به چابک دستی آن فرزانه استاد کشیدی نقشها بر آب از باد # چو زلف و روی5 خوبان دل افروز1 ببستی نقش شب بر پردهآ روز7 ~~و آن جامه نزدیک اتمام8 رسیده بود. دزد با خود گفت: صواب آن است که اینجا مقام کنم تا استاد ~~این جامه را تمام کند و9 از کارگاه فرو گیرد و بخسبد10، من فرصت غنیمت دانسته11 جامه ببرم. پس ~~در گوشهای بنشست پنهان12. استاد همه شب با زبان خود در گفت و گو بود13 می گفت: ای زبان از ~~تو استعانت می طلبم و میخواهم که خاموشی گزینی14 و سر مرا بر تن نگاه داری.15 دزد این را ~~میشنید12 و انتظار می کشید تا17 استاد جامه را تمام کرد و از کارگاه فرو گرفت.18 طلوع صبح نزدیک ~~بود ناچار19 دزد از کارخانه بیرون آمد و در20 سر کوچه بنشست تا21 استاد بعد از ادای فریضهآ صبح از ~~کار واپرداخت و عزیمت خانهآ ملک آن ملک کرد22. دزد از عقب او روانه شد23 چون ملک در صفهآ ~~بار بنشست24 استاد پیش رفت و جامه را عرض کرد.25 ملک و حاضران را از دیدن آن تناسب آن ~~صور غریبه و تقارب آن نقوش عجیبه انگشت حیرت در دهان ماند.21 ملک استاد را گفت: این جامه PageV01P199 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0140.png) ~~به غایت خوب بافتهای1 و این دیبا را به نهایت زیبا2 پرداختهای اکنون بگو که این جامه چه کار را ~~شاید و بر کجا نیکو آید؟ استاد گفت2 ای ملک بفرما تا این جامه را درخزانه نیکو محافظت نمایند ~~تا روزی که تورا وفات رسد بر5 صندوق تو اندازند. پادشاه از این سخن بسیار منزجر شد و بفرمود1تا ~~بفرمود تا آن جامه را بسوزانند و استاد را زبان از قفا بکشند7 دزد هم آنجا بایستاد و ms094 این حال را ~~را مشاهده می کرد و در آثنای این صورت بخندید8، ملک را نظر بر خندهآ او افتاد9 ~~پیش طلبید و از10 سبب خنده پرسید. گفت11: اگر مرا به گناه نکرده عقوبت نفرمایی12 صورت حال ~~در خدمت ملک تقریر کنم13، ملک او را امان داد.18 دزد15 کیفیت استعانت او16 از زبان17 و التماس ~~محافظت سر او عرض نمود.18 ملک چون آن حکایت19 بشنید گفت: بیچاره تقصیری نکرده است، ~~لیکن شفاعت او در پش20 زبان در معرض قبول نیفتاده21 پس رقم عفو بر جریدهآ جریمهآ او کشید و ~~فرمود23: تاقفل سکوت بردر گنجینهآ دهان نهاد و من بعد خاموشی اختیار نمود.23 ~~زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم به از کسی که زبانش نباشد آندر حکم29 PageV01P200 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0141.png) ~~ردر آن هفده2 باب است. باب اول در جهل، باب دوم9 در شهوت، باب آسیم در غضب، ~~باب اچهارم در حقد و حسد، باب9 پنجم در بخل، بابششم در عجب و تکبر، باب0 اهفتم در کذب ~~و نفاق، باب11هشتم در غیبت و نمیمه، باب2نهم در ریا، باب13 دهم در مکر و حیله، باب18یازدهم ~~حب دنیا، باب15دوازدهم در طمع، باب12سیزدهم در حرص و آز17، باب18چهاردهم در ظلم، ~~باب1 پانزدهم در تعجیل، باب 210شانزدهم در کفران نعمت، باب21 هفدهم22 در کاهلی. PageV01P201 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0142.png) ~~و آن در دو قسم است، بسیط و مرکب. جهل بسیط آن است که نفس را فضیلت1 علمی نبود؛ لیکن ~~به جهل2 معترف3 باشد و داند که نادان است و آن مذموم نیست؛ مادام که در طلب علم و فضیلت ~~ساعی بود9؛ و جهل مرکب آن است که نفس از2 فضیلت7 علم، عاری باشد و خود را عالم داند و این ~~صفت8 به غایت مذموم است و از مهلکات است و قابل علاج نیست. ~~قطعه11: هیچ علت9 بدتر از10 نادانی نیست. # آن کس که بداند و بداند که بداند اسب12 طرب از گنبد گردون بجهاند # و آن کس که نداند ms095 و بداند که نداند هم لاشه13 خر خویش15 به منزل برساند # و آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند ~~و19 رسؤل خدا (ص)"1 فرموده: لا فقر اشد من الجهل و لا مال آعوذ من العقل * و17 امیرالمؤمنین ~~(ص)5 فرموده که19: لا داء آعیا من الجهل20 الجهل(2 یزل22 القدم و یورث الندم **و23 حکما گفته ~~اند: جهل بدتر از نابینایی است؛ زیرا که اصعب امور نابینا عدم رؤیت25 طریق و وقوع او در چاه است PageV01P202 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0143.png) ~~و ثمرهآ جهل توقع1 وقوع در چاه2 هلاک ابد است که به سبب جهل، دنیا و آخرت3 بر باد ~~دهد و گفته اند: سه چیز از لوازم نادانی است. اول خود را بی عیب دانستن6. دوم5 حال بد و نیک2 را ~~مساوی دانستن. سیم7 اعتماد بر قوت و دانش8 خود کردن و از حوادث9 روزگار غافل بودن. # جاهلی کفر و عاقلی دین است عیب جو10 آن و غیب گو این است # کشد آن را هوا سوی1 لسجین برد این را خرد به علیین # چون تو را جهل دل بمیراند که تو را خود به آدمی خواند12 # نیک13 نادان در اصل نیک منه بد دانا ز نیک نادان15 به ~~حکایت: خواجه نصیر الدین طوسی روحه ا.روحه15 در اخلاق ناصری آورده که حکیمی را با ~~خواجه ای مال دار جاهل اتفاق ملاقات افتاد. حکیم در اثنای محاورات و مکالمات آب دهن بر روی ~~خواجهآ جاهل انداخت. حاضران را از12 این صورت بر خاطر17 شاق18 آمد. بر حکیم زبان ملامت ~~دراز198 کردند و گفتند20: بی ادبی چرا کردی و این جسارت چرا نمودی؟ گفت: ادب چنان ~~تقاضا"2 می کند که آب دهن را22 به موضعی اخس و محلی23 اقبح اندازند25؛ ~~من25 چندان که به اطراف نظر کردم هیچ موضع خسیس تر و هیچ محلی2 قبیح تر از روی این شخص ~~که به جهل موسوم است، ندیدم. PageV01P203 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0144.png) ~~بیت: شیطان ره ms096 وجود انسان جهل است تاریکی دیده دل و جان جهل است # ابری که همیشه در زوال است و1 حجاب از ظلمتش آفتاب ایمان جهل است ~~و گفته اند: هر که2 رنج تعلم3 کشیده باشد، شرف آن را شناسد5 و فایدهآ آن را5 داند و به سمت جهل ~~راضی نباشد. ~~حکایت: ارسطاطالیس بعد از هفتاد سال1 بربط زدن می آموخت، شاگردان او را مذمت کردند و ~~گفتند: شرم نداری که با7 موی سفید8 بربط زدن می آموزی؟ گفت:1 آن شرم دارم که در میان جمعی10 ~~باشم و11 ایشان چیزی دانند که12 من ندانم. ~~حکایت: آورده اند که در خراسان مردی بود که بی سرمایهآ علم و عمل، دعوی13 طبابت می کرد و در ~~جهل به مرتبه ای بود که میان استسقا و ذبول فرق14 نکردی و فربهی را از آماس نشناختی15 و تشنج12 ~~را از استرخا17 تفرقه ننمودی و در معرفت ادویه بدان18 درجه بود که زراوند طویل و مدحرج19 را از ~~یکدیگر امتیاز نکردی20 و میانه21آ شبخ و شیح22 تفاوت ننهادی. ~~بیت: # بد علاجی چنان که از دستش ملک الموت رفت پیش خدا # گفت یا رب چه بود تقصیرم که تو کردی به من شریک او را # تا به دست اجل من از یک کس جان ستانم دو کشته او به دوا # من به جان آمدم ز شرکت او سازم از خستت23 شریک جدا PageV01P204 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0145.png) # یا ورا کن از این عمل معزول یا مرا خدمتی دگرا فرما2 ~~و در آن شهر طبیبی3 بود8. عیسی دمی، مبارک قدمی6 که برکات نفسش ماند لعل روح پرور1 مسیح، ~~عظام بالیه7 را جان در برآوردی و میامن قدمش، چون مفرح یاقوت، قوت دل پر غم و قوت روح پر ~~هم بودی، و8 اداء کلام شیرین کامش، چون آب حیات، دل را نشاط و جان را انبساط افزودی و ~~حکمتش، رعشه از آب و یرقان از آب9 زایل نمودی. # حکیمی که رایش آگر خواستی ms097 کلف بردی از روی ماه10 منیر # به یک لحظه کردی به تدبیر راست علاج تشنج ز چرخ اثیر11 # نمودی نبودی گر امساک عیب مداوات او را12 ابر13 مطیر ~~اتفاقا به سبب14 میجان مواد فاسدهآ روزگار غدار و تراکم ابخرةآ بحار9احوادث ایام ناپایدار و نزول ~~قضای ربانی و حدوث بلای آسمانی، نور باصره آن نادرهآ زمان رو به نقصان آورد17 و مردمک چشم ~~جهان بین او در حجاب آب18مستور شد و از روشنایی اثری ندید. به ضرورت یعقوب وار در ~~بیت الاحزان منزوی گشت19 و چنانچه20 شیوه21آ گردون دون و22 روزگار بوقلمون است، که چون ~~هنرمندان دامن همت23 از حطام26 دنیای دتی فراهم آرند، بی هنران از مایدهآ متاع غرور، نوالهآ مستوفی ~~بردارند25 طبیب جاهل عام22 فریب دعوی2 زیاده از معنی آغاز کرد و در اندک زمانی2 در آن نواحی PageV01P205 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0146.png) ~~204 انان آورا پشت دار ~~طبیبی مسلم1 شد و شهرت کاذبهآ او در افواه و السنه2آ خاص و عام2 افتاد4، و پادشاه1 آن ولایت ~~دختری داشت که اگر مردم دیده در شب تار روی او بدیدی، گمان بردی که مگر صیح صادق از تتق ~~افق مشرق طالع گشته و اگر دیدهآ مردم در پردهآ ظلام نظر بر عارض زیبای او افکندی7، پنداشتی که8 ~~آفتاب جهانتاب از ورای حجاب ظاهر ولامع شده. # بری چون سیم و قدی چون صنوبرهمه جایش9 ز یکدیگر نکوتر # خوردهشکر از هر دو لعلش سیر10 خورده # جگر از هر دو چشمش تیر خورده شکر # لبش گویی که حلوای نبات است چه حلوای نبات آب حیات است ~~از قضا دختر را بیماری قوی طاری شد و مرضی صعب عارض گشت. ملک، طبیب دانا را طلب ~~نمود11 و از او استعلاج فرمود12. حکیم حاذق13 به اندک تأملی تشخیص آن عارضه کماهی18 نمود ~~و15 گفت: علاج این مرض"1 به تریاق17 فاروق میسر است18 و من آن19 را در شربت خانهآ همایون ~~دیده ام که در حقهآ نقره مضبوط ساخته ms098 اند و20 حالا به واسطهآ ضعف بصر از پیدا کردن آن عاجزم. ~~طبیب جاهل گفت: من او21 را نیکو شناسم22 و ترتیب آن23 ترکیب را26 نیکو دانم. ملک او را رخصت ~~دخول در شربت خانه داد. طبیب جاهل حقه ای25 بدان1 صفت که حکیم کامل فرموده بود، متعدد27 PageV01P206 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0147.png) ~~دید1 و بی2 آنکه تمیز کند3 و تحقیق نماید4، یکی از آن حقه ها که در آن معجون مسموم بود؛ که ~~جهت مصلحت ملک سپرده5 بودند، برداشت و به حضور ملک آمد9 و شربتی از آن به دختر7 داد. ~~چشیدن همان بود و جان شیرین سپردن، همان. ملک چون این8 صورت9 مشاهده کرد10 از آتش سوز ~~فراق دختر، شعلهآ آه جان سوز11 به فلک رسانید12 و13 بفرمود تا بقیهآ زهر14 را به طبیب جاهل15 دادند. ~~ناچار قدری از آن خورد و هم در زمان جان سپردو به شومی جهل به عقوبت دنیا و آخرت گرفتار ~~شد. خسر الدیا والآخرة ذلک هو الخسران المبین * # باب دوم: در شهوت ~~افراط شهوت19 بطن از عقبات راه دین است و مبداء اخلاق ذمیمهآ سیه. مثل افراط شهوت فرج و ~~عصیان وحرص و ظلم و طغیان و حقد و حسد وکبر وعدوان و منشاء امراض ردیهآ امتلاثیه، ~~چنانکه17 در کتب طب مذکور است و در کلام مجید وارد است18: کلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا ~~یحب المسرفین*19 و در حدیث قدسی است که: تجوع ترانی تجرد اتصل20 و رسول . (ص)21 ~~فرموده: آخاف علی أمتی من بعدی ثلثا22 ضلاله الهوی و اتباع الشهوات فی البطن و الفرج و ~~العجب1* * و24 امیر المؤمنین (ص) فرموده! ایاکم و البطنه فانها مقساه للقلب مکسلة عن الصلوهآ ~~مفسدة للجسد27 و الشهوة اضر الأعداة2 و افلاطون گفته: آلآجساد إذا جاعت صارت الأبدان آرواحا PageV01P207 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0148.png) ~~وإذا شبعت صارت الآرواح ابدانا1 و ابوعلی جرجانی گفته: الجوع طعام 1- لا یعطیه إلا من أحب ** # سبب خشم و شهوتت لقمه است آفت ذهن ms099 و فطنتت لقمه است # هر کش3 امروز قبله مطبخ شد وانکه فرداش جای دوزخ شد # کآدمی را در این کهن برزخ هم ز مطبخ5 دری است بر دوزخ # هر که چون عیسی از شره1 بجهد از غم بود و7 باد8 خود برهد # همنشین زمرهآ ملک بیند بام خود چارمین فلک بیند ~~و فواید گرسنگی بسیار9 و مضرت سیری بی شمار است10 و از آن جمله آنچه ظاهر و باهر است، ~~یکی آن است که گرسنگی، دل را صاف و روشن گرداند و سیری، آدمی را کور دل11 و کند فهم ~~کند.12دوم13 آنکه گرسنگی موجب رقت18 دل بود15 و سیری سبب قساوت قلب11. سیم17 آنکه ~~گرسنگی، شکستگی18 آورد19 و سیری عجب20. چهارم آنکه21 در22 گرسنگی نفس2 رام شود و در سیری ~~سرکش. پنجم آنکه28 گرسنگی سهر29 آورد و سیری29 نوم7 طویل2 و در سهر فواید9 بسیار است و در ~~افراط نوم مضرت بی شمار. ششم2 آنکه احتما، صحت آورد و امتلا، مرض. PageV01P208 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0149.png) # چون خوری بیش پیل باشی تو کم خوری جبرئیل باشی تو1 # کم خوری ذهن و فطنتت تمیز2 پر خوری تخم خواب و3 آلت تیز8 ~~و آفت افراط شهوت فرج5، عظیم است و معظم، آن6 نقصان7 دیانت8 و ذبول بدن و اتلاف مال و ~~اضرار9 عقل و زوال آبروی بود و یکی از آفات آن عشق مجازی است که موجب انواع فساد و ~~معاصی و سبب اتلاف و هلاک است10 و علاج آن به حکم: النظر بالشهوة سهم مسموم من سهام ~~الشیطان1* نگاه داشتن چشم است از رؤیت جمال زنان جمیله و امارد12 صاحب حسن که بلای دل ~~ودین12 و فتنهآ روی زمین اند15. ~~به حکم آنکه بلای دل از پی نظر است همی کند همه شب با دو دیده غوغا دل ~~دو دیده نیز از آن خون دل همی ریزد10 که میل دیدن خوبان ندارد الا دل ~~از دست هر دو به جان آمدم نمی دانم که ms100 قصد جان و دلم12 دیده می کند یا7ادل ~~و8احکیم سنایی گفته19: ~~شاهدان زمانه خرد20 و بزرگ دیده را یوسفند21 و دل را گرگ ~~جعد مفتول، جان گسل باشد22 زلف مرغول، غول دل باشد ~~آن نگاری که سوی او نگری او دلت برد تو از او23 درد بری2 PageV01P209 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0150.png) ~~208 انان آورا پشت دار # متگر در بتان که آخر کار نگریستن گرستن آرد بار # نزد آن کس که عقلش آثین1 است روی رنگین کدوی رنگین است ~~حکایت: در تفسیر23 کمیل الشیطان اذ قال للانتان اکفر قلما کفر. قال انی بری منک * آورده اند کهدر ~~بنی اسرائیل عابدی بود؛ نام او برصیصا، که هفتاد سال9 عبادت کرده بود و طنطنهآ کراماتش در اطراف و ~~اکناف عالم مشهور بود و دبدیهآ مقاماتش در السنهآ بنی آدم مذکور. # ضمیرش واقف از احوال عالم1 بیانش کاشف اسرار آدم7 ~~و8 ایلیس لعین9 در این مدت10 پی11 او بود و هرگز تیر تدبیرش از سپر عبادت او نگذشت12 و ~~تیغ وسوسه اش بر درع ورع او کارگر نیامد13. با خود گفت از راهی15 دیگر در15 باید آمد. ~~مرقعی پوشید"1 و عصایی در دست گرفت17 و به صورت زاهدی به صومعهآ عابد ~~در8 آمد و با عابد به عبادت مشغول19 شد و شب و روز با او مؤانست می کرد و20 ~~اظهارزهد و تقوی و عبادت21می نمود؛ تا روزی عابد به مهمی بیرون ~~آمد22. ابلیس در عقب او روانه23 شد. چون عابد به بازار برده28 رسید25 به گوشهآ چشم در23 ~~کنیزان نگاه می کرد1. ابلیس چون آن را بدید29 با خود گفت: سر رشتهآ او29به دست PageV01P210 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0151.png) ~~گرفتم. پادشاه آن نواحی را دختری بود، پری1 روی زنجیر موی که از خیال رویش2، زاهد3 شب ~~زنده دار4، چون صبح پاکیزه دامان5، گریبان چاک کردی و از سودای مویش2، عقل فرزانه رای2 نقد ~~شکیبایی از جیب8 دل به باد دادی9 و دیوانه وار خود را در سلسله10آ بلا ms101 11کشیدی. # پری دختی پری بگذار12 ماهی به زیر مقنعه صاحب کلاهی # شب افروزی چو مهتاب جوانی سیه چشمی چو آب زندگانی # کشیده قامتی چون نخل سیمین دو زنگی بر سر نخلش رطب چین # به سحری کآتش دلها کند تیز لبش را صد زبان هر یک شکر ریز # رخش تقویم انجم را زده13 راه فشانده16دست بر خورشید و بر ماه ~~ابلیس پر تلبیس، دختر را بگرفت و دیوانه ساخت و در دست جنون زبون گردانید. و هر روز چند ~~نوبت او را می گرفت و بی هوش می ساخت و باز15 می گذاشت و چندان که اطبا معالجه ~~می نمودند12 و معوذان تعویذ می نوشتند17 و18 افسون19 می خواندند20 فایده نمی دیدند21. ابلیس22از ~~گوشهآ خانه آواز داد که او را مراعات دم3 برصیصا28 عابد باید25. چون این ندا شنیدند، دختر را ~~آراسته22 به صومعهآ برصیصا بردند و او را جهت27معالجه آن جا گذاشتند و خود بیرون آمدند. ~~برصیصا30 چون حسن و جمال و روی خورشید مثال او31 بدید عاشق32 شد و با خود گفت، اگر در PageV01P211 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0152.png) ~~بی هوشی1 با2 او صحبت دارم3 آگاه نگردد و مدعای من حاصل شود. نفس اماره عنان تمالک از ~~دست او ستد8 و متابعت قوت شهوی5 نموده1، لبا دختر مواقعه کرد و8 چون روزی چند از ~~وصال او تمتع گرفت9، دختر حامله گشت10 و اثر حمل در او11 ظاهر شد12. شیطان بدو13 گفت"1 ~~که: اگر ملک بداند که دختر15 از تو حامله شده، تو را زنده نگذارد11. عابد گفت: تدبیر ~~چیست7؟8گفت: تدبیر آن است که او را به قتل آوری1آ. چون خبر او2اپرسند، ~~گوی21 دیوانش22 بردند.23 عابد24 دختر را بکشت25 و29 دفن کرد. ابلیس27 پیش28 ملک آمد و ~~احوال29 کماهی عرض کرذ ملک جمعی از ملازمان را فرستاد تا دختر را از خاک بیرون آوردند و برصیصا ~~را بگرفتند تا1 ابر دار کشند32 شیطان13 گفت: اگر برصیصا را بر دار کشند38 کفارت3 گناه او3 ms102 گردد. به31 ~~همان صورت که اول پیش او آمده بود، بیامد و گفت: شجدهآ من کن تا تورا دعایی آموزم که چون بخوانی ~~از چشم مردم پنهان شوی و چون کسی تورا نبیند بگریز و5 توبه کن. برصیصا ابلیس را سجده کرد. ابلیس ~~گفت: من از توبیزارم: برصیصا را بر دار کشیدند و به شومی متابعت شهوت به دوزخ جاودان گرفتار شد. # نار شهوت را چه چاره نور دین نور کم اطفاء نار 5 الکافرین # چه کشد این نار را نور خدا نور ابراهیم را ساز اوستا PageV01P212 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0153.png) # باب سیم: در غضب ~~اشتعال1 آتش غضب مفرط، موجب غلبه2 آن3 دم قلب و امتلاء ادعیه و تجاویف5 دماغ از ~~خان مظلم1 و فساد عقل بود و شاید که ~~مؤدی7 به احتناق8 حرارت غریزی گردد و9 علاجش در حین غضب به غایت متعذر بود، بلکه ~~اشتغال10 به اطفاء نایرهآ آن سبب زیادتی اشتعال شود و آن خصلتی مذموم است11 و صفت سباع و ~~مردم ضعیف العقل، مثل نسا12 و صبیان و مانند آن12 باشد18 و سبب آن کبر و مزاح و استهزا و ~~سخریت و ملامت و غیبت وحرص و آز وبخل است. # خشم و شهوت وبال15 حیوان است علم و حکمت کمال انسان است # زین دو قوت به گاه کام و16 نبرد17 به سباع18 بهیمه ماند19 مرد # تو به20 قوت خلیفه ای ز خدای21 بر خری و22 سگی فرود میای23 # تا تو از خشم و آرزو مستی به خدا ار24 تو آدمی هستی ~~در خبر است که25: یکی از اصحاب رسول 1.. (ص)22 پرسید که2: چیست28 که مرا از خدای تعالی دور ~~کند؟ا فرمود : غضب. گفت2: مرا کاری فرما21 مختصر و(3 امیدواری در آن بیشتر3. فرمود: لا تغضب و2 ~~هر چند پرسید25، همین جواب شنید32 و عاقبت غضب، ندامت و تآلم و [فقدان] اصدقا7 و شماتت ~~اعدا و استهزاء اراذل38 و حرمان از لذت و بهجت و39 مسرت باشد و8 امیرالمؤمنین ms103 (ص)1 فرموده: ~~الغضب یفسد2 الالباب و یبعد عن الصواب و یاک والغضب فاوله جنون و آخره ندم * # لذت عمرت اگر باید ز3 دمر باش دایم بر9 حذر از خشم و قهر PageV01P213 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0154.png) ~~حکایت: در جامع الحکایت1 مذکور2 است که در هند پادشاهی بود، قاهر3 قادر8 که5 از هیبت قهرش، ~~شیر گردون را دل در بدن لرزیدی و از صولت مهابتش1، گاو زمین روی امنیت ندیدی. مدتی2 طالب ~~فرزندی بود و9 بیوسته روی تضرع بر9 خاک نیاز نهادی10 و تیر دعا از کمان اخلاص گشادی تا ~~خدنگ دعایش به هدف اجابت رسید و خدای تعالی او را پسری داد، خوب صورت11 محبوب ~~طلعت که آثار بزرگی در ناصیهٔ‌ او پیدا12 بود و دلایل حسن شمایل، از حرکاتش باهر. کوکب ~~امیدواری ملک از مشرق اقبال پیدا شد و اختر مرادش از مطلع آمال هویدا گردید و او را به دایه12 ~~صحیح البدن مستوی الخلقه18 حسن الخلق15 سپرد19 و ملک را در خانه راسویی بود که ~~حشرات و موزیات17 و جانوران گزنده را دفع می نمود18 و ملک پیوسته با او19 بازی کردی20 و به ~~حرکات او استیناس طلبیدی21، و این راسو همیشه در گرد گهوارهآ پسر22 به سر بردی. اتفاقا در ~~زمانی که دایهآ پسر غایب بود، ماری عظیم از سقف خانه23 فرود آمد25 و قصد گهوارة کودک25 ~~کرد. راسو با او به محاربت21 بیرون آمد و سعی بسیار نمود تا حلقش بگرفت2 و9به حلقهآ فنا ~~گرفتار کرد و در زیر گهواره بینداخت و کودی را از ورطهآ هلای خلاص30 ساخت21. PageV01P214 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0155.png) ~~مقارن این حال دایه برسید.1 دهان راسو را پر خون دید. گمان برد2 که پسر را خورده است3 ~~قبل از تفحص نزد4ملک5 دوید و گفت: راسو پسر تو را خورده است2. ملک را7 نایرة آتش8 غضب9 ~~در مشعل دل مشتعل10 شد و خانهآ دماغش از دود آن11 سیاه گشت12 و عالم در نظر او تاریک ~~گردید13 و پیش ms104 از تفحص و تجسس حال، شعلهآ آن آتش را به آب حلم اطفا ننمود18 و15 بیامد و گرز ~~را"1 بر سر راسو17 زد18 و19 مهره های گردن20 و21 پشتش را22 در23 هم شکست و4چون به گهواره ~~نظر کرد25، پسر را"2 به سلامت در مهد، راحت دید27 و مارقوی جثه28 را9اپاره پاره0 در زیر گهواره ~~یافت21 دانست32 که راسو مار را کشته. آتش حسرت در نهادش افتاد23 و دود ندامت در دماغش ~~بیچید و غیر از ندامت و خجالت و حسرت25 از سرعت غضب ثمره ندید25 و می گفت: ~~گر خون خورم ز خجلت این غصه درخور است3 ور جان دهم ز ناخوشی این عمل رواست2 PageV01P215 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0156.png) # باب چهارم : در حقد و حسد ~~حسد1 آرزوی زوال2 تعمت دیگران است و اقتصار جذب منافع به خود و بدان که3 از غضب، حقد ~~متولد شود و از حقد، حسد5 و حسد از جملهآ مهلکات است5 و بزرگان گفته اند: هر ~~چه که2 از7 آن تصور مضرتی بود، دفع آن به8 چیزی9 دیگر شود، مگر حقد که رفع10 آن به هیچ چیز ~~در حیز امکان نیاید و زهر کینه به هیچ تریاق11 از دل بیرون نرود. # نهال کینه چو12 در بوستان سینه نشست مذاق زهر رساند به کام جان بر او # درخت حقد چنان تلخ میوه ای دارد که شهد ناب بود صبر13 در برابر او ~~و رسول ا. 4(ص)19 فرموده: المؤمن لیس بالحقود19* و امیرالمؤمنین (ص)17 فرموده: آلحقد أم ~~الغیوب و الخقود معدب النفس متضاعف الهم ** و ابوزرجمهر گفته: من کان حقودا لم یکن آمره ~~محمودا # هر که را پیشه بود حقد و حسد هرگز از آتش دوزخ نرهد # کینه از سینهآ خود بیرون کن زین عمل قدر و شرف افزون کن # بیخ حقد وحسد از دل برکن بر فلک ساز چو19 عیسی مسکن ~~و2 حکما گفته اند: حسد21 قبیح ترین امراض22 و شنیع ترین2 شرور است و حسود شریرترین مردم ~~بود28 ms105 و20 غم و اندوه او را انقطاع نبود27 PageV01P216 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0157.png) # جهان اندوهگیناز حسد در1 روزگار کس مبین # تا نباشی در جهان اندوهگین # هر که بر مال کسان دارد حسد بوی راحت در2 دماغش کی رسد ~~و رسول 1..3(ص) افرموده: الحستد یأکل الحسنات کما تاکل النار الحطب و الحسد یذیب الجسد * و ~~امیرالمؤمنین (ص)1 فرموده: ایاک و الحسد فنه7 شر شمیمه8 و اقبح سجیه و خلیفة ابلیس والحسوه ~~کثیر الحسرات متضاعف السینات9** و10 از عبدا. مسعود مروی است که: موسی علی نبینا11. ~~در محل قرب مردی را دید در تحت عرش نشسته12. گفت13: یا رب این کیست18؟ ندا ~~آمد19 : هذا رجل لا یحسد الناس علی ما اتیهم19 من فضله بار بوالدیه لا یمشی النمیمة7*** # اش و شاد بزیبا حسد هیچ کس نباشد شاد # گر18 طرب را نکاح19 خواهی کرد20مر21 حسد را طلاق باید داد ~~و گفته اند: حسود اگر چه آتش افروزد، اما از راه حقیقت خود را سوزد. اصبر علی حستد الحمود ~~فإن صبرک قاتله کالنار تأکل نفسه إن لم تجد ما تاکله # حسد هر جا که آتش بر فروزد هم از اول حسودان را بسوزد PageV01P217 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0158.png) ~~حکایت: یکی از اصحاب رسول1 (ص)2 شب و روز این آیه3 می خواند: ان آحسنتم احستم لأنفسکم ~~و إن آساتم فلیا* زنی از زنان یهود8 را بر او حسد آمد5. حلوایی بساخت و6 قدری زهر7 در آن8 تعبیه ~~نمود9 و10 با چند قرص نان بدان مرد داد. مرد آن را بستد و به صحرا رفت. دو جوان را دید که از ~~سفر می آمدند و اثر گرسنگی در سیمای ایشان ظاهر بود. نان و حلوا بدیشان11 داد. جوانان12 همان ~~جا نشتند و آن13 نان و حلوا14 خوردند15. درزمان بیفتادند و جان بدادند. این خبر به مدینه رسید12. ~~مرد را گرفتند17 و پیش18 رسول 1..19 (ص) بردند. رسول120..21 از او پرسید که: آن نان و حلوا را2 از ~~کجا آوردی؟ گفت23: زن جهود28 ms106 به من داد. زن25 حاضر شد29 و آن دو جوان را دید27 بشناخت28 ~~که هر دو پسر29 او بودند که از سفر مراجعت کرده بودند20 در21 دست و پای رسول ا..32 افتاد و ~~مسلمان شد و2 به صدق مضمون آیت اعتراف کردا و گف7! اگر چهآ بد کردم، اما بأ خود کردم و آتش ~~حد8 که افروختم خود را سوختم و هم2 از3 نظایر و اخوات"4 این روایت است این15. ~~حکایت: آورده اند که در بغداد مردی بود، مخلص و نیکو اعتقاد، که رایحهآ اخلاصش، مشام جان را ~~معطر داشتی و اختر ودادش، خانهآ دل را منور ساختی و ملک آن ملک81را هر روز پندی87دادی؛ که با PageV01P218 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0159.png) ~~نیکو کارانیکی2 کن و بدکردار3 را به کار8 خود رها کن که بد5 او خود بدو2 رسد.7 پادشاه8 بدین9 ~~سخن مسرور می شد و روز به روز در تربیت10 و تمشیت11 او می کوشید12. یکی از ملازمان ملک3 ~~بر او حسد برد18 و15 به ملک گفت که12: فلان کس غیبت تو می کند و می گوید که ملک بوی ~~دهن دارد و اگر ملک این حدیث17 باور ندارد18، او را نزد خود طلبد و با او سخن ~~کنند19 و در آن حالت مشاهده کند20 که او21 دست به بینی ~~خواهد برد22. این سخن را23 به ملک گفت27 و نزد آن مرد آمد و او را به خانهآ خود برد و طعامی ~~ترتیب نمود و در آن25 سیر بسیار کرد و به خورد او داد.22 مقارن27 حال ملک، مرد مخلص را پیش ~~خود طلبید28 و با. او سخن گفت29 . مخلص30 دست بر دهن خودتنهاد تا بوی سیر به مشام ملک ~~نرسد. ملک پنداشت که مرد حسود راست گفته. فی الحال به خط خود22 رقعه22 نوشت به یکی از ~~غلامان2 که دارندهآ خط را گردن بزن و سر او را تنزد من آور. رقعه را مهر کرد و بدو38 داد وگفت ~~برات خلعت ms107 توست که به فلان غلام نوشته ام.1 مرد چون9 رقعه9 بستد2 بیرون آمد. ~~حاسد او را دید و از او پرسید که9: این رقعه چیست؟ گفت: برات خلعت ملک است که از ~~برای من به فلان غلام نوشته8. گفت: به من ده تا9 از جهت تو بستانم. رقعه را بدو داد9. چون PageV01P219 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0160.png) ~~رقعه را1 به غلام رسانید32 گفت: در این جاینوشته است که تو را به قتل آورم5. گفت: این را در حق2 ~~دیگری نوشته اند؛ با7 ملک رجوع کن. غلام گفت: در فرمان ملک8 رجوع نباشد. حاسد9 به ~~شومی حد کشته گردید10 و11 به حکم: من حفر بئرا لآخیه1 وقع فیه* در چاه هلاک ~~ابد13 گرفتار شد18. روز دیگر مرد15 به خدمت ملک رفت و همان سخن ~~گفت19. ملک تعجب نمود، گفت: رقعه را چه کردی؟ گفت17: به فلان کس دادم18. گفت19: او می ~~گوید که تو20 در حق من گفته21 که ملک بوی دهن دارد. گفت: نگفته ام. ملک 22 گفت: 23 چرا در ~~وقت سخن کردن من24 دست بر25 دهن و بینی نهادی22 ؟ گفت27: او 28 مرا9طعامی داده بود30 که در ~~آن31 سیر بیار32 بود22؛ نخواستم که رایحهآ آن25 به مشام ملک رسد و از آن متنفر گردد. ملک ~~گفت25: حاسد بدکار به سزای خود رسید. # بمیر تا برمی ای حسود کین رنجی است که از مشقت آن32 جز به مرگ نتوان رست ~~و حکما گفته اند که: هیچ مرض27 عظیم تر از حسد38 نیست؛ چه حسود همیشه از شادی مردم در غم ~~بود29 و از راحت دیگران در الم و غایت حسد به جایی می رسد2 که حاسد به توهم3 آنکه به9 کسی ~~آزاری رسد"1 به هلاک خود راضی می شود. PageV01P220 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0161.png) ~~حکایت:1 در جامع الحکایات2 مذکور است که در همدان مردی بود حاسد و همسایه ای داشت ~~صالح و عابد که3 آثار صلاح در جبین او پیدا بود و علامات کرامات در ms108 ناصیهآ او هویدا. ساکنان آن ~~نواحی سر در9خط متابعتش نهاده بودند و صادقان آن حوالی، دست اخلاص در دامان ارادتش زده، ~~ذکر5 محامد ذاتش در السنه وافواه خاص و عام21 جاری بود و نشر محاسن صفاتش در مجالس و ~~محافل وضیع و شریف ساری. همسایهآ حسود بدین سبب همیشه7 به انواع غم و اصناف الم8 گرفتار ~~بودی و هر چند قصد او کردی،9 تیر قصدش بر درع ورع او کارگر ~~نیامدی10. به غایت متحیر شد11 و روزگار به تلخی حسد می گذرانید12. عاقبت غلامی ~~خرید13 و در تربیت او15 کوشید15 و با او الطاف بسیار12 و اعطاف بی شمار کرد17 و # ار"1 و اعطاف بی شمار کرد17 و ~~علی الدوام به غلام گفتی که18 من تو را جهت19 مصلحتی می پرورم واز ~~برای کاری در تربیت تو می افزایم20 و امیدوارم که دل مرا از آن21 کار خشنود سازی22 و مرا از ~~آن خیال فارغ بال23 نمایی25. چون مدتی برآمد و25 غلام را در مقام اطاعت و انقیاد و ~~وفاداری و حق گزاری دید28 شبی با غلام به27 بام خانهآ عابد برآمد و گفت: بدان که من از دست ~~این همسایه به جان آمدهام ومی خواهم که به28 او نکایت29 و مضرتی2 رسانم3؛ چندان که PageV01P221 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0162.png) ~~جهد کرده ام1 و تدبیر انگیخته ام2 تیر تدبیر3 من بر5 هدف مراد نرسید5 و آتش حسد1 در دل و جان ~~من مشتعل است و زندگانی بر7 من منغص8 و من از9 غصه به چان رسیده ام؛ 10تو را در این مدت ~~جیت این11 پرورده ام که12 امشب مرا همین جا13 بکشی و در این جا بگذاری و خود بروی. بامداد ~~چون مرا این جا کشته یابند15 هرآینه15 او را به تهمت کشتن19 من بگیرند و مال و جان او در ~~معرض تلف افتد واخلاص17 و اعتقاد مردم در حق او زایل شود18 و تو از مال ~~من آزاد باشی و خط آزادی ms109 به تو تسلیم کنم و پنجاه دینار دیگر19 به تو دهم تا20 از این ~~شهر بروی21 و در شهر دیگر مسکن سازی22 و بقیت العمر23 معیشت"2 به ~~سهولت گذرانی. 25غلام گفت: ای خواجه هیچ عاقل این چنین22 فکر27 نکند که تو کرده ای. نکبت ~~دشمن در ایام حیات مطلوب بود28 و29 چون تو کشته شوی از نکبت و فوت20 او تو را چه فایده ~~رسد و از31 شکنجه و ایذای او چه لذت یابی3 و2اگر تو را غرض فوت اوست، من او را به قتل آورم3 و ~~تو را از این رنج24 نجات21 دهم. گفت: شاید تو را این27 میسر نشود و اگر شود، دیرتر3 شود و مرا ~~بیش از این طاقت نیست. غلام چندان که اورا پند داد،2 مفید9 نیفتاد و41 چون رضای خواجه2 در آن ~~دید، خط آزادی و پنجاه دینار3 بستد و سر او8 را در15 بام خانهآ اعابد ببرید 47 و همان جا بگذاشت PageV01P222 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0163.png) ~~و به خانهآ 1 خود رفت و2 روز دیگر متوجه اصفهان شد و در آن جا3 مقام گرفت. خواجه4آ ~~حاسد را چون در5 بام خانهآ عابد کشته یافتند، عابد را بگرفتند و محبوس ~~ساختند و6 چون شرعا کشتن حسود7 بر او ثابت نمی شد و اصول8 و اعیان9 ~~همدان بر عفت و صلاحیت10 او گواهی می دادند11، او را تعرض نرسانیدند؛ اما12 محبوس می ~~داشتند13 تا بعد از مدتی14 یکی از تجار15همدان غلام را در اصفهان دید. غلام احوال16 ~~متعلقان خواجه17 و همسایگان از او 18پرسید.19 مرد تاجر20 حکایت کشتن21 خواجه و حبس ~~عابد همسایه22 بدو گفت23. غلام گفت: عجب ستمی بر این24 بی گناه رفته. این کار به حکم خواجه ~~از من صادر شده و عابد بیچاره از این معامله25 بی خبر است. خواجهآ تاجر جمعی را به راه22 گواه ~~گرفت و به همدان آمد و صورت حادثه و کیفیت واقعه27 باز نمود و28 جماعت ادای شهود29 نمودند ~~و ms110 عابد را از حبس نجات دادند و حاسد به20 عذاب مؤبد گرفتار بماند31. # آن درد که درمان نپذیرد حسد است آیین حسد قاعدهآ دیو و دد است # گویند حسود خصم مردم باشد گرزانکه نکو درنگری خصم خود است PageV01P223 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0164.png) # باب پنجم: در بخل ~~و آن نتیجهآ حب دنیا است و عیبی که مجموع هنرها بدان مخفی ماند1 بخل است و هیچ خصلتی ~~مذموم تر2 و هیچ شیمه ای میشوم تر3 از بخل نیست؛ چه بخل آدمی را در دنیا به چاه1 ~~مذلت و خواری نگونسار گرداند5 و در آخرت به2 آتش دوزخ گرفتار کند7 و خدای تعالی می ~~فرماید: و لا یحسبن الذین یبخلون بما اتیهم ا.. من فضله هو خیر9 لهم10 بل هو شر لهم. *11 و ~~رسول12 (ص)13 فرموده: خصلتان لا تجتمعان"1 فی مؤمن15 البخل و سنؤ الخلق و البخل شجرة 2 من17 ~~جینم8 امن تعلقها19 قادته الی النار و البخیل لا یدخل الجنة و لو کان عابدا * و امیرالمؤمنین(ص)21 ~~فرموده: البخل یکیب22 العارز23 ویدخل النار و البخیل مستعجل الفقر یعیش فی الدتیا عیش الفقراء و ~~یحاسب فی الاخرة حساب الآغنیاء* و حکما گفته اند25: هر که خواهد25 که مردم او را دشمن دارند، ~~مال را دوست1 دارد و هر که خواهد که27 مردم او را دوست دارند، مال را دشمن دارد. # هیچ ممسک ننگرد روی28 بهشت بلکه با او29 کم رسد بوی بهشت # باش از بخل وبخیلی20 بر حذر تا نسوزد مر تو را نار سقر ~~و مرد بخیل در دین و دنیا بدنام بود و مال او عاقبت هدف تیر تاراج و تلف شود، چنانکه PageV01P224 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0165.png) ~~امیر المؤمنین (ص)1 فرموده: بشر مال البخیل بحادث آو وارث ~~حکایت: آورده اند که در ناحیهآ اصفهان مردی بود مال دار و بخیل و ~~ممسک و ذلیل که دست دهر به مائدة او نرسیده بود و ذائقهٔ‌ ایام طعم طعام ~~او2 نچشیده و شامهآ روزگار بوی شوربای او3 ms111 نشنیده و همانا کمال الدین اسماعیل برای او گفته: # از بخیلی که هست و5 امساکش گر ببرند دست ناپاکش # آید از دست ممسکش بیرون # نیست ممکن که نیم قطرهآ خونآید از ~~و دیگری گویا هم از1 برای او گفته: # دوش مهمان ممسکی بودم کاسه اش بحر بود و من غواص # نانش بشکستم او سرم بشکست گفتم ای خواجه کو تو را اخلاص # گفت نشنیده ای7 که قرآن است سن بالسن والجروح قصاص* ~~و آن مرد بخیل را سه پسر بود و8 آفتاب عمرش نزدیک به زوال رسیده بود. خواست ~~تا یکی از پسران که در او قابلیت بخل و خست و امساک و دنائت زیاده باشد9، ولی ~~عهد خود سازد10 و اموال و اسباب خود11 بدو تفویض نماید.12 پسر مهین را طلبید12 ~~و18 گفت: تو نان چگونه خوری5؟ گفت12: من نان را با7 پنیر PageV01P225 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0166.png) ~~و1 گفت: تو نان2 چگونه خوری؟ گفت:9 من5 نان را بر2 پنیر می مالم و تناول می نمایم7. گفت: تو ~~نیز بی دولتی و از سعادت حظی نداری8 پسر کهین را طلبید9 و10 گفت: تو نان ~~چگونه خوری11؟ گفت12: من12 پنیر را در خیال می گذرانم و نان را با پنیر مخیل می ~~نوشم15. گفت:15 تو پسر منی و دولت از اعمال12 تو17 پیدا است.18 خزاین و دفاین خود را19 بدو داد20 ~~و او را به رسم تجارت به تبریز فرستاد.21 کنیزکی خرید، سرو قد22 گلنار خد23 که به حسن ~~رفتار29 بی25 مثل بودی و به شیرینی گفتار21 بی بدل. # جهانسوزی27 چو28 خورشید جهانتاب جهانی تشنه29آ آن در سیراب # بتی کز دیدن آن شکل و رفتاربیندد زاهد صد ساله زنار ~~و20 کنیزک چون به خانهآ او آمد، از غایت گرسنگی و بی برگی در اندک مدتی21 رنگ گلناری2 ~~او زعفرانی شد و گل عارضش پزژمرده گشت و از دم سردی او در بهار حسنش اثر خزان پیدا گردید. ~~روزی بخیل زاده خیس به25 مهمی ms112 عزیمت مراغه22 کرد37. کنیزک چون در خانه تنها ماند، دلتنگی28 ~~او زیاده شد. به منظر29 خانه آمد0 تا به تفرج کوچه، غم از دل بیرون کند59. در2سر کوچه جوانی دید ~~با روی چون آفتاب نیم روز عالمتاب و زلفی چون سنبل خوش بوی پر پیچ و تاب. PageV01P226 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0167.png) ~~رویی چگونه1 رویی رویی چو2 آفتابی زلفی چگونه3 زلفی هر حلقه پیچ و تابی ~~چشم کنیزک چون بر جمال جوان آمد8، سلطان عشق بر مملکت دل5 او استیلا یافت و سپاه شوق ~~بر اقلیم وجودش تاختن آورد. # سلطان عشق ملک دل و دین فرو گرفت ~~و2 جوان نیز چون7 روی زیبا8 و9 قامت10 رعنای کنیزی11 مشاهده کرد، دل از دست داد12 و دفتر ~~و2 شکیبایی بر طاقچه15آ نسیان نهاد. # دل رفت و15 سینه نیز تهی شد ز جان کنون ای صبر بازگرد که این جا نه جای توست ~~جاذبهآ عشق از جانبین در کار آمد19 و بی واسطهآ صنعت17 دلاله، کنیزی به جوان گفت که:18 امروز ~~خانهآ ما از غبار اغیار صافی19 شده و خواجه20 به مراغه رفته؛ اگر تشریف شریف ارزانی21 می ~~فرمایی22 و زاویهآ ما را به جمال خویش23 آراسته می سازی26 به جای خود است. # ای طرفه غزال کبک رفتار بیاای پسته دهان نغز گفتار بیا # غم کشت مرا مونس و غمخوار بیا زنهار بیا هزار زنهار25 بیا # بیا که وصل تو را از خدای می خواهم بیا که گوش بر"2 آواز و چشم بر27 راهم PageV01P227 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0168.png) ~~جوان اقدم در خانه2آ بخیل نهاد3 و کنیزک اسباب عیش5 مهیا کرد9 و7 با جوان کامرانی مهنا8 در9 ~~پیش گرفت و10 در اثنای حال، حکایت خواجهآ بخیل و شکایت آن خسیس11 ذلیل با او در میان نهاد. ~~جوان گفت: من مردی12 غریبم و شهر13 من حلب است18 و در آن جا نعمت بسیار و معونت15 ~~بی شمار12 دارم، لیکن از بیش پدر به خشم بیرون آمده ام17 و چیزی با ms113 خود نیاورده ام18 والا تو را از ~~این خواجه به هر بها19 که گفتی20 بخریدی21، اگر سر الفت ما داری، امشیب کاروان به جانب حلب ~~می رود؛ برخیز تا تو را به حلب برم و با تو عهد و پیمان بندم22 که بی رضای تو دم نزنم و آنچه ~~آرزوی تو باشد، در کنار تو22 کنم. کنیزک راضی شد و نقدینه ای که در24 خانه بود و اقمشه ~~ای که بردن آن میسر بود،25 برداشت و با جوان روی به حلب نهاد21 و در خانه27 همچنان گشاده ~~بگذاشت29.28 طراران و شبروان چون در خانهآ بخیل گشوده دیدند، آنچه در آن جا بود، بیرون ~~کشیدند.20 روز دیگر که بخیل ممسک مراجعت نمود31 کنیزی را ندید و خانه را چون دل ~~خود از مروت خالی یافت22. آتش در نهاد او12 افتاد24. 25چون مار39 در27 خود پیچید38 و ~~فایده نمی دید. عاقبت از این غم بر بستر هلاک افتاد و جان39 بداد0 و به جهنم رفت11 # هر که در زندگی بخیل بودچون بمیرد چو سگ ذلیل بود PageV01P228 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0169.png) ~~حکایت: در مصابیح1 القلوب مسطور است که بخیلی با عیال خود طعام می ~~خورد. سائلی آواز داد. مستوره خواست تا2 او را طعام دهد. از شوهر ترسید3 و پنهان از ~~او در خانه رفت و نیم قرص نان5 به سائل بذل کرد21. مرد7 بخیل از آن حال آگاه شد8 ~~زن را9 طلاق داد.10بعد از مدتی مستوره11 شوهری12 دیگر کرد12. روزی با این شوهر ~~طعامیی تناول می نمود18. سائلی بر در خانه آمد و طعام طلبید15. مستوره خواست تا16 او ~~را طعام دهد؛ با خود گفت: مبادا این شوهر نیز چون17 شوهر سابق18 باشد. از او دستوری ~~خواست19. شوهر20 گفت: این طعام21 تمام بده22 و22 مستوره27 چون در خانه گشود25 ~~شوهر نخستین را دید22؛ فریاد برآورد27. شوهر گفت: تو را چه شداگفت28: ~~این سائل شوهر29 من بود و30 مال دار و متمول31 بود؛ اما بخل32 ms114 و امساک23 به غایت داشت، به ~~شومی بخل28 محتاج شده25 مرد گفت: عجب تر از این آن است که3، من27 آن درویشم38 که29 تو ~~به دو نیم قرص نان دادی8 .51 درویش2 بودم، لیکن3 سخاوت داشتم" و5 خدای تعالی6 مرا7 به ~~برکت سخاوت و ایثار غنبی18 و توانگر19 ساخت59 و او را به شآمت بخل و امساک محتاج و گدا ~~گردانید و در چاه محنت5 انداخت. # چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پریه به مذمب همه کفر طریقت است امساک . PageV01P229 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0170.png) # باب ششم: در عجب و تکبر ~~فرق1 میانهآ عجب و تکبر آن است که معجب خود را در استحقاق مرتبه ای داند که مستحق2 آن نبود؛ ~~لیکن بر دیگری3 تفوق5 نکند و متکبر دیگران را دون خود داند و به چشم حقارت در مردم نگرد و ~~بر ایشان تفوق کند و آن حجابی عظیم و خصلتی مذموم است و به حقیقت با خدای تعالی ~~دشمنی است؛ چه کبر و عظمت خاصهآ اوست و در قرآن مجید وارد است1: یطبع17.. علی کلی ~~قلب متکبر جبار8*و رسول9 (ص)10 فرموده:11 لا یدخل الجنه من کان فی قلبه حبه من خردل من کبر ~~و أکثر آهل النار المکبرون. ** و امیرالمؤمنین (ص)12 فرموده: من تکبر علی الناس ذل و ~~ایاک و الکبر فانه اعظم الذنوب و أم العیوب و هو حلیة ابلیس13. »3* # راه بیرون ز بصارت مپر در فقیران به18 حقارت منگر # شو چو15 مردان منی از خویش افکن نه منی جوی و منی گیر چو زن # هست اصل گهرت ماء منی تا کی از بد گهری ماء و منی11 # باد پندار17 برون کن18 ز دماغ کت از این باد شود کشته چراغ ~~حکایت: در خبر است که سلیمان نبی علی نبینا و19 علیه السلام روزی20 دویست ~~هزار آدمی و دویست هزار پری جمع کرد و فرمود تا باد بساط او را برگرفت21 و به PageV01P230 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0171.png) ~~نزدیک آسمان1 برد، چنانچه2 آواز ms115 ملائک3 می شنید4. پس به5 زمین فرو ~~برد2 تا به قعر7 دریا رسید، آن گاه آوازی شنید8 که اگر یک ذره9 کبر10 در دل سلیمان بودی او را ~~از آنکه بر هوا بردم12 به13 زمین فرو بردمی16. ~~حکایت:15 یکی از مشایخ پسر مهلب را که از بزرگان آن عصر بود، دید که بزرگانه می خرامید. گفت: ~~خدای تعالی این نوع رفتار را دشمن دارد. پسر مهلب گفت: تو مرا می شناسی؟ گفت: بلی تو را16 ~~می شناسم17؛ اول آبی18 گنده19 بودی که شستن جامه20 از آن واجب است و آخر مرداری که مردم از ~~متنفرند و در میانه حمال نجاست. # چون تو حمال نجاست آمدی از چه در خورد ریاست آمدی ~~نظم: # ای خواجه اگر قامت اقبال تو امروز چون قد الف هیچ خم و پیچ ندارد # بسیار تکبر مکن امروز که فردا معلوم تو گردد که الف هیچ ندارد ~~حکایت: در بنی اسرائیل عابدی بود که روز و شب از عبادت نیاسودی و سجاده طاعت21 ~~محراب2 افق گسترانیدی. روزی نشسته بود و پارهای ابر بر بالای سر او ایستاده و فاسقی بود که پیوسته ~~در کوچهآ خرابات با فواحش خفتی23 و لب از لب صراحی و پیاله بر نگرفتی و از شراب لهو و لعب PageV01P231 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0172.png) ~~سر خوش بودی1 و همواره نوای ترانه و صدای چنگ و چغانه استماع تمودی2 و در میان ~~بنی اسرائیل از او فاسق تری3 نبودی. با خود گفت: لبروم و9 پیش عابد بنشینم1، باشد که2 خدای ~~تعالی8 به برکت او بر من رحمت کند. برفت9 و پیش10 عابد11 بنشست12. 13عابد گفت: از من ~~عابدتری نبوده18 و از تو فاسق تری کس ندیده15. برخیز و از پیش من برو11. فاسق برخاست17 و ~~برفت. ابر نیز با او برفت و سایه بر سر او افکند18. به پیغمبری که در آن زمان19 بود وحی آمد20 که: ~~فاسق را بدان21 گمان نیکو23 عفو کردیم23 و عبادت چندین ms116 سالهآ عابد را بدان29 کبر246 از جریدة ~~طاعات"2 محو نمودیم21. # رانده شد ابلیس از مستکبری گشت مقبول آدم از28 مستغفری # شد عزیز آدم چو29 استغفار کرد خوار30 شد شیطان چو31 استکبار کرد2 PageV01P232 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0173.png) # باب هفتم: در کذب و نفاق ~~چراغ1 دروغ را فروغ نبود و کذاب خوار و بی مقدار باشد و از درجهآ اعتبار ساقط2 بود و کسی3 به ~~قول او وثوق ننماید و عاقل باید که کردار8 با گفتار5 برابر دارد2 و روی حال خویش را7 به وصمت ~~خلاف8 و سمت9 دروغ سیاه نگرداند10 که دروغ مطیه11آ کفر و ضمیمهآ ضلال12 است ~~و آن عیب13 که از یک14 دروغ حاصل آید15 به هزار راست زایل نگردد و در قرآن ~~مجید وارد است11: ان ا.. لایهدی من هو مسرف کذاب* و17 رسول18 (ص)19 ~~فرموده: اذا کذب العبد کذبة تباعد الملکه منه مسیرة میل من نتن20 ما جاء به وإن العبد ~~یهبط الی اسفل21 درک جهنم بالکذب»* و22 امیرالمؤمنین (ص)13 فرموده: الکذاب و ~~المیت سواء فإن فضیلت الحی علی المیت الثقه فإذا لم یوثق بکلامه بطلت حیوته"2 و ~~الکذب9 فی العاجله عار و فی الاجلهآ عذاب النار* و امام زین العابدین (ع)16 فرموده: لا تکذب و ان ~~نفعک و اصدق و ان ضرک ** PageV01P233 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0174.png) # اثر کذب بود هیچ کسی به کسی گر رسی از صدق رسی # صبح کاذب زند از کذب نفس نور او یک دو نفس باشد و بس # صبح صادق چو1 بود صدق پسند علم نورش2 از آن است بلند ~~حکایت: در خبر است که3 عبدا. جرآد5 از5 رسولا.. (ص)1 پرسید7 که: مؤمن زنا می کند8؟ فرمود ~~که9: باشد10 که کند. گفت11: یا رسول ا.. مؤمن دزدی کند؟ قرمود: باشد که کند. گغت: یا رسول ا... ~~مؤمن12 دروغ گوید؟ فرمود3: نبینی که18 خدای تعالی4 امی فرماید19: انما یفتری الکذب17 الذین لا ~~یؤمنون بایات !- و اولیکهم الکاذبون * # هر کرا عادت بود قول دروغ آتش دوزخ از او ms117 گیرد فروغ ~~حکایت: مردی جدید الاسلام نزد18 امیرالمؤمنین (ص) آمد و19 گفت:20 یا امیرالمؤمنین در ~~اسلام مناهی21 بسیار است و مرا اجتناب از جمیع آن22 متعذر است. یک خصلت از ~~خصال23 ذمیمه اختیار فرما تا"2 از آن دور باشه2 امیر المؤمنین22 فرمود27:از کذب اجتناب نما28 ~~آن مرد از خدمت امیرالمؤمنین9 جدا شد:2 گذر او بر در خانهآ خماری افتاد.21 طبیعت او به ~~خمر مایل22 گشت23. خواست که مرتکب آن شود9. با خود گفت: اگر امیرالمؤمنین22 از PageV01P234 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0175.png) ~~من پرسد که خمر خورده ای1، اگر اقرار کنم2 حد زند و اگر انکار نمایم3 دروغ ~~گفته باشم و6 عهد کرده ام که دروغ نگویم3. پس از سر2 آن درگذشت7 به در خانهآ ~~فاحشه ای رسید. قوت شهوانی او در کار آمد8 و9 به همان علت اول ممتنع شد10 و به11 ~~سر12 هر گناه که می رسید13 از بیم آنکه مبادا به سبب ارتکاب آن دروغ باید18 گفت، عنان عزیمت ~~باز می کشید15. پس به خدمت امیرالمؤمنین19 آمد و گفت17: یا امیرالمؤمنین18 در مجموع19 مناهی بر ~~من بسته گردانیدی و مرا معلوم شد که سر همهآ بدی ها20 دروغ گفتن21 است. پس22 از جمیع ~~مناهی گذشت23. # در پی کذاب دون همت مرو رمز الکذاب لا امت شنو # کم شود روزی ز گفتار دروغ در سخن کذاب را نبود فروغ ~~و24 هر که به دروغ گویی منسوب25 گشت21 اگرچه راست گوید از او باور ندارند. من عرف بالکذب ~~لم یجر صدقه* ~~حکایت: شنیده ام27 که مردی در خانهآ خود هر شب28 فریاد برآوردی19 که دزد به ~~خانهآ من آمده2. چون جمعی از همسایگان به خانه او رفتدی، خلاف آن PageV01P235 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0176.png) ~~یافتندی1 و2 مکررا3 این صورت واقع شد و خلاف آن به ظهور رسید5. اتفاقا شبی جماعت آدزدان به ~~خانهآ او رفتند و خانهآ او را از متاع رفتند1. دروغ گو7 چندان که8 فریاد کرد، کس9 به فریاد او نرسید. ~~صباح چون به ms118 خانهآ او رفتند10 او را دیدند کشته و اموال و اسباب خانه11 به تاراج رفته. دانستند که ~~کذاب12 به شومی کذب بدین13 بلا مبتلا گشته14. # زبان را مگردان به گرد دروغچو15 خواهی که بخت تو گیرد فروغ # روشن شود راستی فروغ دروغ آورد کاستی # هر آنگه که روشن شود راستی ~~و گفته اند19: کذب بابی است، از ابواب نفاق که بدترین خصلت ها17 است و در قرآن مجید وارد ~~است8: ان المنافقین19 فی الدرک الأسفل من النار 20 إن 1.. جامع المنافقین و الکافرین فی جهنم ~~جمیعا * وامیرالمؤمنین (ص)21 فرموده النفاق اخوا الشرک و النفاق توام الکفر** # ور باش ای خواجه از اهل نفاقدر جهنم دان منافق را وثاق # از منافق ای پسر پرهیز کن تیغ را از بهر قتلش تیز کن # با منافق هر که هم ره می شود منزل او در ته22 چه می شود # تا نپنداری منافق را امین نیست بادا شرش از روی زمین3 PageV01P236 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0177.png) # باب هشتم: در غیبت و نمیمه1 ~~غیبت2 آن است که کسی غایبانه در حق دیگری3 چیزی گوید که اگر بشنود از آن کرا[هیت] ~~نماید؛ اگرچه راست باشد و آن مذموم است، الا در پنج موضع . اول تظلم پیش5 کسی ~~که دفع آن ظلم1 تواند کرد. دوم7 غیبت بر سبیل استغنا8 مثلا گویند چه می ~~گویی در حق کسی که این عمل بد کند9، لیکن نام بردن رخصت نیست. سیم10 غیبت11 ~~بیش کسی که قادر بر رفع12 آن باشد. چهارم جهت13 حذر کردن مردم از او. ~~مثلا14 گویند که فلان کس15 دزد است یا کسی زنی خواهد معیوب. یا بنده ای خرد که مغبون ~~خواهد شد؛ گویند فلان کس عیب دارد. پنجم در موضعی که با او مشاورت کرده باشند12 چه ~~مستیشار17 مؤتمن است و18 بدان که غیبت نه همین به زبان است، بلکه به چشم و به دست19و10 ~~اشارت21 و نوشتن و به دل گردانیدن22 همه حرام است23. و غیبت به ms119 دل، گمان بد است در حق ~~کسی، بی آنکه به چشم بیند4یا به گوش شنود6یا به یقین داند24 و رسول ا.7(ص)18 ~~فرموده: الغیبه اشد من الزنا و یاکم و الغیبه فإنها اذام کلاب النار * وامیرالمؤمنین (ص) ~~فرموده که3: آبغضا3 الخلایق الی ا. المغتاب* PageV01P237 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0178.png) # دو زبان از غیبت مردم ببندتا نبینی دست و پای1 خود2 به بند # هر که از3 غیبت زبانش بسته نیست آنچنان کس از عقوبت رسته نیست ~~حکایت: در تفسیر ابوالمحاسن جرجانی مسطور4 است که رسول5 (ص)1 هر مردی7 درویش را از ~~اصحاب8 ملازم دو9 توانگر ساخته10 بود11 تا در سفر و حضر خدمت ایشان به جای12 آورند13. سلمان ~~را قدس سره"1 به دو مرد توانگر سپرد. ایشان سلمان15 را گفتند: جهت12 ما طعامی ترتیب نما17 و ~~خود18 برفتند و به مهمی مشغول شدند. سلمان19 شب عبادت کرده بود. خواب بر او غلبه کرد20 و ~~طعامی21 ترتیب ننمود. ایشان چون معاودت نمودند، طعام مهیا ندیدند22. سلمان معذرت گفت23. ~~گفتند: نزد28 رسول ا..25 رو و طعام طلب21. سلمان نزد27 رسول28 آمد و جهت29 ایشان طعام طلبید20 ~~رسول 1.. حواله به اسامهآ بن زید فرمود که و کیل خرج21رسول 1. بود!3 سلمان از اسامه طعام طلب کرد. ~~گفت : طعام25 حاضر نیست. سلمان نزد ایشان آمد24 و36 این37 حدیث بازگفت. او را به جای دیگر ~~فرستادند و زبان به غیبت سلمان و اسامه گشادند.8 2 چون نزد29 رسول ا..0 آمدند91، فرمود2 که3: مگر ~~گوشت4 آدم خورده اید؟ گفتند15: یا رسول 1- ما امروز2 هیچ نخورده ایم. فرمود : امروز همه روز ~~گوشت اسامه و سلمان7 می خوردید و من بر لب18 شما اثر آن می بینم. بعد از آن این آیه PageV01P238 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0179.png) ~~نازل شد: یا آیها الذین امنوا اجتنبوا کثیرا من الظن إن بعض الظن إثم ولاتجسیوا و لا یغتب بعضکم ~~بعضا ایحب احدکم آن یاکل لحم اخیه میتا فکر هتموه واتقواا.. ان 1.. تواب رحیم.* ~~حکایت: 1هم در آن تفسیر مذکور است ms120 که یکی از صلحا گفت که: در فلان گورستان نشسته بودم. ~~جوانی جلدی2 چابک بر من بگذشت؛ با خود گفتم که این3 و امثال این وبال مسلمانان باشد5. چون ~~شب درآمد5 به خواب دیدم که آن جوان را مرده پیش2 من آوردند و کاردی به دست من دادند و ~~گفتند: گوشت او را7 بخور. من گفتم که8: چندین9سال است که من10 حیوانی نخورده ام؛ اکنون ~~گوشت مرده چگونه11 خورم12. گفتند: غیبت او12 چرا کردی؟ گفتم : توبه کردم که دگر18 غیبت نکنم. ~~بعد از آن یک سال15 بدان19 گورستان تردد می کردم تا17 باشد18 که آن جوان را ببینم و از او ~~حلالی خواهم19. بعد20 از یک سال او را21 دیدم. قبل از22 آنکه من سخن گویم23، گفت: توبه . ~~کردی24؟ گفتم: آری. گفت: برو و به حالت خود باش25 و6بدان که نمیمه که آن سخن ~~چینی27 است از غیبت بدتر است و در قرآن مجید وارد است: هماز مشاء بنمیم* ویل ~~الکل هعزة .28** ورسول29 (ص)20 فرموده:21 شرار عبدا- المشأون بالنهیهة المفیدون2 بین ~~الأخیة.** سلیمان علی نبینا وعلیه السلام فرمود: یا بنی ایای و النمیمة أفانآها احد من ~~السیف2** ** و امیرالمؤمنین (ص)29 فرموده: النهیمة شیقة المارق29 **** PageV01P239 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0180.png) # سخن چین را زیان اندر زبان است هم از خود در عذاب1 جاودان است # سخن چین آتش دوزخ فروزد از آن آتش ولی2 خود را بسوزد ~~حکایت: مروی است از کعب الاخبار که در2 بنی اسرائیل قحطی عظیم واقع ~~شده بود8 موسی5 علی نبینا و علیه السلام1 با جمیع امت سه نوبت به دعای استسقا7 بیرون ~~رفت8 باران نیامد.9 گفت10: یا رب سبب عدم استجابت11 دعا چیست؟ وحی آمد که: در میان قوم12 ~~نمامی است، تا او بیرون نرود دعا13 مستجاب نیست18. موسی گفت15: یا رب آن کیست تا او را از ~~میان قوم21 بیرون کنم. خطاب آمد که: یا موسی من که نهی از نمیمه می نمایم17خود نمامی چون کنم. ~~موسی1 این حدیث را ms121 با قوم گفت و21 ایشان را ازنمیمه توبه فرمود. چون مجموع توبه کردند باران آمد. ~~حکایت: مردی به بازار برده22 رفت تا23 غلامی خرد25. غلامی را25 بر او عرض کردند و گفتند: ~~این غلام به انواع هنر"2 آراسته است؛ اما یک عیب دارد که نمام است.27 گفت: این عیب سهل است. ~~غلام8 بخرید و29 به خانه برد و20 چون روزی چند بر این بگذشت3 غلام2 نزد زن خواجه آمد و گفت: ~~ای بی بی مدتی است که در این خانه ام و حقوق احسان و انعام تو در گردن من بسیار است و ~~رعایت حق آن بر من واجب است. از5 جمله یکی آن است که تو را بر سری از اسرار خواجه مطلع ~~سازم؛ بدان5 شرط که مرا در21 روی خواجه شرمسار نکنی27 و این سر را29 منکشف PageV01P240 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0181.png) ~~نگردانی1. خواجه2 را با3 زنی2 جمیله طریق مخالطت5 و معاشقت مفتوح شده، می ~~خواهد که تو را طلاق دهد و او را به نکاح شرعی به1 حبالهآ خود درآورد7 زن گفت: تدبیر این کار ~~چیست؟ غلام گفت: من تدبیر این کار نمی دانم؛ جز آنکه مردی در این شهر هست8 ~~که به سحر و نیرنگ9 ماه10 از آسمان فرود آرد11 و ماهی12 از دریا برآورد12 و از موی17 حلق ~~مرد15 سحری"1 می پردازد17 که مرد را آشفتهآ زن18 می سازد19 و20 اگر فرمایی استره تیز21 بیاورم و ~~چون خواجه22 در خواب باشد مویی چند از حلق23 او بردار28 و به من ده تا بدان25 ساحر دهم تا ~~افسونی22 کند که خواجه در عشق تو بی صبر و بی27 آرام28 شود و از آن خیال29 بازگردد. استره20 به ~~زن داد31 و پیش خواجه آمد و گفت32: تا من23 به قید رقیت28 گرفتار شده ام خواجه ای از تو ~~خوب تره2 ندیدهام واین اشفاق و اکرام که27 در حق من کردی38 میچ کس در حق ~~فرزند صلبی3 نکند90 و بر من1 ms122 واجب است که آنچه مرا معلوم شود به خدمت تو عرض و PageV01P241 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0182.png) ~~حق نعمت تو به جای1 آورم. بدان که بی بی2 را3 تیر عشق جوانی بر هدف جان5 رسیده و ~~جام محبت از دست ماه رویی مشک2 موی چشیده7 و تدبیر کرده که تو8 را هلاک کند و ~~استرهآ چون قطرهآ آب جهت9 این کار مهیا ساخته و10 اگر می خواهی11 که این معنی بر تو ظاهر ~~گردد12 خود را به خواب ساز13 تا حقیقت این158 بر تو15 منکشف شود. خواجه به خانه رفت و ~~بخفت12 و خود را به خواب ساخت17. زن استره بر گرفت18 و به بالین خواجه آمد. خواست ~~تا19 دست به محاسن خواجه20 برد. خواجه را شکی نماند؛ برجست و استره از دست زن بستد21 و ~~را22 هلاک کرد. خویشان زن، خواجه را بگرفتند و24 به قصاص24 بکشتند و میان هر دو ~~قبیله محاربه و مقاتله25 واقع شد و به شومی نمام28 چندین کس کشته شدند و خاندان27 ~~ایشان خراب گشت8. PageV01P242 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0183.png) # باب نهم: در ریا ~~ریا1 از2 خصال ذمیمه استو به شری نزدیک است و بزرگان گفته اند7 چون غرض از عبادت ~~اعتقاذ مردم بود5، فی الحقیقه عبادت2 خلق باشد7 نه عبادت حق و اگر مقصود عبادت حق بود با ~~ضمیمهٔ‌ اعتقاد خلق شرک لازم آید8 مروی است که: روزی رسول(ص)10 می ~~گریست و می فرمود: می ترسم از امت خود که شرک آرند؛ نه آنکه بت را11 یا ~~آفتاب12 و13 آتش را پرستند؛ لیکن از آن می ترسم18 که عبادت به ریا کنند، که آن ~~شرک خفی است و روز قیامت15 ندا کنند19 که ای مراثآیان، عمل شما ضایع ~~است18.17مزد19 از آن کس گیرید20 که عمل برای او کردید21 و در قرآن مجید وارد است: ~~فویل للمصلین الذینهم عن صلوتهم22 ساهون الذینهم23 یراون و یمنعون الماعون* ~~وای بر کسانی که از28 نماز ساهی و غافل باشند25 و نماز به ریا ms123 کنند نه به اخلاص. # ز طاعات ریایی سجده های سهو مستان به نیاز29 می پرستان از نماز خود پرستان به ~~و رسول ا..(ص) فرموده: دعوه فی السر تعدل سبعین دعوة فی العلانیه و من ~~طلب الدیا بعمل الاخره طمس وجهه و اذنیه و محا ذکره و اثبت اسمه فی اهل ~~النار21و من قرا القرآن ریاء و سمعة و یرید24 به الدییا لقی استعالی ~~و اوجهه عظما مضیمهلیس علیه لحم و ریحه یخرج من فیه فیدخل جهنم PageV01P243 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0184.png) ~~فیهوی فیها مع من یهوی و امیرالمؤمنین (ص) فرموده:المرایی ظاهره جمیل و باطنه علیل و الریاء اشراک ؟ * # کلید در دوزخ است آن نمازکه در چشم مردم گذاری دراز ~~و گفته اند: هر که عمل خیری کند که نه برای خدای ~~تعالی2 باشد8، غرض اخروی او به حصول نپیوندد و عمل ریایی را9 فاید ه ای معتدبه نیست10 و1 ~~مقرون به اخلاص12 سبب فوز به13 سعادت15 دارین است. # چون نباشد پاک اعمال از ریا هست بی حاصل چو15 نقش بوریا ~~حکایت: غزالی در12 کیمیای سعادت آورده که ام معاد17 گفت که: رسول 1...18 (ص)19 فرمود که: ~~خدا20 تعالی قبل از خلق سموات و ارضین هفت فرشته را بیافرید21 و هر یک22 را بر آسمانی ~~موکل کرد23و29 دربانی2 آسمان بدو داده2تا چون ملاثآکه7آزمین عمل بنده که از8 بامداد تا شبانگاه کرده ~~باشد29 رفع3 نمایند31 و به22 آسمان اول برند23 و چندان طاعت کرده باشد29 که نور او چون نور آفتاب ~~بود23 و6بر طاعت او محمدت و ثنا گویند37 و28 فرشته ای که دربان آسمان اول باشد در آسمان به ~~روی او29 باز زند80 و گوید: این بنده غیبت کرده است11 و خدای تعالی به من82 امر کرده13 ~~که مگذار طاعت اهل غیبت9 از تو بگذرد. پس عمل دیگری15 رفع کنند که در آن نماز و روزه و PageV01P244 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0185.png) ~~صدقه باشد. چون به آسمان دوم1 رسد دربان آن آسمان2 گوید6 این1 عمل5 بر روی ms124 او باز2 ~~زنید که او متکبر بوده و7 به8 من امر شده که مگذار عمل متکبران9 از تو بگذرد. پس عمل10 ~~دیگری رفع نمایند11 تا به آسمان سیم12 رسد. فرشته ای که موکل آن آسمان است، نگذارد ~~که از او13 درگذرد و گوید18: این بنده حسود بوده15 و مرا امر فرموده اند که: عمل حسود را ~~راه مده. پس عمل دیگری12 بردارند17 که در آن نماز و روزه و حج و عمره بود18. چون به آسمان ~~چهارم رسد19، فرشتهآ موکل آن آسمان گوید که: این بنده بر کسی رحم نکرده و من فرشتهآ رحمتم، ~~نگذارم که عمل او از من بگذرد. پس عمل دیگری20 رفع نمایند21 و به آسمان پنجم رسانند ~~و در اعمال او نماز و روزه و حج 22 و جهاد بود23 و نور آن28 چون نور25 آفتاب روشن24 و تابان بود27 ~~و سه هزار فرشته در متابعت آن28 روند29. فرشتهآ موکل آن آسمان گوید20: این عمل21 بر روی او باز22 ~~زنید و قفل بر دل وی23 افکنید که29 عمل او خالص نبوده و بدین25 عمل، نام نیک"3 و بزرگی خود ~~خواسته و مرا37 فرموده اند38 این نوع عمل را راه ندهم. پس عمل دیگری بردارند که39 در آن نماز ~~روزه و حج و عمره10 و اذکار و اخلاق حسنه بود و1 ملانکهآ 2 مفت آسمان به موافقت او روند تا ~~حجب رفع نمایند و به خدای تعالی19 عرض کنند و گواهی دهند که این عمل خالص5 است. ~~خدای تعالی می فرماید که شما حافظ و نگهبان بندهآ منید و از سر دل او خبر ندارید من بر آن مطلعم. PageV01P245 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0186.png) # باب دهم: در مکر و حیله ~~عاقبت1 مکر، شآمت2 و گرفتاری است و خاتمهآ آن3 وخامت5 و خاکساری5 و بسا حیله که مآل آن ~~وبال بود و سرانجام آن رسوایی2 و گرفتاری به دام نکال. # زن در وادی مکر و حیل گام7که در دام بلا افتی ms125 سرانجام ~~و در قرآن مجید وارد است: والذین یمکرون السیثات لهم عذاب شدید و مکر اولیک هو یبور * ~~و8 امیرالمؤمنین (ص)9 فرموده:10 المکور شیطان فی صور الإنسان * * # هر که پا در مضیق مکر نهاد عاقبت سر به باد خواهد داد # حیلهآ ماری است کو دو سر دارد هر یکی گونه گون11 خطر دارد # آن سرار12 خصم را کند دل ریش آن رساند ضرر به صاحب خویش ~~حکایت: آورده اند که دو رفیق روی به سفر آوردند و مراحل و منازل طی می کردند. یکی مکاری ~~بود جاهل که به دانهآ مکر و حیل نسر13 طایر را در دام کشیدی و به افسون و نیرنگ بهرام را رام"1 ~~نمودی و دیگر15 ساده دلی12 بود غافل17 که سود و زیان را از هم18 فرق نکردی و میانه19آ کیمیا و ~~یوزیا امتیاز ننمودی. قضا را در راه بدره ای زر یافتند و آن را غنیمتی عظیم دانستند. رفیق مکار گفت: ~~ای برادر اولی آن است که بدین20 بدرهآ زر قناعت کنیم و در گوشه21آ کاشانهآ خود به سر بریم و خود ~~بلای سفر مبتلا نسازیم که شر23 السفر قطعهآ من السقر. مشعله ای23 است سینه سوز و تیر دل شکار24 ~~الجلاء اعظم البلاء ناوکی است جگر دوز. PageV01P246 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0187.png) # اندر سفر مشقت و ذل و ملامت است گر هست خوش دلی و فرح در اقامت است ~~مرد ساده دل را این سخن موافق طبع افتاد1 و هر دو به اتفاق معاودت نمودند و در حوالی شهر به2 ~~منزلی نزول کردند. مرد3 غافل گفت: ای برادر بیا9 تا این2 زر7 را قسمت کنیم و هر یک حصهآ ~~خود برداریم و از دغدغه خلاص شویم.9 مکار گفت: صلاح آن است که آن مقدار که برای ~~خرج ضرورت باشد، برداریم و باقی را در10 مکانی پنهان سازیم تا هرگاه که11 احتیاج ~~افتد به قدر آن12 برداریم و تتمه13 محفوظ نماییم18؛ تا15 از آفت دور و به ms126 سلامت نزدیک ~~باشد12. غافل17 بدین18 افسانه19 فریفته شد20 و21 جزوی از آن زر را22 برداشتند و باقی را در زیر ~~زمین23 مدفون ساختند و قدم در شهر نهادند و هر یک به مقام و منزل خود قرار گرفتند28. روز ~~دیگر مرد مکار بدان25 مقام رفت و کیسهآ زر را از زمین22 بیرون آورد27 و به خانهآ خود برد28. ~~چون چند روز از این29 بگذشت و مرد غافل را خرجی نماند، پیش مرد مکار آمد30 و گفت: بیا تا31 از ~~آن دفینه چیزی برگیریم3 که من به غایت بی خرجی شده ام3. مکار تجاهل نمود24 مر دو ~~به اتفاق به2 آن جا آمدند3 و2 چندانکه زر جستند چیزی28 نیافتند. مرد مکار دست در گریبان3 ~~ساده دل زد5 و فریاد برآورد که این زرا1 ، تو برداشته ای و کسی دیگر را از این PageV01P247 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0188.png) ~~خبری نبود1. بیچاره چندانکه سوگندآخورد و اضطراب کرد3 فایده نداشت. عاقبت الامر5 ~~کار ایشان به مجلس مرافعه و محاکمه کشید9. مرد مکار بر1 مرد غافل دعوی کرد7 مدعی ~~علیه8 انکار نمود9. قاضی بر وفق دعوی بینت10 طلب کرد.11مکار، مدعی گفت درختی در آن ~~نواحی ثابت است12 و مرا گواهی جز آن13 نیست. از کرم خدای تعالی امیدوارم که به قدرت ~~کامله14 آن درخت را به سخن آرد15 تا خیانت این خائن بر همه ظاهر شود12 و حق در17 مرکز ~~خود قرار گیرد و18 بعد از مباحثه و مجادلهآ بسیار بر این قرار دادند که19 روزی20 دیگر قاضی با ~~عدول و21 مردم ثقه22 به پای درخت حاضر شوند23 و از درخت"2 شهادت طلبند25 و بر وفق ~~شهادت او قاضی حکم شرع مرتب نماید38. مرد مکار به خانهآ خود رفت و قصتهآ خود27 من اوله الی ~~آخره28 با پدر29 در میان نهاد20 و گفت:1 2من به امیدواری تو این خیال بسته ام32. میان آن درخت خالی ~~است به مرتبه ای که دو کس در آن پنهان توانند9 شد. امشب ms127 تو را باید رفت25 و در میان آن درخت ~~مقام باید کرد2، چنانچه3 کسی9 بر آن مطلع نباشد8. فردا5 چون قاضی و جماعت به پای درخت2 ~~حاضر شوند و از درخت 5 شهادت طلبند، اداء15 شهادت9 به طریق مشروع مشروح باید نمود1 پدر ~~گفت: ای پسر از سر8 مکر وحیله در گذرکه خدای تعالی می فرماید: و لایحیق المکر السثی الا باهله. * PageV01P248 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0189.png) ~~مبادا که این مکر به تو باز گردد و ندامت فایده نداشته باشد. پسر مکار گفت: ای پدر سخن کوتاه ~~کن1 که در این کار اندک مشقت، منفعت بسیار است2. پیر بی تدبیر را حرص مال و حب فرزند از ~~مرحلهآ دین و دیانت به وادی جور و خیانت کشید و در آن شب تار با دل3 ظلمت کردار در9 میان آن ~~درخت5 پنهان شد. علی الصباح2 قاضی با خلق7 بسیار از صغار و کبار8 به9 پای درخت حاضر شدند ~~و10 بعد از شرح دعوی مدعی و انکار مدعی علیه، قاضی از درخت گواهی طلب نمود11. آوازی از ~~میان درخت بیرون12 آمد که: زر13 مدعی علیه دارد و بر مدعی ظلم کرده. قاضی به فراست دریافت ~~که کسی در18 میان درخت پنهان15 است19. خواست تا آن را به تدبیر صائب آشکار سازد. بفرمود تا ~~هیمه17آ بسیار جمع کردند و در18 اطراف و جوانب درخت نهادند19 و آتش در آن آزدند. پیر خام بی ~~سرانجام21 را دود از نهاد برآمد.22 چون دید که به آتش خود بخواهد سوخت23 مامان خواست24. او را ~~بیرون آوردند. قاضی کیفیت حال از او استفسار نمود25. پیر چون31 چاره جز از27 راستی ندید، ~~صورت واقعه8 چنانچه9 بود باز نمود و به سبب تأثیر حرارت آتش درزمان جان بداذ و به شرارهآ آتش ~~دوزخ اتصال یافت وامرد مکارشومی مکر وحیله3 چندان تازیانه خورد که جان به مالکان کوزخ سپرد2 PageV01P249 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0190.png) # باب یازدهم1: در حب دنیا ~~محبت2 دنیا از مهلکات است و منشاء ms128 حرص و بخل و حقد وحسد و ظلم و جور و اکثر اخلاق ~~ذمیمه است. ~~حب دنیا تو را به نار دهد می نداده4 تو را خمار دهد ~~خنک آن5 کز زمانه1 دست بداشت حب دنیا به سوی خود نگذاشت ~~و در قرآن مجید وارد است7: و ما الحیوه الدیا الا متاع الغرور. * رسول9 (ص)10 فرموده: ایاک و ~~حب (الدبیا فانه یخرجک من الدین کما یخرج الستهم من القوس و الدنیا ملعونه ملعون12 ما فیها إلا ~~ذکر ا.. و ما والاه13 و اکبر الکبائر حب الدئیا.18 ** و امیرالمؤمنین (ص)15 فرموده: ان16 الدتیا ~~غناء3 مشوب بالسم8 رغب عنها الأولیاء19 تینافس20 فیها الآشقیاء و احذر الدتیا فانه شبکه الشیطان و ~~مفستدة الإیمان والدییا مزرعه21 الشر * # چیست دنیا سرایی بر سر شر22 چون رباطی ز ابلهی2به دودر # آفت آدمی ز دنیا دان راحت جان وتن ز عقبی دان # دین و دنیا دو ضد یکدگرند2 هرکجا دین بود درم نخرند # دین ز دنیا همیشه آزردست کآب دین را جمال این27 بردست PageV01P250 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0191.png) ~~عیسی علی نبیناا و علیه السلام فرمود که2: مثل3 جویندهآ دنیا متل خورندة آب دریا است ~~که2 هر چند بیشتر خورد5 تشنه تر شود2 و تشنگی او زایل نگردد7 تا هلای شود8 # بور است نعمت دنیا چون بود آب شور و9 استسقا # آب شور است نعمت دنیا # شنگی آب شور ننشاند لیک آرد10 کرو11 شکم راند12 ~~حکیمی گفته13: مردم در طلب دنیا کوشش مینمایند و چنان پندارندکه آن را توان دریافتن و ~~ندانند18 که تشنه15 در خواب، آب خورد؛ چون بیدار شود19 تشنه تر گردد17. از عارفی پرسیدند که: ~~دنیا به چه ماند؟ گفت: به خوابی که خفته بیند18؛ چون بیدار شود هیچ نبیند19. # که بنماید اما نیاید به دست # جهان چون خیالی است کآثینه بست که بنماید اما نی ~~و محققان گفته اند که: دنیا زنی است پیر، جامه های ملون20 پوشیده که جوانان21 را به عشوه و ~~مکر و ms129 خدعه22 در قید تصرف آرد23 و چون بر ایشان دست یابد، هلاک کند. # نوشته اند بر ایوان جنهآ المأوی که هر که عشوهآ دنیا خرید وای به وی ~~و24 بعضی گفته اند: دنیا عروسی است25 که نفسش در تصرف1یکی است؛ و دل7در محبت غیری ~~متصرفش در تدبیر الفت او) و او در اندیشهآ قید دیگری. ~~جمیله ای است عروس جهان ولی خوش باش که این مخدره در عقد کس نمی پاید2 PageV01P251 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0192.png) ~~در خبر است1 رسول1.. 2(ص)2 شب معراج در بعضی منازل زنی خوب صورت ~~را دید5 که اظهار حسن و جمال خود می کرد5. جبرثآیل (ع)1 گفت7: این دنیا است که به ناز و ~~عشوه خود را بر تو8 عرض می کند. رسول1.. از او رو بگردانید9 و بدو10 التفات نفرمود11. ~~به نور عقل کسی را که چشم دل بیناست به عشوه های جهانش نظر ز عین خطاست ~~زمانه گرچه عروسی است عشوه ساز و لیک12 به چشم اهل بصیرت عروس نازیباست13 ~~به عشوه های جهان دل مده چرا که در آننه مرد # نه مردی نه مروت نه دوستی نه وفاست ~~و مروی است که: سید کائنات علیه افضل الصلوات روزی به گوسفند مرده18 ~~بگذشت. فرمود که15: می بینید که19 این مردار چگونه خوار است17، که کس18 بدان ~~ننگرد19. بدان20 خدایی21 که جان محمد22 به حکم او است23 که دنیا نزد خدای تعالی، ~~خوارتر از این 24 است و اگر دنیا25 نزد وی به21 پر پشه ارزیدی27 هیچ کافر را شربتی28 آب ندادی. # هست بی قدر29 دنیای20 غدار مر سگان راست دنیای2 مردار3 # برگ دنیا خرد1 بنپنددمرگ بر برگ این جهان خندد ~~و24 بدان که دنیا منزلی است از منازل راه عقبی، و کهنه رباطی است مسافران را بر رهگذار15، PageV01P252 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0193.png) ~~دارالبقا بازاری آست بر سرا بادیهٔ‌ فنا که مسافران از آن جا زاد راحلهآ خویش2 بردارند و تفس را از ~~تیه9 ضلال، به سر حد کمال ms130 رسانند5. # تزود من الدتیا فانک راحل وبادر فان الموت لاشکا نازل # نعیمک فی الدتیا غرور وحسرهآ و عیشک فی الدتیا محال وباطل # آلا إنما الدیا کمنزل راکب آراح عشیا3 وهو فی الصبح راحل* ~~و نیز دنیا مهبط7 خدا و مصلای ملانکه و مسجد انبیا و اولیا و مقام8 اکتساب اسباب سعادات9 است ~~که طالبان راه دین در آن تحصیل علم و معرفت نمایند و به توسط10 علم و عمل درجات عالیات ~~دریابند و حضرت رسالت پناه 11 (ص)12 فرموده: لا تسبوا الدهر فان الدهر هوا- ** پس دنیا13 فی ~~نفسه مذموم نیست؛ لیکن دل در او بستن و محبت او در میان18 جان راه دادن، کفر طریقت است. # اگرلات و عزی15 پرستد کسی از آن به که دنیا پرستد کسی11 # چه خوش گفت سر مست جام الست چه دنیا پرست و چه آتش پرست17 ~~لقمان حکیم پسر خود را نصیحت کردهآکه: در دنیا چندان مدخل مکن ~~که آخرت بر تو به فساد آید و چندان نیز اعراض مکن19 که بر ابنای دنیا گران گردی. # بر وفای زمانه کیسه مدوزبگذرانش به قوت روز به روز # همچو20 قرعه برای فالش دار1 گه بیندازش و22 گهی بردار PageV01P253 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0194.png) ~~252 اقان آورا پشت دار ~~و1 حکیمی گفته که: با دنیا انس مگیر، که بر2 تو قرار نگیرد و یکبارگی3 از او اعراض مکن که دولت ~~آخرت بی او نتوان یافت. # آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشیمعذوری اگر در # معذوری اگر در طلیش می کوشی # باقی همه رایگان نیرزد هشدارتا عمر گرانمایه بدان نفروشی ~~عاقل باید که مضمون: حب الدتیا رأس کل خطتیه را منظور5 ساخته، شجرة خبیثهآ حب دنیا را ~~از زمین دل برکند9 و مسیح وار7 تعلقات دنیای دنی را از دامن همت بیفشاند تا ~~به مقصد اقصی و ذروهآ علیا رسد8 و در ملاء اعلی قرار گیرد9. # برآسمان چو10 مسیحا گذر11 توانی کرد گهی که خار تعلق نگیردت12 دامن # عجوز12 دهر ms131 چو19 با کس درست پیمان نیست وفا مجوی از این پیر زال15 عهد شکن ~~حکایت: روایت است که عیسی علی نبینا و علیه السلام19 مردی را در خرابه ای خفته دید، که خشتی ~~را17 بالین ساخته و فرش زمین را بستر18 کرده، گفت19: ای بندهآ خدا20 چه حاصل است ز عمری که ~~صرف خواب شود؛ چرا برنخیزی و به عبادت خدا مشغول شوی21 ؟ گفت: من22 به بهترین ~~عبادات23 مشغولم. عیسی29 فرمود : آن چیست؟ گفت:2 دنیا را به27اهل دنیا گذاشته ام و ازمعالم و ~~عالمیان فارغم. عیسی29 فرمود که3: خواب کن که خوش عبادتی داری3 و بهترین عابدانی3. PageV01P254 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0195.png) # همه مشغولی عالم گولی است ترک گولی به خدا مشغولی است ~~حکایت: روزی عیسی علی نبینا و علیه السلام1 با حواریان به شهری بگذشت. اهل آن شهر را دید ~~مرده2. بر بلندی رفت و آواز داد که : یا اهل3 شهر8. یکی جواب داد5 که1: لبیک یا روح 1.. فرمود : ~~قصه مردم این شهر را بیان کن.7 گفت8 : ما9 شب10 به عافیت بودیم. بامداد همه11 خود ~~را به سبب حب دنیا به عذاب12 گرفتار13 دیدیم. گفت18: دنیا را چگونه دوست داشتید؟ ~~گفت15: چنانکه مادر فرزند12 ببیند17 شاد شود و چون برود غمنای گردد. گفت18: چرا دیگران19 ~~جواب ندادند20؟ گفت 21: در دهان هر یک22 لجامی است از آتش12. گفت24: تو چون جواب ~~دادی؟ گفت25: من در میان ایشان بودم؛ لیکن26 نه از ایشان بودم؛ چون عذاب آمد27 من نیز28 گرفتار ~~شدم. اکنون بر29 کنار دوزخم30 ندانم31 نجات یابم یا نی. # دنیا مطلب تا همه دینت22 باشد دنیا طلبی نه آن نه اینت باشد # در22 روی زمین زیر زمین وار بزیآ تا زیر زمین روی زمینت باشد PageV01P255 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0196.png) ~~بر کابه1آ هیچ قصری نیست که نشانهآ قصد2 دنیا مثبت3 نگشته و بر آستانه5آ هیچ خانه نیست که اثر ~~مکر و خدیعه2آ او7 ظاهر نشده8 کرا برداشت که نیفکند9 و کجا نهالی نشاند که باز برنکند10. ms132 با ~~که تکلفی11 نمود که12 خونش نخورد و بر روی که در دولتی13 گشود که15 هزار محنت از ~~پی در نیاورد15. # هرگز به باغ دهر گیاهی وفا نکرد هرگز ز دست چرخ19 خدنگی خطا نکرد # خیاط روزگار به بالای هیچ کس پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد # راست چون ارقم است دولت دهر نرم و رنگین و اندرون پر زهر # در غرورش توانگر و درویش شاد همچون خیال کم18 اندیش ~~بی وفایی19، غداری20 چنین بدان21 نمی ارزد که برای او رنجی برند یا غم بوده و نبودة22 او خورند. # 22 آن قدر ندارد که بر او رشک5 برندیا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند ~~حب او25 متضمن مشقت و خاکساری است و ترک او موجب راحت و سبک باری21. ~~حافظاترک جهان گفتن طریق2خوش دلی است تا نپنداری که احوال جهانداران خوش است28 PageV01P256 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0197.png) # باب دوازدهم1: در طمع ~~آطمع مقدمهٔ‌ مذلت و خواری و پیش رو3 بلیت و جان سپاری است. از تیرگی طمع، ~~غبار5 خواری6 بر صفحات روی با وقار7 می نشیند8 و از سبک سنگیطمع10 وزن قدر ~~بزرگان روزگار در کفهٔ‌ اعتبار می کاهد14، و رسول12 (ص)13 فرموده18: ایاک و الطمع فانه فقر ~~حاضر15* و امیرالمؤمنین (ص)12 فرموده: الطمع رق مخلد17 فقیر کل من یطمع غنی کل من یقنع ~~ولا تجمع من الدیا و لا تدری لمن یجمع18 **عیسی علی نبینا و علیه السلام19 فرموده: آخرج الطمع ~~من قلبک ینحل20 القید من رجلک و تسلم الی بینک21.»** حکیمی پسر خود را وصیت ~~کرده22: یا بنی إیاک و الطمع فإنه یبغضک2 إلی الناس و یرقعک"2 الی ~~المهالک # ای برادر طمع مکن که طمع آدمی را خراب سازد و خوار # سخن25 بشنو ار همی خواهی که22 شوی از حیات برخودار # پای در دامن قناعت کش طمع از مال مردمان بردار ~~و7 هر که خواهد که از مشقت و مذلت28 خلاص29 یابد، آتش طمع را به آب قناعت فرو نشاند. ms133 # بگذر ز طمع که آفت جان و دل است طامع همه جا از همه کس منفعل است PageV01P257 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0198.png) ~~حکایت: آورده اند که روزی1 صیادی در صحرا روباهی را دید فربه و رنگین که تخیل گوشت2 او، ~~جان را قوت دادی و تصور رنگ3 او، زنگ از دل ربودی. صیاد طمع خام در او کرد و در عالم خیال ~~از گوشت او طعامی لذیذ8 پخت5 و پوست او را به بهای1 تمام فروخت و7 نزدیک سوراخ او ~~حفره8 کند و دام حیله در آن9 افکند و مرداری بر آن10 تعبیه کرد11 و در کمین گاه صید نشست. روباه ~~چون12 نزدیک سوراخ رسید و بوی آن جیفه13 شنید، نرمک نرمک خود را به کنار جفره کشید14 و15 با ~~خود گفت اگرچه رایحهٔ‌ این جیفه، دماغ دل را معطر می سازد12، بوی قید17 بلا نیز به مشام ~~خرد18 می رساند و پا در19 وادی خطرناک نهادن و زهر به گمان20 خوردن، طریق خردمندان21 ~~نیست. اولی آن22 است که از سر این مردار درگذرم و به بوی آن23 قانع شوم و صبر پیش گیرم تا ~~سرانجام کار به کجا رسد. روباه در این اندیشه بود که پلنگی گرسنه از بالای کوه29 به زیر آمد25 و به ~~بوی مردار خود را به21 حفره27 افکند. صیاد چون صدای افتادن او در حفره28 شنید، پنداشت که روباه ~~در دام افتاد. بی محاباخود را در حفره انداخت. پلنگ چون او را دیذ فی الفورشکمش را بردریدا و صیاد ~~طامع به شومی طمع در دام هلاک افتاد، و روباه قانع به دولت قناعت و قطع طمع از ورطهآ بلانجات یافت. # آبرو از برای نان برود طمع نان بود که جان برود # دل جاهل ز حرص باشد پر طمع از مال خلق جمله18 ببر # در طمع زین سگان مزبله بوی ای کم از گربه دست و روی بشوی # هین قناعت گزین که طامع دون PageV01P258 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0199.png) # باب سیزدهم: در ms134 حرص و آز1 ~~امنشاء حرص،3 حب مال4 و جاه است و آن مصدر5 بلیات و معدن منهیات مثل بی حیایی2 و ارتکاب ~~محرمات است و گردنی که به سلسلهآ حرص بسته شد، عاقبت به7 تیغ ندامت بریده گردد و سری ~~که سودای آز در آن جای8 گرفت، سرانجام به خاک مذلت سوده شود و رسول9 (ص) فرموده که: ~~حب مال و جاه، نفاق چنان در10 دل برویاند11 که آب از زمین تره12 و بزرگان مال را به مار تشبیه ~~کرده اند که در او13 هم زهر است و هم تریاک18. به قدر کفایت از آن15 که نفقهآ خود12 کنند17 تا بر ~~عبادت قادر باشند18 یا به خدم خود صرف سازند19 یا صدقه بدهند یا صرف ضیف نمایند20 یا ~~عرض خود نگاه دارند یا خیر عام کنند23 به مثابهآ تریاک23 است و زیاده از آن28 زهر است. # مور حرص از درون سینه برآر25 زانکه آن مور زود گردد مار21 # آز خود را به زیر پای درآر27 عقل را جوی جهل را بگذار28 # آز چون اژدهاست مردم خوار تا نداری تو آز را خود خوار29 # زهد عیسی وحرص قارون بین گفته در شأن او2 و21 در حق این # فخسفنا به سر نشینی و3 آز و رفعنا به نردبان نیاز PageV01P259 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0200.png) ~~و1 رسول 1..2 (ص) فرموده: الحریص محروم2* و امیرالمؤمنین (ص)5 فرموده:5 الحرص1 ینقص قدر ~~الرجل ولا یزید فی رزقه* # همچو مور از حرص هر سویی مدو پند ناصح را به گوش جان شنو # هر که او از حرص دنیا دار شد بی گمان از وی خدا بیزار شد # گر به حرص و آز گردی مبتلا بر تو رو9 آرد به هر سو صد بلا10 ~~حکایت: در لطایف الاشارات مذکور است که روزی زنبوری موری را دید که به رنج11 ~~بسیار می دوید و به هزار حیله12 دانه به خانه13 می کشید.17 گفت: ای مور این چه حرص است که ~~در کار ms135 کرده ای15 و این چه تعب است که اختیار نموده ای12. بیا تا مشرب من بینی17 و مطعم مرا ~~دریابی که چه سان ترکانه میان18 به تاراج بسته ام و با نیزهآ سر تیز زهراب داده بر مرکب هوا سوار ~~شده ام. هر جا که خواهم روم19 و20 هر جا که خواهم نشینم21 و هر چه22 خواهم خورم23. این ~~بگفت و24 برپرید25 و بر"2 دکان قصابی27 بر مسلوخی نشست. قصاب کاردی28 که در دست داشت ~~بزد29 و او را دو پاره کرد20 و بینداخت. مور بیامد31 و پای او را بگرفت و می کشید و می گفت: ~~هر که به سبب حرص به جایی نشیند که2 خواهد، به جاییش کشند24 که نخواهد. # حرص است که جمله را به دام اندازد و اندر طلب مال حرام اندازد # حرص است که جمله خلق را ز آسایش باز آرد و در رنج مدام اندازد2 PageV01P260 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0201.png) ~~حکایت: دیگر1 مشهور است که پیر زالی گربه ای داشت زار2 نزار که هرگز نقش گوشت درلوح ~~خیال ندیده بود و روی نان در آنینهآ آب مشاهده ننموده5 و6 گاهی2 به8 موشی9 نیم خورده20 ~~گرسنگی خورده11 که از آستانه12آ خانه13آ پیر زال بالا نتوانستی رفت، اغتذا18 نمودی. روزی ~~به طلب صید15 به زحمتی بسیار به12 بالای7خانه برآمد. گربه ای را دید فربه و لطیف که بر18 ~~دیوار خانهآ همسایه متکبرانه19 می خرامید و متنعمانه20 بر چپ و راست می ~~دید21. گربهآ پیر23 زال در او23 متحیر شد29 آواز داد که این لطافت تو از چیست و این قوت25 تو از ~~کجاست؟ گربهآ همسایه گفت: من ریزه خوار22 خوان27 سلطانم28 و چون تره29 پیوسته بر کنار خوانم ~~و طعمهآ من گوشت بره و نان میده30 است. گفت: گوشت بره و نان میده31 چه چیز است32 که هرگز ~~نام این ها به سامعهآ ادراک من نرسیده و رایحهآ این ها22 به مشام ارواح من حلول نکرده. # نان تازه گلی ms136 است در بهاری2 یا نام دهی است در دیاری12 # یا آنکه ز جنس خوردنیهاست از بهر خدا بگو به من راست PageV01P261 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0202.png) ~~گربهآ همایه بخندید و گفت: تو این طعام های لذیذ نخورده ایاکه ~~چنین لاغر و نزار شده ای2 اگر با من به سر خوان سلطان حاضر شوی، از بوی ~~آن5 اطعمهآ لذیذ حیاتی تازه دریابی6، فکیف که لقمه چند از آن تناول7 نمایی. گربة پیر زال به8 ~~تضرع و زاری التماس9 نمود10 که این نوبت که11 روی12 مرا با خود ببر تا رعایت حقوق13 همسایگی ~~کرده،18 شرط مروت15 به جا آورده باشی و من به دولت18 تو به نواله ای رسیده باشم. # از آن طرف نپذیرد کمال تو نقصان وزین طرف شرف روزگار من17 باشد ~~گربهآ همسایه را دل به ناله و زاری او بسوخت و قبول نمود که او را با خود به سر دعوت18 ملک19 ~~برد. روز دیگر به اتفاق گربهآ همسایه خود را افتان و خیزان به درگاه سلطان رسانید20 و21 چون الوان ~~اطعمه لذیذه22 دید و بوی آن23 به مشام جان22 او رسید، بی محابا خود را در میان خوان ~~انداخت. اول لقمه25 که خورد21 پیکان جگردوز بود.7]ز هول جان28 می دوید و خون از ~~اندامش29 می چکید و می گفت: # اگر جستم از دست این تیرزن3 من وموش و ویرانهآ پیرزن # نیرزد عسل جان من زهر نیش3 قناعت نکوتر32 به دوشاب خویش PageV01P262 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0203.png) # باب چهاردهم: در ظلم ~~و آن سبب خرابی دین و دنیا است و هر که از1 جآدهآ عدل و داد2 عدول3 نماید و پا در طریق ظلم و ~~بیلاد نهد4، آتش هلاک در مزرع عمر خود اندازد5 و خرمن دولت خود را به باد فنا بردهد2 و یقین ~~است که هر تیری که مظلوم از قبضه7آ نیاز بگشاید، بلاشک بر هدف دل ظالم آید. ~~بترس از نالهآ نرم ضعیف ای سنگ دل سلطان که سنگت8 را بدوزد گرچه ms137 از موم است پیکانش ~~و1 دعای سحرگاه مظلوم10 رنجور در شب دیجور، ظالم را سرکوفتهآ سنگ حدثان و پایمال دست ~~دوران گرداند. # حذر کن زانکه ناگه در11 کمینی دعای بد کند خلوت نشینی # زن پیر از نفس های شبانه زند تیر12 سحرگه بر نشانه # ندارد سودت13 آنگه بانگ و14 فریاد که نفرین داده باشد ملک بر باد # بسا آئینه کاندر دست شاهان سیه گشت از نفیر15 داد خواهان ~~و در قرآن19 مجید وارد است: و قد خاب من حمل ظلما * و اعتدنا للظالمین عذابا الیما ~~آلا»1 لعنه !. علی الظالمین و لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار ** و18 رسول ا. (ص)19 ~~فرموده: آتقوا20 الظلم فإنه الظلمات یوم القیمة و من ولی من أمتی شیا قلم یعدل بینهم ~~فعلیه لعنةا . والملائکة و الناس آجمعین ا* و22امیرالمؤمنین (ص) فرموده: آبعدوا PageV01P263 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0204.png) ~~262 اتمان آورا پشت دار ~~عن الظلم فلنه أعظم الجرایم واکبر المائم و ایاک و الظلم فإنه یزول عمن تظلمه3 و یبقی علیک ~~و ایاک و الجور فان 1... لا یریح الجائر ز ایحة الجنة * و از حضرت رسالت [ص) مروی است ~~که: روز قیامت که اخلایق را در موقف شسیاست بدارند، منادی ندا کند که: آین الظلمة و اعوان الظلمة ~~حتی من لاق لهم دواة آو بری لهم قلما ** پس همهارا در تابوتی از آهن جمع کننذ و در دوزخ اندازند. # آلم تعلم بان الظلم عار جزاء الظلم عند1.. نار**3 ~~حکایت: آورده اند که یکی از صلحا جهت رفع ظلم مظلومی نزد وزیری ظالم11 ~~رفت.12 وزیر گفت که13: شنیده ام که تو قلم14 نیکو تراشی15؛ قلمی بتراش تا بنویسم که ~~از او چیزی نطلبند12. مرد صالح قلم17 تراشید18. وزیر به مدعای او ~~چیزی19 نوشت و رفع آن20 ظلم کرد21 و قلم22 بر زمین نهاد. 3 صالح قلم25 برداشت و سرش را ~~بینداخت5. وزیر گفت: چرا چنین کردی؟ گفت: ترسیدم که تو21 از این قلم براتی به ظلم بر ~~کسی نویسی28 ms138 و من در تراشیدن قلم تو را یاری کرده باشم؛ روز قیامت به عقوبت آن گرفتار شوم. # ای به سیاست علم افراشته تخم ستم در ره دین کاشته # غافل از آن در30 که عتابیت21 هست فارغ از آن22 غم23 که حسابیت26 مست # آو کسان خرد نباید شمرد آتش سوزان چه بزرگ و چه خرد ~~تیر ضعیفان که20 گشاد از کمان بگذرد از نه سپر آسمار ~~این سخن دروزیر مؤثر آمد2 و ترک وزارت کرد و زهد اختیار نمود و در اندک مدتی از مشایخ کبارشد. PageV01P264 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0205.png) ~~حکایت: پادشاهی ظالم1 خواست تا2 طرح عمارت وسیع الفضا اندازد که به سعی معماران ~~حکمت آیین، ساحت5 آن چون میدان افلاک پاک و وسیع5 نماید و بنای قصری رفیع القدر1 کند7 که ~~به مدد مهندسان دوربین، قبهآ آن سر8 بر9 ذروه سماک ساید، و بنیان بنایی چنین ابی ~~انهدام11 خانهآ پیر زالی که12 در جوار آن بود13 میسر نبود و18 چندانکه پیر زال را به بیع آن15 خانه اکراه ~~نمودند، به قبول آن تلقی ننمود12 و17 به تمهید معذرت می گذرانید، تا روزی که پیر زال حاضر نبود18 ~~؛ خانهآ او19 منهدم ساختند و با خاک راه برابر نمودند. پیر زال چون بازگردید خانه را ندید. فغان ~~برکشید و روی بر خاک نیاز مالید20 و گفت: الهی ان کنت غایبا قلست21 حاضرا 22 هنوز مناجات ~~تمام نکرده بود که زلزله ای عظیم حادث23 شد که سر یوم ترونها تذهل کل مرضعة عما ارضعت ~~و تضع کل ذات حمل حملها.»* به ظهور رسانید28 و25 آن بنا را با بنا در هم نوردید29 و پادشاه ظالم ~~در زیر آن27 هلاک شد. لا تظلمن اذا ما ککنت مقتدرا فالظلم اخره یاتیک بالدم **3 # ای بسا رایت28 عدو شکنان سرنگون از دعای پیرزنان # آنچه یک پیر زن کند به سحر نکند صد هزار تیر و تبز # آه مظلوم در سحر به یقین بدتر از تیر ناوک و زوبین ms139 # در سحرگه دعای مظلومان2 نالهآ زار و آه محرومان # بشکند شیر شرزه را گردن در کش از ظلم خسروا21 دامن # آنچه اندر سحر2 کند زالی نکند چون تو خسروی سالی PageV01P265 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0206.png) # باب پانزدهم1: در تعجیل ~~و در آن خطا و عدم حصول مراد و ندامت2 و حسرت مندرج است و3 هر که بنای کار ~~خود برتعجیل نهد و اساس مهم خویش5 را به صبر و سکون استحکام ندهد عواقب ~~امور اعمالش1 به ملامت کشد و خواتیم احوالش به ندامت انجامد و7حکیم4 ~~کامل فرموده که: شتاب در جمیع امور مذموم است،مگر ذر9 سر کار10 دختر به شوهر دادن11 و12 ~~مرده13 را18 دفن کردن15 و12 طعام نزد مهمان بردن و رسول 1..17 (ص) فرموده: التانی من الرحمن ~~و القجلة من الشیطان8! وامیرالمؤمنین (ص)19 فرموده:یاک والعجل2 فانه عنوان الفوت و الندم 2*5 # چون نهال شتاب بنشانی بر دهد میوهآ پشیمانی # خانهآ عقل را خراب کند # هر که در کارها شتاب کند ~~حکایت2: آورده اند که3 در حلب پادشاهی بود عادل که جمشید28 را قانون عدالت آموختی و ~~اسکندر در ظلمات، از شمع رای او چراغ بزم افروختی. # از معدلت شامل او رفته ستم صد منزل از آن25 سوی بیابان عدم ~~و او را یگ پسربود22 عاقل و روشن رای؛ لیکن شتاب کار و سبکسار28 بود29 و پدر او را به غایت ~~دوست داشتی20 و هرگز او را از هیچ آرزو محروم نگذاشتی31 و ملک زاده، اهل هنر را بسیار محب PageV01P266 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0207.png) ~~بودی1 و از مجالست2 علما و ندمای خردمند3 استفادت نمودی4 و از غربا و مسافران واقعه دیده و ~~تجار جهان گردیده برای تجربت5 و عبرت سرگذشت خواستی2 و احوال غرایب و عجایب7 عالم ~~پرسیدی. شبی در خدمتش8 تاجری که از مصر آمده بود حاضر شد و از هر جا حکایات و روایات در ~~حضرتش عرض می کرد. در اثنای محاورات و مکالمات گفت9 که پادشاه مصر را دختری هست به ms140 ~~صورت و سیرت آراسته. ظاهر از خوبی مزین و محلی و باطنی10 از بدی معرا و مصفی، حسن و ~~صباحتی به کمال و11 قد و قامتی به اعتدال. کرشمهآ جمالش عروسان بهشت را جلوه گری آموختی12 ~~وتاب عذارش، آفتاب عالمتاب را از آتش غیرت سوختی13. ~~چه15 دختر اختری از برج شاهی فروزان گوهری از درج شاهی ~~نگار15 دل فریبی جان گذاری پری پیکر بتی عاشق نوازی12 ~~ز سودای خطش در تاب سنبل ز رشک17 عارضش غرق عرق گل ~~قدش نخلی ز رحمت آفریده ز پستان18 لطافت سر کشیده ~~ز جوی شهریاری آب خورده ز سرو جویباری آب برده ~~دو گیسویش دو هندوی رسن ساز19 ز شمشاد سرافرازش رسن باز0 ~~زنخدانش که سیم21بی زکات است در او چاهی پر از آب حیات است ~~دو پستان هر یکی چون قبه22آ نور حبابی خواسته از عین کافور PageV01P267 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0208.png) ~~چندان از حسن و جمال1 دختر بازگفت که آتش عشق در دل ملک زاده افتاد2 و3 دل شتاب کار او ~~قبل از مشاهدهآ دیدار، در دست شحنهآ عشق اسیر و گرفتار شد5 و سودای مؤانست او در خاطرش ~~متمکن گشت1. درحال به پدر پیغام فرستاد که مرا واقعه ای مشکل افتاده7 و دل من گرفتار8 دختر9 ~~پادشاه مصر گشته10 اگر آن11 دختر را برای من نکاح خواهی کرد12 عقل و هوش را طلاق خواهم ~~گفت و عمر و زندگانی را وداع خواهم کرد13. پدر گفت15 : ای پسر این خیال محال را از سر به ~~در کن که پادشاه مصر بدین15 مصاهرت رضا ندهد19 و ما را پسندیده17آ خود ندارد18؛ چه19 او ~~پادشاهی بزرگ20 است و ملک ما در مقابله21آ ملک او قطره ای است در مقابل دریا22. پسر را چون ~~کار از دست رفته بود و پای دل23 در گل نشسته24 در این باب مبالغه و الحاح25 نمود و ~~استهلای خود را عرض کرد. پدر چون دید که پسر"2 هلاک خواهد شد به ضرورت27 ms141 رسولی با ~~تحف و هدایای بسیار به خدمت ملک مصر فرستاد و انواع تواضع و شکستگی در میان آورد و28 ~~دختر را به نکاح پسر29 طلبید. پادشاه مصر چون آن تواضع20 ملاحظه نمود، گفت او را به مال ~~امتحان باید کرد. از او طلب مال کلی کنیم31 اگر بی تعلل ادا نماید32 معلوم شود که صدقی با233 این ~~عزیمت هست2، اجازت25 نماییم و دختر را به پسر او دهیم32 و الا ابا کنیم37. پس رسول را جواب ~~دادند که مارا از مصاهرت شما ننگی نیست؛ لیکن شصت هزار دینار دست8 پیمان دختر است و رضای PageV01P268 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0209.png) ~~ملکه مشروط به این مبلغ است. رسول مراجعت کرد و پیغام به شاه حلب رسانید. شاه حلب آنچه در ~~خزینه1 داشت، نقد کرد. چهل هزار دینار بود؛ به خدمت ملک مصر فرستاد و عرض نمود2 که ~~حالی این مقدار3در خزانه نقد بود، فرستاده شد8. چون عقد منعقد گردد، باقی فرستاده شود5 چون ~~رسول مال را به خزانهآ ملک2 مصر رسانید، ملک بدان نکاح7 رضا داد و8 دختر پادشاه مصر9 را ~~با18 پسر ملک حلب عقد بستند و11 چون خبر به12 حلب رسید، ملک زادهآ حلب13 پدر را گفت: مرا ~~چندین طاقت انتظار17 نباشد15. هم امروز بیست هزار12 دینار دیگر را بر ولایت17 قسمت ~~کن18 تا19 بستانند و به مصر فرست تا مهد علیای پادشاه مصر را بیاورند20. پدر گفت21: ای ~~پسر عاقبت ظلم وخیم22 است و از برای یک سور23 تو هزار ماتم در جان های28 ~~ضعفا قائم نتوان کرد25 و از برای آسایش"2 یک تن هزار دل را غمگین نباید نمود27. صبر کن تا ~~محل محصول غلات و موسم28 ادای اخراجات و تحصیل مال و منال برسد29 این مال را به ~~آهستگی20 بستانیم3 و بفرستیم. پسر چون شتاب کاراا بوده23 و به2آ قوت بازوی خود مغرور، از بیش ~~پدر برخاست و گفت: تا یکران من25 در زیر ران22من است و بازوی کامکار ms142 به فرمان من2، مال کم ~~نیاید؟ پس با یک رکاب دار و خدمتکار29 از شهر بیرون آمد90 و سر در بیابان نهاد. اتفاقا کاروانی ~~عظیم با مالی وافر و نعمتی فاخر2 به طرف مصر می رفت. ملک زاده چون ایشان را دید2 بانگ بر PageV01P269 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0210.png) ~~ایشان زده1 سر راه بدیشان2 گرفت و از هر طرقی تیر می انداخت و می تاخت3 و مرد می افکند و در ~~آن کاروان مردی8 معروف به5 شجاعت2 و جرأت موصوف بود7 و او را غراب مغربی گفتندی8 از ~~گوشه9 بیرون تاخت و به10 ملک زاده حمله آورد و در حملهآ اول او را از پشت زین ربوده، بر زمین ~~انداخت11 و دست او بربست12 و13 بر پشت18 شتر افکند15 و رو به راه آورد19. چون به مصر رسید17 ~~با تحف و هدایایی که داشت به خدمت پادشاه مصر رفت18 و هدایا19 گذرانید20. در اثنای آن21 قاصد ~~ملک حلب دررسید و نامه عرض کرد، مضمون آنکه بنده زاده از پیش بنده غایب شده ~~است22؛ همانا تتمهآ مال را حاصل نموده23 به خدمت پادشاه24 آورده25. اگر بدین28 سعادت ~~متسعد گشته7، بنده را اعلام فرمایند تا خاطر28 را سکونی حاصل آید.29چون نامه بخواند20 غراب ~~مغزبی3 دانست که آن شاه زاده که امروز اسیر اوست22، پسر ملک حلب است. به خانه آمد و ملک زاده ~~را پیش29 خواند و گفت: مرا معلوم کن که باعث تو در این حرکت چه بود1 ؟ ملک زاده گفت: ~~وسواس شیطان21 و غرور جوانی مرا بدین27 کار داشت38 و احوال خود تمام39 باز نموده0؛ گفت ~~اکنون5 اسیر توأم؛ اگر در حق من فضلی2 می کنی مرا آزاد کن43. غراب مغربی او را خدمت کرد1 و ~~بند از دست و پای15 او برداشت و عذرها خواست و گفت اگر کار تو به بیست هزار دینار بر ~~می آید9 من این مبلغ به تو به رسم قرض بدهم97 و خط 8 بستانم که در ms143 حلب تسلیم من کنی. ~~ملک زاده این را لطفی عظیم دانست. مالاز او بستد و به خدمت پادشاه مصر برد. شاه1 مصر چون او را PageV01P270 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0211.png) ~~بدید، بپسندید1 و خلعت های فاخر2 کرامت فرمود3 و بفرمود تا سوری با سرور ترتیب دادند و ~~مقرر داشتند5 که ملک زاده شب1 به بستر راحت و7 خلوت عشرت با عروس8 تمتع نماید9؛ و10 آن ~~روز در سراچه ای به نشاط شراب مشغول بود1 چون سر خوش شد12 جهت، تفرج به16 بستانی12 که ~~در جوار حرم بود، درآمد و تنها17در18 اطراف بستان می گشت. ناگاه به منظری رسید که عروس را ~~در آن جا19 می آراستند. بی صبری20 و شتاب کاری او را بر آن داشت که در آن21 نگاه ~~کند و عروس و زنان حرم را مشاهده نماید. قضا را نظر دختر بر وی افتاد و22 پنداشت که مگر ~~بیگانه ای2 است که به نظر حرام در آن حرم سرا نگاه می کند2. خادمی را23 فرمود2 تا ~~میخ27 آهنین28 در آتش29 بتافت و بیاورد30 و در31 چشم ملک زاده زد32 چنانکه مردمک23 چشم ~~او24 بگداخت25. ملک زاده آهی3 کشید و بیفتاد و آن سور واسروژ به غم و ماتم مبدل گشت ~~ملک زاده را به موضعی دیگر نقل کردند و بعد از مدتی4 او را به خواری و زاری ~~روانهآ حلبا نمودند و به شومی تعجیل کور و عور و از وصال عروس دور و مهجور ماند. # زمام دل به کف صبر ده گرت باید که گوی عشق به چوگان جهد بر بایی # متاز توسن غفلت به عرصهآ تعجیل که آخر افکندت بر زمین به رسوایی # شتاب در خطری افکند که گر صد سال تو دست و پای زنی زان خطر برون نایی # مکن شتاب واز آیین صبر روی متاب که غیر صبر و سکون نیست رسم دانایی PageV01P271 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0212.png) # باب شانزدهم: در کفران نعمت ~~هیچ1 خصلت از خصال2 ذمیمه مذموم تر ms144 از کفران نعمت نیست و آن در جمیع ادیان و ملل ~~نامحمود است و عاقبت آن در دنیا وخیم و خاتمت3 آن در عقبی عذاب الیم است و خدای تعالی0 ~~می فرماید: فاذکروتنی اذکرکم و اشکروالی ولا تکفرون * ولین شکرتم لأزیدنکم و لین کفرتم ان عذابی لشدید ** # شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند ~~و رسول (ص) فرموده: و من أنعم علیه فکفر النعمة فقد قطع سبل المعروف و آزهد فیه7*** و ~~امیر المؤمنین (ص) اقرموده: سبب زوال النعم الکفران و اشککر النعم یوجب مزیدها و کفرها برهان جخودها.»3 # اگر تو نعمت حق را به شکر پیش آیی در فزونی نعمت شود به روی تو باز # به ناسپاسی و11 کفران در سعادت و بخت مکن چو2 امردم نادان به روی خویش فراز ~~حکایت: آورده اند که در کوفه صرافی بود با مالی بی شمار و ثروتی بسیار13 و او را با عوانی شریر ~~مصاحبت بود و در آن زمان یکی از خلفا والی کوفه شد و اشرار را دفع می نمود. مرد شریر ~~بالضرورت در خانهآ صراف متواری گشت18 و مدتی مدید و عهدی بعید در15 آن جا بماند18 و بر ~~دستگاه صراف وقوفی تمام پیدا کرد. اتفاقا پادشاهی به کوفه آمد17 و خلیفه را به قتل آورد18 و والی ~~آن ملک شد19 شریر از خانهآ صراف بیرون آمد و ملازم پادشاه گشت2 ملک روزیا2 بدو گفت27 که: PageV01P272 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0213.png) ~~از کفایت وکاردانی تو هیچ به ظهور نرسید2، اگر حسن کفایت تو بر ما3 ظاهر شود8 موجب تربیت و ~~تمشیت تو گردد5. شریر کافر2 نعمت گفت7: در این شهر صرآفی هست متمول ذوثروت8 و سبب ~~تمول او، آن است که شش هزار دینار مال خلیفه9 نزد او به امانت بود و10 بعد از قتل خلیفه در آن ~~تصرف مالکانه نمود11. ملک به احضار صراف مثال داد. صراف بیچاره را به ایذا12 و اهانت بسیار ~~حاضر کردند ms145 و مال را مطالبت13 نمودند و17 بعد از تشذید و تعنیف قسم یاد ~~نمود15که12 مال خلیفه نزد من نیست و مرا با خلیفه ملاقات نشده17. ملک گفت: فلان عوان18 گفت ~~مال خلیفه19 نزد تو است. صرآف گفت: گناه من همین قدر بوده20 که دو سال او را در خانهآ خود ~~مخفی داشته ام21 و در این مدت او را از هیچ آرزو محروم نگذاشته ام22 و23 اگر امیر را باور نمی ~~آید25 از زن و فرزند25 او سؤال کند تا صدق مقال من21 روشن گردد. ملک گفت27 تا آن عوان را28 ~~حاضر کردند و29 از او30 پرسید31 که: در این مدت فترات کجا بودی؟ گفت! در خانهآ فلان2 صراف، و ~~او در حق من36 آن35 انعام و احسان38 کرد37 که زبان به28 بیان آن قاصر است. ملک دانست که ~~جزای احسان او39 به بدی مقابله40 می کند81 و سخن او در حق صراف محض بهتان3 است. بفرمود ~~تا او را بر دار کشیدند43 و منادی کردند که هر که نعمت منعم را به کفران مقابله کند و حق احسان ~~مردم* را فرو گذارد، سزای او این است و از صراف عذرها خواست و آن مدبر کافره نعمت، ~~وبال12 کفران نعمت کشید7 و8به سزای خود رسید. # هر که او در نعمت آمد ناسپاس با غم و محنت9 سزاوارش شناس PageV01P273 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0214.png) # باب هفدهم1: در کاهلی ~~کاهلی موجب ناکامی و انزوادر زاویهآ خواری بود و تن آسانی شسبب گرفتاری در کنج احتیاج و پریشانی. # کاهلی را هر که سازد پیشه ای آید از خواری7 به پایش تیشه ای # هر که او افتاده و تن پرور است نیست8 انسان کمتر از گاو و خر است ~~9 و10 هر که تخم کاهلی در زمین تن کارد، خستت و دنائت11 بار آرد12 و هر که نهال سعی12 در ~~حدیقهآ جان نشاند، محصول دولت و سعادت بردارد18. # هر که او تخم کاهلی کاردکاهلی کافریش بار آرد ms146 # بدتر از کاهلی ندانم چیز کاهلی کرد رستمان را15 حیز ~~و حکما گفته اند: ترقی بر درجات"1 رفعت بی جد و جهد و زحمت میسر17 نگردد و بی تحمل ~~محنت و مشقت به مرتبهآ دولت و منزلت8 اسعادت نتوان رسید و در قرآن19 مجید وارد است20 : ~~والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. * و21 رسول22 (ص)23 فرموده: من طلب شیئا وجد وجد # تا غم نخورد و درد نیفزود قدر مرد تا لعل خون نکرد جگر قیمتی نیافت # از نامهآ سعادت خود مرد راه رو29 بی داغ محتتی رقم دولتی نیافت ~~حکایت: در انوار سهیلی مذکور است که دو25 رفیق، یکی سالم نام داشت2 و یکی2 غانم2 عزیمت سفر2 ~~مصمم کردند و به اتفاق مراحل و منازل طی می نمودنذ23 تا گذر ایشان بر دامن کوهی افتاد که عنقای PageV01P274 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0215.png) ~~خیال بلند پرواز قله اش1 ندیدی و طایر تیز پر اندیشه در سال های دراز به گرد مکرش2 نرسیدی؛ و ~~در پای آن کوه چشمهآ آب3 بود، در طراوت چون، لعل آبدار سیمین بدنان و در حلاوت چون، گفتار ~~شکر بار شیرین دهنان و در پیش"چشمه، حوض بزرگ ساخته5 و گرداگرد آن درختان سایه دار سر ~~در سر3 آورده. آن دو رفیق چون7 از8 وادی پر غول بدان9 سر منزل مقبول رسیدند10 همان جا به رسم ~~آسایش قرار گرفتند و11 بعد از آسودگی بر اطراف و اکناف چشمه و حوض گذری12 می کردنذ. ~~ناگاه بر کنار حوض، سنگی سفید دیدند که به خط سبز به قلم13 قدرت آثار بر آن رقم نموده ~~بودند185 که ای مسافری که این منزل را به شرف نزول مشرف ساختی15، بدان که نزل12 مهمان را به ~~بهترین وجهی ساخته ایم و مائدهآ 17 فایده به خوب تر نوعی پرداخته18 ولی شرط آن است19 که از سر ~~گذشته، پای در این چشمه نهی و از خطر گرداب و هول20 غرقاب اندیشه نانموده21، خود را به هر ~~نوع که ms147 توانی به کنار اندازی و22 شیری از سنگ23 تراشیده در پای کوه نهاده، آن را بر28 دوش ~~کشی و بی تأمل و تعلل به یک دویدن25 خود را به22 بالای27 کوه رسانی28 و از نهیب29 سباع جان ~~شکار که پیش20 آید و شوکت خارهای جفا21 که ~~دامن22 گیرد از کار23 نمانی که چون راه28 به سرآید درخت مقصود25 به بر آید. # در بیابان گر به31 شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان27 غم مخوز PageV01P275 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0216.png) ~~غانم روی به سالم کرد1 که ای برادر بیا تا به قدم مجاهده2 این میدان پر مخاطره3 را بپیماییم و جهت ~~وقوف بر کماهی این طلسم آنچه امکان سعی باشد بنماییم،. سالم گفت: ای یار عزیز به مجرد5 ~~رقمی که راقم آن معلوم نیست و حقیقت آن مفهوم نی و به تصور فایده1 وهمی7 و منفعت8 خیالی ~~خود را در مهلکهآ بزرگ انداختن، دلیل جهل است و هیچ عاقل زهر به یقین و تریاک9 به گمان نخورد ~~و هیچ خردمند، محنت نقد برای راحت نسیه قبول نکند. # به امیدی که شیمه خیر بود از در راحت ارتحال مکن ~~غانم گفت: ای رفیق شفیق، هوس استراحت، مقدمهآ خست و دنائت است و ارتکاب مخاطره، نشانهآ ~~دولت وعزت1. # هر که آسودگی و راحت جست دل خود را ز بخت شاد نکرد # وآنکه ترسید از جفای خمار قدح بادة مراد12 نخورد ~~اگل طرب بی خار تعب نتوان چید و در گنج مراد جز به کلید رنج نتوان گشود و مرا همت15عنان ~~گرفته به سر15 کوه خواهد کشید و از گرداب بلا و تحمل بارعنا نخواهم اندیشید. ~~بیت: دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید ~~سالم گفت11: شاید که این خط 7برای سخریت18 نوشته باشند و این رقم برای استهزا کشیده1آ ~~و این چشمه گردابی20 باشد که با شنا21 به کنار23 نتوان آمد ms148 و اگر نجات از او23 میتر گردد، یمکن که ~~وزن شیر سنگین به مثابه ای باشد که در25 دوش نتوان کشید25 و اگر آن نیز وجود گیرد ممکن ~~است1 که به یک دویدن به سر کوه نتوان27 رسید و اگر این همه به جا آورده PageV01P276 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0217.png) ~~اشد1 معلوم نیست که نتیجهآ آن چه خواهد بود. من باری در این معامله همراه نیستم و تو را نیز از ~~اقدام این کار [منع] می کنم. غانم گفت: من2 به قول کسی از عزیمت خود برنگردم و3 این کار جزم ~~کرده ام و5 قدم جد و جهد پیش نهاده، اگر2 پیش برم فهو المراد و الا معذور خواهم بود. # من طریق سعی می آورم7 به جالیس للانسان الا ما سعی* # دامن مقصودم8 ار آید9 به کفاز غم و اندوه مانم10 بر طرف # ور نشد از جهد11 من کاری به کام2 من در آن معذور مانم13 والسلام ~~و من می دانم که تو قوت18 همراهی من نداری و در موافقت، مرافقت15 نخواهی کرد19 باری تماشا17 ~~نظاره می کن و به دعا مددی می ده18. سالم دانست که او در مهم خود یک جهت19 است؛ گفت: ای ~~برادز2 تو به سخن من ممتنع نمی شوی و ترک این2 کار نمیکنی و2 من23 طاقت این حال ندارم24 ~~مصرع: بیرون کشیده باید از این ورطه رخت خویش ~~پس بار بر خر25 بست و یار خود را وداع کرد122 و روی در وادی دنائت27 و پستی8نهاد ~~و2غانم دست از جان شسته، به لب چشمه آمد و دامن عزم دزاکمر استوار کرده23 قدم در چشمه نهاد. # وان32 چشمه نبود بلکه دریایی بود کآنجا خود را به صورت چشمه نمود ~~غانم دانست که آن چشمه گرداب بلا23 است؛ اما دل قوی داشته24 به آشنایی یقین25 به ساحل نجات22 ~~رسید و به کنار3 آمده، نفسی راست کرد28 و9 شیر سنگین را در پشت کشید7 و به یک دویدن خود را ms149 ~~به1 سر کوه رسانید و در آن طرف کوه شهر بزرگ دید52 با 3 موای خوش و فضایی دلکش. PageV01P277 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0218.png) ~~غانم بر بالای کوه قرار گرفته1، به جانب شهر نظر می کرد که ناگاه2 از آن شیر سنگین3 آوازی به ~~صلابت برآمد چنانکه لرزه در کوه و صحرا افتاد و5 آن صدا به شهر رسید. مردم بسیار از یمین و ~~یسار بیرون آمدند و روی به کوه نهاده5 متوجه غانم گشتند2. غانم 7به دیدهآ حیرت می ~~نگریست و از هجوم خلایق تعجب می نمود؛ که ناگاه جمعی از اشراف و اعیانرسیدند و شرط دعا ~~و رسم ثنا به جای آوردند9 و او را بر مرکب رهوار10 سوار کرده11 به جانب شهر بردند و سر و تن ~~او12 را شسته، خلعت های پادشاهانه13 پوشانیدند16 و زمام پادشاهی آن ولایت15 به کف کفایت او باز ~~دادند19. غانم از کیفیت آن حال17 سؤال کرد و18 بدین19 منوال جواب شنید که حکما در این چشمه ~~که دیدی طلسمی ساخته اند و آن شیر سنگین20 را به انواع تفگر و تأمل با ملاحظهآ درجات و نظرات ~~ثوابت و21 سیارات پرداخته22 و چون به حکم الهی آفتاب حیات حاکم23 این24 ولایت در افق ~~فوات غروب کند، مقارن25 حال21 ستارهآ حشمت صاحب دولتی از27 ذروهآ آن کوه طلوع نماید و آن ~~شیر را برداشته به بالای کوه آید و آن8شیر به آواز آید و29 صدای او به شهر رسیده3 مردم بیرون آیند و ~~او را به پادشاهی برداشته22 در سایهآ عدالتش روزگار گذرانند تا آن زمان که نوبت12 او نیز به سرآید. # یکی چون رود دیگر آید به جایجهان را نمانند بی کدخدای ~~و مدت ها[ی] متمادی شدهآ که این قاعده بر همین25 دستور که مذکور شده31 استمرار ~~یافته27 و تو امروز پادشاه این شهر28 و فرمان فرمای این دهری29. غانم به واسطهآ تحمل رنج و ~~عنا به اوج پادشاهی رسید و سالم به سبب کاهلی ms150 و تن آسانی91 در حضیض پریشانی بماند. # دع التکاسل فی الخیرات تطلبها فلیس یسعد فی الخیرات کسلان * PageV01P278 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0219.png) # خاتمه: در سخنان1 حکمای قدما2 ~~لقمان حکیم گفته: چهار هزار حکیم3 کامل را خدمت کرده ام و از سخنان ایشان چهار کلمه انتخاب ~~نموده ام؛ دو9 را همیشه به5 یاد باید داشت1 و دو را فراموش باید کرد. آنچه همیشه به یاد باید داشت7 ~~خدا است و8 مرگ9 که10 هر که این11 دو را به یاد دارد12، از او بدی به وجود نیاید13 و آنچه14 ~~فراموش باید کرد15، نیکی که با مردم کرده باشی و"1 بدی17 که با تو کرده باشند و18 گفته: احمق ~~اگرچه صاحب جمال باشد، با او صحبت نباید داشت؛ که شمشیر اگرچه خوب رخسار است، اما ~~زشت کردار است19و20 صحبت عالم، مرده جاهل را زنده گرداند، چنانکه باران زمین پژمرده را و ~~فرمود21 همه باری کشیده ام، گران تر از22 قرض ندیدم23 و همه لذتی24 چشیده ام25 خوش تر از ~~عافیت22 ندیدم27. بدترین عیبی، عیب خود نادیدن28 و نادانستن است و گفته: خوش خوی، خویش ~~بیگانه باشد و بد خو، بیگانه از خویشان. # گر زبانت خوش است جملهآ خلق در مودت برادران توأند29 ~~جاماسب2 گفته: بزرگ ترین جراحتی آن است که کریمی از لثیمی حاجت31 خواهد و روا نگردد و ~~سخت ترین مذلتی رفتن بزرگی باشد23 به در کوچکی و راه نایافتن23. PageV01P279 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0220.png) ~~بقراط گفته1: عمر کوتاه است و کار2 دراز؛ عاقل آن است که این عمر کوتاه را در چیزی صرف کند ~~که ضرورت تر است3 یعنی در9 رضای خدای تعالی5 و کار آخرت. ~~تمقراطیس گفته7: تا حب دنیا از دل8 نرود و9 اشرف20 علوم در آن قرار نگیرد وسخن نیکو صیاد ~~دل ها است و خط زیبا11 نزهت12 چشم ها. ~~سقراط گفته12: با نادان تواضع کردن همچنان18 است که حنظل را آب دادن؛ چندانکه او را آب ~~بیشتر دهند بار او تلخ تر شود15و12 ms151 گفته17: عقل بی علم، صورتی است بی معنی و علم بی عقل، آدمی ~~است بی مأوی18 و گفته19: سعی بی موقع بدتر از کاهلی در کارها است20 و21 هر که با دانا مشورت ~~کند از رسوایی ایمن باشد. ~~افلاطون گفته22: از خدا چیزی مخواه که نفع آن منقطع بود23 بر آسایش و25 خواب. اقدام مکن تا ~~محاسبهآ نفس خویش25 در سه چیز نکرده باشی. یکی"2 آنکه تأمل کنی که در آن روز هیچ خطایی از ~~تو واقع شده یا نی27. دوم آنکه تأمل کنی که هیچ خیر2 اکتساب کرده ای3 یا نلی. سیوم آنکه هیچ ~~عمل23 به تقصیر فوت کرده ای"2 یا نی26،25یاد کن چه بوده ای27 در اصل و چه خواهی شد28 بعد از ~~مرگ.29 هیچ کس را ایذا1 مکن که کارهای عالم91 در معرض تغیر و زوال 52 است.53 در فعل خیر با ~~مستحق آن قبل از سؤال افتاح کن و موقوف سؤال مدار که جود5 ناخواسته، دادن است و بعد ازخواستن، ~~مکافات خواهش بود.2 حکیم مشمر کسی را که به لذتی از لذات عالم شاد شود یا از97 مصیبتی ~~از مصائب5 عالم جزع کند8 هر که را امروز به تو حاجتی باشد5 با فردا مفکن اگر در ثیکوکاری رنجی PageV01P280 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0221.png) ~~بری، رنج بنماند1 و نام نیک بماند و اگر از گناه لذتی یابی، لذت بنماند2 و فعل بد بماند. از آن روز ~~یاد کن که3 تو را آواز دهند؛8 از آلت استماع و نطق محروم باشی5. نشنوی،1 نگویی و نه یاد توانی ~~کرد. حکمت7دوست دار8 و سخن حکما9 بشنو10 و نوادر حکمت را بر11 بیاض دیده بنویس12، اگر ~~همه به نوک خنجر13 باید نوشت، و15 هوای15 دنیا از خود12 دور کن و از آداب ستوده ~~امتناع مکن و17 در مصائب، شکستگی18 و خواری به خود راه مده. بر سه کس رحم کردن واجب بود؛ ~~بر دانایی که محکوم جاهلی باشد و ضعیفی که بنده قوی بود19 ms152 و20 کریمی که محتاج لثیمی ~~باشد21. به22 بد دیگران شاد مباش که روزگار منقلب است، یمکن که تو را همچنان23 گرداند. ~~ارسطاطالیس گفته24: هرکس25 به چشم خرد21 عاقبت کار خود ببیند27 چون بدان18 رسد اندوهگین ~~نباشد. با بزرگ و کوچک مزاح29 نباید کرد، که بزرگ کینه در دل گیرد30 و کوچک دلیر شود. سه ~~کس را سرزده باید داشت تا چیره31 نشوند؛ زن22 و فرزند و بنده و گفته2آ: پادشاه چون دریا است و ~~ارکان دولت چون جوی ها که از آن منشعب بود2آ؟ همچنان که آب جوی ها به طعم و رنگ4 آب دریا ~~بود، سیرت2 ارکان دولت در عدل و ظلم مثل سیرت پادشاه باشد. پس بر پادشاه واجب بود سیرت ~~پسندیده داشتن. ~~بلیناس گفته؟: عقل پادشاهی است که هر که مطاوعتش28 کند نجات یابد و هر که مخالفتش نماید PageV01P281 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0222.png) ~~ابوزرجمهر گفته: از استاد پرسیدم که از خدای تعالی چه خواهم1 تا همه چیز خواسته باشم؟ گفت: ~~سه چیز؛ تن درستی و توانگری و ایمنی. گفتم: در جوانی چه کار ابهتر و در پیری چه3؟ گفت: در ~~جوانی دانش آموختن و در پیری به کار آوردن8. گفتم: چه چیز است که در همه وقتی5 سزاوار ~~است؟ گفت: به کار خود مشغول بودن گفتم: کدام راست است که نزد مردم خوار نماید؟ گفت: ~~عرض هنر خود کردذ. گفتم: از جوانان چه چیز بهتر است2 و پیران را چه7 نیکوتر؟ گفت: از جوانان ~~شرم و دلیری و پیران را8 دانش وآهستگی. گفتم : از که حذر باید کرد تا از بدی رسته باشیم9؟ ~~گفت: از ناکسی0 1چاپلوس و خسیسی11 که توانگر شده باشد. گفتم: از کارهای عقلا چه12 بهتر است؟ ~~گفت: آنکه بدی13 را از بدی باز دارد. گفتم18: از زندگانی کدام ساعت ضایع تر15؟ گفت: آن ساعت ~~که کسی "با کسی نیکی تواند کرد و نکند17. گفتم: کدام تخم است که یک جا بکارند و دو جا بر ms153 ~~دهد؟ گفت: نیکی کردن در حق نیکان18 که در این جهان از ایشان پاداش بینند19 و در آن ~~چهان از خدای تعالی ثواب یابند20. گفتم: از زندگانی بهتر چیست21؟ گفت: صحت22 و امنیت. گفتم : ~~بدتر از مرگ چیست؟ گفت: فقر و بیم23. گفتم: چه چیز است که مروت را تباه کند؟ گفت : چهار ~~چیز است28، بزرگان را26 بخل و29 علما را27 عجب و28 زنان را9 بی شرمی و2 مردان را31 PageV01P282 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0223.png) ~~دروغ1. گفتم: از مردم که عاقل تر است؟ گفت: کم گوی بسیار دان2. گفتم: ذل3 از چه ~~خیزد؟ گفت: از نیاز8 گفتم: نیاز4از چه چیز9 خیزد؟ گفت: آز کاملی و فساد. گفتم: چه چیز ~~است که حاجت7 حمیت را ببرد؟ گفت: طمع گفتم: پادشاه را به چه چیز حاجت بیشتر8 ~~افتد؟ گفت: به مردم دانا. گفتم: در این جهان که بیگانه تر8؟ گفت: نادان10. گفتم: که11 نیک ~~بخت تر است12؟ گفت: آنکه کردار13 را به سخاوت بیاراید و گفتار را به راستی. ~~گفتم: دوست نیک کیست؟ گفت: آنکه خطای تو18 بپوشاند15 و تو را پند دهد و راز تو را ~~آشکار12 نگرداند. گفتم: چه کنم که17 مردم مرا دوست دارند؟ گفت: ستم مکن و دروغ مگوی و به ~~زبان کس18 را مرنجان. گفتم: مال19 از بهر چه به کار آید؟ گفت: تا حق خویشان و ~~نزدیکان20 بدان21 بگذاری22 و توشهآ آن جهان برداری و دشمن را بدان3 دوست گردانی و هم از ~~سخنان ابوزرجمهر25 است که اگر چیزی مانند زندگانی هست، صحت25 است و اگر چیزی فوق از ~~زندگانی هست22، غنا و توانگری است و اگر چیزی مانند مرگ هست، مرض27 است و اگر چیزی ~~فوق از مرگ هست28 فقر و احتیاج است. # لقد ظفت فی شرق البلاد و عنهما29 و جربت هذا الدهر بالعر و الیر # فلم آر بعد الدین خیرا من الغنی و لم آر بعد الکفر شرا من الفقر 3 PageV01P283 ![image file](./1037ShifaiIsfahani.AkhlaqShifai_0224.png) ~~نوشیروان1 گفته: هر ms154 چند کسی دانا2 بود چون خردمند نباشد،3 آن دانش5 بر وی5 وبال باشد1. اگر ~~خواهی که مردم7 تو را نیکویی9 گویند، نیکویی مردم گو9. اگر خواهی که رنج تو به جای مردم ~~ضایع نشود، رنج مردم به جای خویش10 ضایع مکن11. اگر خواهی که12 کم دوست نباشی13، کینه ~~دار18 مباش. اگر خواهی که اندوهگین15 نباشی، حسود مباش. اگر خواهی که"1 شرمسار نباشی، ~~آنچه ننهاده باشی17 بر مدار. اگر خواهی که پردهآ تو دریده نشود، پردهآ کس18 مدر. اگر خواهی که ~~از پشیمانی ایمن گردی19، به هوای دل کار مکن. اگر خواهی که بر دلت جراحتی نرسد که به20 مرهم ~~به نشود، با هیچ نادان مناظره مکن. اگر خواهی که دراز زبان باشی، کوتاه دست باش21. اگر خواهی ~~که بهترین خلق باشی چیزی را22 از خلق دریغ مدار. اگر خواهی که برتر از24 مردم باشی سخی و ~~فراخ نان و نمک28 باش25. # سخاوت کند مرد را نامور سخاوت بود بهتر از هر21 هنر # هنرمند را بیشه نان دادن است هنر نان به خلق جهان دادن است27 # بدین ختم کبردم سخن والسلام # به نان و نمک خلق گردند رامبدین ختم کبردم PageV01P284 ms155